[ص 87] طريقت - بدانكه اصلاح باطن سختتر است از اصلاح ظاهر و از براي انسان واجب است باطن را اصلاح كند چنانكه ظاهر را اصلاح ميكند و هر كس باطنش بدتر از ظاهرش باشد منافق است در نزد آلمحمد سلام الله عليهم پس در دل كسب بنمائيد خضوع و خشوع و پرهيزگاري را چنانكه در ظاهر كسب ميكنيد و همچنين مؤمن بايد خلوتش هم مثل جلوتش باشد بدون تفاوت بلكه در خلوت حريصتر باشد بر طاعت تا علانيه و اين نزديكتر است باخلاص از اينكه جلوتش را مراقبت زيادتر نمايد و هر كس محبت بكسي پيدا كرده باشد ميداند كه چه بايد بكند :
استاد تو عشق است چو آنجا برسي او خود بزبان حال گويد چون كن
طريقت - بدانكه از براي بنده دو جهت است جهتي بخالق و جهتي بخود او اما آنچه صفات نيك و عمل طيب است مختص است بجهت خالق كه نور است و آنچه عمل بد است مخصوص است بجهت خلقي او كه ظلمت است و اول از خدا است و ثاني از خود بنده و بنده مادام كه بنده است از جهت ظلمت آزاد نميشود اگر چه بقدر يك ذره باشد پس هميشه مبتلا است بمعصيت نهايت عصيان در هر كسي باندازه خود اوست يكي معصيت او همين زندگي او است كه ميخواهد براي او حيوة نباشد يكي معصيت او ترك اولي است يكي معصيت او صغيره است ديگري كبيره و هر چه از بنده هست شر است و منسوب به بنده است و خيرات همه از خداست اين است كه ميفرمايد خيرك الينا نازل و شرنا اليك صاعد پس بنده از اهل شر است و مراقب باش اين [ص 88] معني را و غافل مشو كه مغرور بطاعت شوي زيرا كه از خدا است و بر دست تو جاري فرموده است و هر آن كه بنده مغرور شود خودبين گرديده است و بقدر خودبيني خود اعراض از خدا نموده است و داخل ظلمت گشته است و نور رخساره او تمام شده است و هر چه نور رخساره انسان كم شود و ظلمت در او پيدا شود از خدا دور ميشود و رو بشيطان ميكند و اين شرك است بخدا پس اي پسر آدم مغرور مشو و امر را براي خدا بدان پس هر عمل كه از تو سرميزند بدانكه از خداست و شكر بكن صاحب كار را ميفرمايد خداي تو كه خدائي نيست بجز از من خير و شر در دست من است خوشا بسعادت كسي كه خير بر دست او جاري نمودم و بدا بحال كسي كه شر بر دست او جاري كردم پس هميشه ملتفت اين معني باش و در طاعات شكر كن و از خدا توفيق زياده بطلب تا ترقي كني و مغرور شدن مايه پست شدن است و سلب نعمتها از تو ميشود و چون خدا بنده را دوست دارد گاه از دست او شر جاري ميكند كه مغرور بطاعتها نشود و هر گاه ديدي كه براي تو غروري پيدا شد بنشين و تفكر كن در بدي خود و اعمال قبيحه خود و آن ايام كه خير از تو جاري نميشد و در حالت همگنان و همسران خود كه در معصيتها هستند و تفكر كن در طاعات بزرگتران تا غرور از سر تو برود و باز بحال خود برگردي .
طريقت - در ترس از خدا است . بدانكه خدا قادر است بر عذاب كردن تو و تو را از اعمالي چند نهي فرموده و وعده عقاب در آنها نموده است و تو نميتواني [ص 89] ترك معصيت بكلي بكني و چون ترك نكردي مستحق عقاب ميشوي و خدا قادر است كه تو را عذاب كند پس بترس از خدا مثل اينكه از شير ميترسي و اگر در كسي ترس كم باشد بايد تفكر بسيار كند در عقابها كه خدا فرموده است بسابقين در دنيا و ميتواند بكند آيا اگر خدا بخواهد الآن زلزله بفرستد كه سقف را فرود بياورد بر سر انسان ميتواند يا نه البته انسان ميگويد كه ميتواند و ما هم مطلع نيستيم كه آيا ميشود يا نميشود و كي ميشود و چون چنين مظنه براي تو پيدا شد و از هيچ طرف راه فرار نداري البته رو بخدا فرار ميكني و همچنين جميع اسباب دنيا قابل اين است كه اسباب ضرر براي تو باشد يا اسباب نفع و در آخرت ميتواند خدا تو را عقاب كند و چون قدري در اين تفكر نمودي خوف تو زياد ميشود و بدانكه مراد ما در اين كتاب مبارك بيان راه وصول است نه بيان علمي و در بيان علمي الحمد لله كتب بسيار نوشته شده است و هر سالكي چيزي گفته است پس راه تحصيل خوف اين است كه فكر كني در انواع عقابها و در سيرتها نظر كني آنگاه ترس در تو پيدا ميشود و در قدرت خدا بسيار تفكر كن و در امتهاي پيش نظر كن و در قرآن فكر كن تا بترسي و بدانكه ترس دو ترس است يكي ترس از آتش جهنم كه سوزان است و مار و افعي كه گزندهاند اين ترس ناقصان است يكي ترسيدن از دوري از محبوبان است و معاشرت دشمنان و اين فرع اين است كه محبت تحصيل كني و بدانكه هيچ دردي از درد فراق بدتر نيست زيرا كه دردهاي ديگر از قطع اعضا است يا آنچه متعلق بانسان است و فراق قطع ارواح است و خداي تو قادر است كه ميان تو و رخساره خود جدائي بياندازد پس چون اين را يقين كردي ميترسي مثل اينكه كسي جواهر نفيسي تحصيل كرده باشد و در قوطي حفظ نموده و دل باو بسته باشد و كسي را بيابد كه ميخواهد [ص 90] اين جوهر را از او بگيرد البته ميترسد و فرار ميكند و پناه بديگري ميبرد پس وصل آلمحمد از همه جوهرها نفيستر است و خدا ميتواند ميانه تو و ايشان جدائي بياندازد و ميانه بسياري از خلق و ايشان جدائي انداخته پس بترس از خدا و چون قويتري از او نيست كه پناه باو ببري و طرفي از او خالي نيست پس پناه بخدا ببر و از آلمحمد بترس زيرا كه محبوبان تواند مبادا از تو خطائي سرزند كه ايشان از تو اعراض كنند و چون ترس تو قوت گرفت ميگريزي و پناه ميبري و پناهي بجز از محبوب تو نيست و محب نميگريزد مگر رو بخود محبوب مثل اينكه بچه را چون مادر بترساند رو بدامان خود مادر ميرود نه بجاي ديگر اللهم اني اعوذ بك منك لا مانع لما اعطيت و لا معطي لما منعت و لاينفع ذا الجد منك الجد .
طريقت - در اميد است . بدانكه همچنانكه خداي تو قادر است بر عذاب قادر است بر مغفرت و رحمت و اسم غفار او در قوت مثل اسم منتقم است و هر دو دو دست او هستند و وعده فرموده كه بيامرزد پس اميدوار باش و اميد را از ترس زيادتر مكن و ترس را همسر اميد داشته باش كه اين از شأن مؤمن است و مردم گمان ميكنند كه اين دو با هم ميسر نيست و حال اينكه از براي محبان اين امر حاصل است زيرا كه اميد تو بچيزي است كه او قوت تو باشد و ترس تو از چيزي است كه او مفني تو باشد و محبوب دائما مفني تو است كه پرده انيت را ميدرد و تو را رو بخود ميكشد و منور بنور خود ميگرداند و تو دائما رو باو سير ميكني و قوت از او ميگيري و جان تو زياد ميشود و روحت قوي ميگردد پس از جهت ضعفي كه بتو ميرسد تو [ص 91] ترساني و از ترس مفارقت مضطرب و خائفي و بشخص او اميدوار پس از خود او ميترسي و رو بخود او ميكني و مراد ائمه اطهار سلام الله عليهم همين بوده است نه ترس بيمحبت و رجاي بيترس و محبت بي اين دو اما ترس بيمحبت و اميد از قطاع طريق و درندگان صحراء است و دشمنان خونخوار و اميد بيترس از عاجزان و كساني است كه قادر بر ضرر رسانيدن نيستند و بهايم است و اما محبت بي اين دو نميشود اين دو دو بالند از براي دوست و بدانكه شخص مادام كه استغناء پيدا نكند و حرارت جذب نداشته باشد محبوب نميشود پس چون مستغني از تو است از او بترس و چون جذاب است و رؤف و مهربان است باو اميدوار باش و راه تحصيل كردن اميد تحصيل كردن عقل است و عقل بنشستن با عاقلان حاصل ميشود بسهولت مثل اينكه ترس از نشستن با صاحبان نفس پيدا ميشود و بدان كه از براي هر چيزي دو راه است يكي اشخاص و يكي اعمال و راه شخصي اقرب است مثلا معرفت حاصل ميشود بتحصيل علم و عبادات و رياضات و لكن بايد اينقدر رياضت كشيد كه گوشت و پوست انسان تحليل رود و گوشتي از نو بياورد و پوستي ديگر خدا باو بدهد و فكرش اصلاح شود و علم پيدا كند آنوقت معرفت پيدا كند و اين بسا در يك عمر نشود و در وسط راه بسا ضايع شود اين راهي است پر از مارها و افعيها و خارها و زهرها پس مبادا اي برادر من در اين سفر تنها حركت كني ،
خرد مومينقدم وين راه تفته خدا ميداند و آنكس كه رفته
هين مپر الا كه با پرهاي شيخ ، پس اگر تحصيل شيخ كني بسا راه هزار ساله را بيك روز ميروي و زحمت سي ساله را يك ساعت درست [ص 92] ميكند پس در معرفت تحصيل شيخي كن كه او راه رفته باشد و به منزل رسيده باشد و مطلب را ديده باشد و خود او مشتعل بنور حق گشته باشد و گمان مكن كه خدا در عالم راه سهل را ترك كرده باشد و من و تو را امر بتعب و رنج بي استاد نموده باشد حاشا و كلا اول كسي كه خداوند بدنيا آورده از انبياء بودهاند و آخر كسي كه از دنيا ميرود انبيا هستند جاهلان ميپندارند كه خلق را خدا بما جاهلان واگذارد و حجج را از ميان برداشت و دنيا بي وجود ايشان ميگردد و حال اينكه محال است كه خدا تشنه بيافريند و آب عطا نفرمايد بلكه محال است كه تشنه بيافريند آنوقت امر فرمايد كه آب از قعر زمينها بيرون بياورند بلكه خداوند اول آب آفريد پس از آن تشنه و اول نان خلقت فرمود بعد از آن گرسنه موجود كرد همچنين خداي رؤف و مهربان تو اول پيغمبران و حجتها آفريد بعد از آن امر فرمود بشناسائي و همچنين در خوف و اميد يك راه اين است كه بفكر و نظر كردن و عبرت گرفتن تحصيل ترس از خداي خود بكني و يك راه اين است كه تحصيل شخص اميدوار بكني و شخص ترسنده را پيدا كني و اين هزار مرتبه بالاتر است از قسم اول پس ملتفت اين معني باش و از خداوند همين را بطلب و سؤال بسيار كن و گريه و شيون و بيقراري بكن تا باين مطلب فايز شوي و اگر خداوند روزي تو فرمود و بسوي او رفتي : تو ميروي بسلامت سلام من برسانش ، و بحق الوداد قبل يديه ، هاي هاي كاش خداوند عالم در اين زمانها نصيب ما ميفرمود چنين بزرگواران و خاكهاي پاهاي ايشان را جواهرسرمه چشم رمدديده خود ميكرديم و آني از ايشان منفك نميشديم و در دل و تن متوجه رخسار ايشان ميگشتيم باري اين است مختصري از بيم و اميد و احاديث در اين معني بسيار است و ما بجهت فارسي بودن رساله [ص 93] ترك كرديم ذكر آنها را مگر بقدر ضرورت و چون از بركت مشايخ ما دوستان هم صاحب بصيرت گشتهاند و ميدانند كه من از خواهش خود عرض نكردم و همه مضامين اخبار است پس چه حاجت است بذكر سند و كأنه جميع اين كتاب مبارك يك حديث است نهايت به سندهاي بسيار روايت شده است و هر راوي بعض اين حديث را روايت كرده و من براي تو بطور اضمار و ارسال كل آنها را روايت ميكنم و ان افتريته فعلي اجرامي .
طريقت - چون سخن باينجا رسيد مناسب شد كه قدري از محبت و مراتب دوستي و محب و محبوب و كيفيت وصول عرضه دارم . بدانكه اصل محبت شأن حقيقت تو است كه فؤاد باشد همچنانكه ترس شأن نفس است و اميد شأن عقل است و همينكه چشم نفساني باز شد خودش ترسان است و هيچ حاجت بترسانيدن ندارد و چون چشم عقلاني باز شد خودش اميدوار است و حسن ظن بخدا دارد مثل اينكه بمحضي كه روح حيواني آمد خود بينا است و شنوا و چون روح نباتي آيد خود جذبكننده است و دفعكننده همچنين و چون فؤاد آمد بادهاي محبت وزيدن ميگيرد و چشم انسان باز ميشود و دلش بسته بجائي ميشود و هر كسي مايل بمناسب خود ميشود و مادام كه مناسبت ميان دو كس پيدا نشود ابدا دوستي نخواهد آمد و اگر كسي با كسي منافر است اگر سالها زحمت بكشي كه او را متصل با آنكس كني نخواهد شد و اگر بحسب ظاهر چهار صباحي اتصال آيد آخر قطع خواهد شد و اگر كسي با كسي مناسب شد هر چه سعي كني ميان اين دو قطع نخواهد شد پس اگر دنيا را بدشمن علي عليه السلام بدهي كه دوست شود نخواهد شد و اگر شمشير بر فرق دوست بگذاري [ص 94] كه دشمن شود نخواهد شد اين است كه امام تو ميفرمايد رجوع بمردم نداشته باشيد هر كس براي دوستي ما خلقت شده است خواهد آمد و ميفرمايد كه هر كس علوي است يا جعفري خود مايل ميشود بما پس خدا كند كه كسي از سنخ ايشان باشد و مادام كه كسي از سنخ آلمحمد سلام الله عليهم نباشد و از نور ايشان نباشد محال است كه رو بايشان كند موافق رو بموافق ميكند از آن جهت كه از او قوت ميگيرد آيا نميبيني كه اردك رو بآب ميكند و در آب شناوري مينمايد بجهت اينكه خلط آب بر او غلبه دارد و هوا و خاك او كم است و مرغان پرنده رو بهوا ميكنند بجهت اينكه هواي آنها غالب است پس هواست كه مايل بهواست و آب بآب و خاك بخاك و آتش بآتش و چون در اين عالم امر را بر اين نهج ديدي ببين كه در اناسي هم امر چنين است آنكه از سنخ الواط است دوست ايشان و مايل بايشان است و آنكه از سنخ عقلا است رو بايشان است و مجالس ايشان و آنكه جوان است محشور با جوانان است و آنكه پير است محشور با پيران است و پير از جوان لذت نميبرد و جوان از پير ضعف پيدا ميكند همچنين آنكه از سنخ آلمحمد است مايل بايشان است و محبت تحصيلي نيست و آنكه از سنخ اعداء است مايل به اعداء است و عداوت تحصيلي نيست بلي هر گاه در تو نور آلمحمد باشد و بنور خود مايل گشته بايشان و لكن ظلمت عارضي بر تو غالب آمده است ميتوان ظلمت را تحليل برد و نور را قوت داد و اين است معني تحصيل محبت كه امر فرمودهاند نه اينكه ظلمت صرف نور شود و نور ظلمت حاشا و كلا پس چون در دل خود حب آلمحمد را ديدي اگر چه كم باشد شكر خدا را بكن كه نور ايشان در دل تو هست و آنوقت ميتوان تحصيل دوستي كرد و زياد نمود [ص 95] و لكن زياد كردن دوستي سخت است و از همه اسباب بهتر و پاكيزهتر و نزديكتر از براي دوستي آلمحمد سلام الله عليهم معاشرت و مجالست دوستان است هر گاه با كسي نشستي كه اهل ذوق باشد و محبت او بسرحد اعلي باشد خورده خورده دوستي در دل تو قوي ميشود و قلب تو منور ميگردد و هر گاه كمسعادتي تو را گرفت و چنين رفيق شفيقي نيافتي و استادي نديدي پس راه اين است كه فكر بسيار كني در بديهاي دشمنان ايشان و محاسن خود ايشان و فضايل و علم و خلق و معجزات و كمالات ايشان و رأفت و رحمت و مهرباني و كرم و سخاوت ايشان خورده خورده همينكه فكر كردي قلب تو مايل ميشود بايشان و ظلمت غفلت در تو ضعيف ميشود و بدانكه ظلمتي كه در شيعيان پيدا ميشود الحمد لله عداوت نيست و لكن معصيت است و عصيان را باندك چيزي ميتوان پاك كرد پس همينكه دوستي آلمحمد در تو قوت گرفت و عداوت دشمنان در تو زياد شد خورده خورده دلت روشن ميشود و عصيان تو كم ميشود آنوقت نتيجههاي دوستي در تو پيدا ميشود و بعد عرض ميشود كه چه نتيجه خواهد بخشيد و بدانكه پاره از خلق گمان كردند كه دوستي خداوند عالم جل شأنه از براي خلق حاصل ميشود بلكه نسبت عشق دادند نعوذ بالله من غضب الله و خدا را معشوق خواندند و اين امري است محال و مادام كه نفهمي اصل محبت از چه چيز است نخواهي فهميد اين معني را ، عرض كردم سابقا كه اصل محبت از مناسبت است و مناسبت سه قسم بيشتر نيست يا اين است كه دو چيز از يك جنس خلقت ميشوند مثل دو جسم اگر چه يكي زميني باشد و يكي آسماني ميل بيكديگر ميكنند از جهت جسميت كه ما به الاشتراك اين دو است يا مثل هم ميشوند باين معني كه از يك نوع باشند [ص 96] مثل دو گوسفند و دو الاغ و دو انسان چون ما به الاشتراك قريب ميان اين دو است قوت از هم ميگيرند و دوست ميشوند و مناسبت اين شق زياده از شق اول است چرا كه ميبيني حيوان و انسان از يك جنسند و دو انسان از يك نوعند و انسان انسش بانسان بيش از حيوان است و محبتش بانسان زيادتر ميشود و همچنين ميبيني كه حيوان بتو نزديكتر است از گياهها از اينجهت حيوان را دوستتر از گياه ميدارد انسان و گياه نزديكتر است بتو از جماد از اينجهت ميل تو بنبات بيش از جماد است باري يك قسم مناسبت ديگر بمماثلت است يعني دو چيز مثل هم بشوند اگر چه از يك نوع نباشند اما شباهت صوري بهم دارند مثل اينكه ميبيني مثلا دو نفر از يك شهر نيستند و از يك محله نيستند و از يك قبيله نيستند و در يك سن نيستند و لكن در صورت شباهت بهم دارند ميان اين دو محبت زيادتر است تا آنكه شبيه نيست و هر گاه در شهر نظر كني خواهي ديد كه هر دو نفري كه با هم در كوچهها راه ميروند و رفيق با هم هستند يا شباهت صوري دارند يا خلقي يا سني يا چيز ديگر از اين قبيل و بغير از اين سه قسم محبت ابدا حاصل نميشود پس دوستي ذات احد چطور ميسر ميشود و حال اينكه نه از جنس تو است و نه از نوع تو و نه مثل تو بلكه وجود او امتناع تو و امثال تو است سبحان الله دوستي فرع معرفت و معرفت دو بار ديدن است و خلق از ديدن يكبار خداوند عاجزند پس چگونه دوستي حاصل ميكنند محال است و اين صرف خيالي است بيمعني كه براي خود كردهاند ، ما كجا و هوس لاله بدستار زدن ، امام تو ميفرمايد الطريق مسدود و الطلب مردود يعني راه بسوي خداي تو بسته است و طالبين را دست رد بسينه ايشان گذارده است رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك [ص 97] اگر سالها سعي در اين مطلب بنمائي و عمر خود را با هزار عمر ديگر صرف كني عاقبت بجز از حيرت چيزي زياد نخواهي كرد پس مراد از دوستي خداوند دوستي آلمحمد است سلام الله عليهم اجمعين زيرا كه خداوند عالم ايشان را رخساره خود قرار داده است و جميع معاملات با ايشان را معاملات با خود قرار داده است و اخبار و آثار الحمد لله از اين معني پر است و حاجت بذكر نيست پس بايد سعي در محبت آلمحمد سلام الله عليهم نمود و اين را بياني غامض است و شرحي مشكل و آن اين است كه مبرهن و معلوم است كه آلمحمد سلام الله عليهم اول ما خلق الله هستند و با ايشان احدي از خلق در مقام ايشان شريك نخواهد بود اين است كه ميفرمايد لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايفوقه فائق يعني هيچ كس باو ملحق نميشود و كسي سبقت بر او نميگيرد و بلندي بر او احدي نخواهد جست پس چگونه ميشود كسي از جنس ايشان باشد و اگر كسي ادعاي جنسيت با ايشان بكند كافر و مردود است ايشانند كساني كه در قطب نشو و نما كردهاند و با قطب احدي شريك نميشود زيرا كه هر چه خارج است از قطب منحرف است و كج رفته است و هر چه با او است كه خود اوست بفهم چه ميگويم و جاي بسط اين مطلب مقام ديگر است و اينجا نميتوان تفصيل بيش از اين داد پس مجمل قول اين شد كه احدي با ايشان شريك نميشود نه در ماده و نه در صورت در هيچ عالم از عوالم پس مراد از مناسبت با ايشان مناسبت با خادمان ايشان است و معني دوستي دوستي نوكران ايشان است و مراد از عداوت عداوت دوستان ايشان است بفهم اين مطلب را و شواهد اين در اخبار و آثار اهل بيت سلام الله عليهم بيش از [ص 98] اين است كه بتوان احصا كرد پس تحصيل دوستي شيعيان بايد نمود .
و در اينجا مطلبي است و ايرادي بسيار مشكل و جواب از آن سختتر است از سؤال و بطور اختصار سؤال را ايراد مينمائيم و جواب عرض ميكنم و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
سؤال - شما ميگوئيد كه احدي بدون واسطه شيعيان نميتواند بآلمحمد برسد و از ايشان بگيرد و دوستي ايشان را نميتوان تحصيل كرد با اينكه ميبينيم جمعي دوستي ايشان را تحصيل كردند و با ايشان نشستند و برخواستند و علم از ايشان گرفتند و معرفت ايشان را تحصيل نمودند .
عرض ميكنم - كه از اين اشكال دو جواب است يكي قشري ظاهري و يكي باطني ، اما جواب قشري ظاهري اين است كه مراد ما عرصه حقيقت است نه مجاز و اين عرصه عرصه اعراض است و امام بصرافت نور و جلال و جمال خود جلوه نفرموده است بلكه در عرصه اعراض با بدن عرضي ظاهر شده است و اينكه تو ميبيني جسدي است از اجساد نهايت اشرف اجساد است و امام از وراء اين جسد سخن ميگويد پس تو از زبان گوشتي ميشنوي و با شخص معلوم مينشيني و برميخيزي و اين غير از امام است چه خوب فرموده است :
جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو ميبيني است
پس در عرصه حقايق خواهي يافت كه ميان ايشان و خلق واسطگان بسيار است و خلق بواسطه وسايط از ايشان ميگيرند ، و اما جواب باطن اين است كه نبوت مقامي است زير پاي ائمه اطهار و پيغمبر ما ، اين است كه ميفرمايد كه انبياء از نور ما خلقت شدهاند و زير پاي انبياء مقام شيعه است و بعد از شيعه انس مقام شيعه جن است و [ص 99] پس از ايشان مقام ملائكه است و بعد از آن حيوان طيب و بعد از آن نبات طيب و بعد از آن جماد طيب و ايشان چون نازل شدهاند باين عالم از همين راه نازل شدهاند و در هر مقامي و عالمي بدني از اهل آن عالم گرفتهاند و با همان بدن نازل شدهاند بعالم پائينتر پس عالم بالا روح عالم اسفل ميشود و اين است مراد از ارواح و بر اكثر پنهان مانده است مثلا نباتي در بدن جمادي روح است و حيواني در بدن نباتي و جمادي روح است و هكذا تا همه مراتب پس اين بدن كه تو ميبيني يك مرتبه از مراتب او تشيع است كه يك بدني است از بدنهاي ايشان پس هر چه باين بدن جسماني غليظ ميرسد از آن درجات عاليه است و آنها مبادي فيض جماديت و نباتيت و حيوانيت و انسانيت شدهاند بفهم آنچه گفتم و شنيدي كه از اين صريحتر نميتوان گفت پس هر چه از اين بدن بشنوي از امام ميشنوي بواسطه انبياء و اولياء و ايشانند واسطهها اگر چه از خود ايشان بشنوي پس اگر چه سلمان و نظيران سلمان در شهر ديگر باشند و تو خدمت امام باشي و حديث سؤال كني بواسطه سلمان نداي تو بگوش ايشان ميرسد و جواب ايشان بواسطه سلمان بتو ميرسد بلكه همه نداكنندگان عالم و دعاكنندگان از روز الست هر چه شنيدند از خدا بواسطه ايشان است اين است كه ميفرمايد سلمان باب الله في الارض و گمان مكن كه اين امر مخصوص بهمان شيعيان باشد كه زنده بودند بلكه مؤمن حي است همه وقت آن شيعيان كامل كه امروز هستند برزخ بودهاند از سابق ايام تا كنون و آنروز خلق بواسطه ايشان از امام ميگرفتهاند مثل امروز و بعد از اين باري بدور افتاديم از مطلب ، مطلب اين است كه ما و تو از عرصه خاكيم و ، چه نسبت خاك را با عالم پاك ، ما كي بآلمحمد ميرسيم و كي از ايشان ميتوانيم بگيريم و كي ايشان را [ص 100] ميشناسيم آلمحمد را خدا ميشناسد كه خلق فرموده است و ايشان را خدا دوست ميدارد كه قدر ايشان را دانسته و چون ظاهر شدهاند از براي شيعيان خود شيعيان هم هر كدامي بقدر قابليت خود عارف بايشان شدند و دوستي ايشان را تحصيل نمودند و ما مكلفيم بشناختن كاملان شيعه و دوستي ايشان و بولايت ايشان تقرب ميجوئيم بخداوند و از خداوند نجات ميطلبيم بواسطه ايشان پس اي برادر من غافل از راه مشو و طمع بيهوده منما و سعي بيحاصل مكن كه بآلمحمد نميرسي مگر بواسطه شيعيان و عجب ميكنم از اشخاصي كه دعوي دوستي ميكنند و تكبر از اخلاص شيعيان ميورزند و بخيال خود خود را دوست شمردهاند هيهات هيهات دوستي محال است مگر از اين راه و اگر هزار سال از غير اين راه حركت كنند دوست نخواهند شد خود را بتعب بيحاصل و رنج بيهوده انداختهاند و بمنزل نخواهند رسيد پس يا راضي برنج خود مشو و خلق را بتعب ميانداز و اگر لابدي از اين امر پس : رنج خود و راحت ياران طلب ، تو كه بمنزل نميرسي بگذار سايرين بروند باري پس بايد دوستي آلمحمد را از اين راه تحصيل كرد و در اين مقام مطلبي است آيا مراد از دوستي ايشان چه چيز است يعني بايد شيعيان را براي امام دوست داشت يا دوستي ايشان مثل دوستي امام است يا خود دوستي ايشان است بدانكه خلق را در اين مسأله مدركها است و هر كسي را خداوند بچيزي تكليف كرده و هر سه قسم خوب است و لكن براي هر كدامي اهلي است و اهل دوستي بطور احسن كسانيند كه دانستهاند كه شيعيان نور آلمحمدند و نفس ايشان هستند و معرفت شيعه بنورانيت معرفت امام است و معرفت امام معرفت شيعه است و دوستي ايشان دوستي ايشان و دشمني ايشان دشمني ايشان و اما راه [ص 101] تحصيل دوستي بطور اختصار اين است كه اولا بايد فكر كرد در صفات شيعيان و ترك كردن غفلت و متذكر بودن ايشان و ترك كردن حسد و بخل و لئامت بسا در اين خلق كساني يافت ميشوند كه خود قابل نشدند و لكن كبر و انفه ايشان مانع است از تسليم شيعيان و آخر ميميرد و جزو مشركين محسوب ميشود و با يهود و نصاري محشور ميشود پس ترك حسد را بكن و اين نميشود مگر از اينكه دائما تفكر كني در بدي و معصيتهاي خود و نقصها كه در تو هست چون نقص را يافتي براي خدا خاضع ميشوي پس نفس خود را ملجأ ميبيني از تسليم براي ديگري و از تو چون گذشت بهر كس برسد خوب است اگر چه يك غلام سياه باشد و اين از كمال بدنفسي است كه كسي بر خود بگذارد كه كامل نشده و محتاج است و لكن بعادت و طبيعت تمكين كند از كسي بباطل محض اينكه او مسن است يا متشخص و مالدار است يا خانواده عالم است اينها همه خيالاتي است كه شيطان در نفسها انداخته است محض ضايع كردن خلق و گمراه نمودن ايشان از راه هدايت اي بسا كسي كه از خانواده علم است و جاهل است اي بسا خانواده نبوت كه فاسد شود فرزند عالم شاگرد عالم است و جاهل بيگانه است اگر چه فرزند صلبي او باشد و عالم برطن عالم فرزند بطن او است و همچنين از تشخص دنيائي و مال و دولت بگذر خدا ميدهد اگر چه بيك سياه زنگي باشد و ميگيرد اگر چه از پسر نوح نبي باشد پس ملتفت اين معني باش در هر عصري و هر وقتي باري مجمل كلام اينكه نظر بزينت دنيا مكن كه از آخرت غافل ميشوي و شيعه آنكسي است كه بر صفت امام باشد چون او را شناختي و ترك عادتها و طبيعتها و لغوها نمودي خداوند بر حسب وعدهها محبت او را در دل تو مياندازد [ص 102] و دوستي هر قدرش باشد مربي نفس است و شعور را زياد ميكند و عقل پيدا ميكني و مدبر ميشوي و صاحب كمال ميگردي و همينكه انسان از ولي حق معرض شد قلبش گرفته ميشود و شعورش كم ميشود و فكرش زايل ميگردد و دينش تمام ميشود و چون حب آمد اگر بخواهي تكميلش كني كامل نميشود مگر باطاعت كردن و تكميل نمودن پس متفكر شو و متذكر باش و دعا كن و عبادت بكن و شبها برخيز و روزها دعا كن تا خداوند نصيب تو گرداند پس همينكه دوستي غلبه كرد ايثار ميكني محبوب را بر ماسوي پس انيس و مونس تو ميشود و مراقب تو ميگردد و حافظ جان و مال و عرض و ناموس تو ميشود پس دايم با او ميشوي آنوقت است كه براي تو كشف حاصل ميشود و تعليم مينمايد تو را باشراق پس در خواب و بيداري او را ميبيني و با او مينشيني و برميخيزي و عرض حاجت چون كني حاجت تو را برآورد و تو را تربيت كند و هر چه سؤال كني تعليم تو فرمايد اين است كه امام تو ميفرمايد كه نيست بنده كه ما را دوست دارد و خالص شود در محبت ما مگر اينكه چون مسأله بر او وارد شود در قلب او ما جوابي القا ميكنيم و خداوند ميفرمايد كه بنده بنافله گذاردن مقرب حضرتم ميگردد تا اينكه او را دوست دارم و چون او را دوست داشتم دست توانا و چشم بينا و گوش شنواي او ميشوم اگر بخواند مرا اجابت ميكنم او را و اگر ساكت شود از خود عطا مينمايم و بدانكه دوستي چون در قلب جا كند اثر بجميع مراتب تو ميكند پس در مشاعر باطن و ظاهر دوستي منزل ميكند پس كأنه دوستي بمنزله درختي است كه ريشهاش در دل است و شاخهاي او در اعضاي تو است پس جميع مشعرهاي تو روشن ميگردد بدوستي آلمحمد پس عقل تو [ص 103] درك معني دوستي را ميكند و بهر چه نظر ميكند ظاهر دوست را ميبيند و غافل از معني او نميشود بد نميگويد :
در هر چه نظر كردم سيماي تو ميبينم سرهاي سرافرازان در پاي تو ميبينم
و با نفس خود نميفهمد مگر صورت محبوب را و در خيال او نقشي نيست مگر صورت او پس اگر چه بدرخت نظر كند صورت او در چشمش نقش ميبندد و تا كسي از اهل عشق و وداد نباشد اين معني را تعقل نميكند و لكن از روي حكمت ميتواني بفهمي كه چون در خيال چيزي قوت گرفت در بنطاسيا ظاهر ميگردد و بنطاسيا چون برنگ آن شد مشافهة آن را ميبيند زيرا كه ديدن چيز ديگر نيست مگر همين پس چون چشم بگشائي بنطاسيا در اندرون چشم بينا است همان رنگي كه دارد و مادام كه توجه خاص نكني چيزي ديگر نميبيني پس همان را ميبيني و بسا خورده خورده در جليديه اثر كند و هر عكسي كه بر تو وارد ميشود بهمان رنگ و شكل بهبيني و هر صدائي كه برسد اسم آنرا بشنوي و صداي آنرا بشنوي و امر تو بجائي ميرسد كه اگر او حركت كند تو حركت ميكني و اگر او اراده كند تو اراده ميكني بد نميگويد شاعر :
لي حبيب حبه يشوي الحشي لو يشأ يمشي علي عيني مشي
قوله قولي و قولي قوله لو يشأ شئت و لو شئت يشا
طريقت - چون امر محبت بر بسياري از مردم مخفي و پوشيده است و بسا دلها كه زود منكر ميشوند دوست ميدارم در اين مقام احاديثي چند ذكر كنم تا دلها يقين كنند بآنچه عرض كردم و سهل نشمرند اين مطلب را ، از حضرت صادق عليه السلام [ص 104] روايت كردهاند كه فرمود هر كس دوست دارد در راه خدا و دشمن دارد در راه خدا و بدهد در راه خدا او از كساني است كه ايمانش كامل شده است و فرمود كه محكمتر از همه عروهاي ايمان اين است كه دوست بدارد در راه خدا و دشمن بدارد در راه خدا و بدهد و منع كند در راه خدا و از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمود كه فرموده است حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه دوستي مؤمن از اعظم شعبههاي ايمان است و هر كس دوست بدارد در راه خدا و دشمن بدارد در راه خدا و بدهد در راه خدا و منع كند در راه خداوند او از برگزيدههاي خداست و از ابوبصير روايت شده است كه ميگويد شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود كساني كه دوستي با يكديگر ميكنند در راه خدا روز قيامت بر منبرهاي نور مينشينند و نور رخسارهاي ايشان را روشن كرده است و منور كرده است جسدهاي ايشان را و منور كرده است منبرهاي ايشان هر چيزي را تا اينكه معروف ميشوند بواسطه اين نور پس گفته ميشود كه اين جماعت دوستداران يكديگرند در راه خدا و فضيل بن يسار سؤال نمود از آن حضرت از دشمني و دوستي كه آيا از ايمان است فرمود مگر ايمان چيزي بجز از حب و بغض است پس اين آيه شريفه را تلاوت فرمود كه حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم تا آخر و از ابيسعيد خدري روايت شده است كه ميگويد فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه هر كه خدا روزي او كند دوستي ائمه اهل بيت مرا رسيده است بخير دنيا و آخرت تا اينكه فرمود در دوستي اهل بيت من بيست خصلت است ده در دنيا و ده در آخرت اما در دنيا زهد است و حرص بر عمل و ورع در دين و ميل بعبادت داشتن و توبه كردن پيش از مرگ و خوشحال بودن [ص 105] بنماز شب و مأيوس بودن از آنچه در دست مردمان است و محافظت نمودن امر و نهي پروردگار و نهم بغض دنيا است و دهم سخاوت است و اما در آخرت پس نامه عمل براي او گشوده نميشود و ترازوي بر او گذارده نميشود و كتابش را بدست راستش ميدهند و واجب ميشود بر او برائت از آتش جهنم و رخساره او نوراني ميشود و از حلهاي بهشت بر او ميپوشانند و شفاعت او را در صد نفر از اهل بيتش قبول ميكنند و خداوند نظر ميفرمايد بر او برحمت و از تاجهاي بهشتي بر سرش ميگذارند و دهم اين است كه بيحساب داخل بهشت ميشود پس خوشا بحال دوستان اهل بيت من و در تفسير آيه كريمه قل لااسألكم عليه اجرا وارد شده است از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه هر كس با دوستي آلمحمد بميرد شهيد مرده است آگاه باشيد هر كس بميرد بدوستي آلمحمد آمرزيده است آگاه باشيد هر كس بميرد بدوستي آلمحمد تائب مرده است آگاه باشيد هر كس بميرد با دوستي آلمحمد مؤمن مرده است و ايمان او كامل است آگاه باشيد هر كس بميرد با دوستي آلمحمد اول ملك الموت او را بشارت ببهشت ميدهد پس نكير و منكر او را بشارت ميدهند و هر كس بميرد بدوستي آلمحمد عليهم السلام او را داخل بهشت ميكنند مثل اينكه عروس را داخل خانه شوهر ميكنند آگاه باشيد هر كس بميرد با دوستي آلمحمد خداوند ملائكه را زوار قبر او قرار ميدهد كه همه طلب رحمت بر او كنند آگاه باشيد هر كس با دوستي آلمحمد بميرد از اهل جماعت است و سنت آگاه باشيد هر كس بميرد با دشمني آلمحمد روز قيامت محشور ميشود و حال اينكه بر پيشاني او نوشته شده است كه آيس من رحمة الله آگاه باشيد كه هر كس با دشمني آلمحمد بميرد بوي بهشت را نخواهد شنيد ، [ص 106] و از اين قبيل اخبار بسيار است و بجهت اختصار ترك نموديم .
طريقت - در تقوي است . بدانكه تقوي بمعني پرهيزگاري است و مادام كه انسان پرهيزگار نشود و از هر چه خلاف رضاي خداست پرهيز نكند بمأمول خود فايز نميشود و نجات از براي او نخواهد بود و براي تقوي درجاتي است اما تقواي ظاهري آن است كه ترك كند معصيتهاي بدني را و مرتكب خلاف شرع انور نشود و مشغول بطاعت شود و اهل اين تقوي زيادند بالنسبه و لكن تكميلش سخت است زيرا كه مؤمن آن است كه كبيره مرتكب نشود و صغيره را مهما امكن ترك كند و فرايض را ترك نكند و مستحبات را مهما امكن بجا آورد و مكروهات را مهما امكن ترك كند و چنين كسي بسيار نادر است در هر عصري اگر چه بحسب ظاهر خلق معروف بتقوي بشوند و بعدالت موصوف شوند و لكن آن تقوي كه منظور و مراد خداست و شيوه ائمه هدي است ندارد و بدون اين احدي كامل نميشود زيرا كه جميع آنچه پيغمبر امر فرموده است اسباب علاج نفوس است و از هر چه نهي فرموده مضر است براي نفوس و مادام كه بيمار پرهيز نكند و چيزهائي كه اسباب ناخوشي است ترك ننمايد و چيزهائي كه دواي مرض و شفاي او است استعمال نكند بهبودي حاصل نميكند و بهر اندازه كه پرهيز كند بهمان اندازه سالم ميشود و لكن مردم چون جاهلند مادام كه بيمار نميرد شعور مرض نميكنند و همينكه مرد اميد بهبودي در آن نيست پس هر كس ميخواهد شفاي كامل تحصيل كند سعي در مداوا كند پس جميع شريعت پيغمبر را بايد تحصيل كند و از جميع معصيتها اعراض كند و جميع طاعات را بجا آورد اگر كسي اينطور عمل كند بدنش كامل ميشود [ص 107] و اعضاي او سالم ميگردد آنوقت جاذب روحي سالم ميشود و اگر كسي بدنش معتدل نشود جذب روحي فاسد ميكند و هلاكت تحصيل ميكند و بدانكه بهشت و جهنم دو خلقند از خلقهاي خداوند عالم در عالم غيب و بايد انسان تحصيل يكي از اين دو را بكند و بدون تحصيل هيچيك را خداوند بتو نميدهد و تحصيل بهشت نميشود مگر باينكه بشريعت غراء احمدي عمل كني و دين پاك محمدي را تحصيل نمائي تا اينكه بمقامي محمود فايض گردي و باين فوز عظيم فايز شوي هاي هاي چقدر جاهل شدهاند اين خلق و گمراه گشتهاند ما اضلهم و اعمي ابصارهم ترك صورت كرده راه معني را ميطلبند و حال اينكه معني را راهي بجز از صورت نيست و جلوه بجز از صورت ندارد شريعت تن است و جنت جان اين تن و بسا جمعي از نقصان عقل ترك شرع كردهاند و بخيالهاي واهي حركت ميكنند كه دوستي ما را كافي است هيهات هيهات شريعت اصل دوستي است و مادام كه انساني متشرع نشود كجا دوست ميشود هر كس ادعاي دوستي آلمحمد بكند و متشرع نشود استهزاء بايشان كرده است و ايشان را متهم نموده گمان مكن كه اين اخبار كه فرمايش شده است كه گناه دوستان آمرزيده است دلالت بر اين كند كه بايد دوست عمدا ترك طاعت كند و مرتكب معصيت شود هر معصيتي را كه عمدا انسان مرتكب شود كفر است و كسي كه طاعت را عمدا ترك كند ملحد است و مضاده با خدا كرده است معصيت آن است كه از روي جهل و ناداني و غفلت مرتكب شوي نه از روي عقل و عمد پس خطا كردهاند و كج رفتند باري بايد انسان تحصيل تقواي صوري كند و چون باين نعمت عظمي فايز شد آنوقت براي او تقواي باطن سهل ميشود پس در مشاعر خود هم بايد متقي شود باين معني كه خيال خود را حفظ كند از تصورهاي باطل و علوم لاطائل و فكر خود [ص 108] را حفظ كند از فكرهاي بيمعني كه مخالف رضاي خداست و علوم باطله را تحصيل نكند و در شكوك و شبهات و وساوس شيطاني فرو نرود و تفكر در علوم حقه كند و تحصيل دين نمايد و نظر در آيات خداوندي كند و عبرت بگيرد اگر خلاف اين كرد تقواي او ناقص است و چون تقواي باطن را تحصيل نمود تقواي باطن باطن را كه معرفت و محبت است تحصيل كند پس در جميع مراتب خود پرهيزگار ميشود و خداوند وعده فرموده است كه هر كس متقي شود خداوند باو مخرجي عنايت ميفرمايد يعني راه نجات از جميع بديها و جهنم و هر خلاف حقي براي او قرار ميدهد و همچنين براي او مخرجي قرار ميدهند كه هر چه بخواهد بيان كند بكند باري براي او مخرج از همه چيز بسوي همه چيز قرار داده ميشود پس اي جان من تا ميتواني سعي و مجاهده بنما در تحصيل تقوي كه بدون تقوي هيچ كار از انسان پيش نميرود هر كس حركتي كرده بتقوي است و در اين مقام براي تو مثلي عاميانه ميآورم و لكن تو حكيمانه بفهم چشم تو را خداوند از براي ديدن خلقت كرده است و ميبيند هر چه باشد و لكن نظر كن از روي انصاف كه اگر نظر تو بمشرق باشد براي تو ميسر هست ديدن مغرب با اينكه تو نگاه بمشرق ميكني حاشا و كلا چنين چيزي ميسر نيست و همچنين تو گرمي ميفهمي و سردي هم ميفهمي هر گاه دست تو بر روي يخ باشد احساس گرمي نميكني پس هر گاه بخواهي گرمي بفهمي از سردي اعراض كن و از يخ دور شو تا از گرمي منتفع شوي باري خداوند عالم بتو مشعرها عنايت كرده است و در عالم اضداد خلقت فرموده است پس درك هر چه بخواهي بكني از اضدادش اعراض كن تا درك كني پس براي انسان در همه حال نگاه داشتن خود از ضد مراد خود واجب و متحتم است همچنين خير و شر ضد يكديگرند و دنيا [ص 109] و آخرت دو نقطه مقابلند بلكه همه تكليفات خارج از دو شق نيست توحيد و شرك ، اسلام و كفر ، ايمان و فسق ، نيكي و بدي ، علم و جهل ، تذكر و غفلت و بهشت و جهنم و آخرت و دنيا ، طالب هر يك كه هستي از ضدش تقوي پيشه كن و خود را نگاه دار كه با هم جمع نخواهند شد بفهم و حفظ كن اين عرض را كه بفيض برسي .
طريقت - در ذكر كردن است ، و معرفت اصل ذكر و كيفيت او از مسألهاي بسيار دشوار است بلكه سر است و حقيقت آن بروز نكرده است و اميدوارم بفضل و كرم امام عليه السلام كه در اينجا بيان ذكر را بطوري بكنم كه متذكران بهرهور گردند پس در اين طريقت فصلها بايد ذكر كرد .
فصل - بدانكه خداوند عالم نفس انساني را طوري خلقت كرده است كه احاطه ميكند بهر چه پس از او است و جميع آنچه مشاعر انساني درك ميكند بنفس ميرساند و چون نفس انسان محيط و مسلط است بجميع مشاعر احاطه ميكند بهر چه درك ميكنند و دارا ميشود آنها را باين معني كه براي او ملكه حاصل ميشود از كل آنها و دارا ميگردد جميع صفات آنها را و قادر ميشود بر ظاهر كردن هر چه بخواهد و اين قوه را ذاكره مينامند پس ذكر حقيقي شأن نفس است و لكن هر چه را اراده كند اظهار مينمايد در خيال خود يا زبان خود از صورتهاي حقه و باطله و آنچه مراد ما است صورتهاي حقه است و آن بر دو قسم است يكي فعلي و يكي مفعولي اما اول حاضر كردن شيء است در خيال يا زبان مثل اينكه صورتي تصور كني يا بر زبان ذكري براني و ذكر ثاني در واقع نفس مذكور است و آن همان شبحي است كه [ص 110] در خيال تو ظاهر ميشود يا وردي كه بر زبان جاري ميكني پس آنچه بخاطر بگذرد در حقيقت خود مذكور است اين است كه ميفرمايد ذكر نيست قولي بزبان و نه گذرانيدن چيزي بخاطر اولي مال ذاكر است و دويمي مال مذكور ، بفهم اين حديث را كه بسيار صعب است و همچنين حضرت امير عليه السلام ميفرمايد ذكر رسم زبان نيست و كار فكر نيست و لكن ذكر حيث آئيت مذكور است از براي ذاكر .
فصل - در ذكر فعلي است . بدانكه ذكر فعلي طاعات و عبادات است و براي آن مرتبهائي است اولش محبت است و دويم رجا است و سيم خوف است و تحصيل اخلاق پسنديده و صفات حميده ائمه هدي و كسب علوم و اخلاق نيك است و همچنين از ذكر است عبادات شرعيه پس هر كس جميع اينها را بجا آورد از متذكران است آيا نميبيني كه امام تو ميفرمايد ذكر نيست سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لكن ذكر اين است كه بابي از حرام بر تو گشوده شود و داخل نشوي و بدانكه ذكر زباني حاصل نميدهد مگر با وجود ذكر فعلي پس اگر هزار بار بگوئي لا اله الا الله با اينكه مطيع نباشي حاصل بتو نخواهد داد اين است كه امام تو ميفرمايد كه خداوند عالم جل شأنه سلب ميكند لا اله الا الله را از غير دوستان اهل بيت پس كسب ذكر فعلي بكن و باين معني جميع خلق متذكرانند بجهت اينكه هر يكي را كاري است و همان كار را باطاعت پروردگار خود ميكند پس متذكر است و مشغول است بتسبيح خداوند عالم پس عرصه عرصه ذكر است و هيچ كس جاهل بخداي خود نيست اين است كه ميفرمايد بهايم بهر چه جاهل شوند بسه چيز جاهل نيستند يكي [ص 111] معرفت خداوند و دويم معرفت نر و ماده و سيم معرفت اجل ، پس بهيمه عارف است بخدا چه جاي انسان .
فصل - در ذكر زباني است ، و اين ذكر بسيار دخيل است براي ترقي كردن بدانكه خداوند عالم براي حروف و كلمات آثاري چند قرار داده است چنانچه معروف و مشهود است و احدي اين را منكر نميشود مگر آنكه جاهل بفن باشد و از حروف اسمهائي از براي خود تركيب فرموده است و اسم اعظم را از حروف و كلماتي چند تركيب فرموده است و اثر اين اسمها البته زيادتر است از ساير حروف و كلمات زيرا كه مظاهر انوار و جلال خداوند شدهاند آيا نميبيني كه از اين عناصر هر گاه بدني تركيب شود كه در آن بدن روح انسان جلوهگر شود آثاري چند بر آن مترتب ميشود و افعال و اقوال از آن بروز ميكند و هر گاه بدني ساختند كه از آن نور نبوت جلوهگر شود آثار عظيمتر بروز ميكند و تنطق بوحي مينمايد و علوم عجيبه اظهار ميكند همچنين حروف قالبها هستند از براي ظهور صورتهاي غيبي و معنيهاي باطني پس بهر طور كه تركيب شدند اقتضاي روحي همچنان ميكنند و اين مسأله بسي مسلم است و محتاج به بيان نيست پس هر گاه حروفي تركيب شد كه قالب نور شد و از آن اسم خداوند بروز كرد آثار عجيبه بر آن مترتب ميشود اين است كه ميفرمايد سوره حمد شفا است و اگر بر مرده بخوانند زنده شود عجب نيست و هر دردي كه براي تو وارد ميشود سوره حمد بخوان و در يخه خود بدم خداوند شفا ميدهد و همچنين در آيات آثار و خواص عجيبه است و از اين باب است آثار دعوات پس سالك بايد براي خود تحصيل ذكري نمايد و بدانكه ذكر را اقسامي است [ص 112] بعضي از اقسام ذكر تسبيح است و تحميد و تمجيد و تكبير و آن اسمهائي است كه بر اين معني دلالت كند يا ذكر خود اين معاني است مثل سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و بعضي از اقسام ذكر قرائت قرآن مجيد است و بعضي از اقسام سؤالها و دعاها است كه حاجات خود را بطلبي و اين چند قسم است يا طلب رحمت بر آلمحمد است صلوات الله عليهم و آن صلوات است و اجرش بينهايت است يا براي غير ايشان حاجتي ميطلبي و اين قسم يا طلب دفع مضرت است يا جلب منفعت اما دفع مضرت يا براي خود تو است يا ديگري و از ملحقات آن استغفار است و استعاذه و احتجابات است و از قسم جلب نفع است طلب جنت و نعيم و استعاذه از عذاب اليم و بعضي از اقسام ذكر بيان حالات است و طول كلام دادن و شكر خداوند گفتن و اين مناجات است و از اقسام ذكر فضايل گفتن و مثالب اعداء بيان نمودن و حقايق اشياء را شرح دادن و جميع انواع علوم حقه از ذكر است و هر يك از اين اقسام ذكر را فضلي است و انسان بايد بحال خود بينا باشد و در هر وقتي هر قسم كه حاجت باشد بهمان عمل كند مثلا در مقامي كه جمعي هستند از مؤمنان و مجلسي بيمانع افضل ذكر در اين وقت فضائل آلمحمد سلام الله عليهم گفتن و مثالب اعداء شمردن است و اگر ميسر شود تعليم علم كردن است و هر گاه بر او عصياني غالب شود استغفار بايد بكند و طلب جنت بكند و هر گاه نعمتي باو برسد شكر بگويد و هر گاه متذكر نار شود پناه بخدا ببرد از آتش جهنم و هر گاه مقام تسبيح شود تسبيح كند و هر گاه مقام تكبير باشد تكبير بگويد و متذكر هر صفتي از صفات ميشود ذكر مناسب همان را بكند مثلا هر گاه متذكر شد بزرگي خدا را بگويد الله اكبر هر گاه متذكر [ص 113] عظمت شد بگويد العظمة لله هر گاه متذكر رزاقيت شد يا رازق بگويد و هكذا سالك در هر مقامي و حالتي متذكر چيزي خواهد بود همان را در آنحال ذكر خود قرار دهد و اينگونه ذكر بسيار عظيم است و خداوند آگاه و مطلع است بر قدر آن .
فصل - بدانكه براي ذكر شروط بسياري است و مادام كه آن شروط جمع نشود فايده نميبخشد و پاره متعلق است باصل ذكر و پاره از باب حصول ذكر است اما آنچه متعلق بذكر است چند شرط است : اول آنها توجه قلبي است مادام كه انسان در قلب خود متوجه نشود ذكرش مثل حركت در خواب و سخن گفتن مجنون است زيرا كه اصل در انسان قلب او است و مادام كه از قلب نباشد حركت انسان حركتي است بيجا و فعلي است لغو زيرا كه آنكه از انسان محشور ميشود قلب او است و آنكه بايد ترقي كند قلب او است و اما بدن بمنزله مظهري است بلكه آن حيواني است كه انسان بر او سوار شده است و انسان قلبي است كه در آن گذاشته شده است پس حركت حيواني حركتي است بي معني و مغز مگر اينكه بامر انسان باشد پس بايد در هر عملي از اعمال براي او نيت باشد اين است كه ميفرمايد هيچ قولي نيست مگر با عمل و هيچ قولي و عملي نيست مگر با نيت و مثل آنكس كه بدون نيت حركت ميكند مثل كسي است كه خواب باشد و براي خواب در عملش نه ثوابي است و نه عقابي و همچنين است آنكس كه غفلة حركتي ميكند مثل خواب است يا مثل كسي است كه مرده باشد زيرا كه نيت جان عمل است و عمل بي نيت مثل تني است كه مرده باشد پس براي ذاكر واجب است كه تحصيل نيت [ص 114] بكند اولا آن وقت ذكر كند و ذكر زباني مانند صداي ساعتي است كه قرار دادهاند براي متذكر شدن ساعتها يا صداي مرغي كه دلالت بر چيزي كند بلي ذكر غافل بهتر است از معصيت غافل پس بايد اصل ذكر در قلب باشد و زبان بامر قلب حركت كند و شرط ديگر اين است كه براي هر حاجتي ذكري مناسب طلب كند پس اگر طلب رحمت ميكند ذكر رحيم كند و اگر طلب انتقام ميكند يا منتقم بگويد و اگر طلب غفران ميكند يا غافر بگويد پس براي هر حاجتي ذكري معين است و همچنين بايد مراقبت حالات بكند هر حالتي كه براي او هست ذكر مناسب تحصيل كند در وقت فرح و حزن و استعلا و انخفاض و بزرگي و پستي و خوف و اميد و علم و جهل و خلوت و ملأ هر آني را ذكري خاص است و همچنين مناسب هر شخصي ذكري خاص است نه هر كس ميتواند همه ذكرها را بگويد بسا ذكرهاي عظيمه است كه سموم قتاله است براي جاهل اگر آن ذكر را مداومت كند هلاك ميشود باري بايد همه اين جهات را مراقبت كند و از اعظم شروط اذن استاد است آن كسي كه خودش بقوت خود بالا ميرود استاد است اوست كه قوي است در تأثير و غير او لايق اين مقام نيست و همچنين استاد مطلع است بر خواص هر ذكري و دعائي اگر از او استفسار كني تو را واقف ميكند بر ذكري كه شفاي جميع دردهاي تو است و اگر تو بخواهي براي خود ذكر كني مانند بيماري هستي كه اطاعت طبيب نكند و خود معالجه خود بخواهد بكند و رأي بيمار بيمار است پس خورده خورده خود را هلاك ميكند و خون او گردن خود اوست همچنين ذاكري كه بي اذن و اطلاع استاد ذكري ميكند ذكر او باعث هلاكت او خواهد شد در صورتيكه اثري مترتب بر آن بشود و اگر اثري بر آن مترتب نشود پس [ص 115] چه حاصل خواهد بخشيد و از شروط عظيمه است معرفت مذكور بايد بداني كه ذكر كه را ميكني اگر عارف نباشي ذكر كسي را كرده كه نشناخته و حاصل نخواهد داد و اگر چه معرفت مذكور بسيار مشكل است و در كتب فارسيه تصريح بآن نميتوان كرد چرا كه ادله همه از كتاب خدا است و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و عجم بهرهور از آنها نميشود پس عبارت مشكل ميشود و لكن از خداوند استمداد ميجويم كه مرا توفيق دهد تا بزبان آساني بيان اين مطلب صعب را بكنم بدانكه ذات خداوند عالم جل شأنه ذاتي است مستعلي از جميع خلق پس دست احدي از خلق باو نميرسد و چشم خلايق او را درك نميكند و عقل ايشان باو نميرسد و وهمهاي ايشان او را درك نميكند او برتر است از هر چه درك كرده ميشود و گمان مكن كه از شدت لطافت و كوچكي ديده نميشود يا از شدت صفا محجوب مانده مانند آتش و هوا حاشا و كلا بلكه او ظاهرتر است از همه خلايق و پنهان مانده است از شدت ظهور و بالا رفته است از زيادتي نور پس نور او كور كرده است همه چشمها را از ديدن و صوت او كر كرده است همه گوشها را از شنيدن پس چگونه درك كرده ميشود كسي كه اگر جلوه كند جميع پردههاي نور و ظلمت پاره ميشود و جميع خلق تمام ميشوند پس احدي طمع نميتواند بكند درك كردن خدا را پس اگر خدا درك نميشود در دل خود چه اراده ميكني و مذكور تو كيست با اينكه ذكر فرع معرفت است و معرفت فرع علم است و علم فرع ديدن است و خداي تو را كسي نديده است و ذات او را احدي نشناخته است پس اگر تو او را نيت ميكني هيچ نيت نكرده لهذا خداوند عالم جل شأنه از لطف و حكمت بالغه خود براي خود جلوهها قرار داده است و معرفت خود را [ص 116] در معرفت آنها قرار داده است و جلوه او در دو مقام ظاهر است يكي باطن و يكي ظاهر اما جلوه باطني فؤادهاي خلايق است و اما جلوه ظاهري امام است چنانكه ميفرمايد امام عليه السلام كه خدا را دو حجت است يكي حجت باطن و آن عقول است و يكي ظاهر و آن امام است و بدانكه مراد از باطن يعني پنهان از خلايق نه آنكه باطن بمعني اشرف باشد و لازم نكرده است كه باطن از ظاهر اشرف باشد بسا چيزها كه در باطنند و ظاهر هزار مرتبه از آنها اشرف است مانند جن كه باطن است و انسان كه ظاهر است از او اشرف است و مراد از اين باطن كه گفته ميشود آن چيزي است كه پشت پرده باشد و ظاهر آن چيزي است كه بيپرده باشد باري برويم بر سر مطلب ، مطلب اين بود كه خداوند در اين دو جلوهگاه جلوه فرموده و اين دو بسته بيكديگرند اگر فؤاد باشد و عارف بامامي كه حجت است نباشي بيحاصل و بيجا است و اگر امام باشد و تو صاحب فؤاد نباشي بتو نفعي زياد نميبخشد باري اما شخص امام فؤادي است ظاهر و دليلي بيپرده و عيان كه خداوند عالم او را راه و جلوهگاه خود قرار داده است و معرفت او معرفت خدا است و دوستي او دوستي خدا است مثل اينكه ديدن تن زيد ديدن انسان است و معرفت تن معرفت انسان است و اطلاع بر تن اطلاع بر انسان است پس اگر واقف شدي بر چنين شخصي بانسان رسيده پس اگر اطلاع بر امام واجب الاطاعة در هر زمان پيدا كردي و او را شناختي و فيض خدمتش را دريافتي عارف بخدا شده و راه جسته و طريقي بدست آورده كه اگر ثقلين گمراه شوند تو گمراه نشوي و اگر همه برگردند از خداوند تو برنميگردي زيرا كه تو بمطلوب خود رسيده و اگر كسي بمطلب رسيد قضاء بامضاء رسيده است و كار او گذشته است و خدا [ص 117] از خود كسي را نميراند بلي از راه شايد پاره برگردند و پاره نرسند آيا نميبيني كه تا بشهر نرسيده و در راه سير ميكني ميشود كه برگردي و نرسي و گمراه شوي اما اگر بشهر رسيدي راه تو گم نميشود چرا كه تو از راه گذشته و بمطلوب واصل شده پس كأنه تو مقصودي ، راه سايرين بسا گم شود و براي تو بدائي نيست اگر مردي بمطلب رسيده و مرده بفهم اين اشارات را پس آن معرفتي كه خداوند از مردم خواسته شناختن اهل هر زماني است امام آن زمان را و اگر كسي عارف به امام خود نشود و بميرد كافر مرده است و چيزي نشناخته و غايت ايجاد كه عبادت باشد باو نرسيده است پس وجودش لغو و بيثمر خواهد بود پس بدان و آگاه باش كه مراد و منظور و مقصود كل خلق امام است و حجت امام است و راه او است و بايد متذكر او شد نه غير و متذكر هر كس بشوي بجز از امام خود بيجا حركت كرده و قابل ذكر نيستند و فرق ميان ما و ساير خلق اين است كه آنها خدا نشناختهاند و پيغمبر ندانستهاند و امام نديدهاند پس دين ندارند و ايمان ندارند و جنت ندارند اما ما از بركت امام زمان خود خداشناسيم و پيغمبر داريم و امام داريم و دين و آئين و كتاب و سنت داريم پس جنت با ما است و غير داخل نار است و در تيه و ضلالتند مانند شتراني كه راعي خود را گم كردهاند روز ميكنند متفرق و جدا از محمد و آلمحمد سلام الله عليهم و شب ميكنند حيران طعمه هر جانوري ميشوند و خسته بيابان تيه نميدانند كه از كجا بكجا حركت ميكنند اگر چه بحسب صورت بسا حركتي ميكنند شبيه به حركت عاقلان و لكن ايشان مثل حيوانات حركت ميكنند و شبح عاقلان بر روي آنها افتاده است و نميفهمند باري پس حمد خداي خود را بجا بياور كه تو را هدايت كرده است و چشم تو را بايمان روشن [ص 118] فرموده و امام تو ميفرمايد كه معصيت كردن انسان با دين بهتر است از طاعت بي دين يعني كسي كه امام دارد و معرفت تحصيل كرده است معصيتي هم اگر بكند نادم و پشيمان ميشود و استغفار ميكند و خداوند از او عفو ميفرمايد و هر كس عملي نكند ابدا با اينكه امام دارد كأنه عمل كرده است و لكن آنكه امام ندارد هر چه ميكند گناه است زيرا كه جاهل است بلكه كافر و ضال و از كافر هيچ عملي قبول نخواهد شد باري پس اگر كسي اين سر را دانست معني ذكر را فهميده است و گمان مكن كه بهمين ميگذرد كه يكوقتي عارف و مطلع باشي بر امام و هر وقت ذكر ميكني جاهلانه ذكر كني مثل اين مثل كسي است كه دوست امام خود شده است و خوابيده و در خواب سخني گفته است سخن خواب اجري ندارد و اگر خداوند بشيعه ثوابي ببخشد ابتدائي است و مثل اين است كه نفس او اجر دارد و ناله او اجر دارد باري و در اينجا دقيقهايست كه دوست ميدارم شرحش كنم و في الجمله بسطش دهم بدانكه صوفيه خذلهم الله بعد از آنكه دانستند كه بخدا نميرسند و واسطگان لازم است جاهلانه راهي جستند و بخيال خود توجه ناقصي كردند كه صورت مرشد را در نظر گرفتند و آن را خداي خود پنداشتند عرض ميكنم اين مرشدي كه هنوز هر را از بر تميز نداده است و علم را از جهل نفهميده و حركت خود را بقاعده نميكند و خود بخداي خود جاهل است چنين مرشدي چگونه وجه خدا ميشود و هادي بسوي او ميگردد خداي تو ميفرمايد أفمن يهدي الي الحق احق ان يتبع ام من لايهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون ترك كردند شريعت پيغمبر را و دين و آئين را بكلي موقوف داشتند و صرف عمر در حرفهاي لغو و بيمعني نمودند و جميع هم خود را در همين قرار دادند كه صورتي [ص 119] در ذهن خود خيال كرده بپرستند و كأنه معبود ايشان مخلوق ايشان است زيرا كه در خيال خود تصور صورت جسماني ميكنند و تصور آن باختيار خود ايشان است ميخواهند درازش كنند درازش ميكنند بخواهند گردش كنند گردش ميكنند بهر صورتيكه خواسته باشند بهمان صورتش ميكنند پس كأنه مخلوق خود را پرستيدند و اين از منتهاي جهل است و در عبادات منكبا علي وجوههم شدهاند زيرا كه نفوس ملكوتيه را دمر انداختهاند و صورت خيالي كه براي خود تراشيدهاند قبله نفسهاي عليينيه قرار دادند و حيوان شدند و خداي تو ميفرمايد أفمن يمشي مكبا علي وجهه اهدي ام من يمشي سويا علي صراط مستقيم پس آنكس كه بر رو درافتاده است و پشت بخدا كرده و رو بزمين كرده چنين كسي شايسته هدايت نيست و ديگري را هدايت نخواهد كرد باري مراد اشاره بود درگذرم و مراد ما متعرض شدن خلايق نيست و هر كسي را راهي است و هر سالكي را منهاجي منهج ما منهاج آلمحمد است و طريقه ما طريقه ايشان ما قال آلمحمد قلنا و ما دان آلمحمد دنا باري و اما حجت باطن كه فؤاد است دركش بسيار بسيار سخت است و شأن اهل حقيقت است نه اهل طريقت و همين قدر اشاره ميكنم كه اگر كسي اهل فن باشد مطلع شود بدانكه خداي تو جل شأنه پنهان شده است بذات خود از نظر خلق و ظاهر شده است بجلوه خود و تجلي فرموده است در هر كسي بآنچه خواسته و بهر طور مشيت او قرار گرفته است و جلوه او در هر مقام حقيقت آن مقام شده است و مثل خداوند و آيت او گشته در اين مقام و اهل آن مقام بآن پي بخداي خود ميبرند و بواسطه آن آگاه بخداي خود ميشوند و هر چه بگويند و بشنوند در توحيد از آن خارج نميشود و توحيد ايشان همه در مقام خود ايشان [ص 120] است و هر كسي بر حسب مقام خود توحيدي ميكند و مادام كه انسان اهل حقيقت نشود اهل توحيد نميشود مردم گمان ميكنند كه كسي بدون حقيقت آگاه بر خداي خود ميگردد حاشا و كلا راهي بجز از راه حقايق نيست پس فؤاد از اين سبب مدرك توحيد گرديده است و اهل فؤاد اهل ذكر ميشوند و بجز از ايشان كسي متذكر نميشود ابدا بفهم اين نكتهها را و چه بسيار در اين كتاب اشاره باين معني رفته است اگر ملتفت بوده و پس از اين هم اشاره ميشود ان شاء الله الرحمن .