فصل چون دانستي كه حضرت سيدشهداء عليه السلام در عالم ذر قبول فرمود كه ظلمات كفر را از عالم براندازد بطور مظلوميت و مقهوريت و دين حق را واضح و آشكار سازد عرض ميكنم كه بعد از اينكه مقربان درگاه خدا و كساني كه در عالم ذر سبقت گرفتند بر همه كس در بلي گفتن و ايشان حضرت پيغمبر و حضرت امير و ساير ائمه عليهم السلام بودند در اين دنيا ظاهر شدند و پرده از رخسارههاي مباركه خود برداشتند و از جبهه مباركه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نوري ساطع شد كه دنيا را منور ساخت و شرع انور او و فرمايشات او در دنيا منتشر شد و فضايل آن بزرگوار و آل اطهار او از السنه و افواه مردم هويدا گرديد و بضرب ذوالفقار آبدار حضرت حيدر كرار خرده خرده اسلام قوت گرفت و طوايف بسيار و خلايق بيشمار باين واسطه داخل ملت اسلام شدند و همه ايشان طوعا و كرها اقرار و اعتراف به فضايل و جلالت و عظمت محمد و آلمحمد عليهم السلام نمودند و چنانكه در عالم ذر نور ايشان عرصه عالم ذر را اولا فرا گرفت در اين دنيا هم شرع و دين ايشان و نور مقدس ايشان عالم را فرا گرفت و لكن چون بعضي از منافقان در دل خود اسلام نياورده بودند بلكه از صولت اسلام و از ترس ذوالفقار حيدر كرار اسلام آورده بودند در دل خود تخم حقد و حسد و كينه را بتدريج كشتند و در زمان حيات پيغمبر صلي الله عليه و آله جرأت ابراز آنرا نداشتند و منتظر بودند كه هر وقت اسباب فراهم آيد فرصت كنند و حقد و حسد خود را ظاهر سازند پس همينطور آتش حقد و حسد در كانون سينه ايشان طغيان داشت و حضرت پيغمبر صلي الله [ص 25] عليه و آله و حضرت امير و ساير اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هم ايشان را ميشناختند و ميدانستند كه كيست كه در دل خود منافق است و عداوت دارد چنانكه خدا ميفرمايد و لعرفتهم بسيماهم يعني شناختهاي تو ايشان را بسيماي ايشان و باز ميفرمايد و لتعرفنهم في لحن القول يعني تو ميشناسي ايشان را در گفتار ، پس آن بزرگوار و اهل بيت اطهار عليهم السلام ايشان را ميشناختند و لكن چون در ظاهر اظهار نميكردند بلكه اسلام را اظهار ميكردند ايشان هم مدارا ميفرمودند ولي هر يك از ايشان عليهم السلام گاهگاهي اين طرف و آن طرف نزد دوستان خود فرمايش ميفرمودند كه منافقاني چند هستند كه طغيان خواهند كرد و ظلمها خواهند نمود و حضرت سيدشهداء عليه السلام را شهيد خواهند نمود چنانكه روايت شده است كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس ميخواهد زندگي كند مانند زندگي من و بميرد مانند مردن من و داخل بهشت من شود بهشت عدني كه غرس كرده است آنرا پروردگار من بدست خود بايد دوست بدارد علي را و بشناسد فضل او را و اوصياء بعد از او را و بيزاري بجويد از دشمن من خداوند عطا كرده است به علي و اوصياء او فهم مرا و علم مرا ايشانند عترت من از گوشت من و خون من شكايت ميكنم بسوي تو پروردگارا دشمن ايشان را از امت خودم و انكاركنندگان فضل ايشان را و قطعكنندگان در ايشان صله مرا قسم بخدا كه ميكشند فرزند مرا پس نميرسد به ايشان شفاعت من و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمودند كه هر گاه پيغمبر صلي الله عليه و آله بر حسين داخل ميشد او را طلب ميفرمود و بحضرت امير عليه السلام ميفرمود او را نگاه دار پس ميبوسيد او را و ميگريست حسين عليه السلام عرض ميكرد چرا گريه ميكني اي پدر ميفرمود اي فرزند ميبوسم موضع شمشيرها را و گريه ميكنم عرض كرد اي پدر كشته ميشوم من فرمود اي والله و پدرت كشته ميشود و برادرت كشته ميشود و تو كشته ميشوي و از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت شده كه فرمودند حسين بن علي عليهما السلام روزي در حجره پيغمبر صلي الله عليه و آله با آن بزرگوار بازي و خنده ميكرد عايشه عرض كرد يا رسول الله شما چرا اينقدر فريفته اين كودك ميباشيد حضرت در جواب عايشه فرمودند واي بر تو چگونه دوست [ص 26] ندارم او را و فريفته او نباشم و حال اينكه او ميوه دل من و نور چشم من است آگاه باش بدرستي كه امت من زود باشد كه او را بكشند پس هر كس زيارت كند او را بعد از وفات او خدا مينويسد از براي او ثواب حجهاي از حجهاي مرا عايشه تعجب كرد و عرض كرد يا رسول الله ثواب حجهاي از حجهاي شما فرمود بلي دو ثواب حج از حجهاي من را باز تعجب كرد و عرض كرد ثواب دو حج از حجهاي شما فرمود بلي ثواب چهار حج از حجهاي مرا پس همانطور عايشه تعحب ميكرد و آن بزرگوار زياد و مضاعف ميفرمود تا اينكه فرمود ثواب نود حج از حجهاي رسول خدا با عمرههاي آنها ثواب زيارتكننده اوست و روايت شده است كه حضرت امير عليه السلام روزي براي مردم خطبه ميخواند و ميفرمود سؤال كنيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد قسم بخدا كه سؤال نميكنيد از من از گذشته و آينده مگر اينكه خبر ميدهم شما را بآن پس برخاست سعد بن ابيوقاص عليه اللعنة و عرض كرد يا اميرالمؤمنين خبر ده مرا كه در سر و ريش من چند مو است حضرت فرمود آگاه باش قسم به خدا كه سؤال كردي از من مسألهاي را كه حبيبم رسول خدا صلي الله عليه و آله بمن فرموده بود كه تو از آن سؤال خواهي كرد در سر و ريش تو موئي نيست مگر آنكه شيطاني بر پاي آن مو نشسته و بدرستي كه در خانه تو سگبچهاي است كه فرزندم حسين را ميكشد و در آن روز عمر بن سعد كودكي بود كه پيش روي او ميدويد و باز روايت شده است حديثي كه حاصل مضمونش اين است كه حسين عليه السلام داخل شد بر حضرت امام حسن عليه السلام پس بسوي او نظر كرد و گريست حضرت امام حسن عليه السلام فرمود چه تو را بگريه درآورده است يا اباعبدالله عرض كردند گريه ميكنم بجهت آنچه نسبت بشما ميشود فرمود آنچه نسبت بمن ميشود آن است كه زهري بمن داده ميشود و باين واسطه كشته ميشوم و لكن روزي مثل روز تو نيست در كربلا يا اباعبدالله بسوي تو ميآيند سيهزار مرد كه همه آنها ادعا ميكنند كه از امت جد ما صلي الله عليه و آله هستند بخود ميبندند دين اسلام را و متفق ميشوند بر كشتن و ريختن خون و هتك حرمت تو و بر اسير كردن ذريه و زنان و غارت كردن اموال تو پس در اين هنگام واقع ميشود بر بنياميه لعنت و ميبارد از آسمان خاكستر و خون و گريه ميكند بر تو هر چيزي [ص 27] حتي وحشيان بيابانها و ماهيان درياها و روايت شده است كه عمر بن سعد عليه اللعنة بحضرت سيدشهداء عليه السلام عرض كرد يا اباعبدالله جمعي از سفهاء گمان ميكنند كه من تو را خواهم كشت حضرت فرمودند ايشان سفها نيستند و لكن ايشان صاحبان عقلند آگاه باش كه چشم من روشن ميشود به اينكه تو نميخوري گندم عراق را بعد از من مگر كم تمام شد حديث پس چون دانستي كه آن بزرگواران آن منافقان را ميشناختند و از كارها و ظلمهاي ايشان خبر ميدادند عرض ميكنم كه چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اين دار فاني را وداع فرمود آن منافقان فرصت را غنيمت شمردند و كفر و عداوت و حقد و حسد خود را خرده خرده اظهار كردند و ظلمت كفر ايشان در دنيا خرده خرده ظاهر شد و باين واسطه حق پنهان و باطل آشكار و نور مخفي و ظلمت پيدا گرديد و چنانكه در عالم ذر ظلمت آن عرصه را فرا گرفت در اين دنيا هم ظلمت باطل دنيا را فرا گرفت پس اول كاري كه آن منافقان كردند در سقيفه بنيساعده جمع شدند و شوري كردند و گفتند كه مصلحت در اين است كه حضرت امير عليه السلام خليفه نباشد و ابوبكر خليفه باشد و باين واسطه غصب خلافت نمودند بعد از آن بر در خانه حضرت امير عليه السلام جمع شدند و در را سوختند و در بر پهلوي مقدس حضرت فاطمه عليها السلام زدند و طفلي را كه آن بزرگوار در شكم داشت و پيغمبر صلي الله عليه و آله او را محسن نام نهاده بود شهيد كردند و سيلي بر رخساره مبارك حضرت فاطمه عليها السلام زدند و تازيانه بر بازوي مقدسش زدند بعد از آن حضرت امير عليه السلام را بمسجد بردند و او را با سر برهنه در نزد ابيبكر و ساير مردم واداشتند كه با ابيبكر بيعت كند و فدك را كه حق حضرت فاطمه عليها السلام بود غصب كردند و آب دهن نحس خود را از روي استخفاف به جانب فرمان همايون پيغمبر صلي الله عليه و آله كه در خصوص فدك نوشته بود انداختند و آن فرمان را دريدند پس چون بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله آن منافقان غصب خلافت كردند و جميع مردم مرتد شدند و از دين خدا برگشتند مگر چهار نفر حضرت امير عليه السلام هم بمقتضاي وصيت و بر حسب فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله با ايشان جهاد نفرمود و ايشان را مهلت داد تا باطل هم در [ص 28] دنيا جولان خود را بنمايد و كفر و نفاق باطني آن كفار و منافقان بالتمام آشكارا گردد و لهذا گوشهنشيني را اختيار فرمود و باين جهت همه مردم بر گرد ابيبكر جمع شدند و او را مرجع ساختند و امر بدين منوال بود تا زماني كه ابوبكر از دنيا رفت باز هم راضي نشد كه حضرت امير عليه السلام بعد از او خليفه باشد و عمر را خليفه خود قرار داد و مردم را بر طاعت و بيعت او تحريص و ترغيب نمود و عمر هم باز بعد از خود راضي به خلافت حضرت امير عليه السلام نشد و عثمان را بعد از خود خليفه قرار داد و مردم را امر بطاعت و بيعت او نمود و هر يك از آن سه خليفه بناحق در زمان خود فضايل حضرت امير عليه السلام را كتمان كردند و آياتي كه در شأن آن بزرگوار نازل شده بود پنهان كردند و سوختند و مردم ديگر هم بواسطه غلبه منافقان جرأت ابراز و اظهار فضايل و مناقب آن بزرگوار و ساير اهل بيت اطهار را عليهم السلام نميكردند تا اينكه بواسطه بسياري فضايح و قبايح عثمان مردم بر او شورش كردند و او را كشتند در آن وقت بعضي از مردم بجانب حضرت امير عليه السلام ميل كردند و با آن بزرگوار بيعت نمودند و لكن چون ابوبكر و عثمان باطنا به معاويه عليه اللعنة و الهاوية مايل بودند و مردم را در خفيه به بيعت او و خلافت او خوانده بودند و او هم نوشتهاي چند از عمر در دست داشت كه او را پسنديده بود باز اغلب مردم بر گرد معاويه جمع شدند و با او بيعت كردند و به اين واسطه بر حضرت امير عليه السلام خروج كرد و عسكر و لشكر كشيد و با آن بزرگوار مقاتله كرد و خرده خرده منافقان رعايت و حمايت او را كردند تا اينكه اغلب شهرها اطاعت او را كردند و از براي حضرت امير عليه السلام باقي نماند مگر كوفه و بعضي از جاهاي ديگر پس امر بدين نحو گذشت تا اينكه امر معاويه عليه اللعنة بالا گرفت و منافقان در صدد قتل حضرت امير عليه السلام برآمدند و آن بزرگوار را در محراب عبادت چنانكه شنيدهاي ضربت زدند و فرق همايونش را با شمشير زهرآلود شكافتند و باين سبب آن بزرگوار را شهيد كردند و بعد از آن بزرگوار حضرت امام حسن عليه السلام هم بر حسب وصيت جد و پدر با آن منافقان مدارا فرمود و هر چه خواست با ايشان جهاد فرمايد اهل دنيا و اهل طمع او را نصرت نكردند بلكه بر خلاف رضاي خدا معاويه را [ص 29] نصرت كردند پس آن بزرگوار هم بمقتضاي حكمت و بر حسب مصلحت دين خدا بنا را بر مصالحه گذارد و از آن طرف هم معاويه فرصت را غنيمت شمرد و كفر و عداوت باطني خود را با خدا و اولياء خدا اظهار كرد و نوشت باطراف عالم كه هر كس از دوستان علي بن ابيطالب عليه السلام است او را اذيت كنيد و بكشيد و عمال او هم كه در اطراف بودند چنان كردند حتي آنكه هر كس اسم او علي يا حسن يا حسين بود گرفتند و كشتند و باينها اكتفا نكردند هر كس را كه بتهمت ميگفتند از دوستان ايشان است گرفتند و كشتند و امر بجائي منتهي شد كه هيچكس جرأت نميكرد بگويد من از دوستان ايشانم و هيچكس جرأت نميكرد كه از فضايل ايشان چيزي ذكر كند و چنانكه نقل كردهاند در مساجد و منابر نسبت به امير مؤمنان صلوات الله عليه ناسزا ميگفتند بلكه گاهي در محضر شريف حضرت امام حسن عليه السلام اينگونه سلوك ميكردند و از اينجا خواهي فهميد كه مصيبت حضرت امام حسن عليه السلام چقدر بزرگ و عظيم بود پس محنت آن بزرگوار كم نبود و بسيار جانسوز و جانگداز بود فداي او شوم كه باينها اكتفا نكردند و او را هم بالاخره بزهر جفا مسموم ساختند و باين واسطه پارههاي جگر مباركش از گلوي مقدسش بر طشت ريخت تا اينكه آن بزرگوار هم اين دار فاني را وداع فرمود بعد از آن جنازه مقدسش را تيرباران كردند بالجمله پس در زمان معاويه ظلمات كفر بكلي عالم را فرا گرفت و نزديك بود كه بكلي دين حق از ميانه تمام شود و آثار دين خدا محو گردد و اسبابي كه هر يك از ابيبكر و عمر و عثمان فراهم آورده بودند در تضييع حق آلمحمد عليهم السلام در زمان معاويه ثمر كرد و ظلمات كفر هر يك از آنها به يكديگر پيوست و قوي شد چنانكه خداوند عالم در قرآن احوال اين ظلمات را بيان فرموده جائي كه ميفرمايد او كظلمات في بحر لجي يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لميكد يريها و من لميجعل الله له نورا فما له من نور يعني مانند ظلماتي كه در درياي بزرگ عميقي است و اين اشاره بظلمات كفر اولي است پوشيده است آن دريا را موجي ديگر و اين اشاره بظلمات كفر دويمي است بالاي آن موج موجي ديگر است و اين اشاره بظلمات كفر سيومي است بالاي آن موج ابري است و اين اشاره بظلمات كفر معاويه است ، ظلمتهائي [ص 30] چند است كه بعضي بالاي بعضي است و اين اشاره بظلمات كفر يزيد و ساير بنياميه است كه بسوي يكديگر منضم و متراكم شده است ، هر گاه مؤمن دست خود را بيرون آورد نزديك است كه آنرا نبيند و اين اشاره بآن است كه بواسطه فرط ظلمت و تيرگي حق از باطل شناخته نميشود و ائمه طاهرين عليهم السلام كه دست خدايند ديده نميشوند و امر ايشان پنهان شده و هر كس كه خدا از براي او نوري قرار نداده نور ندارد و اين اشاره بآن است كه هر كس از اولاد فاطمه عليها السلام امامي ندارد دين ندارد و بصيرتي براي او نيست و همه او ظلمت است خلاصه در زمان معاويه عليه اللعنة ظلمت عالم را فرا گرفت و حضرت سيدشهداء عليه السلام كه اين اوضاع را مشاهده فرمود دانست كه ظلمات كفر به نهايت رسيده و چنانكه در عالم ذر قبول فرموده بود كه اين ظلمات را برطرف سازد دامن همت بر كمر زد و در صدد تهيه اسباب اين كار برآمد و اول كاري كه كرد اين بود كه اين طرف و آن طرف بناي سخن را گذاشت و آغاز ذكر كردن فضايل و مناقب پدر بزرگوار خود را فرمود تا اينكه در يكي از سالها منادي خود را امر فرمود كه در ميان بنيهاشم ندا كند كه امسال همه بنيهاشم بمكه معظمه حاضر شوند بعد از ندا كردن منادي بنيهاشم همه حسب الحكم آن بزرگوار روانه مكه شدند و خود آن بزرگوار هم تشريففرماي مكه شدند و بعد از بجا آوردن اعمال حج منبري را بفرموده آن بزرگوار نصب كردند پس بر منبر برآمد و در ميان بنيهاشم و ديگران بعد از حمد و ثناي خداوند عالم احاديثي كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله در شأن پدر بزرگوارش صادر شده بود ذكر فرمود و از هر يك از حضار شهادت طلبيد و ايشان هم شهادت دادند و فرمايشات آن بزرگوار را تصديق كردند پس فرمود كه هر يك از شماها كه بمنزل و ماواي خود مراجعت مينمائيد اين احاديث و فضايل را براي ديگران نقل كنيد چون اين كيفيت را معاويه عليه الهاويه شنيد آتش حقد و حسدش بجوش آمد و در صدد قتل آن بزرگوار برآمد و چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فضايل و مناقب حضرت سيدشهداء عليه السلام را زياده از حد احصاء بيان فرموده و جلالت شأن آن بزرگوار را واضح فرموده بود معاويه نتوانست كه علانيه آن بزرگوار را شهيد نمايد و در خفيه هم اسباب فراهم [ص 31] نيامد تا اينكه هنگام مرگ او رسيد سگبچه خود يزيد پليد را طلبيد و او را در نزد خود نشانيد و گفت اي فرزند من از براي تو ذليل كردهام جميع گردنكشان را و مسخر و مهيا كردهام براي تو جميع بلاد را و مملكت را با آنچه در آن است طعمه تو قرار دادهام و لكن از سه نفر ميترسم كه تو را مخالفت كنند و آن سه عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و حسين بن علي عليهما السلامند اما عبدالله پسر عمر اگر به او احسان كني و او را وانگذاري با تو خواهد بود اما عبدالله پسر زبير اگر بر او ظفر يافتي قطعه قطعه كن او را كه او در كمين تو است چنانكه شير در كمين شكار خود است و اما حسين عليه السلام پس بتحقيق دانستهاي نسبت او را برسول خدا صلي الله عليه و آله كه گوشت او از گوشت رسول خداست و خون او از خون رسول خداست و دانستهاي لامحاله كه اهل عراق او را بسوي خود ميطلبند و او را خذلان ميكنند و حق او را ضايع ميكنند پس اگر ظفر بر او يافتي بشناس حق او را و منزله او را برسول خدا صلي الله عليه و آله و او را مؤاخذه مكن بكرده او و آن ملعون باين كلمات ميخواست فرزند پليد خود را بفهماند كه آن بزرگوار چون برسول خدا صلي الله عليه و آله نزديكتر از همه كس است مردم او را اطاعت ميكنند و باين واسطه بر تو مسلط خواهد شد و باو فهمانيد به اشارات كلمات خود كه اگر بر او ظفر يافتي به آن بزرگوار مهلت مده و مردم را در قتل او خبر مكن و به ناگهاني او را شهيد كن كه مردم بر تو خروج نكنند و مانع از قتل او نشوند پس يزيد پليد هم از لحن كلام او مطلب را فهميد و چون پدر ملعونش بجهنم واصل شد عم خود عتبة بن ابيسفيان را بسوي مدينه طيبه فرستاد و او را بر مدينه والي كرد چون او وارد شد مروان بن حكم كه از جانب معاويه عامل بود از مدينه فرار نمود پس عتبه فرستاد خدمت حضرت سيدشهداء عليه السلام كه يزيد مرا امر كرده است كه از براي او از شما بيعت گيرم حضرت جوابي فرمودند كه حاصل مضمونش اين است كه اي عتبه تو ميداني كه ما اهل بيت كرامت و معدن رسالتيم و حق را خدا در دلهاي ما سپرده و از جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود خلافت بر اولاد ابيسفيان حرام است چگونه بيعت ميكنم با اهل بيتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره ايشان اين فرمايش را فرموده است پس عتبه چون اين [ص 32] جواب را شنيد نامه به يزيد پليد نوشت كه حسين بن علي عليهما السلام قائل به خلافت تو نيست و با تو بيعت نميفرمايد رأي تو درباره آن بزرگوار چيست چون نامه آن نابكار بآن بدترين اشقيا و اشرار رسيد در جواب نوشت كه چون نامه من بتو رسد بزودي جواب آنرا بفرست و در آن بنويس كه چه كس اطاعت مرا كرده و چه كس از اين معني سرپيچي نموده و همراه نامه سر مقدس حسين بن علي عليهما السلام را بفرست پس چون اين خبر بحضرت سيدشهداء عليه السلام رسيد دانست كه عهد معهود و حكايت عالم ذر نزديك شده عزم آن فرمود كه از حجاز رو بجانب عراق روانه شود چون شب بر سر دست آمد آن بزرگوار بجانب مسجد روانه شد كه قبر جدش را وداع فرمايد نزديك قبر مطهر كه رسيد نوري از قبر شريف ساطع شد و باز بموضع خود عود كرد پس آن حضرت بمنزل خود برگشت و شب ديگر باز بمسجد بجهت وداع قبر جد خود معاودت نمود و در آنجا بنماز ايستاد و نماز خود را بسيار طول داد تا اينكه در حال سجده او را خواب ربود و در آن حال حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بنزد او آمد و او را بسينه خود چسبانيد و مابين دو چشم او را بوسيد و فرمود پدرم فداي تو باد گويا ترا ميبينم كه بخون خودت آغشته شدهاي در مابين جماعتي از اين امت كه اميد شفاعت از من دارند اي فرزند تو رو بپدر و مادر و برادر خود ميروي و ايشان مشتاق تو ميباشند و از براي تو در بهشت درجاتي چند است كه بآنها نميرسي مگر بشهادت ، پس آن حضرت با چشم گريان از خواب بيدار شد و آمد بنزد اهل بيت خود و خواب خود را براي ايشان نقل فرمود و بزودي محملها را بستند و با برادران و فرزندان و خواهران و ساير ياران از مدينه بيرون آمده رو بجانب عراق آمدند و در بسياري از منازل مردم آن بزرگوار را خبر ميدادند كه اي فرزند رسول خدا اهل عراق اراده كشتن شما را دارند و باين واسطه هر يك از ايشان تمني ميكردند كه آن حضرت بحرم جد خود مراجعت فرمايند آن بزرگوار اعتنا بسخنان ايشان نميفرمود و همه جا شتابان تشريف ميبردند و در اغلب منازل فرمايش ميفرمود كه من كشته خواهم شد تا اينكه وارد زمين كربلا شدند حضرت پرسيدند اين چه موضع است عرض كردند اين موضع را كربلا ميگويند حضرت فرمود قسم به خدا كه اين ارض [ص 33] كرب و بلا است و اين موضعي است كه ريخته ميشود در آن خونهاي ما پس بفرموده آن بزرگوار خيمهها را در آنجا برپا كردند و از آن طرف لشكر كفر دسته دسته جمع شدند و چنانكه روايت شده در كوفه چهارصد علم بود كه در زير هر يك از آن علمها هزار نفر عسكر جمع ميشد و همه آن چهارصد علم را در كربلا بلند كرده بودند كه علامت چهارصدهزار لشكر باشد پس چون صبح ميشوم عاشورا بر سر دست آمد و دو لشكر در مقابل يكديگر صف كشيدند آن بزرگوار بجهت اتمام حجت و بجهت اينكه فرداي قيامت آن منافقان نگويند ما حسين را نشناختيم و بجهت اينكه كفر ايشان بر همه عالميان ظاهر شود نسب شريف خود را براي ايشان بيان فرمود پس آمد در ميان ميدان و بر شمشير همايون خود تكيه فرمود و با صداي بلند فرمايش فرمود كه مضمونش اين است كه شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميشناسيد مرا عرض كردند بلي توئي فرزند رسول خدا و سبط او فرمود شما را بخدا ميخوانم آيا ميدانيد كه جد من رسول خداست صلي الله عليه و آله عرض كردند بلي ميدانيم فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه مادر من فاطمه دختر رسول خداست صلي الله عليه و آله عرض كردند بلي فرمود شما را بخدا ميخوانم آيا ميدانيد كه پدر من علي بن ابيطالب عليه السلام است عرض كردند ميدانيم فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه جده من خديجه دختر خويلد است و او اول زني است در اين امت كه اسلام آورد عرض كردند بلي ميدانيم فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه حمزه سيدشهداء عم پدر من است عرض كردند بلي فرمود شما را بخدا ميخوانم آيا ميدانيد كه جعفر پروازكننده در بهشت عم من است عرض كردند بلي ميدانيم فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه اين شمشير رسول خداست كه من حمايل كردهام عرض كردند بلي ميدانيم فرمود شما را بخدا ميخوانم آيا ميدانيد كه اين عمامه رسول خداست صلي الله عليه و آله كه من بر سر گذاردهام عرض كردند بلي ميدانيم فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه علي بن ابيطالب عليه السلام اول اين امت بود در اسلام و اعلم ايشان بود در علم و بزرگتر از همه ايشان بود در عقل و او بود كه ولي هر مؤمن و مؤمنه بود عرض كردند بلي ميدانيم فرمود پس به چه [ص 34] سبب خون مرا حلال ميدانيد و حال اينكه پدر من در فرداي قيامت دور ميكند از حوض كوثر مرداني چند را چنانكه شتر بيگانه از آبشخوار دور ميشود و در دست جد من است روز قيامت لواي حمد عرض كردند همه اينها را ميدانيم و ترا وانميگذاريم تا شربت مرگ را بچشي در حال تشنگي پس حضرت سيدشهداء عليه السلام دست بر ريش مبارك خود گرفت و در آن روز پنجاه و هفت سال از سن شريف آن بزرگوار ميگذشت و فرمود شديد شد غضب خدا بر يهود وقتيكه گفتند عزير پسر خداست و شديد شد غضب خدا بر نصاري وقتيكه گفتند مسيح پسر خداست و شديد شد غضب خدا بر مجوس وقتيكه آتش را پرستيدند دون خدا و شديد شد غضب خدا بر قومي كه كشتند پيغمبر خود را و شديد شد غضب خدا بر اين جماعت كه ميخواهند فرزند پيغمبر خود را بكشند پس چون آن بزرگوار نسب شريف خود را بيان فرمود و حجت را بر آن اشقيا تمام كرد آن سياهدلان از خدا و رسول خدا انديشه نكردند و در دلهاي چون سنگ ايشان اثر نكرد و همان طور بر كفر خود باقي ماندند مگر حر بن يزيد رياحي آن سعادتمند بعد از استماع فرمايشات آن بزرگوار ايمان او قوت گرفت و تازيانه بر مركب خود زده از لشكر عمر بن سعد بيرون آمد و رو بجانب لشكر ايمان تاخت در حالتي كه دست بر سر خود نهاده بود و ميگفت خداوندا بسوي تو بازگشت كردم توبه مرا قبول فرما كه دلهاي دوستان و اولاد پيغمبر ترا ترسانيدم و بحضرت عرض كرد يا ابن رسول الله آيا توبه من قبول است آن بزرگوار فرمود بلي اگر توبه كني خدا توبه ترا قبول ميكند پس آن سعادتمند اذن قتال از آن بزرگوار خواست و روانه ميدان شد و بعد از خواندن رجزي چند هجده تن از آن اشرار را كشت و از اسب درغلتيد و در آن وقت حضرت از راه مرحمت بر بالين او تشريف آوردند در حالتي كه خون او ميجهيد و فرمودند بهبه اي حر تو آزادي در دنيا و آخرت چنانكه مادرت ترا نام نهاده پس آن بزرگوار از براي او مرثيه خواند و فرمود :
لنعم الحر حر بنيرياح صبور عند مختلف الرماح
و نعم الحر اذ نادي حسينا فجاد بنفسه عند الصياح
حاصل مضمون شريفش آنكه خوب حري است حر بنيرياح صبر كرد در نزد آمد و [ص 35] شد تيرها و نيزهها و خوب حري است كه ندا كرد حسين را پس جان خود را فداي او كرد بالجمله بعد از شهيد شدن حر اصحاب و برادران و فرزندان آن بزرگوار يك يك در برابر آن حضرت شهيد شدند پس در اين وقت آن بزرگوار روحي و روح العالمين له الفداء بجانب راست و چپ خود نظر فرمود و كسي از ياران و برادران خود نديد سر را بسوي آسمان بلند كرد و عرض كرد خداوندا تو ميبيني كه با فرزند پيغمبر تو چگونه سلوك ميكنند و ميبيني كه اولاد سگان حايل شدهاند مابين من و مابين آب پس آن بزرگوار در اين حال بر آن اشقيا حمله فرمود و در ميان ايشان از كشته پشته ميساخت و در آن روز موافق بعضي از احاديث صدهزار از آن اشرار را بنفس نفيس خود بر خاك هلاك انداخت و باين جهت شجاعت آن بزرگوار در السنه و افواه عرب و عجم مشهور شد و آن فرزند اسدالله الغالب علي بن ابيطالب به هر طرف كه رو ميكرد آن روباهصفتان از نزديك او ميگريختند پس باين طور آن بزرگوار محاربه ميفرمود تا اينكه موافق روايتي تيري بر حلقوم مباركش زدند و از اسب درافتاد و تير را از حلقوم شريف خود كشيد و انداخت و پيوسته كف مبارك خود را در زير خون حلقوم خود ميگرفت و چون پر ميشد بر سر و ريش مقدس خود ميماليد و ميفرمود اينطور خدا را ملاقات ميكنم در حالتي كه خونآلود و مظلومم پس آن بزرگوار جانب چپ خود را بر خاك گذاشت آه آه جگرم بسوزد كه در اين وقت دشمن خدا سنان بن انس و شمر بن ذي الجوشن با جمعي از مردان اهل شام بر بالين آن جان جهان و محبوب يزدان آمدند و به يكديگر گفتند براي چه انتظار ميدهيد اين مرد را براحت اندازيد آه آه نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي والله جگر انسان كباب ميشود خدا لعنت كند سنان بن انس را كه آن شقيترين خلق قدم جرأت پيش نهاد و ريش مقدس آن بزرگوار را گرفت و شمشير خود را بر بوسهگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميزد و در اين حال آن ملعون ميگفت كه سر تو را جدا ميكنم و حال اينكه ميدانم كه تو فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله هستي و بهترين مردمي از حيثيت پدر و مادر پس چون كردند آنچه كردند و خاك بر فرق عالم بيختند و دل مؤمنان جن و انس و اهل آسمانها را بدرد آوردند بادهاي مخالف وزيدن گرفت و عالم تيره و تار شد و اگر عنايت حضرت [ص 36] سجاد عليه السلام نبود هراينه بنياد آسمان و زمين خراب ميشد و اجزاء وجود و رشته خلق از هم ميپاشيد پس در اين وقت اسب آن بزرگوار پيشاني خود را بخون مقدس آن بزرگوار رنگين كرد و لگدزنان و شيههكشان بجانب خيمههاي حرم رو كرد اهل حرم چون صداي او را شنيدند بگمان اينكه حضرت سيدشهداء عليه السلام بسوي خيمهها مراجعت فرموده همه ايشان به يكبار از خيمهها بيرون دويدند چون نظر كردند مركب را با زين واژگون بلا راكب ديدند دانستند كه آن بزرگوار شهيد شده پس ناله سر كردند و فرياد وامحمداه برآوردند پدر و مادرم فداي ايشان باد كه در اين وقت چه حالت داشتند و اگر مؤمن در احوال ايشان از روي تدبر بنگرد جاي آن دارد كه خود را از گريه هلاك كند زيرا كه ايشان زناني بودند داغديده و هميشه در پس پرده عصمت با نهايت عزت بسر برده بودند ناگاه لشكريان كه همه اسباب و آلات حرب در دست داشتند بجانب آن پردگيان بجهت غارت ايشان تاختند پس يكي بواسطه فرط خوف و زيادتي بيم غش كرد و ديگري حيران و سرگردان شد و ذكر كردهاند كه امكلثوم در اين حال از خيمه بيرون آمد در حالتي كه دست خود را بر سر خود گذارده بود و ميگفت وامحمداه اين حسين تو است كه در ميان صحرا افتاده و عمامه و رداي او را ربودهاند پس در اين وقت و در اين حالت از براي آن پردگيان بسيار سخت گذشت و نظير اين وقت وقتي بود كه ايشان را وارد قتلگاه كردند و هر يك نعش شهيدي را در بر گرفتند و ناله و زاري نمودند زيرا كه در اين وقت هم بسيار بر ايشان سخت گذشت خصوصا وقتيكه اشقياي كوفه و شام ميخواستند ايشان را از بدنهاي شهدا جدا كنند و نسبت بايشان دادهاند كه در اين هنگام شمر ملعون را مخاطب ساخته باو ميگفتند :
دعنا نودعه و نجلس عنده يا شمر قبل تفرق و تناء
دعنا نرش الماء فوق جبينه فلعله يصحو من الاغماء
دعنا نغطي رأسه برداء دعنا نعالج جرحه بدواء
حاصل مضمونش اينكه اي شمر بگذار او را وداع كنيم و لمحهاي در نزد او بنشينيم پيش از آنكه جدائي حاصل شود اي شمر بگذار قدري آب بر پيشاني مقدس او بريزيم شايد بهوش آيد اي شمر بگذار سر مباركش را با رداء بپوشيم اي شمر [ص 37] بگذار زخمهاي او را بدوائي معالجه كنيم اللهم العن قتلة الحسين عليه السلام و ظالميه بعدد ما في علمك من شئ ابد الآبدين و دهر الداهرين .
فصل بدانكه چون يزيد پليد لعنه الله حضرت امام حسين عليه السلام را شهيد كرد در اطراف عالم اين خبر وحشتاثر و اين داهيه بزرگ منتشر شد و همه مسلمانان شنيدند كه يزيد پليد و اصحاب او سيد جوانان بهشت را و فرزند پيغمبر را صلي الله عليه و آله شهيد كرده و سر مقدس آن بزرگوار را بر نيزه كرده و با اهل حرم آن بزرگوار در شهرها و بيابانها گردانيده و در كربلا لشكر او اسب بر بدن مقدس حضرت سيدشهداء عليه السلام و ساير شهداء تاختهاند با وجودي كه آن بزرگوار در حسب و نسب بزرگتر و شريفترين مردم بود و با وجودي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در زمان حيوة خود آنقدر احاديث در فضايل و مناقب آن بزرگوار فرموده بود كه از حد افزون و از شماره بيرون بود پس چون اين واقعه را شنيدند كفر يزيد پليد و كفر ساير كشندگان حضرت سيدشهداء عليه السلام بر ايشان مثل آفتاب ظاهر شد و دانستند كه معاويه ملعون هم كه يزيد را جانشين خود قرار داده و او را بخلافت نصب كرده بر باطل بوده و نيز دانستند كه عمر و عثمان هم كه ترويج امر معاويه را كردند و او را خليفه ساختند بناحق خليفه بودهاند و ابوبكر هم كه عمر را بعد از خود خليفه قرار داد به ناحق خليفه بوده و بر باطل بوده و شاهد ديگر هم بر بطلان ايشان آن ظلمهائي بود كه نسبت بحضرت امير و حضرت فاطمه عليهما السلام كرده بودند پس مردم باين واسطه دانستند كه سلسله خلفا و رشته ايشان سرتاسر باطل و عاطل بوده و دانستند كه حضرت امير عليه السلام خليفه بلافصل پيغمبر صلي الله عليه و آله بوده نهايت بعضي از مردم كه اهل دنيا بودند بعد از دانستن اين معني و تمام شدن حجت باز هم بر كفر خود باقي ماندند و لكن بسياري از مردم بعد از دانستن اين معني و بعد از وقوع اين واقعه ايمان ايشان قوت گرفت و بينا شدند و هدايت يافتند و از غاصبان حق آلمحمد عليهم السلام بيزاري جستند و يزيد پليد و اصحاب او را تشنيع كردند بلكه ساير ملتها هم ايشان را تشنيع كردند و بر ايشان عيب گرفتند كه فرزند پيغمبر خود را چرا كشتند و با او اينگونه سلوك كردند پس چون دانستي [ص 38] كه بسياري از مردم بواسطه شهادت آن بزرگوار هدايت يافتند و به راه حق درآمدند و دين حق قوت گرفت عرض ميكنم كه از آن طرف هم بواسطه شهادت آن بزرگوار جمع كثيري بر يزيد پليد و كشندگان حضرت سيدشهداء عليه السلام خروج كردند و يك يك آن كشندگان را گرفتند و كشتند و خلافت و سلطنت از دست بنياميه بيرون رفت و باين واسطه بكلي ذليل و مقهور و مغلوب شدند و امر ايشان بكلي در دنيا ضعيف شد و لهذا هر يك از ائمه طاهرين هم عليهم السلام در زمان خود فرصت را غنيمت شمردند و بناي فضايل و مناقب خود و اجداد طاهرين خود عليهم السلام را گذاردند و دوستان و محبان ايشان هم در اطراف عالم قدي راست كردند و بناي ذكر فضائل و مناقب ائمه خود را گذاشتند و احاديثي هم كه در مذمت كفار و منافقان وارد شده بود خرده خرده ابراز دادند و در شهرها و قريهها و خانهها مجالس تعزيه حضرت سيدشهداء عليه السلام را برپا كردند و علانيه يزيد و معاويه و ساير ظلمكنندگان بر آلمحمد عليهم السلام را لعنت كردند و كسي از بنياميه جرأت نميكرد بگويد چرا معاويه و يزيد و ساير اتباع ايشان را لعنت ميكنيد زيرا كه اگر چنين سخني ميگفتند مردم بر آنها شورش ميكردند و جواب ميدادند كه ايشان مستحق لعنتند از آن جهت كه كسي را شهيد كردهاند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله او را سيد جوانان بهشت خوانده بود و در فضايل او احاديث متواتره و روايات متكاثره فرموده بود و گذشته از اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله درباره او اينهمه فضايل فرموده و سفارش كرده بود و باين واسطه همه مردم اقرار بفضل و جلالت او داشتند خود آن بزرگوار هم در شجاعت و سخاوت و عقل و دانش و زهد و تقوي و قدرت و كرامات و معجزات بيعديل و نظير و مشهور و معروف بود چنانكه در خصوص هر يك از اين صفات احاديث بسيار و روايات بيشمار وارد شده كه اين كتاب و هر چه مانند اين كتاب است گنجايش ذكر آنها را ندارد بلكه اگر درياهاي عالم مداد شود و درختان عالم قلم گردد و جن و انس بنويسند فضايل آن بزرگوار را احصا نميكنند بد نگفته است شاعر و شعر او مناسب اين مقام است كه ميگويد :
كتاب فضل ترا آب بحر كافي نيست كه تر كنند سر انگشت و صفحه بشمارند [ص 39]
و لكن بجهت تيمن و تبرك بعضي از احاديثي كه در فضايل ظاهره آن بزرگوار وارد شده بقدر مقدور و ميسور ذكر ميكنم ،
اما شجاعت آن بزرگوار سابق بر اين گذشت كه در روز عاشورا صدهزار تن را هلاك كرد و باز روايت شده است كه در جنگ صفين لشكر معاويه شط فرات را تصرف كرده بودند و بواسطه بيآبي بر لشكر امير مؤمنان عليه السلام سخت ميگذشت آن بزرگوار حضرت سيدشهداء عليه السلام را به سركردگي جمعي از سواران فرستاد پس آن بزرگوار بفرموده پدر عاليمقدار بضرب شمشير آبدار بقهر و غلبه لشكر معاويه را شكست داد و شط فرات را از دست ايشان بستاد و باز ابنشهراشوب در كتاب مناقب روايت كرده كه حضرت سيدشهداء عليه السلام در خصوص مزرعهاي با وليد منازعه داشت پس آن بزرگوار عمامه وليد را از سر او گرفت و محكم بر گردن او بست و وليد در آن روز والي و حاكم مدينه بود پس مروان گفت قسم بخدا نديدم جرأت مردي را بر امير خود مثل جرأت آن بزرگوار در امروز وليد گفت قسم بخدا كه اينرا نگفتي بجهت حمايت من بلكه حسد بردي بر حلم من و اين است و جز اين نيست كه مزرعه مال حسين عليه السلام است پس چون وليد چنين گفت و اقرار كرد آن بزرگوار مزرعه را بخشيد به وليد و از جاي برخاست و در حديثي ديگر ذكر شده كه روزي مروان بن حكم بآن بزرگوار عرض كرد كه اگر فخر شما بواسطه فاطمه عليها السلام نبود به چه چيز بر ما فخر ميكرديد حضرت از جاي جستند و گلوي او را گرفته و فشردند و عمامه او را بر گردن او پيچيدند تا اينكه غش كرد و از حضرت سجاد عليه السلام روايت شده كه آن بزرگوار فرمود در روز عاشورا چون امر شديد شد بر حسين بن علي عليهما السلام بعضي از كساني كه همراه آن بزرگوار بودند نظر بسوي آن بزرگوار كردند ديدند او بر خلاف ايشان مسرور و خرم است زيرا كه بعضي از اصحاب آن بزرگوار هر قدر آتش جنگ مشتعلتر ميشد رنگهاي ايشان تغيير ميكرد و گوشتهاي بدن ايشان ميلرزيد و دلهاي ايشان ميترسيد و حسين عليه السلام و بعضي از بزرگاني كه در خدمت او بودند رنگ و روي ايشان برافروختهتر و شادانتر ميشد و اعضاء و جوارح ايشان ساكنتر و آرامتر ميشد و نفوس ايشان مطمئنتر ميگرديد پس بعضي از اصحاب به يكديگر ميگفتند نظر كنيد كه اين مرد از مرگ باك ندارد پس [ص 40] حضرت بايشان فرمود صبر كنيد اي فرزندان كريمان كه مرگ نيست مگر پلي كه شما را ميگذراند از بديها و سختيها بسوي بهشت و نعمتهاي ابدي كداميك از شما كراهت داريد كه از زندان بسوي قصر رويد و دشمنان شما نيستند مگر مثل كسي كه از قصر بسوي زندان و عذاب ميرود بدرستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا خبر داد كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ جسر مؤمنان است بسوي بهشت ايشان و جسر كفار است بسوي جهنم ايشان رسول خدا صلي الله عليه و آله دروغ نفرموده و من دروغ نميگويم تمام شد حديث ،
و اما سخاوت آن بزرگوار از كتاب مناقب روايت شده است كه آن حضرت داخل شد بر اسامة بن زيد در حالتي كه او مريض و افسرده و مغموم بود حضرت فرمود افسردگي و غم تو چيست عرض كرد ششهزار درهم قرض دارم حضرت فرمود قرض تو بر من است عرض كرد ميترسم بميرم حضرت فرمود پيش از مردن تو قرضت را ميدهم پس آن بزرگوار قرض او را پيش از مردن او ادا فرمود و روايت شده است كه شخص اعرابي وارد مدينه شد و پرسيد كريمترين مردم كيست او را بسوي حضرت سيدشهداء عليه السلام دلالت كردند پس داخل مسجد شد و آن بزرگوار را در حال نماز يافت در برابر او ايستاد و شعري چند در مدح آن بزرگوار و آباء كرامش انشاء كرد حضرت چون از نماز فارغ شدند به قنبر فرمودند آيا از مال حجاز چيزي باقي مانده عرض كرد چهارهزار دينار باقي مانده فرمود بياور آنرا كه آمده است كسي كه احق است بآن از ما پس آن زر را گرفت و در گوشه رداي مبارك خود پيچيد و دست خود را از شكاف در بيرون كرد بجهت حيا و خجلت بآن اعرابي عطا فرمود و شعري چند در جواب او انشاء فرمود كه مشتمل بر عذرخواهي بود پس اعرابي چهارهزار دينار را گرفت و گريست حضرت فرمود شايد عطاي ما را كم شمردهاي كه گريه ميكني عرض كرد نه و لكن براي آن گريه ميكنم كه اين دست با اين جود چگونه در زير خاك پنهان ميشود و روايت شده است كه حضرت سيدشهداء عليه السلام يكي از فرزندان خود را به مكتب بردند معلم سوره حمد را تعليم او كرد چون آن سوره را براي پدر عاليمقدار خود خواند حضرت معلم را طلبيدند و هزار دينار با هزار خلعت باو انعام فرمودند و دهان او را پر از جواهر نمودند پس در اين خصوص چيزي [ص 41] بحضرت عرض شد حضرت فرمود كه اين عطا برابري نميكند بعطاي او كه تعليم كردن سوره حمد باشد و اين اشعار را انشاء فرمود :
اذا جادت الدنيا عليك فجد بها علي الناس طرا قبل ان تتفلت
فلا الجود يفنيها اذا هي اقبلت و لا البخل يبقيها اذا ما تولت
حاصل مضمون شريفش آنكه هر گاه دنيا بتو رو كرد بخشش كن كه بخشش تمام نميكند دنيا را اگر اقبال كرد و بخل نگاه نميدارد دنيا را اگر ادبار كرد و روايت شده است كه در روز عاشورا بر پشت مبارك حضرت سيدشهداء عليه السلام اثر پينهاي ديده شد از حضرت سجاد عليه السلام از سبب آن سؤال كردند فرمود اين بجهت آن است كه آن بزرگوار هميان بر پشت خود ميكرد و بسوي منزلهاي بيوهزنان و يتيمان و مسكينان ميبرد و روايتهاي بسيار شده است كه آن بزرگوار چندين غلام و كنيز در راه خدا آزاد كرد و روايتهاي بسيار وارد شده است كه آن بزرگوار بسيار عفو ميفرمود ،
و در زهد و خوف آن بزرگوار از خداوند عالم نيز احاديث بسيار وارد شده است و روايت شده است كه به آن بزرگوار عرض شد كه چقدر بزرگ و عظيم است خوف شما از خداوند عالم فرمود ايمن نيست در قيامت مگر كسي كه در دنيا از خدا ترسيده است و روايت شده است كه آن بزرگوار بيست و پنج مرتبه پياده حج كرد و حال اينكه در پيش روي او اسبان و شتران را ميكشيدند و نيز احاديث بسيار در مناجات كردن آن بزرگوار با قاضي الحاجات و لبيك گفتن خداوند در جواب او روايت شده و روايات بسيار در كرامات و معجزات آن بزرگوار وارد شده چنانكه ابنعباس روايت كرده كه پيش از آنكه آن بزرگوار متوجه جانب عراق شود او را بر در خانه كعبه ديدم كه دست جبرئيل در دست او بود و جبرئيل ندا ميكرد كه بشتابيد بسوي بيعت خداي عزوجل ،
و روايت شده است كه اهل كوفه خدمت حضرت امير عليه السلام شكايت كردند از خشكسالي و از آن بزرگوار خواهش كردند تا براي ايشان طلب باران كند آن بزرگوار فرزند ارجمند خود حسين عليه السلام را امر فرمود كه برخيز و طلب باران كن پس حضرت سيدشهداء عليه السلام برخاست و حمد و ثناي خدا و درود بر پيغمبر را بجاي آورد و مشغول دعا خواندن شد پس هنوز آن بزرگوار از خواندن دعا فارغ نشده بود كه [ص 42] ناگهان باران نازل شد و روايت شده است حديثي كه حاصل مضمونش اين است كه روز عاشورا مردي كه او را عبدالله بن جويريه ميگفتند از لشكر عمر بن سعد بيرون آمد و ندا كرد كه اي حسين و اصحاب حسين بشارت باد شما را بآتش حضرت فرمود تو كيستي عرض كرد پسر جويريه حضرت دست مبارك خود را بلند كرد و عرض كرد خداوندا بچشان باو گرمي آتش را پس ابنجويريه به غضب درآمد و بر آن بزرگوار حمله كرد در اين وقت اسب او رم كرد و او را انداخت كه يك پايش در ركاب باقي ماند پس همان طور اسب او ميدويد و سر و بدن او را بهر سنگ و درخت ميزد تا اينكه يك پا و ران او قطع شد و جانب ديگر او به ركاب آويخته بود و به اين واسطه بجهنم واصل شد و موافق روايتي ديگر اسب او رم كرد و او را انداخت در خندق آتشي كه بر گرد لشكرگاه آن حضرت افروخته بودند تا اينكه جنگ از يك طرف باشد و در همان آتش سوخت تا بآتش جهنم واصل شد و روايت شده است كه مردي ديگر از لشكر عمر بن سعد بيرون آمد كه او را تميم بن حصين ميگفتند و ندا كرد كه اي حسين و اصحاب حسين آيا ميبينيد اين آب فرات را كه مانند شكم ماهي ميدرخشد قسم بخدا كه از آن قطرهاي نميچشيد تا اينكه شربت مرگ را بچشيد حضرت فرمود اين مرد كيست عرض كردند تميم بن حصين پس حضرت فرمود كه اين و پدرش از اهل آتشند خداوندا او را در اين روز تشنه هلاك كن در اين وقت تشنگي گلوي او را گرفت تا اينكه از اسب افتاد و در زير دست و پاي اسبان بدرك واصل شد ، پس مردي ديگر كه او را محمد بن اشعث ميگفتند ندا كرد كه اي حسين پسر فاطمه تو چه حرمت از رسول خدا صلي الله عليه و آله داري كه غير تو ندارد حضرت اين آيه را تلاوت فرمود كه ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين تا آخر آيه پس فرمود قسم بخدا كه محمد صلي الله عليه و آله از آل ابراهيم است و عترت هاديه از آلمحمدند اين مرد كيست عرض كردند محمد بن اشعث پس آن بزرگوار سر خود را بسوي آسمان بلند كرد و عرض كرد خداوندا امروز به محمد بن اشعث ذلتي بنمايان كه بعد از امروز عزيز نشود پس آن ملعون بقضاي حاجت از لشكر بيرون رفت خداوند عقربي را بر او مسلط كرد كه او را گزيد و با عورت مكشوف بجهنم واصل گرديد تمام شد حديث پس [ص 43] چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فضايل و مناقب حضرت سيدشهداء عليه السلام را زياده از حد بيان فرموده بود و خود آن بزرگوار هم در بزرگي و جلالت و زهد و تقوي و علم و عقل و قدرت و كرامت و معجزه در ميان خلايق معروف و مشهور بود بعد از كشته شدن آن بزرگوار مردم يزيد و معاويه و اتباع ايشان را سرزنش كردند و بسياري از مردم از ايشان بيزاري جستند و از ملت و كيش ايشان برگشتند وانگهي كه بعد از شهيد كردن حضرت سيدشهداء عليه السلام باز عداوت ايشان فرو ننشست و كاري كردند كه بواسطه آن بيشتر و زيادتر مفتضح شدند ،
و آن اين بود كه اهل بيت پيغمبر را و پادشاهزادگان را كه دختران حضرت امير و فاطمه عليهما السلام و دختران حضرت سيدشهداء عليه السلام و ساير متعلقان ايشان باشند اسير كردند و در بيابانها و شهرها گردانيدند و ايشان را بر شتران سوار كردند و در برابر نامحرمان واداشتند و از خدا و رسول شرم نكردند پس چون اين اخبار هم به اطراف عالم منتشر شد مردم گريستند و دل ايشان بدرد آمد و از بنياميه بيزاري جستند و خود اهل بيت را هم كه اسير كرده بودند هر جا كه ميرسيدند خطبهها ميخواندند و فضايل آلمحمد عليهم السلام را ذكر ميكردند و قبايح بنياميه را نيز ذكر ميكردند و مردم بر احوال ايشان ميگريستند چنانكه روايت شده است كه چون حضرت سجاد عليه السلام با اهل حرم محترم آن بزرگوار بكوفه رسيدند زنان كوفه گريبان دريدند و با مردان خود ميگريستند حضرت سجاد عليه السلام با نهايت ضعف و نقاهت فرمود اينها كه گريه ميكنند پس ما را غير از ايشان كه كشته در اين وقت حضرت زينب خاتون دختر حضرت امير عليه السلام اشاره بمردم فرمود تا ساكت شدند و خطبهاي در نهايت فصاحت و بلاغت كه مشتمل بر حمد و ثناي خدا و درود بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سرزنش دشمنان ايشان بود بيان فرمود بطوري كه بعضي ميگفتند گويا اميرالمؤمنين عليه السلام تكلم ميفرمايد پس مردم گريستند و انگشت حيرت بدهان گرفتند و در آن ميانه مرد پيري آنقدر گريست كه ريش او از آب ديدهاش تر شد در اين وقت حضرت علي بن الحسين عليهما السلام فرمايشي فرمود كه حاصل مضمونش اين است كه اي عمه ساكت شو كه بحمد الله تو عالمه و دانشمندي بدون اينكه كسي ترا [ص 44] تعليم كرده باشد بدرستي كه گريه و ناله برنميگرداند كسي را كه از دنيا رحلت كرده است و روايت كردهاند كه در كوفه فاطمه صغري خطبهاي كه مشتمل بر حمد خدا و صلوات بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و موجب رسوائي اهل كوفه و شام بود خواند و باين واسطه اهل كوفه صداها بگريه بلند كردند و گفتند بس است اي دختر طيبين كه دلهاي ما را سوختي و در گلو و سينههاي ما آتش افروختي و همچنين امكلثوم دختر حضرت امير عليه السلام خطبهاي در نهايت بلاغت از روي حزن و اندوه خواند كه زنان كوفه گريستند و نوحه و ناله سر كردند و موهاي سر خود را پريشان كردند و خاك بر سر افشاندند و روي خراشيدند و لطمه بر صورتها زدند و واويلا گفتند و مردان بسيار هم گريستند و روايت شده كه حضرت امام زينالعابدين عليه السلام در كوفه اشاره بمردم فرمود تا ساكت و آرام شدند پس برخاست و حمد خدا و ثناي پيغمبر صلي الله عليه و آله را بجاي آورد و فرمود هر كس مرا شناخته شناخته و هر كس نشناخته منم علي بن حسين بن علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم منم فرزند كسي كه او را نزد شط فرات مانند گوسفند ذبح كردند بدون اينكه خوني كرده باشد و كسي را كشته باشد منم فرزند كسي كه حرمت حريم او را نگاه نداشتند و اموال او را غارت كردند و عيال او را اسير نمودند منم فرزند كسي كه بقتل صبر كشته شد و كفايت ميكند اين از حيثيت فخر اي مردم شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه شما نوشتيد بسوي پدرم و عهد نموديد كه با او بيعت كنيد و خدعه كرديد با او و او را خذلان نموديد بد مردمي هستيد شما بكدام چشم نظر ميكنيد بسوي رسول خدا صلي الله عليه و آله وقتيكه بشما ميفرمايد كشتيد عترت مرا و نگاه نداشتيد حرمت مرا پس نيستيد شما از امت من راوي ميگويد كه در اين وقت صداها بگريه بلند شد و مردم به يكديگر ميگفتند هلاك شدهايد و نميدانيد پس مردم بآن حضرت عرض كردند يا ابن رسول الله ما سخن ترا ميشنويم و اطاعت ترا ميكنيم ما را امر كن بآنچه امر ميكني كه با هر كس جنگ كني جنگ ميكنيم و يزيد را ميگيريم و از هر كس كه به شما و ما ظلم كرده بيزاري ميجوئيم حضرت فرمايشي فرمود كه مجمل و خلاصه آن اين است كه هيهات هيهات اي اهل مكر و غدر ميخواهيد با من چنان سلوك كنيد كه با پدرانم سلوك كرديد پدرم ديروز [ص 45] كشته شده است و هنوز داغ او تازه است و تلخي و غصه در گلو و سينه من است خواهش من از شما اين است كه نه ما را ياري كنيد و نه با ما دشمني نمائيد .
فصل بدانكه حضرت سيدشهداء عليه السلام چون دامن همت بر كمر زد و اين خدمت نمايان را در راه خدا كرد كه دين حق را آشكار و باطل را پنهان و ضعيف نمود و خود را در جنب عظمت خداوند عالم مضمحل و متلاشي كرد خداوند هم بمكافات اين خدمت بزرگ آن بزرگوار را گرامي داشت و او را در باطن صاحب مقامات عاليه و درجات رفيعهاي چند كرد كه عقول خلايق از درك آنها عاجز و قاصر است و بعلاوه آن درجات و مقامات عاليه و بعلاوه آنچه در فصلهاي سابقه گذشت آن بزرگوار را بفضائل ظاهرهاي چند مخصوص فرمود كه هيچ كس ديگر را بآن طور مخصوص بآن فضائل نفرموده از جمله آنها اين است كه زيارت آن بزرگوار را در بسياري از اوقات شريفه مستحب فرموده چنانكه پيش ذكر شد و زيارت او را باعث طول عمر قرار داده و ترك كردن زيارت او را موجب كوتاهي عمر كرده و هر كس كه بزيارت آن بزرگوار ميرود رفتن و برگشتن او از عمر او حساب نميشود و اما كساني كه در راه زيارت او ميميرند بجهت حكمتهائي چند ايشان را در رجعت زنده ميكنند تا باز بقدر آنكه بزيارت آن بزرگوار رفته و برگشتهاند زندگاني كنند