فصل - چون فارغ از ذكر زباني شديم مناسب اين است كه ماسواي ذكرهاي زباني را برشته تحرير درآورم و اينجا هم لامحاله فصولي چند بايد ذكر شود و بدانكه ماسواي اين ذكر ذكر نفسي است و وهمي و قلبي و بدانكه آنچه از كتاب و سنت مستفاد ميشود جميع مراتب انساني بنده خداوند است و خدا همه را امر ببندگي كرده و محض اطاعت خلقت فرموده است چنانچه ميفرمايد نيافريدم جن و انس را مگر محض عبادت و چون همين دو [ص 147] فرقه را ذكر فرمود معلوم شد كه جميع كاينات و همه موجودات را محض بندگي خلقت فرموده است چرا كه جن و انس جامع كلند و بذكر كردن اسم اين دو چيزي فروگذاشت نشده است و چون اين را دانستي عرض ميكنم كه اشرف عبادات ذكر است و هر عبادتي كه ذكر ندارد عبادت نيست و ذكرهاي زباني ميشود خالي از توجه باشد و لكن ذكرهاي قلبي قرين توجه است و اصل توجه بلكه خود توجه است و لكن صوفيه خذلهم الله ذكر را فاسد كردند و برأي و هوي و هوس چيزها بافتند و خلق را گمراه كردند و اين ذكر معروف باسم ايشان شد و لكن امر همچنين نيست آنچه ايشان ميگويند خطا است و خداوند راضي بآن نيست و مذهب حق آن است كه اهل بيت عصمت و طهارت گفته‌اند و بزرگان دين فرموده‌اند و چون اين را دانستي حال شروع ميكنيم به بيان حقيقت ذكر و براي هر كدامي فصلي ذكر ميكنيم .

فصل - بدانكه ذكر بر سه قسم است ذكري زباني و بيان آن گذشت و ذكري مثالي و ذكري قلبي ، اما ذكر مثالي بر چند قسم است و منشأ تعدد تعدد مراتب مثال است اسفل مراتب حس مشترك است و پس از آن مقام فكر است بحسب ظاهر اگر چه بحسب باطن مقام فكر زير عاقله افتاده است و بعد از آن مقام خيال است و بعد از آن مقام وهم است و بعد از آن عالمه است و بعد از آن عاقله اما حس مشترك مقام ظاهر است و مشعري است برزخي كه حامل است آنچه از مشاعر ظاهره گرفته ميشود و ميرساند ببالاتر از خود و از خود كاري ندارد غير از آنكه هر چه از بالا ميآيد قبول كند و هر چه از پائين ميرود قبول كند پس متذكر بودن حس بسته است بذكر بالا و پائين و اين مسأله [ص 148] دركش بر عامه مشكل است و چون ما در صدد تفصيل حقايق نيستيم ببيان عملي اكتفا ميكنيم پس بايد حس در همان كاري كه مختص بخود او است متذكر باشد يعني از صورتها آن صورت كه ذكر خدا است و در واقع و حقيقت صفت مذكور است متذكر باشد پس درك نكند مگر آن صورتها كه خداوند عالم پسنديده است پس اگر درك زردي ميكند آن زردي كه خداوند براي اولياء خود پسنديده درك كند و از طولها طول محبوب را بايد ديد و از صداها صداي محبوب را بايد شنيد و درك اين مسأله شأن اربابان محبت است مردم گمان ميكنند كه ميسر نيست چنين چيزي و حال اينكه بتجربه رسيده است كه محبت امر را بجائي ميرساند كه هر كس اسمي مي‌برد تو با همين گوش خود احساس اسم دوست خود را ميكني و هر كس باشد با چشم خود رنگ و رخساره او را مي‌بيني اي بسا محبوب مرده است و تو مع ذلك صداي او را مي‌شنوي بسا ميشود كه حاضر ميشود پيش چشم انسان و صداي او را مي‌شنوي و با او مكالمه ميكني مانند خواب ديدن ، جميع اين صورتها كه تو در خواب مي‌بيني همه در عرصه هورقليا است و صورتهاي حسي است كه تو مي‌بيني هر گاه تو در بيداري هم خود را رياضتي بدهي و قدري مشق بكني كار تو باينجا ميرسد حال بدانكه خداوند عالم پاره صورتها و علمها را پسنديده است و براي خود برگزيده است پس از اينجهة خلق را امر فرموده است كه رو بآنها بكنند و توجه بآنها بنمايند و آنها صورتهاي نيك هستند در اين عالم و جهة عبادت خلق شده‌اند مثل اينكه در اين عالم صورت والدين و مؤمن جهة عبادت تو هستند يعني خداوند را عبادت ميكني بنظر كردن بايشان و فقير و مسكين جهة عبادتند و كعبه جهة عبادت است همچنين تصوير حس مشترك بصورتهاي نيك عبادت و ذكر تو است بلكه خود مذكور است [ص 149] نهايت بطور شبح و ظل ظاهر شده است در تو و نسبت اين جسد كه تو خيال ميكني بروح و معني مثل نسبت آن لفظي است كه در خارج در زبانها گفته ميشود و تو مي‌شنوي چرا كه هر دو قالبند و آن روح پس تو سعي كن و همت خود را صرف اين بكن كه صورت را درست تصور كرده باشي همان معني در تو ظاهر ميشود و بر حسب اعتقاد تو امر ظاهر ميشود اگر تو بصاحب شبح اعتقاد كمال داري و او را حق پنداشته بطور حق و كمال براي تو بروز ميكند و اگر اعتقاد باطل درباره او داري بطور بطلان در تو جلوه‌گر ميشود و حقيقت اين مطلب در خواب معلوم ميشود كه هر كسي هر كس را خواب ببيند بر حسب ميل و خواهش خود مي‌بيند از اين سبب است كه خوابهاي مردمان غالب اعتبار ندارد و از اين جهت است كه ميفرمايد من رآني فقد رآني چرا كه هر كسي كه اعتقاد بنبوت آن بزرگوار دارد بدني نبوي در خواب مي‌بيند و در قالب نبوت روح شيطاني ظاهر نميشود و همچنين در بدن امام و بدن مؤمن پس بحسب اعتقاد خلق است امور حال اگر تو نظر كردي و صورتي را براي خود اختيار كردي و توجه بآن صورت نمودي بر حسب اعتقاد تو بآن صورت اثر از آن بروز ميكند اگر چه آن صورت سنگ باشد و تو كامل پنداري يا كافر باشد و تو مؤمن خيال كرده باشي بلكه باعث نجات تو ميشود باري پس عمل حس مشترك اين است كه اشباح طيب و طاهر را از مشاعر ظاهره بگيرد و در محضر خيال نگاه دارد و از آن طرف آنچه از بالا ميآيد تصوير كند بقاعده پسنديده و بدانكه آنچه تصور ميكني اصل تصور كردن شأن نفس است و لكن بواسطه خيال صورتهاي خاصه تصور ميكني و چون حس مشترك بدن است براي مشاعر لامحاله بايد صورت آنجا ظاهر شود و هويدا گردد و درك اين مسأله بسيار دشوار و سخت است و اينجا جاي [ص 150] تفصيل اين مطالب نيست پس بطور اشاره معلوم شد كه عمل عمل خيال است و لكن در حس مشترك نقش مي‌بندد و جلوه‌گر ميشود چنانچه ديدن شأن روح تو است و لكن عمل در چشم ظاهر ميشود پس طاعت و عبادت چشم همين است كه تصور صورتهاي نيك كند و لكن خود كاري نميكند مگر بواسطه روح و اجر عمل هم عاقبت مال روح است باري پس عبادت خيال تصور كردن است و لكن تصور كردن او نسبت بآنچه در حس مشترك ظاهر ميشود اطلاقي دارد و آنچه از حس است عمل خاص است و طاعت او است و بايد خيال بر اين عبادت مستقيم باشد و مداومت داشته باشد تا خورده خورده ملكه براي او حاصل شود يعني عادت كند بطوريكه چشم و گوش و دست و پا مشغول بهر كار كه ميشود او كار خود را بكند و گرفتار كار ديگر نشود مثل اينكه تو هر گاه چيزي حفظ كني نفس تو چنان مالك ميشود آن را كه براي خود ميخواني اگر چه تن تو گرفتاري بسيار داشته باشد پس بايد ذكر در حقيقت و واقع براي تو عادت شود كه ابدا مشغول بچيز ديگر نشوي و بدانكه صور چند قسم است پاره صور علميه است مثل تصور صورتهاي طيب از علوم زكيه مثل فضايل آل‌محمد و علوم حقه كه منتج فضايل و توحيد است و مثالب اعداء جميع اين علوم از چيزهائي است كه بايد انسان در نفس خود دارا بشود يعني در خيال تصور بكند آنوقت بگويد ، اگر چنين نشود محال است كه بتوان بيان كرد پس بايد تصور كند بلكه دائما تفكر و تدبر كند تا بفهمد و بسا هست كه ذكر بگويند و مرادشان صورت شخصي باشد و اين مسأله از اسرار آل‌محمد است و بقدريكه ميسر بود اشاره بآن نمودم ،

و رب جوهر علم لو ابوح به لقيل لي انت ممن يعبد الوثنا

پس بهتر اين است كه سربسته گذارده شود و اگر كسي با تدبر در همه اين [ص 151] اوراق نظر كند بسا بر مطلب خود واقف باشد بلكه اميدوارم اشاره بتمام جهات مسأله در همين مطالب خاصه بذكر كرده باشم و بعد هم بكنم و از همينقدر اظهار هم استغفار مينمايم باري و گاه ميشود كه علوم باطله و صورتهاي قبيحه جهت عبادت ميشود در صورتيكه انسان تصوري كند از جهة رد كردن و طرد نمودن يا تصور قبايح كسي را كند از جهة بسيار شدن عداوت و اين از جمله طاعات است مثل اينكه در دنيا بسا كافر جهة عبادت ميشود وقتيكه در جهاد رو باو ميكني يا زبان بطعن و لعن او ميگشائي و همه اينها طاعت خداست پس در چنين صورتي كافر جهة عبادت ميشود مثل اينكه زندان‌بان پادشاه مقصران شهر جهة عبادت او هستند و ميرغضب آنها كه قتلشان واجب آمده است جهة عبادت او شده‌اند هر كسي را جهة عبادتي خاص است باري پس انسان محل نظر را بايد بداند اي بسا وقتي كه طاعات اسباب عصيان ميشود مثل اينكه تو نماز كني براي اينكه مردم تو را زاهد بخوانند و در اينوقت نماز دام تو شده است و جهة عصيان گشته است و كسي تحصيل علم ميكند از جهة اينكه برود و مردم را اغوا كند و خون مسلمانان را بشيشه كند و مال ايشان و زن ايشان را مالك شود در اين وقت علم جهة عصيان شده است پس امور عالم همه نسبي است و مغرور بصورت تنها مشو و بسياري از جهال مغرور بصورت ميشوند و آخر امرشان فاسد ميشود و روزي بجهنم ميروند و شيطان چون ديد كه قلوب مردم بالطبع مايل است بلباس ورع و زهد لباس ورع را دام خود كرد و اكثر مردم را اغوا كرد و بترس از آنكه يك روزي پاكيزه‌تر جامها را لباس خود قرار دهد و بهترين كارها را براي خود دام قرار ميدهد و همچنين روزي است كه مردم حيران و سرگردان شوند و در چاه حيرت بيافتند و عاقبة الامر سر از پا نشناخته [ص 152] وارد جهنم شوند پس اي جان من آنچه اصل است كه شيطان آن را نميتواند لباس خود قرار بدهد تحصيل كن و آنرا جواهرسرمه چشم خود قرار بده و دل و دين خود را نگاه بدار و الا جميع چيزها دام ابليس است و محل خطر باري و ذكر وهم تو اين است كه توهم بكني معنيهاي جزئي شريف و لطيف و پسنديده پروردگار را و اين معني بر غالب خلق مشتبه است و درك عمل وهم را درست بطور حقيقت نكرده‌اند و لكن اين مقام محل تفصيل نيست پس بطور اشاره باز عرض ميكنم و ميگذرم هم‌چنانكه در ميان صورتها خداوند صورتي را پسنديده است و صورتي را نپسنديده و در ميان معاني كلي پاره را اختيار فرموده است همچنين ميان معني‌هاي جزئي هم پاره معاني را برگزيده است و اختيار فرموده است زيرا كه معنيهاي جزئي بسته بدو صورت جزئي است هر گاه دو صورت محبوب خداي تو شد نسبت ميان اين دو هم بسا محبوب ميشود آنوقت جهة عبادت و طاعت ميگردد پس معني جزئي در علوم حقه طاعت است و در نسبت صورتها عبادت است و اما عبادت عالمه تو تحصيل علومي است كه كليت دارد و از اذكار خاصه بسا چيزها حاصل مي‌شود براي عالمه و آن همان اشباحي است كه خارج است از حد صورتهاي خاصه جزئيه و صرف صورت شيء را درك ميكني و از عرصه مقدار پا بالا گذاشته است و حاجت بماده زمانيه هم ندارد اما خيال درك نميكند مگر هر چه از عرصه ظاهر است و مقترن است بحس مشترك كه آن مقترن است بدنيا و صورتهاي خياليه اگر چه از ماده عرضيه في الجمله مستغني شده است ولي باز در تصور كردن محتاج است بدرك كردن صورت مكان و زمان و جميع حالات از لباس و مقارنات و از اينجهة است كه چون اسم كسي را بردند اسم ديگري بنظر تو ميآيد چرا [ص 153] كه در وقت درك كردن مقارن او بوده است و اما عالمه شأن او از درك اين مقام بالاتر است و از عرصه حد بيرون رفته في الجمله صورت زيدي را درك ميكند و صورت زيدي خارج است از مكان و زمان و حدود خارجه ، او محتاج بدرك قبا و كلاه نيست و چون اين را فهميدي و واقف بر اين سر گشتي بدانكه ذكر خيالي ذكر صورت مذكور است با آنچه متمم او است مثلا در خيال حروف زاء و ياء و دال تصور ميكني و از حس مشترك برداشته مي‌شود رنگ سياهي مركبي كه اين حروف از آن نوشته مي‌شود و صورت كاغذ و هكذا از اين قبيل چيزها درك ميكني و اما عالمه صورت زيدي مي‌بيند و هيچ كاري بحروف ندارد و كاغذ و قلم و مركب نميداند و اما نفس تو از اينها يك معني كلي ميفهمد و امر كلي براي او حاصل مي‌شود كه ملكه كليه است مثل آنچه حاصل مي‌شود براي روح از رنگها و شكلها و عقل از اين الانسان مي‌بيند و فؤاد نور الله درك ميكند باري پس طاعت و ذكر هر كدامي پيداست از عمل آنها و عاقله تو درك معنيها ميكند و آنچه عاقله درك ميكند شبح آن عقل كلي است و فرضش براي تو باين قسم سهل ميشود كه عاقله معني زيد مي‌فهمد و عقل معني الانسان از او درك ميكند پس هر يكي را بايد بجاي خود نشانيد و ذكرش را براي او مهيا و آماده سازي پس اسم تو هم در اين وقت در ديوان متذكران نوشته مي‌شود و خداوند تو را ذكر ميكند چرا كه فرموده است اذكروني اذكركم يعني شما مرا ذكر كنيد من هم شما را ذكر ميكنم ، و لامحاله براي اين ذكر آثاري چند است كه از تن تو بروز ميكند مثل اينكه چون تصور صورت خوبي ميكني اثر فرح و خوشحالي و خوشوقتي از تو بروز ميكند و چون تصور صورت قبيحي بكني اثر پريشاني از تو ظاهر ميشود و بسا صورت جماع را تصور [ص 154] ميكني احتلام دست ميدهد و تصور صورت دشمن ميكني آثار غضب از تو پيدا ميشود بطوري كه رنگ تو متغير ميشود و حالت ديگرگون ميگردد و هر چه داري بصورت غضب ميشود پس اگر كسي ذكر جنت كند لامحاله آثار جنت از او ظاهر ميشود و اگر كسي ذكر نار كند آثار نار از او ظاهر ميگردد و اگر كسي ذكر آل‌محمد كند خورده خورده آثار ايشان از وجنات او ظاهر ميگردد و اسم او در ديوان شيعيان ايشان ثبت ميشود و خورده خورده محمدي گفته ميشود و علوي خوانده ميشود و جميع اينها از ظهور نور ايشان است در تن و چون بر اين سر واقف شدي واقف ميشوي بر حقيقت ذكر و هر كس بجز از اين كاري اختيار كند متذكر نيست .

فصل - در ذكر قلبي است . بدانكه قلب كه در اين مقام گفته ميشود مراد فؤاد است و او ذات و حقيقت تو است و يك مرتبه قلب ميگويند و مراد عقل انسان است كه مركز است در انسان اما ذكر عقلي جزو ذكر مشاعر ذكر شد و اين قلب ذات است و در حقيقت او منزه از صفت قلبي است و لكن محل ظهور سلطنت و مقام حكمراني او قلب است از اينجهة او را باسم محل خوانديم پس ذات فوق قلب است و چون اين را دانستي بدانكه ذات منزه و مبري است از جميع صفات مشاعر خوب و بد آنها و در او نه ذكر صورت است نه ذكر معني نه باجمال و نه بتفصيل نه بالا و نه پائين نه نفي و نه اثبات بلكه او منزه است از جميع بجميع انواع پس گمان مكن كه در او ذكري از اين چيزها باشد و چون اين را دانستي پس ذكر قلبي لفظ نيست چرا كه الفاظ از خواص زبان است و صورت نيست چرا كه صورت از مختصات خيال است و همچنين آنچه مخصوص عالمه است مذكور در عالمه است [ص 155] و آنچه در واهمه است مختص بخود او است و آنچه در عاقله است مخصوص بخود او است و همچنين كار نفس و عقل از مختصات خود آن دو است و چيزي از آنچه از اسفل است در اعلي مذكور نميشود زميني در آسماني جا نميكند و آسماني در زمين منزل نميگيرد بلكه براي هر كدامي مقامي است چنانچه خداي تو مي‌فرمايد و ما منا الا له مقام معلوم و انا لنحن الصافون يعني براي هر يك از ما مقامي است خاص و معين و مائيم صف‌زنندگان و چون اين را دانستي بدانكه هر چه از اسفل است در اسفل ميماند و هر چه مال بالا است بالا ميرود پس مختصات جمادي از عرصه جماد تجاوز نميكند و مختصات نباتي از عرصه نبات نميگذرد و مختصات حيواني در عرصه حيوان ميماند و چنين فرض كن كه مشكي پر از باد كرده سنگها بر آن بندند تا به ته دريا رسد هر چه آنرا سبك ميكنند بالاتر ميآيد پس هر يك سنگي كه بخاك ميافتد يك درجه بالا ميآيد و هكذا تا برسد بمقام خود و منزل و مأواي خود باري پس قلب چون بصرافت طبع خود ماند چيزي از آنچه در اسفل است در او بتفصيل باقي نميماند بلي چيزي كه هست اين است كه يك صورت كلي از جميع اينها اكتساب ميكند و آن ملكه است كه از جميع طاعات حاصل ميكند و همان است كه بانواع لذتها و خيرات بر حسب خواهش براي او در بهشت جلوه‌گر ميشود مثلا باو خداوند عالم در جنت جزائي عنايت ميفرمايد براي نمازها و آن چيزي است كه اگر بخواهي حور است و اگر بخواهي قصر است و اگر بخواهي باغ است هر چه بخواهي همان است و كثرت آن بحساب دنيا درست نميآيد و لكن ائمه اطهار سلام الله عليهم چون خواستند تعبير از آن بسياريها بياورند گاهي بلفظ هزار و گاهي زياده و كمتر بر حسب صلاح زمان و شخص و عمل تعبير ميآورند باري مراد اينها نبود [ص 156] مرادم همين قدر بود كه نفس كه ذات بدن و حقيقت است چيزي از خود او خارج با او محشور نميشود بلكه خود او است وحده و هر چه هم درك ميكند از خود او است بلي چيزي كه هست اين است كه از اخبار اهل بيت سلام الله عليهم چنين مستفاد ميشود كه لذتهاي خارجي هم براي او هست در جنت و براي آن بياني است شريف و اشاره بآن در ضمن اين مطالب شده است و علي العجاله در صدد آن نيستيم پس چون اينها را دانستي بدانكه ذكر آن محبت و ولايت اهل بيت است سلام الله عليهم اگر كسي داشته باشد متذكر است و الا بي ذكر است از براي ذكر مرتبها است چنانكه فهميدي اولش دوستي است كه معني كل است و واقع و حقيقت است و اصل است و جميع آنچه هست از شئونات و جلوه‌هاي او است مثلي از براي اين معني عرض كنم كه واقف بر اصل مسأله بشوي انشاء الله بدانكه چون از براي ذات تو ميلي مطلق حاصل شود يعني اراده كه هيچ اختصاص ندارد بچيزي دون چيزي و معني دون معنيي آن اراده مطلقه ظاهر ميشود در عقل تو و نفس تو و روح تو و چون ظاهر شد اين اراده مطلقه در اين مشاعر از طرف اسفل تفصيل پيدا ميكند و از طرف اعلي در نهايت يگانگي است و گمان مكن كه اين اراده مطلقه در ذات است بلكه امام تو ميفرمايد كه اراده از صفات افعال است پس اراده فعل او است نهايت اشرف ظهورات است و اعلاي جلوه‌ها و اجمال او فوق مشاعر است مثل اجمال جسم مطلق بشرط لا نسبت بافلاك و مقام او فوق آنها است و لكن نه فوقانيت زماني مثل فوقانيت عرش بر كرسي و كرسي بر افلاك و اين معني الحمد لله بسي واضح است همچنين اراده مطلقه ماده است از براي آنچه مشاعر غيبيه كه عقل تو باشد و نفس تو و روح تو باشد درك ميكند و در اين مشاعر صورت ميگيرد و در هر مشعري [ص 157] بمقتضاي او نقش مي‌بندد پس در عقل كه قلب و قطب است بصورت معنويت جلوه‌گر ميشود و با صورت معنويت محصور در عقل است كه از او پا پائين نميگذارد و لكن ماده چون ساري است نازل ميشود با صبغي مناسب اسفل كه آن صبغ شعاعي باشد كه خود روح است و آنجا صورت ملكوتي و برزخيت كبراي ميانه عقل و نفس پيدا ميكند و از آنجا چون نازل شد در نفس صوري ميشود و آثار نفس كليه در مشاعر او ظاهر ميشود پس در هر مشعري بهمان تفصيل كه پيش از اين ذكر يافت صورت ميگيرد و اين مسأله‌ايست بسيار شريف و چون مراجعت كند باز بهمين طور مراجعت ميكند پس مبدأ ذكر مشاعر و ادراكات آنها از نزد ماده است كه اراده مطلقه باشد و او ذكر اول است و سابق بر اين مقام ذكر نيست بلكه مقام امتناع است پس عايد ذات تو چيزي بجز از ذات تو نمي‌شود و بغير از او چيزي با او محشور نمي‌شود و خود آية الله است و ذكر الله و عين الله و لسان الله و فعل الله و امر او و حكم او در تو اگر قدر او را شناختي و در راه خداوند صرف كردي جميع اين صفات در تو بالفعل ميشود و شيئا فشيئا قوت ميگيرد پس ذكر بطور حقيقت آنوقت جلوه ميكند و چون هر چيزي مركب است از دو حيث حيث نوري و حيث ظلمتي و ذات تو هم از آنها است كه مركب از دو حيث است اگر عمل باينها ننمودي و تضعيف جهات نوريت كردي خورده خورده جهة ظلمت در تو غلبه ميكند پس هر چه هست از جهات خير عكس آنها در تو جلوه‌گر ميشود پس بهمانطور منسوب بشيطان ميشوي و دور از رحمن ميگردي پس بپرهيز از اينكه راه شيطان شوي و ذكر شيطان گردي و وجه او شوي باري پس مقام ذات تو در صورت اول خود او ذكر خودش است و ذكر خودش براي تو ذكر الله است چرا كه تو را [ص 158] از بالا خبري بجز از همين نيست و آنچه از بالا ذكر كرده‌اند آيتش در تو اين است لاغير اين است كه خداوند عالم ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق أولم‌يكف بربك انه علي كل شيء شهيد يعني آيات خود را بايشان نشان ميدهيم در آفاق كه مراد اين عالم است و در نفوس خود ايشان كه افئده ايشان باشد تا معلوم شود كه خداوند حق است آيا كفايت نميكند كه پرورنده تو يعني پرورنده اذ مربوب تو شاهد هر چيزي است ، و هر گاه اين معني را فهميدي واقف ميشوي بر معني اينكه ميفرمايد من عرف نفسه فقد عرف ربه و ميفرمايد كه در انجيل است كه اي پسر آدم بشناس نفس خود را تا بشناسي رب خود را پس هر كس اين نفس را شناخت و مراقبت اين معرفت را كرد متذكر گرديده است و اما آنچه سابقا عرض كردم كه ذكر او دوستي است بجهة اين است كه محبت و معرفت و ذكر همه يكي است زيرا كه معرفت در اصطلاح ديدن دفعه دويم است چرا كه چون كسي را اول مرتبه ديدي دفعه دويم چون ببيني ميگوئي او را مي‌شناسم و چون دفعات در نفس نيست پس هميشه دفعه اول است آنجا پس همان معرفت ديدن است و زيارت محبوب و محبت چيزي نيست مگر اشتياق بمحبوب و ميل باتصال باو و مجاورت و چه اتصال و چه اشتياق از اين زيادتر ميشود كه چيزي بخودش متصل شود و هر چه را كه تو دوست ميداري ميخواهي جزو تو بشود و او را باعث قوت خود يافته كه با او دوست شده و چه چيز از خود تو بتو مهربان‌تر است و اين كيفيتي علاوه بر ديدن نيست و آن كيفيتي غير از شناختن نيست پس هر سه در آن مقام يكي است و آنجا عرصه‌ايست كه اختلاف‌بردار نيست و چون اين را دانستي باز بدان كه ذكر اين است كه تو در خاطرت چيزي باشد ميگويند [ص 159] فلان متذكر فلان است و ذكرش فلان است يعني در خاطر او است و اينجا خاطري غير از همين شناختن نيست اما در اسفل ميشود در خاطرت چيزي نباشد و او را بشناسي اما آنجا اين حرف معني ندارد پس همان شناختن همان ذكر است و چون اين را دانستي نوبت آن شد كه ذكري تازه كنم و بياني از نو نمايم تا چشم دوستان روشن گردد و آن اين است كه در اين عرصه ذكري از ماسواي او نيست هر چه هست از بالا و پست خود او است و آنچه شنيده شده است و ديده شده است و گفته ميشود همه از خود او است او از كس ديگر روايتي ندارد و در چيزي غير از خود درايتي ندارد ،

خود او است ليلي و مجنون و وامق و عذرا براه خويش نشسته در انتظار خود است

علم او ذات او است و حكم او ذات او است و قول او ذات او است چون اين را فهميدي و بر اين سر واقف گشتي بدان و آگاه باش كه سابقين يعني مؤثران و بزرگان در نزد تو از خود يادگاري گذاشته‌اند و آن يادگار نفس تو است كه اثر سابقين است و نور لاحقين و علم ببالا است و عالم بپائين چون اين را دانستي پس بدانكه تو را علمي از بالاها نيست مگر نفس خود تو پس معرفتي تو نداري مگر بخود تو و از خود تو و مذكور تو خود تو است چرا كه در اين مقام سرتاسر توئي پس : از خود بطلب هر آنچه خواهي كه توئي ، پس چون امر چنين شد محبوب تو هم توئي و در اين مقام دانستي كه فعلي غير از ذات نيست چرا كه فعل از صفات افعال است و مخلوق بتو است پس فعل ذات هم در رتبه خود او خود او است پس آنجا است كه محبت با محب و محبوب يكي ميشود و اينجا است كه امام تو ميفرمايد المحبة حجاب بين المحب و المحبوب يعني دوست داشتن پرده است ميان محب و محبوب پس دوستي دنيائي چنين است [ص 160] پرده‌دار است چرا كه تو ديگري را دوست ميداري و بدوستي دوست ميداري پس هميشه پرده انيت ميان تو است و محبوب تو و از اينجهة است كه ميان تو و محبوب هميشه جدائي است و هرگز بكام دل وصل حاصل نميشود و لكن هر گاه پرده برداشته شد وصل حاصل ميشود و دار قرب آنجا است حال اگر لذت عقبي را ميخواهي بفهمي از اينجا بفهم چرا كه جميع لذت تو در دنيا از اتصال تو است بآنچه طالبي و آن بهيچ قسم حاصل نميشود مگر بعاريت چنانكه شاعر گفته : ميان ما و تو جز پيرهن نخواهد ماند ، خيالي كرده است كه چون پيراهن برداشته ميشود شفاي صدر او ميشود و چنين نيست چرا كه بدن باقي است و مادام كه دو بدن باقي است چگونه جان تو متصل باو ميشود هيهات هيهات هزاران فرسنگ است در دنيا ميان تو و او و لكن در عرصه ذات است كه اتصال حقيقي حاصل ميشود و ابدا ميان تو و او مفارقت نخواهد افتاد چگونه چنين باشد و حال اينكه عرصه جزا است و اگر تو را جزاي خير دادند سلب از تو نميشود و جزاي تو دوستي است و اتصال بمحبوب و مجاورت محبوب پس محبوب تو بهيچ قسم از تو جدا نميشود و دايم خدمت او هستي اين است كه ميفرمايد مردم در زيارت اهل بيت در بهشت مختلفند بسا كسي كه روزي يكبار زيارت ميكند و بسا دو روز يا زياده يا كمتر و كسي هست كه هميشه در خدمت ايشان است و آن كسي است كه ايشان مطلوب او هستند و ايشان منظور اويند و انيس و جليس او و اين است معني اينكه ميفرمايد اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل الله بلقاء الله يعني هر گاه اهل جنت متنعم بجنة شوند و لذت از بهشت ببرند و از آن نعمتها ، اهل خداوند متنعم از رخساره خدا ميشوند و مسلما مراد ديدن ذات نيست و اين مذهب سنيان و ساير مجسمه است كه [ص 161] خدا را جسم ميدانند و ميگويند در قيامت بصورت جواني ظاهر ميشود و لكن مذهب آل‌محمد است كه خداوند ديده نميشود و او برتر است از ديده شدن چنانكه خود ميفرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير پس مراد از اين زيارت زيارت ائمه اطهار است و بدانكه زيارت خلق خدا را مختلف است در هر درجه و رتبه آل‌محمد زيارت خدا را ميكنند و پيغمبر (ص) زيارت خدا را ميكند و شيعيان زيارت ميكنند و مؤمنان جن زيارت ميكنند و مسلم همه يك كس را نمي‌بينند چنانكه در اين دنيا است هر كسي خداي خود را مي‌شناسد و لكن هر كسي كسي را شناخته است و خدا دانسته و بيان اين مطلب بطور حقيقت رمزي است كه آشكارا نميشود و بطور كنايه اين است كه خداوند از براي اهل هر عالمي بچيزي جلوه فرموده و از براي خود حجابي گرفته است و از پشت پرده ظاهر شده است اما ائمه اطهار از پشت نور و جلوه و ظهور اول اكرم كه حجاب محمدي است زيارت ميكنند چنانكه ولي مطلق مي‌فرمايد لم‌اعبد ربا لم‌اره يعني من پرورنده را كه نديده‌ام نميپرستيدم ، يعني با چشم قلبي او را ديده‌ام زيرا كه لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان پس هر كسي باندازه ايمان خود خداي خود را مي‌بيند چرا كه بر حسب ايمانها نور خداوند ظاهر ميشود در دلها و ايمان تصديق است و تصديق ترك رأي و هوي است و ترك جهان و طلاق دنيا گفتن و اقبال باو كردن است و چون تو يك قدم بسوي او حركت كردي او دو قدم بسوي تو حركت ميكند چنانكه ميفرمايد يا ابن آدم تقدم الي شبرا اتقدم اليك شبرين اي پسر آدم يك قدم بسوي من بردار من دو قدم بسوي تو حركت ميكنم ، پس چون رو بتو كند دل تو روشن ميشود و تو از آن چراغ بنوري فايز ميگردي و از آن آتش بقبسي ميرسي و آتش اگر چه از چشم تو [ص 162] پنهان است و لكن نورش آشكار است و از شجره قلب تو ظاهر ميشود باري پس ائمه اطهار بچشم ايمان كه ترجمان چشم حقيقت است و اصل ديدن است و ساير ديدنها همه تعبير از آن ديدن است خداي خود را از پشت شجره احمدي كه در بستان جنت رضوان روئيده زيارت ميكنند و شيعيان ايشان از رخساره ايشان خدا را ميبينند و لكن پيغمبر از كسي روايت نميكند و از راه كسي بسوي خدا نميرود خود او راه خود او است و مثل آن بزرگوار مثل آن درختي است كه خود مشتعل بآتش گشته پس خودش راه آتش است پس بخود آتش بسوي آتش حركت ميكند اين است كه ميفرمايد در دعا بك عرفتك و انت دللتني عليك و خدمت حضرت امير عرض كردند كه آيا تو خدا را بمحمد شناختي يا محمد را بخدا فرمود بلكه محمد را بخدا شناختم ، و همه اينها باين نظر است كه خداوند براي ايشان ظاهر شده است و خود ايشان جلوه و ظهور و نور گرديده‌اند و خلق از نور پي بمنير مي‌برند و لكن نور از خود پي بمنير ميبرد بفهم آنچه گفتم پس پيغمبر صلي الله عليه و آله بدون واسطه ديگري عارف بخداي خود ميگردد و اما ائمه از حيث اينكه يك نورند و يك طينتند در مقام يگانگي محتاج بواسطه ديگر نيستند و لكن در مقام تعدد و تكثر بواسطه پيغمبر بخداوند ميرسند و شيعيان ايشان از راه ايشان و بواسطه ايشان عارف بخداي خود ميگردند اين است كه امام فرمود پيغمبر دامان خداوند را گرفته و ما دامان او را گرفته‌ايم و شيعيان دامان ما را گرفته‌اند آيا خداوند پيغمبر خود را كجا مي‌برد راوي دست خود را بر هم زد و گفت داخل بهشت شديم والله ، باري پس از آنچه ذكر كرديم در اين مقام معرفت ذكر حقيقت واضح شد الحمد لله و يك مطلب باقي ماند و بسيار بجا است كه ذكرش را در اين مقام كنيم ، [ص 163] بدانكه قلب انسان واحد است چنانكه خداي تو ميفرمايد و ماجعل الله لرجل من قلبين في جوفه يعني خداوند در اندرون مردي دو دل نگذارده است پس چون قلب يكي است از يك دل دو كار نميآيد مسلما مگر در دو آن مختلف پس در يك آن تو دو چيز نمي‌بيني مگر بدو دفعه و هم‌چنين نميتوان از دو چشم نظر كني يا از گوش بشنوي و از چشم ببيني مگر دو دفعه بدو توجه و چون قلب سريع الحركه است بر تو مشتبه ميشود كه همراه ديده يا همراه درك كرده پس چون امر چنين است تو را خداوند رؤف و مهربان امر نفرموده است بدو عبادت مختلف در يك آن مگر طوري باشد كه منافات با هم نداشته باشد مثل اينكه روزه داشته باشي و نماز هم بكني اين دو با هم منافات ندارد و لكن در يك آن تو نميتواني بفقير بدست خود چيزي بدهي و نوازش صغير هم بكني چرا كه ضدند اين دو كار پس بايد تو يك دفعه بفقير چيز بدهي و يك دفعه دست ترحم بر صورت يتيم بمالي و يك دفعه فضايل بنويسي همچنين تو نميتواني هم فضايل بگوئي و هم دعا بخواني و لكن يك دفعه اين كار ميكني و يك دفعه آن كار و همچنين نسبت بخيال و فكر و مشاعر ظاهره پس تو نميتواني هم خيال كني و هم در دنيا كاري بكني مگر اينكه توجه ضعيفي بدنيا بكني و اين نميشود مگر بطور تتابع پس تو قادر بر اينكه در همه حالات با جميع مراتب خود طاعتي بكني نيستي و خداوند چون بتو اين قدرت را نداده است از تو عفو فرموده است پس براي هر طاعتي يك وقتي قرار بده از اوقات شب و روز و در هر آني با مشعري ذكر خداي خود را بكن و بكلي يك‌جهتي مشو يعني دايم مشغول بيك عمل و يك جهة مباش چرا كه اين شأن جماديت و نباتيت و حيوانيت است و انسان بايد در هر حالي مشغول بكاري باشد و از جهتي داخل شود [ص 164] و بطور خاصي عبادت پروردگار را بكند و همين قدرها كه عرض شد انشاء الله در ذكر كفايت ميكند .

طريقت - در فكر است و در اين طريقت هم چند فصل است :

فصل - بدانكه فكر كردن از اشرف عبادات و افضل طاعات است و در اخبار ائمه اطهار سلام الله عليهم تحريص و ترغيب بسيار بر آن وارد شده است و اثر بسيار مترتب بر آن است چرا كه عمل روح است و چون مداومت بر فكر كردي خداوند عالم جل شانه بسوي تو القا ميكند صورتي بر شكل فكر تو و روح منصبغ بهمان صبغ ميگردد و متشكل بهمان شكل ميشود و جميع آنچه در فكر تو گذارده شده است يكي يكي در تن تو ظاهر ميشود و اثر ميكند در ظاهر و باطن تو و لكن هر گاه عمل تو بي‌فكر باشد حركتي است بي‌جان و قالبي بي‌روح و اين ابدا حاصل بآخرت تو نمي‌بخشد بلكه در تن تو هم اثر كامل بروز نميكند آيا نميبيني كه هر گاه بخواهي صنعتي بكني بدون فكر صنعت تو محال است كه كامل بشود و كاري موافق قاعده نميتواني بكني مگر بافكر باشي پس هر كار كه ميخواهي بكني اول بنشين و تفكر كن و تدبر بنما و اول و آخر كار را ببين و جهاتش را ملاحظه بنما هر گاه كاري پسنديده بنظر تو آمد و جهاتش را درست يافتي و جميع حيوثش را فهميدي آنوقت بناي كار بگذار و در ضمن كار كردن هم اگر حواس تو مجتمع نشود محال است كه كار تو كامل گردد بسا فكر تو بطرفي است و دست تو طور ديگر حركت ميكند و بسا بر خلاف قانون حركت كند و لكن اگر فكرت در همان كار باشد و حيوث [ص 165] همان را ملاحظه كني البته خورده خورده درست ميشود حال اگر امر در كارهاي دنيائي چنين است امر آخرت بطريق اولي چنين است چرا كه بسياري از كارهاي دنيائي فطري و جبلي خلق است و كار فطري بسا بي‌فكر هم پيش ميرود و لكن امور باطني مثل علوم و اخلاق حميده و اعمال شرعيه طبيعي خلق نيست پس چگونه ميشود كه آن كارها را بي فكر كامل كرد اينكه در امر ظاهر و اما در باطن هم لابد بايد فكر كرد چرا كه اين بدن عرضي است و از هم مي‌پاشد و عملش هم با او است و آنچه با تو است در برزخ و آخرت اعمال فكري است و نفساني پس بايد تحصيل فكر كرد آنچه با تو محشور ميشود همان است و عملي كه باعث جنت است و راه نجات همان .

فصل - چون اين را دانستي پس بدانكه از شرط ايمان است تفكر كردن و اخبار بسيار در مدح تفكر وارد شده است پس بايد مؤمن براي خود فكري قرار بدهد در ايام و ليالي و سزاوار نيست كه ساعتي بر او بگذرد و فكر نداشته باشد بلكه هر ساعتي كه بر مؤمن بگذرد و نوع فكري نداشته باشد آن ساعت غفلت است و هر وقت غافل شد قلب مؤمن شيطان بر او مستولي ميشود و اگر شيطان بر قلبي مستولي شد بسيار مشكل است كه روح قدسي بآن تعلق بگيرد آيا نمي‌بيني كه اگر كسي بر سلطان ياغي شد و تخت و جاه را از دست او گرفت بسيار مشكل است بيرون كردن او و ملك را بدست آوردن پس كمال سعي و اهتمام را سلاطين در اين ميكنند كه دارالاماره را از دست ندهند و مادام كه سلطان در قصر خود بر تخت سلطنت نشسته است اميد فرج است اگر چه جميع ملك را ياغيان از دست [ص 166] او بگيرند همچنين است امر قلب بايد سعي كرد و اهتمام نمود تا آنكه دل را شيطان از دست نگيرد و ملائكه اطراف قلب را حراست نمايند و جميع جهات و جوانب شهر دل را نگاهداري بكنند و فرمان‌فرما كه روح الايمان است در وسط نشسته باشد اگر امر چنين شد ملك محفوظ است اگر چه گاهي شياطين در اطراف ياغي‌گري بكنند و اعمال اين شخص را فاسد بكنند و بدانكه سلطان نخواهد نشست مگر در صورتيكه تو متفكر باشي چرا كه دل را خداوند بي‌رنگ خلقت فرموده است و رنگ دل تو از اعمال نفسانيه حاصل ميشود آيا نمي‌بيني كه خداوند عالم ميفرمايد هو الذي خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن پس ايمان و كفر رنگي است كه عارض ذات تو ميشود بواسطه اعمال پس هر ساعتي كه تو بي‌عمل ماندي آن ساعت بي‌رنگ خواهي بود و بي‌رنگي مايه فساد قلب ميشود البته پس بپرهيز از اينكه بي‌فكر بماني .

فصل - براي تحصيل هر چيزي طريقه‌ايست كه بايد بآن طريقه عمل نمود تا آنكه حاصل شود اگر از آن راه رفتي حاصل ميشود و الا فلا و از جمله چيزها فكر است و براي آن راهي است اگر از آن راه رفتي بفكر ميرسي و الا فلا و خداوند عالم اين راه را بتو نمايانيده است بواسطه خوابيدن تو آيا نمي‌بيني كه همينكه چشم تو بخواب ميرود و اعضاي تو همه از كار ميافتد و گوش تو از شنيدن مي‌افتد آنوقت خورده خورده چشم تو بعالم خيال باز ميشود و فكر تو ميبيند و خيال ميبيند و مي‌بيني آن عالم را و مطلع ميگردي بر عرصه مثال همچنين هر گاه بخواهي متفكر باشي محال است كه چشم تو باز باشد بدنيا و گوش تو ملتفت باشد صداها را و تو مع ذلك كله [ص 167] فكر بكني پس راه فكر اين است كه توجه را از دنيا برداري و متوجه آن طرف بشوي و قلب خود را مجتمع داري و اين حاصل نميشود مگر بشروطي چند كه اول بايد تحصيل آنها را كرد تا اين حاصل شود : اول معتدل كردن غذاست بايد غذا را كما و كيفا معتدل سازي چرا كه ظهور خيال تو در بخاري است كه در سر پيدا ميشود و اصل آن بخار از خون است و خون صافي غذاست پس اگر غذائي بخوري كه مبخر باشد و غلظتش زياد باشد خون غليظ ميشود و چون خون غليظ شد بخار غليظ متصاعد ميشود و البته اگر بخار غليظ باشد حكايت روح را نميكند و آثار فكر درست ظاهر نميشود از اينجهة بايد غذا را تعديل كرد تا روح صاف شود و فكر درست ظاهر شود پس سالك بايد غذاهاي مبخر را ترك كند و هر غذائي كه ميخورد بايد تقليل كند در غذا و حدش اين است كه اندازه بخوري كه شكم تو سير نشود و از گرسنگي هم طوري نشود كه نتواني حواس خود را مجتمع داري و قلبت پريشان شود بلكه حالتي باشي از صدمه سيري و گرسنگي هر دو آسوده باشي ، و شرط ديگر كم كردن معاشرت است معاشرت را نه بكلي ترك كن كه قلب تو منزجر شود و كسالت تو را فرا گيرد نه آنقدر معاشر باش كه پريشاني خلق دامنگير تو شود بلكه باعتدال حركت كن و معاشرت خود را با آن اشخاص كه تو را از ياد آخرت بيرون مي‌برند ترك كن و توجه بايشان منما كه خود غافلان هستند و آتشي كه الآن بر جان ايشان است دامنگير تو ميشود و لكن بنشين با آن كسانيكه رخساره ايشان تو را متذكر خداوند ميكند و سخن ايشان علم تو را زياد كند و عملشان تو را راغب بآخرت نمايد و چنين اشخاص در هر زمان عددشان منحصر است و زياد نميشوند [ص 168] و لكن زمان هم از ايشان خالي نمي‌ماند ، و شرط ديگر مراقبت منزل است اگر منزل تو بسيار گرم باشد حواس جمع نميشود و اگر سرد شد جمع نميشود و اگر منزلي نزديك بمحل ازدحام و آمد و شد باشد حواس جمع نميشود و هكذا جائي كه منافذ زياد دارد و روشنائي آن از حد بيرون است يا آنكه بسيار تاريك است قلب مجتمع نميشود و لكن بايد منزل از جميع جهات معتدل باشد ، و شرط ديگر تعديل خواب و بيداري است بايد خواب را بموقع بكني و بيداري را بموقع تا در آن اوقات كه وقت طاعت و عبادت است خواب بر تو مستولي نشود و محروم نماني و وقتيكه وقت خواب است بيداري بر تو مستولي نشود و محروم نماني پس بهترين اوقات براي خواب وقتي است كه معده پر باشد چرا كه آنوقت بعلم نميرسي و لكن ميسر است قدري بخوابي و غذاي تو تحليل برود و نشاطي حاصل كني آنوقت مشغول بتحصيل و طاعت خود شوي پس مجمل كلام اين است كه اوقات كسالت را براي خواب قرار بده و اوقات نشاط را براي تفكر كردن و اگر كسالت تو از حد بيرون رود و اندازه خواب كفاف ندهد تفريح دماغ بنما و قدري گردش كن و با برادران ديني خود بنشين تا قلب تو منفرج شود و حواس جمع گردد و گاهي بعلوم متفرقه تفريح خاطر بايد نمود مثلا اگر مشغول بعلم حكمتي و كسالت حاصل شد قدري نظر در علوم غريبه بنما و اگر از اهل طبيعي هستي نظر در الهي بنما و هكذا بانواع علوم و حكمتها قلب را خوشحال بدار چرا كه حكمت باغ گردش مؤمن است و مبادا تفنن و گردش خود را در لهو و لعب قرار بدهي و چون مبتلاي بجمع مردم شدي كاري بكن كه در تو اثر نكنند بانواع ذكرها و استعاذه‌ها و دعاها [ص 169] خود را نگاه بدار آيا نمي‌بيني كه چون در مقابل دشمن ميايستي بچه نحو خود را حفظ ميكني اولا پناه بخدا ميبري آنوقت فكر اسلحه ميكني و تحصيل حيوان ميكني و مال رونده مي‌طلبي و اگر مع ذلك تاب مقاومت داشته باشي ميايستي و الا فرار ميكني همچنين اين قلوب عدو ذكر و فكرند اگر چه بحسب ظاهر اظهار اسلام ميكنند و لكن اكثر نمي‌فهمند و آن شياطين كه دشمن فكرند باين خلق تعلق گرفته‌اند و خلق را دامهاي خود قرار داده‌اند و با اين دامها دل تو را شكار ميكنند پس همينكه داخل مجالس ميشوي بسم الله بگو و پناه بخدا ببر از شر شياطين اين منزل و مجلس و قلب خود را مالك باش و هر سخني كه بكار دينت نميآيد مشنو كسي را بر تو تسلطي نيست و ميتواني خود را نگاه داري و بدست ايشان ندهي و اگر ديدي نمي‌تواني مع ذلك خود را نگاه داري ذكر را سلاح خود قرار بده و با آن شمشير برنده دشمن را از خود دور كن و در اين وقت بهترين اذكار لا حول و لا قوة الا بالله است و سعي بسيار كن كه مشهور نشوي باين عمل ميتوان طوري ذكر كرد كه كسي خبردار نشود پس تو ذاكر باش در ميان غافلين و ذاكر در ميان غافلين اجرش زيادتر است از ذاكر تنها و اگر مع ذلك ديدي از دست تو بيرون رفت و نتوانستي ديگر خود را نگاه داري برخيز و فرار كن و بپرهيز از كساني كه ذكر دنيا ميكنند و زبانشان حركت بتوصيف اهل دنيا مينمايد و فرار كن از ايشان مثل اينكه از پلنگ فرار ميكني بلكه اگر كسي ضعف داشته باشد و نتواند خود را نگاه دارد بهتر اين است كه داخل مجلس ايشان هم نشود زيرا كه رخساره ايشان تو را ياد دنيا ميآورد آيا نمي‌بيني كه تو چون روضه‌خوان ببيني ياد سيدشهداء ميآئي و چون مؤذن را مي‌بيني ياد نماز مي‌آئي و چون شجاع مي‌بيني ياد جنگ مي‌آئي و چون چاوش مي‌بيني ياد [ص 170] امام مي‌آئي همچنين چون متذكر مي‌بيني ياد خدا مي‌آئي و چون غافل مي‌بيني ياد دنيا مي‌آئي و چون متذكر دنيا را بيني ياد دنيا بطريق اولي مي‌آئي پس اگر ضعيفي بهتر اين است كه نظر خود را قطع كني از هر چه سواي محبوب تو است و چون اين را دانستي حال شروع مي‌كنم به بيان كيفيت نشستن در فكر و براي هر مطلبي باز فصلي خاص عنوان مي‌نمايم .

فصل - در وقت فكر كردن بايد با وضو باشي چرا كه بي وضو انسان طاهر نميشود و بسا شياطين باو تعلق ميگيرند و در مجلس خلوت بنشين و اگر در خلوت حواس تو مجتمع نمي‌شود و شياطين بر تو مسلط ميشوند اوايل با كسي بنشين نهايت كسي باشد كه او هم فكر كند و باعث پريشاني تو نشود تا خورده خورده قدري انس بگيري بلكه بسا مي‌شود انسان در اول امر نمي‌تواند فكر نشسته بكند راه هم بروي نقلي نيست و لكن اين را عادت خود قرار مده و مهما امكن سعي در تنهائي كن بد نميگويد : دلا خو كن بتنهائي كه از تنها بلا خيزد ، و چون نشستي متوسل بائمه اطهار سلام الله عليهم بشو و ذكر بكن و ايشان را حاضر ببين و خود را در محضر ايشان بپندار و از ايشان استمداد جو و فرض كن كه در مجلس ايشان نشسته و سؤال ميكني و راضي شو بحكومت ايشان چرا كه مؤمن نيست آنكس كه در دل خود تنگي بيابد از حكومت پيغمبر و آل پيغمبر و بايد تسليم كنند پس عرض حال خود را بنما و سؤال بكن مسأله خود را هر چه فرمايش شد آنرا بگير و نظر در جهات و حيوثش بكن و چون جميع مشكل تو رفع شد اگر خواستي برخيز و برو و مسأله را باستاد خود عرضه كن يا اگر قادري بكتاب خدا و سنت پيغمبر (ص) و قواعد حكميه مستحكمه عرضه بنما اگر [ص 171] حق است و استاد تو را تصديق نمود يا آنكه كتاب و سنت و قواعد تو را تصديق كردند قبول كن و عمل بآن بنما و بمقتضاي آن راه برو و بدانكه آن قول خدا است و حق و صدق است و واجب است اطاعت كردن آن و اگر ديدي جميعش مخالف است تركش كن و بدانكه اضغاث احلام است و از شيطان است و نبايد آنرا گرفت و لكن نظر كن كه از كجا خبط كرده آيا مسئله سابقا كج فهميده كه اين متفرع بر آن است يا از خود غرضي داشته و ميلي و هوسي داشته يا آنكه عادتي داشته كه خلاف است يا در وقت نشستن حواس تو مجتمع نبوده است و شرك شيطان داخل شده است پس رفع بكن جميع اينها را و دفعه ديگر بنشين خورده خورده ان شاء الله ترقي حاصل مي‌شود و بسا مي‌شود كه مي‌نشيني و چيزي نمي‌فهمي برخيز و شاكر باش چرا كه شأن تو سؤال كردن است و بر امام تو واجب نيست كه فرمايشي بفرمايد و بسا مي‌شد در زمان ايشان كه سائل عرضي ميكرد و قلمدان خود را آماده مي‌نمود كه بنويسد جواب نمي‌فرمودند قلمدان را جمع ميكرد و سؤال نميكرد امر در دست ايشان است و ما بندگان ايشان هر چه ايشان بفرمايند آن حق است و كار درست كار ايشان است و اگر نشستي و حواس تو مجتمع نشد بدانكه خدا نخواسته است كسل مشو و برو عقب كاري ديگر و عبادت ديگر بكن چرا كه ما خادمانيم و بندگان ، نوكر چون بدر خانه مولاي خود حاضر شود اگر جاروب بايد بكند جاروب ميكند اگر موقع اين خدمت نباشد آب مي‌پاشد و الا خدمت ديگر ميكند هر وقت هر چه را مولا خواسته همان كار بايد كرد و نبايد گفت كه من ميخواهم فكر كنم حكما اگر خواستند فكر كن و الا بنشين مطالعه كن و الا ديدن اخوان كن يا كسب كن يا طور ديگر فكر كن عبادات را انواع [ص 172] بسيار است و هر وقتي براي كاري است مخصوص و بسا كسي كه فكر ميكند بقسم ديگر و آن فكر بزرگتر است از اين فكر و آن اين است كه مطلبي ندارد و بي مقصود خاص مي‌نشيند هر چه خداوند بدل او القا كرد همان را ميگيرد و اين شأن محبان است چرا كه محب از اهل علم نيست ،

مطلب عاشق كتاب و حرف نيست جز دل اسپيد همچون برف نيست

همه مراد او رخساره محبوب است و فيض‌يابي از رخساره او ، مي‌نشيند و قلب را مجتمع ميكند و حاضر مي‌شود در نزد محبوب و نداي اقبل را جواب ميگويد و نظر ميدوزد برخساره او و او بمطلب خود رسيده است پس اگر مسأله القا فرمود ميشنود و الا منتفع از اشراقهاي او مي‌شود چنانكه جمعي بودند در عصر امام كه مشرف مي‌شدند بحضور و مراد ايشان نه مسأله بود و نه علم و نه مال و نه جنت و نه نار رخساره او را مي‌خواستند مينشستند و نظر برخساره او ميكردند اگر چيزي ميفرمودند ميگرفتند و عمل ميكردند و الا ساكت بودند و لكن اين نه شأن هر كس است و نه مقام هر سالك اين شأن صاحبان نظر است كه اهل فؤاد باشند يعني اهل دل اما بي‌دلان كجا اين چشم را دارند و كي ميتوانند نظر بر رخساره بدوزند بلكه آنها طالبان علومند و صاحبان رسوم و بدانكه حكما تحصيل حكمت كردند بخفض جناح و علما تحصيل علم كردند بتحصيل و عرفاء تحصيل عرفان كردند بعبادت و مناجات و اما سالكان راه خداوند طلب علم ميكنند نه بتحصيل علم و حكمت مي‌طلبند نه از اين راه و عارف ميشوند و عرفان تحصيل ميكنند نه از اين راه بلكه راه ايشان راهي است بي‌خطر اين راه راهي است خطردار چنانكه امام تو ميفرمايد كه پاره از ايشان نجات يافتند و لكن جمعي هلاك ميشوند اما سالكان راه خداوند و آنان كه مرادشان خدا است [ص 173] و در صراط مستقيم حركت ميكنند ابدا گمراه نمي‌شوند و نجات با ايشان است و آنان كه خيال كرده‌اند و چنين پنداشتند كه سالكان در صراط مستقيم بسا هلاك مي‌شوند كج خيال كردند مادام كه راه انسان كج نشود راه او گم نمي‌شود و تا راه گم نشود هلاكت نخواهد آمد چرا كه در اين راه حفظه ايستاده‌اند و از قطاع طريق حفظ ميكنند و آبها و مرغزارها و انبارها و دكانها و مطبخها قرار داده‌اند كه احدي از سالكان را دزد برهنه نكند و تشنه نشود و گرسنه نشود و شيطان اگر چه بر سر راه نشسته و لكن اگر باخلاص داخل شوي او بتو آسيبي نميرساند باري مراد اينها نبود مرادم اين است كه سالكان مي‌نشينند و خود را خدمت امام ميدانند و بسا امام چيزي بايشان عنايت كند پس برمي‌خيزند و عرضه بر دليلها ميكنند و خورده خورده امر ايشان بجائي ميرسد كه خطا نميكنند حتي آنكه اگر دليل هم نيابند يقين ميكنند و راه تحصيل اين فكر رياضت است و توجه دايم و مراقبت و ان شاء الله تتمه اين سخن در مراقبت ذكر ميشود متوجه باش كه بيابي .