فصل از جمله آياتي كه عنوان آن مناسب است قول خداست كه در سوره بنياسرائيل ميفرمايد و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلايسرف في القتل انه كان منصورا و حاصل مضمون آن اين است كه هر كس از اهل بيت كشته شود از روي ظلم ما از براي ولي او تسلطي قرار دادهايم پس اسراف نميكند در كشتن اگر همه اهل زمين را بكشد بعوض خون او بدرستي كه او منصور است يعني خدا نصرت ولي او را كرده و ميكند در قصاص كردن يا اينكه آن مظلوم و كشته شده منصور است بولي خود يعني ولي او نصرت او را ميكند و به خونخواهي او قصاص ميكند و مراد از كسي كه كشته شود بظلم حضرت سيدشهداء عليه السلام است كه آن بزرگوار را از روي ظلم و جور شهيد كردند و مراد از ولي كه منصور است و خدا باو تسلط داده حضرت قائم است عجل الله فرجه كه فرزند و ولي و وارث اوست و خدا آن بزرگوار را نصرت ميكند و او را تسلط ميدهد كه به خونخواهي جد خود حسين عليه السلام ظاهر ميشود و جميع كفار و منافقين و كشندگان جد خود را ميكشد و ذليل ميكند و آن بزرگوار است كه هر چه بكشد در خونخواهي آن بزرگوار اسراف نكرده و شاهد بر اينكه اين آيه به اين معني كه عرض شد در شأن حضرت سيدشهداء عليه السلام است حديثي است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه اين آيه نازل شده است در حسين عليه السلام و آن بزرگوار است كه كشته شد از روي ظلم و مائيم اولياء او و قائم ماست كه هر گاه ظاهر شود طلب ميكند خون حسين عليه السلام را پس ميكشد تا اينكه گفته شود اسراف كرد در كشتن و باز از آن حضرت سؤال كردند از اين آيه فرمود نازل شده است در خصوص حسين عليه السلام و اگر كشته شوند اهل زمين بعوض او اسراف نشده است تمام شد حديث پس چون دانستي كه موافق [ص 93] بعضي از روايات اين آيه شريفه در شأن حضرت سيدشهداء عليه السلام است و ولي آن بزرگوار حضرت قائم است عجل الله فرجه كه جد خود را نصرت ميكند و خون او را طلب ميفرمايد و او منصور بخداست عرض ميكنم كه حضرت سيدشهداء عليه السلام چنانكه پيش عرض شد قبول شهادت فرمود تا ظلمات كفر و كفار را از عالم براندازد و باطل و اهل باطل را خرده خرده تمام كند پس در زمان خود كه آن بزرگوار شهيد شد چنانكه سابقا ذكر شد كفر بنياميه و قاتلان آن بزرگوار ظاهر شد و بطلان آن سلسله و آن رشته سرتاسر واضح گرديد و در امر باطل ضعف كلي پيدا شد و لكن اهل باطل بكلي تمام نشدند و خود باطل بكلي تمام نشد بلكه همين قدر شد كه بطلان منافقان واضح شد و حجت تمام گرديد و ديگر بعد از شهادت آن بزرگوار هر كس از آن منافقان دوري كرد و بيزاري جست از روي بصيرت بود و هر كس هم باز بر وتيره آن منافقان باقي ماند بعد از تمام شدن حجت باقي ماند پس وقتي كه شهادت آن بزرگوار در عالم واقع شد هنوز باطل جولان خود را بالتمام نكرده بود و اجل ايشان و هنگام تمام شدن آن بالكليه نرسيده بود از اين جهت خداوند عالم باطل و اهل باطل را مهلت داد تا در دنيا جولان خود را بنمايند ولي كفر و بطلان ايشان واضح بود و بر مردم ظاهر بود و لكن چونكه حضرت سيدشهداء عليه السلام را شهيد كرده بودند مستحق آن شدند كه بعد از جولان كردن خودشان بواسطه شهادت آن بزرگوار و بجهت ظلمي كه بر آن بزرگوار روا داشته بودند تمام شوند و بكلي همه ايشان كشته شوند پس خداوند فرزند حضرت سيدشهداء عليه السلام و ولي او را كه حضرت قائم است عجل الله فرجه در دنيا باقي گذاشت و او را از نظرهاي مردم غايب كرد تا باطل موافق حكمت جولان خود را بنمايد آنوقت آن بزرگوار را چنانكه شنيدهاي امر به ظهور و خروج ميفرمايد و ظاهر ميشود و دشمنان و قاتلان جد خود را و كساني را كه به قتل جدش راضيند و از كردار بنياميه و اهل باطل خرسند ميباشند ميكشد و ايشان را تمام ميكند پس در آخر كار هم كه باطل و اهل باطل تمام ميشوند بجهت آن است كه حضرت سيدشهداء عليه السلام را شهيد كردند پس باز ببركت حضرت سيدشهداء عليه السلام باطل و ظلمات كفر برطرف ميشود و تعجب مكن كه چرا [ص 94] قائم عجل الله فرجه اينهمه مردم را به خونخواهي آن بزرگوار ميكشد زيرا كه هر قدر به عوض سيدشهداء عليه السلام كشته شود اسراف نيست چنانكه در حديث گذشت بجهت اينكه تمامي عالم برابري با يك شاخ موي حضرت سيدشهداء عليه السلام نميكند بلكه برابري با يك شاخ موي حضرت علياكبر نميكند و دانستهاي كه خداوند عالم هزارهزار عالم را از نور مقدس حضرت سيدشهداء عليه السلام خلق فرموده پس هزارهزار عالم نسبت بآن بزرگوار بمنزله سايه تو است نسبت به تو سايه انسان نسبت بانسان چه قابليت و چه مقدار دارد و كي سايه با شاخص برابر ميشود و اگر باز كسي در دل خود شك كند ميگويم كه انبار كاهي را اگر بجهت يك دانه ياقوت آتش زنند باز برابري نميكند و اگر صدهزار درخت و صدهزار حيوان را فداي يك انسان كنند چه تعجب است پس اگر همه اهل زمين را چنانكه امام عليه السلام فرمود بعوض حسين عليه السلام بكشند اسراف نشده بجهت اينكه حسين عليه السلام نسبت بهمه اهل زمين بمنزله شاخص است نسبت بسايه خود و همه اهل زمين نسبت بآن بزرگوار بمنزله سايهاند نسبت بشاخص خود و بجهت اينكه حسين عليه السلام را كه كشتند چنان است كه همه مردم را كشتهاند چنانكه خدا در قرآن فرموده و آيه آن پيش از اين ذكر شد پس اگر همه اهل زمين را به عوض آن بزرگوار بكشند اسراف نشده پس بجهت طلب خون حضرت سيدشهداء عليه السلام و به علتهاي ديگر حضرت قائم عجل الله فرجه در دنيا باقي ماندند و از نظرهاي مردم غايب شدند و هر وقت كه عالم پر از ظلم و جور شود و باطل بكلي قوت گيرد و مشيت آن بزرگوار كه مشيت خداست بر ظهور و خروج قرار گيرد ظاهر ميشود و چون بجهت خونخواهي حضرت سيدشهداء عليه السلام است روز عاشورا خروج ميفرمايد چنانكه روايت شده است و آن بزرگوار بعد از ظهور خود عالم را پر از عدل كند و آنقدر از منافقان و كفار و اهل زمين بكشد كه مردم بفغان آيند و گويند كه او از آلمحمد عليهم السلام نيست چنانكه حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه اگر مردم بدانند كه قائم چه خواهد كرد وقتيكه بيرون آيد هراينه دوست خواهند داشت بيشترشان كه كاش او را نميديديم از بس مردم را ميكشد و ابتدا نميكند مگر بقريش و آنقدر بكشد كه [ص 95] بگويند اين از آلمحمد نيست اگر از آلمحمد بود هراينه رحم ميكرد تمام شد حديث ، و آن بزرگوار جميع شهرها را تسخير فرمايد و جميع بناهاي باطل را خراب كند و بسياري از اهل مكه و مدينه و بغداد را بقتل رساند و جميع بنياميه و آل ابيسفيان را بقتل رساند بطوري كه بعضي از بنياميه ميگريزند و پناه به پادشاه روم ميآورند آن بزرگوار جمعي از لشكر خود را ميفرستد و ايشان را از اهل روم و از پادشاه ايشان پس ميگيرد و ميكشد و در حديثي امام عليه السلام ميفرمايد كه آن بزرگوار سيصد و سيزده نفر اصحاب خود را به اطراف عالم و آفاق فرستد و همه جا را تسخير كنند و باقي نماند زميني مگر آنكه شهادت بتوحيد و نبوت در آن داده شود و صاحب اين امر جزيه قبول نكند و بكشد تا خدا را توحيد كنند و شرك نورزند و در حديثي ديگر ميفرمايد كه قائم برخيزد به امر جديد و كتاب جديد و سنت جديده و قضاي جديد كه بر عرب شديد باشد كارش جز كشتن نيست و طلب توبه از احدي نكند و از ملامت ملامتكننده نترسد تمام شد حديث . پس حضرت حجت صلوات الله عليه براي خونخواهي حضرت سيدشهداء عليه السلام ظاهر ميشود و منافقان و كفار را ميكشد و عالم را پر از عدل و داد ميفرمايد بلكه به خونخواهي اجداد طاهرين خود عليهم السلام بعضي از منافقان و رؤساي منافقان را كه مردهاند زنده ميكند و از ايشان قصاص ميفرمايد چنانكه در حديث مفضل حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد پس چون قائم وارد مدينه شود مقام عجيبي شود كه مؤمن مسرور و كافر رسوا شود مفضل عرض كرد چه شود فرمود وارد شود بسوي قبر جدش پس گويد اي گروه خلايق اين قبر جد من رسول خداست گويند بلي اي مهدي آلمحمد پس فرمايد ديگر كه با اوست در قبر گويند دو صاحب او و دو همخوابه او ابوبكر و عمر پس ميفرمايد كه ابوبكر و عمر كيانند و چطور شد كه اينجا دفن شدند با جد من رسول خدا و شايد آنها نباشند كه اينجا دفن شدهاند عرض كنند كه يقينا همانها هستند چرا كه آن دو خليفه رسول خدا بودند و پدر زن او بودند پس فرمايد بعد از سه روز بيرون آوريد آن دو را از قبرشان پس بيرون آورند تر و تازه پس فرمايد كسي آنها را ميشناسد ميگويند ما وصف آنها را ميدانيم و همان دو نفرند ميفرمايد آيا كسي هست كه غير از [ص 96] اين گويد يا شك داشته باشد عرض كنند نه پس سه روز مهلت دهد و همه جا خبر پهن شود و مردم مفتون شوند و همه جمع شوند و مهدي حاضر شود و آن هر دو قبر را بشكافد و به نقبا فرمايد كه با دست خود خاكها را پس كنند تا آن دو را تازه بيرون آورند پس كفن را از صورتشان پسكنند و امر فرمايد كه آن دو را بر تنه درخت خشكي بلند كنند پس همان وقت آن درخت زنده شود و سبز شود و شاخ و برگ كند پس دوستان آن دو بگويند منتهاي شرف اين است و بمحبت آنها ما فايز شديم و همه دوستان آنها حاضر شوند و همه را جمع كنند و منادي مهدي ندا كند كه هر كس دو صاحب رسول خدا و همخوابههاي او را دوست ميدارد بيك جانب بايستد پس دشمنان آن دو بسمتي آيند و دوستان بسمتي پس مهدي عليه السلام بر دوستان آن دو عرضه فرمايد كه بيزاري جوئيد از اين دو پس گويند يا مهدي آلمحمد ما بيزاري از اينها نكنيم و ما تا بحال نميدانستيم كه اينها در نزد خدا اين منزله را دارند حال كه دانستيم چگونه از ايشان بيزاري كنيم از تو و مؤمنين بتو و هر كس بآنها ايمان نياورد و آنها را بصلابه زده و اين كار كرده بيزاري ميجوئيم پس مهدي عليه السلام بادي سياه را امر كند كه بوزد و همه آنها را مثل درختهاي از پا افتاده از پا اندازد و در روايتي پانصد نفر را در مسجد بكشد پس آن دو را بفرمايد پائين آورند و آنها را زنده كند و مردم را جمع كند پس بر آنها نقل كند قصه اعمالشان را در هر زماني و دوري تا قصه كند بر ايشان قتل قابيل هابيل را و آتش براي ابراهيم جمع كردن را و انداختن يوسف را در چاه و حبس يونس را در شكم ماهي و قتل يحيي را و صلب عيسي را و عذاب جرجيس و دانيال را و زدن سلمان فارسي را و آتش روشن كردن بر در خانه حضرت امير و فاطمه و حسن و حسين را به جهت سوختن ايشان و زدن بدست صديقه كبري فاطمه عليها السلام را بتازيانه و صدمه بر شكم او زدن را و ساقط كردن محسن را و زهر دادن بحسن را و قتل حسين را و ذبح اطفالش را و بني عم و انصارش را و اسير كردن ذريه پيغمبر را و ريختن خون آلمحمد را و هر خوني كه ريخته شده است و هر نكاح حرامي كه واقع شده است و هر خبثي و فاحشهاي و گناهي و ظلمي و جوري كه از عهد آدم تا وقت قيام قائم عليه السلام شده است همه را ميشمرد بر آنها و [ص 97] بگردن ايشان ميگذارد و اعتراف ميكنند بآن پس امر ميكند و هر كس حاضر است از آنها قصاص كند پس بر درخت ايشان را بياويزد و امر كند كه آتشي از زمين بيرون آيد و آن دو را بسوزاند و در روايتي ايشان را بسوزد با همان هيمهاي كه جمع كردند و خواستند علي و فاطمه و حسنين را بسوزانند و آن را ما بارث نگاه داشتهايم با درخت پس امر كند بادي را كه خاكستر آنها را بدريا ريزد مفضل عرض كرد كه اين آخر عذاب ايشان باشد فرمود اي مفضل هيهات آنها برگردند و سيد اكبر محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و صديق اكبر حضرت اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و ائمه و هر كس ايمان خالص داشته است برگردند و قصاص كنند از آنها از براي همه حتي آنكه روزي و شبي هزار مرتبه كشته شوند و برگردند و زنده شوند تا خدا بخواهد تمام شد موضع حاجت از حديث و از آنچه در اين فصل در تلو آيه شريفه ذكر شد معلوم شد كه يكي از اسرار شهادت حضرت سيدشهداء روحي له الفداء آن است كه فرزند او در دنيا باقي بماند و غايب شود تا زماني كه خدا خواهد و بعد از ظهور خود به خونخواهي آن بزرگوار دمار از روزگار منافقان و كفار و باطل بكشد و معلوم شد كه يكي از اسرار غيبت حضرت حجت روحي له الفداء وقوع شهادت حضرت سيدشهداء عليه السلام است .
فصل از جمله آياتي كه عنوان آن مناسب است آيهايست كه در سوره قصص ميفرمايد و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون و حاصل مضمون شريفش اين است كه ميخواهيم منت گذاريم بر كساني كه ضعيف شمرده شدند در زمين و ايشان را امامان و وارثان زمين قرار دهيم و ايشان را پادشاه گردانيم در زمين و بنمايانيم به فرعون و هامان و لشكرهاي آنان از ايشان آنچه را كه از آن حذر ميكردند و اين آيه در شأن ائمه طاهرين عليهم السلام است كه ايشان را امت در زمين ظلم كردند و شهيد نمودند و ضعيف شمردند و اموال ايشان را غارت و اهل و عيال ايشان را اسير كردند پس خدا بمكافات اينكه در زمين مستضعف شدند منت بر ايشان گذارد و ايشان را وارث زمين و امامان و پادشاهان قرار دهد و دشمنان ايشان و [ص 98] غاصبان حق ايشان و كشندگان ايشان را ذليل گرداند و تمام كند و به ايشان بنماياند آنچه را كه از آن حذر ميكردند كه ذلت و خواري و قتل باشد و شاهد بر اينكه مراد از مستضعفين كه خدا ايشان را امامان و پادشاهان زمين قرار ميدهد ائمهاند احاديث بسيار است كه از خود ايشان عليهم السلام وارد شده است از جمله آنها حديثي است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نظر بسوي علي و حسن و حسين عليهم السلام فرمود پس گريست و فرمود شمائيد مستضعفان بعد از من ، پس بحضرت صادق عليه السلام عرض شد كه معني اين كلام چيست يا ابن رسول الله فرمود معني آن اين است كه شما ائمه بعد از من ميباشيد كه خداي عزوجل ميفرمايد و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة تا آخر آيه بعد از آن فرمود اين آيه جاري است در شأن ما تا روز قيامت تمام شد حديث و مراد از فرعون و هامان و لشكرهاي ايشان ابوبكر و عمر و دوستان آنهايند چنانكه از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند كه كيست فرعون و هامان فرمود ابوبكر و عمر و چنانكه حضرت سجاد عليه السلام فرمودند چيزي كه حاصلش آن است كه قسم بكسي كه محمد را صلي الله عليه و آله به پيغمبري فرستاده است كه ابرار از ما اهل بيت و شيعيان ايشان بمنزله موسي و شيعيان او هستند و دشمنان ما و شيعيان ايشان بمنزله فرعون و شيعيان اوست تمام شد حديث پس چون دانستي كه اين آيه شريفه در شأن ائمه طاهرين عليهم السلام است و دانستي كه مراد از فرعون و هامان ابوبكر و عمر است عرض ميكنم كه آلمحمد عليهم السلام خود را بكلي در جنب خداوند عالم مضمحل و فاني نمودند و در مقام خضوع و خشوع و فروتني در نزد خدا بجائي رسيدند كه هيچ كس از خلق بآن مقام نرسيده و نخواهد رسيد و چون بكلي خود را فاني كردند قدرت و هيمنه و سلطنت خدا و ساير صفات خدا در ايشان بكلي ظاهر شد و خداوند عالم همه خلق خود را رعيت و بنده و برده ايشان قرار داد چنانكه خودشان فرمودند اخترعنا من نور ذاته و فوض الينا امور عباده يعني ما را از نور ذات خود اختراع فرموده و امر بندگان خود را بما مفوض فرموده و از جهت اينكه مردم بنده ايشانند در هنگام زيارت ايشان رو بايشان ميايستند و اقرار به بندگي [ص 99] ايشان و زرخريدي خود نسبت به ايشان مينمايند پس چون سلطنت و قدرت خدا در ايشان ظاهر شده و در همه ملك خدا ايشان فرمانفرمايند بايستي كه در عالم ظاهر و به حسب ظاهر هم سلطنت و پادشاهي بنمايند و كل روي زمين در تصرف ايشان و محكوم حكم ايشان باشد تا ظاهر مطابق باطن شود و ظاهر و باطن هر دو موافق شود و خداوند همچنين مقدر فرموده و در زمان ظهور امام عليه السلام و بعد از آن ايشان را پادشاه كل روي زمين خواهد كرد چنانكه آيه شريفه دلالت ميكند و لكن چون خدا ميخواست كه دولت آلمحمد عليهم السلام و سلطنت ايشان در زمين پاينده باشد و منقطع نشود دولت و سلطنت ايشان را مؤخر داشت و به تأخير انداخت تا اول دولت باطل و سلطنت ناقص اهل باطل جولان خود را بكند و تمام شود آنوقت دولت پاينده ظاهر شود و اگر دولت آلمحمد عليهم السلام را مقدم داشته بود از آنجا كه جولان دولت باطل هم در حكمت لازم بود ميبايستي كه دولت حق منقطع شود تا دولت باطل ظاهر شود و اين شايسته نبود پس دولت باطل كه مانند كف آب بود و از براي آن بقا و ثباتي نبود و بزودي تمام ميشد مقدم شد و دولت حق كه مانند خود آب بود و از براي آن بقاء و ثبات و دوام بود مؤخر شد چنانكه خدا ميفرمايد و اما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض يعني اما كف پس ميرود و تمام ميشود و خشك ميگردد و اما آنچه بمردم نفع ميبخشد پس ميماند در زمين و تأويل كف معصيت و ظلمت و دولت باطل است كه تمام ميشود و تأويل آب كه باقي ميماند و منفعت بمردم ميبخشد طاعت و نور و دولت حق است كه ثابت است و باقي ميماند و مردم از آن منتفع ميشوند بالجمله پس چون آلمحمد عليهم السلام محل ظهور قدرت و سلطنت خدايند بواسطه آنكه خود را در جنب خدا فاني كرده و خدا را ظاهر و هويدا ساختهاند بايستي در دنيا و در عالم ظاهر هم سلطنت كنند و كل روي زمين در تصرف ايشان باشد و چنين هم خواهد شد و چون حضرت سيدشهداء هم عليه السلام در نزد خدا خضوع و خشوع كرد بطوري كه دانستي و سلطنت و قدرت و صفات خدا در او ظاهر شد بايستي كه در عالم ظاهر و پيش از قيامت نيز سلطنت كند و كل روي زمين را به تصرف درآورد و چنين هم خواهد شد چنانكه خود آن [ص 100] بزرگوار باصحاب خود خبر داد و فرمود كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بمن فرمود اي پسرك من تو را ميكشند بعراق تا اينكه فرمود والله اگر ما را كشتند ما وارد ميشويم بر پيغمبرمان پس ميمانيم ما شاء الله پس من اول كسي خواهم بود كه زنده ميشوم و بيرون ميآيم با حضرت امير عليه السلام و قائم ما و رسول خدا پس بر من نازل شود طايفهاي از آسمان از جانب خدا كه هرگز بزمين نيامده باشند تا اينكه فرمود پس اميرالمؤمنين به من دهد شمشير پيغمبر را و مرا بفرستد بمشرق و مغرب پس بدشمني نرسم مگر خون او را بريزم و بتي نگذارم مگر آنكه آنرا بسوزانم تا هند را فتح كنم تا اينكه فرمود پس بكشم هر حرامگوشتي را تا در زمين نماند مگر طيب و همه ملتها را مخير كنم مابين اسلام و شمشير هر كس اسلام آورد بر او منت گذارم و هر كس كراهت داشته باشد خدا خون او را بريزد تمام شد موضع حاجت از حديث پس حضرت سيدشهداء عليه السلام بعد از ظهور قائم صلوات الله عليه بدنيا رجعت كند و سالهاي دراز سلطنت فرمايد و كيفيت رجعت آن بزرگوار موافق بعضي از احاديث آن است كه پنجاه و نه سال كه از ظهور حجت عليه السلام گذشت آن بزرگوار با دوازدههزار صديق بدنيا رجوع كند و اول كسي كه از ائمه بدنيا رجوع ميكند آن بزرگوار است و يازده سال با حضرت قائم عليه السلام بماند بعد آن بزرگوار يعني قائم عليه السلام شهيد گردد بواسطه زني كه نام او سعيده است و ريش دارد از طايفه تميم كه بر بام رود و هاوني بر فرق مبارك آن بزرگوار زند و او را شهيد كند و حضرت سيدشهداء عليه السلام متوجه كفن و دفن آن بزرگوار شود و بعد خود او سلطان گردد و تا هشت سال سلطنت فرمايد و بعد از هشت سال حضرت امير عليه السلام بدار دنيا رجعت كند بجهت ياري كردن حضرت سيدشهداء عليه السلام و سيصد و نه سال با فرزند ارجمند خود حسين عليه السلام باشد بعد از آنكه امر او را محكم و مضبوط كند ظاهرا بار ديگر ضربتي بر فرق همايون او زنند و او را شهيد كنند و باز سيدشهداء عليه السلام سلطنت ميفرمايد و آنقدر ميماند كه موهاي ابروي مقدسش بلند ميشود كه روي چشم مباركش ميافتد آن بزرگوار آنها را بالا ميزند و با دستمال ميبندد پس چهارهزار يا ششهزار يا دههزار سال كه گذشت باز حضرت امير عليه السلام رجعت [ص 101] كند بدار دنيا و بعد ساير ائمه عليهم السلام و بعد سيد اكبر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و آنوقت رجعت كند هر مؤمن محض و كافر محضي و جميع كفار لشكر شيطان شوند و جميع مؤمنان عسكر حضرت امير عليه السلام و دو صف جنگ آراسته شود در نزد روحا كه نزد فرات است و جنگي واقع شود كه از اول دنيا تا آنروز چنان جنگي نشده باشد و در اول بار في الجمله شيطان و لشكر او غلبه كنند و عسكر حضرت امير عليه السلام عقب نشيند تا آنكه بعضي بفرات ريزند آنگاه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ظاهر شود با حربهاي و حمله كند بر شيطان و شيطان بگريزد اصحابش گويند اينك ظفر يافتيم كجا ميروي گويد اني اري ما لاترون اني اخاف الله رب العالمين يعني من ميبينم چيزي كه شما نميبينيد و من ميترسم از خدائي كه پرورنده عالميان است پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بآن حربهاي بزنند كه جميع اصحابش بهمان حربه كشته شوند و در آن هنگام عالم از ظلمت و باطل و حرامگوشت و ساير خبائث بكلي پاك شود و حضرت صادق عليه السلام در حديث مفضل بعد از اينكه بعضي از احوال ظهور قائم عليه السلام را بيان فرمود فرمود پس ظاهر شود حسين عليه السلام با دوازدههزار صديق و هفتاد و دو نفر اصحاب كربلا چه خوش رجعت نوراني است آن و پس از آن صديق اكبر اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب ظاهر شود و نصب شود براي او قبهاي به نجف كه يك ركن آن در نجف باشد و ركني به هجر و ركني به صنعا و ركني بزمين طيبه گويا ميبينم چراغهاي آنرا كه در آسمان و زمين روشنائي ميدهد مثل آفتاب و ماه پس در آن وقت اسرار مردم فاش شود و بيرون آيد سيد اكبر محمد رسول خدا با انصارش و مهاجرين و هر كس ايمان باو آورده و تصديق كرده و شهيد شده با او و حضور بهمرسانند تكذيبكنندگان او و شككنندگان در او و ردكنندگان بر او و كساني كه گفتهاند كه او ساحر است و كاهن و مجنون است و از پيش خود ميگويد و هر كس با او جنگ كرده تا آنكه قصاص كند از همه بحق و جزا داده شوند به افعالشان از وقت رسول خدا تا ظهور مهدي عليه السلام با امام هر وقتي و واقع شود تأويل قول خداي تعالي و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان [ص 102] و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون مفضل عرض كرد كه كيست فرعون و هامان فرمود ابوبكر و عمر پس مفضل عرض كرد يا سيدي رسول خدا و اميرالمؤمنين هم برميگردند با قائم فرمود لابد است كه جميع زمين را بگردند حتي پشت حاف را كه كوه قاف باشد پس فرمود اي والله حتي پشت حاف را اي والله و آنچه در ظلمات است و در قعر درياهاست تا آنكه جاي قدمي نماند مگر آنكه گام زنند بر آن و دين خدا را برپا كنند پس فرمود گويا ميبينم اي مفضل كه ما امامان پيش روي رسول خدا ايستادهايم و شكايت ميكنيم بآنچه بما نازل شده است از اين امت بعد از پيغمبر و آنچه بما رسيده از تكذيب و رد بر ما و فحش گفتن ما و لعن ما و ترسانيدن ما بقتل و بردن طاغيان ما را از حرم پيغمبر بدار ملكشان و كشتنشان ما را بزهر و حبس پس گريه كند رسول خدا و بفرمايد اي فرزندان من بشما نرسيده است مگر آنچه بجد شما رسيده است پيش از شما ، پس ابتدا كند فاطمه عليها السلام و شكايت كند آنچه باو رسيده است از ابيبكر و عمر و گرفتن فدك از او و حجتهائي را كه بر ايشان اقامه كرده بود و آنكه عمر گفت بياور اي فاطمه آن صحيفهاي را كه گفتي پدرت نوشته است براي تو و آن حضرت بيرون آورد و عمر آن صحيفه را گرفته و گشود ميان مهاجرين و انصار قريش و ساير عرب و آب دهن خود را بر آن انداخت و دريد آنرا و حضرت فاطمه گريه كرد و برگشت نزد قبر رسول خدا گريهكنان و محزون و مضطرب و شكايت كرد بقبر پيغمبر آن اوضاع را و عرض خواهد كرد فاطمه قصه ابيبكر را و فرستادن خالد بن وليد و قنفذ و عمر را و جمع كردن مردم را بجهت اخراج علي بن ابيطالب از خانه بسوي بيعت ابيبكر در سقيفه بنيساعده و مشغول بودن اميرالمؤمنين را بامر زنان پيغمبر و جمع قرآن و ادا كردن قرضهاي پيغمبر و وعدههاي او و آن هشتادهزار درهم بود كه هر چه حضرت امير از تازه و كهنه داشت فروخت و آنها را ادا كرد و عمر گفت بيرون بيا يا علي بسوي آنچه مسلمانان بر آن اجماع كردهاند و الا ترا ميكشيم و قول فضه را كه جاريه فاطمه بود كه حضرت امير مشغول است و حق مال اوست اگر انصاف دهيد و جمع كردن هيمه را بر در خانه از براي سوختن خانه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و زينب و امكلثوم و فضه و روشن كردن ايشان آتش را بر در خانه و [ص 103] بيرون آمدن فاطمه بسوي ايشان و خطاب كردن او را بايشان از پشت در كه ويحك يا عمر اين چه جرأت است بر خدا و رسول صلي الله عليه و آله ميخواهي قطع نسل او را كني از دنيا و خاموش كني نور خدا را و خدا نور خود را تمام خواهد كرد و نقل كند راندن عمر آن حضرت را و گفتن عمر را كه بس كن اي فاطمه كه محمد حاضر نيست و ملائكه بامر و نهي نميآيند و علي هم نيست مگر مثل يكي از مسلمانان هر يك را ميخواهي اختيار كن يا علي بيرون آيد يا همه را بيرون ميكنم پس فاطمه فرمود گريهكنان خدايا به تو شكايت ميكنم نبودن پيغمبرت را و مرتد شدن امت او را و گرفتن حقمان را كه در كتاب خود قرار دادي پس عمر گفت بس كن اي فاطمه از حماقت زنان خدا نبوت و خلافت را از براي شما جمع نميكند و حضرت در را گرفت و قنفذ دست ملعون خود را داخل كرد كه در را باز كند و عمر با تازيانه زد بر بازوي فاطمه كه مانند بازوبندي سياه شد و در را با پاي خود زد كه در باز شد و بشكم آن حضرت خورد و ايشان حامله بودند به محسن شش ماهه نقل كنند و ساقط كردن آن طفل را و هجوم عمر و قنفذ و خالد ... را و سيلي زدن روي مباركش را بطوري كه گوشوارههاي زير مقنعه ظاهر شد و ايشان صدا را بگريه بلند كردند و ميفرمودند وا ابتاه وا رسول الله دختر تو فاطمه را تكذيب ميكنند و او را ميزنند و طفل او را ميكشند در شكمش و نقل كند بيرون آمدن اميرالمؤمنين را از اندرون خانه با چشمهاي قرمز و دستهاي برماليده تا آنكه آمدند و انداختند جامه خود را بر فاطمه و او را بسينه خود چسبانيدند و نقل كند گفتن حضرت امير را كه اي دختر رسول خدا دانستي كه پدرت را خدا مبعوث كرد كه رحمت بر عالمين باشد پس خدا را ملاحظه كن و مقنعه از سر مگير و پيشاني خود را بآسمان بلند مكن كه والله اي فاطمه اگر چنين كني نگذارد خدا بر زمين كسي كه شهادت دهد كه محمد رسول خداست صلي الله عليه و آله و نه موسي و نه عيسي و نه ابراهيم و نه نوح و نه آدم و نه جنبندهاي كه راه رود بر زمين و نه پرندهاي در آسمان مگر آنكه هلاك كند آنرا پس فرمود يا ابنالخطاب واي بر تو از امروز و بعد از امروز بيرون رو پيش از آنكه شمشيرم را بكشم و تا آخر اين امت را فاني كنم پس عمر بيرون رفت و خالد و قنفذ و عبدالرحمن پسر ابوبكر [ص 104] ... همه بيرون رفتند و حضرت امير فرياد كردند فضه را كه اي فضه خاتون خود را متوجه باش كه فرزند خود را سقط ميكند و در را بستند پس ساقط كرد محسن را پس حضرت امير فرمودند كه اين فرزند ملحق ميشود به جدش رسول خدا و شكوه خواهد كرد به او و قصه كند برداشتن اميرالمؤمنين عليه السلام ايشان را در شب با حسن و حسين و زينب و امكلثوم و بردن بسوي خانههاي مهاجرين و انصار كه متذكر كند ايشان را بخدا و رسول و عهدي كه كردند در بيعت خدا و رسول و با او بيعت كردند در چهار جا در حيوة رسول خدا و سلام كردن ايشان را بر او به اميرالمؤمنيني در جميع آن مقامات و همه وعده ميكردند او را كه نصرت كنند فردا و چون صبح ميشد همه بازمينشستند ، پس شكايت كند حضرت امير عليه السلام محنت عظيمهاي را كه بآن ممتحن شدند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و ميگويد كه قصه من مثل قصه هرون بود با بنياسرائيل و قول من مثل قول او بود از براي موسي كه گفت يا ابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني فلاتشمت بي الاعداء و لاتجعلني مع القوم الظالمين پس صبر كردم بجهت طلب اجر و تسليم كردم از روي رضا و حجت بر ايشان قائم بود در مخالفت من و شكستن ايشان عهد مرا كه عهد گرفتي از ايشان يا رسول الله و متحمل شدم يا رسول الله آنچه را كه متحمل نشد وصي پيغمبري تا آنكه مرا كشتند بضربت عبدالرحمن بن ملجم لعنه الله و خدا آگاه بود بشكستن ايشان بيعت مرا و قصه كند خروج طلحه و زبير و عايشه را بسوي مكه بعزم حج و عمره در ظاهر و رفتن ايشان را به بصره و بيرون رفتن خود را بسوي ايشان و متذكر كردن خود ايشان را به خدا و رسول و آنچه رسول آورده بود پس برنگشتند از ضلالت خود تا آنكه خدا مرا نصرت بر ايشان داد تا آنكه ريختم خون بيستهزار نفر از ايشان را و هفتاد دست را قطع كردم كه بمهار شتر عايشه چسبيده بودند و در هيچ جنگي سختي آنقدر نديدم از همه جنگها شديدتر بود پس صبر كردم چنانكه خدا مرا مؤدب كرده بود بآنچه تو را بآن مؤدب كرده بود كه فرموده اصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و فرمود اصبر و ما صبرك الا بالله و ظاهر شد تأويل اين آيه كه خدا نازل كرده بود در امت تو بعد از تو كه و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان [ص 105] مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلنيضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين پس برميخيزد حسن عليه السلام نزد جدش و عرض ميكند يا جداه من بودم با اميرالمؤمنين در دار هجرت او بكوفه تا اينكه شهيد شد بضربت ابنملجم لعنه الله پس وصيت كرد مرا بآنچه تو او را وصيت كرده بودي و رسيد به معاويه ملعون خبر قتل پدرم پس فرستاد ابنزياد ملعون را بسوي كوفه با صد و پنجاه هزار قشون و امر كرد كه من و برادرم حسين را با ساير برادران و اهل بيت و شيعيان و دوستان ما را بگيرند و بيعت از ما بگيرند و اگر يكي از ما بيعت نكند گردن او را بزنند و سرش را نزد او فرستند پس چون اينرا دانستم از خانه بيرون آمدم و داخل مسجد كوفه شدم و خطبهاي خواندم و از ايشان ناصر و معين خواستم همه ساكت شدند مگر بيست نفر كه برخاستند و گفتند يا ابن رسول الله ما مالك نيستيم مگر جانهاي خود را و شمشيرهاي خود را اينك ما در خدمت تو ايستادهايم مطيع امر تو هستيم پس براست و چپ نظر كردم احدي را غير از ايشان نديدم گفتم بجدم اقتدا ميكنم كه سي و نه نفر اصحاب داشت و امرش را پنهان كرد و چون چهل نفر شدند امرش را ظاهر كرد اگر چهل نفر ناصر داشته باشم با ايشان جهاد ميكنم و از منبر بزير آمدم و از كوفه بيرون رفتم بسوي مدينه و خبر آمد كه معاويه قشون باطراف فرستاده و مردم و زنان و اطفال را بيسبب كشته جمعي را بدعوا فرستادم و بايشان گفتم كه ميرويد و اطاعت معاويه خواهيد كرد و چنان شد رفتند و با معاويه ساختند پس حسين عليه السلام برخيزد بخون خود خضاب كرده با آنها كه با او كشته شدهاند پس چون ببيند رسول خدا ايشان را گريه كند و گريه كند اهل آسمان و زمين از گريه پيغمبر و فاطمه صيحهاي زند پس بتزلزل درآيد زمين و آنچه در زمين است و بايستد اميرالمؤمنين و حسن از راست او و فاطمه از چپ او و حسين بيايد پس رسول خدا او را ببغل گيرد و بگويد يا حسين فداي تو شوم چشم تو روشن باشد و چشم من بتو روشن شود و از دست راست حسين عليه السلام حمزه اسدالله بايستد و از چپ جعفر طيار بايستد و خديجه بيايد محسن را برداشته و فاطمه بنت اسد بيايد گريهكنان مفضل گويد حضرت صادق گريست تا آنكه محاسن شريفش باشك چشمش تر شد پس فرمود هيچ چشمي روشن [ص 106] نشود كه گريه نكند نزد اين شكايت و مفضل گريست گريه طولاني پس عرض كرد كه گريه چقدر ثواب دارد فرمودند بينهايت اگر از محق باشد مفضل عرض كرد چه ميفرمائي در قول خدا اذا الموؤدة سئلت باي ذنب قتلت فرمودند اي مفضل موؤده محسن است نه غير هر كس غير از اين گويد او را تكذيب كنيد مفضل عرض كرد يا مولاي ديگر چه خواهد شد فرمود فاطمه ميگويد خدايا وفا كن بوعده در خصوص ظالمان من و غاصبان من و كساني كه مرا زدند و شربت مرگ اولاد را بمن چشانيدند پس ملائكه هفت آسمان و حاملان عرش و سكان هوا و هر كس در دنياست و هر كس زير طبقههاي زمين است بر آن حضرت گريه كند و صيحه زند و فرياد كند بسوي خدا پس احدي از كشندگان و ظالمان و راضيان بمصيبت ما نماند مگر آنكه آنروز كشته شوند هزار بار تا آنكه فرمودند كه ميايستد جدم علي بن الحسين و پدرم باقر و شكايت كنند بسوي جدشان از آنچه بايشان كردهاند پس من بايستم و شكايت كنم بسوي جدم آنچه منصور با من كرده پس بايستد پسرم موسي و شكايت كند بسوي جدش آنچه رشيد باو كرده پس بايستد علي بن موسي و شكايت كند بسوي جدش از آنچه مأمون كرده پس ميايستد محمد بن علي و شكايت ميكند از آنچه مأمون به او كرده پس ميايستد علي بن محمد و شكايت ميكند بسوي جدش از آنچه متوكل باو كرده پس ميايستد حسن بن علي و شكايت ميكند بسوي جدش از آنچه معتز باو كرده پس ميايستد مهدي سمي جدش و پوشيده است پيراهن رسول خدا را كه آلوده است به خون رسول خدا روزي كه پيشاني او را شكستند و دندان مبارك او را شكستند و ملائكه گرد او را گرفتهاند تا پيش روي پيغمبر بايستد پس عرض كند يا جداه مرا براي امت وصف كردي و اسم و كنيت مرا گفتي و امت انكار مرا كردند و گفتند متولد نشده و نبوده و كجا بوده و كي بوده و كجا مانده است و پدرش مرد و اولاد نداشت و اگر صحيح بود اينقدر تأخير نميافتاد پس صبر كردم بجهت طلب اجر ، تمام شد موضع حاجت از حديث شريف و مقصود از آنچه در اين فصل ذكر شد اين بود كه بداني كه خداوند عالم پيش از قيامت در همين عالم ايشان را پادشاه روي زمين قرار خواهد داد و ظاهر موافق باطن خواهد شد و از دشمنان ايشان در همين دنيا هم انتقام خواهد كشيد [ص 107] و به همينجا كتاب را ختم ميكنم بواسطه آنكه مشاغلي چند پيش آمده كه فرصت زياده از اين نيست و ختم آن موافق آمد با بيست و پنجم ماه جمادي الثانية سنه يكهزار و دويست و هشتاد هجريه و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم و غاصبي حقوقهم و قاتليهم و ظالميهم الي يوم الدين .
[ص 108]