فصل از جمله آياتي كه عنوان آن مناسب است آيهايست كه در سوره شوري است و آن اين است كه ميفرمايد قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي و معني آن اين است كه خداوند خطاب به پيغمبر صلي الله عليه و آله ميكند و ميفرمايد بگو بمردم كه من از شما سؤال نميكنم اجري را بجهت تبليغ رسالت مگر دوستي ذويالقربي را ، و مراد از ذويالقربي چنانكه در احاديث وارد شده ائمه طاهرينند عليهم السلام و حضرت فاطمه سلام الله عليها و شرح اين آيه هم در اين مقام محتاج بذكر مقدمهايست پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله كه چنانكه پيش از اين دانستي باطنها و دلهاي مردم هم بايد خدا را عبادت كنند و عبادت دل دوستي خدا و دشمني دشمنان خداست بلكه عرض ميكنم كه كل عبادت و تمام عبادت بلكه كل دين و تمام دين دوستي و دشمني است چنانكه احاديث بسيار در اين باب وارد شده و از جمله آنها حديثي است كه فضيل بن يسار از حضرت ابيعبدالله عليه السلام سؤال كرد كه آيا دوستي و دشمني از ايمان است فرمودند آيا ايمان غير از دوستي و دشمني هست و باز آن بزرگوار در حديثي ديگر فرمودند كه هر كس دوستي و دشمني براي دين نورزد ديني از براي او نيست و باز در حديث ديگر فرمود كه هر كس دوست دارد براي خدا و دشمن دارد براي خدا و عطا كند براي خدا او از جمله كساني است كه ايمان او كامل شده است و باز روايت شده است كه در حديثي فرمودند دين نيست مگر دوستي . پس از اين احاديث و غير اينها معلوم شد كه تمام دين و كل دين دوستي و دشمني است و اگر بخواهي درست بفهمي كه چگونه تمام دين دوستي خدا و دشمني دشمنان خداست عرض ميكنم كه معني دوستي نيست مگر اقبال كردن و توجه كردن بجانب محبوب و او را اطاعت كردن و سخن او را شنيدن و به ميل و خواهش او راه رفتن و سلوك نمودن و دشمني نيست مگر پشت به ماسواي محبوب كردن و بيزاري از ماسواي او جستن و [ص 70] مخالفت نمودن كسي كه با محبوب دشمن است و از خواهش و ميل خود دست برداشتن حال نظر كن كه عبادات چيزي غير از آنچه عرض شد در معني دوستي و دشمني هست يا نه زيرا كه شخص عبادتكننده يا عمل ميكند بآنچه خدا او را امر كرده مثل نماز و روزه و حج و خمس و زكوة و جهاد و غير اينها و عمل كردن باينها نيست مگر رو كردن بخدا و اطاعت كردن او و سلوك كردن و راه رفتن بخواهش او و همين معني دوستي است و يا اينكه شخص عبادتكننده اجتناب و پرهيز ميكند از چيزهائي كه خدا از آنها نهي فرموده مثل شراب خوردن و دزدي كردن و زنا كردن و لواط كردن و دروغ گفتن و غير اينها و دوري كردن از اينها نيست مگر پشت كردن بآنچه خدا از آن راضي نيست و بيزاري جستن از آن و مخالفت كردن آن و همين معني دشمني است زيرا كه اين بيزاري جستن از صفات دشمنان است پس عبادت كردن دوستي ورزيدن است و از معصيتها اجتناب نمودن دشمني كردن است بلكه ميتوان گفت كه هر يك از اين دو كه عبادت كردن و از معصيت اجتناب كردن باشد دوستي و دشمني است چرا كه اگر بنظر دقت نظر كني ميداني كه نماز كردن مثلا كه عبادت است بجا آوردن آن اقبال بسوي خداست و همين معني دوستي است و ترك نكردن نماز و ضايع نكردن آن پشت كردن به دشمنان خدا و بيزاري جستن از صفات دشمنان خداست و همين معني دشمني است و همچنين از معصيت اجتناب كردن آنهم باز معني دوستي و دشمني است زيرا كه همينكه شخص از زنا اجتناب كرد بملاحظهاي دو عمل از او صادر شده يكي آنكه از زنا اجتناب و دوري نموده و يكي آنكه اجتناب و دوري را ترك نكرده اما ترك نكردن او اجتناب را همان اقبال بسوي خدا و صفات دوستان خداست و همان دوستي است و اما اجتناب كردن از زنا همان پشت كردن به دشمنان خدا و صفات ايشان است و همان معني دشمني است بهر حال كه جميع اعمال و عبادات ظاهره تمثل دوستي و دشمني است و بايد مؤمن در جميع اعمال خود دوستي و دشمني را ملاحظه كند تا اعمال او ثمر كند و از اين جهت هم شارع جميع عبادات را تمثل و ظاهر و معني دوستي و دشمني قرار داده تا ملتفت آن دو شوند و بدانند كه بايد اعمال را از روي دوستي و دشمني كنند و لكن اكثر مردم از اين معني غافلند [ص 71] و لهذا اعمال ظاهره را كه تمثل دوستي و دشمني است بجا ميآورند و در دل خود دوستي و دشمني را محكم نميكنند و چون اين را دانستي عرض ميكنم كه جميع عبادات تمثل و ظاهر كلمه لا اله الا الله است و كلمه لا اله الا الله نيست مگر حقيقت دوستي و دشمني زيرا كه معني آن اين است كه نيست خدائي مگر خدا پس جزء اول آن نفي كردن و انكار نمودن خدايان و بتان و هر چه غير از خداست و همين پشت كردن به ماسواي خداست و بيزاري جستن از ماسواي خداست و همين است معني دشمني دشمنان خدا و جزء دويم آن اثبات كردن خدا و اقرار نمودن بتوحيد است و همين اقبال كردن بسوي خدا و رو كردن به اوست و همين است معني دوستي پس چون اين مطلب را دانستي خواهي فهميد معني حديثي را كه شيعه و سني روايت ميكنند و آن اين است كه هر كس بگويد لا اله الا الله بهشت بر او واجب ميشود پس معني اين حديث اين است كه هر كس خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن دارد بهشت بر او واجب ميشود نه هر كس كه به زبان خود بگويد لا اله الا الله زيرا كه همه سنيان و بسياري از فرقههاي باطل ميگويند به زبان خود كلمه لا اله الا الله را و معذلك بهشت نميروند پس از آنچه عرض شد معلوم شد كه كل دين و تمام دين و جميع عبادت دوستي و دشمني است الا اينكه اعمال ظاهره و عبادتهاي ظاهريه دليل دشمني و دوستي و تمثل و ظهورات آن دو است و بنا بر اين انسان بايد نهايت كوشش را بكند كه دوستي و دشمني در دل او ثابت شود و زياد شود و باين واسطه خدا را در دل خود و باطن خود عبادت كند و عبادت دل او با عبادات ظاهريه او كه اعمال شرعيه و اذكار شرعيه باشد موافق باشد و اگر چنين نباشد يعني در دل دوست خدا و دشمن دشمنان خدا نباشد جميع عبادات ظاهريه او بكار نيايد و در قيامت باو نفع نخواهد بخشيد و مانند آن است كه كسي در دل خود با تو دوست نباشد و با زبان خود نسبت بتو اظهار دوستي كند هرگز اين دوستي را تو از او قبول نخواهي كرد و دوستي خدا چنانكه پيش عرض شد محقق نميشود و در دل كسي ثابت و پيدا نميشود مگر بدوستي آلمحمد صلوات الله عليهم زيرا كه كسي مناسبت با ذات خدا ندارد كه او را دوست بتواند داشت بلكه خلق ميتوانند صفات و اسمهاي خدا را كه خلق خدايند و [ص 72] با خلق مناسبت دارند دوست بدارند و در فصلهاي گذشته دانستي كه اسمها و صفتهاي خدا محمد و آلمحمدند عليهم السلام پس دوستي ايشان دوستي خداست چنانكه در زيارت جامعه ميخواني كه من احبكم فقد احب الله و من ابغضكم فقد ابغض الله و باز ميخواني كه من والاكم فقد والي الله و من عاداكم فقد عادي الله و حاصل مضمون اين فقرات زيارت و بسياري از فقرات زيارات ديگر اين است كه اي آقايان من دوستي شما دوستي خدا و دشمني با شما دشمني با خداست ، و دوستي ايشان هم محقق نميشود مگر به دوست داشتن دوستان و شيعيان ايشان چنانكه خودشان در احاديث بسيار فرمايش فرمودهاند از جمله آنها حديثي است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس ميخواهد كه خدا كل خير را براي او جمع كند بايد دوست بدارد علي عليه السلام را بعد از من و بايد دوست بدارد دوستان او را و دشمن بدارد دشمنان او را و حضرت امير عليه السلام در حديثي فرمودند هر كس ميخواهد بداند كه آيا دوست ماست يا دشمن ما امتحان كند دل خود را هر گاه دوست ميدارد دوست ما را دشمن ما نيست و هر گاه دشمن ميدارد دوست ما را دوست ما نيست و روايت شده است كه دوستي سلمان ايمان و انكار او كفر است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي فرمودند كه دوستي دوستان خدا واجب است و بيزاري از دشمنان خدا واجب است تا اينكه فرمودند دوستي مؤمناني كه تغيير ندادند بعد از پيغمبر خود صلي الله عليه و آله دين را واجب است مثل سلمان فارسي و ابيذر غفاري و مقداد بن اسود كندي و عمار بن ياسر و همچنين جمع كثيري ديگر را شمردند و بعد فرمودند كه هر كس هم مثل ايشان سلوك كرده و عمل كرده دوستي او واجب است و فرمود دوستي تابعين و اقتداكنندگان بايشان هم واجب است و روايت شده است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه دوست بدار دوست آلمحمد عليهم السلام را اگر چه فاسق و زاني باشد و دشمن بدار دشمن آلمحمد عليهم السلام را اگر چه بسيار روزه گيرد و نماز كند بالجمله پس دوستي ذويالقربي دوستي خداست و دشمني با دشمنان ايشان دشمني با دشمنان خداست و هر كس اين دوستي و دشمني را در دل خود ثابت كرده اعمال او قبول ميشود اگر چه كم باشد و گناهان او آمرزيده ميشود [ص 73] اگر چه بسيار باشد چنانكه حضرت امير عليه السلام هميشه فرمايشي ميفرمودند كه حاصلش اين است كه اصل دين و دوستي و دشمني را حفظ كنيد و ملاحظه نمائيد كه در اين صورت عمل بد آمرزيده ميشود و عمل نيك در غير اين صورت قبول نميشود تمام شد حديث و هر كس كه دوستي و دشمني را در دل خود ثابت كرده چنانكه فهميدي گوينده لا اله الا الله و از اهل لا اله الا الله است و جميع اعمال حسنه از او قبول و بهشت براي او واجب ميشود و هر كس كه آن دو را در دل خود ندارد از اهل لا اله الا الله نيست و گوينده اين كلمه نيست و اعمال حسنه از او قبول نميشود اگر چه عملهاي حسنه او در ظاهر بسيار باشد و اگر چه كلمه لا اله الا الله را با زبان خود بسيار گويد مانند سنيان چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي فرمودند كه اگر بندهاي خدا را عبادت كند هزار سال مابين صفا و مروه و بعد از آن هزار سال ديگر عبادت كند تا اينكه مانند مشك پوسيده شود و محبت ما را نداشته باشد خدا او را برو خواهد انداخت بعد از آن اين آيه را تلاوت فرمود كه قل لااسألكم عليه اجرا الا المودة في القربي تمام شد حديث ، پس خداوند عالم مردم را امر به دوستي ذويالقربي فرموده تا لا اله الا الله بگويند و در توحيد خالص شوند و ايشان را امر بگفتن لا اله الا الله و توحيد كرده تا در دوستي آلمحمد عليهم السلام كه دوستي خود اوست خالص شوند و همين دوستي حقيقت عبادت و اصل بندگي است و بندگي تفصيل كلمه لا اله الا الله و توحيد است و توحيد و كلمه لا اله الا الله اجمال و حقيقت بندگي است و از آنچه ذكر شد واضح شد كه حضرت پيغمبر را صلي الله عليه و آله خداوند امر فرمود كه دوستي ذويالقربي را اجر رسالت خود قرار دهد كه خود مردم بواسطه دوستي ذويالقربي منتفع شوند و خدا را عبادت كنند به ظاهر و باطن خود و خود خلق موحد شوند و صاحب نعمتها گردند و الا خود پيغمبر صلي الله عليه و آله محتاج به دوستي مردم نبود و نميخواست كه از پهلوي ايشان منتفع شود و از اين جهت خداوند ميفرمايد قل ما سألتكم من اجر فهو لكم يعني بگو اي پيغمبر بمردم كه اجري را كه از شما سؤال كردهام براي منفعت خود شماست و نفع آن بسوي خود شما برميگردد ، پس پيغمبر صلي الله عليه و آله از مردم خواهش نكرد مگر اينكه خدا را عبادت [ص 74] كنند و خدا را بظاهر و باطن خود دوست بدارند و تو ميداني كه در ميان اين امت منافقاني چند بودند كه در دل خود خدا را دوست نميداشتند بلكه در دل خود با خدا و اولياء خدا دشمن بودند و لكن در ظاهر اظهار اسلام ميكردند و به زبان خود ادعاي دوستي ميكردند و اعمال ظاهره را كه دليل دوستي و دشمني و تمثل و ظاهر آن دو بود بجاي ميآوردند مثل آنكه بظاهر بدن خود نماز ميكردند و رو بمسجد ميرفتند و بخدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميرسيدند و روزه ميگرفتند و حج ميكردند و به حسب ظاهر از محرمات اجتناب مينمودند چنانكه هر منافقي در هر عصري بحسب ظاهر خود را به لباس خوبان ظاهر ميسازد و در بعضي از حركات خود را شبيه به مؤمنين مينمايد مانند گرگي كه به لباس گوسفند درآيد و در ميان گوسفندان راه رود تا اينكه باين واسطه بر جان و مال مسلمانان مسلط شوند و مردم را از راه هدايت گمراه كنند و در ميان مسلمانان رياست كنند و با شمشير خود اسلام با اهل اسلام جنگ كنند و بر ايشان بتازند و بمقتضاي عداوت باطني خود دوستان خدا را اذيتها كنند پس چون منافقاني چند باين طور كه عرض شد در ميان مردم بودند و امر ايشان بر بسياري از مردم مشتبه بود خداوند عالم خواست آن منافقان را رسوا كند و حجت را از براي خود ايشان تمام كند كه شما در دل خود با من دوست نبوديد و باين واسطه اعمال ظاهره و عبادتهاي ايشان را رد كند و از ايشان قبول نفرمايد و كفر باطن و عداوت دلهاي ايشان را براي بندگان خود واضح سازد تا هر كس كه از اهل هدايت است از آن منافقان دوري نمايد و براه حق هدايت شود و هر كس هم از اهل ضلالت است حجت بر او تمام شود لهذا خود در ميان رعيت جلوه فرمود و بلباس رعيت جلوه خود را ظاهر كرد تا مردم را امتحان فرمايد و معلوم شود براي همه كس كه چه كس در دل خود دوست است و چه كس بزبان اظهار دوستي ميكند و در دل خود دوست نيست مانند آن پادشاه با كياستي كه چون شب بر سر دست آيد از جهت امتحان لباسي مانند لباس رعيت بپوشد و در كوچه و بازار راه رود تا ببيند كه كساني كه همه وقت ميآيند و در برابر او اظهار بندگي و اخلاص ميكنند اكنون چگونه سلوك ميكنند و تا نوكران را امتحان كند كه كداميك از ايشان خدمت خود را همه جا [ص 75] و همه وقت ميكند و حرمت پادشاه را همه جا نگاه ميدارد و كداميك از ايشان طالب فرصت است كه پادشاه را بلباس رعيت بيند تا بتواند نسبت باو عداوت خود را ظاهر سازد و با او بخلاف ادب سلوك كند پس خداوند عالم در اين دنيا كه خانه استيلاي شيطان و محل ظلمات جهل است و در آن انوار و آثار عقل پنهان است بلباس رعيت و بندگان خود جلوه فرمود تا حجت را بر منافقان تمام كند و ايشان را بعذاب ابدي معذب سازد و از ايشان در دنيا و آخرت انتقامها كشد و جلوه خدا در اين دنيا همين است كه محمد و آلمحمد را عليهم السلام بلباس اهل اين عالم بسوي اين عالم فرستاد و در ميان اهل اين عالم ظاهر كرد و الا خدا با ذات احديه خود معقول نيست كه در ميان خلق ظاهر شود و ممكن نيست كه خلق با ذات احديه او دوستي يا دشمني كنند پس حقيقة جلوه آن بزرگواران جلوه خداست و ظهور ايشان ظهور خداست چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند من رآني فقد راي الحق يعني هر كس مرا ديد خدا را ديده و چنانكه در دعا ميخواني كه موقنا ان الحق لهم و معهم و فيهم و بهم و باز در زيارت ميخواني الحق معكم و فيكم و منكم و اليكم و روايت شده است كه فرمودند الحق مع علي و علي مع الحق و حاصل مضمون شريف همه آنست كه حق با آلمحمد عليهم السلام و در ايشان و از ايشان و بسوي ايشان است و علي با حق است و حق با علي عليه السلام است پس ذوي القربي عليهم السلام كه ظهور حق و جلوه حق و حق ظاهر بودند در اين دنيا ظاهر شدند به لباس ساير رعيت و خود را عمدا مظلوم و مقهور گرفتند و قدرت و سلطنت و هيمنه خود را بكار نبردند و ظاهر نساختند تا مردم را امتحان كنند و حضرت پيغمبر هم صلي الله عليه و آله براي مردم واضح كردند و همه جا و همه وقت فرمودند و به همه كس رسانيدند كه دوستي ذوي القربي دوستي خداست و بايد ايشان را دوست بداريد و نسبت به ايشان دوستي كنيد و دشمنان ايشان را دشمن بداريد و درباره هر يك از ذوي القربي آنقدر سفارش فرمود كه عالم را پر كرد و كتابها از فرمايشات او پر شد و همه كس فهميدند و اين سفارش او هم بامر خدا بود كه فرمود يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك يعني اي پيغمبر برسان بمردم آنچه را كه بر تو نازل شده است از امر [ص 76] علي بن ابيطالب و فرزندان او و فرمود و ان لمتفعل فمابلغت رسالته يعني اگر امر آن بزرگوار و ساير ذويالقربي را تبليغ نكردي و بمردم نرسانيدي تبليغ رسالت خدا را نكردهاي پس آن بزرگوار بمقتضاي امر خدا دوستي و وجوب اطاعت ذويالقربي را بمردم رسانيد و دوستي ذويالقربي را اجر رسالت خود قرار داد بجهت امتحان مردم و مردم هم هر يك كه در دل خود دوست خدا بودند نسبت بايشان و شيعيان ايشان دوستي ورزيدند و باين سبب خدا هم اعمال ظاهره ايشان را قبول كرد و گناهان ايشان را آمرزيد و بعضي ديگر دوستي ايشان و دوستي دوستان ايشان را قبول نكردند بلكه فرصت را در اين دنيا غنيمت شمردند و چون آن بزرگواران به لباس هيمنه و استيلا در اين دنيا ظاهر نشده بودند نسبت بايشان عداوتهاي دل خود را اظهار كردند پس غصب خلافت ايشان را كردند و در بر پهلوي يكي از ايشان زدند و او را بزدن تازيانه و سيلي اذيت كردند و ديگري را بجانب مسجد با سر برهنه كشيدند و آخر الامر او را در محراب عبادت ضربت زدند و شهيد نمودند و ديگري را زهر جفا دادند و شهيد كردند و ديگري را به انواع و اقسام اذيتها شهيد كردند بطوري كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نهي فرموده بود از اينكه درندگان صحرا را بآن طور بكشند و آن بزرگواري را كه بانواع مصيبتها شهيد كردند حضرت سيدشهداء روحي له الفداء بود كه او را با شمشير و نيزه و تير و خنجر و سنگ و چوب و عصا شهيد كردند پدر و مادرم و جانم فداي او باد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله سفارش او را بيشتر از همه فرموده بود و مكرر فرموده بود كه حسين نور چشم من و پاره جگر من و پاره تن من است و حسين از من و من از حسينم و با وجود اينها آن منافقان و دشمنان خدا با او اين گونه سلوك كردند و يكي ديگر از ذويالقربي را بر شتر لنگي سوار كردند و با اهل و عيال او در بيابانها و شهرها گردانيدند و خود ايشان در مجلسهاي خود نشستند و او را در حضور خود برپا واداشتند و امر بقتل او كردند و يكي ديگر را موافق بعضي از روايات هفت سال و موافق بعضي از روايات يازده سال در زندان حبس كردند و آخر هم او را بزهر جفا شهيد كردند و اين بزرگوار حضرت موسي بن جعفر روحي له الفداء بود كه نسبت باو اين گونه سلوك كردند فداي او شوم كه همه روزه او را از [ص 77] زندان جفا بيرون ميآوردند و بدن مقدس او را كه پاره تن رسول خدا صلي الله عليه و آله بود برهنه ميكردند و يكصد تازيانه ميزدند آه آه جگرم بسوزد كه فرزند او حضرت رضا عليه السلام را از وطن خود بيرون آوردند و در غربت آن بزرگوار را به زهر جفا شهيد كردند پس منافقان امت در اين دنيا فرصت را غنيمت شمردند و هر يك از ذويالقربي را به انواع اذيتها و مصيبتها اذيت كردند و باين واسطه عداوت خود را نسبت بخدا اظهار كردند و همين طور ساير منافقاني كه در دنيا آمده و ميآيند امتحان و آزمايش ميشوند و نسبت بشيعيان و دوستان ذويالقربي دشمني و اذيت ميكنند تا اينكه باين واسطه خدا در قيامت حسناتي را كه كردهاند و اظهار دوستي بزبان خود نمودهاند از ايشان قبول نكند و بر ايشان حجت كند كه اگر شما دوست من و مطيع من بوديد چرا با دوستان من دشمني كرديد بلكه ميفرمايد چرا با خود من دشمني كرديد چنانكه در حديث قدسي ميفرمايد من آذي لي وليا فقد بارزني بالمحاربة و دعاني اليها يعني هر كس اذيت كند دوست مرا با من در ميدان جنگ محاربه كرده است و مرا بسوي محاربه با خود خوانده است پس خدا در قيامت و در دنيا از منافقان انتقام ميكشد و ايشان را معذب ميكند و عبادتها و طاعتهاي ايشان را رد ميفرمايد و از ايشان گرفته بكساني كه با خدا در دل خود دوستي كردهاند ميدهد و انصاف ده كه اگر كسي در دل خود با خدا دوستي داشته باشد با دوستان خدا و با ذويالقربي كه جلوه خدايند و با دوستان و شيعيان ايشان عداوت و دشمني ميكند و اينگونه با ذويالقربي سلوك ميكند كه ايشان را اذيت كند و بكشد و مال ايشان را تاراج كند و اهل و عيال بعضي را اسير كند و در صدد قتل بعضي برآيد و هميشه تدارك كشتن و تضييع حق ايشان را ببيند ؟ نه والله چنين كسي البته دوست نيست و البته دشمن است اگر چه هميشه بزبان بگويد كه من دوستم و اگر چه بعضي كارها بكند كه دليل دوستي است پس يكي از اسرار شهادت حضرت سيدشهداء عليه السلام و مصيبتهاي اوليا و انبيا و مؤمنان اين است كه منافقان و ساير خلق امتحان شوند و معلوم شود كه چه كس در دل خود دوست است و چه كس در دل خود دشمن است و در حكمت واجب شده است كه خدا در هر عصري خلق خود را آزمايش و امتحان [ص 78] فرمايد چنانكه در قرآن ميفرمايد الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم يعني آيا مردم ميپندارند كه همينكه گفتند ما ايمان آورديم واگذارده ميشوند و آزمايش نميشوند و بتحقيق كه ما آزمايش و امتحان كرديم كساني را كه پيش از ايشان بودند پس در دنيا همه مردم بايد امتحان شوند تا هر كس بجهنم ميرود بعد از آزمايش و ثابت شدن دشمني او با خدا بجهنم رود و هر كس به بهشت ميرود بعد از آزمايش و ثابت شدن دوستي او با خدا به بهشت رود و يك سبب اينكه مؤمنان در دنيا متحمل مصيبتها و محنتها ميشوند همين است كه اين آزمايش و امتحاني است براي خود ايشان تا معلوم شود كه در راه خدا صبر ميكنند و در راه حق ثابتقدم ميباشند و بواسطه وارد آمدن مصيبتها و محنتها هر كس كه در دل خود مؤمن نيست و در دين حق ثابتقدم نيست از زمره مؤمنان بيرون ميرود و از ايشان جدا ميشود و مؤمن و منافق از يكديگر جدا ميشوند و از اين جهت است كه هر وقت مالي يا جاني يا عزت ظاهري بايد خرج شود آناني كه در دين خدا ثابتقدم نيستند برميگردند و خود را بگوشهاي ميكشند يا اينكه در زمره ساير دشمنان داخل ميشوند پس در اين مقام شعر شاعر مناسب است كه ميگويد :
عشق از اول سركش و خوني بود تا گريزد هر كه بيروني بود
و از اين جهت بود كه حضرت سيدشهداء عليه السلام در كربلا اصحاب و همراهان خود را امتحان فرمود و فرمود من كشته خواهم شد بيعت خود را از گردن شما برداشتم هر كس به هر طرف ميخواهد برود پس چون ايشان را آزمايش فرمود كساني كه ثابتقدم نبودند و در دل خود دوستي نداشتند و همراه آن بزرگوار بجهت حطام دنيا و از راه طمع آمده بودند برگشتند و آن بزرگوار را در ميان دشمنان گذاشتند و اما كساني كه در دل خود دوست و در دين خدا ثابتقدم بودند بعد از آزمايش باقي ماندند و آن بزرگوار را ياري كردند و جان و مال خود را فداي او كردند چنانكه در تفسير حضرت عسكري عليه السلام روايت شده است حديثي كه حاصل مضمونش اين است كه حسين عليه السلام همراهان و سپاه خود را امتحان كرد و بايشان فرمود كه من بيعت خود را از گردن شما برداشتم ملحق شويد بقبايل و عشاير خود كه لشكر يزيد بسيارند و [ص 79] شما طاقت مقاومت آنها را نداريد و كشته خواهيد شد و مقصود ايشان منم و كاري با غير من ندارند مرا واگذاريد با ايشان كه خدا مرا وانميگذارد و مرا از نظر عنايت خود نمياندازد پس چون ايشان را امتحان كرد لشكر او از هم پاشيدند و از او جدا شدند مگر نزديكان آن بزرگوار كه ايشان باقي ماندند و عرض كردند ما از تو جدا نميشويم تا هر چه بشما ميرسد بما هم برسد و ما نزديكتر بخدا وقتي هستيم كه همراه شما باشيم آن بزرگوار فرمود اگر بر خود گذاشتهايد آنچه را كه من بر خود گذاشتهام پس بدانيد كه خداوند عالم ميبخشد به بندگان خود منازل شريفهاي چند را بواسطه اينكه متحمل مصيبتها ميشوند و روايت شده است كه حضرت سجاد عليه السلام فرمودند كه من با پدر بزرگوار خود بودم شب عاشورا باصحاب خود فرمود كه من بيعت خود را از گردن شما برداشتم اكنون كه شب است و تاريكي شب بر سر دست آمده به هر كجا كه ميخواهيد برويد كسي ملتفت شما نميشود و اين قوم مرا طلب ميكنند و چون مرا بكشند ملتفت كسي ديگر نشوند اصحاب عرض كردند نه بخدا قسم اين هرگز نخواهد شد كه ما دست از شما برداريم فرمود همه شما فردا كشته ميشويد و يك مرد از شما باقي نميماند عرض كردند حمد خدا را كه ما را مشرف كرده است به كشته شدن با شما پس آن بزرگوار ايشان را دعا فرمود و فرمود كه سرهاي خود را بالا كنيد و نظر كنيد پس ايشان سرهاي خود را بلند كردند و نظر كردند بسوي منزلهاي خودشان در بهشت و آن بزرگوار بهر يك نشان ميدادند كه يا فلان اين منزل و جايگاه تو است و از اين جهت هم بود كه رو و سينه خود را سپر ميكرد و رو به نيزهها و شمشيرها ميرفت تا به منزل خود برسد در بهشت تمام شد حديث پس از آنچه در اين فصل ذكر شد معلوم شد كه خداوند عالم امر بمودت ذويالقربي فرمود تا خلق را امتحان كند و حضرت سيدشهداء عليه السلام و ساير اوليا و انبياء هم كه تن بشهادت دردادند و در اين دنيا خود را مظلوم و مقهور گرفتند بجهت امتحان و آزمايش مردم بود و بجهت اين بود كه فرداي قيامت منافقان نگويند كه ما هم عبادت كرديم و باعمال ظاهره خود شما را دوست داشتيم و بواسطه دوري كردن از بعضي معصيتها از صفات دشمنان و از دشمنان شما دوري كرديم پس چون ايشان با ذويالقربي اين گونه سلوك [ص 80] در دنيا كردند ديگر نميتوانند بگويند ما عملهاي نيك كرديم و اگر بگويند جواب بايشان ميدهند كه اگر شما اين اعمال را بجهت دوستي خدا و دشمني دشمنان خدا كرديد پس چرا نسبت بما عداوت و ظلم كرديد .
فصل چون دانستي كه كل دين و تمام دين و اصل دين دوستي خدا و دشمني دشمنان خداست و دانستي كه عبادت دل و عبادت باطن دوستي دوستان خداست عرض ميكنم كه بسياري از مؤمنان در اين دنيا بواسطه آلودگيهاي اين دنيا و بواسطه معاشرت كردن با كفار و منافقان اعراضي چند بايشان ملحق شده بود كه آن اعراض روي محبت و دوستي ايشان را پوشيده بود و باين واسطه محبت و دوستي ايشان بخدا و رسول و ذويالقربي در ايشان ظاهر نبود و اگر هم بود ضعيف و كم بود و بديهي است كه هر كس محبتش ظاهر نباشد و ضعيف و كم باشد دين او ناقص است و به نعمتهاي ابديه فايز نميشود و بسا هست كه خرده خرده محبتي كه دارد تمام شود و شياطين و دشمنان دين بر او مسلط شوند و او را هلاك نمايند پس چون بسياري از مردم محبت در ايشان مخفي بود يا اينكه ظاهر بود ولي كم بود و باين جهت منقصت كلي داشتند خداوند از راه حكمت و رحمت خود اسبابي فراهم آورد كه دوستي و دشمني در راه خدا در دل ايشان پيدا شود و قوت گيرد و باين جهت از منقصت برهند و به نعمتها فايز گردند و آن اسباب اين بود كه اولياء و مقربان خود را كه خلق ايشان را ميبايست دوست بدارند به مصيبتها و محنتها مبتلا كرد و ايشان را واداشت باينكه در دنيا بر حسب تقديرات و فراهم آمدن اسباب تن بشهادت دردهند و كشته شوند تا اينكه كساني كه محبت و دوستي در اندرون ايشان مخفي است ملتفت آن مصيبتها بشوند و آنها را بشنوند و دل ايشان بسوزد و باين واسطه محبت و دوستي ايشان از عرصه خفا و پنهاني به عرصه ظهور آيد يا اينكه اگر دوستي ايشان كم و ضعيف باشد باز دل ايشان از شنيدن آن مصيبتها بسوزد و دوستي ايشان قوت گيرد يا اينكه اگر دوستي ايشان هم قوي است آن مصيبتها را بشنوند و دل ايشان بسوزد و محبت ايشان زياد شود زيرا كه از براي محبت و دوستي خدا و تقرب جستن بخدا نهايتي نيست چنانكه فرموده ليس لمحبتي غاية و لا نهاية يعني از براي دوستي من پاياني و نهايتي نيست پس چون مردم [ص 81] مصيبتهاي اولياء خدا را ميشنوند و در آنها فكر ميكنند دل ايشان ميسوزد و باين واسطه محبت ايشان نسبت بآن بزرگواران بجوش ميآيد و عداوت ايشان هم نسبت بدشمنان آن بزرگواران نيز بجوش ميآيد و باين واسطه دوستي ذويالقربي كه دوستي خداست و اجر رسالت پيغمبر است در ايشان پيدا ميشود و يا قوت ميگيرد يا زياد و مضاعف ميشود و اينرا همه كس تجربه كردهاند كه هر گاه دشمني در مقابل بايستد و بناي دشمني با جماعتي بگذارد آن جماعت دوستي و اتفاقشان زيادتر ميشود و با آن دشمن عداوتشان زيادتر ميشود بلكه تجربه شده است كه هر گاه دو نفر رفيق يا دو برادر ظاهرا از يكديگر رنجش حاصل كرده باشند و در ميان ايشان نقار و كدورت باشد بطوري كه با يكديگر صحبت ندارند و آمد و شد نكنند و در اين وقت دشمني بر يكي از آن دو استيلا يابد و در صدد هتك حرمت او يا در صدد گرفتن مال يا در صدد قتل او برآيد آن برادر ديگر يا آن رفيق ديگر بدون اينكه آشتي كنند در صدد حمايت برادر و رفيق خود برميآيد و بكمك آن ديگري از آن دشمن انتقام ميكشد و در صدد دفع او برميآيد و اين نيست مگر اينكه بواسطه مقابلي كردن آن دشمن و مقهور شدن برادر و رفيق محبت او در كانون سينه او بجوش ميآيد و قوت ميگيرد و بدون اينكه كسي او را تكليف كند بآشتي و حمايت كردن در صدد حمايت و رعايت آن ديگري برميآيد پس مؤمناني هم كه از فاضل طينت آلمحمد عليهم السلام خلق شدهاند و دوستي ايشان نسبت بآن بزرگواران پنهان است يا ضعيف است بواسطه اعراض اين دنيا همينكه ميشنوند و فكر ميكنند كه دشمنان خدا با آقايان و سادات ما اينگونه ظلمها كردند حرارت محبت در كانون سينه ايشان بجوش ميآيد و دوستي ايشان ظاهر ميشود و قوت ميگيرد و دشمني ايشان نسبت بدشمنان نيز بجوش ميآيد و اين نيست مگر بجهت اينكه دل او در اين هنگام بجهت آن مصيبتها ميسوزد و بدرد ميآيد و همين سوختن دل و بدرد آمدن دل معني گريستن است نه اشك آمدن از چشم بلكه اشك آمدن از چشم دليل و علامت دل سوختن و حزن و اندوه باطني است و سر اينكه در وقت سوختن دل اشك چشم جاري ميشود آن است كه خداوند چشم را از پيه آفريده و چون حرارت حزن و اندوه در كانون سينه و دل مشتعل شود شعله ميكشد و به اين [ص 82] واسطه پيه چشم از آن حرارت و آتش اندوه آب ميشود پس بجهت آنكه پيه چشم آب نشود و چشم كور نگردد طبيعت بامر خدا از اطراف چشم آب شوري را جمع كرده مهيا ميكند در چشم تا آن پيه بواسطه آن آب شور سخت شود و از آتش حزن آب نشود و بسا هست كه در بدني رطوبات كم باشد و در حال سوختگي دل اشك او جاري نشود و اين علامت آن نيست كه اين كس دلش نميسوزد بلكه دلش ميسوزد و ثواب گريستن براي او نوشته ميشود ولي در بدن او رطوبت كم است و اشك چشم او جاري نميشود و از اين جهت است كه زنان چون رطوبت ايشان بسيار است اشك ايشان بيشتر و زيادتر و جاريتر است و مردان چون رطوبتشان كمتر است اشك ايشان كمتر جاري ميشود و نه اين است كه زنان از مردان بيشتر دلشان ميسوزد و گريه ميكنند بالجمله پس ذويالقربي از باب اينكه مردم متذكر مصيبتهاي ايشان شوند و دلشان بسوزد و باين واسطه محبت و مودت ايشان بجوش آيد و قوت گيرد مصيبتها و محنتها را بجان شريف خود خريدند و باين واسطه جانهاي دوستان و محبان خود را از آتش جهنم خريدند و از عذاب ابدي نجات دادند فداي ايشان شويم كه براي خاطر دوستان خود و نجات ايشان اينهمه محنتها و مصيبتها را متحمل شدند و معذلك ما روسياهان شكر احسان و انعام ايشان را نميكنيم و شكر احسان اين است كه ثناي جميل ايشان را بنمائيم و ذكر فضايل ايشان را بكنيم بهر نحو و بهر قسم كه ممكن شود پس حال كه ايشان جانهاي خود را فداي امت مرحومه كردند چگونه سزاوار است كه امت در چيزهائي كه براي خودشان نفع دارد اطاعت آن بزرگواران را نكنند و چگونه سزاوار است كه مرتكب معصيتها شوند كه بواسطه آن معصيتها دل آن بزرگواران بدرد آيد و چگونه سزاوار است كه از زياد كردن محبت ايشان در دلهاي خود كوتاهي كنند و حال آنكه زياد شدن دوستي ايشان در دلها براي خود ايشان ثمر دارد و چگونه سزاوار است كه با وجودي كه آن بزرگواران جان را خرج كردند امت از خرج كردن مال خود در راه ايشان مضايقه كنند و از دادن خمس و زكوة بر حسب فرمايش ايشان مضايقه نمايند و از خرج كردن و رفتن بسوي مكه و زيارت ايشان بخل ورزند پس اين نهايت بيانصافي و كمهمتي است كه انسان از دادن و خرج كردن اين جزئيات كوتاهي كند [ص 83] و نهايت بيانصافي است كه فضايل و مناقب ايشان را ذكر نكند و دايم خود را در دنيا مشغول هر چه تعلق بدنيا دارد بنمايد بهر حال موافق احاديثي چند آن بزرگواران بجهت نجات امت متحمل بلايا شدند چنانكه خودت هم بواسطه آنچه ذكر شد از روي بصيرت اين مطلب را فهميدي و بسي واضح است كه خداوند عالم مردم را بواسطه حكمتهائي چند كه اينجا ذكر آنها مناسبت ندارد مختلف خلق فرموده بطوري كه بر هر يك از ايشان طبيعتي غالب است و باين واسطه بعضي از ايشان از بعضي مصيبتها و محنتها متأثر و اندوهناك ميشوند و دلشان ميسوزد و بعضي از ايشان از آن مصيبتها متأثر نميشوند و دلشان نميسوزد و از مصيبتهاي ديگر متأثر ميشوند پس چون خلق مختلف بودند و هر يكي از مصيبت بخصوصي متأثر ميشد حكمت چنين اقتضا كرد كه ذويالقربي عليهم السلام جميع محنتها و مصيبتها را متحمل شوند تا اينكه جميع امت بواسطه آن مصيبتها متأثر شوند و دوستي خدا در ايشان محقق و مضاعف شود پس باين جهت حضرت سيدشهداء عليه السلام به علتهائي كه پيش ذكر شد دامن همت بر كمر زد و جميع مصيبتها را متحمل شد و از اين جهت روايت شده است كه جميع مصيبتها در نزد مصيبت آن بزرگوار كوچك است و از اين جهت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه مااوذي نبي مثل ما اوذيت يعني هيچ پيغمبري اذيت كرده نشد مانند آنچه من اذيت كرده شدم و تو ميداني كه بحسب ظاهر بعضي از پيغمبران مصيبتهائي چند بايشان رسيد كه به پيغمبر ما صلي الله عليه و آله نرسيد چنانكه شنيدهاي كه اره بر فرق حضرت زكريا عليه السلام گذاردند و چنانكه شنيدهاي سر مبارك حضرت يحيي عليه السلام را از تن جدا كردند و چنانكه شنيدهاي از صورت اسماعيل صادق الوعد زنده پوست كندند پس با وجود اينها كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد اذيتي كه بمن رسيد بيشتر از اذيتي است كه بساير پيغمبران رسيده يك وجهش آن است كه مصيبتهاي حضرت سيدشهداء عليه السلام بآن بزرگوار رسيد زيرا كه حسين عليه السلام پاره تن او بود و از نور او بود و نور چشم او بود و وجه ديگر آنكه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله در شرافت بمنزله چشم بود و ساير پيغمبران نسبت بآن بزرگوار بمنزله ساير اعضا بلكه بمنزله پاشنه پا اگر [ص 84] خاشاكي در چشم خلد و صد خار بپا رود البته اذيت آن خاشاك از آن خارها زيادتر خواهد بود پس اذيتهاي پيغمبر ما صلي الله عليه و آله اگر چه در ظاهر كم بود ولي نسبت بجلالت و عظمت و شرافت آن بزرگوار بسيار و بيشمار بود پس مصيبتهاي حضرت سيدشهداء عليه السلام از مصيبتهاي همه ذويالقربي عليهم السلام و ساير انبياء و اولياء بيشتر و زيادتر است و اينهمه مصيبت را آن بزرگوار متحمل شدند تا اينكه همه اصناف امت بواسطه آنها متأثر شوند و دلشان بسوزد و محبت خدا در دلشان ظاهر و قوي شود و دشمني دشمنان نيز در ايشان پيدا و مضاعف گردد پس چون بعضي هستند كه همينكه ميشنوند جميع اموال آن بزرگوار را دشمنان خدا تاراج كردند دلشان ميسوزد آن بزرگوار متحمل اين شدند كه جميع اموالشان بغارت رود و چون بعضي هستند كه اموال در نظر ايشان بيمقدار است و از تلف شدن اموال باك ندارند ولي از كشته شدن نوكران و اصحاب و ياران متأثر ميشوند آن بزرگوار متحمل اين شد كه اصحاب و ياران او در راه خدا كشته شوند و چون بعضي بودند كه از اينها دلشان نميسوخت ولي از كشته شدن برادران و برادرزادگان شجاع رشيد صاحب فضل و مقام دلشان ميسوخت آن بزرگوار بر خود گذاشت كه حضرت عباس عليه السلام و ساير برادران و برادرزادگان كشته شوند و چون بعضي ديگر بودند كه دل ايشان سخت بود و از اينجوره چيزها متأثر نميشدند ولي از كشته شدن فرزند صغير و طفل شيرخوار دلشان بسيار بدرد ميآمد و ميسوخت آن بزرگوار بر خود گذاشت كه علياصغر فرزند ارجمند شيرخوار او كشته و شهيد گردد و چون بعضي ديگر بودند كه از اينهم متأثر نميشدند و طفل صغير در نظر ايشان عظم چنداني نداشت ولي از كشته شدن فرزندي كه رشيد و عالم و حكيم و كامل و صاحب قدرت باشد متأثر ميشدند و دلشان بدرد ميآمد آن حضرت جوان هجده ساله خود حضرت علياكبر را كه بجميع صفات كماليه آراسته بود و صاحب علم و حكمت و قدرت بود در راه خدا داد بطوري كه در برابر روي آن بزرگوار اهل كوفه و شام آن عاليمقدار را با شمشيرها و نيزههاي خود شهيد كردند و خدا و رسول خدا را باين واسطه بخشم درآوردند و چون بعضي ديگر بودند كه از اينجوره چيزها متأثر نميشدند و در نظر ايشان كشته شدن و جان را [ص 85] فداي مولي و محبوب كردن عظمي نداشت ولي از كشته شدن خود محبوب و آقا و مولي بسيار متأثر ميشدند آن بزرگوار متحمل اين شدند كه خود هم شهيد و كشته شوند و چون بعضي بودند كه از بسياري زخم متأثر ميشدند آن بزرگوار زخم بسيار به جان خود خريد و چون بعضي بودند كه از جدا شدن سر از قفا متأثر ميشدند و دلشان ميسوخت آن بزرگوار راضي شد كه سر مقدسش از قفا جدا شود و چون بعضي بودند كه از كشته شدن در حال تشنگي زياد دلشان بسيار ميسوخت آن بزرگوار تشنگي زياد را متحمل شد و چون بعضي بودند كه از تاختن اسب بر بدن كشته بسيار متأثر ميشدند آن بزرگوار باين مصيبت هم تن در داد و چون بعضي ديگر بودند كه از كشتهشدنها چندان باك نداشتند و مرد را براي كشته شدن ميپنداشتند ولي از اسير شدن زنان محترمه بسيار متأثر ميشدند بواسطه غيرتي كه در ايشان بود آن بزرگوار اهل حرم محترم خود را در راه خدا باسيري داد خلاصه اگر درست تدبر و تفكر كني آن بزرگوار صلوات الله و سلامه عليه جميع محنتها و مصيبتها را متحمل شد تا اينكه همه اصناف امت متذكر مصيبت او شوند و دلشان بسوزد و گريه كنند و باين واسطه محبت و ايمان ايشان قوت گيرد و دشمني دشمنان خدا در ايشان زياد شود و مستوجب ثوابهاي بسيار و نعمتهاي بيشمار در بهشت شوند و همين است معني شفاعت آن بزرگوار و معني اينكه در قيامت او صاحب شفاعت كبري است پس چون آن بزرگوار در دنيا محبت مؤمنان را بخدا زياد كرد و عداوت دشمنان خدا را در دلهاي ايشان مضاعف فرمود و ايشان را باين واسطه مستوجب جنت ساخت شفاعت كبري مخصوص او و منسوب باو گرديد پس شفاعت آن بزرگوار در اين دنيا كه ظاهر شد باين صورت ظاهر شد كه مردم را متذكر مصيبتهاي خود كرد و دوست خود فرمود و در آخرت باين طور ظاهر ميشود كه دست هر يك ايشان را ميگيرد و داخل بهشت ميكند و بملائكه امر ميفرمايد كه ايشان را در بهشت جايگاه دهند و از خدا خواهش ميكند كه از گناهان ايشان درگذرد .
فصل بدانكه خداوند عالم جل شانه عادل است و مقتضاي عدل او اين است كه از براي هر عملي از عملهاي بندگان خود جزائي مقرر و معين فرموده باشد و چنين هم كرده و جزاي عملهاي نيك را نعمت و راحت و بهشت قرار [ص 86] داده و جزاي عملهاي بد را نقمت و عذاب و جهنم قرار داده چنانكه اين مطلب را در آيات بسيار از قرآن بيان فرموده بلكه عرض ميكنم كه خود همان عملهاي نيك را جزاي صاحبان آن عملها قرار داده و خود همان عملهاي بد را جزاي صاحبان آن عملها قرار داده چنانكه ميفرمايد سيجزيهم وصفهم يعني زود باشد كه جزا دهيم بايشان وصف خود ايشان را و باز ميفرمايد و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر آنچه را كه عمل كردهايد و ميفرمايد ان الذين ياكلون اموال اليتامي ظلما انما ياكلون في بطونهم نارا يعني كساني كه ميخورند اموال يتيمان را از روي ظلم اين است و جز اين نيست كه ميخورند در شكمهاي خود آتشي را پس معلوم شد كه خود عملها جزاي عملكنندگان خواهند بود اگر عملها حسنه باشند ثواب و نعمت بهشت خواهند بود براي صاحب خود و اگر سيئه باشند عذاب و نقمت جهنم خواهند بود براي صاحب خود پس اگر كسي طاعت كند بداند كه او داراي نعمتهاي بهشت است و ديگر گمان نكند كه غير از عملهاي او باو ميدهند بلكه همان عملها جزاي اوست نهايت آن عملها در اين دنيا به اين صورتها ظاهر شده و در آخرت به صورت قصور و طيور و انهار و اشجار و ساير نعمتها ظاهر ميشود و بايد بداند كه نفع طاعت و عمل نيك بكيسه خود او ميرود و خدا محتاج بطاعت بنده خود نيست و از عملهاي نيك او منتفع نميشود و اگر كسي معصيت كند بداند كه او داراي عذابهاي جهنم است و ديگر انتظار نكشد كه سواي عملهاي خود او باو ميدهند بلكه لاجرم همان عملها جزاي او خواهد بود الا اينكه آنها در اين دنيا بصورت اعمال قبيحه ظاهر شده و در آخرت بصورت آتش و مار و عقرب و ساير عذابها ظاهر خواهد شد و بايد بداند نيز كه معصيت او بخدا ضرر ندارد و ضرر آن بخود او ميرسد چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها و ما ربك بظلام للعبيد يعني هر كس عمل صالح كند از براي منفعت خود اوست و هر كس بد كند براي خود او ضرر دارد و نيست پروردگار تو ظلمكننده به بندگان پس در همين دنيا نعمت هر كس و عذاب هر كس معلوم ميشود و صاحبان بصيرت بهشت و جهنم را ميبينند و ميدانند كه چه كس در بهشت و چه كس در جهنم است چنانكه خدا ميفرمايد لو تعلمون علم اليقين لترون [ص 87] الجحيم يعني اگر علم يقين را بدانيد جهنم را ميبينيد و از اين جهت خدا فرموده و ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني دوزخ محيط است بكفار پس در دنيا هم جهنم احاطه بر كفار دارد ولي خود ايشان ملتفت نميشوند و احاطه آنرا درك نميكنند و چون چشم آخرتي ايشان باز شود و در عرصه برزخ يا آخرت روند جهنم و عذابهاي آنرا مشاهده مينمايند و از آن عذابها متألم و متأثر ميشوند و همچنين بهشت آنهم در همين دنيا احاطه بر مؤمنين دارد و ايشان در بهشتند ولي بعضي از مؤمنان كه بصيرتشان زياد نيست ملتفت نميشوند و از نعمتهاي آن متلذذ نميگردند و چون مشاعر ايشان قوي شود و چشم آخرتي ايشان باز شود لذت عملهاي خود و نعمتهاي بهشت را خواهند فهميد و ديد و شاهد بر اين معني مضمون حديثي است كه يكي از مؤمنان در حضور امام عليه السلام دعا ميكرد كه خدايا مرا داخل بهشت كن حضرت فرمود دعا كن خدا تو را از بهشت بيرون نكند بالجمله پس سزاي عمل نيك نعمت و بهشت است و جزاي عمل بد نقمت و آتش است بمقتضاي عدل خداوند عالم كه در آن ظلم و جوري نيست و معلوم و واضح است كه در اين دنيا بعضي از مؤمنان به واسطه اينكه در ايشان جهت خودي و نفس اماره است و اعراضي چند بايشان ملحق شده از جهت اينكه طينت ايشان با طينت كفار و منافقين آلوده گشته عملهاي بد هم از ايشان صادر ميشود و گناهاني چند ميكنند و مقتضاي عدل خداوند هم آن است كه بهمان اعمال جزا داده شوند و در آتش معصيتهاي خود بسوزند و لكن چون معصيتهاي ايشان عرضي بود و ذاتي ايشان نبود و در دل خود از آن عملها بدشان ميآمد و دوستي خدا و دشمني دشمنان خدا را در دل خود داشتند و آن دو ذاتي ايشان بود خداوند تدبيري فرمود كه جزاي عملهاي بد ايشان را كه عرضي ايشان است در همين دنيا بدهد تا در آتش آخرت كه پاينده و ابدي است نسوزند و مخلد نشوند و آن تدبير اين است كه در اين دنيا آتشي افروخت و ايشان را در آن آتش سوخت و آن آتشي كه افروخته اين است كه حضرت سيدشهداء عليه السلام و ساير ذويالقربي را كه آقايان و سادات ايشانند در اين دنيا به مصيبتها مبتلا فرموده تا اينكه ملتفت و متذكر مصيبتهاي ايشان شوند و آتش حزن و اندوه در دل و سينه ايشان روشن و شعلهور شود و [ص 88] دل و جگر ايشان در آن آتش بسوزد و باين واسطه در همين دنيا جزاي اعمال ايشان بايشان برسد و گناهان ايشان پاك شود و در آخرت بآتش دوزخ كه آتش اصلي است و آتشي است پاينده معذب نشوند و اگر كسي در دل خود دوست آلمحمد عليهم السلام باشد تصديق اين معني را خوب ميكند و ميداند كه دل چگونه در مصيبت ايشان ميسوزد و آتش حزن در اندرون سينه شعلهور ميشود چگونه دوست ايشان در آتش حزن و اندوه نسوزد و حال آنكه ميشنود كه محبوب او را دشمنان تنها وحيد غريب شهيد كردند با لب تشنه و شكم گرسنه و جميع ياران و برادران و فرزندان او را كشتند و اموال او را غارت كردند و اهل و عيال او را اسير نموده در بيابانها گردانيدند در حالتي كه ايشان گريه ميكردند و نوحه و ناله مينمودند و فرياد وامحمداه از دل برميآوردند و والد حقير رحمه الله در چند شعر زبان حالي از آن ستمزدگان فرموده و چون مناسب است در اين مقام آنها را ذكر مينمايم ميفرمايد :
بنفسي و اهلي نسوة علوية بايدي الاعادي اوبها و ذهابها
بنفسي اولاد النبي و بناته قد استلبت في ارض طف ثيابها
و ذابت لعظم الخطب منها قلوبها و صار كحبل في الطوي اضطرابها
تحن بصوت يصدع الصخر وهنه يذيب صياخيد الصخور انتحابها
تنادي الا يا جد ان امية احاطت بنا اسيافها و حرابها
بنا ظفرت يا جد في دار غربة خنازير اشرار الوري و كلابها
و اصبح منها ناشبا في لحومنا مخالبها عدوا و حقدا و نابها
هراقت باكناف الطفوف دماءنا و صار كامثال العيون انتضابها
و حاصل مضمون اين اشعار اين است كه ميفرمايد جانم و جان اهل و عيالم فداي زنان علويهاي چند باد كه دشمنان ايشان را در بيابانها و شهرها ميگردانيدند جانم فداي اولاد و دختران پيغمبر باد كه در زمين كربلا جامههاي ايشان را غارت كردند و دلهاي مبارك ايشان از بزرگي مصيبت آب شد و بطوري ناله ميكردند كه سنگهاي سخت از ناله ايشان آب ميشد و جد بزرگوار خود را ندا ميكردند و ميگفتند يا جداه شمشيرها و نيزههاي بنياميه بر ما احاطه كرده است و در دار غربت سگها و شريرترين خلق و خوكها بر ما ظفر يافتهاند و [ص 89] چنگالها و نيشهاي خود را از روي حقد و عداوت در گوشتهاي ما فرو بردهاند و خونهاي ما را در زمين كربلا مانند چشمهها جاري نمودهاند بالجمله از آنچه عرض شد معلوم شد كه خداوند عالم چون ميخواست جزاي گناهان دوستان آلمحمد را عليهم السلام در دنيا قرار دهد سادات و آقايان ايشان را در دنيا بانواع مصيبتها مبتلا كرد تا در آتش مصيبت آن بزرگواران دلها و جگرهاي ايشان كباب شود و تا دامنه قيامت بسوزند و دلهاي ايشان از اين غصه بزرگ ريش ريش شود و چون اينرا دانستي عرض ميكنم كه گناهان دوستان ذويالقربي عليهم السلام مختلف بود بعضي از آنها اقتضاي آن ميكرد كه مال ايشان بتاراج رود و بعضي ديگر اقتضاي آن ميكرد كه برادر و فرزندان ايشان كشته شود و بعضي اقتضاي آن ميكرد كه خود ايشان كشته شوند و بعضي اقتضاي آن ميكرد كه عيال ايشان اسير شوند و همچنين هر يك از گناهان دوستان اهل بيت عصمت عليهم السلام موجب مصيبت بخصوصي بود پس چون چنين بود حضرت سيدشهداء عليه السلام دامن همت بر كمر زد و گناهان ايشان را بخود گرفت و عرض كرد خداوندا دوستان من منسوب به منند اگر تقصيري كردهاند تقصير ايشان را من خود بگردن ميگيرم و اگر تقصير را ايشان كردهاند مصيبتهاي ايشان را من متحمل ميشوم پس به اين جهت راضي شد كه مال او عوض مال ايشان بتاراج رود و اصحاب و ياران و برادران و فرزندان او عوض اصحاب و برادران و فرزندان ايشان كشته شوند خود آن بزرگوار روحي له الفداء عوض خود ايشان كشته شود و اهل و عيال او عوض اهل و عيال ايشان باسيري رود و كسي را نميرسد كه گمان كند چگونه اينها عوض جميع دوستان ايشان خواهد بود زيرا كه مال آن بزرگوار را كه غارت كردند مال جميع دوستان او را غارت كردند و برادران و فرزندان او را كه كشتند جميع برادران و فرزندان مؤمنان را كشتند و خود آن بزرگوار را كه شهيد كردند همه مؤمنان را شهيد كردند و تمامي عالم با يك شاخ موي آن بزرگوار و ساير برادران و فرزندان او برابري نميكند آيا نخواندهاي قول خداي عزوجل را كه ميفرمايد من قتل نفسا بغير نفس فكأنما قتل الناس جميعا يعني هر كس بكشد آن نفس عظيم را بدون اينكه خوني كرده باشد چنان است كه جميع مردم را كشته است پس نفس عظيم [ص 90] حضرت سيدشهداء عليه السلام است و كيست كه از آن بزرگوار عظمتش زيادتر باشد پس او را كه كشتند همه مردم را كشتهاند و مال او را كه تاراج كردند مال همه را تاراج كردهاند و اهل و عيال او را كه اسير كردند اهل و عيال همه را اسير كردهاند پس حضرت سيدشهداء عليه السلام چون محبوب و آقاي مؤمنان بود و ايشان منسوب باو بودند خواست دوستان و بندگان خود را از قيد غم و الم مصيبتهائي كه مقتضاي گناهان ايشان بود آزاد كند لهذا مصائب را متحمل شد كه گناهان ايشان پاك شود كه كسي متعرض ايشان نشود و اگر درست در آنچه ذكر شد تدبر كني خواهي فهميد فقرات دعاهائي را كه ائمه عليهم السلام در آنها اقرار و اعتراف به گناهاني چند كردهاند پس يك وجهش آن است كه گناهان دوستان خود را بخود گرفته نسبت بخود دادهاند و الا شبههاي نيست كه ايشان معصوم و مطهرند از هر گناهي پس از گناه دوستان و شيعيان خود نزد خدا عذرخواهي ميكنند و استغفار مينمايند و باز خواهي فهميد معني قول خداوند عالم را كه ميفرمايد به پيغمبر خود صلي الله عليه و آله انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و حاصل مضمون شريفش آن است كه ما فتح آشكاري براي تو قرار داديم تا گناهان گذشته و آينده ترا خدا براي تو بيامرزد پس گناهي كه در آيه شريفه نسبت داده شده است به پيغمبر صلي الله عليه و آله گناه دوستان و محبان آن بزرگوار است كه خداوند عالم نسبت بآن بزرگوار داده چنانكه خود دوستان و محبان ايشان منسوب به ايشانند و اگر درست انصاف دهي خواهي فهميد كه اين فتح بزرگ و اين فتح آشكاري كه بواسطه آن جميع گناهان گذشته و آينده آمرزيده شده است سبب كل و علت اصلي آن شهادت حضرت سيدشهداء عليه السلام است زيرا كه از آنچه از اول كتاب تا اينجا ذكر شد فهميدي كه شهادت آن بزرگوار سبب نجات دوستان و هلاك دشمنان و آمرزش گناهان و ترويج حق و ضعيف شدن و تمام شدن باطل است پس در حقيقت فتح بزرگ و فتح ظاهر فتح و شهادت آن بزرگوار است چنانكه خود آن بزرگوار شهادت خود را فتح ناميدند در حديثي كه حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمودند كه حسين بن علي عليهما السلام تعليقهاي از مكه معظمه نوشتند بسوي محمد بن علي باين مضمون بسم الله [ص 91] الرحمن الرحيم اين نامهايست از حسين بن علي بسوي محمد بن علي و ساير بنيهاشم اما بعد هر كس ملحق شد بمن شهيد خواهد شد و هر كس ملحق نشد بمن بفتح نرسيده است و السلام . پس از اين حديث و از آنچه تا بحال در اين كتاب ذكر شده معلوم شد كه فتح آشكار را حضرت سيدشهداء عليه السلام كرده كه جميع گناهان دوستان ايشان به واسطه آن آمرزيده شده و ميشود و همين فتحي است كه خدا به پيغمبر صلي الله عليه و آله داده زيرا كه حسين از پيغمبر است و پيغمبر صلي الله عليه و آله از حسين است چنانكه خود پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود حسين مني و انا من حسين و چنانكه دانستي كه شهادت آن بزرگوار بجهت ترويج دين پيغمبر صلي الله عليه و آله بود و بجهت رسوا كردن و مفتضح ساختن اهل باطل بود و لكن چون بنياميه كور بودند اول بار گمان ميكردند كه از كشتن سيد جوانان بهشت ظفر يافتهاند و فتح كردهاند و از اين جهت بود كه يزيد پليد عليه اللعنة در شام بحضرت سيدالساجدين عليه السلام عرض كرد يا علي بر منبر برآي و مردم را اعلام كن بآنچه خدا از فتح و ظفر بما روزي كرده پس حضرت به نور جمال خود منبر را مشرف و منور ساخت و حمد و ثناي خدا و درود بر پيغمبر صلي الله عليه و آله را بجاي آورد و بعد از آن فرمايشي فرمود كه حاصلش اين است كه اي مردم هر كس مرا شناخته شناخته و هر كس مرا نشناخته من خود را باو ميشناسانم منم فرزند مكه و مني منم فرزند مروه و صفا منم فرزند محمد مصطفي منم فرزند كسي كه بآسمانها بالا رفت تا اينكه بلندي جست و از سدرة المنتهي درگذشت و بخداوند عالم نزديك شد پس چون آن حضرت اين فرمايشات را فرمود يزيد بيشتر رسوا و مفتضح شد و اهل شام ناله كردند و گريستند يزيد پليد بر سلطنت خود ترسيد بمؤذن گفت اذان بگو پس چون مؤذن گفت الله اكبر حضرت بر منبر نشستند و چون گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله حضرت گريستند و روي را بجانب يزيد كردند و فرمودند اي يزيد اين محمد صلي الله عليه و آله پدر من است يا پدر تو عرض كرد بلكه پدر تو است از منبر بزير آي حضرت از منبر بزير آمدند و موافق روايتي ديگر در گوشه مسجد تشريف بردند مكحول كه يكي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله بود خدمت حضرت رسيد و عرض كرد [ص 92] چگونه شام كردي يا ابن رسول الله فرمود شام كرديم ما بين شما مثل بنياسرائيل در ميان آل فرعون كه ميكشتند مردان ايشان را و زنده ميگذاشتند زنان ايشان را تمام شد حديث پس از آنچه در تلو اين آيه شريفه ذكر شد معلوم شد كه ذويالقربي و حضرت سيدشهداء عليه السلام مصائب و شهادت را متحمل شدند تا مؤمنان ضعيف محبتشان نسبت بخدا زياد شود و خلق امتحان شوند و گناهان دوستان ايشان آمرزيده شود .