فصل - بدانكه انسان مبتلا است بمرضها و بيماريهاي سخت كه كشنده و قتال است هر گاه خود را مداوا بكند بسا نجات بيابد و الا نجات نخواهد يافت ابدا و دواي مرضهاي انساني دو قسم است يكي دواهاي ظاهري و آنها مختص است بمرضهاي بدني انسان و يكي دواهاي باطني و آنها مختص است بمرضهاي باطني و اگر چه دواهاي ظاهري هم اثر در بواطن ميكند و دواهاي باطني اثر در ظواهر ميكند و لكن آن از جهت ديگر و بواسطه ديگر است نه بخود دوا مثلي عرض كنم تا درست بيابي مثلا فرض كن كسي مخبط ميشود و ديوانه ميشود و ديوانه شدن از فساد مشاعر است [ص 174] و مشاعر بواسطه فساد دماغ فاسد ميشود پس طبيب بايد معالجه دماغ كند و مشاعر را هم بادويه مناسبه اصلاح كند و لكن اولا ميآيد و اين مريض را تنقيه ميكند با اينكه تنقيه معده و كبد غير از علاج دماغ است و لكن اولا بايد از باب مقدمه اين راه را اصلاح كرد تا آنكه غذاهاي فاسد و اخلاط فاسده كه منشأ اين مرض است از معده بيرون برود و تكميل مرض نكند آنوقت شروع ميكند بترطيب دماغ با اينكه دماغ از جسد است و مشاعر فاسد شده است و مراد ما اصلاح مشاعر است و لكن محل مشاعر دماغ است بايد اول دماغ تر و تازه شود تا آنكه مشاعر هم تر و تازه شوند و همچنين از آن طرف معالجه تن را ميكنند مثل اينكه معزم ميآيد و عزيمه باين ديوانه ميخواند اثر در روح ميكند و خورده خورده بواسطه صلاح روح طبيعت قوت گرفته مرض را دفع ميكند يا آنكس كه وحشت قلب دارد يا آنكه باصلاح قلب ميكوشند و دل را درست ميكنند تا روح درست ميشود يا اين است كه بيمار را حكم ميكنند كه در گلزارها و بيابانها و جاهاي تر و تازه گردش كند و با همصحبتان خوشدل بنشيند و گوش بلحنهاي خوب و نغمهاي خوش بدهد پس خورده خورده روح او از كسالت بيرون ميآيد و دلش خوشحال و خرم ميگردد و اثر در بدن او هم ظاهر ميگردد حال همچنين است امر مرضهاي شرعي بواسطه طاعات و عبادات شرعيه بدنهاي خلايق اصلاح ميشود و چون ابدان اصلاح شد و دفع مرضهاي بدني شد آنوقت ميسر است كه بمراتب عاليه باطنه برسي و همچنين هر گاه مشاعر باطنه را بطريقت اصلاح كردي خورده خورده باطن تو درست ميشود آنوقت بواسطه باطن ظاهر هم درست ميشود اما علاج ظواهر از نوع آنچه سابقا عرض شده است معلوم است و اما علاج بواطن بسر طريقت است [ص 175] و عمده طريقت فكر است پس بايد تفكر كرد و چون راه معالجه فكر است لامحاله فكر را هم انواعي است پس علاج جميع امراض باطنه بهر نوع فكر نميتوان كرد چنانكه بهر دوائي نميتوان اصلاح دماغ كرد و بهر مسهلي هر خلطي را نميتوان بيرون كرد پس از براي هر مرضي يك نوع فكري بايد اختيار نمود پس تو اي سالك راه طبيب خود باش و تفكر بكن اولا در امراض خود پس ببين اولا كه چه مرض داري و از چه چيز از براي تو پيدا شده است و دواي او چيست و اين عمل جميع طبيبان است مثلا نظر كن ببين مرضت چيست چون دانستي قساوت قلب است ببين از چه حاصل شده است چون يافتي كه از ميل بسيار بدنيا است فكر كن در معالجه ببين علاجش تفكر در مرگ است و بيوفائي دنيا و مرگ سابقين تو از سلاطين و حكام و بزرگان و انبياء و اولياء همه مردند و از ايشان كسي باقي نمانده است تو هم ميميري خورده خورده قلب تو از دنيا معرض ميشود و دل تو نرم ميگردد و قساوتش تمام ميشود و همچنين يك مرتبه نظر ميكني كسالتي اطراف و جوانب تو را فرا گرفته است و باين واسطه معرض خواهي شد از آخرت پس بنشين و تفكر كن كه اين از چه چيز است ميبيني كه از غفلت برخواسته است چون غافل شدي و ذكر خدا را ننمودي شيطان در تو ظاهر شده است و كثافات شيطاني تو را كسل كرده است و علاج اين مرض اين است كه خود را متذكر كني و ترك نمائي آنچه باعث غفلت است زيرا كه براي غفلت هم باعثي ديگر است پس ترك باعثها را بكن و دل خود را جمع دار و متذكر خداوند شو و دعا بخوان و صدقات بده تا غفلت تو تمام شود پس مسرور بذكر خداوند خواهي شد مسلما باري بر تو باد باين قسم تفكر كه نفس تو اصلاح شود و چون اين را دانستي [ص 176] بدانكه يك قسم فكر ديگر فكر علمي است يعني تفكر كردن در علوم و معاني و مطالب عليه و اين هم بر حسب حالات خلق است هر كسي را اندازه فهمي است يكي فهمش بقدر علوم ظاهره است بر او است تفكر در آنها و يك قسم كسانيند كه فهمشان باندازه معاني است و درك معاني ميكنند پس فكر ايشان در معاني كليه بايد باشد و چون قدري فهمشان زيادتر شد و شأنشان بالاتر رفت درك حقايق ميكنند پس فكر ايشان هم در حقايق ميشود و اين مسأله بسي مشكل است و هر كس را خدا نصيب فرموده پس هنيئا له ثم هنيئا و اما ما كه درماندهايم و باين مطلب نرسيده و موانع آسمان و زمين همه بر ما جمع شده است باري پس شأن متفكران اين است كه گفته شد و بر ايشان روا نيست كه حد خود را فراموش كنند و شأن خود را نشناسند كه اگر از حد خود كسي تجاوز كرد و خواست در مرتبه بالاتر قدم زند و سير در جاي ديگر كند البته بال و پر او خواهد سوخت و بمطلب نخواهد رسيد و چون سخن باينجا رسيد اشاره ديگر براه فهميدن ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله .
فصل - بدانكه علما مهما امكن سعي ميكنند كه مطلب خود را بيان كنند و مرادشان فهمانيدن است و لكن بسياري از مطالب لفظ ندارد كه ادا شود و پاره را اهل زمان متحمل نيستند و نميتوانند بشنوند از اينجهة پنهان ميكنند و پاره از مطلب بزبان گفته نميشود و بگوش شنيده نميشود و كشف ميخواهد و اين قسم در واقع ساري و جاري در همه مطلبهاي دنيا است مردم گمان ميكنند كه چيزي ميفهمند والله آنچه اغلب ما فهميدهايم لفظي است و حقيقتش مخصوص باهل كشف و عيان است و لايق ايشان نه لايق هر كس ، [ص 177] كار هر بافنده و حلاج نيست ، و بسا مسائل كه بيان ميكنند و لكن متفرق و پريشان در كتابها و فصلها در هر كتاب و فصلي اشاره بيك گوشه مسأله ميكنند پس تو چطور ميتواني بفهمي و كي واقف بر اصل مسأله ميتواني بشوي مگر اينكه دائما متفكر باشي و راغب بعلم و هر مسأله كه ميشنوي با مسائل سابقه ضم كني و نتيجه بگيري و هر كتابي را بكتاب ديگر ضم كني و نتيجه بگيري پس انسان بايد هميشه در كتب و فرمايشات اساتيد تفكر كند و نظر نمايد و قانع نشود بيك سخن و يك كلام و يك درس بلكه ضم كند كلمات را با هم و مسائل را درست بفهمد پس فكر خود را اگر در كلمات اساتيد قرار دادي اين است دستور العمل مثلا يكجا ميشنوي ميفرمايند در سلسله طوليه بطور تأثير است اين را نگاه دار باز نظر كن در فرمايشات يك جاي ديگر ببين ميفرمايند مثلا كه اين سلسله عرض است نهايت اين است كه بطور ترتب افتاده است و چون اين را دانستي باز يك مسأله ديگر متذكر شو از بيانات ايشان در نحو تأثير كه اين قسم تأثير ديگر است چون اينها را دانستي از اين ميان يك مسأله بسيار بزرگ خواهي فهميد كه كم كسي برميخورد .
فصل - و يك قسم تفكر ديگر هست بسيار شيرين و خوشمزه و آثار عجيب بر آن مترتب ميشود و آن اين است كه مراقبت نمائي روزي يك ساعت دو ساعت خداي خود را و توجه نمائي بائمه اطهار كه راههاي هدايتند و سبيلان بسوي خداوند عالم جل شأنه و رخساره ايشان محبوب خداوند عالم است پس بنشين گوشه خلوتي و تصور نما صورت ايشان را و خالص شو براي ايشان پس چشم از همه ماسوي بپوش تا حالت تو مثل كسي بشود كه در خواب [ص 178] است و كسي را بخواب ميبيند اگر اينطور غافل شدي از همه دنيا آنكه در تو عكس مياندازد البته مطلوب تو است و بدانكه امام عليه السلام را اگر كسي در خواب ببيند خود آن بزرگوار را ديده است چرا كه شيطان بصورت امام نميشود صورت امام تو برعكس شيطان است و نور قاتل شيطان آيا نشنيده كه در اواخر رجعت چون رخساره پيغمبر صلي الله عليه و آله از آفتاب ظاهر شود شيطان فرار ميكند با اينكه بحسب ظاهر غلبه كرده است بر مؤمنان و لكن نور صرف كه ميآيد ظلمت بكلي تمام ميشود پيش از ظهور آن بزرگوار عالم همه آغشته از نور و ظلمت است و چون خلق در آن وقت بمقامي ميرسند كه هر كسي راجع باصل خود ميشود برزخ از ميان برداشته ميشود از اين جهة است كه گفته ميشود رجعت مخصوص است بكساني كه ايمان ايشان محض است يا كفرشان محض است و معني آن راجع شدن مردم است بسوي امامشان هر طايفه بامام خود رجعت ميكنند و چون نور آمد همه ظلمت فرار ميكند و چون حربه بر شيطان وارد آورد كل شياطين ميميرند چنانكه ميبيني كه اگر يك شمشيري بر سر كسي بخورد همه عكسهاي او سربريده ميشوند با اينكه يك ضربت بيشتر بر او وارد نيامده است باري مراد اين بود كه نور پيغمبر با ظلمت شيطاني ضد است و ابدا جمع با هم نميشوند پس چگونه ميشود كه روح نبوت در تن شيطاني ظاهر شود حاشا و كلا از اين سبب است كه ميفرمايد من رآني فقد رآني يعني هر كس مرا در خواب ديد مرا ديده است و غيري نديده و همچنين اگر كسي امام را ديد خود امام را ديده است بلكه اگر كسي مؤمن را ديد خود مؤمن را ديده است پس اگر تو اين را دانستي بدان كه عمده كار اين است كه سعي كني در حفظ مشاعر خود از شياطين خارجه و داخله آنوقت [ص 179] عكس در تو كما هو ميافتد و اگر چه اين امر براي تو قدري در اوايل سخت است و لكن خورده خورده سهل ميشود و اگر موفق شدي روزي يك ساعت اينطور توجه كني لامحاله موفق بر زياده ميشوي و اين فكر خورده خورده بر تو غالب ميشود بطوريكه شب و روز تو را از دست تو خواهد گرفت و در جميع آنات خود مراقب ميشوي و چنين كسي البته عصيان نميكند چرا كه آدمي همينكه بداند كسي باو نظر ميكند البته معصيت نخواهد كرد حال آيا مردم بزرگترند يا صاحبان شريعت و قدرت خلق زيادتر است يا قدرت ايشان البته اگر يقين كردي كه با ايشان نشسته و ايشانند نظركننده بتو حيا ميكني و عصيان را ترك ميكني و بدانكه در اصل وجود ايشان اثري است كه اگر كسي مراقب ايشان شد خورده خورده زاهد ميشود و متقي و پرهيزگار ميگردد بلكه عالم ميشود چرا كه مصاحبت و مجالست شجاع تو را شجاع ميكند و مجالست زن تو را پستفطرت ميكند و مصاحبت بچه تو را ناقص ميكند همچنين مجالست عالم تو را راغب بعلم ميكند و متقي ميگردي و پرهيزگار ميشوي پس بشتاب بسوي ايشان و خود را جليس ايشان بكن و مؤمن بشو بايشان و اگر يقين نميكني بحضور ايشان مگر بدليل پس مستعد دليل شو تا با برهان قاطع براي تو مسلم كنم كه خود او است آيا نه اين است كه امام تو حاضر و ناظر است در همه جا چنين است والله و اگر كسي منكر اين معني بشود از دين بيرون رفته چگونه ميشود خداوند عالم از كسي خلق را پنهان كند آنوقت او را امام قرار بدهد آيا نشنيده خداي تو ميفرمايد در شأن كساني كه بغلط ادعاي امامت كردهاند مااشهدتهم خلق السماوات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متخذ المضلين عضدا آيا نميبيني كه خداي تو تصريح ميفرمايد كه كسي [ص 180] كه شاهد خلق نيست گمراهكننده است چرا كه دعوت بسوي چيزي ميكند كه نديده است پس داعي بايد كسي باشد كه آفريدن آسمان و زمين را ديده باشد و آفريدن نفس را ديده باشد و مطلع و شاهد باشد و الا ضال است و هر ضالي كه دعوت كند مضل است و خداي تو مضلين را قوت خود قرار نميدهد و نصرت از ايشان نميطلبد نشنيده كه ميفرمايد أفمن يهدي الي الحق احق ان يتبع ام من لايهدي الا ان يهدي يعني آيا كسي كه هدايت بسوي حق ميكند اولي است كه متابعت كرده شود يا آنكه خودش هدايت نمييابد مگر آنكه ديگري او را هدايت كند ، پس جاهل بعالم را بايد ديگري هدايت كند و هدايت نميتواند بكند مگر كسي كه عالم باشد و گمان مكن كه اطلاع بر همينكه خدائي هست كفايت ميكند در معرفت خدا پس هر كس خدا را باينطور شناخت بايد دعوت كند حاشا و كلا تا آنكه مطلع بر جميع عالمها نشوي و خلق جميع چيزها را مشاهده نكني معرفت بخدا حاصل نميكني آيا نميبيني كه خداي تو ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق پس كسي كه جميع آيات خدا را نديده است در عالم و در نفس خلق ، بر او واضح نشده است كه خداوند عالم حق است و كسي كه حق را نشناخت دعوت بباطل ميكند و هر باطلي شرك شيطان است پس داعي بايد مطلع باشد نهايت داعيان مختلفند اگر كسي يك نفر را دعوت ميكند بايد بقدر او شاهد باشد اگر كسي هزار نفر را دعوت ميكند بايد بقدر آنها شاهد باشد و اگر كسي داعي كل است بايد بقدر كل شاهد باشد و همچنين است امر در اوصياء و ورثه انبياء پس مادام كه كسي شاهد نشود بر او سزاوار نيست دعوت كردن خلق مگر اينكه بگويد كه فلان شاهد چنين فرموده است و فلان چنين فرموده است [ص 181] و شاهد اين معني از كتاب خداوند اين است كه ميفرمايد يوم نبعث من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا يعني روزي كه از هر امتي خواه امتهاي سالفه يا آتيه شهيدي بر ميانگيزانيم و تو را شاهد بر كل ميآوريم باري دليل اين معني بسيار است پس پيغمبر شاهد است و امام شاهد است بلكه بزرگان كه موكلند بر اين خلق در هر عصر و زمان شاهدند نهايت شهادت هر كسي بر حسب حال او است يكي در جميع حالات شاهد است يكي هر گاه توجه كند و نظر كند شاهد است بهر حال در قيامت شاهد است مسلما اگر چه در دنيا از پاره جهات غافل باشد و اما غوث اعظم عليه السلام شاهد دنيا و آخرت است و هر شهيدي در دنيا شفيع است در آخرت از اينجهة است كه امام عليه السلام در صفت ائمه در زيارت ميفرمايد شهيدان دنيا و شفيعان آخرت پس معلوم است كه شفاعت از شهادت است و طور و طرز يكي است پس شهادت دنيا را از اينجا بفهم كه نه باينطور است كه امام دور از تو بايستد و تو را ببيند چنانكه معني شفاعت اين است از اين گذشته اين علم علم عالي است به داني و علم عالي بداني علم احاطه است و علم احاطه اين است كه بظاهر و باطن تو محيط شود بطوري كه خود تو صورت علم او شوي و خط كتاب او گردي باري پس امام لامحاله شاهد است و ناظر اگر تو از او غافلي دوري از او با اينكه او بتو نزديك است بد نميگويد شاعر :
يار نزديكتر از من بمن است و اين عجبتر كه من از وي دورم
و هر گاه او را يافتي نزديك ميشوي اگر چه بحسب ظاهر از او دور باشي پس بسا اشخاصي كه بحسب ظاهر خدمت ايشان بودهاند و لكن در حقيقت دورند از ايشان مثل آن اشخاص كه با رسول خدا بودند و كأنه رسول را نديدند [ص 182] و صورت او را درك نكردند و صفت او را ضبط ننمودند و بسا كساني كه بحسب ظاهر دور بودند و لكن در معني نزديك بودند مانند اويس قرن كه خدمت پيغمبر نرسيد معذلك بآن بزرگوار نزديك بود و مطلع بر صورت او باري پس امروز هم مثل آن روز امام تو حي است و مطلع و شاهد تو ملتفت باش پس آنكس كه ملتفت است و در فكر امام است امام از او غايب نيست اگر چه از خلق غايب باشد چرا كه امام بذات خود از خود غايب نشده است و تصرف او هم از مملكت غايب نشده است و بذات خود ملك را خالي نگذارده و از آسمان و زمين غايب نشده است بلي از اناسي پنهان است باين معني كه ايشان او را نميبينند اما اگر كسي امام خود را شناخت و مراقب امام شد امام از او غايب نيست پس حال او امروز مثل حال ايام ظهور است و سخن ميگويد با امام خود و ميشنود و او را امر ميكنند و نهي ميكنند و اين منافات ندارد با اخباري كه ميفرمايد كسي امام را نخواهد ديد تا هر چشمي او را ببيند بدو ملاحظه يكي آنكه مراد از آن اخبار اين باشد كه بسيف خارج شود و بكشد و سلطنت و حكمراني در كل فرمايد اين وقتي است كه جميع چشمها او را ببيند و يكي اينكه اين اخبار مال عامه است و الا اخباري چند وارد شده است در اينكه خواص امام خدمت امامند بلكه دائما سي نفر خدمت امامند چه ميشود كه اين شخص از خاصان شود بلكه از اخباري چند برميآيد كه بسا اشخاصي غير مؤمن هم امام را گاه گاه ديده باشند نهايت نشناختهاند كه امام است چنانكه ميفرمايد در حين ظهور جمعي خواهند گفت كه ما اين مرد را ديدهايم باري پس هر كس اين مشق را بكند خورده خورده كار او بجائي خواهد رسيد كه خود را خدمت امام ببيند و دايم متذكر باشد و چنين كسي شكر ولي نعمت را گفته است و همچنين تفكر در بزرگان دين هم جايز است كه مراقب ايشان [ص 183] باشي و هر گاه راه ميروي ايشان را قايد خود ببيني و سائق خود بيابي و چون مينشيني ايشان را در محضر خود ببيني بلكه خود را در محضر ايشان پس طوري بشوي كه سخن با ايشان بگوئي و كلام ايشان را بشنوي پس در اين صورت اگر كسي بگويد خدمت فلان بودم و با فلان صحبت ميكردم و چنين و چنين فرمود جايز است و بدانكه اين شأن هر كس نيست و همه كس نميتوانند اين را بگويند نه هر كس يك ساعت تفكر كرد همه كار ميتواند بكند و همه چيز ميتواند بگويد اين شأن خاصان است و عمل مقربان و همين قدرها در اين باب كفايت ميكند انشاء الله .
طريقت - در علم است ، و علم صفتي ديگر از صفات انسانيت است و واجب است از براي انسان كه تحصيل علم كند اگر تحصيل علم نكند از انسانيت او كم ميشود مثل اينكه اگر كسي نبيند از حيوانيت او كم ميشود و اگر جذب نكند از نباتيت او كم ميشود و چونكه علم حضور معلوم است در نزد عالم و علم خلق علوم انطباعيه است پس بايد دائما پي تحصيل برآيد تا اينكه كامل شود پس مدارك خود را استعمال كند و با هر مدركي آنچه مناسب او است بايد درك كرد و از اين مقدمه معلوم ميشود كه بايد طالب اولا اصلاح مشاعر ظاهره كند اگر چشم درست نميبيند و ضعف عارضش شده است اولا بايد اصلاح كرد چشم را تا بتواند نظر كند و اگر چشم نباشد لامحاله از ديدنيها محروم ميماند و همچنين بايد گوش را اصلاح كند تا درست شنوا شود اگر ضعيف باشد كي ميتواند اصوات دقيقه را بشنود و از راههاي دور كي صدا را درك ميكند پس بايد گوش را اصلاح [ص 184] كند تا درست بشنود و هكذا ذائقه و شامه و لامسه را اصلاح كند و چون مشاعر تو درست شد آنچه متعلق است باين كيفيات براي تو جمع ميشود و چون اين درست شد بايد اصلاح باطن را نمود چرا كه اسباب حصول علم در واقع مشاعر باطنه است اما مشاعر ظاهره اسباب آنها است پس چون از اين اسباب مدركات تو بالا رفت بايد بخيال درك صورتها را بكني و جزئيات را بفهمي و با واهمه معنيهاي جزئي را درك كني و با عالمه صورت كليه را بفهمي و با عاقله معني كلي را بفهمي و با فكر ربط بدهي دو شيء را پس بايد اين آلات و ادوات را دارا باشي و خداوند همه اينها را در قوه تو گذاشته است و اين قوه قريب است بفعليت و بالفعل كردن اين قوه بواسطه علوم است چون بناي علم گذاردي و تحصيل نمودي خورده خورده مشعرهاي تو صاف ميشود پس از خيال كردن خيال تو زياد ميشود و از فكر كردن فكر تو زياد ميشود و هكذا مشاعر تو درست ميشود و باز از اين سخن برآمد كه بايد پي اصلاح مشاعر برآمد و اصلاح نميشود مگر از آن راه كه معلوم شده است از بيانها كه عرض شد در چند موضع از اين كتاب مثل اصلاح غذا و خواب و بيداري و امثال اينها و پاره شروط را هم در اين مقام ايراد مينمائيم انشاء الله و چون اين مقدمه را دانستي حال شروع در مطلب ميكنيم و مطلب را در چند فصل ذكر ميكنيم .
فصل - بدانكه نفس انساني را خدا از ارض علم خلقت كرده است و بازگشتش بارض علم است از اينجهة مشتاق بتحصيل علم است در دنيا و اگر او را منع كردي از آنچه طالب است خورده خورده خواهد مرد همچنانكه بدن از اين زمين خلقت شده است و طالب خاك است و مايل بغذاهاي خاكي مثل [ص 185] نباتات و حيوانات و معادن اگر او را منع كردي از غذاي خود خواهد مرد و تمام ميشود و همچنين روح را اگر غذاي روحاني ندهي خواهد مرد پس هر چيزي بمدد زنده است و مدد هر چيزي از سنخ خود او است و چون اين مسأله را دانستي پس مدد نفس از علم است و بايد او را بعلم زنده داشت و علوم باعث زيادتي و قوت نفس ميشوند از اين جهة است كه بقاي هر كسي بقدر علم او است و زندگيش بقدر علم او است .
فصل - بدانكه علوم دو قسمند پاره علوم سجينيه و آنها علومي هستند كه منشأشان از ظلمت است پس بازگشتشان هم بظلمت است و علوم علينيه و آنها منشأشان از نور است و بازگشتشان بنور پس اگر تحصيل علوم باطله كردي نفس تو ظلماني ميشود و اين دخان آتش جهنم است كه بتو رسيده است و خورده خورده جهنمي ميشوي و اگر تحصيل علوم نورانيه كردي خورده خورده قوت خواهد گرفت نورانيت تو و شيئا فشيئا نوراني ميشوي و اين نور روشني آفتاب بهشت و نور ماه و ستارگان بهشتي است كه بر رخساره نفس تو تابيده است و علوم حقه علومي است كه از رخساره آلمحمد ظاهر شده باشد و از زبان مبارك ايشان بيرون آمده باشد چنانكه ميفرمايد كه نخواهيد يافت علم صحيحي مگر آنچه از اينجا بيرون آمده است و اشاره فرمود بخانه مبارك خود و در حديث ديگر بسينه مبارك خود پس علم صحيح آن علمي است كه از خانواده ايشان بيرون آمده است و ميفرمايد مائيم اصل هر خيري و از فروع ما است هر بري و اعداء ما اصل هر شري هستند و از فروع ايشان است هر فاحشه و از بر است علوم حقه و از فاحشه است علوم باطله و همچنين در زيارت است اگر خيري ذكر بشود شمائيد اصل آن [ص 186] و فرع آن و معدن و مأوي و منتهاي آن پس علوم حقه از ايشان است و آن علمي است كه آثارش در كتاب و سنت باشد و اسم خدا بر روي آن نوشته شده باشد و طالب را هدايت بسوي خدا بكند و علم باطل آن است كه اسم خدا بر آن نوشته نشده باشد و دلالت بخدا نكند و طالب را بسوي جهنم بكشد پس اين اصلي است از براي طالب و دليل ديگر آن علمي كه تو را بتقوي و پرهيزكاري دارد و مايه نجات تو شود آن علم حق است و علمي كه از تقواي تو بكاهد و تو را بعصيان بدارد آن باطل است و اين مسأله بسيار مشكل است .
فصل - بدانكه اصل علم و حقيقت علم معرفت خداوند عالم است و از معرفت خدا اميد و بيم حاصل ميشود و اگر چه اميد مختص بعقل است و بيم از لوازم نفس است و معرفت شأن فؤاد است و لكن اين علم كه ما ميگوئيم شامل كل است و مراد از علما همه اين طوايف هستند پس بايد پي هر يك رفت و بيان هر يك را نمود اما علم فؤادي معرفت خداي واحد است و اطلاع بر حقيقت چيزها و نور است و خير و علم وحدت و مبدأ و الوهيت و ذات و بيان و معرفت جنت و حقيقت حشر و نشر و خلقت و توسم و محبت و وداد و اتصال پس اهل فؤاد باين علوم عالم ميشوند بلكه عرض ميكنم كه حقيقت هر علم نزد اهل فؤاد است حتي علم آب خوردن و غذا خوردن حقيقتش نزد فؤاد است و صورتش نزد نفس پس علم فؤادي علم حقايق است و علم نفساني علم ظاهر و جميع آنچه روحش و اصلش در نزد فؤاد است ظاهرش در نزد نفس است پس علم ظاهر علم نفس است و علم باطن در نزد فؤاد و اما عقل مقام معني است همانطور كه فؤاد فوق معني و صورت [ص 187] بود و جلوه در هر يك مينمود عقل يك جلوه از فؤاد است و نفس جلوه ديگر از او و مراد از معني آن چيزي است كه ظاهر ميشود از لفظ و مقام او فوق مقام نفس است چرا كه نتيجه نفس است و هر نتيجه فوق مقدمات است از اينجهة است كه بعد از تركيب حاصل ميشود چنانكه روح نباتي از تركيب اخلاط حاصل ميشود و آن معني اخلاط است و روح حيواني از تركيب عناصر نباتيه حاصل ميشود و آن معني آنها است و همچنين انسان معني حيوان است همچنين چون كلمات با يكديگر تركيب شد معني بيرون ميآيد كه غير از كل است و بسا مردم معني را نفهمند و گمان كنند كه معني همين ترجمه الفاظ است مثل اينكه گفته ميشود ضرب يعني زد و حال اينكه چنين نيست زد هم لفظي است كه دلالت بر معني ضرب ميكند و آن معني چيزي است كه عرب از او تعبير ميآورد باين لفظ و عجم بآن لفظ پس زد ترجمه ضرب است و ضرب ترجمه زد و همچنين است امر در جميع كلمات و عوام الناس چون اصل معني را درك نكردند خيال كردند كه ترجمه معني است و بخيال خود معني قرآن را فهميدند با اينكه زيادتر از ترجمه آنهم ناقص چيز ديگر نفهميدهاند باري پس درك معني چيز مشكلي است و معني آن چيزي است كه گوينده از كلام خود قصد كرده است در دل و عكسش در لفظ افتاده و او اراده ميكند آنچه از خارج استنباط نموده است و شنونده چيزي ميفهمد و همه در واقع يكي است اگر چه گاهي اختلاف كند مثل اينكه چيزي او اراده كرده كه از لفظ ظاهر نشد پس معني خلاف مراد شده است و لكن او خيال كرده كه همين است و بسا شنونده چيزي مطابق لفظ و مراد ميفهمد باري مراد اين است كه نوع يكي است و اختلافات از جهة اعراض است [ص 188] و علماي الفاظ از هر يكي بلفظي تعبير آوردهاند پس آنچه در خارج است مصداق گفتند و آنچه در دل گوينده است مراد گفتهاند و آنچه از لفظ ظاهر است مدلول و معني گفتهاند و آنچه شنونده ميفهمد مفهوم گفتند و گاه باشد بعضي اصطلاح را تغيير دهند بهر حال مراد از كل يكي است نهايت شبح و شبح شبح ملحوظ است باري پس معني نه اين ترجمه است كه گفته ميشود بلكه معني آن است كه فهميدي و همچنين از براي اين عالم معني است و آن همان چيزي است كه ظاهر است از اين عالم و خداوند بنيان اين عالم را محض همان گذارده است و غايت اين عالم همان و خداوند خواسته دلالت بسوي آن كند و از اينجهة خلق را خلقت فرموده است پس جميع تعبير از آن هستند و اين معني بسيار مشكل است و فهميدنش مخصوص بكساني است كه از اصطلاح باخبرند ، و اما معرفت نفساني و علم نفساني مختص بصورتهاي طيبه و طاهره است و بدانكه نفس مدركي كلي و مطلق است و خداوند براي او ظهوري در تو قرار داده است و بآن ظهور ظاهر شده است و از آن جلوهگر شده است و آن ظهور حس مشترك است كه در تو قرار داد شده است و حس مشترك حسي است برزخي و براي او خداوند عالم مراتبي چند قرار داده است از اسفل تا اعلاي آن اسفلش مقام فلك قمر است و اسمش در اصطلاح حس مشترك و بنطاسيا و پس از آن مقام فلك عطارد است كه فكر باشد و بعد از آن مقام زهره او است كه خيال باشد و پس از آن مقام واهمه او است كه مريخ باشد و بعد از آن مقام مشتري است كه عالمه باشد و بعد از آن مقام زحل است كه عاقله باشد و اين تقسيم را پاره از حكما كردهاند و بسا باشد در آن پاره از حرفها برود و در اين مقام نيستيم در صدد بيان و تفصيل [ص 189] و چون اين بيان را دانستي پس بدانكه نفس ظاهر شده است در اين مشاعر و جلوه كرده است از اينها اگر چه او را مقامي است خاص و لكن ظهورش در اينها است مثل ظهور روح در بدن يا مطلقات در مقيدات و او خود بنفس نفيس خود درك نميكند چيزي را مگر بواسطه اين مشاعر اگر چه او خود صاحب خيالي است و فكري و وهمي نفساني و لكن امر او مثل امر روح بخاري است همچنانكه روح بخاري صاحب جميع مدركها است و لكن امتياز در آن نيست و اگر نبود چشم او نميديد و اگر نداشت گوشي نميشنيد همچنين است امر روح نفساني كه نفس باشد پس چون او ظاهر است از اين مشاعر و در اين مشاعر هر يكي از يك جهتي كمال دارد همان جهة نفس را حكايت ميكند و همان حيث را اظهار مينمايد پس خيال حيث خيالي او را حكايت ميكند و فكر حيث فكري را و هكذا ساير مراتب هر يكي همان حيث را حكايت ميكند با اينكه كل حكايت نفس را مينمايد و نفس هر چه ميخواهد از اين مشاعر درك مينمايد و هر چه درك ميكند بخود او ميرسد و براي او ملكه از ادراكهاي اينها حاصل ميشود و اسم آن ملكه علم است و همچنين هر گاه اين ملكه از زهد و ورع باشد اسمش ايمان است و عدالت و بر حسب اختلاف دركها اسم او تغيير ميكند و چون اين مطلب را دانستي پس بدانكه آنچه نفس از اين راه درك ميكند يا چيزهاي متعارفي است كه جميع خلق درك ميكنند و اگر چه آنها علم است در اصطلاح حكما و لكن در عرف خلق آنها را علم نميگويند مثل درك اينكه اين باغ است و سبزه و گل و عمارت و فلان و فلان جميع اينها دركهاي خاص جزئي است و نوعي است خصوصيت بعالم و غير عالم ندارد و علم خاص علوم معروفه و مشهوره است و اينها خالي از چند قسم نيست يا آنكه [ص 190] علم زبان است و الفاظ و صور آنها و اين علم لغت و صرف است يا علم بحال الفاظ است از حركات و سكنات و تغييرات اواخر لفظها و اين علم نحو است يا ملحق است بنحو سخنراني و طور بيان كردن از تصحيح دلالت و فصاحت و مأنوس بودن الفاظ و امثال اينها و اين علم بيان است يا متعلق است بترتيب دادن لفظ و ملاحظه محاسن و سجع و قوافي و اين علم بديع است يا متعلق است بحقايق چيزها و وجود و آن علم حكمت است و اين علم چند شق است يا علم بحقيقت است من حيث هي هي و آن بيان است و متعلق است بفؤاد يا علم بظهورات و جلوهاي حقيقت است و آن معاني است و متعلق است بعقل يا علم بمظاهر و مجالي است و آن علم ابواب است و متعلق است بروح يا علم بمقتدي و سبيل و دليل و واسطه است و آن متعلق است بنفس و چون چشم از وجود و حقيقت بپوشيم يا نظر بحال اعراضي است كه ملحق بحقايق ميشود و آن علم طبيعي است يا نظر بحال عرض و دفع منافر و جذب موافق است و آن علم طب است يا نظر بحال عقاقير و خواص اشياء است بطور افراد و آن علم عقاقير است يا نظر بحال تركيب آنها است و آن علم ضم و استنتاج است يا نظر بحيث تصفيه و تجهير و تلطيف آنها است و آن علم صناعت است يا نظر بحال تركيب از حيث استخراج آثار است و آن علم اكسير است يا نظر بتركيب آنها از حيث ملاحظه اوزان و استخراج صور متكثره است و آن علم موازين است و چون از اين حيث در گذريم و نظر بحال اعراض از حيث مقدار نمائيم يا اين است كه مقدار و كموم متصله است و آن علم ميزان است يا نظر بمقدار منفصل است از حيث جمع و تفريق و ضرب و تقسيم و اين علم حساب است يا استخراج مقادير مجهوله است از مقادير معلومه و آن [ص 191] علم كشف المجهول است و يا نظر بحال مجهولات است و آن جبر و مقابله است يا اين است كه نظر بآثار است من حيث الدلالة علي الاشياء و آن علم نجوم است يا نظر بهيئت و شكل مؤثرات است و آن علم هيئت است يا نظر بامثال آنها است و ادله و آن علم اسطرلاب است يا نظر بحال قرانات و حوادث است و اطلاع بر مغيبات و آن علم ملاحم است و يا آنكه نظر بخواص عجيبه از عقاقير است و آن علم ليميا است يا نظر بحروف و كلمات و الواح است و آن علم هيميا است يا نظر بتسخيرات فلكيه و تعلق بارواح است و آن علم سيميا است يا از قبيل نيرنجات و اعمال عجيبه و غريبه است و آن ريميا است يا متعلق بتجزيه اشياء است و آن علم شيميا است باري انواع علوم بسيار است و جميع اينها علومي است تحصيليه كه بايد پي آن رفت و تحصيل نمود .
فصل - چون انواع علوم را دانستي پس بدانكه خداوند در انسان دو دل قرار نداده است و يك دل است و از يك دل يك عمل بيشتر ساخته نميشود و هر كس غير از اين بپندارد كج خيال كرده است و اگر تو قلب خود را پريشان ساختي و خواستي يك دل را بدو سه جهة بكار بزني البته از كار خواهي ماند و بمطلب نخواهي رسيد و قلب تو پريشان خواهد شد چنانكه ميبيني علانيه كه اگر بخواهي نظر بچيزي بكني و بطور حقيقت يك چيزي را ببيني نميتواني از راه گوش هم درك كني بلكه از دست و پا همه عاجز ميماني و قلب تو آخر چيزي درك نميكند و لكن هر گاه قلب را مجتمع ساختي و توجه بيك طرف كردي البته محروم نخواهي ماند و بمطلب ميرسي چنانكه گفتهاند كه هر كس دري را كوبد و اصرار كند آخر الامر داخل [ص 192] ميشود باري پس اگر طالب علمي قلب را جمع كن براي علم و اگر طالب مالي قلب را جمع كن براي مال تا بيكي برسي و محال است كه علم و مال هر دو بر كسي جمع شود مگر بطور ندرت پس جميع حواس خود را جمع دار و معني جمعيت حواس اين است كه مشاعر تو جمع شود و الا اصل قلب پريشان نميشود و جمع نميگردد او هميشه جمع است و دائما در يك حال است پس مراد اين است كه چشم تو جمع باشد يعني نظر باطراف نكني و خود را پريشان نسازي و گوش باطراف فرا ندهي كه صداهاي مختلفه تو را پريشان سازد و همچنين جميع مشاعر ظاهره را جمع كن و حفظ نما از هر چه سواي محبوب است و مشاعر باطنه را جمع كن تا آنكه بتواني بمطلب برسي .
فصل - بدانكه عادة الله بر اين جاري نشده است كه كسي بي استاد حركت كند مگر حضرت آدم كه مبدأ بود و بعد از او همه كس با استاد حركت كردهاند پس اول تحصيل استاد بنما تا آنكه او تو را صاف كند و اصلاح نمايد و چونكه جميع مراد بيان شأن استاد است في الجمله اول بايد عرض كرد تا استاد را بشناسي بدانكه استاد در هر فني آن كسي است كه در آن فن كامل باشد و عالم و عامل باشد ، استاد زرگر كسي است كه زرگري خوب بداند و همه چيز بتواند بسازد و از عهده كار خوب برآيد و عمل بالفعل داشته باشد نه آنكه يك روزي انگشتري ساخته باشد و بعد ترك كرده باشد و همچنين استاد صباغ آن كس است كه رنگرزي بداند و با خود داشته باشد عمل اين علم را و اگر فاقد شد ابدا باو رنگرز گفته نميشود همچنين استاد علم نحو آنكسي است كه نحو را حاضر داشته باشد و عمل داشته [ص 193] باشد و هكذا استاد دو علم آن است كه دو علم را با عمل داشته باشد حال ببين طالب چه علمي و چه مطلب داري اگر مطلب تو علوم ربانيه و حكم است و معارف را طالبي بايد استاد عارف و عامل بمعرفت خود تحصيل كني اگر چنين استادي تحصيل كردي انشاء الله او تو را كامل ميكند و چون پيش آن استاد حاضر شدي هر چه مطلب داري از او بخواه و رأي و هوي و هوس خود را ترك كن و دل را جمع او بدار و بدانكه مردم در خدمت استاد اقسامند جمعي هستند كه نميطلبند از استاد مگر يك علمي خاص و ايشان طالبان علمند و چون بحضور استاد آيند نظرشان مقصور به همان علم است و لامحاله ايشان از ناداني عارف بحقيقت نيستند چرا كه اگر عالم بودند و عارف طلب يك علم از شخص كريم نميكردند پس چون در خانه كريم آمدهاند محرومشان نميكند قشري از همان يك علم بايشان القا ميكند و همت ايشان همين است و قدرشان و مرادشان همين و اسم ايشان ولي نميشود چرا كه كسي را دوست نداشتهاند طلب يك علم كردند و بآن علم رسيدند و محبوبشان همان علم است اگر سني هم بايشان آن علم را بدهد خواهند گرفت از هر جا بايشان برسد خوبشان است و جمعي طالب انواع علوم ميشوند باز همان علوم را بايشان القا ميكند بلكه اگر كسي نزد استاد بالغ آيد و مرادش جميع علوم او باشد بسا مضايقه نخواهد كرد و ميدهد و معذلك آن شخص اسمش مؤمن نيست و در هيچ شرع او را مؤمن نميخوانند چرا كه مؤمن كسي است كه خالص باشد و خالص كسي است كه خلاص گرديده باشد از جميع آنچه ماسواي محبوب است پس شرط ايمان اين است كه مطلوب و منظور تو جوهري باشد كه بواسطه آن جوهر اعراض همه سر از پا نشناخته بسوي تو سير كنند و دنيا يكجا رو بتو آيد [ص 194] مثلي از براي تو عرض كنم تا عالم بحال شوي مثلا يكي طلب قيام ميكند و پي قائم ميرود قيام را بدست ميآورد و لكن از ساير صفات محروم است ديگري قعود طلب ميكند و مييابد و از باقي صفات محروم است و بسا كسي كه دو صفت را ميطلبد و بهر دو ميرسد و لكن باقي را نخواهد يافت و لكن تو اگر طالب واقعي و چيزي ميخواهي كه ثابت باشد طلب جوهري بكن كه او موصوف بكل اين صفات ميگردد و صاحب كل اينها است و هستي جميع است صفات بيجان او مانند سايه توأند كه بحسب ظاهر چيزي معلوم ميشود و لكن چون نيك بنگري چيزي نيست چنانكه امام تو ميفرمايد در وصف ظل كه شيء است و شيء نيست همچنين صفات اظلال توأند و هستي و وجود ايشان توئي و اگر تو را گرفتند اينها چيزي نيست كه حيوتي داشته باشد آيا نميبيني كه سفيدي در دنيا نيست مگر بر روي جسمي و سياهي نيست مگر بر روي جسمي و لكن چون جسم را گرفتند سفيد و سياه نخواهد ماند همچنين است امر ذات تو نسبت بصفات تو همه صفات بسته بتو هستند پس اگر كسي صفتي از تو طلب كند سايه خواسته است و لكن عقلا و دانايان چيز مجتث زايل طلب نميكنند و مرادشان از تو خود تو است و لامحاله اگر كسي تو را وعده بخواهد و بخانه او بروي تو و جميع صفاتت بر او وارد ميشويد و اگر كسي صفتي از تو را بخواهد بسا همان صفت را باو ميدهي مثل ديگر هر گاه كسي امينالدوله را وعده بخواهد امينالدوله بخانهاش ميرود و اگر مستوفي ملك را بطلبد او ميرود و اگر فراشباشي را بطلبد فراشباشي ميرود و اگر جارچيباشي را بطلبد جارچيباشي ميرود و هكذا هر كس از امناي دولت و خادمان سلطان را كه بطلبي همان بخانه تو ميآيد و لكن اگر سلطان را بطلبي جميع اينها با او هستند و كل را [ص 195] بخانه خود آورده حال اگر مرد اين دري بدرآ و سلطان را بطلب ،
تا كي باشي چو خرمگسان گردي بر سر فضلات كسان
يك دم بخود آي و ببين چه كسي بكه بستهدل و بكه همنفسي
تا كي طلب نحو و صرف و منطق ميكني عالم بعلم را تحصيل كن تا همه علوم بر تو وارد بشود آنها كه ميبيني بايام كمي تحصيل ، عالم بعلم ميشوند و صاحب اخلاق حميده و اعمال پسنديده و افعال نيك ميگردند آنها از اين راه تحصيل علم كردهاند و راهش اين است كه از جميع آنچه سواي محبوب است معرض شوي و قلب را فارغ كني از براي ظهور محبوب و دل خود را بر صورت و صفت او نگاه داري تا قلب تو بيك بار مشتعل گردد و چون اين شخص را دوست داشتي و معرفتش را تحصيل كردي پس از اين رضاي او را تحصيل كن و در جميع حالات خود نظر كن ببين چه ميل دارد و چه چيز ميطلبد همان را كسب كن آنوقت عالم بعلم ميشوي يعني چشم بينائي بتو ميدهد و دست توانائي بتو ميدهند و پاي پويا و زبان گويا و فكري بصير و خيالي نافذ و علم آماده پس بهر طرف كه نظر انداختي خواهي ديد و هر چه خواستي ميتواني بگوئي و هكذا براي تو همه چيز حاصل ميشود بزودي اگر خواسته باشي و از اين بيان شريف معلوم شد كه لازم نكرده كه آن كسي كه چندي ملازم استاد خود بوده و بآنطورها كه عرض شد كسب علم كرده علوم تفصيليه آنجا كسب كند چرا كه نظر اين باستاد بوده كي مجال نظر كردن بصفات كرده است مثل آنكس كه بخدمت حضور سلطان مشغول است كي باسب و نوكر ميپردازد و از فراش و فراشخانه خبر دارد و لكن چون از حضور دور شد نظر باوصاف ميكند و اسباب و اوضاع را ميبيند باين ملاحظه كه اينها يادگاري استاد است پس علوم متفرقه مفصله [ص 196] را آنوقت بدست ميآورد و اكتساب فضايل آنوقت ميكند از اين سبب است كه سفر سيوم و دويم براي سالك لازم شده است چرا كه در سفر اول نظرش بواحد است و اراده واحد ميكند و قصدش يك است و لكن در سفر دويم نظري بصفات مياندازد و بعين الله ناظره چيزها درك ميكند و در سفر سيم باز چيزهاي ديگر ميبيند و بحول و قوه خداوند و بركت اسمها و صفتها در اين سفر چشمش بخلق باز ميشود و مظاهر اسمها و صفتها را درك ميكند و علايم مييابد باري پس تا در عرض سير نكند آنچه در طول اكتساب كرده كامل نخواهد شد و چون اين مسأله را دانستي پاره از شروط تحصيل علم را بطور اجمال عرض ميكنم در فصلي مخصوص .
فصل - در شروط تحصيل است بدون ملاحظه ترتيب و درجات : اول مواظبت بر علم و عمل دويم مراقب غذا بودن و كم خوردن و كم خوابيدن سيوم استاد و آن اول است در واقع چهارم رفيق و هممباحثه پنجم تسليم براي استاد و ادب كردن و مراقب بودن و بدانكه استاد همه مسأله را نميتواند با زبان بگويد بسا بحركات و سكنات و رفت و آمد و نشست و برخواست بسياري از مسائل را حل ميكند پس اين را هم ملتفت باشد و اگر كسي تسليم از استاد نداشته باشد بسا تعرض نمايد و بيان مسأله را نكند و لكن اگر تسليم داشته باشد ميتوان بيان نمود و شايد استاد بيان كند و چون خدمت استاد رسيدي قلب را مجتمع دار شايد توجهي بتو كند و چشم از او برمدار خلق تازگي ندارند و حرفشان قابل نيست و علمشان لايق انساني نه و لكن استاد وجودش تازه است دل باستاد بده و قلب را جمع او بكن و از علم او بگير كه علم او تازه است و قولش تازگي دارد باري ششم مراقبت هواست در هواهاي [ص 197] بسيار گرم حواس تو جمع نميشود و همچنين هواي بسيار سرد قلب مجتمع نميگردد هفتم كم كردن مؤنه و عيال و ملازمت غربت است هشتم بسيار تنهائي و ترك آميزش نهم فكر بسيار دهم پيدا كردن علم مناسب مزاج يازدهم دعا كردن و از خدا خواستن و مستحبات بجا آوردن خاصه شبها سيما نزديكهاي صبح و در دل شب دوازدهم ترك دنيا و زهد است و چون اين شروط را جمع كردي ساير شروط انشاء الله جمع ميشود و لكن همه اينها وابسته بوجود استاد است اگر استادي نيافتي زياد حركت مكن و خود را پريشان مخواه كه خلق چون بياستاد شوند يا از اساتيد اعراض كنند شعورهاي ايشان كم ميشود و عقلها زايل ميشود پس باين واسطه خورده خورده امرشان فاسد و دينشان تباه ميشود و اگر در اين مقام مطلبي ننوشتيم در ذكر و فكر نوشتهايم و بسا از مسائلي كه متعلق بآنها است اينجا نوشته شده است و چون همه مسائل را داخل هم كني بعيد نيست مسألههاي خوب شيرين بدست آري انشاء الله و بدانكه علم نوري است كه خداوند بايد در دل بياندازد و نمياندازد مگر در دل هر كس كه دوست دارد پس عمده اسباب تحصيل علم عبادت است و طاعت ، مردم گمان ميكنند كه طالب علم بايد تارك نوافل و قربات شود و اين خذلان خداست و آنچه از مذهب آلمحمد است اين است كه طالب علم بايد بعبادات و نوافل طلب علم كند و عمل بعلم خود كند زيرا كه هر علمي كه بآن عمل نكني بر تو حجت است در روز قيامت و چون سخن باينجا رسيد دوست ميدارم فصلي مشبع در باب عمل بنويسم تا بخود من و دوستان خدا نفع كند و سايرين بصدد اين نخواهند بود .
[ص 198] فصل - بدانكه عمل تن علم است و علم جان عمل اما جان بي تن آفريده نشده است و تن بيجان زنده نيست پس كسي كه بعلم عمل نكند كأنه هيچ علم ندارد و در قيامت از او سؤال خواهد شد كه چرا عمل ننمودي و اتمام حجت بر او ميشود و او را ببدترين عذابها معذب ميكنند و اما عامل بيعلم مرده است و مثل الاغ آسياب بر گرد خود حركت ميكند و در قيامت اجر بسيار كمي باو ميدهند چرا كه عملش از تن است و از نفس نيست و عمل هر علمي بر حسب آن علم است چنانچه هر تني مناسب روحي است و همه ارواح در يك تن نميگنجند پس عمل علم نحو اين است كه عبارت عربي درست بخواني و درست بنويسي و عبارتفهم بشوي پس كتاب خدا و اخبار ائمه هدي را بتواني ترجمه نمائي و فاعل و مفعولي از هم تميز بدهي پس هر گاه بناي نحو خواندن و صرف خواندن گذاردي مشق عمل بكن كه علم تو بيحاصل نشود اي بسا اشخاص كه علم دارند و عمل ندارند پس بناي خواندن عبارت و نوشتن و دقت كردن در قرآن و اخبار و خطب بگذار و آنچه از نحو بكار تو ميآيد همين است نه علم آن زيرا كه علم زبان است و علم زبان براي حرف زدن خوب است نه آنكه در سينه تو علمش باشد و نتواني حرف بزني مثل آن كس كه سخنسنج بوده و الآن گنگ شده است سخنداني او باو چه حاصل ميبخشد نهايت اگر بنويسد مينويسد كه سخن بايد چنين گفت و خودش نميتواند بگويد و علم معاني و بيان اگر كسي دانست بايد پي عمل برآيد و عبارات فصيحه بنويسد و بفهمد نه اينكه اصل علم باو حاصل ميدهد بايد اگر براي او عبارتي خواندي حسن آن را بفهمد و غرابتش را مطلع شود و عيوبش را بگويد و علم شعر عملش اين است كه شعر بتواني بگوئي [ص 199] و محاسن و جناس و لطايف شعريه را بفهمي و الا چه عمل داري و شايد از اين بفهمي كه طبيعت عمل غير از طبيعت علم است بسا كسي كه عروض ميداند و شعر نميتواند بگويد همچنين است در ساير علمها و عملها و اما فقه علمش اين است كه عالم بشوي بمسائل حلال و حرام و حكم كردن عملش دو چيز است يكي لحنفهم شدن و فقيه شدن و آن از علوم ديگر است و در حقيقت عمل آنها است مثل نحو و صرف و لغت و بيان و زبان و امثال اينها و عملش بطور حقيقت شريعت را بخود گرفتن و مراقبت جميع شرايع و احكام از فرايض و سنن است و اما علم اصول علمش دانستن آن چيزها است كه نوشته شده از مباحث الفاظ و ادله احكام و عملش بكار بردن اينها است در اخبار پس همانطور كه پي علم ميروند بايد عمل هم بكنند و الا علم بيعمل چه حاصل دارد و اما سياست علمش اين است كه بداني چه طور بايد شهر را نگاه داشت و با مردم سلوك كرد و عملش فقاهت است و قضاوت و مرافعه با خلق و معاشرت و اما سخنوري علمش اين است كه بداني چه قسم در مجلس بايد حرف زد و با هر كسي چه بايد گفت و عملش اين است كه از عهده اين برآئي پس اول فكر در علم كن و ثانيا مشق در عمل بنما و در دل خود حرف بزن با دوستان موافق حرف بزن عيب كلماتت را سؤال كن و بفهم آنوقت عامل ميشوي علم طب علمش اين است كه طبايع را بشناسي و مرض و صحت را بفهمي و مزاج هر كس را بفهمي و طبايع دواها را بداني و عملش اين است كه تجربه بكني و استعمال ادويه نمائي و از صورت پي بباطن ببري و از لازمه آن علم قيافه است و علم ضم و استنتاج و علم سلوك و علم محاوره و علم سياست و علم صناعت و علم زراعت و فلاحت و حكمت علمي و معرفت خداوند و علم هيئت و علم نجوم و علم مناظر و مرايا [ص 200] و علم فقه و اصول و امثال اين علوم هر كس اينها را دارد طب دارد و الا طبيب نيست مردم گمان ميكنند بمحض اينكه قانونچه خواندند و تحفه حكيم مؤمن را نگاه كردند طبيب ميشوند هيهات اما طبيب احدي نيست مگر خداوند عالم و از خلق اگر كسي اين صفات و علوم را كه عرض كردم دانست متطبب ميشود و الا فلا و اما حكمت الهي علمش اين است كه معرفت تحصيل كني و بر حقايق اشياء واقف گردي اما عملش توحيد خداست در چهار مرتبه بطور كمال و اقرار بنبوت و ولايت و دوستي دوستان و دشمني دشمنان و اقرار بفضائل اولياء و خلوص و تقوي و اين دو را بشمر الي ما شاء الله و اين اقل علم و عمل است و اما حكمت طريقه علمش اين است كه عالم بنفس شوي و مبدأ و منتهاي آن را تحصيل كني و صلاح و فسادش را بداني و علم محبت و خوف و رجا و اصلاح نفس را بدست آري و متعلق گردي بملائكه ثلثه شمعون و زيتون و سيمون و بر علم سيميا واقف شوي آنوقت عمل كني و عمل اصلاح نفس است بآن طور كه در اين كتاب مبارك نوشته شد و چون همه آنچه عرض شد در واقع ترجمه كتاب مستطاب طريقالنجاة است كه والد اين نابود در اين علم تصنيف و تأليف فرمودهاند اين كتاب هم مبارك شد بحمد الله و مصباح سالكان گشت و چون تفصيل مراد ما نيست بهمين مختصر اشاره اكتفا ميشود پس از آنچه عرض شد معلوم شد كه هر علمي را عملي است حال گمان تو چيست كه عمل معرفت خداوند چيست عمل معرفت فناي در راه خداست ،