فصل - بدانكه يكي از لوازم عاقبتسنجي اين است كه كار را بيفايده نكند بلكه براي هر كار فايده مهمي تصور نمايد پس فرق ميان حكيم و غير حكيم اين است كه حكيم هرگز كار بيفايده نميكند و قبل از دخول در هر چيزي علت غائي براي كارش تصور ميكند و اين از خواص انسانيت است چرا كه حيوان مشعر غيبي ندارد و بمشاعر شهاديه و برزخيه نميتوان عواقب را سنجيد از اينجهة خداوند حيوانات را تكليف نفرموده بملاحظه عاقبتها و اما انسان بايد بهر كار كه وارد ميشود اول نظر كند ببيند كه آيا نتيجه اين كار بهشت است يا جهنم آيا از اتصال اين دو چيز رضاي خدا حاصل ميشود يا غضب خدا پس انسان بايد ضم و استنتاج طبيعي او باشد كه بداند اگر ما با بيلها و كلنگها پهلوي اين ديوار را خالي كرديم و آب انداختيم چه نتيجه خواهد داد پس اگر طالب آن نتيجه هست چنين كاري بكند و لكن اگر طالب نتيجه ديگري است آن كار را نكند و مشعر اين درك عقل است پس خداوند عالم جل شأنه در حكمت بالغه خود اين را مختص بحكما كرده است و اما سفهاء نظر نميكنند و عاقبت نميبينند پس كار را براي عاقبت نميكنند و گاهي ميشود كه نتيجه خير بدهد و بسا نتيجه بد ميدهد و آنچه بد ميشود زيادتر است از آنچه خوب ميشود پس چون اين را دانستي عرض [ص 229] ميكنم از خواص انسانيت اين است كه تو هر كار كه ميخواهي بكني اولا بنشيني و فكر كني كه آيا نتيجه اين كار رضاي پروردگار است و خلود در جنان يا سخط او است و مخلد گشتن در نيران پس هر چه را كه يافتي كه نتيجهاش و غايتش وصول بخداست آن كار را بكن و هر كار را كه فهميدي يا احتمال دادي كه نتيجهاش سخط خدا است ترك كن و لكن مردم شأنشان اين است كه اول كار را بكنند پس از آن نظر كنند كه چه چيز نتيجه شده است و بسا معالجه نخواهد شد و عاقبت بجهنم ميروند حتي آنكه در مسائل شرعيه پيش از آنكه ميخواهند كاري بكنند ملاحظه مسأله را نميكنند و از فقيهي نميپرسند و لكن چون كار را كردند آنوقت بسا حيران ميشوند كه نميفهمند كه آيا نماز ايشان درست است يا شكسته و سرگردان ميمانند در روزه خود و لكن مؤمن اولا بايد ملاحظه كند كه مسأله نمازش چطور ميشود اگر فهميد كه يقينا شكسته است يا درست است فبها ميخواهد برود و الا احتياط در اين است كه ترك كند بكلي سفر را تا نمازش عيب نكند و اگر اين كار را پيشنهاد خود كردي و باين دستور راه رفتي عماقريب ترقي براي تو حاصل ميشود و در واقع اين ذكر است و معني ذكر چنان كه در ذكر اشاره باين مطلب نموديم .
فصل - و از علومي كه متعلق است بحكمت سياست است و اين علمي است بسيار سخت از اين جهة است كه حامل اين علم در همه اعصار و قرون انبياء و حكما بودهاند و سلاطين هم حكيمي هميشه با خود داشتهاند و از او مشورت مينمودهاند و سر اين مطلب اين است كه مكرر شنيده و بسيار در كتب مشايخ اعلي الله مقامهم ديده كه عقل اول ما خلق الله است و اخبار هم باين معني [ص 230] دلالت ميكند پس اول چيزي كه خداوند خلقت فرموده است عقل بوده و او است اقرب جميع اكوان بمشيت خداوند عالم و صفت مشيت در او ظاهرتر است از جميع اكوان چنانكه مشاهدة ميبيني كه هر چه از نور نزديكتر است بچراغ منورتر است و واضحتر و آشكارا و هر چه دورتر ميشود رنگش كمتر ميشود و روشني كم ميشود و عكس كم ميشود و اين مسأله بسي واضح است الحمد لله و چون اين را در چراغ ميبيني و در عكس آفتاب مييابي پس بر اين قياس كن ماسوي را اگر چه از اين عالم نباشد چرا كه امر در همه جا يكي است چنانكه خداوند ميفرمايد و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تري من فطور ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير و همچنين و ما امرنا الا واحدة و امام تو ميفرمايد ظهور كمال بطون است و بطون تماميت ظهور است و كليات حكمت تا در ظاهر و باطن كامل نشود حكمت از حكيم ناقص است و ميفرمايد صاحبان بينش و دانش دانستهاند كه استدلال بر عالم غيب نميتوان كرد مگر باين عالم ، پس چون اين را دانستي عرض ميكنم كه جميع موجودات از نور خداوند عالم كه مشيت او است صادر شدهاند مثل انوار چراغ كه از چراغ صادر شده است پس هر چه از نور اقرب است بمشيت روشن و صافتر و شبيهتر است بمشيت و هر چه دور ميشود آن گرمي تمام ميشود و آن عكس زايل ميگردد تا خورده خورده بخاك كه رسيد كأنه تمام ميشود و هر چه كمال در آنجا است در خاك پنهان ميماند و چون اين را دانستي عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شأنه بمشيت خود مستولي شده است بر جميع موجودات و هر چه هست همه محاط مشيت او شده است و مشيت حاكم و فرمانفرما [ص 231] و كشاننده كل گشته است همچنين عقل چون نزديك باو است احاطه بكل موجودات نموده است و اطراف خلق را گرفته مانند عرش كه محيط است بهمه و چيزي نيست مگر آنكه بعد از عقل بوجود آمده است و عقل را پيش از كل خلقت كردهاند چنانكه ميفرمايد و كان عرشه علي الماء يعني پيش از آنكه اكوان صورت بهبندند عرش پروردگار كه عقل باشد بر آب امكان ساير مواليد ايستاده بوده است پس عرش كه عقل باشد سابق بر كل است و مسلط است بر جميع و خداوند از نور او خلقت فرموده است نفسهاي خلق را و از نور نفسها طبعها پس مادها و صورتها را آفريد و از نور كل جسم را آفريد پس سلطنت براي نفس است و آنچه غير نفس است دون درجه نفس است و حكم نفس و نگاهداري نفس مختص بعقل است و غير از عقل ديگري نميتواند نفس را نگاه دارد و امر خدا و حكم خدا همه با عقل است و چون اين را دانستي حال عرض ميكنم كه سياست روا نيست مگر براي عقل و اصل سياست علمي است برأسه و كتابها در آن بايد نوشت و لكن در اين رساله شريفه همين قدر بايد ذكر نمود كه انسان بعقل خود سياست نفس خود را بايد بكند و مشاعر و مدارك را بر جاي خود بنشاند و فرمانفرمائي كند پس سياست مخصوص بعقل است و عقل نيست مگر در حكماي رباني پس ايشان لايق حكمراني و نگاهداري بندگان خداوندند و غير از ايشان لايق نيست و هر حكيمي سياستش باندازه عقل او است اي بسا سايسي كه ملك را نگاه ميدارد اي بسا سايسي كه نميتواند نگاه دارد مگر بعض ملك را و همچنين ميرسد تا جائي كه سياست نفس خود را بكند و چونكه اصل اين علم بسيار سخت است مقدمه عرض ميكنم بدانكه سايس اولا نفسي ميخواهد كه خلق در نزد او ذليل باشند و الا كسي كه خلق [ص 232] پيش او خود را اقوياء بدانند نميتواند خود را نگاه دارد و امساك نفس خود را نميتواند بكند چرا كه غير بر او مسلط ميشود و قايد بايد كسي باشد كه خلق از او تمكين كنند آيا نميبيني كه خداوند انسان را سايس حيوانات نموده است كه همه از او تمكين ميكنند و يك بچه هفت ساله شترهاي باين عظمت را ميكشد و همه تسليم و تمكين از او مينمايند و سرپيچي از فرمان او ندارند و اگر احيانا شتري تمكين و تسليم ننمود خلاف عادت است و او را بتدبير بتسليم ميآورند همچنين سياست اناسي نفسي ميخواهد كه در حد خود قوي باشد تا آنكه تصرف در نفوس مردم بكند و دلهاي ايشان را ضعيف كند و خيالهاي ايشان را مضطرب سازد و الا نميتواند سياست نمايد و همچنين نسبت بنفس خود بايد بزرگي داشته باشد كه بتواند بر شياطين غالب آيد و نوري در او باشد كه غلبه بر شياطين كند و از اين گذشته بايد مطلع باشد مزاجهاي خلق را تا اينكه ايشان را بقاعده مقارن يكديگر نمايد و همچنانكه در طب بايد دوا را تركيب نمود و در دعاها بايد اسمها را تركيب نمود تا اثر كند همچنين در سياست بايد قلوب را تركيب نمود پس همه كس با هم نميتوانند زيست كنند و نميتوانند بنشينند و برخيزند و همه كس لايق حكومت نيستند حال بايد سايس كسي باشد كه بداند چه كس مناسب حكومت و چه كس مناسب وزارت است و با اهل هر شهري چه طور بايد سلوك كرد و حفظ قلوب را چه طور بايد نمود تا آنكه خورده خورده جمع شوند و متحد گردند پس لامحاله بايد سايس حكيم باشد اين است كه ميفرمايد كه سلاطين حاكم بر رعايا هستند و حكما حكام بر سلاطين و اما قاعده سياست و نگاهداري خارج از وضع اين كتاب است و بطور اشاره عرض ميكنم كه لامحاله سايس اگر كلي [ص 233] است بايد احكامي بياورد و احكام يا متعلق است بذوات مردم و آن علم حقيقت است و معامله ايشان با خود ايشان است و يا متعلق است بآنچه اصلاح خود ايشان است و تكليف خود ايشان و آن عباداتي است كه اصلاح نفس خود ايشان را ميكند و بعضي از اين احكام طريقتي است و بعضي شريعتي و يا متعلق است بسياستهاي ملكي و نگاهداري عامه بلاد و عباد اما اول مانند توجهات و توحيد و معرفت و امثال اينها و اما دويم مثل علم طريقت و پاره از احكام شرعيه مانند نماز و روزه و دعوات و امثال اينها و اما سيوم مثل حج و جهاد و خمس و زكوة و حرمت زنا و غيبت و امثال اينها پس سايس حكيم لامحاله بايد مراقبت جميع اينها را بكند و اگر سايسي يافتي كه تهاون بيكي از اينها نمود بدانكه خارج شده است از وضع حكمراني و تهاون بهر يك باعث خرابي كل است و اين مسأله بسي واضح است مثلا مراد معرفت خدا بوده است اگر كسي امر بمعرفت كند ولي دفع دشمن نكند و دوست را سير ننمايد كي ميتوان معرفت حاصل كرد پس لابد بايد جهاد را فرض كند و غنيمت و زكوة را در ميان خلق تقسيم كند و بر اين قياس كن ساير چيزها را و آنچه مناسب اين رساله است سياست بدني است سالك بايد سلطان بدن باشد اولا نظر كند دوست و دشمن را در بدن پس از آن دوست را تقويت كند و دشمن را ضعيف كند و اعضا و جوارح را هر كدامي را بكار خود بدارد و قلب را متوجه امر خود گرداند و او را گرفتار اعضا و جوارح نگرداند و هر چه حاجت بدن است بآن برساند و هر چه خارج است از حاجت بدن از بدن بيرون كند تا اينكه سلطان فارغ البال در اين بدن بنشيند و حاكم و فرمانفرما باشد و اگر كسي طالب سلوك است همين قدرها كه در اين رساله ذكر شد كفايت [ص 234] ميكند و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
در حقيقت است
بدانكه علم حقيقت علمي است بسيار مفصل و جميع كتب حكميه كه مشايخ ما (اع) تصنيف فرمودهاند مراد بيان حقيقت بوده است و آن قدر ناقابل كه از علم ايشان نصيب و روزي ما شده است نميتوان در اين مختصر نوشت و لكن چون مصباح سالكين است آنقدرها كه مناسب سالك است بايد اشاره نمود و همچنانكه در شريعت و طريقت عنوانهاي هر مطلبي را بهمان اسم مسمي نموديم اينجا هم مسمي باسم حقيقت مينمائيم .
حقيقت - بدانكه خداي تو جل شأنه احد است و كسي با او شريك نيست نه باين معني كه جاهلان پنداشتهاند كه شخصي است يگانه يا نوعي يا جنسي ، ماهيت پروردگار بيرون از شخص و نوع و جنس است و خالق كل است و جاري بر او نميشود آنچه بر خلق جاري ميشود و صدق نميكند بر او آنچه بر خلق او صدق ميكند بلكه يگانگي او يگانگي ديگري است كه همه عقلها واله و حيران او شدهاند و خيالها همه سرگردان او گشتهاند و چشمها كورند از درك او كجا درك كرده ميشود كسي كه حقيقتش جداست از حقيقتها و كنهش برتر است از كنهها ، جمله خلق شناخته ميشوند مگر ذات خدا و كل ماسوي ديده ميشوند مگر او لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير .
حقيقت - خداوند خلق را براي شناسائي آفريده و از كتم عدم محض عبادت بوجود آورده پس بايد كسب معرفت كنند و از راه صدق رو بخداي خود حركت كنند و چون خداوند نه در بالا است نه در پائين نه در چپ نه در [ص 235] راست نه در آخرت نه در دنيا و در همه جا است و از همه جا آشكارا و پيداست از جاي خود نبايد بجنبند و در هر جا كه ساكنند طلب خدا را نمايند و عبادت خدا را بكنند و مقصود و معبود خود او را سازند و فرمود لاتعبدوا الشيطان ، و ان اعبدوني هذا صراط مستقيم پس بندگي خود خداوند راه راست است و هر چه جز خداست شيطان است و هر كس از غير راه عبادات يعني معرفت خود خداوند حركت كند البته از درك خدا كور ميماند و بخدا نميرسد .
حقيقت - جاهلان پندارند كه راه بسوي خداوند بسيار است حتي آنكه گفتند كه الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق و مرادشان از انفاس نفسها است و اين جمع خطا است بلكه جمع نفس نفوس است و لكن هميشه جاهل بچاه ميافتد و اصل اين سخن برعكس قول خداست و رأي ائمه هدي و هر كس از غير راه حركت كند بمطلب نميرسد و راه همان است كه خدا قرار داده است اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين .
حقيقت - جميع آنچه فرمودهاند راه معرفت است و مرادشان همه معرفت خداوند بوده است و خداوند خلق را محض همين خلق كرده است و هر كس بمعرفت رسيد نتيجه عبادات را بدست آورده است و بمطلب خود رسيده است و هيچ كس آن حد معرفتي كه روزي او است باو نميرسد مگر در آخر عمر از اينجهة آن طرف عمل برداشته ميشود چرا كه آن كس كه تحصيل معرفت نكرد ديگر محل اميد نيست و آن كس كه تحصيل نمود بمطلب رسيد از اينجهة فرمودهاند كه آن دار دار جزا است و اينجا محل عمل است پس درست بنگر كه چه عمل ميكني كه چون مردي عمل مرتفع [ص 236] ميشود و جزا ثبت ميگردد .
حقيقت - معرفت شناسائي است و شناسائي خداوند منور گشتن بنور خداست چنانكه شناختن خلق اين است كه رنگ ايشان و صفت ايشان در تو عكس بياندازد و بنور منور نميشوي مگر رو بنور كني و اگر نور در قلب تو افتاد تو ظاهر ميشوي و بسا ظاهركننده غير گردي .
حقيقت - خدا خلق را امر بتوحيد كرده است در چهار مرتبه توحيد ذات و توحيد صفات و توحيد افعال و توحيد عبادت ، اما توحيد ذات اين است كه كسي را غير از خدا با او شريك نداني و وجود را مختص باو داني و او را فرد صمد گوئي و واحد نه بتأويل عدد خواني قل هو الله احد الله الصمد لميلد و لميولد و لميكن له كفوا احد و شاهد اين معني خود خداست نه غير و هر كس ميگويد از كتاب خدا شنيده نه فهم خود چرا كه فهمي خدا را درك نميكند شهد الله انه لا اله الا هو ، هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شيء عليم و اما توحيد صفات اين است كه او را بيشريك در هر صفتي از صفاتش داني پس جز از او زنده نيست كل شيء فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام و غير از او قيوم نيست هو الحي القيوم و غير از او معبودي نيست و همه خلق عبادت او را ميكنند و هكذا جز او دهنده نيست و غير او گيرنده نيست همه صفات از او است بنص قرآن و اما توحيد افعال اين است كه خدا را كننده هر كار داني بي شريك و نظير لا محرك في الوجود الا الله و توحيد عبادت اين است كه جز او را نشناسي و بندگي سواي او را نكني و هر كس عبادت ديگري را كند چيزي را نپرستيده است .
حقيقت - جاهلان پندارند كه خلق خدا را خواهند شناخت و بخدا ميرسند [ص 237] هيهات هيهات هر كسي صفت است و هر صفتي بمثل خود اشاره ميكند و شكيل خود را درك مينمايد انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها پس هر چه تو بشناسي از حد تو بيرون نيست و از صفت تو تجاوز نكرده رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك .
حقيقت - براي درك هر چيزي مدركي قرار داده شده اما صورت را بصورت ميتوان شناخت و معني را بمعني درك ميتوان كرد و ظاهر را بظاهر و باطن را بباطن و خداوند نوري در خلق گذارده كه آن نور دليل نور او است و آن نور اسم خداست و صفت خدا اين است كه ميفرمايد من عرف نفسه فقد عرف ربه و اعرفوا الله بالله يعني اسم را باسم نه ذات را باسم .
حقيقت - خداوند از براي خود آيتي قرار داده است شخصي و اسمي خلقي و نوري جسماني و آن امام تو است و معرفتش معرفت خدا است و اهل هر زمان يك امام از ائمه مسلمين را بايد بشناسند و مقتداي خود گردانند و چون چنين كنند بمنتهاي آرزوي خود و مطلوب خود رسيدهاند و اين است فرق ميان ما و اكثر خلق كه ما منظور خود را يافتيم و بمطلب خود رسيديم و آنها در تيه ضلالت مانند بنياسرائيل حركت ميكنند و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤمنين و اكثرهم لايعقلون ، امام الارض رب الارض و عرض كردند كه شناختن خدا چيست فرمود معرفة اهل كل زمان امامهم و در حقيقت اين تمام حقيقت است و اصل طريقت و راه وصول .
خاتمه - در ذكر پاره از سالكان كه راه را پيمودند بطور اشاره و ايماء .
بدانكه پيغمبران اشرف سالكان هستند و بالاتر از همه خلقند و اول شيعه و اول مؤمنند نظر در حالت ايشان كن تا آنكه عبرت تو باشد و باين واسطه [ص 238] حركت نمائي يكي از ايشان سالهاي دراز گريه و زاري نمود و توبه و استغاثه فرمود و از لباس دنيا ببرگ درختان قناعت فرمود و در زمين خداوند سير نمود تا بمأمول خود رسيد پس بسير كردن و گريه كردن و استغفار نمودن ميتوان رسيد و ديگري اينقدر نوحه فرمود تا اسم او را نوح گذاردند و در بلاي امت صبر فرمود تا بمأمول خود رسيد و خدا او را از طوفان نجات داد و ديگري صبر بر صدمه آتش كرد و محنت سلاطين جور را بر خود گذارد و در بيابانها سر كرد تا اينكه خداوند بر او ترحم فرمود و او را امام خلق قرار داد و ديگري مالش را گرفتند صبر نمود عيالش را گرفتند صبر نمود سلامتي بدنش را گرفتند صبر نمود و بطول صبر كردن خداوند باو عنايت فرمود آنچه عنايت فرمود و ديگري سالهاي دراز در بيابانها سير كرد و شبها شامش گرسنگي بود و بالاپوش او آسمان و زيراندازش زمين و چراغش ماهتاب و روزها آفتاب بود و گرسنگي ميخورد و شكر كردگار مينمود و از اين غربت و جوع و صبر و سرور خدا او را بمطلب رسانيد و نبي تو چهل سال تنها سر كرد گاهي در غارها و گهي در كوهها و شبها تا صبح بندگي فرمود و تفكر نمود و در نبوتش بر سر ناخن بعبادت ايستاد و روزه گرفت در روزها تا اينكه خداوند او را بمطلب رسانيد و علي مرتضي عليه السلام شبي هزار ركعت نماز فرمود و بذل و جود نمود و صبر بر بلاها فرمود و شمشير در راه خدا بر فرق دشمنان فرود آورد تا آنكه خداوند او را برگزيد و همچنين ائمه هدي صبرها فرمودند و طاعتها نمودند تا آخر الامر بمطلبها رسيدند و از بزرگان دين و سادات خلق شخصي بود كه چندين سال خداوند باو عمر عنايت فرمود و از او يك صغيره سرنزد و اساتيد بسيار را خدمت فرمود و زيارت بزرگان نمود و مشرك بخداي خود [ص 239] نبود و از مال دنيا بجز از قوت لايموت چيزي بدست نياورد و از فرشها بجز از پوستي و از ظرفها بجز مطهره نداشت و در حين وفات گريه ميفرمود از اين اسباب كه فراهم آورده بود و از اين سلوك بجايي رسيد كه محبوب خداوند شد و وحي چون نازل ميشد سلام باو ميرساندند و بزرگي ديگر در صداقت كوشيد و قوت سال را جمع ننمود و مال براي خود قرار نداد و سالهاي دراز ترك وطن گفت و از لباسها بجبه قناعت فرمود و از ترس خدا مرض تن را فراموش فرمود تا خداوند او را برگزيد و حركت نمود و ترقي فرمود و بزرگي ديگر بحسب ظاهر دنيا پس از آنها و بحسب باطن خدا دانا است سالهاي دراز در عبادت پروردگار كوشيد و جميع مال خود را بصدقه ميداد و در بيابانها و كوهها زندگي مينمود و با خلق معاشر نبود و بلقمه نان و علف بيابان قناعت فرمود و دائما در فكر ميكوشيد تا خداوند او را برگزيد و بآب دهان نبيش تربيت فرمود تا رسيد بآن مقام كه رسيد و رياضت عمده آن بزرگوار در معاشرت خلق منكوس و مزاورت دنياي دون بود نپوشيد لباسي شريف مگر محض رياضت و سخت نپوشيد مگر محض رياضت و پس از آن جليل القدر سالكي را ميدانم كه اينقدر رياضت كشيد كه دندانهاي مباركش ريخت و در جواني پير شد اينقدر شبها بر سر پا ايستاد و گريست كه خداي واحد دانا است چون گريه ميكرد اشك از دامانش ميگذشت و چون خنده ميكرد حزن از دلش ميباريد از تفكر مظهر عيسي بود و در حكمت ثاني لقمان و ديگري را ميدانم كه در دنيا آب خوش از گلوي مطهرش پائين نرفت تشنه زيست فرمود و تشنه رحلت نمود و شكم مقدسش سير نشد گاه از گرسنگي ناله مينمود و گاه از ترس خدا گريه ميفرمود اي بسا شبها كه خواب ننمود و بر زمينهاي سخت تن ميسود و خشنتر لباس ميپوشيد و بظاهر لباس فاخر ميپوشيد آهش از كبد بآسمان بود و صبرش از صبر ملايك گذشته بود كسب علمش از [ص 240] همه رياضات سختتر بود و وسعت صدرش از همه كرامات برتر در كارش چنان اعتدالي بود كه كأنه صرف عقل است و در حركاتش چنان نظمي بود كه گويا صرف طبع است و نزاهتش بحدي بود كه از لطافت بدن خود متأذي بود و حكمتش بقراري بود كه از او يك كلمه بخطا سرنزد و در حركتش بندامت نكشيد و عشرتش بحدي بود كه گفتندي عياش است و فرارش طوري بود كه گفتند مضطر است دلش سختتر از سنگ شد و حزنش زياده از زن بچهمرده ، هاي هاي اين جماعتند سالكان راه هدايت و ايشانند مايلان بطريق عصمت ، دگر زياده از اين نزد عاقلان بيجا است ، و چون از اين كتاب مستطاب دانستي كه همه مراد سير در راه محبت است و ميل كردن بطريق مودت بيش از اين چه گويم كه همه سخنها در اينجا ختم است و العاقل يكفيه الاشارة و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و قد فرغ من تسويد هذه الاوراق بيمناه الداثرة مصنفها العبد الاثيم محمد بن كريم بعد رابعة النهار من يوم السبت الخامس من شهر رجب المرجب من شهور سنة اثنتين و تسعين و مأتين و الف خلت من الهجرة النبوية المصطفوية علي مهاجرها آلاف التحية و الثناء في قرية لنجر في كسر مكتبه حامدا مصليا مستغفرا ، اعلي الله درجة ابي و الحقني به بعد مضي عمري مبيض الوجه ناصرا لعلمه و حافظا لغيبه في نفسي و اهله و اصحابه و ملكه و مقامه و اسأل من نظر في هذه الاوراق الاغماض عن الايجاز و السهو و النسيان فان الانسان مجبول بالنسيان ، تمت و السلام علي ائمة الهدي و من اتبع الهدي .