[ص 4 فهرست] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي و لعنة الله علي اهل الردي .

و بعد رساله شريفه تذكرة المحبين كه از نظر مطالعه كنندگان محترم ميگذرد در ذكر بعضي از آيات قرآن مجيد و بيان بعض اسرار شهادت حضرت سيد شهداء روحي و ارواح العالمين لتربته الفداء از تأليفات عالم جليل بزرگوار مرحوم مبرور آقاي آقا شيخ علي بحريني قدس سره الشريف است كه بمنظور اظهار بندگي بساحت مقدس معصومين صلوات الله عليهم اجمعين با كسب اجازه از پيشگاه مبارك مولاي بزرگوار حضرت اجل اوحد سركار آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي ادام الله ايام افاضاته بطبع و نشر آن اقدام شده و براي مزيد بصيرت دوستان معظم و اخوان محترم بذكر مختصري از شرح حال مؤلف مبرور بزرگوار جد امي اين بنده بيمقدار مبادرت ميورزد و تيمنا حديث شريف مفضل را كه حضرت امام جعفر صادق صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه و ابنائه الطاهرين در علامات ظهور موفور السرور غوث اعظم حضرت بقية الله حجة بن الحسن عجل الله تعالي فرجه فرموده‌اند بنقل از كتاب مبارك ارشادالعوام زينت‌بخش مقدمه رساله قرار دادم و مزيدا للاجر حديث شريفي از حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام در موضوع اخوت بعرض برادران عظام ميرساند :

علامه مجلسي رحمة الله عليه در بحار در احوال حضرت موسي بن جعفر عليه السلام از كتاب قضاء حقوق المؤمنين نقل فرموده كه صاحب آن كتاب باسناد خود از مردي از اهل ري روايت كرده كه گفت يكي از كتاب يحيي بن خالد بر ما والي شد و بر گردن من بود از سلطان بقاياي خراج ملك كه اگر از من ميگرفتند فقير و بي‌چيز ميشدم چون آن شخص والي شد مرا بيم گرفت از آنكه [ص 5 فهرست] مرا بطلبد و الزام كند بدادن مال بعضي بمن گفتند كه اين شخص والي اهل اين مذهب است و ادعاي تشيع ميكند باز من خائف بودم كه مبادا شيعه نباشد و چون من نزد او بروم مرا حبس كند و مطالبه مال نمايد و مرا آسيبي برساند لاجرم رأيم بر آن قرار گرفت كه پناه بحق تعالي برم و خدمت امام زمان خويش مشرف شوم و حال خود را حضور مباركش عرض كنم تا چاره‌اي براي من فرمايد پس سفر حج كردم و خدمت مولاي خود حضرت صابر يعني موسي بن جعفر عليه السلام رسيدم و از حال خود شكايت كردم و چاره كار خويش طلبيدم آن حضرت نامه‌اي براي والي نوشت و بمن عطا فرمود كه باو برسانم و آنچه در آن نامه مرقوم فرموده بود اين كلمات بود بسم الله الرحمن الرحيم اعلم ان لله تحت عرشه ظلالا لايسكنه الا من اسدي الي اخيه معروفا او نفس عنه كربة او ادخل علي قلبه سرورا و هذا اخوك و السلام يعني بدان بدرستي كه از براي خداوند تعالي در زير عرشش سايه رحمتي است كه جاي نمي‌گيرد در آن مگر كسيكه نيكوئي و احسان كند به برادر خود يا آسايش دهد او را از غمي يا داخل كند بر او سروري و اين برادر تو است و السلام ، پس چون از حج برگشتم شبي بمنزل والي رفتم و اذن خواستم و گفتم خدمت والي عرض كنيد كه مردي از جانب حضرت صابر عليه السلام پيغامي براي شما آورده چون اين خبر بآن والي خداپرست رسيد خودش از خوشحالي پابرهنه آمد تا در خانه و در خانه را باز كرد و مرا بوسيد و در بر گرفت و مكرر مابين چشمان مرا بوسه داد و پيوسته از احوال امام عليه السلام مي‌پرسيد و هر زمان كه من خبر سلامتي او را ميگفتم شاد ميگشت و شكر خداي بجا ميآورد پس مرا داخل خانه كرد و در صدر مجلس خود نشانيد و خودش مقابل من نشست پس من نامه امام عليه السلام را بيرون آوردم و باو دادم پس چون آن مكتوب شريف را گرفت ايستاد و ببوسيد [ص 6 فهرست] و قرائت كرد و چون بر مضمون آن مطلع شد مال خود و جامه‌هاي خود را طلبيد و هر چه درهم و دينار و جامه بود با من بالسويه قسمت كرد و آنچه از اموال كه ممكن نبود قسمت شود قيمتش را بمن عطا كرد و هر چه را كه با من قسمت ميكرد در تعقيب آن ميگفت اي برادر آيا مسرورت كردم ميگفتم بلي بخدا سوگند زياده مسرورم كردي پس دفتر مطالبات را طلبيد و آنچه باسم من در آن بود محو كرد و نوشته‌اي بمن داد مشتمل بر برائت ذمه من از آن مالي كه سلطان از من ميخواسته پس من با او وداع كردم و از خدمتش بيرون آمدم و با خود گفتم كه اين مرد آنچه بمن احسان كرد من قدرت مكافات آن ندارم بهتر آن است كه سفر حج گذارم و براي او در موسم دعا كنم و هم خدمت مولاي خود شرفياب شوم و احسان اين مرد را نسبت بخودم حضورش عرض كنم تا آن جناب نيز دعا كند براي او پس بسفر حج رفتم و خدمت مولاي خود رسيدم و شروع كردم بنقل كردن قضيه مرد والي من حديث ميكردم و پيوسته صورت مبارك امام از خوشحالي و سرور افروخته ميشد عرض كردم اي مولاي من مگر كارهاي اين مرد شما را مسرور كرد فرمود بلي بخدا سوگند همانا كارهاي او مرا مسرور كرد اميرالمؤمنين عليه السلام را مسرور كرد والله جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله را مسرور كرد همانا حق تعالي را مسرور كرد تمام شد حديث شريف . اميد است ان شاء الله خداوند همه برادران معظم و اين عاصي را باداء حقوق اخوان از دوستان آل‌محمد عليهم السلام موفق بدارد و در دنيا و آخرت مشمول عنايت و شفاعت آن بزرگواران صلوات الله عليهم واقع شويم .

كرمان - شهر ربيع‌الثاني ١٣٨٩ هجري قمري . بنده دوستان آل‌محمد عليهم السلام فرزند مرحوم كربلائي عبدالله كرماني طاب ثراه ، محمد بقائي .

[ص 7 فهرست] بسم الله تعالي

خلاصه شرح حال مرحوم مبرور مؤلف كتاب قدس سره كه از يادداشتهاي مرحوم مبرور جناب آقاي شيخ محمد مهاجري رضوان الله عليه فرزند آن مرحوم اقتباس شده :

مرحوم مبرور عالم عامل و محقق كامل آقاي شيخ علي نور الله مضجعه فرزند مرحوم مبرور عالم بزرگوار شيخ حسن بحريني قدس الله سره است كه از علماء بحرين بوده‌اند و با مرحوم شيخ نعمة‌الله پسر عم خود كه ايشان هم عالم بحريني بوده‌اند بكرمان مهاجرت نموده ساكن كرمان شده‌اند معاصر مرحوم مغفور ابراهيم خان ظهيرالدوله طاب الله ثراه و جعل الجنة مثواه بودند و خان مرحوم كمال علاقه و احترام را نسبت بايشان داشته‌اند مرحوم شيخ نعمة‌الله در مسجد جامع كرمان و مرحوم شيخ حسن پدر مرحوم آقا شيخ علي در مسجد ملك كرمان نماز جماعت ميخواندند و هر دو نفر امام جماعت بودند . ولادت مرحوم آقا شيخ علي ( بنا بر آنچه خودشان مرقوم داشته‌اند ) در سال هزار و دويست و چهل و چهار هجري قمري بوده و در سن دوازده سالگي ايشان والد ماجدشان دعوت حق را لبيك اجابت ميگويند ، از همانوقت تحت مراقبت و توجه مخصوص مولاي بزرگوار عالم رباني و حكيم صمداني مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه مشغول تحصيل علم شده با كسب فيض ملازمت حضور و مجالس درس آن بزرگوار گوي سبقت را در علم و عمل و فضيلت و تقوي از ساير اقران و اماثل مي‌ربايند ،

هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند وانكه اين كار ندانست در انكار بماند

پس از آنكه اجازه از مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه و ساير علماء دريافت ميدارند باستدعاي اهالي بم و امر مرحوم آقا اعلي الله مقامه به بم ميروند و مرحوم وكيل‌الملك كه ارادتمند مشايخ عظام اعلي الله مقامهم بوده و بخود مرحوم شيخ هم اخلاص داشته مسجد وكيل را كه در بم مشهور است براي ايشان بنا ميكند .

در اخلاق و رفتار نمونه تربيت و ادب بزرگان بودند و از طرف قرين الشرف [ص 8 فهرست] مرحوم آقا اعلي الله مقامه امور شرعيه و مرافعات بايشان مفوض بوده و درباره ايشان تمجيد بسيار ميفرمودند حتي فرموده بودند اگر آقا شيخ علي در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم بودند آنوقت معلوم ميشد كه معصومين درباره ايشان چه فرمايش ميفرمودند ، در حال حيات و حتي بعد از وفات هم كرامات از قبر منور ايشان مشاهده شده و موثقين نقل كرده‌اند .

در طول عمر خود مشغول خدمت بدولت آل‌محمد عليهم السلام و در كمال زهد و ورع و وارستگي زندگاني فرموده بر روش بزرگان خود از دستگيري ضعفا و احسان به برادران و راهنمائي گمراهان آني غفلت نداشته‌اند صبح و عصر مجالس درس عمومي و خصوصي داشتند و در فقه و اصول فقه و حكمت الهي درس ميفرمودند و تا بنيه ايشان ضعيف نشده بود نمازهاي پنجگانه را در مسجد و بجماعت ادا ميكردند .

روز آخر ماه شعبان المعظم سال هزار و سيصد و هفده قمري برحمت ايزدي پيوستند مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه بر جنازه ايشان نماز خواندند و جنازه را موقتا در قبرستان كوچه ماهاني شهر كرمان بخاك سپرده و بعد از چندي بكربلاي معلي بر حسب وصيت آن مرحوم انتقال دادند و جنب مشايخ عظام اعلي الله مقامهم پائين پاي مبارك شهداء سلام الله عليهم دفن كردند .

روز وفات ايشان كه آخر شعبان بود و دو روز از اول ماه مبارك رمضان آن سال در مدرسه مباركه ابراهيميه كرمان مجلس سوگواري آن مرحوم اقامه شد روز سوم مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه و بعض آقايان ديگر از علماء كرمان مثل مرحوم آقا ميرزا حسين امام جمعه و مرحوم آقا باقر مجتهد نور الله مضجعهما و همچنين حاكم كرمان براي ختم مجلس تشريف‌فرما شدند .

عمر شريف آن مرحوم در حدود هفتاد و چهار سال و مقارن وفاتشان سه پسر و هفت دختر ( بجز فرزنداني كه در حيات خودشان درگذشته بودند ) از ايشان باقي بود و فعلا فرزندزادگان ايشان در كرمان و بم و رفسنجان و تهران با ساير منسوبين بايشان در حدود سيصد نفر مي‌شوند كه با عزت و احترام و ديانت [ص 9 فهرست] زندگي ميكنند .

در اينجا مناسب ديدم كه اظهار ارادتي بفرزند برومند آن مرحوم كه ارشد فرزندان ايشان بودند نموده باشم .

مرحوم مبرور عالم ورع بزرگوار آقاي شيخ محمد مهاجري رحمة الله عليه متولد سال ١٢٨٨ قمري بعد از پدر بزرگوار خود بزرگ خاندان جليل ايشان و يك عمر از طرف مشايخ عظام اعلي الله مقامهم در شهر بم در كمال عزت و احترام باقامه فرايض و حفظ حوزه تشيع و نشر فضائل آل‌محمد عليهم السلام مشغول و صاحب انفاس قدسيه و بركات وافره بودند و در تاريخ ١٣٧٧ قمري برحمت ايزدي پيوستند و در مقبره شهر بم بامانت سپرده شدند و سال گذشته جنازه آن فقيد سعيد به كربلاي معلي انتقال داده شد و به مبدء اصلي خود معاودت نمودند رحمة الله عليهما و الحقنا بهما و بجميع الصالحين بحق محمد و آله الطاهرين .

و اما كتبي كه از مرحوم مبرور آقاي شيخ علي نور الله مضجعه باقي مانده بنقل از يادداشتهاي مرحوم آقا شيخ محمد فرزند آن مرحوم اول كتاب جوامع العلل است كه اخبار علل احكام را بامر مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه جمع كرده‌اند دوم رساله در اصول فقه سوم برهان قاطع در مسأله تسديد چهارم رساله در شرح قول خداي سبحانه : فطرة الله التي فطر الناس عليها پنجم رساله در استصحاب كه بامر مبارك مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه نوشته‌اند ششم فوايد در عدل خداي سبحانه و بيان امر بين الامرين هفتم فوائد در بعض مسائل حكمت الهي و بيان رفع جبر و تفويض هشتم رساله در قرائت نهم نزهت در آداب حمام رفتن دهم رساله در نبوت خاصه يازدهم رساله‌اي در اجماع دوازدهم رساله تذكرة المحبين در بعضي از اسرار شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام و ذكر آيات وارده در اين باب و چند رساله ديگر در فقه و اصول فقه و حكمت و جوابهائي كه از مسائل مختلفه مرقوم داشته‌اند .

صاحب اجازات متعدده از علماي سلسله عليه شيخيه كثر الله امثالهم بوده‌اند و اهم آنها اجازه مخصوص مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان [ص 10 فهرست] كرماني اعلي الله مقامه است كه تيمنا و براي جلوگيري از طول مقال و نيز بمنظور اطلاع اهل علم از اخوان محترم بر پايه علمي آن مرحوم بنقل عين اجازه عربي آن بزرگوار و ترجمه آن كه زينت‌افزاي اين صفحات است اقدام ميشود .

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي هدانا للاسلام و اكرمنا بالايمان و عرفنا الحق الذي عنه يؤفكون و النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و الصلوة علي من اقامه مقامه في الاداء و ابتعثه علي اهل الارض و السماء و علمه القرآن و امره بالبيان و علي خلفائه الذين خلفهم في العالمين و نصبهم لشرعه و دينه حافظين و علي حججهم علي الموالين و خلفائهم في شيعتهم المسلمين الذين هم ينفون في كل عصر عن هذا الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين الي يوم الدين .

و بعد فقد عرض علي التقي النقي الزكي الصفي ثمرة الفؤاد الحري بالوداد الشيخ العلي و المعتمد الولي الشيخ علي بن المرحوم المقدس المؤتمن الشيخ حسن اطال الله بقاه و جعل اخراه خيرا من اولاه بعض مصنفاته في الحكمة و في اصول الفقه و الفقه فلعمري وجدته طويل الباع سديد الفهم غزير العلم مستقيم الطبع كاملا علما و فهما و بيانا و شاهد قوله عز و جل ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا فرأيت ان اجيزه ايده الله و سدده ان يستقل بالعمل فاجزته علي ان يراقب الله في علمه و عمله كمايفعل و ان لايعتمد ابدا علي رأي و هوي و ان لايعتني ابدا بما قاله قوم ليس له في دين الله برهان و لايبادر بالعمل بكل رواية ما لم‌يصحح مبانيها و معانيها و نعم العون لذلك مراجعة كلمات العلماء فانهم صرفوا اعمارهم في ذلك و لايسارع الي الاعتماد علي اقوال لا شاهد لها من كلمات المعصومين سلام الله عليهم و ان كثرت و ان لايقيس شيئا من الدين بشئ ابدا و ان يكثر مراجعة الاخبار و مطالعة الآثار و يجانب الاستدلال بالمظنونات و المستحسنات و لايعتمد الا علي النصوص من اهل الخصوص و لايجري حكم عام في افراد غير متبادرة منه و غير قطعية الفردية و ان لايعتمد علي كل مدعي ما لم‌يتقنه و يراجعه و يصححه بنفسه فان الخطاء [ص 11 فهرست] بين الناس مقسوم سواء كان المدعي من الاصول او الفروع و لايغتر بكل نقل اجماع و شهرة فان ما يغفل الناس عنه اكثر مما يلتفتون اليه دائما و اعلم ان اسباب اليقين توجب اليقين قهرا في القلب السليم فما لم‌يحصل اليقين يكون الانسان في شك او جهل و لايجوز المضاء في الشك و الجهل في دين الله فمن شك او ظن فاقام علي احدهما فقد حبط عمله ان حجة الله هي الحجة الواضحة و لايكلف الله نفسا الا ما آتاها و لاتعتمد علي تحقيقات مدع ما لم‌تراجع تحقيقات مخالفه خصوصا و عموما و لاتعتمد عليهما ما لم‌تستخبر عقلك فانه الحجة عليك دون عقول الناس و لاتعتمد عليه ما لم‌تزنه بميزان اهل العصمة سلام الله عليهم فان آثارهم العقل المسموع و قف في فتواك علي قوله عزوجل ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون فان كنت ممن تجسر ان تقول انت اذنت لي فافت و الا تركك قولا لاتدريه خير من ذكرك شيئا لاترويه و اعلم انك امرت بطاعة الله لانه ربك و خالقك لا من شئ و امرت بطاعة الرسول لانه مترجم معصوم عن الله و امرت بطاعة اولي الامر لانهم شارحوا قول النبي معصومون و لم‌تؤمر بطاعة احد سواهم فمن يحك عنهم عن سمع و نطق لك و وثقت به فاسمع عنه و من لايحك عن سمع و نطق فذره و شأنه و لا حكاية الا بالرواية و لا نصيب فيها لاهل الدراية و راجع ما كتبته لساير اخواني من الوصايا ففيها هداية و رشاد بنعمة الله ثم انت حري بملازمة التقوي و اجتناب الركون الي الدنيا الدنية الفانية و ان تعلم ان العلم للعمل و العمل للتقرب الي الله عزوجل و التقرب بالاخلاص يحصل و ان تراقب الله و رسوله و حججه سلام الله عليهم ما استطعت و ان تعلمهم شهودا عليك قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون فعليك بالصدق مع الله في المواطن كلها و ان يكون سرك كعلانيتك و خلاك كملاك و لايزيدن خضوع ظاهرك علي خضوع قلبك و تقويك في العلانية علي تقويك في السر و امش علي الارض هونا و كن عند الله خير الناس و عند نفسك شر الناس و عند الناس كاحد من الناس و لاتنسني من صالح دعائك عند حضور قلبك و اعقاب صلوتك ان شاء الله و لاتبادر بفتوي لم‌تتقنه و لاتانف من قول لاادري و اعترف بخطائك و صدق من يوقفك علي خطائك و لو كان طفلا اينما اوقفك و احذر المراء حذارك من الخمر و الميتة و [ص 12 فهرست] لحم الخنزير فانه ممرض القلب و مورث الشك و الله خليفتي عليك و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و الحمد لله رب العالمين . كتبه العبد الاثيم كريم بن ابرهيم لثلث مضين من شهر جمادي‌الاولي ١٢٧٩ .

ترجمه اجازه مرحوم آقا اعلي الله مقامه :

بسم الله الرحمن الرحيم

سپاس خداوندي را كه ما را باسلام هدايت فرمود و بايمان گرامي داشت و شناسانيد بما حقي را كه از آن روگردان شده‌اند و خبر بزرگي را كه درباره آن مختلف هستند و درود بر آنكه خداوند او را قائم‌مقام خود قرار داد در اداء و بر اهل زمين و آسمان مبعوث فرمود و تعليم فرمود باو قرآن را و امر فرمود او را به بيان و بر جانشينان او كه خليفه قرار داد ايشان را در همه عالمها و نصب فرمود ايشان را نگاهدارندگان شرع و دين او و بر حجتهاي ايشان بر دوستان و خلفائشان در شيعيانشان كه تسليم كنندگانند آنان كه برطرف مي‌كنند در هر زماني از اين دين تحريف غلوكنندگان و بخود بستن باطل‌كنندگان و تأويل جاهلان را و لعنت خدا بر دشمنان ايشان اجمعين تا روز قيامت و بعد پس بتحقيق عرضه كرد بر من پرهيزگار منزه پاكيزه باصفا ميوه دل كه سزاوار دوستي است شيخ بلندمرتبه و دوست مورد اعتماد شيخ علي فرزند مرحوم مقدس مؤتمن شيخ حسن خداوند بقاي او را طولاني فرمايد و آخرت او را بهتر از دنيايش قرار دهد بعض تصنيفات خود را در حكمت و در اصول فقه و فقه پس بجان خودم يافتم او را صاحب يد طولا و فهم درست و علم بسيار و طبع مستقيم و كامل از حيث علم و فهم و بيان و شاهد قول خداي عزوجل كه ميفرمايد اگر بپرهيزيد از خدا قرار ميدهد براي شما تمييزي پس سزاوار ديدم اينكه اجازه دهم او را خدا تسديد و تأييدش فرمايد كه مستقل در عمل باشد پس اجازه دادم او را بر اينكه مراقب خدا باشد در علم و عمل خود همچنانكه روش اوست و اينكه اعتماد نكند ابدا بر رأي و هوي و اعتنا نكند ابدا بآنچه ميگويند آنرا گروهي كه براي آن در دين خدا دليلي نيست و اقدام نكند بعمل كردن بهر روايتي مادام كه اساس و معاني آنها را درست تشخيص ندهد و خوب كمكي است براي اين امر مراجعه بكلمات علماء پس همانا ايشان عمر خودشان را [ص 13 فهرست] در اين راه صرف كرده‌اند و سرعت نكند در اعتماد بر اقوالي كه شاهدي براي آنها از فرمايش معصومين سلام الله عليهم نيست و اگر چه آن اقوال بسيار باشند و اينكه قياس نكند چيزي را از دين بچيزي ابدا و اخبار و آثار را بسيار مراجعه و مطالعه كند و خودداري نمايد از استدلال به گمانها و آنچه را مردم از پيش خود خوب ميشمارند و اعتماد نكند مگر بر آنچه نص از معصومين است (ص) و هيچ حكم عامي را در افرادي كه جزو آن واقع نمي‌شوند و فرد بودن آنها براي آن عموم محقق نيست جاري نكند و اينكه بر هر مطلب ادعا شده‌اي اعتماد نكند مادام كه آنرا محكم ننموده و مراجعه نكرده و شخصا مطمئن بصحت آن نشده است پس همانا خطا بين همه مردم قسمت شده است خواه آن مطلب از اصول باشد يا فروع و فريفته نشود بهر نقل اجماع و شهرتي پس همانا آنچه مردم از آن غفلت دارند بيش از آن چيزي است كه هميشه بآن توجه ميكنند و بدانكه اسباب يقين قهرا موجب يقين در دل سالم ميشود پس مادام كه يقين بدست نيايد انسان در شك يا جهل است و بشك و جهل در دين خدا راه رفتن جايز نيست پس هر كس شك يا گمان كند و بر يكي از آنها بنا بگذارد پس بتحقيق باطل شده است عمل او همانا حجت خدا آن حجت آشكار است و خدا تكليف نمي‌فرمايد نفسي را مگر آنچه باو رسانده است پس اعتماد مكن بر تحقيقات ادعاكننده‌اي مادام كه بتحقيقات مخالف او خصوصا و عموما مراجعه نكرده‌اي و بر هيچ كدام اعتماد مكن تا از عقل خود جويا نشوي پس همانا عقل تو بر تو حجت است نه عقل مردم و اعتماد مكن بر آن مادام كه نسنجي آنرا بميزان اهل عصمت سلام الله عليهم پس همانا آثار ايشان عقل مسموع است و توجه داشته باش در فتواي خود بقول خداي عزوجل كه ميفرمايد آيا خدا اذن داده است بشما يا بر خدا افترا مي‌بنديد پس اگر هستي از كساني كه از روي جرأت عرض كني تو اجازه فرموده‌اي پس فتوي بده و الا چيزي را كه نميداني نگوئي بهتر است از اينكه چيزي را كه روايت آن را نديده‌اي بگوئي و بدانكه تو امر شده‌اي بطاعت خدا زيرا كه او پروردگار تو است و آفريننده تو از هيچ و امر شده‌اي به طاعت رسول (ص) زيرا كه او مترجم معصوم از طرف خداست و امر شده‌اي بطاعت اولي الامر زيرا كه ايشان شرح‌دهندگان قول پيغمبرند و معصوم هستند و [ص 14 فهرست] امر نشده‌اي بطاعت احدي غير از ايشان پس هر كس حكايت كند از ايشان از سمع و نطق براي تو و اطمينان باو داري پس از او بشنو و هر كه حكايت نمي‌كند از سمع و نطق پس بگذار او را با شأن خودش و حكايتي نيست مگر بروايت و بهره‌اي در آن براي اهل درايت نيست و به وصيتهائي كه براي ساير برادرانم نوشتم مراجعه نما پس در آنهاست هدايت و رشاد به نعمت خدا و پس از اينها تو سزاواري بملازمت پرهيزگاري و خودداري از تكيه كردن بسوي دنياي پست فاني و اينكه بداني علم براي عمل است و عمل براي تقرب بخداي عزوجل و تقرب باخلاص حاصل ميشود و اينكه مراقبت كني خدا و رسول او و حجتهاي او سلام الله عليهم را تا ميتواني و آنها را شاهدان بر خود بداني قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون پس بر تو باد براستي با خدا در هر جا و اينكه باشد پنهان تو مانند آشكارت و خلوت تو مثل پيدايت و زياده نشود البته البته فروتني ظاهر تو بر خضوع دل تو و پرهيزگاري تو در ظاهر بر تقواي تو در پنهاني و راه برو بر زمين ملايم و باش نزد خدا بهتر مردم و نزد خودت بدتر مردم و نزد مردم مانند يكي از مردم و فراموش مكن مرا از دعاي صالح خود هنگام حضور قلب و عقب نمازهاي خود ان شاء الله و مبادرت بفتوائي مكن كه محكم ننموده‌اي آنرا و تكبر نداشته باش از گفتن نميدانم و اقرار بخطاي خود بنما و تصديق كن كسي را كه ترا بر خطايت واقف ميكند و اگر چه طفلي باشد هر جا ترا آگاه كرد و بپرهيز از مجادله كردن مثل پرهيز تو از شراب و ميته و گوشت خوك پس همانا آن مريض‌كننده دل و موجب شك است و خدا خليفه من است بر تو و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و الحمد لله رب العالمين . نوشت اين را بنده اثيم كريم بن ابراهيم روز سوم شهر جمادي‌الاولي ١٢٧٩ .

[ص 1]

تذكرة المحبين

از تصنيفات عالم عامل و محقق كامل

مرحوم مبرور آقا شيخ علي بحريني اعلي الله درجته

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين المعصومين المظلومين و لعنة الله علي اعدائهم و غاصبي حقوقهم و قاتليهم و ظالميهم من الاولين و الآخرين الي يوم الدين .

و بعد چنين گويد بنده حقير جاني علي بن حسن كرماني عفا الله عنهما كه يكي از برادران ايماني اعني مخدوم مكرم و خليل جليل جناب حاج اسمعيل بمي سلمه الله تعالي مراسله‌اي از اربعه بم به اين حقير سراپا تقصير نوشته بودند و بعد از اظهار مودت و شفقت خواهش نموده بودند كه رساله‌اي بنويسم بزبان فارسي كه مشتمل باشد بر چند آيه از آيات قرآن مجيد كه ظاهرا مناسبت داشته باشد به شهادت و بعضي از حالات يكه‌تاز ميدان خضوع و شهادت و گلگون‌كفن عرصه قيامت حضرت سيدشهداء روحي و روح العالمين له الفداء و در ذيل هر يك از آن آيات باهرات پاره‌اي از اسرار و كيفيت شهادت آن بزرگوار را صلوات الله و سلامه عليه ذكر نمايم بعد از وصول مراسله شريفه ايشان بواسطه اشتغال ببعضي از مهمات و بجهت پيش آمدن سفر زيارت حضرت علي بن موسي الرضا عليه و علي آبائه و ابنائه آلاف التحية و الثناء ميسر نشد كه ايشان را اجابت نمايم تا در اين ايام سعادت فرجام كه اوايل ماه جمادي‌الثانيه سنه يكهزار و دويست و هشتاد هجريه است في الجمله فراغتي حاصل شد لهذا بنوشتن اين رساله اقدام نمودم و اميدوارم كه خداوند عالم جل شانه توفيق انعام فرمايد تا اين رساله بر حسب رضاي محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه رضاي ايشان رضاي خداست نوشته شود بطوري كه هر يك از مواليان و محبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كه آنرا بخوانند و مطالعه [ص 3] فرمايند منتفع و متذكر شوند و آنرا تذكرة‌المحبين نام نهادم و چنانكه سائل سلمه الله تعالي خواهش كرده بودند چند آيه ان شاء الله تعالي عنوان ميشود و در ذيل هر يك از آنها هر چه خداوند عالم مقدر فرموده باشد در ضمن فصولي چند ذكر ميشود .

پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه از جمله آياتي كه عنوان آن مناسب است آيه شريفه‌ايست كه در اواخر سوره توبه است ميفرمايد ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التورية و الانجيل و القرآن و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم حاصل مضمون شريفش به زبان فارسي آنكه خداوند خريد از مؤمنين جان و مالشان را و در بهاي آن بهشت را داد بايشان مقاتله ميكنند در راه خدا پس ميكشند و كشته ميشوند وعده كرده است خدا بهشت را وعده كردن صدقي ثابتي در تورية و انجيل و قرآن و كيست وفاكننده‌تر بعهد خود از خداوند عالم پس خوشحال و مسرور شويد باين مبايعه و اين ظفر و نجات بزرگي است و هر كس به ديده انصاف در فقرات اين آيه شريفه نگرد علانيه مي‌بيند كه اين حكايت معامله سيدشهداء عليه السلام است كه خداوند عالم بيان فرموده اگر چه شامل احوال ساير مؤمنين هم بحسب ظاهر ميشود زيرا كه هر يك از مؤمنان بر حسب رتبه و درجه خود در ايمان اين مبايعه و معامله را كرده‌اند ولي چنانكه آن بزرگوار صلوات الله و سلامه عليه مبايعه را به انجام رسانيد و مبيعه را بالتمام بسوي مشتري كه خداوند عالم است تسليم كرد و اخذ ثمن را بالكليه كه بهشت است نمود هيچكس ديگر چنين نكرد زيرا كه آن بزرگوار است كه جان و اهل و عيال و اولاد و اصحاب و اموال خود را در راه خدا داده و آن بزرگوار است كه خداوند عالم امر بهشت را باو واگذارده و كليد بهشت را باو داده كه دوستان و محبان خود را شفاعت ميفرمايد و در درجات بهشت منزل ميدهد و آن بزرگوار است كه در ظاهر و باطن با دشمنان خدا مقاتله فرمود پس كشت جمع كثيري از آنها را اما در ظاهر چنانكه شنيده‌اي در روز عاشورا صدهزار از آن اشرار را بنفس نفيس خود بر خاك هلاك انداخت و اما در باطن آن بزرگوار است [ص 4] كه ظلمات كفر را از عالم برانداخت و ابليس و جنود ابليس را مغلوب و منكوب ساخت و لواي دين و ايمان را در عالم برافراشت و آن بزرگوار است كه بعد از مقاتله با دشمنان شربت شهادت را در اين عالم چشيد و جام لبريز بلا را بدون تأمل و اكراه با نهايت خرسندي و شادي نوشيد و آن بزرگوار است كه خداوند عالم حكايت او را و عهد خود را با او در تورية و انجيل و قرآن ذكر فرموده و آن بزرگوار است كه خدا بعهد خود با او وفا ميكند و در قيامت بهشت را بر دوستان او تقسيم ميكند پس يكي از ايشان را داخل بهشت ميكند بجهت اينكه ذكر مصيبت او را كرده و ديگري را بجهت آنكه بر او گريسته و ديگري را بعلت آنكه مال خود را در راه او صرف كرده و ديگري را بواسطه اينكه در مجلس عزاي او نشسته و ديگري را بجهت آنكه در عزاخانه او فرش گسترده و ديگري را بجهت آنكه جاروب كرده و ديگري را بجهت آنكه آب پاشيده و ديگري را بجهت آنكه منبر را ساخته و ديگري را بعلت آنكه چوب منبر را حمل نموده و ديگري را بجهت آنكه درختي را غرس نموده كه از آن چوب منبر مهيا شده و همچنين هر يك از دوستان و محبان آن بزرگوار را بسبب آنچه ذكر شد و هر چه مانند آن است داخل بهشت مينمايد و آن بزرگوار است كه خداوند عالم او را بواسطه اين مبايعه بشارت داده است و آن بزرگوار است كه اين ظفر بزرگ و نجات بزرگ و فوز عظيم تعلق باو دارد زيرا كه بواسطه آن بزرگوار هر يك از مؤمنان بر شياطين و دشمنان دين ظفر يافتند و باين واسطه مخلع بخلعت نجات گرديدند پس چون معلوم شد كه آن بزرگوار اين مبايعه را بطور حقيقت كرده و تمام آيه شريفه در شأن او صادق و وارد است چند فصل عنوان ميشود و در ذيل هر يك بعضي از اسرار و كيفيت اين مبايعه عرض ميشود .

فصل بدانكه خداوند عالم جل شانه ذاتي است يگانه و در ذات مقدس او تركيب راهبر نيست بهيچ وجه من الوجوه پس از اجزائي چند فراهم نيامده و از براي او جزئي و جزئي و حيثي و حيثي و اعتباري و اعتباري نيست و هيچ شباهت بخلق خود ندارد پس آنچه در خلق او يافت ميشود در او ممتنع است و آنچه او دارا است از يگانگي و قدم در خلق او ممتنع است و اما ماسواي ذات پاك او هر چه هست مركب است از دو جهت جهت خودي و جهت رب اما جهت [ص 5] رب نور و خير و كمال است و اما جهت خودي و جهت نفس ظلمت و شر و نقص است و هر يك از بندگان كه در او جهت رب و جهت نور غالب است او صاحب كمال و نعمت و قدرت است و هر يك از ايشان كه در او جهت نفس و جهت ظلمت غلبه دارد او صاحب نقصان و عجز و نقمت است و هر يك از بندگان كه در او اين دو جهت مساوي است و هيچيك بر ديگري غلبه ندارد خير و شر و نور و ظلمت او مساوي است و خداوند عالم خلق خود را از اين دو جهت خلق كرده و مركب فرموده است كه مختار باشند يعني هم بتوانند براه خير روند و عمل نيك از ايشان صادر شود و هم بتوانند براه شر روند و عمل بد از ايشان صادر شود و اگر جهت نور و جهت رب در ايشان نبود جز شر از ايشان چيزي صادر و جز ظلمت از ايشان چيزي ظاهر نميشد و باين واسطه مستحق سخط و عذاب نبودند زيرا كه متمكن از عمل نيك و رفتن بسوي راه خير نبودند و هر گاه جهت ظلمت و جهت نفس در ايشان نبود جز خير و نور از ايشان چيزي صادر و ظاهر نميشد و باين واسطه مستوجب رحمت و نعمت نبودند زيرا كه متمكن از عمل شر و رفتن بسوي راه باطل نبودند و جميع عملهاي نيك از روي اضطرار از ايشان صادر شده بود و لكن الآن كه هر يك از بندگان مخلوق و مركبند از اين دو جهت اگر خيري از ايشان صادر شود مستحق رحمت و نعمتند زيرا كه با وجود قدرت بر شر عمل خير كردند و با وجود قدرت بر رفتن بسوي باطل راه حق را اختيار نمودند و همچنين اگر شري از ايشان صادر شود مستحق لعنت و عذابند زيرا كه با وجود قدرت بر خير عمل بد كردند و با وجود قدرت بر رفتن بسوي راه حق راه باطل را اختيار كردند پس چون خدا خلق را بسبب آنچه ذكر شد و غير آن صاحب دو جهت خلق فرمود راه خير و شر را بايشان نمود و براي ايشان واضح فرمود كه رضاي من در آن است كه جهت خودي و جهت نفس را مغلوب سازيد و بمقتضاي آن عمل نكنيد بلكه بمقتضاي جهت رب عمل نمائيد و جهت نور را در خود غالب سازيد كه اگر چنين كرديد بجوار قرب من فايز ميشويد و صاحب نعمت و كمال و قدرت ميشويد و باين جهت از صفات عجز و نقص و كثرت و تناهي مبرا و معرا ميگرديد و متصف بصفات قدرت و كمال و وحدت ميشويد و باز از براي ايشان واضح ساخت كه هر گاه جهت نفس را در خود غالب و جهت [ص 6] رب را مغلوب كرديد از جوار قرب من مهجور و از نعمت و رحمت و كمال و قدرت محروم و دور خواهيد شد و در دار عجز و نقص و كثرت و عذاب مبتلا و معذب خواهيد شد و باز از براي ايشان واضح كرد كه هر كس ميخواهد جهت رب و جهت نور و كمال در او غلبه كند بايد مال خود را در راه من خرج كند و اهل و عيال و اولاد و جان خود را براي من صرف نمايد پس ندهد مگر براي من و نگيرد مگر براي من و حركت نكند مگر براي من و ساكن نشود مگر براي من و نپوشد مگر براي من و نخورد و نياشامد مگر براي خاطر من و دوست ندارد مگر بجهت من و دشمن ندارد مگر بجهت من كه اگر چنين كرد جهت نور بر او و در او غالب ميشود و چون آن جهت در او غالب شد من خود در او پيدا و هويدا ميشوم و چون در او هويدا شدم كردار او كردار من ميشود و گفتار او گفتار من ميشود و ديدار او ديدار من ميشود و معامله با او معامله با من ميشود چنانكه در حديث قدسي ميفرمايد اين است و جز اين نيست كه بنده نزديك ميشود بمن بواسطه بجا آوردن نوافل تا اينكه او را دوست دارم و چون دوست داشتم او را من خود گوش شنواي او ميشوم و چشم بيناي او ميشوم و دست تواناي او ميشوم و پاي پوياي او ميشوم اگر بخواند مرا اجابت ميكنم او را و اگر ساكت شود من خود ابتدا ميكنم و باو ميدهم تمام شد حديث شريف ، و نيز براي ايشان واضح فرمود كه جهت خودي و جهت ظلمت در كسي غالب ميشود كه ندهد مگر بخواهش نفس و نگيرد مگر بخواهش نفس و حركت نكند مگر براي هوي و ساكن نشود مگر بجهت هوس و دوست ندارد و دشمن ندارد مگر بمتابعت هوي و هوس و شيطان و نفس اماره پس اگر چنين كرد كسي جهت خودي در او و بر او غالب ميشود و چون چنين شد شيطان در او ظاهر ميشود و كردار و رفتار و گفتار و ديدار او كردار و رفتار و گفتار و ديدار شيطان ميشود چنانكه حضرت امير عليه السلام در صفت اينجوره اشخاص ميفرمايد شيطان تخم گذارده است در اندرون ايشان و جوجه كرده است در سينه‌هاي ايشان پس نظر كرده است به چشمهاي ايشان و سخن گفته است بزبانهاي ايشان و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه هر كس گوش بسخن سخنگوئي بدهد اگر سخنگو از جانب خدا سخن ميگويد عبادت خدا را كرده است و اگر سخنگو از جانب شيطان سخن ميگويد عبادت [ص 7] شيطان را كرده است و مقصود آن بزرگوار اين است كه اگر سخنگو بمقتضاي جهت رب و جهت نور سخن ميگويد از جانب خداست و سخن او سخن خداست و اگر بمقتضاي جهت خودي و جهت ظلمت سخن ميگويد از جانب شيطان است و سخن او سخن شيطان است بالجمله پس چون خداوند عالم اين مطالب را واضح فرمود بندگان دو صنف شدند صنفي از ايشان دين را بدنيا فروخته‌اند يعني جهت نفس و جهت خودي را تقويت كردند و جهت نور و جهت رب را مغلوب ساختند و باين واسطه مظهر شيطان شدند و از جميع خيرات و نعمتها محروم گشتند و خداوند عالم هم جهنم را جزاي ايشان قرار داد و ديگر اين صنف از خلق مختلف شدند در تقويت كردن جهت ظلمت پس بعضي كمتر از باقي صنف جهت ظلمت را تقويت كردند و لهذا مأواي ايشان درك اول جهنم شد و بعضي ديگر بيشتر جهت ظلمت را تقويت كردند و مأواي ايشان درك دويم جهنم شد و بعضي بيشتر و مأواي ايشان درك سيوم شد و همچنين تا اينكه بعضي ديگر جهت خودي و ظلمت را از جميع جهات و حيثيات در ظاهر و باطن تقويت كردند و باين جهت بكلي ظاهر شيطان و شيطان ظاهر شدند و اين طايفه مأواي ايشان در جهنم درك هفتم است كه بجميع عذابهاي جهنم معذب ميشوند و عذاب آنها سخت‌تر و زيادتر از عذاب جميع اهل جهنم است و اينها كسانيند كه در ايشان از براي جهت رب و جهت نور بهيچ وجه من الوجوه اثري باقي نمانده و تمام اثر و كل اثر در وجود ايشان از براي جهت خودي و جهت ظلمت است و در مملكت وجود ايشان سلطان و فرمانفرما شيطان است و اما صنفي ديگر از خلق دنيا را بدين فروختند يعني جهت رب و جهت نور را تقويت كردند و جهت نفس و جهت خودي را مغلوب ساختند و باين جهت مظهر خداي رحمن شدند و خداوند هم بهشت و حور العين را جزاي ايشان قرار داد و اين است مبايعه‌اي كه مؤمنان با خداوند عالم كرده‌اند پس خدا از ايشان عهد گرفته است كه از جهت خودي بگذرند و اموال و جانهاي خود را در راه خدا بدهند تا خودنما نباشند و خدانما باشند و با ايشان عهد فرموده كه بعوض اين بهشت را بايشان بدهد و الا خداوند عالم حاجت بمتاعي ندارد كه آن متاع را مانند بندگان خود از كسي بخرد و بآن رفع حاجت خود را بنمايد [ص 8] پس معني خريدن خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را همين است كه مؤمنان آنها را در راه خدا خرج كنند و از خودي بگذرند و جهت نفس را مضمحل و متلاشي نمايند و جهت رب را تقويت كنند تا مظهر خدا شوند و صفات خدا و كمالات او از ايشان آشكار شود و لكن اين صنف از خلق هم كه مؤمنان و اهل عليين باشند مختلف شدند در تقويت جهت رب و مغلوب كردن جهت نفس بعضي كمتر تقويت كردند جهت رب را از باقي صنف و لهذا منزل و مأواي ايشان در ادناي بهشت شد و نعمت ايشان منحصر باكل و شرب و حور و غلمان و اشجار و انهار و امثال اينها شد و بعضي بيشتر جهت رب را تقويت كردند و مأواي ايشان در درجه بالاتر شد و همچنين بواسطه زيادتي تقويت جهت رب درجات هر يك بلندتر شد تا اينكه بعضي از ايشان جهت رب و جهت نور را از جميع جهات و حيثيات در ظاهر و باطن و جميع مقامات تقويت فرمودند و باين جهت مظهر و ظهور و ظاهر خداوند عالم شدند بطوري كه ديدار ايشان ديدار خدا شد و گفتار و كردار ايشان گفتار و كردار خدا شد و ظهور ايشان ظهور خدا شد و جميع معامله با ايشان معامله با خدا شد و اين جماعت كسانيند كه متنعمند به جميع نعمتهاي بهشت و كل بهشت از ايشان است و منزل ايشان در اعلي درجات بهشت است و اعلي درجات بهشت نيست مگر لقاء خداوند عالم و انوار و مقامات توحيد و تفريد چنانكه امام عليه السلام فرمود اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل الله بلقاء الله يعني هر گاه متنعم شوند اهل جنت بجنت متنعم ميشوند اهل الله بملاقات خدا و باز روايت شده كه فرمودند الجنة اسفلها اكل و شرب و اعلاها علم بهشت اسفلش اكل و شرب است و اعلاي آن علم است پس هر كس كه جهت خودي را بكلي مغلوب ساخت و جهت رب را بكلي تقويت كرد جايگاه او البته در اعلي درجات بهشت است و نعمت او لقاء خدا و متصف شدن بصفات خداست و تلذذ او بعلم است يعني علم حقيقي بتوحيد و آن علمي است كه هر كس داراي آن باشد داراي جميع علوم و داراي علم اولين و آخرين خواهد بود و اين طايفه كه در اعلي درجات بهشت منزل دارند و جميع نعمتها و جميع بهشت از ايشان است و صاحب علم توحيد و علم تفريدند بطور حقيقت محمد و آل‌محمدند عليهم السلام كه جهت [ص 9] خودي در ايشان بكلي تمام شده و مغلوب گشته و جهت خدائي در ايشان غلبه كرده بنحوي كه جميع آنچه تعلق بايشان دارد تعلق بخدا دارد و آنچه تعلق بخدا دارد تعلق بايشان دارد و اگر خود ايشان فرمايش نفرموده بودند كه در ما جهت خودي بوده و مغلوب شده هراينه كسي را شعور آن نبود كه جهت خودي از براي ايشان اثبات كند بلكه همه مردم اعتقاد ميكردند كه ايشان خدايند از بس از ايشان صفات خدائي ظاهر بود و لكن چون خود ايشان فرمودند و از آن طرف هم در دنيا عمدا خود را مقهور و مظلوم ساختند و ملك الموت را بخانه خود اذن دادند معلوم شد كه در ايشان جهت خودي بوده و شاهد اين معني فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه روزي فرمودند از براي هر كسي شيطاني هست كسي جسارت كرد و عرض كرد يا رسول الله از براي شما هم شيطاني هست فرمودند بلي و لكن اسلام آورده است پس مقصود از شيطان همين جهت خودي است كه در آن بزرگوار مضمحل و متلاشي شده و از براي آن اثري باقي نمانده بالجمله پس كسي كه بر حسب رضاي خدا و علي ماينبغي جهت نفس را مغلوب و جهت رب را غالب كرده همان چهارده نفس مقدسند كه معصوم و مطهر بودند از آلايش خودي و خدانما و مظهر خدا و ظاهر خدا بودند در ميان خلق و هر يك از ايشان بلباسي در دنيا ظاهر شدند و خود را مضمحل و فاني در جنب خداوند عالم نمودند و تو ميداني كه لباس خضوع و خشوع بيشتر و بهتر انسان را مضمحل و متلاشي ميكند در جنب خداوند عالم و باز علانيه مي‌بيني و بطور بداهت ميداني كه در ميان آن چهارده نفس مقدس صلوات الله عليهم اجمعين چنانكه حضرت سيدشهداء صلوات الله و سلامه عليه به لباس خضوع و خشوع در دنيا ظاهر شد هيچيك ظاهر نشدند زيرا كه بواسطه خضوع و خشوع آن بزرگوار جميع خاضع‌شوندگان اولين و آخرين خضوع كردند و از اين جهت است كه اسم آن بزرگوار نزد هر مؤمن و مؤمنه‌اي كه ذكر ميشود او خاضع و گريان ميشود چنانكه خود آن بزرگوار فرمود ذكر نميشوم من در نزد هيچ مؤمن و مؤمنه‌اي مگر اينكه گريه ميكند و اشك او جاري ميشود در مصيبت من پس اين گريه و حزن مؤمنان نيست مگر از اثر خشوع آن بزرگوار كه در جميع دلها اثر كرده و عالم را پر كرده و كسي گمان نكند كه پس از اين قرار [ص 10] حضرت سيدشهداء عليه السلام اشرف است از حضرت پيغمبر و حضرت امير و حضرت امام حسن صلوات الله عليهم بجهت اينكه آن بزرگوار بواسطه خضوع و خشوع بيشتر و بهتر جهت خودي را تمام كرد و جهت رب را غالب كرد بلكه جد و پدر و برادر آن بزرگوار از آن بزرگوار اشرفند چنانكه خودشان فرمايش فرمودند و اينكه آن بزرگوار در دنيا بلباس خضوع و خشوع ظاهر شد و باقي آن چهارده نفس مقدس ظاهر نشدند به اين لباس علتهاي بسيار و جهت‌هاي بيشمار دارد اما ائمه طاهرين كه از نسل آن بزرگوارند عليهم السلام از جهت آنكه رتبه ايشان بر حسب فرمايش خود ايشان از رتبه آن بزرگوار پست‌تر و پائين‌تر است باين لباس ظاهر نشدند و اما جد بزرگوار و پدر و برادر عالي‌مقدارش عليهم السلام كه باين لباس ظاهر نشدند به علتهائي چند است يكي آنكه آن سه بزرگوار روحي لهم الفداء لسان ترجمه خدا بودند در عهد گرفتن و خريدن جان و مال زيرا كه خداوند عالم با ذات مقدس خود معقول نيست كه عهد بگيرد و معامله‌اي با خلق كند بلكه آن بزرگواران را لسان ترجمه خود قرار داد و با زبان معجز بيان ايشان با حضرت سيدشهداء عليه السلام سخن گفت پس آن سه بزرگوار از جانب خدا عهدگيرنده و خرنده جان و مال سيدشهداء عليه السلام بودند شايسته نبود كه خودشان باين لباس ظاهر شوند و يكي ديگر آنكه اين چهارده نفس مقدس از يك نور و از يك طينتند چنانكه در زيارت ميخواني اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة يعني شهادت ميدهم من كه ارواح شما و نور شما و طينت شما يكي است و چنانكه خود ايشان فرمودند اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و كلنا محمد يعني اول ما محمد است و وسط ما محمد است و آخر ما محمد است و كل ما محمديم صلوات الله عليهم اجمعين پس چون همه ايشان نور واحدند هر يك كه بلباسي ظاهر شوند همه ايشان بآن لباس ظاهر شده‌اند و هر يك از ايشان كه داراي مقامي باشند همه ايشان داراي آن مقام شده‌اند پس سيدشهداء كه شهيد شد همه ايشان شهيد شدند و سيدشهداء عليه السلام كه خضوع و خشوع كرد و خود را در جنب خداوند عالم بكلي فاني و مضمحل ساخت همه ايشان خضوع و خشوع كردند و خود را در جنب خدا فاني و مضمحل ساختند پس خود ايشان از جانب خدا [ص 11] عهدگيرنده و خرنده جان و مال بودند و خود ايشان فروشنده جان و مال بخداوند عالم بودند چنانكه خود ايشان در آخرالزمان در هنگام نفخ صور مناديند و خود ايشان جواب‌دهنده چنانكه فرمودند منا المنادي و منا المجيب يعني از ماست نداكننده و از ماست جواب‌دهنده پس يكي از ايشان بلباس مصطفوي ظاهر شد و يكي بلباس مرتضوي هويدا شد و يكي ديگر بلباس اجتباء پيدا و هويدا شد و يكي بلباس شهادت و خضوع ظاهر شد و همه نور واحدند و از يك طينتند و از اين جهت است كه در هر وقتي يكي از ايشان سلطان ميشود و بعضي ديگر از ايشان سردار لشكر و وزير ميشوند چنانكه در ايام رجعت حضرت سيدشهداء سلطان است و سلطنت ميكند و حضرت امير عليه السلام سرداري لشكر او را ميكند و چنانكه در جنگ روحاء حضرت امير عليه السلام سلطان و پادشاه لشكر است و حضرت سيدشهدا عليه السلام تابع اوست و چنانكه در اواخر رجعت حضرت پيغمبر و سيد اكبر صلي الله عليه و آله سلطان كل است و باقي ائمه عليهم السلام وزراء و حكام اويند پس از آنچه عرض شد معلوم شد كه آن بزرگواران نور واحدند و هر يك بهر لباس كه بخواهند ظاهر ميشوند و باقي ديگر در آن لباس تابع او ميشوند و هر يك كه داراي مقام و كمالي باشند همه داراي آن مقام و كمالند پس بسبب آنچه عرض شد و بعضي جهتهاي ديگر كه ان شاء الله تعالي عرض خواهد شد حضرت سيدشهداء عليه السلام در عالم بلباس خضوع و خشوع ظاهر شد و باين جهت بكلي جهت خودي و جهت نفس را نيست و نابود كرد و جهت رب را تقويت فرمود بنحوي كه خود او جلوه و ظهور اعظم پروردگار گرديد و شناختن او شناختن خدا شد و دوستي او دوستي خدا شد و دشمني با او دشمني با خدا شد و زيارت او زيارت خدا شد مجمل آنكه ذات و صفات و اهل و عيال و مال او كلا طرا منسوب بخدا شد و خداوند عالم هم قرار داد كه هر كس ميخواهد متوسل بمن شود بايد متوسل باو شود و هر كس ميخواهد بسلام من آيد بايد بسلام او رود و از اين جهت در اغلب اوقاتي كه تقرب بخداوند ميجويند بندگان و در آن اوقات ظهور نور و امر خداست زيارت آن بزرگوار مستحب است مثل آنكه در شبهاي ماه مبارك رمضان و شبهاي احياء زيارت آن بزرگوار مستحب است و در نيمه شعبان و بسياري از [ص 12] روزها و شبهاي آن زيارت آن بزرگوار مستحب است و در نيمه رجب و بسياري از روزها و شبهاي آن زيارت آن بزرگوار مستحب است و روز عرفه و ترويه و روز عيد غدير زيارت آن بزرگوار مستحب است و در روز نوروز زيارت آن بزرگوار مستحب است و همچنين در بسياري از ايام ديگر زيارت و سلام آن بزرگوار مستحب است و اين نيست مگر بجهت اينكه خداوند عالم در او و باو پيداست و او را رخساره تابان خود قرار داده و او را آيت و علامت توحيد و تفريد خود قرار داده و با او چنين نكرده مگر بجهت آنكه آن بزرگوار بكلي خود را در جنب عظمت او مضمحل و فاني كرد پس چون آن بزرگوار آنچه داشت از كلي و جزئي در ظاهر و باطن همه را در راه خدا صرف نمود خداوند هم سلطنت و عظمت و نور خود را باو انعام فرمود و اگر ميخواهي درست تصور كني كه آن بزرگوار چگونه هر چه داشت در راه خدا صرف نمود بديده انصاف نظر كن كه آن بزرگوار مال خود را كلا در راه خدا داد بطوري كه خيمه‌هاي محترم او را آتش زدند و هر چه در آنها بود غارت كردند و لباس خواهران و دختران او را غارت كردند حتي اينكه خلخال از پاي ايشان و گوشواره از گوش ايشان ربودند و مقنعه از سر ايشان كشيدند و عمامه از سر مقدس خود آن بزرگوار غارت كردند و لباسهاي تن مقدسش را بكلي بغارت بردند بطوري كه بدن مباركش را سه شبانه‌روز در برابر آفتاب گرم كربلا برهنه انداختند و باز نظر كن كه آن بزرگوار اصحاب با وفاي خود را چگونه در راه خدا داد كه جميع آنها را يك يك بميدان دشمنان فرستاد و جميع آنها شربت شهادت را چشيدند و بعد از وارد آمدن زخمهاي بسيار بر ايشان جان بجان آفرين تسليم نمودند و باز نظر كن كه آن بزرگوار برادران كرام و فرزندان والامقام خود را در راه خدا داد كه همه را در محضر شريفش گرگان كوفه و شام با شمشيرها و نيزه‌ها و تيرهاي خود پاره پاره كردند پدر و مادرم بفداي او باد كه آن جان جهان و آن جهان جان باينها اكتفا نكرد و در مضمحل كردن متعلقات خود و جان عزيز شريف خود را هدف تير بلا ساخت و خود را در لجه درياي جنگ با دشمنان خدا انداخت تا اينكه زخمهاي بي‌شمار و جراحتهاي بسيار بر بدن مقدسش وارد آمد موافق بعضي از روايات زخمهاي تن مباركش شصت و سه زخم بود و موافق بعضي از روايات از هفتاد [ص 13] زخم زيادتر بود و موافق بعضي از روايات زخمهاي بدن شريفش از سيصد و بيست متجاوز بود و با وجود اينهمه زخم از دشمنان انديشه نداشت و آن فرزند ارجمند اسدالله الغالب علي بن ابيطالب با دشمنان با وجود اينهمه زخم محاربه ميكرد تا آنكه جد بزرگوار و پدر و برادر و مادر عالي مقدارش عليهم السلام بر او ظاهر شدند و باو اشاره كردند كه بيا بسوي ما تا كي بر تو شمشير و تير بزنند پس چون آن بزرگوار جمال جهان‌آراي ايشان را ديد محو جمال ايشان شد و از خانه زين بر هيأت سجده بر زمين كربلا قرار گرفت و باين هم اكتفا نكرد در مضمحل كردن خود در جنب عظمت خداوند عالم و خواست كه خود را با خاك يكسان كند پس تن در داد و راضي شد باينكه با وجود اينهمه جراحات و صدمات او را پايمال سم ستوران كنند و اسب بر بدن مقدسش بتازند و آن اشقياي بيحيا هم از خدا شرم نكردند و چنين كردند آه آه نميدانم اين چه ظلم و ستم بود كه اهل كوفه و شام نسبت به حبيب خدا و يگانه جهان و نور ديده عالم و عالميان كردند سم اسب و نعل اسب كجا و گوشت و استخوان كجا چه گوشت و چه استخوان گوشت و استخواني كه از گوشت و استخوان اشرف كاينات صلي الله عليه و آله روئيده بود و گوشت و استخواني كه از گوشت و استخوان امير مؤمنان عليه السلام روئيده بود و گوشت و استخواني كه از گوشت و استخوان صديقه كبري فاطمه زهرا صلوات الله عليها پرورش يافته بود و چون آن گوشت و پوست چنين بود بعد از اينكه با خاك كربلا ممزوج شد بوي مشك از آن و در آن ظاهر شد و شفا از هر دردي گشت و امان از هر خوفي شد پس پايمال نكردند مگر بدن رسول خدا را صلي الله عليه و آله و لگدكوب نكردند مگر گوشت و پوست و استخوان سيد اوصيا را صلوات الله عليه و آله و اسبهاي خود را ندوانيدند مگر بر سينه و قلب صديقه كبري صلوات الله عليها چنانكه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در اين مقام ميفرمايد :

افديه اذ خبطته الخيل راكضة حتي غدا جسمه بالركض مطحونا

عقرت كيف خبطت قلب فاطمة و حيدر و حشا خير النبيينا

حاصل مضمون اينكه ميفرمايد فداي حضرت سيدشهداء عليه السلام شوم وقتيكه اسبها او را پايمال كردند تا اينكه بدن مقدسش در زير دست و پاي آن [ص 14] اسبها خرد خرد شد بعد خطاب باسب ميفرمايد و ميفرمايد اي اسب پي شوي اي اسب چگونه لگد زدي بر دل فاطمه و حيدر كرار و بر دل بهترين پيغمبران پس آنچه كردند اهل كوفه و شام نسبت برسول خدا و امير مؤمنان و ساير ائمه اطهار عليهم السلام كردند بلكه عرض ميكنم كه آنچه كردند نسبت به خدا كردند چنانكه شاعر ميگويد و خوب ميگويد :

خداگو بسوي خدا تاختند خداوند كشتند و نشناختند

بالجمله از آنچه در اين فصل ذكر شد معلوم شد كه حضرت سيدشهداء صلوات الله و سلامه عليه جان و مال خود را بخدا فروخت و همه را در راه خدا داد تا اينكه خود را بكلي در جنب خدا مضمحل و متلاشي سازد و باين واسطه بخدا و بنور خدا متصل شود و بمقامات عاليه و درجات رفيعه كه عقول خلايق از درك آنها عاجز است برسد .

فصل بدانكه خداوند عالم چون خلق را در عالم ذر خلق فرمود در ميان ايشان با زبان خود فرمود الست بربكم و محمد نبيكم و علي و احدعشر من ولده و فاطمة الصديقة اولياؤكم الستم توالون اوليائي و تعادون اعدائي يعني آيا من خداي شما نيستم و محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر شما نيست و علي بن ابيطالب و يازده فرزند او و فاطمه صديقه عليهم السلام اولياء شما نيستند آيا دوست نمي‌داريد شما دوستان مرا و دشمن نمي‌داريد دشمنان مرا پس چون خداوند عالم در روز الست و در عالم ذر اين ندا را بطوري فرمود كه همه اهل عالم ذر شنيدند بعضي از ايشان بلي گفتند و تصديق خدا را كردند و اقرار بالوهيت او و نبوت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ولايت ائمه طاهرين و حضرت فاطمه سلام الله عليهم اجمعين كردند و اعتراف كردند به دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان خدا و بعضي از ايشان نعم گفتند و باين واسطه انكار كردند الوهيت خدا و نبوت پيغمبر و ولايت ائمه هدي و حضرت فاطمه عليهم السلام و دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان خدا را و اين طايفه كه نعم گفتند و انكار كردند بعضي از ايشان در انكار كردن و نعم گفتن سبقت گرفتند و زودتر و پيش‌تر از همه كس نعم گفتند و انكار كردند و باين واسطه شقي‌ترين و بدترين خلق شدند و از رحمت پروردگار دورتر از همه كس شدند و [ص 15] آن طايفه هم كه بلي گفتند و تصديق خدا را كردند باز بعضي از ايشان سبقت بر ساير خلق گرفتند و زودتر و پيش‌تر از همه كس بلي گفتند و تصديق خدا را كردند و بعضي از ايشان دورتر اما كساني كه سبقت گرفتند در بلي گفتن بهتر از همه خلق شدند و نزديكتر و مقرب‌تر از جميع بندگان بخداوند عالم شدند چنانكه درباره ايشان در قرآن ميفرمايد السابقون السابقون اولئك المقربون پس چون ايشان در تصديق خدا پيشي گرفتند بر همه خلق خداوند هم ايشان را گرامي داشت و در ايشان و از ايشان جلوه‌گر شد و نور و كمال و جمال خود را در ايشان قرار داد و باين واسطه از رخساره‌هاي تابان ايشان نوري درخشان در عرصه عالم ذر تابيد و آن عرصه را روشن و منور ساخت بطوري كه همه اهل آن عالم جمال و كمال و عظمت و جلالت آن بزرگواران را مشاهده كردند پس چون اين نور و بها و كبريا از ايشان ظاهر شد آن منافقان و كفاري كه سبقت در انكار گرفته بودند آتش حقد و حسد در كانون سينه پركينه ايشان بجوش آمد و در رطوبتهاي وجود ايشان كه همه آنها مايه جهالت و ضلالت و موجب ميل و ركون بسوي باطل بود عمل كرد و لهذا بخاري چند ظلماني از اندرون ايشان ظاهر شد و بعد از تراكم و پيوستن به يكديگر مانند ابر سياهي مابين آفتاب رخساره‌هاي تابان مقربان درگاه خدا و اهل عالم ذر حايل شد و باين واسطه بكلي عرصه عالم ذر تيره و تار شد مانند هنگامي كه در اين دنيا شب ظلماني بر سر دست ميآيد و آفتاب جهان‌تاب پنهان ميشود پس بهمين طور در آن عالم ظلمات كفر آن كفار آن عرصه را فرا گرفت و حق پنهان و باطل آشكار شد و از آنجا كه حكمت كامله خداوند عالم اقتضاي آن ميكرد كه باطل هم در ملك او جولان خود را بزند و باين واسطه خلق را امتحان و آزمايش كند و بمقتضاي اينكه :

امير قافله را هم تغافلي شرط است كه بي‌نصيب نمانند قاطعان طريق

مشيت او قرار نگرفت كه اين ظلمت و كفر را بقهر و غلبه يكدفعه تمام كند بلكه خواست كه بآنها في الجمله مهلتي بدهد تا بندگان بواسطه ايشان آزمايش شوند و خود آن كفار هم هر چه در باطن ايشان است از كفر و نفاق و شقاق بكلي ظاهر شود تا عذاب ايشان شديد و گناه ايشان زياد شود چنانكه ميفرمايد و لايحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا [ص 16] اثما و لهم عذاب مهين يعني گمان نكنند كافران كه ايشان را كه مهلت داده‌ايم بهتر است براي ايشان اينست و جز اين نيست كه مهلت داده‌ايم ايشان را تا گناه ايشان زياد شود و از براي ايشان است عذاب خواركننده پس چون خدا نخواست كه اين ظلمات را يكدفعه بقهر و غلبه تمام كند در ميان كساني كه بلي گفته بودند ندا فرمود كه در ميان شما كيست كه اين ظلمات كفر را به طور مظلوميت و مقهوريت از عالم خرده خرده براندازد و تمام كند و حق و دين حق را آشكار سازد هيچكس از خلق اقدام باين معني نكرد مگر حضرت سيدشهداء عليه السلام كه آن بزرگوار قدم پيش نهاد و عرض كرد خداوندا من اين ظلمات را بطور مظلوميت و مقهوريت تمام كرده دين تو را عيان ميسازم خداوند عالم فرمود اي حسين اين امر بانجام نميرسد مگر اينكه اموال تو يكجا بتاراج رود و اصحاب و ياران و برادران و فرزندان تو كشته شوند و اهل و عيال و خواهران و دختران تو باسيري روند و خود تو كشته شوي و سر مباركت از قفا جدا شود و اسب بر بدن مباركت تاخته شود آن بزرگوار عرض كرد خداوندا همه اينها را بر خود ميگذارم تا دين تو عيان شود و باطل از عالم نهان گردد پس چون آن بزرگوار اين امر را قبول نمود خداوند امر فرمود تا بر لوحي نوشته شد كه ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يعني خدا خريد از مؤمنين جانها و اموال ايشان را و بهشت را بايشان داد پس بامر خدا آن لوح را بردند خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله تا بمهر مبارك مزين فرمايد آن بزرگوار چون آن لوح را ملاحظه فرمود گريست گريستن شديدي ولي چون رضاي خدا در اين معامله بود لوح را مزين فرمود بعد از آن بردند خدمت حضرت امير عليه السلام آن بزرگوار هم گريست و بعد از گريستن چون رضاي خدا در اين بود و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مهر فرموده بود او هم مزين فرمود بعد از آن آنرا بخدمت حضرت امام حسن عليه السلام بردند آن بزرگوار هم بعد از گريستن چون جد بزرگوار و پدر عالي‌مقدارش مزين فرموده بودند و رضاي خدا در آن بود مزين فرمود بعد از آن بامر خداوند عالم آن لوح را بخدمت صديقه كبري حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بردند آن بزرگوار بعد از ملاحظه آن صيحه‌اي زد و بيهوش شد چون بهوش آمد از جهت آنكه [ص 17] رضاي خدا در اين بود و پدر و شوهر و فرزندش مهر كرده بودند او هم راضي شد و رضا بقضاي خدا داد و تمكين اين معامله را نمود و سبب اينكه در آن عرصه هيچكس قدم پيش ننهاد و تن باين معامله درنداد آن بود كه هر كس رتبه و درجه او از حضرت سيدشهداء عليه السلام پس‌تر و پائين‌تر بود تاب تحمل اين امر جسيم و طاقت كشيدن بار اين محنت عظيم را نداشت و لهذا كسي از ايشان قدم جرأت پيش نگذاشت و اما جد و پدر و برادر آن بزرگوار كه از آن بزرگوار اشرف بودند باين امر اقدام نفرمودند بسبب آنچه در فصل پيش ذكر شد و بجهت اينكه حكمت اقتضا چنين ميكرد كه آن كسي كه بظلم و جور و ستم كشته ميشود بجهت برپا كردن دين خدا بايد شرافتش در نسب طوري باشد كه در ميان عالميان مشهور و معروف باشد بنحوي كه در ميان عالم و عالميان هيچكس بآن شرافت در نسب نباشد تا اينكه ظلم‌كنندگان بر او و كشندگان او بواسطه كشتن او يكسر رسوا شوند و كفر ايشان بر اهل عالم ظاهر و هويدا شود و بيديني و بطلان آنها كالشمس في رابعة النهار نمايان گردد و چنين نسبي حضرت سيدشهداء عليه السلام داشت و بس و هيچكس ديگر چنين نسبي نداشت حتي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير و حضرت امام حسن عليهما السلام هم چنين نسبي نداشتند زيرا كه آن بزرگوار جدي داشت مانند پيغمبر صلي الله عليه و آله و پدري داشت مانند حضرت امير عليه السلام و برادري داشت مانند حضرت امام حسن عليه السلام و مادري داشت مانند حضرت فاطمه عليها السلام و حضرت پيغمبر و حضرت امير صلوات الله عليهما و آلهما چنين جد و پدر و برادر و مادري نداشتند بالبداهه و اما حضرت امام حسن عليه السلام اگر چه در جد و پدر و مادر با آن بزرگوار مشاركت داشت ولي حضرت سيدشهداء عليه السلام بعضي چيزها در نسب داشت كه آن بزرگوار نداشت يكي آنكه حضرت سيدشهداء عليه السلام برادري داشت مثل امام حسن عليه السلام و حضرت امام حسن عليه السلام چنين برادري نداشت بجهت اينكه خود آن بزرگوار از حضرت امام حسين عليه السلام اشرف بود و يكي ديگر آنكه حضرت امام حسين عليه السلام پدر باقي ائمه عليهم السلام بودند و همه ايشان فرزندان او بودند و حضرت امام حسن [ص 18] عليه السلام چنين نبودند و يكي ديگر آنكه حضرت سيدشهداء عليه السلام فرزندي داشت مانند حضرت علي‌اكبر و حضرت امام حسن عليه السلام چنين فرزندي نداشت اگر چه شاهزاده قاسم روحي له الفداء فرزند ارجمند حضرت امام حسن عليه السلام و از جمله شهداست و بزرگ و صاحب مقام و رتبه است ولي رتبه و درجه حضرت علي‌اكبر از رتبه و درجه جميع شهداي كربلا بالاتر و بلندتر بود و شاهد اين معني آنكه در روز عاشورا حضرت سيدشهداء عليه السلام همه وقت بشاش و خرم و خندان بودند مگر وقتي كه حضرت علي‌اكبر روانه ميدان شد كه در آن وقت حضرت چشم مباركش از اشك تر شد و روي را بآسمان كرد و عرض كرد اللهم اشهد علي هؤلاء القوم فقد برز اليهم اشبه الخلق خلقا و خلقا و منطقا برسول الله صلي الله عليه و آله يعني خداوندا گواه باش بر اين قوم كه بيرون رفت بسوي ايشان شبيه‌ترين خلق از حيثيت خلقت و خلق و گفتار برسول خدا صلي الله عليه و آله و اين مقام خطيري است كه آن بزرگوار از براي فرزند ارجمند خود اثبات كرد زيرا كه او را شبيه‌ترين خلق به رسول خدا صلي الله عليه و آله قرار داد و خداوند عالم در قرآن درباره پيغمبر خود ميفرمايد انك لعلي خلق عظيم يعني اي پيغمبر تو بر خلق بزرگي هستي و نقل كرده‌اند كه مردم هر وقت مشتاق ملاقات پيغمبر صلي الله عليه و آله ميشدند نظر برخساره مبارك حضرت علي‌اكبر مينمودند بواسطه آنكه شباهت بسيار به پيغمبر صلي الله عليه و آله داشت و شاهد ديگر بر بلندي و علو مقام آن بزرگوار آنكه حضرت سيدشهداء عليه السلام آنگونه اظهار التفات كه درباره او فرمود در روز عاشورا درباره هيچيك از شهداء نفرمود زيرا كه بعد از اينكه از پدر بزرگوار رخصت جنگ حاصل نمود و عرصه هيجا را بآفتاب جهانتاب رخساره مبارك خود منور و روشن فرمود زبان به رجزخواني گشود و فرمود :

انا علي بن حسين بن علي نحن و بيت الله اولي بالنبي

اما ترون كيف احمي عن ابي ،

اينرا بخواند و بر آن اشرار نابكار حمله فرمود و با تيغ آتشبار آن سلاله حيدر كرار ده نفر از آن كفار را بر خاك هلاك انداخت بسوي پدر عالي‌مقدار خود [ص 19] مراجعت نمود و عرض كرد اي پدر تشنگي مرا كشت و سنگيني اسلحه مرا آزار ميكند آيا بشربت آبي راه توان يافت ؟ موافق بعضي از روايات آن بزرگوار از روي مهرباني و مرحمت انگشتر مبارك خود را در دهان او گذارد تا تشنگي او فرو نشست و موافق بعضي روايات زبان او را در دهان گذاشت و نميدانم كدام مرحمت و التفات از اين بهتر و بالاتر است پس باو فرمود صبر كن اي فرزند و با دشمنان خدا جنگ كن كه بهمين زودي از دست جدت ساقي كوثر سيراب خواهي شد پس آن بزرگوار ديگر باره بميدان مراجعت فرمود و چهل و چهار مرد ديگر را هلاك كرد و بعد از آن از خانه زين بر زمين قرار گرفت و روي را بجانب حضرت سيدشهداء عليه السلام كرد و عرض كرد سلام بر تو باد اي پدر و همين سلام كردن او هم شاهدي است بر كمال علم و عقل و ادب و بزرگي او و دليلي است ظاهر بر فرط محبت او بپدر عالي‌مقدار خود زيرا كه معني سلام او اين بود كه جان تو بسلامت باشد و وجود مبارك تو از جميع صدمات و بليات محفوظ باشد پس چون حضرت صداي فرزند دلبند خود را شنيدند بر بالين او تشريف آوردند و فرمودند قتل الله قوما قتلوك ما اجرأهم علي الرحمن و علي انتهاك حرمة الرسول يعني بكشد خدا قومي را كه تو را كشتند چگونه جرأت كردند بر خدا و بر تمام كردن حرمت پيغمبر صلي الله عليه و آله و بعد از آن فرمودند يا بني علي الدنيا بعدك العفا يعني اي پسرك من بعد از تو خاك بر سر دنيا باد بالجمله از آنچه عرض شد معلوم شد كه حضرت علي‌اكبر از همه شهداء برتر و بالاتر بود و از اين جهت حضرت باو مرحمت و التفات فرمود و چشم مباركش براي او تر شد نه براي آنكه فرزند آن بزرگوار بود و او را در راه خدا داده بود و نيز معلوم شد كه حضرت سيدشهداء عليه السلام نسب شريفش از همه كس بهتر و شريف‌تر بود و لهذا شهادت را قبول كرد و با خدا عهد نمود كه بطور مظلوميت و مقهوريت ظلمات كفر را از عالم براندازد و حق و دين حق را آشكار سازد و چون اين مطالب را دانستي خواهي دانست كه آن بزرگوار صلوات الله عليه چون شهادت را در عالم ذر قبول كرده بود خود او اين مطلب را ميدانست و در دنيا منتظر رسيدن وقت و وقوع آن بود و نه اين بود كه از اين اوضاع خبر نداشت و بجانب عراق تشريف‌فرما شد كه خلافت و [ص 20] سلطنت كند و آنجا اسباب فراهم نيامد و بطور اضطرار و ناگهاني شهيد شد بلكه خود او عاقبت امر را مي‌دانست و جد و پدر و برادر و مادر او عليهم السلام ميدانستند و خداوند عالم هم بهر يك از پيغمبران گذشته اين حكايت را نقل فرمود و ايشان را مطلع كرد و بعضي از ايشان بر آن بزرگوار قبل از وقوع اين واقعه جان‌سوز در دنيا گريستند و بر كشندگان آن حضرت لعنت كردند چنانكه روايت شده كه حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام چون بزمين هبوط كرد حوا را گم كرد در طلب او اطراف زمين را طواف ميكرد تا اينكه رسيد بزمين كربلا و بدون سبب آنجا سينه او تنگ شد و غم و اندوه او را فرا گرفت و در آن مكاني كه حسين عليه السلام شهيد شد لغزيد و از پاي مباركش خون جاري گرديد پس سر خود را بسوي آسمان بلند كرد و عرض كرد خداوندا آيا گناه تازه‌اي از من سرزد كه مرا بواسطه آن معاقب ساختي همه زمين را طواف كردم و نرسيد بمن بدي مانند آنچه در اين زمين بمن رسيد پس خدا وحي فرمود باو كه اي آدم از تو گناه تازه‌اي سرنزده و لكن كشته ميشود در اين زمين فرزند تو حسين از روي ظلم پس جاري شد خون تو بجهت موافقت خون او پس آدم عرض كرد اي پروردگار آيا حسين پيغمبر است فرمود پيغمبر نيست و لكن سبط پيغمبر و فرزند محمد است صلي الله عليه و آله پس آدم پرسيد كيست كشنده او فرمود كشنده او يزيد است كه لعين اهل آسمانها و زمين است پس حضرت آدم بجبرئيل فرمود چه كنم جبرئيل عرض كرد اي آدم لعنت كن كشنده او را پس آدم چهار دفعه لعنت كرد يزيد را و چهار گام برداشت رسيد بعرفات و حوا را آنجا يافت و باز روايت شده است كه حضرت نوح علي نبينا و آله و عليه السلام چون بر كشتي سوار شد همه جاي دنيا را طواف كرد پس چون بزمين كربلا رسيد كشتي او بزمين خورد و ترسيد كه غرق شود پس خواند پروردگار خود را و عرض كرد خداوندا طواف كردم جميع دنيا را و بمن نرسيد فزعي مثل آنچه در اين زمين بمن رسيد پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد اي نوح در اين موضع كشته ميشود حسين عليه السلام سبط خاتم انبياء صلي الله عليه و آله و فرزند خاتم اوصياء نوح پرسيد كه كشنده او كيست اي جبرئيل عرض كرد كه كشنده او لعين اهل آسمانهاي هفتگانه و زمينهاي هفتگانه است پس نوح لعنت [ص 21] كرد او را چهار مرتبه و كشتي او جاري شد تا رسيد بكوه جودي و بر روي آن قرار گرفت و روايت شده است كه حضرت ابراهيم عليه السلام بر اسب خود سوار بود و بر زمين كربلا گذشت اسب آن بزرگوار لغزيد و آن حضرت از اسب درغلتيد و سر مباركش شكست و خون از آن جاري شد پس آن بزرگوار شروع در استغفار فرمود و عرض كرد خداوندا چه گناه تازه از من سرزد پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد اي ابراهيم از تو گناه تازه سرنزده و لكن اين محل كشته شدن سبط خاتم انبياء و فرزند خاتم اوصياء است خون تو ريخته شد بجهت موافقت خون او پرسيد از جبرئيل كه كشنده آن بزرگوار كيست عرض كرد لعين اهل آسمانها و زمينها و قلم جاري شد بر لوح بلعن بر قاتل آن بزرگوار بدون اذن پروردگار خود پس وحي كرد خداي تعالي بقلم كه تو مستحق مدح و ثنا شدي بواسطه اين لعن پس ابراهيم عليه السلام دستهاي خود را بلند كرد و يزيد را لعن كرد لعن بسياري و اسب آن بزرگوار بزبان فصيح آمين گفت پس ابراهيم به اسب خود فرمود تو چه فهميدي كه بر دعاي من آمين گفتي عرض كرد اي ابراهيم من افتخار ميكردم بواسطه سوار شدن تو بر من چون لغزيدم و تو از پشت من درافتادي خجلت و شرمندگي من بزرگ شد و سبب اين يزيد لعنه الله بود و روايت شده است كه اسماعيل عليه السلام گوسفندانش در حوالي شط فرات چرا ميكردند شبان آن بزرگوار باو خبر داد كه اين گوسفندان از فلان روز تا بحال از اين مشرعه آب نخورده و نميخورند حضرت اسماعيل از پروردگار خود از سبب اين سؤال كرد پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد اي اسماعيل از گوسفندان خود سؤال كن كه آنها از سبب اين جواب ميدهند پس از آنها سؤال فرمود كه چرا از اين آب نمي‌آشاميد بزبان فصيح عرض كردند كه بما رسيده است كه فرزند تو حسين عليه السلام سبط محمد صلي الله عليه و آله كشته ميشود اينجا تشنه از اين جهت ما آب نمي‌آشاميم پس از آن گوسفندان سؤال فرمود كه قاتل آن بزرگوار كيست عرض كردند ميكشد او را لعين اهل آسمان و زمينها و لعين همه خلايق پس حضرت اسماعيل عليه السلام عرض كرد خداوندا لعنت كن كشنده حسين عليه السلام را و روايت شده است كه حضرت موسي عليه السلام روزي با يوشع بن نون سير ميكردند چون بزمين كربلا رسيدند نعل [ص 22] حضرت موسي شكافت و خاري بر پاي او نشست و خون او جاري شد عرض كرد خداوندا گناه تازه‌اي از من سرزد وحي شد بسوي او كه اينجا كشته ميشود حسين عليه السلام و اينجا ريخته ميشود خون او پس خون تو جاري شد براي موافقت خون او عرض كرد پروردگارا حسين عليه السلام كيست فرمود سبط محمد مصطفي و فرزند علي مرتضي است عرض كرد كشنده او كيست فرمود لعين ماهيان دريا و وحشيان صحرا و مرغان هوا پس موسي دو دست خود را بلند كرد و يزيد را لعنت كرد و يوشع آمين گفت و گذشتند و روايت شده است كه حضرت سليمان عليه السلام بر بساط مي‌نشست و در هوا سير ميكرد روزي بزمين كربلا گذشت پس باد بساط او را سه دوره گردانيد تا اينكه سليمان بر افتادن بساط ترسيد پس باد ساكن شد و بساط بر زمين كربلا قرار گرفت حضرت سليمان بباد فرمود چرا مرا فرود آوردي عرض كرد اينجا حسين عليه السلام شهيد ميشود فرمود حسين عليه السلام كيست عرض كرد سبط محمد مختار و فرزند حيدر كرار است فرمود قاتل آن بزرگوار كيست عرض كرد يزيد عليه اللعنة كه اهل آسمانها و زمينها او را لعنت ميكنند پس سليمان دو دست خود را بلند كرد و قاتل آن بزرگوار را لعنت كرد و دعا كرد بر او و جن و انس آمين گفتند پس باد وزيد و بساط سير كرد و روايت شده است كه حضرت عيسي عليه السلام با جمعي از حواريين در بيابانها سياحت ميفرمود گذارشان بكربلا افتاد شيري را ديدند كه سر راه را گرفته و سد طريق كرده بود پس حضرت عيسي عليه السلام قدم بسوي شير پيش نهاد و فرمود براي چه نشسته‌اي در اين راه بگذار تا بگذريم شير به زبان فصيح عرض كرد راه بشما نميدهم تا لعنت كنيد كشنده حسين عليه السلام را حضرت عيسي عليه السلام فرمود حسين كيست عرض كرد سبط محمد مصطفي و فرزند علي ولي فرمود كشنده او كيست عرض كرد لعين همه وحشيان و گرگان و درندگان خصوصا در روز عاشورا حضرت عيسي عليه السلام دست خود را بلند كرد و لعنت كرد يزيد را و نفرين كرد بر او و حواريين بر دعاي او آمين گفتند پس شير از راه ايشان دور شد و ايشان عبور نمودند و در تفسير قول خدا كه ميفرمايد : فتلقي آدم من ربه كلمات ، روايت شده است كه حضرت آدم ديد بر ساق عرش اسمهاي مقدسه حضرت پيغمبر و ائمه عليهم السلام را [ص 23] پس جبرئيل تعليم او كرد كه بگو يا حميد بحق محمد يا عالي بحق علي يا فاطم بحق فاطمة يا محسن بحق الحسن و الحسين و انت قديم الاحسان پس حضرت آدم عليه السلام هر وقت اين كلمات را ذكر ميكرد باسم حسين عليه السلام كه ميرسيد اشك او جاري ميشد و قلب او خاشع ميگشت بجبرئيل فرمود اي برادر در ذكر حسين عليه السلام قلب من ميشكند و اشك من جاري ميشود جبرئيل عرض كرد اين فرزند تو مصيبتي باو خواهد رسيد كه جميع مصيبتها در نزد آن كوچك است فرمود اي برادر آن چه مصيبت است عرض كرد كه آن بزرگوار كشته ميشود تشنه غريب وحيد فريد نيست از براي او ناصري و معيني و اگر ببيني او را اي آدم وقتي كه ميفرمايد وا عطشاه وا قلة ناصراه تا اينكه حايل ميشود تشنگي مابين او و مابين آسمان مانند دود پس جواب نميدهد او را كسي مگر به شمشيرها و چشيدن شربت شهادت ذبح ميشود آن بزرگوار مانند گوسفند از قفا و اموال و اثاث او را دشمنان او غارت ميكنند و سرهاي مبارك ايشان را همراه زنان ايشان در شهرها علانيه ميگردانند پس حضرت آدم و جبرئيل گريستند بر آن بزرگوار مانند زن فرزند مرده تمام شد حديث و اگر ميخواهي كه قلب تو علي ماينبغي خاشع و خاضع شود در مصيبت آن بزرگوار بنشين و فكر كن در تنهائي و غريبي و تشنگي آن بزرگوار و درست تصور كن كه در روز عاشورا بعد از شهيد شدن اعوان و انصار آن بزرگوار چگونه تنها و بيكس باقي ماند با آنهمه دشمن كه هيچيك از ايشان از خدا و رسول شرم و از اميرالمؤمنين و فاطمه صديقه آزرم نداشتند و درست تصور كن كه اسباب تشنگي او چگونه فراهم آمده بود از يك طرف شدت گرمي آفتاب عربستان در روز عاشورا و از يك طرف سنگيني اسلحه و آلات حرب كه بر تن مباركش بود و از يك جهت حركت كردن و جولان كردن باين سو و آن سو و از يك جانب زيادتي گرد و غبار بواسطه دويدن اسبان و تاختن سواران با نبودن آب و از يك طرف زخم بسيار و جراحت بيشمار ، حال فكر كن كه هر يك از اين اسباب بتنهائي موجب تشنگي است پس اگر همه آن اسباب جمع شوند ببين چقدر عطش زياد ميشود و با وجودي كه آن بزرگوار روحي له الفداء كام مباركش بنهايت از تشنگي خشك شده بود كسي از آن كافران بيحيا شربت آبي بگلوي مباركش نرسانيد و او را با لب تشنه شهيد [ص 24] كردند و قطره آبي از او مضايقه كردند با آنكه جميع آبهاي عالم مال خود آن بزرگوار و جد و پدر و برادر و مادر عالي‌مقدارش بود و تعجب آنجاست كه با اين تشنگي هر كس باشد از ماسواي خود فراموش ميكند و معذلك آن بزرگوار بفكر اهل و عيال خود بود و ايشان را در هنگام جنگ ملاحظه ميفرمود كه كسي بجانب خيمه‌هاي محترمه او نرود و در وقت جان سپردن بفكر امت جد خود بود و ايشان را دعا ميكرد و چون اين فصل بطول انجاميد تتمه مطلب را در فصلي ديگر ذكر مينمايم اللهم العن قتلة الحسين عليه السلام و ظالميه لعنا وبيلا و عذبهم عذابا اليما .