الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا و مولانا محمد و آله الطيبين الطاهرين و سلام علي المرسلين و الانبياء المكرمين و شيعتهم الانجبين و لعنة الله علي اعدائهم و غاصبي حقوقهم و ناصبي شيعتهم و منكري فضائلهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين .
اما بعد مدت زماني قبل از اين يكي از دوستان مؤمنين اجزائي فرستادند نزد اين خادم ملت و دين مشحون ببعضي مزخرفات كه بهم بافته و اسم آنها را هدية النمله گذاشته و نوشته بودند كه اينها را شخصي نوشته در رد بعضي مسائل كه نسبت بسلسله عليه شيخيه داده است و از من خواسته بودند كه جواب آنها را بنويسم من قدري در آن اوراق نظر نمودم ديدم كتابي است مرتب بر مقاصدي و فصولي در ذيل هر مقصدي مسأله از اصول يا آنچه متعلق بآنهاست از امور اعتقاديه نگاشته بهر قسم دلش خواسته و بعضي مسائل را پسنديده و نسبت بتمام اماميه داده است و بعضي را كج كرده بهر قسم دلش خواسته و نسبت بشيخيه داده است و [ص 3] در اين ضمن چه بسيار دروغها گفته و چه افتراها بسته است و از اينها گذشته كه اسماء مشايخ عظام و علماء كرام كه علم و تقواي ايشان مشهور آفاق شده است بطوري بسيار سست برده و اهانتها نموده بلكه گاهي سب نموده گاهي تكفير كرده بسيار عجب كردم كه كسيكه دعوي تشيع ميكند چنين نسبتها بعلماء شيعه نميدهد و از اين هم چشم بپوشيم دروغ نميگويد و افترا نميبندد گفتم بسا از علماء اهل سنت يا بعضي خارجين از ملت باشد كه باسم علماء شيعه مشهورش كردهاند تا در آخر آن نظر كردم ديدم رقم بنام نامي جناب ملا رضا پسر مرحوم مبرور ميرزا علينقي همداني است بسيار حيرت كردم بلكه اسف بردم كه مردي كه پدر و مادري دارد و منسوب است بقبيله چگونه اينطور كتاب مينويسد اگر چه ايشان از صوفيزادگانند و بواسطه تصوف محال است با كسيكه در جاده شريعت مستقيم است دوست شوند خاصة با عالم كامل و فاضل باذل شيخ المشايخ و الحكيم الباذخ السيد القمقام و البحر الطمطام و الحبر العلام الشيخ احمد بن زينالدين الاحسائي اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه زيرا كه آن بزرگوار بطلان مذهب تصوف را بر كافه انام ظاهر فرمود بطوريكه همه كس دانستند و فهميدند و خورده خورده هدايت يافتند و باين سبب غالب اشخاصي كه بر آن مذهب باقي هستند با مرحوم شيخ اعلي الله مقامه و اتباع ايشان عداوت كردند با اينكه مقتضاي مذهب اغلب ايشان بلكه همه ايشان صلح كل است ولي اين قاعده را نسبت بساير فرق جاري كردهاند اما نسبت بما [ص 4] عداوتشان زايد شده اما معذلك آن كسيكه استخوان نجابتي دارد نميتواند اسم مردم را بد ذكر كند خاصة علماء اخيار و حكماء ابرار بلكه نسبت بآن كسان كه از مذهب هم خارج باشند لفظ ركيك اداء نميكند اگر چه آنها را تكفير هم بنمايد چنانكه شيمه ائمه اطهار عليهم السلام بود كه هرگز لفظ ركيك نميفرمودند با اينكه جمعي را تكفير و تفسيق و لعن هم مينمودند خلاصه با اينكه آخر كتاب باسم ايشان بود باز باور ننمودم و از جواب نوشتن هم معذرت خواستم بمقتضاي فرمايش امام عليه السلام كه فرمود الباطل يموت بترك ذكره و قول خداوند متعال كه فرموده و اذا مروا باللغو مروا كراما تا اينكه باز همين نسخه را يكي از دوستان از بندر ابوشهر فرستاد و نسبت بايشان داده بود و مذكور نموده بود كه نسخه اين را در عربستان و اغلب بلاد ايران شايع نمودهاند و بعضي ديگر هم شهادت دادند كه مصنف خود او است و التماس زياد نمودند كه اين ناچيز نابود جوابي بنويسم تا حق از باطل ممتاز شود و بنده ملاحظه نمودم كه اگر جواب ننويسم بسا جمعي باور كنند كه آنچه او نسبت بمشايخ ما داده است راست است لابد شدم از اينكه جوابي بطور اختصار بنويسم ليعلم كل اناس مشربهم ولي كتاب او بر چند قسم است بعضي از آن فحش است و شتم زيرا كه معني شتم شرعا و لغة اين است كه بر كسي عيب گيرند و نقصي بر آن شمارند و اغلب هم بناي او در اين كتاب بر اين بوده و شتم را در نزد ما مطلقا جوابي نيست چرا كه در اخبار بسيار نهي از آن شده حضرت صادق عليه السلام فرمود [ص 5] من علامة شرك الشيطان الذي لا شك فيه ان يكون الرجل فحاشا لايبالي بما قال و لا ما قيل فيه فانه لغية يعني از علامات شرك شيطان در انسان كه هيچ شك در آن نميرود اين است كه مرد فحاش باشد و باك نداشته باشد بآنچه بگويد و آنچه بآن گفته شود بدرستي كه او ولد زناست و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود ان الله عز و جل حرم الجنة علي كل فحاش بذي قليل الحياء لايبالي بما قال و لا ما قيل فيه يعني خداوند حرام كرده بهشت را بر هر فحاش سفيه بدگوي كمحياء كه باك ندارد از هر چه بگويد و بشنود و در جامع الاخبار از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت نموده كه فرمود من سبني فاقتلوه و من سب اصحابي فقد كفر و گفتهاند ان شتم فليقل اني صائم پس بهتر اينكه مطلقا جواب از آنها نگويم و از اين قبيل است اينكه محض اهانت اسم شيخ جليل را كه خداوند جليل بتقدير خود احمد گذارده ذكر نميكند و باسم پدر هم ايشان را نميخواند بلكه بيكي از اجدادشان كه اسم او صقر بوده ايشان را نسبت ميدهد ايشان پسر زينالدين بن ابرهيم بن صقر بن داغر هستند او اسم زينالدين را انداخته بجهت اينكه او بمعني زينت دين است اسم ابرهيم را انداخته كه مبادا آل ابرهيم خوانده شود اسم صقر را ذكر نموده و از قضاء الهي چه خوب وضعي اتفاق افتاده مصداق فرمايش حضرت سيدالشهداء روحي له الفداء شد در مناقب روايت كرده كه عمرو عاص عرض [ص 6] كرد خدمت آن حضرت ما بال اولادنا اكثر من اولادكم فرمود :
بغاث الطير اكثرها فراخا و ام الصقر مقلاة نزور
پس فرزند صقر است كه يگانه دهر است و ماقامت النساء عن مثله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودهاند :
انا الصقر الذي حدثت عنه عتاق الطير تنجدل انجدالا
فلميدع السيوف لنا عدوا و لميدع السخاء لدي مالا
و قاسيت الحروب انا ابن سبع فلما شئت افنيت الرجالا
پس بمقتضاي شعري كه حضرت سيدالشهداء تمثيل فرمودند مطلب ظاهر است زيرا كه مثل اين فرزند كريم فخيم نه هر كس ميآورد پس مثل پدر او صقر است در ميان طيور كه هر سالي يك بچه بيش نميآورد و بمقتضاي شعر حضرت امير عليه السلام عرض ميكنم كه حضرت صقر را آية خود قرار داده و شيعه را هم از آل خود ميخوانند چنانكه در حديث شريف فرمود انتم آلمحمد انتم آلمحمد و در حديث ديگر فرمود انتم من آلمحمد راوي عرض كرد من انفسهم فرمود من انفسهم پس چون شيخ نبيل از شيعه خاص ايشان است پس فرزند صقر است و خواست مذمتي نمايد نشد و چه قدر شبيه است اين قضيه باينكه يكي از شيعه آمد خدمت امام صادق عليه السلام عرض نمود اسم ما را رافضه گذاردهاند فرمود اين اسم را خداوند بر شما گذارده آيا نميداني كه هفتاد مرد از بنياسرائيل رفض نمودند فرعون و قوم او را چون بر ايشان ظاهر شد ضلالت آنها [ص 7] پس ملحق شدند بموسي چون ظاهر شد بر آنها هدايت او پس آن جماعت را در لشكر موسي رافضه گفتند چون رفض نموده بودند فرعون را و آن جماعت از همه بنياسرائيل بيشتر عبادت ميكردند و بيشتر دوست ميداشتند موسي را پس خداوند وحي فرمود بموسي كه اين اسم را بر ايشان ذخيره نما و در توراة ثبت كن پس خداوند آن اسم را براي شما ذخيره فرمود و بشما عطا نمود پس اين است جواب او در اين اسم كه گفته است و عرض ميكنم مثل فرمايش حضرت سيدالشهداء در باب سخنهاي عمرو عاص :
ان عادت العقرب عدنا لها و كانت النعل لها حاضرة
قد علم العقرب و استيقنت ان لا لها دنيا و لا آخرة
و همچنين اسم مبارك مطهر عالم عامل فاضل كامل شيخ فخيم و مولاي كريم را عبد اثيم گذارده و جواب مثل اين را عرض كردم من نميگويم چرا كه حديث از حضرت صادق روحي فداه از براي تو روايت كردم كه فحش نميدهد مگر آنكس كه در نطفه او شرك شيطان است پس بهتر اينكه مطلقا جواب اين را نگويم ولي اين قدر را ميگويم كه خداوند واحد شاهد است و نبي عالم آگاه و امام بحق گواه كه در تمام عمر كه اغلب ساعات شب و روز با او محشور بودم يك صغيره از او نديدم بلكه يك كلمه لغو يا خنده بيجا از او نشنيدم پس نسبت بچنين كسي اين نسبت را دادن بسيار بيانصافي است جاهلي نگويد كه خود آن عاليمقام در صدر رسايل خود اين نسبت را بخود [ص 8] داده زيرا كه شأن مؤمن است كه نفس خود را عاصي شمارد بلكه تعليم فرمودهاند كه مؤمنين اين دعا را بخوانند اللهم لاتجعلني من المعارين و لاتخرجني من حد التقصير ولي ساير مؤمنين را رخصت ندادهاند كه نسبت عصيان به يكديگر دهند بلكه امر فرمودهاند كه اگر از يكديگر معصيت هم ديدند كتمان كنند چنانكه امام باقر عليه السلام فرموده است در شرح آيه ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة في الذين آمنوا كه آن كس كه بگويد درباره مؤمن آنچه بچشم خود ديده و بگوش خود شنيده در تحت اين آيه افتاده بلكه فرمودهاند تا هفتاد كبيره را بر مؤمن بپوشند بلكه فرمودهاند كه اگر از او معصيت ديدي هفتاد محمل بر او قرار ده و اگر بعد از آن دلت آرام نشد خود را ملامت نما و همه اينها درباره مؤمنين ضعفاء است و شأن عالم هزار مرتبه از اين بالاتر است و حق او بيشتر پس ببين چگونه است حال كسيكه نسبت اثم بعالم مؤمن دهد با اينكه ابدا با او معاشرت نكرده و او را نشناخته والله حيرانم صاحب اين كتاب چهقدر جاهل باحكام شرعيه است و مردم چهقدر نادانند كه سخن چنين جاهلي را قبول ميكنند و يك قسم كتاب را غيبت كرده و يك قسمش را بهتان زده و اين قسم ازيد از باقي اقسام است و يك قسم هم دروغ است خلاصه بهتر اين است كه تعداد ننمايم آنچه در آن كتاب است و قدري از اخبار روايت ميكنم حضرت صادق عليه السلام فرمود در حديثي [ص 9] فمن لمتره بعينك يرتكب ذنبا و لميشهد عليه عندك شاهدان فهو من اهل العدالة و الستر و شهادته مقبولة و ان كان في نفسه مذنبا و من اغتابه بما فيه فهو خارج عن ولاية الله تعالي ذكره داخل في ولاية الشيطان و لقد حدثني ابي عن ابيه عن آبائه عن رسول الله صلي الله عليه و آله قال من اغتاب مؤمنا بما فيه لميجمع الله بينهما في الجنة ابدا و من اغتاب مؤمنا بما ليس فيه فقد انقطعت منه العصمة بينهما و كان المغتاب في النار خالدا فيها و بئس المصير و شخصي خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كرد ما الغيبة قال ذكرك اخاك بما يكره قيل يا رسول الله و ان كان فيه الذي يذكر به قال اعلم انك اذا ذكرته بما هو فيه فقد اغتبته و اذا ذكرته بما ليس فيه فقد بهته تمام شد حديث شريف و ترجمه آنها ظاهر است و با وجود اين اخبار و صراحت قرآن مجيد در حرمت غيبت نميدانم چه چيز مجوز شده بر ايشان غيبت نمودن و بهتان زدن بر علماء اخيار و حكماء ابرار را ولي مصنف و امثال او تدبيري از براي خود نمودهاند كه جواب اين ايرادات را بآن بدهند و آن اين است كه اول تكفير مينمايند بعد از آن غيبت ميكنند چنانكه ميبيني در اين كتاب مكرر اين نسبت را داده است و اگر جائي تصريح ننموده مطلبي را نسبت داده كه آن باعث كفر است و بهتر اين است كه مختصري در اين باب تكلم نمائيم پس عرض ميكنم حكم شرع انور كه اجماعي جميع است [ص 10] اين است كه كسي را كه زاده در اسلام است و پدر و مادر او مسلمند تكفير نميتوان كرد مگر اينكه كلمه كفر را از زبان او صراحة بشنوند يا عملي كه موجب كفر است بطور يقين از او سرزند كه هيچ محل شبهه نباشد يا شهودي عدول كه قول ايشان در اين باب مسموع باشد شهادت بدهند بر اينكه كلمه كفر را بر زبان جاري كرده يا آن عمل را بجا آورده و آنچه باعث كفر است بطور يقين جحود است يا آنچه در حكم جحود باشد و بغير از اين نميتوان مسلم را تكفير نمود حتي آنكه اگر در بلد اسلام كسي را ببينند كه بر عقيده او واقف نباشند حكم اسلام بر او جاري ميكنند و جايز نيست نسبت كفر باو دادن حتي آنكه طفل مسلم را مسلم ميگويند و پاك ميشمرند و در باب انكار نمودن فقهاء اخيار احتياط بسيار نمودهاند و حكم حق ثابت در ميان ايشان اين شده است كه بانكار ضروريات دين مطلقا تكفير مسلم نميتوان نمود بلكه شروطي دارد يكي اينكه عالم باشد پس اگر از روي جهل چيزي را منكر شود ولو ضروري باشد او را تكفير نميتوان نمود و يكي ديگر اينكه بر يقين باشد اگر شبهه داشته باشد او را تكفير نميتوان نمود بلكه بعضي قايل شدند كه هر كس احتمال شبهه در حق او برود او را نميتوان تكفير كرد و بعضي از فقهاء تصريح كردهاند كه انكار ضروري نيز من حيث نفسه موجب كفر نيست ولي بجهت اينكه لازمه آن تكذيب نبي و ائمه هدي است و تكذيب ايشان تكذيب خداوند است و آن كفر است جاحد را كافر ميخوانند پس بنا بر اين اگر كسي مقر بنبوت باشد و تسليم امر [ص 11] پيغمبر را هم داشته باشد و انكار نمايد ضروري را نه محض اهانت او كافر نميشود پس ببين كه چهقدر احتياط نمودهاند در اين مسأله و اخبار اين مسأله هم ظاهر است و در كتب اخبار مروي است يكي از آنها را نقل ميكنم و آن بعض حديثي است كه عبدالرحيم قصير از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده در باب اسلام و ايمان و كفر فرمود بيرون نميبرد مسلم را از اسلام بسوي كفر مگر جحود و حلال شمردن حرام خدا و حرام شمردن حلال خدا پس اگر كسي چنين كرد و اين را دين خود قرار داد در اين وقت خارج ميشود از اسلام و داخل ميشود در كفر و مثل اين مثل كسي است كه داخل حرم شد پس داخل كعبه شد پس در كعبه احداث حدثي نمود او را از كعبه بيرون ميكنند و از حرم بيرون ميآورند و او را ميكشند ، پس ملاحظه نما و ببين كه تكفير نمودن چهقدر شرايط دارد و عبث عبث نميتوان كسي را تكفير كرد و اگر كسي بدون اين شروط مسلمي را تكفير كند خود او كافر ميشود اگر عالما عامدا تكفير كرده باشد چرا كه فرمود اگر مسلمي مسلمي را تكفير كند يكي از آن دو كافرند و مسلم آن كس كه شروط كفر در او جمع نشده كافر نيست پس مكفر كافر خواهد شد بجهت اينكه آن كسي را كه ايمان بخدا و رسول داشته كافر شمرده است باري در صدد تفصيل دادن اين مسأله نيستم و همين قدرها كه عرض شد كافي است و چند حديث در اين مقام روايت ميكنم محض ميمنت حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه خداوند [ص 12] مؤمن را آفريد از نور عظمت و جلال كبرياء خود پس هر كس طعن زند بر مؤمن يا رد كند بر او هرائينه رد نموده است بر خداوند در عرش او و دوستي خداوند را ندارد و اين است و جز اين نيست كه او شرك شيطان است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود افتخار ميكنم روز قيامت بعلماء امت مثل ساير انبياء قبل از من آگاه باشيد تكذيب نكنيد عالمي را و رد نكنيد بر او و دشمن نداريد او را و دوست داريد او را بدرستيكه دوستي ايشان اخلاص است و بغض ايشان نفاق است آگاه باشيد هر كس اهانت كند عالمي را مرا اهانت نموده و هر كس مرا اهانت كند اهانت خدا را نموده پس مصير او بسوي آتش است آگاه باشيد هر كس اكرام كند عالمي را مرا اكرام كرده و هر كس مرا اكرام كند خدا را اكرام كرده و هر كس خدا را اكرام كند مصير او بسوي بهشت است تا آخر خطبه و هم آن حضرت فرمود سؤال كردم از جبرئيل حال صاحبان علم را گفت ايشان سراج امت تو هستند در دنيا و آخرت خوشا بحال آنكسان كه بشناسند ايشان را و دوست دارند ايشان را و واي بر آنكس كه معرفت ايشان را نداشته باشد و دشمن دارد ايشان را و هر كس دشمن دارد ايشان را شاهديم ما كه او در آتش است و هر كس دوست دارد ايشان را شاهديم ما كه او از اهل جنت است ، پس با وجود اين اخبار ساطعة المنار نميدانم چگونه جرأت ميكنند بر خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله برد كردن بر علماء مؤمنين اگر كسي بگويد چنين ميدانند [ص 13] كه علوم ايشان باطله است و از اين باب رد ميكنند اولا عرض ميكنم لايذهبن بك المذاهب ملل مشركه و علوم باطله و عقايد فاسده در عالم بسيار است چرا در صدد رد آنها نيستند اگر مقصود ايشان نصرت حق است قدري در صدد رد آنها برآيند چه شده كه با هر ملتي درست ميآيند و رفيق ميشوند و ساكت از ايشان ميشوند مگر از ما و چه شده است كه اين همه زلات كه از علما سرميزند و غفلات و فلتات كه از ايشان بروز ميكند همه را ميپوشند و تأويلات ميكنند و محامل بر آنها قرار ميدهند و از ما عفو نميكنند و بر ما نميپوشند اگر ملاحظه كني در كتب حكماء ميبيني كه لغزشهاي يوناني و خطاهاي فلسفي و نامربوطهاي سني و زيدي را ميپوشند و عذرها ميخواهند بلكه اگر يك نفر از حكماء نامربوطي بگويد عذر ميخواهند كه ساحت او ارفع از گفتن چنين كلامي است بسا اين را مترجمين غلط ترجمه كردهاند يا اصطلاح غير از اين است كه ما ميفهميم و اما نسبت بشيخ مرحوم با اينكه ميبينند كه اخلاص او نسبت بخاندان رسالت بحدي است كه نهايت ندارد و در حفظ صورت ظاهر اسلام طوري مراقب و مواظب است كه يك مستحب از او فوت نميشود بمحض چهار مسأله كه از ذهن ايشان بعيد است يا آنكه معني آنرا نميفهمند يا كج معني كردهاند و بشهادت دو نفر اهل مرض و غرض اين نحو سلوك ميكنند آه آه نميدانم چه بگويم و با كه بگويم انما اشكو بثي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لاتعلمون آيا نميبيني در اخبار و آثار [ص 14] تا چه حد ائمه سلام الله عليهم ميپوشيدند بر مردم اهل معصيت خودشان اقرار ميكردند بعصيان خودشان عذر آنها را ميخواستند و ميفرمودند از مرضي است كه اقرار ميكني و تا مكرر اقرار نميكرد حد بر او جاري نميفرمودند صاحبان عقايد فاسده در توحيد و عدل و امامت و معاد و غير اينها در رد و بحث فرو ميرفتند و انكار حق را مينمودند و امام عليه السلام ايشان را ببراهين شافيه و مواعظ كافيه هدايت و دلالت ميفرمودند چون ميديدند كه مراد آنها انكار حق نيست و مقرند و دوست ولي از محض ناداني انكار مسأله را مينمايند و اين است شيوه علماء و صلحاء در جميع اعصار و امصار نميدانم چه چيز مجوز شده كه بمحض مراجعه كتابي كه نه مطلب آنرا ميفهمند و نه بر اصطلاح صاحب آن واقفند رد بر مصنف ميكنند و هر چه هم ميگويد آنچه شما ميفهميد و ميگوئيد ابدا مراد من نيست ميگويند تو در دل خلاف ضرورت اراده كرده و بزبان توريه ميكني والله اين نيست شيمه مؤمنين و شعار مسلمين و بناي اسلام بر غير اين شده باري همين قدرها در اين مقام كافي است و قبل از شروع كردن در جواب مقدمه عرض نموده بعد ابتدا مينمائيم بمطلب و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و اين كتاب را نام نهادم بهداية المسترشد .
در ذكر بعضي مطالب كه تقديم آنها سزاوار است و در آن چند فصل است :
فصل - بر هر ناظري كه بيغرضانه در هدية النمله اين مرد ملاحظه نمايد واضح ميشود كه تقسيم كتاب خود را بغرض قرار داده و در همين عمل مقصود خودش را ظاهر نموده ولي چه كنم كه زمان طوري شده كه علم از ميان مردم رفته و اكثر اين خلق اطلاع از چيزي ندارند نه خود اهل علمند و نه متابعت علما را ميكنند بلكه اگر بر دل بيشتر مطلع شوي ميبيني اعداء علما هستند از احتياط آنكه مبادا ايشان را از منكرات نهي كنند و محض اينكه ميخواهند جزئي فضلي اكتساب كنند بعضي طلاب بيمبالات را كه هميشه طالب فتنه و فساد و اختلاف ميان مسلمين هستند بخود مهربان ميكنند و ايشان هم محض اينكه چيز تازه گفته باشند يا خوشآمد بدخواهان علما را بگويند ايراداتي بر هر سلسله ميكنند از جمله اين ايرادات است كه اين مرد بر مشايخ ما نموده و آنها كه ايشان را نميشناسند بسا باور ميكنند و باينواسطه دشمن ايشان ميشوند و بسا بعضي سادهلوحان مراجعه هم نكرده برسايل ايشان قبول ميكنند كاش خود اقلا كتابهاي ما را ملاحظه ميكردند يا رجوع باهل علمي مينمودند و از همه اينها گذشته آرزوي يك منصف دارم كه انصاف دهد و ميان ما و اين مرد باغرض بيخبر از شرع و آئين حكم نمايد و او را نميبينم مگر خداوند خود ما را ببركت امام زمان عجل الله فرجه و سهل مخرجه نصرت فرمايد بهر حال تكليف اين عبد اين است [ص 16] كه دين خود را نصرت نمايم و حق را اظهار كنم تا هر كس بتكليف خود راه رود و انا لله و انا اليه راجعون و هو القاضي بالحق يوم الدين .
ملاحظه نما كه بناي تقسيم كتاب را در هر مسأله بر اين گذارده كه اماميه را جدا ميشمرد و اعتقاداتي بعامه ايشان نسبت ميدهد و چنين مينماياند كه اينها اجماعي بلكه ضروري اماميه است و مسايلي جعل ميكند يا كج معني ميكند يا كم و زياد ميكند تا بظاهر فاسد شود پس نسبت ميدهد بشيخيه و ميگويد شيخيه چنين گفتهاند از او سؤال بايد كرد كه اين شيخيه از اماميه هستند يا نيستند اگر هستند كه چرا آنها را قسيم اماميه قرار دادي اگر ميگوئي نيستند كه چگونه چنين افترائي ميزني و حال اينكه امامي بودن ايشان اوضح من الشمس است و ديگر اينكه اماميه كه ميگوئي مقصود كيانند زيرا كه اماميه بدو سه معني استعمال ميشود يكدفعه اماميه ميگويند و مرادشان شيعه است در برابر سني و شك نيست كه فرق ايشان بسيار است و ايشان همه در جميع مسايل مذكوره اتفاق ندارند بالبداهه و دفعه اماميه ميگويند و مرادشان اثنيعشريه است و ايشان هم فرق عديده هستند و دفعه ديگر اماميه ميگويند و مراد يك فرقه از شيعه هستند و فرق ايشان هم بسيار است و همه مختلفند در اكثر مسائل مذكوره و بجهت اينكه اطلاع حاصل شود بمحل استعمال اين اسم مجملي از كيفيت تقسيم فرق اسلام عرض ميكنم تا آگاه باشي و غرض اين مرد را بفهمي .
[ص 17] پس عرض ميكنم مسلمين نوعا بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله دو فرقه شدند بعضي در امر خلافت قايل شدند باينكه ابوبكر خليفه پيغمبر خداست و در تعيين خليفه اعتماد بر اجماع كردند و متمسك شدند باينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است لاتجتمع امتي علي ضلالة و گفتند خلافت منحصر بشخص واحد هم نميشود و متمسك شدند باينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است مثل اصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهديتم و بعضي قايل شدند باينكه امامت منحصر بشخص خاص است و اين جماعت دو فرقه هستند بعضي ميگويند منحصر بشخص ميشود باجماع امت و اتفاق مسلمين استدلال ميكنند و اعتماد مينمايند و اعتقاد بامامت حضرت امير عليه السلام هم كه نمودند بهمين سبب بوده و اينها ملحقند بسنيان در واقع و بعضي ميگويند كه بنص است اما جماعت اول دو فرقه شدند بعضي گفتند هر كس كه امت بر او اجماع كردند امام است كائنا من كان و بعضي گفتند منحصر بجمع خاصي است كه هر گاه اتفاق بر آنها شود امام هستند و الا فلا و قيد نكردند كه بايد از طايفه خاص باشد و بعضي قيد كردند كه بايد از قريش باشد آنها هم دو فرقه شدند بعضي بمطلق قرشي قانع شدند و بعضي شرط نمودند هاشمي بودن را با شرايط ديگر و جماعت اول قايل شدند بخلافة معاويه و اولاد او و بعد از ايشان قايل شدند بخلافت مروان و اولاد او و خوارج در هر زمان بر يكي از آنها اتفاق كردند بشرطي كه اعتقادش مثل آنها باشد و بعدل با ايشان رفتار نمايد و الا معزولش ميكردند و تفصيل اعمال اين جماعات بسيار است [ص 18] و آن جماعت كه گفتند امامت بنص است اعتقاد بامامت حضرت امير عليه السلام كردند و بعد از حضرت امير عليه السلام باز اختلاف كردند بعضي گفتند كه آنحضرت نص بر محمد بن حنفيه فرموده است و بعضي گفتند نص بر حضرت امام حسن فرموده جماعت اول را كيسانيه گفتند و كيسانيه نيز دو فرقهاند بعضي قائل شدند بامامت محمد بعد از حسنين سلام الله عليهما و آنها بيشترند و بعضي گفتند بعد از حضرت امير عليه السلام محمد بود ولي آن دو بزرگوار باذن محمد دعوت ميفرمودند و اين قول اقل است و آنها كه كيساني شدند بعد از او مختلف شدند بعضي گفتند او نمرده و برميگردد و عالم را پر از عدل ميكند و بعضي گفتند مرده است و امامت بعد از او رسيده به ابيهاشم پسر او و اين جماعت باز دو فرقه شدند بعضي گفتند امامت در اولاد او است بوصيت سابق بر لاحق بعضي قايل شدند كه منتقل بغير هم ميشود پس بعضي گفتند منتقل شد ببيان بن سمعان نهري و بعضي گفتند منتقل شد بعلي بن عبدالله بن عباس و بعضي گفتند منتقل شد بعبدالله بن عمرو بن حرب كندي و بعضي گفتند رسيد بعبدالله بن معاوية بن جعفر بن ابيطالب و اين جماعت همه ميگويند كه دين اطاعت مردي است و همه احكام را تأويل بآن ميكنند و تفصيل مذهب ايشان بسيار است و اما آن جماعت كه [ص 19] كيساني نشدند قايل شدند كه نص بر حضرت امام حسن و امام حسين (ع) شده و بعد از حضرت امام حسن يا امام حسين عليهما السلام اختلاف كردند بعضي قايل شدند به امامت عبدالله بعد از او پسرش محمد بعد از او برادرش ابراهيم كه در ايام منصور خروج كردند و كشته شدند و بعضي از ايشان قايل شدند كه محمد رجعت ميكند و بعضي قايل شدند كه وصيت جاري است در اولاد حضرت امام حسين عليه السلام و بعد از آن بزرگوار امر منتقل ميشود بسيدالساجدين عليه السلام و بر ايشان نص شده پس بعد از آن بزرگوار اختلاف كردند بعضي قايل شدند كه زيد بن علي امام است و مذهب ايشان اين است كه هر فاطمي كه بسيف خروج كند و عالم و زاهد و شجاع و سخي هم باشد او امام است و واجب الاطاعه و اين جماعت هم تجويز نمودند انتقال امامت را باولاد امام حسن عليه السلام و باز ايشان هم اختلاف كردند بعد از زيد بعضي وقوف نمودند و قايل شدند برجعت او و بعضي قايل شدند كه در هر زمان هر كس موصوف باين وصف است امام است و اما اماميه قايل شدند بامامت حضرت باقر بنص حضرت سجاد عليه السلام و بعد از آن بزرگوار قايل بامامت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام شدند باز بوصيت پس بعد از آن بزرگوار اختلاف كردند در اولاد او كه نص بر كداميك شده و آن بزرگوار پنج پسر داشتند [ص 20] حضرت موسي عليه السلام و محمد و اسمعيل و عبدالله و علي بعضي قايل شدند بامامت محمد و آنها عماديه هستند بعضي قايل شدند بامامت اسماعيل و گفتند او در حيات آنحضرت فوت نشد و ايشان مباركيه هستند و ايشان دو فرقه شدند جمعي توقف كردند و گفتند خود اسماعيل رجعت ميكند و بعضي قايل شدند كه امامت در اولاد او است واحدا بعد واحد بنص خاص تا امروز و ايشان معروفند و بعضي از اماميه قايل شدند بامامت عبدالله افطح و گفتند خود او بعد از موت رجعت ميكند چرا كه اولاد نداشت كه اولادش را امام گيرند و بعضي قايل شدند كه حضرت امام موسي كاظم امام است بنص حضرت صادق عليهما السلام چرا كه فرموده است سابعكم قايمكم الا و هو سمي صاحب التورية و بعد از آن بزرگوار باز اختلاف نمودند فرقهٔ توقف بر او نمودند و گفتند او نمرده و راجع ميشود و بعضي در موت او توقف كردند و ايشان را ممطوره ميگويند و بعضي قطع نموده در موت او و گفتهاند كه امامت بعد از او منتقل ميشود بعلي بن موسي الرضا عليهما السلام و ايشان را قطعيه ميگويند باز آنها مختلف شدند در هر امامي پس از امامي تا حضرت امام حسن عسكري عليه السلام و بعد از آن سرور فرق عديده شدند بعضي قايل شدند كه جعفر كذاب امام است و بعضي قايل شدند بامامت امام زمان عجل الله فرجه و مختصر سخن آنكه كه آن جماعت كه قايل شدهاند بامامت [ص 21] حضرت امام حسن عسكري يازده فرقه شدند ولي هر يك اسم خاص ندارند اما عقايد ايشان مضبوطه است در كتب و آن جماعت كه قايل شدند بامامت ائمه اثنيعشر بعد از غيبت اختلاف كردند اختلاف فاحش در اصول و فروع پس بعضي تابع نواب آنحضرت شدند و اختلاف در ايشان واحدا بعد واحد كردند پس اول نواب آنحضرت عثمان بن سعيد بود رحمه الله و در آن زمان بيرون آمد ابومحمد معروف بشريعي و ادعاء نيابت امام را كرد و او اول كسي بود كه بعد از غيبت از دين خارج شد و بعضي فريفته او شدند و توقيع رفيع بلعن او از آنحضرت صادر شد پس شيعه او را لعن كردند بعد از آنكه عثمان رحلت فرمود نص بر محمد بن عثمان شد محمد بن نصير نميري ادعاي بابيت كرد و جمعي را اغوا نمود پس خداوند او را مفتضح فرمود و باطنش را ظاهر فرمود و ابوجعفر محمد بن عثمان او را لعن نمود و از او تبري نمود و او بعد از شريعي مدعي شد و بعضي از ايشان احمد بن هلال كرخي بود كه وكالت ابيجعفر محمد بن عثمان را انكار نمود پس شيعه او را لعنت كردند و از او تبري نمودند و توقيع رفيع از جانب امام عليه السلام بيرون آمد بواسطه ابيالقاسم حسين بن روح بلعن او و امر فرمود بدشمني او و بعضي از ايشان محمد بن علي بن بلال بود كه باز منكر وكالت محمد بن عثمان شد و اموال را منع نمود از آن بزرگوار و بعضي از ايشان حسين بن منصور حلاج بود [ص 22] ادعا نمود بابيت را بدون واسطه از حضرت صاحب الامر و رفت بقم و نوشت به بعضي اهالي آنجا كه رسول امام است و شيعه او را لعنت كردند و باز توقيع رفيع صادر شد از آن بزرگوار روحي فداه بلعن او و بعضي از ايشان ابن ابيالغراقر محمد بن علي شلمغاني بود ادعاي بابيت كرد و وكالت حسين بن روح را انكار نمود و هر يك از اين جماعت تابعين داشتند و بدعتها در دين خداوند گذاردند و هنوز از بدعتهاي ايشان در عالم منتشر است و جمعي از صوفيه هنوز تابع حلاج ميباشند و مذهب بايزيد بسطامي را متابعت ميكنند .
و باز در نوع شيعه بعد از آنكه نايب خاص منصوص عليه ديگر قائم نشد و امر فرمودند برجوع بعلماء شيعه اختلاف فاحشي در اصول و فروع افتاد بحدي كه نميتوان احصاء نمود هر طايفهٔ بطرفي رفتند و اگر بخواهيم بحسب اختلافات ايشان در مسايل آنها را اهل مذاهب مختلفه بشمريم بسا هزار فرقه شمرده شوند زيرا كه اين فرق را كه از هم جدا كردهاند و هر يكي را طايفه شمردهاند اختلافشان در چند مسئله بيشتر نيست بنا بر اين هر جمعي از ايشان را كه متفق بر يك قول نوعا شدند ميتوان فرقه خاص شمرد ولي مثمر ثمري نيست خاصة كه نوع مذاهب راجع بهمان هفتاد و سه فرقه است نهايت بعضي از شيعه در مسايل متعلقه به اصول دين يا فروع دين از امور اعتقاديه تابع سني شدهاند يا پيروي [ص 23] فلاسفه و يونانيين و مجوس نمودهاند . باري نوعا شيعه بعد از نواب متفرق شدند بعضي اصولي شدند بعضي اخباري بعضي فلسفي بعضي وحدة موجودي بعضي وحدة وجودي و اين جماعت فرق عديده شدند و بعضي صوفي و آنها هم چند طايفه شدند و عدد طوايف و مذاهب ايشان در كتب ايشان ضبط است و بعضي هم قشر صرف در اصول دين و كلام را گرفتهاند و بكلي از حكمت و حكماء اعراض كردهاند و بعضي اهل حكمت شدهاند و در علم فضايل اهل بيت نيز اختلاف كردند بعضي غالي شدند و بعضي قالي و بعضي در وسط ايستادند .
خلاصه اينهمه اختلاف در فرقه اماميه هست پس مقصود مصنف از اماميه كه گفته چه اثنيعشريه باشد چه مطلق اماميه كه عرض شد همه ايشان در اغلب اين مسائل كه ذكر كرده است اختلاف دارند و بسا در موقع اختلاف هر يك اشاره بكنيم حتي آنكه اگر در لفظ در مسألهٔ اتفاق كردهاند در معني مختلفند مثلا همه ميگويند خدا احد است و در اين لفظ كسي اختلاف نكرده و لكن يكي ميگويد احد است و مراد او اين است كه كل خلق است يكي ميگويد احد است و مراد او اين است كه او غير خلق است ولي حلول در خلق كرده است يكي ميگويد احد است ولي علم بجميع خلق بتفصيل در ذات دارد يكي ميگويد جسم است يكي ميگويد شخص است يكي ميگويد قسيم خلق است در وجود و وجود اعم از ذات او و خلق است و عاقل ميفهمد كه همه اين مطالب باطل است و ذات منزه از همه اين وصفهاست و معني احديت او غير همه اينهاست او احد است بمعني امتناع همه ماسوي [ص 24] از او و باين از خلق است به بينونة صفت حال اين مرد مغرض كه يك مذهب خاص معين كرده و ميگويد اين مذهب اماميه است و يك مذهب نسبت بشيخيه ميدهد بايد شخص باانصاف از او سؤال كند كه اين كدام فرقه اماميه هستند كه قايل باين قولند آنوقت عقب حرف بلند شود و اول صدق و كذب راوي را بفهمد بعد از آن حقيت و بطلان سخن را بفهمد و كذلك آنچه بشيخيه نسبت داده است ملاحظه نمايد كه راست گفته يا دروغ اگر دروغ است كه محل نظر نيست اگر راست است بايد نظر نمود و تفحص كرد كه مراد شيخيه چي است بسا كلامي باشد كه بظاهر موحش باشد ولي معني آن حق باشد نميتوان بمحض استماع سخن متشابهي كه محتمل معاني است كسي را تكفير نمود ملتفت باش كه چه عرض ميكنم و از حد انصاف خارج مشو .
فصل - بدانكه اهل هر علمي در علم خود همين الفاظ و لغات متداوله بر السن را استعمال ميكنند ولي آن الفاظ را در معني خاص باصطلاح مخصوصي كه معروف نزد خودشان است استعمال ميكنند و خورده خورده متبادر بذهن ايشان همان معني ميشود و بسا بجائي ميرسد كه اين معني نزد ايشان حقيقت ميشود بحدي كه اگر در معني اصلي خواسته باشند وقتي از اوقات استعمال كنند بايد قرينه بياورند مثل اينكه عقاب مثلا در لغت اسم مرغي است و فلاسفه اسم نشادر را عقاب گذاردهاند و اين معني نزد ايشان طوري شايع شده كه بمحضي كه اسم عقاب مذكور ميشود همان نشادر را تصور ميكنند و متبادر [ص 25] بذهن ايشان همان است و اگر احيانا وقتي آنرا بمعني اصلي خواستند استعمال كنند بايد قرينه بياورند و همچنين است امر در جميع علوم هر يك در علم خود اصطلاحي دارند در همين الفاظ و لغات مستعمله و بسا اهل علمي لفظي را بيك معني استعمال ميكنند كه نزد خود ايشان صحيح است و متين و اگر اين لفظ را در مقام ديگر باين معني استعمال كنند بسا كفر ميشود مثل اينكه نحوي مثلا اصطلاح دارد در تركيب الفاظ فاعل ميگويد و مفعول و ميگويد در عبد زيد ربه مثلا زيد فاعل و رب مفعول و عابد را ميگويد اسم فاعل است و معبود را ميگويد اسم مفعول و اين در علم او و مسلك او حق است و صدق و مخالف مذهبي هم نيست زيرا كه كلام نحوي در صرف كلمات است از حيث اعراب و تركيب ولي در نزد حكمي بملاحظه صرف ظاهر از حيث علم حكمة او اين سخن كفر است زيرا كه در نزد او ملاحظه معاني ميشود و فاعل آن كسي است كه علت وجود شئ است و مفعول معلول است و خداوند معلول نميشود بلكه او خالق است پس در نزد او معبود اسم فاعل است نه مفعول و عابد اسم مفعول است زيرا كه عابد مخلوق است نه خالق و كذلك حكيم ميگويد رب در زيد عبد ربه فاعل است و او خالق زيد و عبادت زيد است پس ميان اين دو اصطلاح بون بعيد است ولي معذلك شخص حكيم تكفير نحوي را نميكند و نحوي هم تغليط حكيم را نميكند و هر دو تصديق يكديگر را مينمايند همچنين است امر در جميع مسايل [ص 26] پس شأن شخص منصف اين است كه اول اصطلاح اهل هر علمي را تعليم بگيرد آنگاه ملاحظه نمايد كه آيا آن لفظ كه استعمال ميكنند در آن معني و مقام كه خود ايشان ميگويند حق است يا باطل اگر در آن مقام حق است بايد تصديق كرد و الا بايد تكذيب نمود ولي بناي اين خلق بيانصاف بر اين شده كه لفظي را كه از عالم ميشنوند عرضه ميكنند بر معاني متداوله نزد خودشان يا بر معاني لغوي و ميبينند بآن معاني صدق نميآيد بناي تكفير ميگذارند و اين از غايت بيانصافي و بياعتدالي است و چنين است معامله بعضي از اهل اين زمان با شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و سيد مرحوم و آقاي مرحوم نور الله مرقدهم ابدا از علم ايشان بهره ندارند و اصطلاح ايشان را نميدانند با اينكه خود ايشان مكرر نوشته و فرمودهاند كه ما اصطلاحي خاص داريم و بسا تكلم ميكنيم بهمين الفاظ متداوله و معني ديگر اراده ميكنيم شما الفاظ ما را بمعاني متبادره باذهان خودتان يا اهل علوم ديگر حمل نكنيد با وجود اين دست برنميدارند و از آن حسد و بخلي كه در نفوس ايشان است الفاظ را بمعني ديگر استعمال ميكنند مثل اينكه اين شخص كرده و قلوب جمعي كثير و جمي غفير از مسلمين را متزلزل ساخته غافل از اينكه عقاب اين عمل چهقدر بزرگ است ولي من در مقام نصيحت خدمت اهل علم زمان عرض ميكنم كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در زماني بودند كه علماء متبحرين و فقهاء كاملين [ص 27] و فضلاء باذلين و عباد و ناسكين در همه عراقين بيشتر از اين زمان بودند و علم هم در عالم بيشتر بود و همه آنها هم متدينتر از اكثر علماء و فقهاء اين عصر بودند و همين بس است در فضل آنها كه اهل اين زمان همه خوشهچين خرمن آنها هستند و مقلد آنها شدهاند و بكلي تصنيف و تأليف از ميان برداشته شده بلكه مطلقا درايت منسوخ شده از هر كسي مسألهٔ در هر علمي سؤال كني جواب ميگويد فلان فقيه چه گفته و فلان حكيم چه گفته حتي علمائي كه جماعت بسياري مقلد ايشان هستند كتاب فتوي ندارند بلكه بسا بعضي از ايشان از كتب علماي آن عصر اختيار كردهاند كتابي را و اصحاب خود را امر كردهاند از روي آن عمل كنند نهايت ده بيست مسأله احتياطي در بعضي موارد بحواشي ملحق كردهاند يا تغيير دادهاند اين نيست مگر از اين جهت كه اعتماد و اتكال اهل اين زمان بآنهاست و اغلب آنها شيخ مرحوم را ديدند و كتابهاي ايشان و درسهاي ايشان را ملاحظه كردند و همه تعظيم و تبجيل نمودند و فرمايشات ايشان را قبول نمودند و اغلب علماي بزرگ اجازه بايشان دادند كه صورت بعضي از آنها موجود است و بعضي از ايشان اجازه گرفتند و همه بيك زبان تمجيد و تصديق و تعديل و توثيق ايشان را كردند و اقوال ايشان همين اقوال بود كه در كتب ايشان بود چه شد كه آنها تصديق كردند و جهال اين زمان تكذيب ميكنند و چه شده كه تصديق آنها در همه امر دين مطاع است در باب يك نفر [ص 28] مرد عالم مؤمن متبع نيست و اگر بگوئي آنها واقف بر اين اقوال نشدند عرض ميكنم اين سخني غير معقول است كه كسي معاصر كسي باشد و دايم مجالس و مؤانس باشند و همه روز مباحثه علميه يكديگر را بشنوند و يك مسأله خلاف مذهب و دين از او نشنوند و تو امروز اين قدر خطا از او ببيني و از اين گذشتيم عرض ميكنم آن علماء بزرگ كه اجازه بايشان دادند از اعتقادات ايشان اطلاع داشتند يا نه اگر ميگوئي بياطلاع اجازه دادهاند كه بدا بحال تو كه مشايخ اسلام و مسلمين را متهم ميسازي و اگر بگوئي اطلاع داشتند عرض ميكنم پس معلوم است كه مذهب ايشان عيبي نداشته و همه صحيح و درست بوده و بجهت عبرت تو عرض ميكنم كه در زمان شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بعضي طلاب رفتند خدمت مرحوم آقا سيد علي نور الله مضجعه و يكي از كتابهاي شيخ مرحوم را بايشان نمايانيدند كه شما ملاحظه نمائيد كه اين مسأله بر خلاف مشهور است يا مضمون ديگر گفتند ايشان فرمودند من از اصطلاح ايشان عاري هستم ولي ميدانم اين شخص مرد متدين عالمي است باز اصرار كردند كه شما قدري مراجعه فرمائيد چند روز كتاب را بردند منزل خود و برگردانيدند در مجلس درس و قسمهاي غلاظ شداد خوردند كه من بكلي اصطلاح ايشان را نميدانم و همچنين وقتي ديگر كسي خدمت ايشان عرض كرد كه شيخ مدعي اين هستند كه من خدمت امام رسيدهام و حال اينكه دروغ هم گفته بود و ابدا شيخ چنين [ص 29] ادعائي نكردهاند بلكه نوشتهاند گاهي در خواب خدمت ائمه عليهم السلام رسيدهام و سؤالاتي كرده جواب شنيدهام ولي جناب سيد از آن غايت علم و احتياط و تدين كه داشتند فرموده بودند كه ما در يك كتابي حديثي ظني الدلاله و ظني الصدور ديدهايم كه امام عليه السلام در زمان غيبت ديده نميشود و تصديق كردهايم ولي اگر اين مرد با اين علم و عدالت و عقل كه دارد در حضور من مدعي اين امر شود تصديق او را ميكنم چرا كه اين مرد را ميبينم كه مردي عادل و امين است چگونه ميتوانم او را محض حديثي كه نميدانم آيا از امام هست يا نيست و آيا درست روايت شده يا تصحيف شده و آيا مراد از او چيست تكذيب نمايم . ملاحظه نما كه مردمان عالم متدين چگونه رفتار ميكردهاند تو هم تأسي بايشان بنما و من قدري از صورتهاي اجازات و تصديقهاي ايشان را در فصلي خاص براي تو نقل ميكنم تا بداني كه جماعتي كه امروز منكر ايشان ميشوند واقعا منكر همه علما شدهاند .
فصل - شك نيست كه ضرورت اسلام حجة است در ميان ما و بناي دين ما بر اين است اگر ضرورت حجة نباشد منحصر ميشود امر بنظريات و بامور نظريه اطمينان و يقين حاصل نميشود ابدا ولي بضروريات اطمينان حاصل ميشود و شخص بر دين خود بيقين ميشود و از اين گذشته معني ضرورت بداهة است زيرا كه معني ضروري اين است كه شخص در فهم آن محتاج بدقت نباشد [ص 30] و هر چه باين ظهور رسيد كه از دين پيغمبر صلي الله عليه و آله و شرع او است البته مجال تأمل در آن نيست ولي سخن در اهل ضرورت است كه اين جماعت كيانند و ضرورت چه اشخاص را بايد اعتبار نمود آيا مراد از ضروري آن امري است كه در نزد كافه مسلمين از صغير و كبير و سياه و سفيد و بدوي و حضري و عالم و جاهل و حر و عبد و زن و مرد معلوم باشد يا آنكه بداهت جماعت خاصي مناط است اگر بگوئي مراد اجماع كل است عرض ميكنم در جميع مسائل دينيه اصليه و فرعيه چنين مسأله يافت نميشود كه جميع فرد فرد مسلمين آن را بطور بداهة بدانند حتي آنكه جماعاتي هستند كه مسلم خوانده ميشوند و اسماء ائمه خود را نميدانند بلكه بسا اسم پيغمبر خود را نميدانند از قرآن امروز چيزي ظاهرتر نيست چه بسيار اشخاص كه نميفهمند قرآني بر پيغمبر ايشان نازل شده در مسائل اصول دين اكثر ايشان حيران و سرگردانند پس بنا بر اين مسأله در اسلام ضروري نيست يا آنكه اكثر اينها مسلم نيستند و نميتوان ايشان را از اسلام خارج كرد و نميتوان گفت مسأله ضروري يافت نميشود پس از اين جهت جمعي مدققين قدري ميدان را تنگتر كردند و گفتند اجماع اهل حل و عقد مناط است و مراد ايشان عقلا هستند و من عرض ميكنم بهتر اين است كه قدري ميدان را از اين اندازه هم تنگتر كنيم بجهت اينكه جماعتي هستند كه عاقل و مدبر هم هستند و جزو مسلمين هم محسوب ميشوند ولي از فهم مسائل عاجزند و ابدا در صدد نيستند حتي اينكه اگر از ايشان [ص 31] سؤال كني كه خداوند عادل است يا جابر شعور اين را نميكنند بسا يك لفظي هم ياد گرفته ميگويند ولي ابدا نميفهمند و همچنين در مسائل فقهيه بسا غالب مردم مسائل ضروريه خود را نميدانند پس نميتوان اجماع مطلق عقلا را مناط دين گرفت ولي آنچه از نوع مذهب معلوم ميشود و عمل عامه فقهاء بل كافه علماء بر اين است اين است كه در اين امور نظر باهل فن ميكنند پس آن جماعت كه اهل دين شدهاند و در صدد تدين بر آمدهاند فهم آنها و اختلاف و اجتماع آنها را مناط ميگيرند و اين مسأله بسي واضح است و اگر كسي اين را انكار كند پا بعقل خود زده زيرا كه هر عاقلي كه نگاه كند اين را ميفهمد اگر نميفهمي تجربه كن و بفهم . پس بنا بر اين ضروري اسلام مثلا آن ميشود كه هر كس كه وارد حوزه مسلمين شود و در صدد فهم مسايل دينيه باشد آنرا ميفهمد بدون احتياج بدقت نظر و نظري آن چيزي است كه بايد تدبر كند تا بفهمد و كذلك ضروري مذهب آن چيزي است كه هر كس شيعه شود و در صدد تعلم مسائل دينيه باشد بدون كلفة آنها را بفهمد و نظري خلاف آن است مثل اينكه مذهب شيعه مثلا اين است كه مسح بر چكمه جايز نيست و حج متعه سنت پيغمبر است و نكاح تمتع حلال است و هكذا اينها مسائلي است كه هر كس در صدد دانستن دين شيعه باشد ميفهمد كه آنها باين مسايل و نحو آنها در فروع ممتاز از سني هستند مثل اينكه بالضروره ميفهمد كه حضرت امير عليه السلام را [ص 32] خليفه بلافصل پيغمبر صلي الله عليه و آله ميدانند .
حال كه تا اينجا را فهميدي اگر انصاف دهي عرض ميكنم پس خوب است قدري تأمل نمائي و ملتفت باشي كه مسائل ضروريه در فروع و اصول بسيار است ولي همه مردم بهمه آنها در هر حال محتاج نميشوند و بسا مسأله كه شخصي در تمام عمر خود محتاج نشود پس لازم نكرده هر كس داخل مذهب يا دين شود جميع مسائل ضروريه دينيه را بفهمد اگر كسي چنين حكمي كند مسلم بدعت در دين گذارده يا بايد منكر مطلق ضرورت شود و بگويد ضرورتي نيست مثل اينكه شخص يهودي مثلا اگر داخل اسلام شود و شهادتين گويد باجماع جميع مسلمانان اين مسلم است اگر چه هنوز هيچ از مسائل دين نميداند و اگر كسي بگويد اين مسلم نيست بجهت اينكه عالم و متدين بضروريات نشده همه كس او را تكذيب ميكنند و بعد از چندي كه بعض مسائل نماز را دانست باز مسلم است اگر چه باقي را نداند همچنين ميان آن جماعت هم كه مسلمزادهاند امر بهمين منوال است بسا مسلمي كه بعضي را ميداند و بعضي را چون در صدد برنيامده نميداند ولي آنچه هم كه نميداند بعضي آنها در حد خود ضروري است مثلا كافه مسلمين چون هر روز نماز بايد بكنند و هر سال روزه ميگيرند بعضي مسائل ضروريه نماز و روزه را ميدانند ولي مسائل زكوة را اغلب نميدانند مگر آحاد مسلمانان كه در صدد اداء زكوة باشند پس بنا بر اين اگر كسي بگويد مثلا حد نصاب گوسفند چهل رأس است نميتوان [ص 33] قول او را عرضه بر فهم عامه مسلمانان كرد و تصديق و تكذيب ايشان را مناط اعتبار گرفت يا در حج مثلا كسي بگويد كه وقوف در جمع بايد اول روز باشد نميتوان عامه مسلمانان را حكم قرار داد و ضرورت ايشان را مناط گرفت زيرا كه بكلي عاري از مسأله هستند اگر چه اهل ضرورت هم باشند ملتفت باش كه چه عرض ميكنم و انصاف هم بده پس معني ضروري بودن اين مسائل اين است كه اگر كسي بخواهد مسائل حج را بفهمد در بعضي مسائل حج محتاج بتدبر زيادي نيست تا ملاحظه كرده كتاب و سنت و كتب فقها را بلكه عمل حاج را اينها را ميفهمد و بعضي را بايد تأمل كند از اين جهت است كه گفته ميشود در ضروريات انسان محتاج بتقليد نيست چرا كه بسكه ظاهر است خودش ميفهمد ولي در نظريات آنها كه اهل نظر نيستند بايد تقليد فقيه را نمايند و كذلك بر اين قياس كن اغلب مسائل را . پس بنا بر اين نه هر ضرورتي را همه كس ميفهمند و شايد از همين باب است كه اعتناي فقهاء غالبا باجماع محقق شده چرا كه ضرورت بآن معني كه خودشان قايل شدند در اغلب مسايل دست نميآيد .