كتاب مبارك موجز
از تأليفات عالم رباني و فقيه صمداني
مرحوم آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .
و بعد چنين گويد بنده مسكين فاني زينالعابدين بن كريم كرماني كه چون فارغ شدم از تأليف رساله موجز در احكام عبادات و بزبان عربي بود ناچار شدم از ترجمه آن تا آنكه اخوان عجم ما هم از آن بهرهمند شوند و از خداوند مسألت دارم كه همه ما را توفيق دهد بر عمل بمرضات خود و اگر در ترجمه ترتيب كلمات و معاني تحت اللفظ آنها ملاحظه نشود اهل ادب نكته نگيرند و مقصود تفهيم مسائل است بقسمي كه در زبان فارسي پسنديده باشد و بسا بعضي عبارات را هم كه در عربي نوشتهايم و اشاره بدليل يا مطلب ديگر شده است در ترجمه محض اختصار صرف نظر نموده حذف نمائيم و چون الحمد لله در اغلب عبارات كه در آن رساله نوشتهايم اقتصار بر متون اخبار و احاديث وارده از اهل بيت عصمت و طهارت (س) شده است از خداوند مسألت دارم كه توفيق و تأييد خود را مساعد [ص 3] اين بنده جاهل فرمايد تا ترجمه آنها را موافق مراد ايشان در اين مقام بنگارم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و در آن مقدمهايست و اسفاري .
در آنچه واجب است تقديم آن از مسائل كليه و در آن چند فصل است :
فصل - در مجملي از امر عقايد است و بدانكه مشايخ ما اعلي الله مقامهم كتب بسيار در عقايد نوشتهاند مطوّل و مختصر و غرض من در اين مقام رفع بعضي شبهات است كه بعضي از معاندين اين سلسله جليله القا نمودهاند . پس بدانكه اصول عقايد ما مجملا اصول عقايد اسلام و مذهب است همان طور كه عقل مطابق با نقل دلالت ميكند بر آن و تفصيل آنها را خداوند در كتاب مجيد خود فرموده و پيغمبر صلي الله عليه و آله در سنت خود بيان نموده است و اهل حق از امت آن بزرگوار اجماع بر آن نمودهاند ، غير آنرا نميگوئيم و بخلاف آن معتقد نيستيم و خداوند لعنت كند كسي را كه دعوي بيجا كند و خائب و خاسر است كسي كه افترا بندد ان افتريته فعليّ اجرامي و انا بريء مما تجرمون و مشايخ ما اعلي الله مقامهم تفصيل عقايد را ببيان واضح نوشتهاند و ادله نيّره از آيات و اخبار و اجماع فرقه محقه بر آن اقامه نمودهاند و كتب ايشان مشحون بادله و منتشر در اطراف بلاد است ، چيزي كه هست اين است [ص 4] كه ايشان اهل علمي و اصطلاحي خاصند همچنانكه اهل هر علمي اصطلاحي دارند و همه جا معروف است كه مشاحّه و بخلي در اصطلاح نيست اما مشايخ ما قناعت باين نكردهاند و عمد كردهاند در اصطلاحات خود كه مهما امكن باصطلاح اخبار آلمحمد عليهم السلام جاري شوند همچنانكه كتب ايشان شهادت باين ميدهد .
پس در توحيد خداوند كه اول دين است بعضي از علماء آنرا اصل اول شمردهاند بعد ملاحظه كردند كه بسياري از جبريها و كساني كه قائل بتفويض شدهاند از عامه با عوام شيعه و جهال آنها مختلطند و ترسيدند كه آنها را گمراه كنند پس عدل را از ميان صفات خداوند اصل ثاني شمردند بجهت اينكه تأكيد باشد و عوام از آن غافل نشوند و گول عامه را نخورند همچنانكه بعض از علماء ما مثل مرحوم ميرزاي قمي رحمه الله در قوانين تصريح بآن نمودهاند آنجا كه ميفرمايد : مراد باصول دين اجزاء ايمان است و آن در نزد ما پنج است و آنها معرفت بوجود باري واجب بالذاتي است كه مستجمع جميع كمالات است و منزه از نقايص و تفصيل اين اجمال راجع ميشود بواجب الوجود عالم قادر منزه از شريك و احتياج و فعل قبيح و لغو پس مندرج ميشود در اين عدل و حكمت پس حاجتي بجدا كردن عدل نيست مگر براي مزيد اهتمام و از اين جهت قرار دادهاند آنرا يكي از اصول خمسه بعد تصديق بنبوت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله ، تا آخر كلام او . و بعض از علماء نقل كرده [ص 5] است ملخص كلام علامه حلي رحمه الله را در منهاج الكرامة اينكه تعداد عدل و معاد از اصول از جهت غلبه جبريه است در اسلام تا اينكه رسوخ نكند شبهات آنها بسبب ذكر آن دو تا در قلوب اماميه حقه . و از كشف الفوايد در شرح قواعد العقايد منقول است كه معتزله گفتهاند اصول ايمان پنج است توحيد و عدل و اقرار بنبوت و وعد و وعيد و قيام بامر معروف و نهي از منكر و شيعه گفتهاند اصول ايمان سه تا است تصديق بوحدانيت خدا در ذات و عدل در صفات و تصديق بنبوت انبياء و تصديق بامامت معصومين بعد از انبياء . عرض ميكنم ملاحظه كن كه اصول ايمان را سه تا شمرده و نسبت اين قول را باِجماع شيعه داده است ، پس چه عيبي بر ما است كه معرفت خداوند و توحيد او را در ذات و صفات و افعال و عبادت اصل اولي بشمريم و حال اينكه از صفات او عدل اوست و اقرار بآن از اصول دين ما است و از باب تأكيد بيان آن را مفصلا مشروحا در توحيد صفات ميكنيم همچنانكه والد ماجد من اعلي الله مقامه در فطرة السليمة و ارشاد العوام و برادر بزرگوارم اعلي الله مقامه در ينابيع الحكمة مفصلا بيان فرمودهاند و شيخ اجل اوحد اعلي الله مقامه در حيوة النفس جدا فرمودهاند و آنرا اصل ثاني شمردهاند و تو يقين ميداني كه پدر و برادر بزرگوار من اعلي الله مقامهما مخالفت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه را نكردهاند ، پس شيخ اوحد عدل را اصل ثاني ميشمرد و پدر بزرگوارم [ص 6] آنرا ضميمه اصل اول قرار ميدهد و هر دو يكي است و غرض آن است كه معتقد بآن باشيم و آن هست الحمد لله .
و از جمله ادلّه اين مطلب آن است كه ما در هيچ حديثي نديدهايم كه باين ترتيب خاص كه معروف است اصول و فروعي شمرده باشند و اگر چه آنچه اصحاب فرمودهاند در اخبار متفرقه مذكور باشد و لكن باين ترتيب نيست و علت اين امر آن است كه غرض اعتقاد بآنها بوده نه اين ترتيبات ، و همچنين اقرار بمعاد از اصول دين ما است همچنانكه شما اقرار داريد چيزي كه شده آن است كه در اصطلاح حكمتي آنرا از فروع عدل يافتهايم پس گاهي آنرا ضميمه عدل ميكنيم و گاهي ملاحظه ميكنيم كه اين هم از جمله چيزها است كه پيغمبر (ص) آورده و امر باعتقاد بآن فرموده پس از اين جهت والد ماجد من گاهي آنرا در مباحث عدل ذكر ميكند همچنانكه در فطرة السليمة است و گاهي در جمله ما جاء به النبي (ص) ذكر ميكند همچنانكه در ارشاد العوام است و اين هم باز از همان باب است كه غرض خودِ اعتقاد بآن است و عمل بمقتضاي آن و ما الحمد لله منكر اين مطلب نيستيم چيزي كه هست اين است كه انظار در تحقيق مسائل دين مختلف است و مناط كفر و ايمان خودِ اعتقاد بآنها است ، پس هر كه معتقد بآنها است مؤمن است و هر كه منكر آنها است كافر است . و همين هم كه گفتيم عدل از توحيد است و معاد از جزئيات مسائل عدل است باز منحصر بما نيست و مرحوم ملا اسمعيل عقدائي [ص 7] در كتاب مشكوة اليقين بنا بر آنچه نقل شده از آن مينويسد در معرفت اصول دين كه داخل ميشود در توحيدْ عدل خداوند كه تام است بجهت استلزام و داخل ميشود در عدلْ ايمان بمعاد بجهت الزام . و از صاحب اجابة المضطرين منقول است آنچه حاصلش اين است كه اصول دين يكي است و آن توحيد است و معرفت و باقي همه از لوازم توحيد است . و از صاحب انوار الجلية در شرح فصول نصيرية منقول است كه معرفت خداوند اعظم اصلي است از اصول دين و اصول دين در نزد ما توحيد است و عدل و نبوت و امامت پس اينها چهارند و داخل ميشود در مباحث توحيد بحثي براي اثبات صفات و داخل ميشود در مباحث عدل وجوب تكليف و ثواب و عقاب و معاد و غير آنها ، تا آنكه گفته است كه اگر بخواهي بگو كه معرفت خدا اصل دين است بطور حقيقت بجهت اينكه سواي آن هر چه هست از لوازم و توابع آن است و اصل دين همان است ، تا آخر كلام او . و مرحوم ميرزاي قمي رحمه الله در قوانين فرموده كه معاد كه آنرا از اصول خمسه قرار دادهاند ممكن است كه آنرا در ما جاء به النبي (ص) مندرج نمائيم بخصوص معاد جسماني و اگر چه قائل بشويم كه بحكم عقل ميتوان آنرا ثابت كرد فيالجمله همچنانكه ظاهر و واضح است و كلام الٰهي اشاره بآن ميكند جائي كه فرموده أفحسبتم انما خلقناكم عبثا الآيه ، و ممكن است كه آنرا يكي از اصول خمسه باستقلال [ص 8] قرار داد نيز اما جسماني بودن آنرا از كلام شارع (ص) ميفهميم . عرض ميكنم پس در كلام علماء نظر كن و عمياناً بر ما عيب مگير ، ما هم چيزي غير از فرموده علماء سابقين نگفتهايم .
و از جمله چيزها كه جماعتي از علما تصريح بآن كردهاند آن است كه مناط كفر و ايمان از معاد همان اقرار بآن است مجملا و اما كيفيات خاصه آن محل اختلاف است ميان امت و هر كسي از اهل تحقيق چيزي گفته و كفر و ايمان از آنها ظاهر نميشود و لكن ما الحمد لله ببركات آلمحمد عليهم السلام همان كيفيات حقه كه اجماعي فرقه محقه است از اهل حل و عقد شناختهايم و اعتقاد كردهايم و يكي از اين كيفيات جسماني بودن آن است كه عود ميكند هر كسي بمبدء خود با روح و جسم خود كه مختص باوست و خداوند روز اول براي خلقت او گرفته و ابدا بر آن جسم زياد نميشود و از آن چيزي كم نميشود چنانكه خداوند فرموده لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اوّل مرّة و فرموده كما بدأكم تعودون يعني همان طور كه اول خلقت شدهايد تنها برميگرديد ، و احدي از علماء محققين را نميشناسيم كه گفته باشد كه غير جسم زيد مثلا با او ميآيد و بجزاي زيد جزا داده ميشود و خداوند فرموده و لاتزر وازرة وزر اخري پس ما هم غير از اين چيزي نگفتيم و اين كيفيت را بنور هدايت آلمحمد عليهم السلام فهميدهايم همچنانكه در اخبار خود تفصيل دادهاند و بآن گرفتهايم همچنانكه در كتب مشايخ ما [ص 9] مشروحا ذكر شده و ادله اين مطلب در مظانش مذكور است و در اينجا موقع تفصيل نيست و مرحوم مبرور ملا محمدباقر مجلسي رحمه الله در بحار و حق اليقين تفصيل آنها را ذكر فرموده و مذهب ما در اين باب مذهب مرحوم مجلسي است ، و همچنين غير آن مرحوم بعضي از علماء همين قسم تحقيق كردهاند ، علاوه بر اينها كه بعضي از علماء متقين از كمال احتياطشان در دين تصريح كردهاند كه جايز نيست سبقت گرفتن بر تكفير مسلم و اگر چه مخالفت كند آنچه را كه فهميده است با آنچه قشريين از ظاهر نصوص فهميدهاند چنانكه مرحوم ميرزاي قمي رحمه الله در قوانين مينويسد كه گاهي اشكال ميشود در بعض آنچه حكماي اسلام و صوفيه فهميدهاند و مدّعيند كه آنچه فهميدهاند مطابق با شرع است ، و بيان مفصلي ميفرمايد كه عين عبارت را در رساله عربي درج كردهايم ولي ترجمه آن چون از فهم عوام عجم خارج است در اينجا مناسب نيست و خلاصه آن است كه نميتوان مسلم را باين آساني تكفير كرد ولو اينكه آنچه او فهميده مخالف با آنچه تو ضروري دانستهٔ باشد زيرا كه خودِ ضروري بودن از جمله مسائل اجتهاديه است كه علما هر يك در آنها رأيي دارند ، پس در يك مسأله مثلا يكي ميگويد اين ضروري است يكي ميگويد ضروري نيست يكي ميگويد شايد ضروري باشد ، پس خودِ اين محل اختلاف است و در همين مسأله معاد در كيفيت [ص 10] جسماني بودن آن اختلاف است و نميتوان آنچه را كه تو بفهم خودت ضروري دانستهٔ ميزان كفر و ايمان قرار داد و مسلم را باين آساني تكفير كرد . خلاصه كه بياني در كمال متانت و انصاف ميفرمايد در بحث اجتهاد و تقليد و اگر خواهي رجوع كن و تأسّي بعلماي متقين بنما . پس اگر اين است فرمايش قمي رحمه الله درباره حكمائي كه بمذاهب اشراقيين و مشّائين رفتهاند پس چگونه است حال كساني كه تصريح ميكنند بآنچه موافق ظاهر نصوص است بلكه اصطلاحي غير از اصطلاح شرع اختيار نميكنند .
باري و بعد از اقرار باين اصول اقرار بنبوت پيغمبر خاتم (ص) و امامت ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم از اصول دين ما است همچنانكه معلوم است و اقرار بجميع آنچه پيغمبر (ص) آورده است و حجت در آنها بر ما قائم شده نيز از تماميت اقرار به پيغمبر است (ص) پس هر كس اقرار به نبي نمايد و انكار كند آنچه را كه آورده است يا چيزي از آنچه فرموده انكار كند بعد از آنكه حجت بر او قائم شده باشد چنين كسي دروغگو هست و اقرار به نبي هم ندارد چنانكه خداوند فرموده اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون پس قول ما در جميع چيزها قول آلمحمد است عليهم السلام در آنچه پنهان كردهاند و در آنچه آشكار فرمودهاند و در آنچه رسيده بما از ايشان و در آنچه نرسيده و اين اقرار در حقيقت از اصول دين [ص 11] ما است و اگر چه عمل بمقتضاي آن گاهي باسم فرع خوانده شود ، پس اقرار باينكه نماز فريضه از فرائض خداست و واجب است عمل بآن از اصول دين ما است بجهت اينكه آن از تماميت اقرار بنبوت نبي است پس هر كه انكار نماز را بكند بعد از قيام بيّنه بر آن پس او كافر است و قبول كرده نميشود از او دعوي اقرار به نبي صلي الله عليه و آله همچنانكه پوشيده نيست .
و از جمله آنچه پيغمبر (ص) از نزد خداوند آورده است امر علماي داعين بسوي او و دلالتكنندگان بر او و روايتكنندگان از او و از اوصياء معصومين اوست عليهم السلام كه خداوند در كتاب مجيد خود در آيه نفر ● و آيه قري ● و غير اين دو آيه دلالت بر آنها فرموده و در سنت پيغمبر (ص) باخبار لاتحصي بيان فرمودهاند و دانستي كه اقرار بما جاء به النبي (ص) كليةً از تماميت اقرار باوست و از اصول دين است و همچنين ميداني كه علامت دوستي نبي و دوستي ذوي القرباي او دوستي شيعه ايشان است همچنانكه در اخبار بسيار وارد شده و دوستي شيعه ايشان متحقق نميشد مگر بمعرفت ايشان ، پس اسم اين را هم اصل گذاشتيم بجهت اينكه از تماميت اصول سابقه است ، علاوه بر اينكه معرفت فروع دين و احكام آن حاصل نميشد براي ما [ص 12] مگر بعد از معرفت روات اخبار و ناقلين آثار چنانكه واضح است ، پس معرفت ايشان چون سابق بر معرفت فروع بود بالنسبه بآن اصل شمرده شد ، آيا نميبيني كه تو اصول فقه را اصول فقه ميگوئي بجهت اينكه معرفت احكام فقهيه مبتني بر آنها است و همچنين است اين مسأله ، آيا نميبيني كه همه علماي ما مباحث اجتهاد و تقليد را از اصول فقه قرار دادهاند و اين بجهت اين است كه معرفت فروع مبتني بر اين اصل اصيل است بلكه فرمودهاند كه اين از مسائل كلاميه است نه از اصول فقه و از اين باب است كه مرحوم ميرزاي قمي (ره) در قوانين ميفرمايد كه معرفت مجتهد از اصول دين است ، چنانكه در قانون تجزي در اجتهاد ميفرمايد كه جواز اجتهاد و تقليد و وجوب رجوع بمجتهد از مسائل كلاميه است كه متعلق باصول دين و مذهب است نه از اصول فقه و نه از فروع آن پس آن جاري است مجراي اطاعت امام بجهت اينكه مفرّي نيست از لزوم معرفت اينكه حجت بعد از غيبت امام كيست و اين دخل بمسائل فروع ندارد ، بعد اثبات اين مطلب را بتفصيل ميفرمايد و ما عين عبارت را در رساله عربي نوشتهايم اگر خواهي رجوع كن ، تا اينكه ميفرمايد كه رجوع بعالم باحكام شرع در غير حضور امام از مسائل اصول دين است و مذهب كه بعقل و نقل نيز ثابت ميشود مثل معاد و مثل وجوب امام بعد از نبي (ص) از براي رعيت و همان قسم كه چارهٔ از اعتقاد بآنها نيست چارهٔ [ص 13] از اعتقاد باين هم نيست ، تا آخر فرمايش . پس تصريح او را ملاحظه كن و ببين كه ما هم غير آنچه آنها فرمودهاند نگفتهايم و پيروي علماي منصفين گذشته را نمودهايم و بدعتي در دين الحمد لله نگذاردهايم و مقصود ما از شمردن معرفت عالم از اصول دين اين نيست كه شيعه را در فضل و مقام ملحق بآلمحمد عليهم السلام بكنيم همچنانكه شما معرفت امام را كه از اصول دين ميشمريد مقصود اين نيست كه امام ملحق به نبي است در نبوت و همچنين معرفت نبي را كه از اصول ميشمريد مقصود اين نيست كه نبي را ملحق بخداوند كنيد در ربوبيت نعوذ بالله و اين است و جز اين نيست كه اينها اصولي هستند كه بعض آنها مترتب بر بعض است بلكه هر دويمي فرع اولي است و همچنانكه شيعه آلمحمد (ع) فروع ايشانند و برگهاي درخت وجود ايشان همچنين معرفت شيعه ايشان هم فرع معرفت ايشان است و اگر همه شيعه آلمحمد (ع) جمع بشوند در فضيلت بدرجه پيغمبران نميرسند و پيغمبران بدرجه ائمه اثنيعشر نميرسند و ائمه بدرجه خاتم صلوات الله عليهم نميرسند چنانكه اميرالمؤمنين (ع) كه خاتم اوصياء است و افضل ائمه ميفرمايد من بندهٔ از بندگان محمد (ص) هستم ، و محمد صلي الله عليه و آله با آن درجه و فضيلت كه دارد كه اول ما خلق الله است در مناجات خود عرض ميكند خدايا من بنده كوچك تو هستم كه اسمم محمد است ، پس مقصود ما از اينكه اين اصول را با هم ميشمريم اين [ص 14] نيست كه ادني را باَعلي ملحق كنيم نعوذ بالله و اين است و جز اين نيست كه آلمحمد (ع) بالنسبه بخداوند بندگان گرامي هستند كه ابدا سبقت بر خداوند در قول نميگيرند و بامر خداوند عمل ميكنند و از براي ايشان است از فضايل و مناقب بآنچه خداوند ايشان را فضيلت داده و برگزيده هر فضيلتي مگر ربوبيت همچنانكه خودشان فرمودهاند كه ما را از خدائي پائين بياوريد و هر چه بخواهيد در فضل ما بگوئيد و بكنه آن نميرسيد ، و شيعه ايشان فضيلت دارد اندازهٔ كه پيروي ايشان را كرده و متابعت آثار ايشان نموده و حكايت انوار ايشان را كرده و بدرجه ايشان نميرسد هرگز بلكه بدرجه پيغمبران سلف هم نميرسد و نبيّي بعد از خاتم النبيين (ص) نيست و امامي بعد از ائمه اثنيعشر (ص) نيست و خود ايشان باشخاصشان با همان حسب و نسب معلوم كه بديهي است در نزد شيعه ائمه مايند و امام ثانيعشر را ما نوعي نشمردهايم كه وليّ هر عصري را امام بشمريم همچنانكه بعضي از صوفيه از عامه لعنهم الله اعتقاد كردهاند بلكه امام ما او محمد ابن الحسن بن علي بن محمد بن علي الرضا بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي اميرالمؤمنين صلوات الله عليهم است و نه تغيير ميكند و نه تبديل ميشود و تمّت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدّل لكلماته و لكن مردم در حق ما انصاف ندادند پس گاهي ما را نسبت به صوفيه (لع) دادند با اينكه احدي رد بر ايشان نكرده است مثل [ص 15] آنكه مشايخ ما رد كردند و بطلان امر ايشان را ظاهر كردند و گاهي نسبت بغلات و غير ايشان از فرق باطله دادند با اينكه ما در دين خدا زياد نكرديم و از آن نكاستيم و اقتصار نموديم بر همانچه براي ما ظاهر شده از آثار ائمه و كتاب خدا و اجماع فرقه محقه .
و عجب از جماعتي است كه رد بر ما كردند كه چرا اصول دين را اركان اسم گذارديد و نميدانم چه منافات دارد با ضرورت يا كتاب يا سنت و چه مانع است از اختلاف تعبير باختلاف الفاظ و اينك از علماي ما است شيخ علاءالدين ابوالحسن بن ابيالمجد حلبي در كتاب خود اشارة السبق ميگويد : آنچه واجب است اعتقاد بآن از اركان اربعه كه توحيد است و عدل و نبوت و امامت كه تكليف بآنها عام است و نبايد جاهل بود كه علم اجمالي بآنها كافي است براي اهل اجمال نه براي صاحبان نظر و اهل تفاصيل . عرض ميكنم ملاحظه كن اولا اصول را چهار شمرده و معاد را نشمرده است و ثانيا آنها را مسمّي باركان كرده ، حال آيا تو او را تكفير ميكني باين سبب يا شهادت باسلام و ايمان او ميدهي ؟ پس اگر تكفير او را ميكني خود داني و مذهبت ، ما را با تو سخني نيست و اگر شهادت بايمان او ميدهي هر چه درباره او ميگوئي درباره ما هم بگو ، و بحق خداوند كه همه آنچه رد بر ما ميكنند از همين قبيل است و شواهد صحت آنچه ميگوئيم از كلمات علماي گذشته بيش از حد احصا است و بعضي از اجلّه علماي ما آنها را جمع كرده و لكن ما بجهت [ص 16] اختصار ترك كرديم و اگر ميل داري طلب بكن مييابي .
و از جمله آنچه افترا بر ما بستهاند آن است كه گمان كردهاند كه ما منكر معراج جسماني هستيم و حال اينكه بحق خداوند ما منكر آن نيستيم و پيغمبر (ص) بجسم شريف خود و لباس و نعلين بعرش پروردگار عروج فرموده بدون شبهه مگر اينكه بيان هر مسأله را اصطلاح خاصي است كه كسي كه اهل آن اصطلاح نيست نميفهمد و آنرا مخالف حق ميشمرد و حال اينكه مخالف نيست ، ملاحظه كن كه اگر نحوي در تركيب قول خودش عبدت الله بگويد كه عبد فعل است و الله مفعول آن آيا تو را ميرسد كه بگوئي اين كفر است و الله فاعل است و فاعلي سواي او نيست يا نه و حال اينكه سخن او در الفاظ است و آنچه گفته درست گفته و تو ملتفت نشدهٔ ، پس تدبر بكن و انصاف بده و هر علمي را از راهش طلب بكن و اصطلاح آنرا بدست بياور پس حق و باطل آنرا بشناس و عجله در رد و تكفير مسلمانان مكن كه اگر حق گفتند تكفير تو ضرر بآنها نميزند و لكن بخود تو ضرر ميزند پس هر چه تو را خوش است بر خود اختيار كن .
و حاصل كلام اين است كه ما در جميع مسائل دين تابع كتاب خدا و آثار پيغمبر و ائمه طاهرين صلوات الله عليهم و آنچه بضرورتي كه شبهه در آن نيست بر ما ثابت شده هستيم و بيش از اين نگفتهايم و بعد از اين هم و لا حول و لا قوة الا بالله نميگوئيم ، و چون غرض من غير از ازاله بعض شبهات نبود بهمين قدر كه [ص 17] ذكر شد اكتفا نمودم و اگر كسي تفصيل را بخواهد بكتب مشايخ ما رجوع كند مثل حيوة النفس و فطرة السليمة و ارشاد العوام و آنچه والد ماجد من اعلي الله مقامه در اول جامع و برادر بزرگوارم در بسياري از كتب و مواعظ و دروس ذكر فرمودهاند و ما تطويل نميدهيم .
مسأله - شرط در تكليف عقل است و آن است كه مأمور است و منهيّ و معاقب و مثاب .
مسأله - برداشته شده است قلم از سه نفر ، از بچه تا اينكه محتلم بشود و از مجنون تا اينكه هشيار شود و از نائم تا اينكه بيدار شود .
مسأله - برداشته شده است از اين امت شش چيز خطا و نسيان و آنچه باكراه واداشته شوند و آنچه ندانند و آنچه طاقت ندارند و آنچه مضطرّ بآن شوند .
مسأله - هر كه تكليفي را بداند و جاهل بحدود آن باشد بايد احتياط كند تا از حدود آن سؤال كند .
مسأله - هر گاه غلام محتلم شود يا مو بر روي او برويد يا بر عانه او پيش از آنكه سيزده سالش تمام شود بالغ است .
مسأله - مشهور ميان خاصه و عامه آن است كه غلام هر گاه پانزده سالش تمام شد بالغ است و حدود تامّه بر او اقامه ميشود و در [ص 18] اخباري چند است كه همين كه بسيزده سال تمام رسيد حسنه و سيئه بر او نوشته ميشود و گرفتن باين اخبار احوط است بخصوص كه اينها مخالف با عامه است و ممكن است جمع ميانه آنها باينكه حدود تامه در پانزده سال اقامه شود و حسنات و سيّئات در سيزده سال نوشته شود .
مسأله - دختر اگر سن خود را حفظ كرده باشد و به نه سال برسد بحد تكليف رسيده و حسنات و سيئات بر او نوشته ميشود و فرايض و حدود بر او واجب ميشود و اگر سنش را حفظ نكرده باشد همين كه حايض شد بجهت اينكه پيش از نه سال حايض نميشود .
مسأله - پسر همين كه سه ساله شد هفت مرتبه باو ميگويند بگو لا اله الا الله بعد واميگذارند تا هفت ماه و بيست روز بگذرد هفت مرتبه باو ميگويند بگو محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و واميگذارند تا آنكه چهار سالش تمام شود بعد هفت مرتبه باو ميگويند بگو صلي الله علي محمد و آلمحمد بعد واميگذارند تا آنكه پنج سالش تمام شود از او ميپرسند كه دست راستت كدام است و دست چپت كدام ، همين كه اين را دانست روي او را بقبله ميگردانند و باو ميگويند سجده كن بعد واميگذارند تا شش سالش تمام شود آنگاه بنماز واميدارند و ركوع و سجود تعليم او ميكنند تا هفت سالش تمام شود پس باو ميگويند كه روي و دو كف خود [ص 19] را بشوي همين كه شست ميگويند نماز كن بعد واميگذارند تا نه سالش تمام شود پس وضو را تعليم او ميكنند و نماز را تعليم او ميكنند و اگر در تعلّم تكاهل كرد او را تأديب ميكنند پس همين كه وضو و نماز را تعليم گرفت خداوند والدين او را ميآمرزد .
مسأله - نيت از قلب بروز ميكند و كيفيت آن طبيعي است و بايد موافق سنت باشد چنانچه پيغمبر (ص) فرموده كه قولي نيست مگر بعمل و قولي و عملي نيست مگر بنيّت و قولي و عملي و نيتي نيست مگر موافق سنت .
مسأله - بايد در هر چيز نيت داشته باشي حتي در خواب و خوراك .
مسأله - سزاوار است خالص كردن نيت باينكه عمل بكني لوجه الله و جهت طلب رضاي او .
مسأله - اگر نيت بكند عمل را بجهت طمع در ثواب خداوند و ترس از عقاب او عمل باطل نميشود ولي ناقص ميشود .
مسأله - حد عبادت كه هر گاه شخص بجا آورد مؤدّي است حسن نيت است بطاعت و هر چه مخالف با كتاب خدا و سنت پيغمبر است رد كرده ميشود بكتاب خدا و سنت پيغمبر .
مسأله - حرام است رياء در عمل بعلت اينكه آن شرك است .
مسأله - نيت در واجبات واجب است و در مستحبات شرط [ص 20] آنها است زيرا كه عملي نيست مگر به نيت .
مسأله - لابد تعيين عمل بحسب نيت بايد بشود اما دليلي بر واجب بودن نيت وجه نيافتيم ولي اگر فريضه را به نيت استحباب بجا آورد و نافله را به نيت وجوب از روي عمد ، مخالفت سنت كرده و باطل است .
مسأله - در زايل كردن نجاست از جامه و بدن نيت شرط نيست و اگر چه سزاوار است كه در هر چيز نيت داشته باشي .
مسأله - قصد حسنه را بكن و اگر چه بجا نياوري تا از غافلين محسوب نشوي .
مسأله - اهل جهنم در جهنم مخلد ميشوند بجهت اينكه نيّاتشان در دنيا اين بوده كه اگر هميشه در دنيا باشند هميشه معصيت كنند و اهل بهشت در بهشت مخلد ميشوند بجهت اينكه نياتشان در دنيا اين بوده كه اگر باقي باشند هميشه اطاعت خدا را بكنند پس به نيّات مخلّد شدند اين جماعت و اين جماعت .
مسأله - هر كه نيتش نيك شد خداوند رزق او را زياد ميكند و مؤمن نيت گناه ميكند پس محروم از رزقش ميشود .
مسأله - هر كه قصد حسنه را كند و عمل نكند براي او يك حسنه نوشته ميشود و اگر عمل بكند ده حسنه بر او نوشته ميشود و خداوند مضاعف ميكند براي هر كه بخواهد تا هفتصد حسنه و هر كه قصد سيئه كند پس عمل نكند بر او نوشته نميشود تا عمل كند [ص 21] پس اگر عمل نكرد حسنه بر او نوشته ميشود و اگر عمل كرد نُه ساعت باو مهلت ميدهند پس اگر توبه كرد و پشيمان شد نوشته نميشود بر او و اگر توبه نكرد و پشيمان نشد يك سيئه بر او مينويسند .
مسأله - نيت مؤمن بهتر است از عمل او زيرا كه عمل شايد رياء باشد و نيت خالص است براي خداوند .
مسأله - حرام است وسوسه در نيت و آن از عمل شيطان است .
مسأله - سه علامت براي مرائي است نشاط دارد هر گاه مردم را بهبيند و كسل است هر گاه تنها باشد و دوست ميدارد كه او را تمجيد كنند در همه امورش .
مسأله - ذكر كردن عمل يك مرتبه محو ميكند آنرا از سرّ و نوشته ميشود در علانيه و اگر دو مرتبه ذكر كرد عمل را رياء مينويسند .
مسأله - مشهور شدن بعبادت ريبه است و پسنديده نيست .
مسأله - هر گاه مؤمن براي خود عمل كند و مردم او را دوست بدارند اين بشارت دنيائي اوست .
مسأله - نيكو كردن عمل تا اينكه كساني را كه ميبينند بهواي خود بكشد از رياء نيست .
مسأله - عبادت هر چه پنهانتر است اجرش عظيمتر است .
مسأله - افضل مردم كسي است كه عاشق عبادت باشد پس [ص 22] معانقه با آن بكند و دوست بدارد آنرا بقلب خود و مباشر آن شود بجسد خود و خود را فارغ كند براي عبادت پس باك نداشته باشد بر هر چه صبح كند از دنيا از تنگي يا وسعت .
مسأله - سزاوار است كوشش در عبادت ، بدرستيكه ولايت آلمحمد عليهم السلام دسترس نيست مگر بورع و اجتهاد .
مسأله - سزاوار است مستوي بودن عمل و مداومت بر آن لااقل تا يك سال بجهت اينكه ليلة القدر در آن است .
مسأله - سزاوار است ميانهروي در عبادت كه مكروه طبع او نشود و ملول نگردد .
مسأله - واجب است اعتراف بتقصير بدرستيكه خداوند عبادت كرده نميشود بحق عبادت .
مسأله - عجب نمودن انسان بعمل خود و راضي بودن او از خود از خدا دور ميكند و هلاك ميكند او را .
مسأله - هر كه از حسنه مسرور شود و از سيئه محزون مؤمن است .
مسأله - كم مشمار آنچه تو را بخداوند نزديك ميكند ولو صدقه ببعض خرما باشد و بسيار مشمر عمل خود را از روي عجب .
مسأله - افضل اعمال خير آن است كه نفس تو كراهت داشته باشد و بجا بياوري .
مسأله - خداوند دوست ميدارد از خير آنچه را كه تعجيل در آن كنند .
[ص 23] مسأله - هر كه دين بورزد خدا را بعبادتي كه بتعب بياندازد در آن نفس خود را و امامي از جانب خداوند نداشته باشد سعي او مقبول نيست و او گمراه است و متحير و خداوند دشمن اعمال اوست .
مسأله - در دعاي توسّل معروف است در صفت اميرالمؤمنين عليه السلام : كسي كه اطمينان باعمال ندارم اگر چه زكيّه باشد و آنها را نجاتدهنده خود نميبينم و اگر چه صالحه باشد مگر بدوستي او و ايتمام باو و اقرار بفضائل او و قبول نمودن آنها از حمله آنها و تسليم نمودن براي راويان آنها .
مسأله - هر كه ناصب آلمحمد عليهم السلام باشد و بعد خداوند منت بگذارد بر او و او را عارف بولايت كند اجر داده ميشود بر هر عملي كه در حال گمراهي خود كرده مگر زكوة كه بايد اعاده كند بجهت اينكه آنرا در غير موضعش گذارده زيرا كه آن مال اهل ولايت است .
مسأله - هر كه مؤمن باشد پس مفتون شود و كافر شود باز تائب شود و ايمان بياورد هر عمل صالحي كه در حال ايمان خود كرده بر او حساب ميشود و باطل نميشود .
در طهارت است و در آن چند باب است :
مسأله - رسول خدا (ص) فرموده است كه خداوند آب را طهور خلقت فرموده كه چيزي آنرا نجس نميكند مگر هر چه رنگ آنرا تغيير دهد يا مزه يا بوي آن را .
مسأله - هر گاه آب قدر كري باشد نجس نميكند آنرا چيزي مادام كه تغيير نكند بنجاست و هر گاه كمتر از كر باشد و ملاقات كند نجاست را و تغيير نكند تنزه كرده ميشود از آن در شرب و تطهير .
مسأله - كمتر اندازهٔ كه وارد شده است در تعيين كر بحسب مساحت سه وجب است از طول و هم از عرض و هم از عمق و آن اقرب است .
مسأله - هر آبي طاهر است مگر آنچه بداني كه قذر است .
مسأله - تنزه كرده ميشود در وضو از آب گنديده متغير بواسطه ماندن مگر اينكه آب ديگر نيابي .
مسأله - اگر يك قطره مسكر در خمي بچكد آب خم را ميريزند و در نبيذ روايت شده است كه بقدر اينكه ميلي از آن تر شود خم [ص 25] پر از آب را نجس ميكند .
مسأله - هر گاه آب ببول دوابّ تغيير كند از آن وضو نميگيرند و اگر تغيير نكند تنزه از آن اولي است .
مسأله - باكي نيست بگل باران در راهها تا سه روز كه بجامه برسد مگر اينكه بداند كه بعد از باران چيزي آنرا نجس كرده و بعد از سه روز اگر بجامه رسيد آنرا ميشويد و اما در بيابان روايت شده است كه جايز است نماز با گل باران در طول زمستان .
مسأله - كسي كه با او دو ظرف آب باشد كه قذري در يكي از آنها افتاده و نداند كدام يك است هر دو را ميريزد و تيمم ميكند .
مسأله - آب چاه واسع است چيزي آنرا فاسد نميكند مگر اينكه رنگ يا بو يا مزه آن تغيير كند پس كشيده ميشود تا اينكه بوي آن برود و طعم آن طيّب شود بجهت اينكه مادّه دارد و شهرت متقدمين اصحاب بر نجاست بملاقات بدون تغيير شايد از باب تقيه بوده است .
مسأله - آب را با دلو در چاه حركت ميدهند اگر سامّ ابرص كه چلپاسه باشد در آن افتاده باشد يا پوست وزغ كه چلپاسه كوچك است از چاه بيرون آيد .
مسأله - سزاوار است كه يك دلو آب از چاه بكشند اگر گنجشك [ص 26] در آن افتاده باشد .
مسأله - دو دلو يا سه دلو براي مردن مرغ خانگي و مثل آن در چاه و پنج دلو و هفت دلو هم روايت شده .
مسأله - سه دلو براي موش و وزغه و در موش هفت دلو هم رسيده و روايت شده است كه هر گاه موش در چاه بيفتد و فاسد شود و پوست آن جدا شود هفت دلو بكشند و روايت شده است اگر بميرد و گند نكند چهل دلو و اگر منتفخ شود و گند كند تمام آب را بكشند و روايت شده است كه هر گاه تكه تكه شود بيست دلو بكشند .
مسأله - در دابه كوچك هفت دلو بكشند .
مسأله - براي عقرب كه مرده باشد و از چاه بيرون آيد ده دلو و شايد آن براي سمّيت آن باشد و روايت شده است در عقرب و خنافس و اشباه آنها از چيزهائي كه خون ندارد باكي بآنها نيست .
مسأله - در گربه پنج دلو ميكشند اگر متفسّخ نشده باشد يا طعم آب تغيير نكرده باشد و روايت شده هفت دلو از دلوهاي هَجَر و دلو چهل رطل است و روايت شده است در گربه و بزرگتر از آن سي دلو يا چهل دلو اگر پيش از آنكه گنديده شود آنرا درك كني .
مسأله - در بول بچه هفت دلو و روايت شده در بول بچهٔ كه از شير باز شده يك دلو و در بول مرد چهل دلو و روايت شده در بول شيرخوار يك دلو و در بول بچه كه طعام خورده سه دلو .
مسأله - هر گاه عَذِره در چاه بيفتد ده دلو ميكشند و اگر ذوب [ص 27] شود چهل دلو يا پنجاه دلو و روايت شده در عذره خشك يا تر كه هر گاه آب بسيار باشد باكي بآن نيست .
مسأله - هر گاه واقع بشود در چاه قطره خوني يا نبيذ مسكر يا بول يا خمر سي دلو از آن ميكشند و روايت شده در قطرِهاي از بول يا خون چند دلو ميكشند .
مسأله - روايت شده است در خون و خمر و ميّت و گوشت خنزير بيست دلو پس اگر رايحه آن غالب باشد كشيده ميشود تا طيب بشود .
مسأله - روايت شده است در گوسفندي كه ذبح كرده شد و اضطراب كرد تا در چاه افتاد با رگهاي خونريز اينكه ميانه سي دلو يا چهل دلو نزح ميكنند بعد از آن وضو ميگيرند و شايد اين در صورتي است كه تغيير نكرده باشد يا بهمين سي يا چهل دلو تغيّر آن برطرف شود .
مسأله - در افتادن شتر و الاغ يك كر آب ميكشند و كر شصت دلو است چنانكه روايت شده .
مسأله - در مردن گاو يا شتر در چاه تمام آب را ميكشند .
مسأله - هر گاه شخصي جنب در چاه افتاد هفت دلو ميكشند .
مسأله - هر گاه مرغي را ذبح كنند و با خون خودش در چاه بيفتد چند دلو از آن ميكشند و اين در صورتي است كه ذبح شده باشد و قاعده كليه در ماسواي آن فرمودهاند كه آنچه در چاه بيفتد [ص 28] پس بميرد اكثر آن انسان است كه هفتاد دلو ميكشند و اقل آن گنجشك است كه يك دلو ميكشند و ماسواي اين دو ميانه اين دو است و چون دانستي كه آب چاه تا تغيير نكند حكم به نجاست آن نميشود پس اختلاف روايات در حد نزح در جائي كه تغيير نكرده ضرر ندارد و مقصود تنزّه است و بهر يك از روايات بگيري خوب است .
مسأله - هر گاه خواستي كل آب را بكشي در مقام تغيّر يا بجهت تنزّه و آب غالب آمد پس نزح كن يك روز تا شب باين قسم كه جماعتي بايستند و دو نفر دو نفر بكشند تا خسته شوند و دو نفر ديگر برخيزند بهمين قسم يك روز از صبح تا شام .
مسأله - چاه آب با كَنيف هر گاه نزديك باشند نزديكي و دوري باعث كراهت نميشود وضو ساخته ميشود از آن و غسل كرده ميشود مادام كه آب تغيير نكرده باشد .
مسأله - كمتر اندازهٔ كه ميان بئر نظيفه و بالوعه بايد باشد اگر زمين سهل است هفت ذراع و اگر زمين كوهستاني است پنج ذراع و روايت شده در بالوعه كه اگر بالاتر از چاه باشد هفت ذراع و اگر پائينتر از چاه باشد پنج ذراع از هر جانب كه باشد و اين بسيار است و روايت شده كه مجراي چشمهها همه از شمال است پس اگر چاه نظيف طرف شمال باشد و كنيف پائينتر از آن ضرر نميزند در صورتي كه چند ذراعي ميانه آن دو [ص 29] باشد و اگر كنيف بالاي نظيفه باشد اقلا دوازده ذراع فاصله باشد و اگر هر دو برابر باشند محاذي قبله و مستوياند نسبت بشمال هفت ذراع فاصله باشد و ظاهر اين است كه ملاحظه محاذات قبله در مثل عراق و حجاز است و اما در بلادي كه در مشرق مكه واقع شدهاند حكم اختلاف ميكند و روايت غير از اينها هم هست و مدار نجاست آب بر تغيير است و اين اندازهها از باب تنزه است .
فصل - در آب مضاف است و مايعات .
مسأله - جايز نيست تطهير بآب مضاف يا مضاف اليه و جايز است شرب آن مثل گلاب و آب كدو و آبهاي رياحين و عصير و سركه و مثل آب باقلا و زعفران و آب خَلوق و غير اينها و آنچه شبيه باينها است جايز نيست استعمال هيچيك از اينها در تطهير مگر آب خالص يا خاك يا آب باران .
مسأله - شرط است در آب مضاف كه بتوان گفت كه اين آب نيست پس اگر در مشكي كه چهل يا هشتاد رطل بوزن عراق آب ميگيرد يك كف خرما بريزيد كه يك دانه يا دو دانه خرما باشد اسم آب از آن برداشته نميشود و تطهير بآن جايز است همچنانكه روايت شده .
مسأله - جايز نيست وضو گرفتن به شير .
مسأله - هر گاه موش در روغن بيفتد و بميرد يا ميته بيفتد و روغن بسته باشد پس آن و حوالي آنرا بيرون بيانداز و باقي را بخور و [ص 30] اگر روغن روان باشد مخور و لكن در چراغ نموده بسوزان و زيت هم مثل روغن است .
مسأله - موش و سگ اگر از پنير و شبه آن بخورند آنچه را كه از آن خوردهاند مياندازند و باقي حلال است .
مسأله - روايت شده است كه عظاءه ● اگر در شير افتاد شير حرام ميشود بجهت سمّيتي كه دارد .
مسأله - باكي نيست كه جانوري كه خون ندارد در چاه يا در زيت و روغن و شبه آنها بميرد .
فصل - در آداب مستعمل در وضو و غسل و غساله است و آبي كه استعمال كرده ميشود .
مسأله - آبي كه مرد وضو ميگيرد بآن پس روي و دست خود را در ظرف نظيفي ميشويد باكي نيست كه ديگري آنرا بگيرد و بآن وضو بگيرد .
مسأله - مستحب است وضو از فضل وضوي جماعت مسلمين .
مسأله - هر گاه غسل كند جنب و ترشح از زمين در ظرف يا بر جامه او شود باكي بآن نيست .
مسأله - روايت شده است در آبي كه جامه را بآن شسته يا مرد [ص 31] بآن غسل جنابت نموده است كه جايز نيست وضو ساختن از آن و آنچه شبيه بآن است و بسياري از متأخرين حمل بر كراهت نمودهاند .
مسأله - غسل كرده نميشود از چاهي كه آب حمام در آن جمع ميشود بجهت اينكه جاري ميشود در آن غساله جنب و ولد الزنا و ناصب اهل بيت (ع) و او از همه بدتر است و روايت شده كه هر كس از آبي كه در آن غسل كردهاند غسل كند و مبتلا بجذام بشود ملامت نكند مگر خود را .
مسأله - سزاوار نيست وضو گرفتن از آبي كه در جائي جمع شده و انسان از بول خود در آن استنجا مينمايد يا جنب غسل ميكند .
مسأله - باكي نيست بغساله حمام كه بر صحن حمام و دالان و رختكن باشد و پا را از آن نميشويند مگر اينكه براي گِل بشويند .
مسأله - هر گاه برسي بآبي كه كم باشد و بترسي كه آب وضو يا غسل برگردد بسوي آب و آنرا آلوده كند ترشحي از راست و از چپ و پيش روي خود بكن و وضو بگير و در غسل كفي هم از پشت سر بريز .
مسأله - آب استنجاء طاهر است و نجس نميكند بجهت اينكه آب بيش از قذر است و اين در صورتي است كه تغيير نكرده باشد [ص 32] بملاقات نجاست و اجزاء قذر در آن ظاهر نباشد .
مسأله - جايز نيست تطهير بآب نجس .
مسأله - هر كه با او دو ظرف آب باشد كه در يكي نجاستي افتاده و نداند كدام يك است هر دو را ميريزد و تيمم ميكند .
مسأله - روايت شده است در كسي كه در ظرف خود موشي كه پوست آن رفته باشد بهبيند و حال اينكه از آن آب وضو ساخته و غسل كرده اگر پيش از غسل يا وضوء يا شستن جامه ديده باشد و استعمال نمايد بايد جامه و هر چه آن آب بآن رسيده با آب پاك بشويد و وضوء و نماز را اعاده كند و اگر بعد از استعمال ديده بعد از ديدن آن آب را مس نكند و باكي بر استعمالات سابقه نيست بجهت اينكه نميداند چه وقت در آب افتاده شايد همين ساعت كه ديده افتاده باشد .
مسأله - باكي نيست بوضو ساختن از ظرفي كه در آن زيادتي آب استنجاء باشد هر گاه دستي كه داخل در آن كرده پاك بوده ولي اين را عادت خود قرار ندهد مگر اينكه دست خود را پيش از داخل كردن در ظرف بشويد .
مسأله - جايز نيست استعمال آب غصبي در جميع استعمالات .
مسأله - مكروه است وضو ساختن از ظرفي كه در آن صورت يا نقره باشد .
مسأله - مكروه است ريختن آب وضو در چاه كنيف .
[ص 33] مسأله - هر گاه جنب يا بيوضو غير از برف آب نيابد و توانست سر و جسد خود را تر كند ميكند و الا تيمم ميكند .
مسأله - مكروه است وضو و غسل بآبي كه آفتاب آنرا گرم كرده و خمير هم نكنند بآن زيرا كه باعث برص است .
مسأله - مستحب است وضو گرفتن بآب سرد و رخصت دادهاند بوضو گرفتن از آبي كه بآتش گرم شده .
مسأله - نهي فرموده است رسول خدا (ص) از استشفاء نمودن بآبهاي گرم كه چشمههاي گرم باشد كه در كوهها يافت ميشود كه بوي گوگرد ميدهد كه آن از گرمي جهنم است و مانعي از استعمال آنها در وضو و غسل نيست .
مسأله - باكي نيست بزيادتي هيچيك از حيوانهاي طاهره و در روايتي فرمودند مگر اينكه غير آنرا بيابي پس تنزه كن از آن و روايت شده است باكي نيست بوضو ساختن از سؤر حيوان مأكول اللحم و مكروه است سؤر هر حيوان كه مأكول اللحم نيست .
مسأله - حيوان موطوئه و جلّاله مأكول اللحم نيستند و روايت شده كه اگر عرق جلّاله بتو رسيد بشوي .
مسأله - وضو گرفته نميشود بسؤر سگ و آن آب را ميريزند [ص 34] و ظرف را اول با خاك و بعد با آب ميشويند .
مسأله - سؤر سگ خورده نميشود مگر اينكه حوض بزرگي باشد كه آب از آن برميدارند .
مسأله - خنزير هر گاه از ظرف آب بخورد روايت شده است كه هفت مرتبه ميشويند .
مسأله - از سؤر هر مرغي وضو ميتوان ساخت مگر اينكه در منقار آن خون بهبيني پس اگر خون ديدي وضو مگير و مخور و دجاجه اگر در منقار آن قذر باشد از سؤر آن وضو نميگيرند و نميآشامند و اگر نداند كه در منقار آن قذري است باكي بآن نيست .
مسأله - باكي نيست بوضو ساختن از سؤر حائض هر گاه مأمونه باشد يا دو دست خود را پيش از آنكه داخل ظرف كند بشويد و در روايتي مطلقا نهي فرمودهاند و باكي نيست بخوردن آن .
مسأله - باكي نيست بوضو ساختن و غسل نمودن از سؤر جنب خواه مرد باشد يا زن هر گاه دو دست خود را شسته باشد پيش از آنكه داخل ظرف كند و زن و مرد دستهاي خود را ميشويند و با هم غسل ميكنند .
مسأله - اجتناب كرده ميشود از سؤر يهودي و نصراني و ولد الزنا و مشرك و هر كه مخالف اسلام است و بدتر از همه سؤر ناصب است .
[ص 35] باب دويم - در وضو است و بعض متعلقات آن و در آن چند فصل است :
مسأله - واجب است ستر عورت از ناظر محترم و عورت قبل است و دبر و دبر پوشيده است باليتين پس همين كه مرد قضيب و بيضتين را پوشيد عورت را پوشيده و عورت زن نيز نسبت بزن قبل و دبر است و نسبت بمرد ماسواي وجه و كفّين و قدمين عورت است .
مسأله - واجب است استنجاء از بول بشستن آن بآب و احوط آن است كه بدو همسر رطوبت بول كه بر حشفه است لااقل بشويند .
مسأله - واجب است استنجاء از غائط و حد آن پاك شدن موضع است .
مسأله - جاري شده است سنت در استنجاء از غائط بسه قطعه سنگ كه بر موضع نجاست از دبر بمالند و شستن آن واجب نيست و روايت شده كه سه قطعه سنگ بكر باشد و بعد بآب بشويند و شستن بآب محمول بر استحباب است .
مسأله - جايز است استنجاء به پنبه و كلوخ و پارچه كهنه و سفال و چوب .
[ص 36] مسأله - شسته ميشود در استنجاء آنچه بر ظاهر اطراف حلقه دبر است و بر ظاهر حشفه و بر او نيست غسل باطن .
مسأله - شسته ميشود در استنجاء موضعي كه حدث بيرون آمده از قبل يا دبر و ديگري اگر چيزي از آن بيرون نيامده شسته نميشود و از خروج ريح استنجا نميكنند .
مسأله - نجاست بول را نبايد كوچك شمرد و تهاون نمود و بايد پرهيز نمود كه معظم عذاب قبر از بيمبالاتي در بول است .
مسأله - حرام است نظر بعورت مسلم .
مسأله - حرام است رو بقبله و پشت بقبله بول يا غائط نمودن و هر كه رو بقبله بول كند پس متذكر شود و بجهت تعظيم قبله منحرف شود از جاي خود برنميخيزد تا گناهان او آمرزيده شود و در حال استنجاء هم نيز پهلو بقبله بايد نشست .
مسأله - حرام است استنجاء بدستي كه در آن انگشتري باشد كه اسم خدا بر آن نقش باشد .
مسأله - حرام است استنجاء نمودن بهر چه واجب است احترام آن مثل تربت حسينيه و تربتهاي قبور ائمه و پيغمبر صلوات الله عليهم و ضريحهاي مطهره ايشان و قرآن و آنچه بر آن اسم خدا و اسم ائمه و انبياء (ص) و اخبار و آثار ايشان نوشته و نان و هر خوردني .
[ص 37] سيّوم - در سنن و آداب است .
مسأله - ديده نشد پيغمبر (ص) در حال نشستن براي بول و غائط و مستور بودن در حال غائط تأكيدش بيشتر است زيرا كه مكرر امام علي النقي عليه السلام ديده شدند كه مشغول ببول بودند و كوزه كوچكي ميگرفتند و همان ساعت تطهير ميفرمودند .
مسأله - مستحب است رو بمشرق يا مغرب بنشينند و آن در جائي است كه يكي از اين دو قبله نباشد .
مسأله - مستحب است كه موضع مناسب براي نشستن اختيار كنند بجهت پرهيز از بول پس جائي بنشينند كه ارتفاعي داشته باشد يا خاك زياد باشد .
مسأله - مستحب است تقنّع و پوشيدن سر بجهت حياء از ملكين .
مسأله - مستحب است دعاء بآنچه وارد شده و ذكر خداوند و حكايت اذان هر گاه در آن حال بشنود و روايت شده كه هر گاه يكي از شما عطسه كند در حالي كه بر خلاء است حمد كند خدا را در دل خود و روايت شده كه در كنيف بيش از آية الكرسي و حمد نمودن و آيه الحمد للّه رب العالمين خواندن رخصت نيست .
مسأله - سزاوار است استبراء نمودن از بول باينكه بفشارد از اصل ذكر تا سر آن سه مرتبه و بفشارد سر آنرا طوري كه بقيه بول بيرون بيايد .
مسأله - مستحب است عبرت گرفتن در وقت نظر بحدث [ص 38] و سزاوار است كه در آن حال بگويد اللهم ارزقني الحلال و جنّبني الحرام .
مسأله - مستحب است استنجا نمودن از غائط بآب بخصوص براي زنان و مبالغه ميكنند بجهت اينكه حواشي را پاك ميكند و جهت بواسير نافع است .