ترك مال و ترك جان و نام و ننگ در طريق عشق اول منزل است

اي برادر رخت از جهان بيرون بر و چشم برخساره ائمه هدي كه راههاي خداوندند باز كن و ترك جان و مال و عرض و ناموس خود گو و راه محبت [ص 201] و وفا را پيشه خود ساز و از اين پيسه دنيا كه جايگاه پلنگان است و محل چراگاه درندگان فرار كن و طالب خدا شو نشنيده كه خداي تو ميفرمايد هر كس مرا طلب كند خواهد يافت پس طالب خداوند شو كه خداوند خود را بتو بنماياند و عارف شوي و كسي خدا را بچشم نمي‌بيند و لكن دلها با ايمان خود او را مي‌بينند يعني معرفت تحصيل ميكنند پس معرفت عين علم است و اين علم عين عمل ، عمل هر علمي غير از علم آن است مگر علم محبت كه علمش عمل آن است و عملش علمش است اينجا جائي است كه همه يكي مي‌شود و چيزي باقي نمي‌ماند المحبة حجاب بين المحب و المحبوب باري : در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، و اما درجات علوم را اكثر علما نوشته‌اند اگر چه مختلف نوشته باشند و رجوع بهمانها نما كافي است انشاء الله و اما ما را مسأله‌ايست و آن اين است كه علم حقيقت لازمه‌اش همه علوم افتاده است اگر كسي يك علم را فاقد باشد كأنه علمي تحصيل ننموده است و اما علم طريقت چند علم لازم دارد يكي علم نحو است يكي صرف يكي لغت يكي فقه و اصول يكي حكمت طبيعيه و علم طب و لازمه آن علمها است كه دانستي و لازمه فقه و اصول علم كلام است و علم منطق چون اين علوم را جمع كردي آنوقت شايد بتواني در طريقت سيري كني و الا فلا و اما علم شريعت نحو مي‌خواهد و صرف و سياست و رياست و سخنوري و زبان‌داني و اصول و علم دلالات و علم روايات و علم درايت و علم رجال و منطق و كلام و علم تفسير و تنزيل اگر كسي اين علوم را دارد فقيه مي‌شود و الا فلا و هر گاه تفكر كني در هر يك ميداني كه چه باعث لزوم اين علوم است و چون سخن باينجا رسيد مناسب عمل اين است كه قدري از علم ادب بنويسم تا دوستان مطلع شوند .

[ص 202] فصل - بدانكه ادب از شعار صالحين است و شيمه متقين و صفت خاتم النبيين و ائمه طيبين و انبياء مرسلين عليهم صلوات المصلين چرا كه ادب صفت خداي تو است پس انسان بايد مؤدب باشد و آداب بسيار است پارهٔ مختص بخود انسان است كه بايد ادب خود را نگاه دارد اگر چه در اوطاق خلوت باشد و اين آداب بسيار است يكي اينكه بطوري كه شأن او نيست ننشيند اگر چه تنها باشد چرا كه نفس ذليل ميشود و از حد خود بيرون ميرود خنده قهقهه نكند اگر چه تنها باشد چرا كه مكروه است و قلب را قسي ميكند و مربع ننشيند و پشت بقبله ننشيند و حركتي كه مخالف وقار است نكند اگر چه تنها باشد و از خدا غافل نشود و غذا را بقاعده بخورد اگر چه تنها باشد و اگر لباس خود را ميكند كشف عورت نكند و محزون باشد و قدري مخصوص خدا است كه بايد مراعات نمود ادب خدا اين است كه مراقب باشي و تعظيم كني و تكريم نمائي و مخالفت فرمان نكني و بر هر چه وارد ميشوي اول نظر كني كه اگر او فرموده بكني و الا ترك نمائي و پارهٔ مخصوص ائمه هدي است و آن متابعت و دوستي است و مراقبت و بيزاري از دشمنان و خلوص براي ايشان و ترك معصيت در حضور ايشان و چون همه جا حاضرند همه جا بايد ترك كرد و پاره مخصوص عالم است و آن اين است كه حرمت بداري او را و تسليم كني براي او و از دشمنان او بيزاري جوئي و مراقب خدمت او باشي و در مجلس او متذكر باشي و صحبت دنيا نكني و غافل از خدا نگردي و سؤال زياد نكني و اسم دشمن او را پيش او نبري و قول فلان اين است و فلان اين نگوئي و بد از كسي پيش او نگوئي چرا كه قلب علما را خدا لطيف كرده است و زود چرك ميشود و همينكه چرك شد از عمل [ص 203] باز مي‌ماند و اي بسا يكدفعه غضب بر او مستولي شود و نفرين كند و باين واسطه جمعي را هلاك كند و شايد در ايشان كسي باشد كه از او مؤمنين بعمل آيند پس احتياط كنند و بد نگويند اولي است و اما حق برادر مجملش اينكه هر قسم مي‌خواهي با تو راه رود تو با او راه رو و اما حق پدر و مادر از ايشان تمكين كن و رضاي ايشان را بطلب مادام كه بر خلاف خدا حكم نكنند و صداي بلند بر روي ايشان مكن و بانواع تواضع ايشان را تواضع كن و خادم ايشان باش و هادي باش و ناصح باش و طلب مغفرت براي ايشان كن و از بد ايشان هر چه متعلق بخود تو است عفو كن اگر چه ترا بكشند و از بد ايشان نسبت بخدا و رسول ساكت شو و لعنت مكن بزبان و دعا كن كه خدا هدايتشان كند و خود سعي در هدايت كردن ايشان بكن و نظر برخساره ايشان بكن و اگر گرسنه‌اند سيرشان كن و اگر برهنه‌اند بپوشان ايشان را و روزه مستحب و حج مستحب و نماز مستحب و نذر بي اذن ايشان مكن و قسم بي اذن ايشان مخور و با ايشان مرافعه مكن و ايشان را قسم مده و اما رحم قطعش مكن و بجان و مال و عزت خود از ايشان مراعات كن و اگر اخوان ديني هستند حقشان از ساير اخوان زيادتر است و بزرگشان را تعظيم كن و كوچكشانرا تكريم بنما و اين وصيتي است كه مولاي من فرمود و اصلش از اخبار است و اما ادب حاكم و سلطان اين است كه احترامش كني و تخلف از امرش ننمائي و نيت خود را با سلطان بد نكني و اما ادب نجيب و بزرگ از هر قبيله اين است كه احترام كني مهما امكن و اما ادب مجلس اين است كه بقاعده هر بلدي كه ميان عقلا رسم است بنشيني و چون وارد شدي از جاي خود پائين‌تر بنشين و هر طرف كه جائي هست همانجا بنشين اگر چه دم در باشد و روي خاك و حرف زياد مزن و اگر كسي گوش بحرف تو نميدهد هيچ مگو [ص 204] و از شأن خود زيادتر حرف مزن و اگر صاحب خانه بر ميهمان سبقت مگير و احترام زياد بكن مگر طوري باشد كه محض دين نتواني و از جهة واردشده راست برمخيز مگر سيد باشد يا كسي كه از جهة دين حرمتش كني يا تقيه باشد و براي كسي مثل سنيان و عجم دست‌بسته مايست و براي احدي مايست مگر مراد تعظيم شعائر الله باشد يا آنكه تقيه باشد و اولي نايستادن است و مكروه است پياده رفتن مؤمن با كسي كه سوار است محض تعظيم و خنده زياد در مجلس مكن و بيش از فضاي مجلس حرف مزن و نگاه در چشم بزرگ مكن نظر بدامان بينداز و ميان حرف كسي حرف مزن و متكلم وحده مباش و حرفي كه بكار دين تو نمي‌خورد مزن و تا اهل مجلس را نشناسي حرف مزن و با هر كسي بيش از شأنش تعارفات رسميه را بجا بياور از شأن تو چيزي نمي‌كاهد و او محترم ميشود اما ادب كسي كه بزرگ مجلس است اين است كه جميع نشستگان را اولاد خود بداند كبر بر ايشان نكند و بداند كه بزرگي مال خداست پس خاضع‌تر از همه اهل مجلس باشد و با هر كسي تعارف كند و اگر كسي مظلوم شد دفع ظلم از او كند و اگر بتواند نگذارد كسي از حد خود بيرون رود پيرمردان و سابق‌قدمان را احترام كند و كوچكان را مراعات كند و يتامي و مساكين را نگاهداري كند و اگر اهل مجلس غافل شدند از خدا ايشان را متذكر كند و حرف زياد نزند گاهي سكوت كند و گاهي سخن گويد و نظر بصورت كسي ندوزد و جميع اهل مجلس را بيك نظر نظر كند و اگر كسي باو حاجتي دارد مهما امكن روا كند و اگر كسي سلام كرد جواب گويد و اگر كسي با او سخن ميگويد بطور متكبران گوش ندهد بلكه تمام تن را رو باو كند و اگر كسي حرف ميزند ميان حرف او حرف نزند و اگر كسي حرف جاهلانه زد نخندد و سخريه نكند و خادمان مردم را خادم خود نداند [ص 205] و بقاعده با ايشان حركت كند و بقدر اهل مجلس از علم سخن گويد حكما را ظلم نكند كه از ايشان منع كند و بر عوام جور نكند كه زياد از حد ايشان بگويد توصيف كسي را بي‌حد نكند كه مايه غصه سايرين شود بد كسي را نگويد اگر چه دشمن باشد اگر كسي غيبت كند بأحسن وجوه منع كند فحش نگويد بد نگويد كنايه نگويد اشاره نكند همز و لمز نكند نجواي زياد با كسي نكند حرف را آهسته نگويد اگر حرف علم است بلند بگويد كه همه بفهمند خود را فرستاده خدا بداند و خلق را محتاج بخدا پس باندازه برساند و چون از مجلس برخواست بقاعده برخيزد اين است مجملي از ادب مجالس اما ادب كوچه رفتن اين است كه متذكر باشي و خلق را بندگان خدا بداني ايشان را از رفتن و آمدن منع نكني اگر زن است كنار كوچه برود اگر مرد است وسط برود اگر كسي بر تو گذشت و عيبي دارد امين باشي بروز ندهي اگر زن بر تو ميگذرد امين باشي نظر نكني اگر كسي سلام بر تو كرد بدانكه فرستاده خداست و طلب رحمت بر تو كرده قدرش را بدان جواب بهتر بده اقلا مثل سلام او جواب بده اگر كسي از تو تواضعي كرد تكريمش كن مهما امكن سبقت بر سلام بجو بر بزرگ سبقت مگير كوچك را پامال مكن اگر كسي تواضع از تو نكرد تو بكن و با خلق دشمن مشو و اگر ديوار كسي كوتاه است نظر بخانه مردم مكن و غافل از خدا مباش و آداب بسيار است من چه مي‌توانم بنويسم خداوند ميفرمايد قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا و اين علم پندگرفتني نيست بلي بهتر مي‌شود انسان و آنچه خداوند در فطرت او گذاشته تكميل مي‌شود و لكن اراذل و اوباش خلق كي عالم باين علم مي‌شوند و اسهل وجوه را در تعليم اين علم اين دانستيم كه انسان چندي مراقب حال شخص مؤدب [ص 206] باشد و بداند كه چه ميكند و ملتفت جميع حالاتش باشد شايد مؤدب شود و همين قدر در علم و آداب كافي است انشاء الله وفقنا الله و اياكم بالعمل و الطاعة انشاء الله .

طريقت - در حلم است ، و حلم بمعني سنگيني عقل است و ضدش سفاهت است چنانكه در پاره اخبار فرموده‌اند و ظهورش در انسان در عاقله است پس چون عقل انسان رزين شد سنگين ميشود و وقور و صبور مي‌شود و باندك چيزي از جاي خود نمي‌جنبد پس اي بسا ناملايمها كه ببيند و متغير نشود و لكن آنكه سفيه است متلون است و پريشان و باندك چيزي از جاي خود حركت ميكند چرا كه مزاج سفاهت مزاج آب است و مزاج حلم مزاج خاك و خاك سنگين است و باوقار و بطيء التغيير و نتايج اين صفت براي آدمي بسيار است يكي اينكه عاقبت‌سنج ميشود و عجله در كارها نميكند و چون عواقب را ملتفت شد براي او منافع بسيار خواهد آمد و ضررهاي بسيار از او دور ميشود و اي بسا آنكه سفاهت ميكند يكمرتبه صدمه‌ها ميخورد از اينجهة است كه امام ميفرمايد العجلة من الشيطان و التؤدة من الرحمن يعني عجله از شيطان و طمأنينه از خداست و بسا ميشود كه عجله انسان را از طاعات محروم ميكند بلكه در جميع امور اگر حلم نبود امر تو فاسد مي‌شد آيا نمي‌بيني كه مزاج علم و ذكر حرارت است و زيادتي فهم كه نتيجه علوم است از صفرا است و صفرا مقتضي سرعت و بلندي و كبر و شجاعت بي‌حد و سخاوت بي‌حد و غضب و قلت تدبر و عدم تفكر و امثال اينها است پس علم بصرافت طبع خود چه حاصل بتو خواهد داد بجز از عذاب اليم و جزو علماء سوء محسوب مي‌شوي و دين و دنياي تو [ص 207] فاسد ميشود و همچنين در امور دنيوي هر كار بكني بي‌فايده است چرا كه عجله حرارت و زيادتي تمكين رطوبت و شدت بلادت برودت و رطوبت در همه جا مانع است از رسيدن بعواقب امور حتي آنكه اين قدر صبر نميكند طبيعت كه يك مسأله علمي بفهمد و لكن هر گاه طمأنينه داشته باشد اندكي آرام ميگيرد و تفكر مي‌نمايد آنوقت شايد بفهمد از اينجهة است كه شعور چون بحد جربزه رسيد مضر است و انسان را نميگذارد كه ترقي كند از اينجهة است كه حلم را ائمه قرين علم كرده‌اند كه هر گاه عالم حليم باشد اميد ترقي كردن او است و بسا ترقي كند و چون اين را دانستي بدانكه نتايج حلم بسيار است و براي هر يكي فصلي بخصوص بايد ذكر نمود انشاء الله .

فصل - در رضا بقضاء خداوند است و از شروط سلوك يكي رضا بقضاء است و مادام كه رضا حاصل نشود انسان بحد رشد نخواهد رسيد و اصل رضا از فروع محبت و يقين است هر گاه انسان كسي را دوست دارد لامحاله او را سبب قوت و حيات خود ميداند پس هر چه هم از او برسد آن را مقوي خود مي‌داند باين معني كه خود قوت ميگيرد پس عيش دارد بامر او خواه بحسب ظاهر خوب باشد خواه بد خواه زشت خواه زيبا آيا نمي‌بيني عاشقان و محبان را كه راضي هستند بهمين كه محبوب نظر كند بر رخسارهاي ايشان خواه تند نظر كند خواه برأفت و مهرباني خواه بسرعت خواه بصبر بهر قسم كه نظر كند خوب است و همچنين قوت ميگيرد از وجود محبوب خواه صفا كند خواه جفا كند خواه غضب كند بهمه راضي است پس : هر چه از دوست ميرسد خوب است ، حال اگر تو محب خدائي و مراد تو او است و مراد تو ائمه اطهارند تو راضي ميشوي بهر چه خدا فرمايد و مي‌پسندي هر چه او بر [ص 208] تو بپسندد اگر چه تير و نيزه باشد و مرگ و تب بفرستد از اينجهت است كه مؤمن هر حال كه خداوند بر او بفرستد راضي است و خورسند پس مؤمن دوست ميدارد سلامتي را اگر خدا بدهد و الا طالب سلامتي نيست و همچنين است شأن در همه صفتها و حالتها و اينكه شنيده كه امر ميكنند برضا تقليد دوستان است مثل اينكه خوف و رجا صفت دوست‌داران است و عقلا و علما تقليد از ايشان ميكنند و همچنين همه عبادات صفت ايشان است و ايشان فقيه و مجتهدند در اين فن و جميع خلق مقلدان ايشان هستند و بر همه كس فرض است كه در جزئيات همه تابع ايشان باشند و مطيع امر ايشان گردند و ايشان در هر قرني و عصري منحصرند بچند نفر و لابد بايد در هر عصري از ايشان جمعي باشند از چند جهة يكي اينكه خداوند عقل را قرار نداده مگر در دوستان خود پس براي عقل هميشه يك ظهوري لازم است و الا لازم ميآيد كه عقل پنهان شود و چون عقل پنهان شد تكليف برداشته ميشود و ثواب و عقاب برطرف ميشود و جنت و نار مرتفع شود و چنين چيزي محال است و ديگر اينكه خداوند ظاهر نميشود مگر از دوستان خود چنانكه فرموده است كه بنده بمن نزديك ميشود تا او را دوست دارم و چونكه او را دوست داشتم چشم بيناي او ميشوم و دست توانا و پاي پوياي او ميشوم اگر مرا بخواند دعاي او را مستجاب ميكنم و اگر ساكت شود از خود منت نهم پس تا كسي دوست خداوند نشود خدا از او ظاهر نمي‌شود و اگر خداوند ظاهر نمي‌شود ابدا شناخته نمي‌شود و عبادت كرده نميشود و همچنين علم را كسي حامل نيست مگر محبوب خداوند چرا كه علم نوري است كه خداوند مياندازد در دل هر كس كه ميخواهد و نمي‌خواهد مگر دوست خود را و هكذا اسرار در اين مقام بسيار است پس بايد در هر عصري براي خداوند حبيبان باشند كه فقه [ص 209] خداوندي و حكمت رباني را بفهمند و اگر بگوئي يكدفعه كه آمد كفايت ميكند پس چرا پس از آن اكتفا بعلم همان نميكنند ميگويم علم او از سنخ او است و مدرك خلق درك نميكند علم او را چنانكه نمي‌شناسند شخص او را پس در هر عصري بايد شخصي از اهل محبت باشد تا رمز دوستان را بفهمد و سر حبيبان را مطلع گردد و علم پروردگار بي حامل نماند و قدرت او بي آستين نباشد و قضاي او بي وكر نباشد و چون اين سر را دانستي و عارف بحقيقت گشتي عرض ميكنم كه در هر عصر كساني هستند كه راضي بقضا هستند و خلق بايد از ايشان اكتساب رضا كنند .

فصل - در كظم غيظ است ، بايد انسان غيظ را نگاه دارد و اين نمي‌شود مگر بواسطه حلم چرا كه عرض كردم حلم از خاك است با اندك رطوبتي و چون حلم نباشد هر گاه ناملايمي بانسان برسد پريشان ميشود و براي علاج برمي‌خيزد پس آتش مشتعل ميشود و هوا متفرق ميگردد و آب اگر باو آتشي برسد مي‌جوشد و فرار خواهد كرد و لكن خاك ميايستد و صابر است و كاظم غيظ است و چون جرعه غيظ را خود بنوشد باو نفع بسيار ميرسد يكي اينكه بسا چيزي خداوند نصيب او كرده كه اگر كظم غيظ كند و از خود دفع نكند بسا منتفع از او مي‌شود و بسا باعث نگاهداري خلق است و جذب نفوس و قلوب است و رضاي خداوند است و تربيت نفس خود انسان را ميكند وسيع مي‌شود و مستولي ميگردد بر زيردستان و خداوند چون او را ديد كه كظم غيظ مي‌نمايد در راه او نعمتها باو عنايت ميكند كه خود دانا است .

فصل - در صبر است . بدانكه صبر از لوازم حلم است چون حلم را خداوند [ص 210] نصيب انسان كند در بلاها صابر ميگردد يعني منزجر نميشود و فرار نميكند و ميايستد و هم‌چنين در جميع امور صبر ميكند و صبر را اقسامي است : صبر در بلا و صبر در نعمت و صبر در راحت و صبر در تعب و صبر بر عبادت و صبر بر بدي خلق و صبر بر نيكي و جميع اينها صبر است و انسان اگر بخواهد عاقبت را بسنجد در هر چيزي صبر ميكند و چون صبر كند نتيجه خواهد يافت و بمطلب خواهد رسيد مثلا اگر كسي صبر بر عبادت نكند و هر آني يك قسم عبادتي نمايد بنفس او اثر نميكند و نفع باو نمي‌بخشد و لكن اگر صبر نمود و متحمل شد سختي صبر را نفع باو مي‌بخشد و منتفع ميگردد از اين سبب است كه گفته‌اند صبر مفتاح فرج است .

فصل - در امانت است ، و آن از لوازم حلم است مادام كه انسان حليم نباشد نمي‌تواند چيزي را نگاهداري كند چرا كه نگاه داشتن از لوازم خاك است و آب و هوا و آتش نگاهداري ندارند و انسان مادام كه امين نشود بر هيچ چيز مؤتمن نيست بسا ايمان را بباد ميدهد و بسا علم را فاش ميكند و آبروي خود را نگاه نميدارد و همچنين هر چه بايد نگاه داشت بامانت ميتوان نگاه داشت پس انسان مي‌بايد امين باشد در همه بابت و از لوازم امانت است پنهان داشتن عيوب مردم و ترك غيبت كردن و تهمت و افترا و ترك بدزباني و بدگوئي و فحش و امثال اينها ، باري و لوازم حلم بسيار است و اگر كسي طالب باشد رجوع نمايد بكتاب مبارك طريق‌النجاة و در آنجا مفصلا بيان فرموده‌اند و بناي اين ناچيز در اين رساله اختصار است .

[ص 211] طريقت - در نباهت است ، و نباهت بمعني شرافت و اشتهار است و آن صفتي است از صفات انسانيت و لكن اشرف صفات است و آن در مقام نما است كه در نباتات است و لامسه در حيوان و مي‌بيني در حديث علوي عليه السلام كه قوي و خاصيات هر نفسي را شمرده‌اند ميفرمايند قواي نباتي پنج است جاذبه و دافعه و ماسكه و هاضمه و مربيه و قواي حيوان نيز پنج است سمع و بصر و ذوق و شم و لمس و قواي انسان پنج است علم و ذكر و فكر و حلم و نباهت اما اصل مربيه صفت روح نباتي است و اصل است و جميع آن قواي چهارگانه ظهورات و ايادي آن هستند و لامسه صفت حيوان است و مشاعر چهارگانه ظهورات و ايادي آن و تفصيلات آنند همچنين نباهت صورت انسانيت است چرا كه خداوند عالم انسان را از نور خود خلقت فرموده است و جلال و جمال خود را از او ظاهر گردانيده از اين جهة كه او را بر صورت خود آفريده چنانكه فرمودند ان الله خلق آدم علي صورته يعني خداوند آدم را بر صورت خود خلقت فرموده است يعني بر صفت خود آفريده است و صفت خداوند جلال او است و جمال او و علم او از اين سبب است كه امام ميفرمايد انسانيت را انبعاث از بدن نيست پس چون از نور خداوند است مشرف است و مكرم و جميع آنچه تحت او است مطيع و منقادند براي او و او سلطان كل است و خداوند او را اختصاص داده است بمعرفت و تكليف فرموده و اما ساير خلق مكلف باطاعت و انقياد از براي او هستند آيا نمي‌بيني كه چون روح انساني ظاهر شود و سوار بر حيوانيت گردد امر خود را در حيوان ميگذارد و از حيوان جميع آنچه مراد او است آشكارا ميكند حتي آنكه علم خود را از حيوان بروز ميدهد و ذكر [ص 212] خود را از آن آشكارا ميكند و اگر از آن آشكارا نشود گفته ميشود كه علم در قوه است نه در فعليت و حلم در قوه است نه در فعليت و علم بالفعل آن علمي است كه بر خيال انساني ظاهر شده باشد و در عالمه جا گرفته باشد و حلم بالفعل آن است كه در عاقله او آشكارا شده باشد پس انسان بالفعل آن است كه سلطنت او بر حيوان ظاهر شود و امر حيوان ظهورش در نباتيت است و جميع اين صفات بايد از اركان وجود نباتي آشكارا شود و چون اخلاط نباتي در نبات هر يكي صورتي را اقتضا ميكند و بشكلي خاص در مقامي خاص ميايستد امر حيواني بمناسبت آن اعضاء ظاهر مي‌شود پس گفته ميشود كه حيوان ديد و ديدن حيوان از نار نبات است و شنيد و شنيدن او از هواي نبات است و همچنين از هر عنصري چيزي ظاهر ميشود و هكذا صفات انسانيت كه بر حيوان ظاهر است از نبات جلوه ميكند و همه از جماد آشكارا ميشود از اينجهة است كه حيوانيت صدق بر همين تن ميكند و انسانيت هم همچنين و جميع امر و حكمي كه هست همه بر اين تن صدق ميكند و همين تن مكلف ميشود باري پس روح انساني شريف است و خداوند بجهة حفظ او جميع اين مراتب را ساخته و چون اين را دانستي بدانكه جميع اعمال انسانيه كه قواي او باشد تفصيلات همين نباهت است و اين نباهت مقومه انسان است پس چون نور انساني ظاهر شد بر عاقله حليم ميشود و الا حليم نبود بلكه عاقله مردم نباهت ندارد چرا كه انسانيت ندارد پس حلم هم ندارد چرا كه همان صورت نباهت است و آگاهي از اين شرافت برمي‌خيزد و هكذا چون بر وهم و خيال ظاهر شود ذكر ميكند و چون بر عالمه ظاهر شد علم پيدا ميكند و چون در متفكره ظاهر شود فكر مي‌نمايد و اين مسأله بسي واضح است باري پس روح انسانيت صاحب شرف است و آگاه و دانا است و تحصيل [ص 213] نباهت امري است بسيار سخت و خداوند خلق را تكليف فرموده است بتحصيل نباهت پس بايد سعي نمود در تحصيل و راهش اين است كه انسان خود را متصل گرداند بانسان آيا نمي‌بيني كه هر گاه بخواهي نباتي را حيوان كني چگونه او را حيوان ميكني نه اين است كه او را متصل ميكني ببدن حيوان اگر بحسب ظاهر او را متصل كردي همين قدر باو تعلق ميگيرد كه حركت ميكند بحركت كردن حيوان و ساكن ميشود بسكون آن و لكن شعور پيدا نميكند و نمي‌بيند و نمي‌شنود و لكن اگر اين را از اندرون متصل نمودي باين معني كه اين علف را مثلا دادي بحيوان كه بخورد حيوان علف را نزديك بخود ميكند باسبابها كه خداوند باو عنايت فرموده است و خورده خورده در آن اثر ميكند و اعراض و غرايب آنرا بيرون ميريزد و لطايف را جمع ميكند و بكبد خود ميكشاند و چون وارد كبد شد صاف مي‌شود و لطيف ميگردد تا اينكه خون ميشود و بخار ميكند و جان حيوان مي‌شود همچنين هر گاه تو خود را طعمه انساني قرار بدهي او تو را بخود ميكشد و چونكه راه تعلق بجان انساني معده و كبد نيست حاجت باينكه تو را جزو اين تن كند نيست و لكن عمل جواني در تو ميكند پس تو را در خود تو تربيت ميكند و اعراض تو را بيرون ميكند و تو را كم كم گرم ميكند و لطايف تو را بالفعل ميكند و غرايب تو را بيرون ميريزد تا اينكه صالح شوي كه بتو جان انساني مثل جان خود او تعلق بگيرد پس يكباره خودش را بتو ميزند و تو را مشتعل ميكند و لكن اين نميشود مگر عالم بشوي بشخص استادي و طلب او را بكني و اين است آن علمي كه واجب است طلب كردن و ميفرمايد اطلبوا العلم و لو بالصين يعني طلب كنيد علم را اگر چه بچين رفتن باشد يعني شخص عالم را طلب نمائيد اگر چه بايد بچين رفت و همچنين اخبار ديگر وارد شده است كه [ص 214] ميفرمايد طلب علم فريضه است و چون طلب نمودي چنين علمي را يقين باو كن كه جميع آثار بيقين است اگر كسي يقين بآتش نكند بسا نمي‌سوزاند و بهر چه يقين كردي خداوند همان را بتو ميدهد چرا كه چيزي از خارج كسي بتو نمي‌دهد هر چه هست از اندرون خود تو بيرون ميآورند پس مادام كه تو يقين نكني اطمينان حاصل نميشود و اگر اطمينان نيامد سكون نميآيد و اگر سكون نيامد چيزي در تو عكس نمياندازد پس اولا بايد تحصيل يقين كرد و از اينجهت است كه اخبار و آثار در يقين بسيار وارد شده است و چون سخن باينجا رسيد دوست ميدارم چند حديث در يقين در اين مقام ذكر كنم روايت شده است كه سعد بن معاذ داخل شد بر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله حضرت فرمودند چگونه صبح كردي اي سعد عرض كرد بخير يا رسول الله صبح كردم در حالتي كه بخدا ايمان دارم و يقين كرده‌ام فرمود اي سعد بر هر قولي حقيقتي است مصداق كلام تو چيست عرض كرد يا رسول الله صبحي بر من نيامد كه گمان داشته باشم كه شام مي‌كنم و شامي نيامد كه گمان كنم صبح ميكنم و گامي نگذارده‌ام كه گمان كنم گام ديگرم را عقب آن ميبرم و گويا مي‌بينم همه امتها را بر سر پا ايستاده‌اند و نامه عمل ايشان با ايشان است با نبي ايشان و امامشان و ايشان را ميخوانند بحساب و گويا اهل جنت را مي‌بينم كه منعمند و اهل نار را مي‌بينم كه معذبند پس فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله اي سعد عارف شده پس ملازم باش و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه صبر نصف ايمان است و يقين تمام ايمان و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه يقين بنده را ميرساند بهر حال رفيع و مقام بلندي چنين خبر داد رسول خدا از بزرگي حال يقين وقتيكه عرض كردند باو حال عيسي را كه بر آب راه [ص 215] ميرفته است فرمود اگر يقين او زيادتر بود بر هوا هم راه ميرفت ، و احاديث باين معني بسيار است اگر كسي مي‌خواهد رجوع بمظانش نمايد پس در فضل يقين همين كفايت ميكند كه ايمان از آن است و اصل هر خيري است و بچيزي نمي‌توان رسيد مگر بواسطه يقين و چون مراد ما در اين رساله شريفه اين است كه كليات صفات انسانيت را ذكر نمائيم مناسب است كه نزاهت و حكمت را هم ذكر نمائيم بطور اختصار .

طريقت - در نزاهت است . بدانكه نزاهت دوري از بديها است و اجتناب نمودن از معصيتها و تنزه از احساس برميخيزد مادام كه احساس نكند صلاح و فساد را نمي‌فهمد و چون احساس آمد ميفهمد و آنوقت اجتناب مينمايد و ميتوان گفت باين معني در حيوان هم نزاهتي است بحسب طبعش چرا كه طبع حيواني ظهور انساني است و غليظ همان است از اين جهة گفته مي‌شود كه در او خيال ظلي هست و وهم و فكر ظلي دارد همچنين نزاهت ظليه هست و تنزه دارد يعني دوري ميكند از هر چه وهم آن دانست كه اين مفني وجود او است آيا نمي‌بيني كه گوسفند از گرگ فرار ميكند و رو بمادر خود ميكند و اظهار رأفت باو ميكند و همچنين مادر چون فرزندش را نزد گرگ ببيند مهما امكن سعي ميكند در حفظ آن و همچنين از گياههائي كه مفني و قاتل او است اجتناب ميكند و ابدا از روي عمد سم نميخورد و اين از نزاهت طبيعي است و همچنين نبات هم نوع نزاهتي دارد باين معني كه چيزي كه مناسب او نيست و نزديك بآن نشده بخود نمي‌كشد و لكن نسبت بحيوان نزاهت ندارد چرا كه ميكشد بخود هر آبي كه باشد خواه تلخ و خواه [ص 216] شور و هر خاكي كه باشد و لكن حيوان آب تلخ نميخورد و آب شور نميخورد و هكذا از دشمن خود فرار ميكند بخلاف نبات و لكن جميع اينها باز از طبيعت اوست و از اين جهة گفتيم نزاهت ندارد و اما انسان صاحب شعور و رويه است ميداند خير و شر و صلاح و فساد را و نيك و بد و هر چه بر او ضرر دارد يا نفع دارد بلكه پيش از نزول هر بلا مطلع مي‌شود و عواقب امور را مي‌سنجد چرا كه انسان را خداوند عالم عالم الغيب خلقت فرموده است آيا نمي‌بيني كه مي‌فهمي تو كه اگر از روي بام خود را بزير اندازي خواهي مرد يا مجروح و مكسور مي‌شوي و حيوان اين را نميداند پس فرق تو و حيوان اين است كه تو نديده مي‌فهمي و اجتناب ميكني بر خلاف حيوان كه بايد ببيند آنوقت بطبيعت اجتناب كند پس چون اصل نزاهت را فهميدي حال بيان ميكنيم تفصيل نزاهت و سر آنرا اما سر نزاهت اين است كه چون منافر بانسان برسد شعور ميكند كه اين منافر است چرا كه مي‌بيند كه مضعف او است و اما بيان مضعف يافتن در اين مقام مناسب نيست چرا كه مسأله علمي را در كتاب فارسي نمي‌توان نوشت و رجوعش بعلم طبيعي است و همچنين چون مشاكل باو برسد قوت ميگيرد پس رو بآن ميكند و شك نيست كه هر چه از جماديت و نباتيت و حيوانيت است مضعف او است پس شارع مقدس صلوات الله عليه و آله نهي فرمود انسان را از جميع صفات جمادي و نباتي و حيواني و همه اينها معصيت شد و جهنم را در اينها قرار داده‌اند پس بر انسان لازم است كه تنزه داشته باشد از جميع اينها و يك معني بالاتر اين است كه اصل تنزه صفت خدا است و خدا منزه است از جميع صفات خلقيه و مقدس و مبري است و چون انسان را از نور خود خلقت فرموده است امر فرموده كه بر صفت او باشد چنانكه [ص 217] ميفرمايد اي پسر آدم منم آن زنده كه نخواهم مرد متابعت كن مرا تا تو را زنده كنم كه نميري و همچنين ميفرمايد علم در آسمان نيست كه بسوي شما نازل شود و لكن جبلي نفوس شما است متخلق شويد باخلاق روحانيين يعني عالين تا اينكه ظاهر شود براي شما پس انسان مكلف است كه خود را منزه كند از جميع خودبيني‌ها و رذائل و كثائف تا ملحق بعالم علوي شود و اين نخواهد شد مگر بعد از آنكه خود را خالص سازد در راه رضاي محبوب و دوست شود آنوقت ايثار ميكند ذات محبوب را بر همه ذاتها و صفات محبوب را بر همه صفتها و اسمهاي محبوب را بر همه اسمها حتي ذات خود و صفت خود و اسم خود و معني ايثار اين است كه اين را ترك كند و آنرا بگيرد و اين را نخواهد و آن را بخواهد زيرا كه ايثار بمعني اختيار است ميگوئي فلان زيد را بر خود ايثار كرد يعني اختيار نمود بر او آنچه براي خود مي‌خواست اين است كه خداوند ميفرمايد و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة پس تو محبوب را بر ذات خود اختيار كردي يعني ذات خود را براي او گذاردي و تسليم او نمودي و متوجه باو شدي و صفات او را بر صفات خود ايثار نمودي يعني صفات خود را ترك كردي و صفات او را اختيار نمودي و همچنين اسم خود را ترك كردي و اسم او را اختيار نمودي و چون اين رمز را فهميدي و بر اين سر واقف شدي آنوقت واقف ميشوي بر فرمايش امام خود كه ميفرمايد استأنس في ظلال المحبوب يعني در ظل محبوب استراحت ميكند و انس باو ميگيرد و ظل محبوب صورت محبوب است پس عكس او بر روي اين ميافتد آنوقت است كه اين منزه شود و مقدس گردد و لوازم تنزه بسيار است يكي ورع و زهد و يكي تقوي و يكي عفت و چون نيك نظر كني در آنچه عرض كردم كل را خواهي دانست .

[ص 218] طريقت - در حكمت است . حكمت در لغت بمعني تفقه است و معرفت و علم و عدل و حلم و آنچه از اخبار آل‌محمد مستفاد ميشود حكمت غير از علم و معرفت است و گاهي هم بيك معني استعمال شده است و از حديث مصباح‌الشريعه تمام معني حكمت معلوم ميشود انشاء الله حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد حكمت روشني و ضياء معرفت است و ميزان تقوي است و ثمره صدق و اگر چه كم باشد و خداوند نعمتي بزرگتر و بهتر و بالاتر و پاكيزه‌تر از حكمت بقلب عنايت نفرموده است خداوند ميفرمايد يؤتي الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا و مايذكر الا اولوا الالباب يعني نميداند آنچه وديعه گذارده‌ام و مهيا كرده‌ام در حكمت مگر كسي كه خالص نمودم او را براي نفس خودم و تخصيص دادم او را بنفس خودم و حكمت نجات است و صفت حكمت ثبات است در نزد اوايل امور و توقف در عواقب آنها است و او است هدايت‌كننده خلق خداوند بسوي خداوند حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده كه يا علي خدا يك نفر را بدست تو هدايت كند بر تو بهتر است از هر چه بر او آفتاب طلوع ميكند از مشرق تا مغرب و در حديثي ميفرمايد كه علما علم را بتعلم آموختند و حكما حكمت را بخفض جناح دانستند ، و از حديث اول نيز معلوم مي‌شود كه حكمت از قلب است بخلاف علم كه از نفس و آنچه از اخبار و آثار مستفاد ميشود و از بيانات حكماء مستفاد ميگردد اين است كه حكمت و علم و معرفت اگر تنها استعمال شوند در مقام يكديگر استعمال مي‌شوند و چون با هم استعمال [ص 219] شوند معرفت مختص فؤاد است و حكمت شأن عقل و علم شأن نفس است پس علم مختص بصور است و حكمت اطلاع بر معاني است و دانستن نتايج و معرفت علم بحقايق است باري پس حكمت شأن عقول است و از لوازم حكمت است نظر كردن بعواقب و كار را محض فايده كردن پس حكيم باين معني هم استعمال ميشود و از اين جهت خدا را حكيم گفتند و چون اين را دانستي بدانكه حكمت از خواص انسانيت است همين‌كه علم و حلم مقترن بهم شد و عالم باوايل و عواقب شد و صبر نمود در اوايل و عواقب البته حكيم ميشود انسان پس هر چيزي را در جاي خود قرار ميدهد و عجله نميكند و در امور بقاعده حركت ميكند و اما علم حكمت را كه حكمت گفته‌اند از اينجهة است كه يك معني از معاني حكمت علم است و قرآن و فقه و معرفت نبي و امام يا از آن جهة كه حكمت بمعني معرفت است و اين علم معرفت است باري چون معني حكمت و اصل و منشأ آن را دانستي حال شروع ميكنم بحول و قوه خداوند در بيان حكمت بدانكه نزاهت و حكمت دو خاصيت انسانيتند اما نزاهت حيث اعلاي آن است كه حيث رب باشد و يد فاعل باشد و حيث وجود و ماده در انسان پس انسان از آن حيث طاهر و مطهر است از هر صفت پستي و اما حكمت حيث نفس است و جهت انيت و چون انيت هر كس بر حسب او است پس انيت انسان هم لامحاله از سنخ خود او بايد باشد و ظهور حكمت در عقل انساني است از اينجهة امام عليه السلام ميفرمايد كه منشأش قلب است و از براي تفصيل حكمت فصولي چند بايد ذكر كرد .

فصل - بدانكه در حديث ضد حكمت هوي را شمرده‌اند و مرحوم مجلسي غفر [ص 220] الله له هوي را بمعني خواهش گرفته است و معني صحيح است چرا كه حكمت از عقل است و عقل آن چيزي است كه باو عبادت خداوند ميكنند و اكتساب جنت مينمايند پس حكمت آن است كه بآن كسب جنت بكند انسان و هوي يعني عمل كردن براي نفس و از زيركي و شعور شيطاني برميخيزد و ممكن است كه هوي را بمعني عشق بگيرند و ضد عشق معرفت خداوند است چنانكه سؤال كردند از امام عليه السلام از معني عشق فرمود دلهائي چند كه خالي ميشوند از ذكر خداوند پس دوستي غير خدا در دل ايشان ميافتد و معرفت در صورتي است كه قلب خالي از ذكر خداوند نماند و چون متذكر شد عارف بخدا ميشود پس ضد حكمت از اين قرار عشق خلق است و عشق در خداوند استعمال نميشود و در اخبار نيامده است اين لفظ مگر در عشق عبادت و آن هم دلالت نميكند بر اينكه جايز است استعمال عشق بر خداوند بلي لفظ محبت استعمال شده است و آن غير از عشق است پس مراد از هوي در اين مقام عشق بخلق است و حكيم عاشق نميشود ابدا چرا كه حكمت ضياء معرفت است و عارف قلب او با خدا است و تن او پيش خلق است پس هر وقت كه حكمت آمد انسان عاقل ميشود و زيرك ميگردد پس رو بخداي خود ميكند و عابد ميشود و يك معني ديگر از معاني هوي سقوط است بمعني افتادن و حكمت ضدش هوي است چرا كه هر كس حكيم شد مرتفع ميشود چنانكه در حديث مصباح‌الشريعه گذشت و عالي ميگردد و ساقط شدن خلاف عالي شدن است باري و معني وسط نزديكتر است بظاهر حديث اگر تدبر كني اين را خواهي يافت و بهر دو معني عرض ميكنم كه حكيم آن كسي است كه رأي خود را ترك كند و براي خود ميلي نگذارد و زهد بورزد از هر چه غير خداست پس دل او بحكمت نوراني ميشود و [ص 221] علم و آداب در او ظاهر ميشود و از هر چه جز خداست معرض ميشود و دل او ميميرد تا از همه چيز روگردان شود و رو بخدا كند و دوستي اولياء او را تحصيل ميكند و پس از حكيم شدن عارف مي‌گردد بخداي خود .

فصل - چون يكي از لوازم حكمت عاقبت‌سنجي است مناسب است كه في الجمله در عاقبت‌سنجي بيان نمايم پس عرض ميكنم از آنچه پيش گذشت دانستي كه حكمت شأن عقل است و عقل مدرك غيب است بدانكه عواقب امور را خداوند از ظاهر برداشته است بجهة حكمتهائي چند كه اين مختصر گنجايش بيان آنها را ندارد پس عاقل چون وارد شود در امري و نظر نمايد بچيزي از ظاهر پي بباطن ميبرد و عاقبت را ملتفت ميشود پس هر گاه عاقبت خير است پي اين كار برميآيد و الا ترك ميكند و اگر كاري است كه نميتواند ترك كند و باختيار او نيست پي اصلاح برميآيد و فكري از براي امر خود برميدارد و اين مختص بعقلا است و لكن عقلا پيش از عمل كردن بسا غافل ميشوند از عواقب امور چرا كه انسان بهر درجه كه ميرسد از جهة عمل كردن است و رياضت دادن نفوس و تا پي عمل نرود نفس مرتاض نميشود و نميفهمد از اينجهة امر فرمودند در هر موردي بمشورت كردن و نشستن و تفكر كردن تا اطلاع بر كنه هر چيز حاصل نمائي و سردوي نكني و در هر چيزي ملاحظه بسيار كني در فصل‌الخطاب از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود شخصي آمد خدمت پيغمبر (ص) عرض كرد تعليم بفرما مرا يا رسول الله فرمود بر تو باد بمأيوس بودن از آنچه در دست مردم است چرا كه او است غناي حاضر عرض كرد زياده بفرما [ص 222] يا رسول الله فرمود بپرهيز از طمع چرا كه آن فقري است حاضر عرض كرد زياد بفرما يا رسول الله فرمود هر گاه اهتمام بامري نمودي در عاقبتش تدبر كن اگر خير است و رشد بكن و اگر گمراهي است ترك بنما و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه مردي آمد خدمت حضرت رسول (ص) عرض كرد وصيت بفرما بمن فرمود آيا تو وصيت مي‌پذيري عرض كرد بلي تا سه مرتبه فرمودند و در هر سه مرتبه عرض ميكرد بلي يا رسول الله پس حضرت فرمودند اگر اهتمام بامري نمودي در عاقبتش تدبر نما اگر خير است بكن و الا فلا و حضرت امير عليه السلام فرمود كه هر كس مشورت كند در امور جاهاي خطا را بفهمد و هر كس فرو رود در امور بي نظر كردن در عاقبت خود را بمصيبتها انداخته است و تدبير پيش از عمل تو را ايمن از پشيماني ميگرداند و عاقل كسي است كه واعظ او تجربها باشد و در تجربه‌ها علمي جداگانه است و جوهر هر مردي در گشتن حالات معلوم ميشود ، و امثال اين اخبار نيز بسيار است پس بر عاقل لازم است كه در هر امري نظر كند اگر عاقبت خير است اقدام نمايد و الا فلا و چون اين رساله مخصوص سلوك است عرض ميكنم كه پيش از هر عملي بايد تفكر كرد كه آيا اين عمل ضرر بنفس انسان ميزند يا نميزند اگر مضر است بنفس بايد ترك كرد و اگر نه نفع دارد و نه ضرر عاقل كار بي‌حاصل نميكند و اگر نافع است بكند پس خورده خورده نفس انسان ترقي ميكند .

فصل - بدانكه حكمت دو قسم است حكمت علميه و حكمت عمليه و بهر دو معني از صفات اناسي است و حكمت علميه دو قسم است يكي حكمت معرفت و آن در اصطلاح جزو علوم است و رسم خلايق شده است تحصيل آن و [ص 223] اخبار در فضل آن وارد شده است و يكي تفقه است و آن هم دو قسم است يكي تفقه در دين و بنا بر اين شده است كه آن را از قسم حكمت بيرون ميشمرند و حال اينكه از عين حكمت است بنص اخباري كه در اين باب وارد شده است و يكي علم بحقيقت چيزها است و آن علمي است بسيار سخت و حكمت عمليه دويم است و آن نتيجه علمي است اما علميه از شأن عقل است چرا كه عقل مشعري است كه خداوند بانسان عنايت فرموده است و او را باين واسطه شرافت داده است و چون عقل را بكسي عنايت فرمودند چشم او را باز ميكنند و بهر چه نظر كرد مي‌فهمد و آنوقت عالم ميشود بطور حقيقت و در واقع حكمت اخص از علم است چرا كه پاره از علم جهل است چنانكه در حديث ميفرمايد و لكن حكمت حقيقت علم است و انسان را براه راست هدايت ميكند و مشرك بخداوند نميشود و موعظه حسنه را پيشواي خود ميكند و بموعظه حسنه راه ميرود در جميع امور و اما شأن اهل علم دليل مجادله است و دليل مجادله راه لفظ است و بسا كج بشود و درست بمنزل نرسد بر خلاف موعظه حسنه كه انسان را براه راست ميبرد و بمنزل خواهد رسيد باري پس صاحب حكمت مهتدي است و هدايت خواهد يافت و گاه باشد كه حكمت را دليلي بگيرند سواي موعظه حسنه و آن شأن اهل فؤاد است نه صاحبان عقول و در حقيقت آن معرفت است و لكن چون تكليف عامه خلق آن نيست از اينجهة معرفت را در مقام عقل عرض كردم اين است كه خداوند ميفرمايد ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن يعني بخوان بسوي پرورنده خود بحكمت و موعظه حسنه و مجادله كن با ايشان بطور نيك و هر دليلي را تخصيص بكسي داده‌اند نه اينكه با همه كس باين سه دليل [ص 224] ميتوان راه رفت پس با اهل فؤاد بدليل حكمت بايد راه رفت و با عقلا بموعظه حسنه و با عامه خلق بمجادله باري چون اين را دانستي پس عرض ميكنم آن حكمتي كه شأن عامه خلق است موعظه حسنه است در واقع و بايد با اين دليل كه عصاي كوران است راه رفت و انسان چون صاحب اين مدرك است در هر موردي از موارد مي‌نشيند و باصطلاح كلاه خود را قاضي ميكند و راه راست را ميگيرد و ميرود و عاقبت ناجي است و اما تفقه كه فرموده‌اند آن هم نتيجه موعظه حسنه است باين دليل انسان مي‌فهمد كه بايد اين راه را گرفت و رفت و تفقه بمعني تفهم هم آمده است و فقه بمعني فهم است اين است كه خداوند ميفرمايد لاتفقهون تسبيحهم و اكثرهم لايفقهون و عاقل فقيه است يعني آنوقت شامل اكثر علوم ميشود و اما علم فقه از متعلقات علم سياست است و بعد از اين ذكر خواهم نمود .

فصل - در حكمت عمليه است بدانكه چون عقل امير بدن شد جميع تن بمقتضاي او حركت ميكند همانطور كه چون جان نباتي وارد تن شد تن را بمقتضاي نباتيت بالا ميبرد و پائين مي‌آورد و حركت ميدهد و چون جان حيواني تعلق ببدن نباتي بگيرد تن را حركت ميدهد و راه ميبرد و مي‌بيند و ميشنود و ميچشد و هكذا راضي ميشود و غضب ميكند و چون نفس داخل تن شد تن را بمقتضاي علم حركت ميدهد همچنين چون شعور پيدا كرد بمقتضاي شعور و فهم حركت ميكند و اعضاء و جوارح او همه براي شعور تسليم ميكنند و امر و حكم او جاري و نافذ ميگردد در تن پس چون مطلع بر عاقبت چيزها است طوري حركت ميكند كه مناسب فهم است مثلا چون ديد كه در اين راه خطر دزد است مثلا و احتمال اين ميرود كه اگر از اين [ص 225] راه برود دزدان او را برهنه ميكنند و بمنزل نميرسد اين راه را ترك ميكند و نميرود اما حيوان اين مشعر را نداشت و ميرفت و هلاك ميشد و همچنين بر اين قياس كن كارهاي عقل را پس جميع امور را موافق حكمت ميكند و معاشرت با خلق را از روي حكمت ميكند و مكالمات او از روي حكمت ميشود پس حكيم نظر ميكند كه خداوند اولا از او چه خواسته است آيا اگر چنين كاري بكند ضرر بآن ميزند يا نميزند و ضرر ببدن و جان و مال دارد يا ندارد اگر ديد كه ضرر ميكند پي اين كار برنمي‌آيد از اينجهة حكيم عاقبت‌سنج است و لكن عالمي كه حكمت ندارد عاقبت‌سنج نيست و فضل در حكمت است و حكيم است كه مأمور ميشود بدعوت خلق و منصب بزرگي است و دلالت بر شأن حكمت ميكند اينكه بر لقمان حكمت و نبوت را عرضه كردند و حكمت را قبول فرمود و از حكمت كار او بجائي رسيد كه پيغمبر را نصيحت ميكرد پس چون اين را دانستي ملتفت ميشوي كه حكيم عصيانش كم ميشود و از شيطان فرار ميكند و دينش محكم ميشود و راه جنت را كسب ميكند و عالم براه جنت ميگردد و واعظ خلق ميشود و تفصيل عمل حكمت را در سياست ذكر ميكنم ان شاء الله پس نتيجه حكمت اين شد كه انسان مطيع ميشود و ساير مشاعر حاصل مي‌بخشد اگر انسان حكيم باشد و الا وضع هر چيزي در موضع نميكند و مايه هلاكت و ندامت ميشود مثلا ذكر اگر از روي حكمت باشد نفع كامل مي‌بخشد و لكن در صورتيكه از روي حكمت نباشد حاصل نميبخشد همچنين فكر و حلم و علم و جميع اينها تميز نيك و بدش از حكمت است و چون سخن باينجا رسيد اخباري كه در حكمت وارد شده است ذكر ميكنم تا روشني چشم ناظرين باشد و كتاب ما مزين ميشود باخبار آل‌محمد سلام الله عليهم و اخبار [ص 226] را در فصلي خاص بايد ذكر نمود و بمقتضاي فارسي بودن كتاب ترجمه ميكنيم آنها را بفارسي و هر كس طلب لفظ آنها را مي‌نمايد رجوع بمأخذش نمايد .

فصل - در ذكر اخباري كه در حكمت وارد شده است بطور عموم ، در كتاب عوالم از تورية روايت كرده است كه خداوند فرمود تعظيم بنما حكمت را زيرا كه من قرار نميدهم آن را در قلب احدي مگر اينكه ميخواهم بيامرزم او را پس تعليم بگير حكمت را پس عمل بكن بآن آنگاه بذل نما تا اينكه باين واسطه برسي بمحل كرامت من در دنيا و آخرت و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود خوشا بحال كسي كه مشغول نموده است او را عيب خودش از عيوب غيرش و انفاق نموده است آنچه كسب كرده در غير معصيت و رحم نموده اهل ضعف و فقر را و مخالطه نموده است با اهل فقه و حكمت و از ابن‌عباس روايت شده است در قول خداوند و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا فرمود معرفت است و از ابوبصير روايت شده كه شنيدم از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام و من يؤتي الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا فرمود معرفت امام است و اجتناب از كبائري كه خداوند آتش در جزاي آنها وعده فرموده است و از نصايح لقمان است بفرزند خود كه اي فرزند حكمت را بياموز كه شرافت داده شوي بدرستي‌كه حكمت دلالت ميكند و غلامان بحكمت بر آقايان شرافت پيدا ميكنند و مسكين رفعت بر غني ميجويد و صغير بر كبير مقدم ميشود و مسكين در جايگاه ملوك مي‌نشيند و شرافت شريف بحكمت زياد ميشود و سيادت سيد و غناي بزرگان و چگونه گمان ميرود در پسر آدم كه امر معيشت و دين او بدون حكمت مهيا [ص 227] شود و خداوند مهيا نميكند امر دنيا و آخرت را مگر بحكمت و مثل حكمت بي طاعت مثل جسد بي نفس است و خاك بي آب و جسد بي نفس را صلاحيتي نيست و همچنين خاك بي آب را و حكمت بي عمل را آباداني نيست ، و چون در اخباري چند حكمت را بمعني تفقه فرموده چند حديث در تفقه هم روايت مينمايم از ابوحمزه روايت شده است كه شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود تفقه كنيد در دين پس بدرستيكه هر كس تفقه نكند از شما در دين اعرابي است خداوند ميفرمايد در كتابش ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه مرد صالح نمي‌شود مگر به سه خصلت تفقه كردن در دين و نيكو تدبير نمودن در معيشت و صبر نمودن بر مصيبتها و فرمود كه احدي نميميرد از مؤمنين كه شيطان خوشترش آيد از مردن فقيه و حضرت امام موسي كاظم عليه السلام روايت فرموده‌اند از پدران خود از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود هر كس را كه خدا اراده خير باو بكند او را فقيه ميكند در دين و حضرت جواد عليه السلام فرمودند كه تفقه قيمت هر چيز گراني است و نردبان بسوي هر بلندي و حضرت موسي بن جعفر از پدران خود عليهم السلام روايت فرموده است از حضرت رسول صلي الله عليه و آله كه فرمود كه پاره از بيانها سحر است و بسا از علمها كه جهل است و پاره از شعرها كه حكمت است و از گفته‌ها كه جدل است و در كتاب درر و غرر از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است كه فرمود حد حكمت اين است كه اعراض كني از دار فنا و عاشق دار البقاء شوي و فرمود حفظ كردن دين ثمره معرفت است و رأس حكمت و فرمود سزاوار است بر عاقل كه رأي خود را با رأي عقلا جمع كند و [ص 228] بعلم خود علم حكما را ضم نمايد و فرمود حساب بكن نفس خود را چرا كه براي غير نفس تو از ساير نفوس حساب كننده‌ايست سواي تو اما شخص پست را حكمت او بالا مي‌برد و شريف را جهل او پائين مي‌آورد ، و از اين قبيل اخبار در فضل حكمت و صفت حكما بسيار است و چون در صدد اختصاريم بهمين قدر اكتفا نموديم .