الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا و مولانا محمد و آله الطيبين الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد بنده اثيم محمد بن محمدكريم كه چون راه سلوك بسوي خداوند را راهي پرخطر يافتم و مشاهده نمودم سالكانرا كه اكثر راه را از چاه تميز ندادهاند و بسا بعزم سير در راه در چاه بيفتند يا آنكه در راه قطاع طريق ايشان را برهنه كرده و مال و جان ايشان را بغارت ميبرند چنانكه شيطان لعين گفت و خداوند از او حكايت ميفرمايد از براي تنبيه سالكين و بيدار كردن طالبين كه لاقعدن لهم صراطك المستقيم يعني بر سر راه راست مينشينم و سالكان را گمراه ميكنم و خداوند از كرم و رأفت خود راه را از چاه تميز داده است و امر خود را آشكارا فرموده است و حق را در هر زمان مثل چراغ درخشان قرار داده است تا آن عباد مخلصين كه شيطان قادر بر اغواي ايشان نيست و دلهاي ايشان منور است بنور امام عليه السلام گمراه نشوند و ساير خلق كه حشو عالمند و محض انس مؤمنين و تعمير ملك ايشان خلقت شدهاند هر چه ميشوند بشوند بهر حال چون امر را سخت يافتم دوست داشتم كه مجملي از آداب سلوك بسوي خداوند و صفات انسانيت بزبان فارسي و عوامانه از اخبار و آثار آلمحمد صلوات [ص 3] الله عليهم جمع كنم تا هر كس از كساني كه طالب سلوكند و از عربي محرومند يا آنكه قادر بر جمع كردن نيستند و در كتب مفصله نميتوانند نظر كنند محروم نمانند و قطع عذر ايشان بشود و از براي احقاق حق و ابطال باطل مقدمه ذكر ميكنم و پس از بيان مقدمه سه مطلب ذكر ميكنم و پس از آن خاتمه : مقدمه در ذكر پاره مسائل كليه كه از براي انسان يقين شود كه مادام كه انسان در اين راه سير نكند بمطلب نخواهد رسيد ، مطلب اول در شريعت بقدريكه لازم و متحتم است عمل كردن و مراقبت آن از كليات ، مطلب دويم در طريقت و آداب سلوك نفساني ، مطلب سيم در حقيقت بطور اشاره و ايماء بقدريكه لازم است از براي سالك عمل نمودن بآن ، و خاتمه در فذلكه از ذكر نتايج و عمل و ذكر حالت بعض سالكين و وصولشان بمطلب تا مايه اميدواري سالكان باشد و نام نهادم اين كتاب مبارك را به مصباح السالكين و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
در ذكر مسائلي كليه كه ذكر آنها لازم است و در اين مقدمه چند فصل است :
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه و بيهمتا و براي او شريك و نظيري نيست و حق معرفت و كمال توحيد او در اين است كه براي او شبيه نگيري زيرا كه هر چه هست خلق او است و خلق شبيه خالق نميشود و قرين خالق نميگردد ابدا و اگر بخواهي درك احديت را بكني و نخواهي كرد بي چشم و گوش نظر كن و بشنو و از خود بيخود شو و بچشم ذات كه آيت است نظر كن چنانكه امام فرموده است اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة و اولي الامر بالامر بالمعروف و النهي عن المنكر جاهلان چون [ص 4] نظر كردند بچشمهاي خود و گوش دادند بگوشهاي سر خود و فكر كردند با فكرهاي خود و خيالهاي خود نشناختند خدا را آنوقت منكر شدند خدا را و لكن اصحاب امام چون مشعرهاي آنها عاجز شد از درك خداوند اثبات كردند خدا را پس هر چه مشعر تو عاجز از آن ماند ظاهرتر است تا آنچه تو درك ميكني و آنچه تو ميبيني پنهانتر است از آنچه درك كرده نميشود بفهم اين نكته را و مطلع شو بر اين معمي پس خداي تو خدائيست يگانه بيهمتا پيش از خلق و بعد از خلق و با خلق ، از آفريدن خلق براي او انسي پيدا نشد و پيش از خلقت وحشتي نداشت و علم او زيادتر نشد از آفريدن و پيش از خلق جاهل بايشان نبود خلق كرد آنچه خلق كرد بي حركت و فكر كردن و تدبر نمودن بلكه چون آفريد دانستيم كه آفريده است بفهم اين نكتهها را كه همه رمزها است كه ائمه تو بيان فرمودهاند و اول چيزي كه خلق فرمود مشيت بود يعني فعل و وجه نام گذاردن مشيت بمشيت نه از اين جهت است كه از او فعلي صادر شده است مثل فعل خلق بلكه چون در خلق يافتيم كه جميع صفات ايشان بواسطه اقبال ايشان است ببدن و ظاهر و التفات ايشان سبب حركت دادن و حركتها از بدن ظاهر ميشود بآن ميل مطلق و توجه مطلق و آن توجه را فعل مينامند چونكه خبر از حركت كردن انسان ميدهد باين معني كه ظاهر شد از جائي كه حركت از آنجا آشكار ميشود از اينجهة نور اول يعني توجه مطلق ذات انساني كه مطلق افعال و آثار او است و از او آشكار ميشود جميع چيزها اسمش مشيت شده است و چون خواستند از نور اول و كمال اول خداوند عالم جل شأنه تعبير بياورند بمشيت تعبير آوردند يعني همه مشاءات از او است بفهم چه گفتم و مشيت را بشناس پس مشيت خداوند عالم آن [ص 5] نور اول و ضياء اوحد خداوند عالم است و هر چه در عالم است همه ظهورات و تجليات مشيت است از جهة قابليتها و مقبولها نه اينكه گمان كني كه مقبولها از مشيتند و بس آيا نه اين است كه قابليتها خلق خدا هستند و هر چه خلق خداست مخلوق است بمشيت خدا چنانكه ميفرمايد خداوند مشيت را بنفس مشيت خلقت فرموده است و ساير چيزها را بمشيت خلقت فرموده و از جمله چيزها است قابليتهاي خلايق و گمان مكن كه از اين جبر لازم آيد زيرا كه هر چيزي را بخودش آفريده نه اينكه واگذار فرموده است بايشان كه تفويض لازم آيد و چون نه جبر شد و نه تفويض پس امري ميانه اين دو امر است نه اينكه مراد اين باشد كه بعضي جبر است و بعضي تفويض بلكه نه اين است و نه آن بلكه قدرت قدير است و فعل عزيز خبير بحري است عميق در اين بحر شناوري مكن اگر از اهل شنا نيستي و اگر دست آب داري متوجه باش بآنچه عرض ميكنم تا بيابي كه خداوند قادر مختار از خلق ظاهر فرمود فعل خود را باختيار پس سياه را بسياهي باختيار خود سياه آفريد و زرد را بزردي باختيار خود زرد آفريد پس قابليتها دست خداست و مقبولها دست خدا و من حيث الاعلي هر دو حكايت فعل خدا را ميكنند و بسوي نور او دلالت ميكنند و از حيث اسفل خلق او هستند و اثر او بفهم چه گفتم و اين كتاب عاميانه گنجايش بيش از اين را ندارد پس چون همه خلق از اعلي تا اسفل حكايت نور خداوند را ميكنند و دليل فعل او هستند و صورتهاي فعلند و از اين جهة ايشان را مفعولها خواندهاند پس نور مشيت از جبين همه آشكار است و همه بيك زبان دلالت بسوي او ميكنند اين است كه از امام پرسيدند كه چه دليل بر توحيد داري فرمود اجتماع همه زبانها بر توحيد پس همه بيك زبان ثناگوي [ص 6] خداوند و شاكر نعمتهاي او هستند .
فصل - چون دانستي كه همه مخلوقند بمشيت خداوند عالم جل شأنه و مشيت هم واحده است پس همه خلق بر يك نسقند و حقيقت همه يكي است اينست كه ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة يعني نيست امر ما مگر يكي و در جاي ديگر ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تري من فطور ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير يعني در خلق خداوند تفاوت نميبيني اگر بچشم دل نظر كني پس برگردان نظر خود را و از روي فهم و تدبر نظري كن آيا هيچ اختلافي در خلق خدا خواهي يافت پس مجدد نظر كن كه هيچ اختلاف نخواهي يافت و حيران و سرگردان ميشوي در امر خلقت ، پس هر چه در آسمانها است در زمين است و هر چه در زمين است در آسمان است و هر چه در غيب است در شهاده است و چون خواستند از براي باطن عنواني بياورند ظاهر را عنوان باطن قرار دادهاند چنانكه تو در دل خود خيالي ميكني و از خيال خود بحروف و كلمات تعبير ميآوري و حروف را بصورت خيال خود تركيب ميكني پس عكس مسأله غيبي در حروف ميافتد كه هر عاقلي بشنود ميفهمد تو چه خيال كردهٔ همچنين عكس عالم مثال در دنيا افتاده و دنيا دلالت بمثال ميكند و عكس ماده در مثال است و عكس عالم طبيعت در ماده است پس عكس عالم طبيعت در دنيا است نهايت باطن باطن باطن است و دنيا بمنزله لفظ ظاهر آن عالمها است تا عالم بالا كه خداوند اسمي خلقت فرموده كه بحروف درنيامده است و بالفاظ ظاهر نشده پس دنيا را لفظ آن اسم قرار داد و اين را اگر دانستي راه دانستن باطنهاي هفتاد و هفتگانه را ميفهمي ، باري مختصر [ص 7] كلام آنكه عالمهاي غيب همه معني دنيا است و دنيا عنوان آنها است و اول مطلب و مقدمه است و دليل است و بيان است و لفظ است بفهم اين مطلب را كه در ميان علما معروفست كه چون مطلبي را بالفاظ ذكر ميكنند ميگويند عنوان نموديم مطلب را ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، امام تو ميفرمايد ظهور تمام بطون و بطون تمام ظهور است و فرمود قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هيهنا يعني عاقلان دانستهاند كه استدلال بعالمهاي بالا نميتوان كرد مگر بدنيا و خداوند عالم ميفرمايد و لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون يعني دنيا را ديديد چرا متذكر نميشويد از اينجهة است كه بر عاقلان فرض است كه نظر بدنيا كنند و از آسمان و زمين عبرت بگيرند و از افلاك و ستارگان و ماه و آفتاب پي ببرند بعالمهاي غيب بلكه از ملك پي ميبرند باينكه خداوندي براي ملك است اينست كه امام ميفرمايد اين آسمان باين عظمت و اين زمين دلالت ميكند بر عزيز خبير ، بفهم آنچه گفتم و السلام .
فصل - چون دانستي كه ظاهر عنوان باطن است بدانكه روحها لطيف بدنهاست و بدنها غليظ روحها پس صورت تن زيد دلالت ميكند بر روح زيد و زيد زيد است از جان او گرفته تا ببدن او و اين اعراض چون بيفتند تو غير از زيد چيزي نخواهي يافت و لكن چون دنيا دار عرض است بسا پاره صفتها بدنها بخود ميگيرند كه غير از زيد است و از حقيقت او خارج است و لكن تو باعراض نظر مكن تا آنكه مطلع بر حقايق شوي و بدانكه خداوند عالم حقايق را در نهايت يگانگي خلقت فرموده است و ايشانند متصلين بهم و برادران هستند و متفق و يگانه هستند از اين جهة است كه ميفرمايد در [ص 8] رضوان اختلاف از ميانه برداشته ميشود و در شأن اهل جنت ميفرمايد اخوان علي سرر متقابلين يعني برادران هستند يعني بعضي جزء بعضند زيرا كه برادر جزء برادر است و از يك اصلند و بر تختها مقابل يكديگر نشستهاند و چون خداوند عالم خواست ارواح را ظاهر بفرمايد بدنها را آفريد و بدنها چون خلقت شد زبانها شدند كه دعا كنند و از خداي خود جانها خواستند پس جانها ظاهر شد از تنها بر حسب تنها يعني چون تنها سؤال كردند روحهاي عالم دانا علم از آنها آشكارا ميشود و چون سؤال قدرت كردند روحهاي قادر خداوند عنايت كرد و هكذا چون جان صفراوي خواستند خداوند جان صفرا ميدهد و هكذا هر كه هر چه خواست خدا همان را داد و هر بدن اقتضاي هر نوع روحي نمود همان طور روح عنايت فرموده است .
فصل - چون دانستي كه روحها بر حسب تنها است پس هر چه تو سؤال كني از خداي خود خداوند همان را بتو عنايت ميفرمايد و تقديرات خداوند عالم بر حسب دعاي خلايق تغيير ميكند از اينجهة فرموده است كه دعا كنيد و بلاها را بصدقات رفع كنيد و همچنين از اينجهة است امر كردن بطاعتها و عبادتها و علمها و هكذا ساير چيزها و اگر نبود تغيير تقدير خداوند عالم جل شأنه بر حسب استعداد خلايق امر نميفرمود خداوند بتحصيل علم و تحصيل فضل و گمان مكن كه خداوند عالم جل شأنه تقدير خاصي از براي زيد نام ميكند آنوقت بدعا برميگردد خداوند ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة پس تقدير خداوند عالم جل شانه يكي است نهايت اين است كه بر حسب قوابل مختلفه در هر قابليتي و آئينه تغيير ميكند پس هر گاه در آسمان تقدير شود قحط و غلا و تو صدقات دادي و دعا كردي از تو رفع ميشود و برميگردد و براي تو خير [ص 9] ميشود پس چون اين را دانستي بدانكه بر تو است اصلاح بدن و چون بدن را اصلاح كردي و همه چيزش مقابل امر خداوند و حكم خداوند شد روحي مناسب تن تو در تو ظاهر ميشود اين است كه ميفرمايد كه بنده من نزديك ميشود بسوي من بواسطه نافلهها يعني آنچه عمل كند بتن خود و مستحبات بجا آورد تا اينكه دوست ميدارم او را و چون او را دوست داشتم گوش شنواي او ميشوم و چشم بينا و دست توانا و پاي پوياي او ميشوم چونكه تن او بواسطه نافلها شبيه بنور خداوند عالم شد نور خداوند عالم جل شأنه در تن او ظاهر ميشود يعني جان او نور ميشود پس از اينجهة نسبت بخدا داده ميشود ديدن او و شنيدن او و گفتن و حركت كردن او بفهم اين نكتههاي نغز را و هر گاه باين مرتبه نشد و تني ساخت براي خود مناسب تن عقلا عقل در او پيدا ميشود پس عقل از او ميبيند و ميشنود و ميگويد و ميكند پس اسم او عقل ميشود در همه عالمها و عقل خوانده ميشود همه جا و چون تني مناسب شد با نفس نفس از آن ظاهر ميشود پس اسم او نفس ميشود و نفس از چشم او ميبيند و از گوش او ميشنود و از دست او ميدهد و ميستاند و اين قاعده كليه را دانسته باش تا وقت حاجت بكار تو بيايد .
فصل - چون اين مطالب را دانستي بدانكه خداوند عالم چون خلق را براي معرفت و سير بسوي او خلقت فرمود امر فرمود ايشان را كه بصورت پيغمبر او درآيند زيرا كه آن بزرگوار سالك راه خداست و واصل بمطلب و عارف بحقيقت و مطلع بر سر و عارف بغيب و مؤمن بخدا پس خواست كه ايشان مطلع شوند بر راه و حركت كنند بسوي رضوان امر فرمود بصورت آنكس درآيند كه او سير كرده است و حركت نموده است از اين گذشته كه ميفرمايد در حديثي [ص 10] خلق الله آدم علي صورته يعني خداوند آدم را بر صورت خود آفريد و آدم اول پيغمبر آخرالزمان است صلي الله عليه و آله و صورت او شريعت او است پس بايد بصورت او در آيند تا روح او از ايشان آشكارا شود و متصف بنور او شوند و اثر او شوند و حاكي امر او و فعل او شوند و شريعت است زبان دعوت خداوند و طريقت هم راه بسوي خداست و حقيقت است آن نتيجه كه خداوند عنايت فرمايد و چون اين مطالب را دانستي و مطلع بر اين اسرار شدي شروع ميكنيم بمطلب و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
در شريعت است
و اين مطلب را مرتب كرديم به دو حد و شريعتها و در هر شريعتي مسألهها است و بدانكه شريعت سنت پيغمبر است صلي الله عليه و آله و آن بزرگوار حكيم و عالم بود باجماع جميع اهل عالم و مطلع بود بر جميع ملتها و مذهبها و قاعدهها و رياضتها و شريعت او صلي الله عليه و آله جمع شده است از همه قانونهاي عالم از هر جائي هر چه را از عين حكمت بوده انتخاب فرموده بزياده آنچه حكم فرموده است از خارج پس پاره از شريعت آدم گرفت و قدري از شريعت نوح و بسياري از اصول شريعت ابرهيم و قدري از شرع موسي و خضر و قدري از شرع عيسي و قدري از قوانين عرب و از علم سيميا و ليميا و هيميا و ريميا اتخاذ فرمود و همه آنها را با هم تركيب نمود و شريعتي تركيب فرمود و چون شارعين مأمور بودند باصلاح جهتي از جهات اناسي و تكميل چيز خاصي چون همه را جمع فرمود تكميل همه جهات ميشود و همچنين علمهائي كه در ميان مردم است از علوم مثل سيميا و هيميا و ليميا و ريميا هر كدامي از جهتي است و لكن پيغمبر صلي الله عليه و آله تركيب فرمود [ص 11] همه را پس همه چيز درست ميشود و اگر بخواهي بداني اين مطلب را بطور حقيقت تا مطلع شوي پس بدانكه كليات شرايع در همه جا يكي است هيچ پيغمبري شراب را حلال نكرده است و باطل را حلال نكرده است و گمان مكن آنچه ميگويند كه داود ني ميزد از براي سلطان راست باشد پيغمبر خدا خطا نميكند و بباطل راه نميرود و اما نغمه و لحن معجز آن حضرت است نه غنا و باطل ، پيغمبران هر يكي علامت ديگري هستند و بزرگان دين هر يكي دليل سابق ، چون نجيبي يا نقيبي را ديدي حاجت بديدن سابقين نداري آيا شخص نجيب مينشيند در مجلس ني بزند گيرم در شريعت باسم حرام نباشد آيا مينشينند تار و سهتار و چهارتار بزنند با اينكه باسم حرام نشده است ميداني كه پيغمبر هم نميزند و در مجلس او ابدا نميزدند همچنين بدان آثار سابقين را از لاحقين و هكذا در شريعتها همه نكاح كردن دختر و مادر و عمه و خاله و خواهر حرام بوده است و هكذا زنا در نزد همه حرام بوده است و لواط حرام بوده است و آنچه نسبت دادند بيوسف پيغمبر دروغ است و هكذا همه جا زن خودبخود حلال نميشد و سجده واجب بوده است و نمازي داشتهاند و معبدي داشتند و پاره روزه داشتند و بر خود همه روزهها و خلوتها داشتند پس نوع در همه يكي است نهايت پاره خصوصيتها داشته است و پيغمبر از خصوصيتهاي آنها براي خود جمع فرمود ابرهيم عبادت رو بكعبه ميكرد پيغمبر كعبه را اختيار فرمود حج نمود اين بزرگوار حج كرد موسي صدقات امر كرد پيغمبر تو امر بصدقات نمود عيسي امر بفكر و ذكر و برادري و سياحت فرمود پيغمبر هم امر بآنها نمود اما رهبانيت برداشته شد و لكن در مقابل چيزهاي ديگر گذاردند و همچنين مقابل كتابهاي آسماني خداوند كتاب [ص 12] عنايت فرمود اما تورية قصه انبيا و شرايع بود خداوند در كتاب ما قصص گذارد و در انجيل مواعظ و نصايح و توحيد بسيار بود در كتاب ما هم خداوند گذارد در زبور دعوات و مناجاتهاي بسيار بود خداوند بما هم عنايت فرمود و در كتاب مناجات گذارد و دعا گذارد بعلاوه چيزهاي ديگر در كنزالدقايق روايت كرده است از تفسير عياشي از سعد اسكاف كه ميگويد شنيدم از ابيجعفر عليه السلام ميفرمود كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه من عطا كرده شدم سورههاي بلند را بجاي تورية و عطا كرده شدم مائين را ● بجاي انجيل و مثاني را بجاي زبور و فضيلت داده شدم بمفصل شصت هفت سوره و مراد از مثاني حمد است آيا نميبيني كه سوره حمد مناجات است و دعا مثل اينكه زبور كلش مناجات است و اگر بخواهي بر سبك زبور مطلع شوي محض اطمينان نفس اين است ميفرمايد در مزمور صد و دويم تغبلاه لعاني كي يعطف و لفن ادناي يشفح شيهو يعني دعاست از درويش كه بمحنت افتاده پيش خدا نماز بگذارد او ادناي شمعاء تفيلاتي و شوعاتي الخا تابوء يعني خدايا بشنو دعاي مرا و ناله من بسوي تو بيايد ال تستر پانخا ميمني بيوم صرلي هطء الي اذنخا بيوم افراء مهر عنيني يعني مپوشان روي خود از من در روز سختي من مايل كن بمن گوش خود را در روز كه بخوانم بتعجيل اجابت كن مرا ، تا آخر مزمور بر همين نوع است و همچنين جميع مزمورها مثل اينكه در حمد ميخواني [ص 13] اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين و همچنين حمدش حمد دارد و شكر دارد و اگر چه اصل كتب در دست نيست و لكن معلوم ميشود كه نوعش همينها است و همچنين از براي تورية چند سفر است يعني اين تورية كه ما در دست داريم چون علما جمع كردند مختلف شد سفرهاي آن و هر سفري چند پاراش دارد بجاي سورهها مثلا سفر اول كه سفر برشيت است دوازده پاراش دارد اول پاراش برشيت دويم تولد نوح سيم پاراش لخلخا چهارم ويراالا پنجم حيسارا و هكذا همهاش قصص است و شرايع در ضمن آنها و همچنين علم و حكمت در انجيل است و مطالب عليه بيان ميفرمايد از جمله كلمات انجيل متي است كه ترجمه بعربي شده در اصحاح پنجم : طوبي للمساكين بالروح فان لهم ملكوت السموات ، طوبي للحليمين فانهم يرثون الارض ، طوبي للنايحين فانهم يتعزون ، طوبي للجياع و العطاش بالبر فانهم يشبعون ، طوبي للرحماء فانهم يرحمون ، طوبي للذين قلوبهم نقية فانهم يعاينون الله ، طوبي لصانعي السلام فانهم ابناء الله يدعون تا اينكه ميفرمايد هكذا فليضئ نوركم قدام الناس ليروا اعمالكم الصالحة و يمجدوا اباكم الذي في السموات لاتظنوا اني جيت لاحل الناموس او الانبياء ماجئت لاحل بل لأكمل و اين حكم در اين زمان جاري است و هر كس عمل كند در ملكوت آسمانها آن را عظيم ميخوانند چنانچه عيسي فرمود باري پس براي تو الحمد لله واضح شد كه امر در همه شرايع يكي است و كلام يكي و دعوت بسوي خدا يكي و لكن خلق مختلف شدهاند و كج رفتند و بزرگانرا ضعيف شمردند و خداي فرموده است و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و زود باشد كه بوعده خود وفا كند آنوقت متحد القول همگي [ص 14] بسوي او حركت كنند باري آنچه عرض كردم كه شرع از علوم بسيار برداشته شده است بر اين منوال است يك علم است از هنديان كه نقشبندي ميكنند پيغمبر تو حكم فرموده است كه تفكر كنيد و دوام تفكر رياضت نقشبنديهاست و انسان طوري ميشود در آخر امر كه هر چه خيال كند پيش رويش حاضر ميشود و لكن آنها در رياضتشان باعتدال نميروند رياضت ما معتدل است و سيميا علمي است كه بآن تسخير ميكنند ملائكه ثلثه موكلين بفلك عطارد را كه شمعون باشد و زيتون و سيمون با اعوان آنها آنوقت خيالات او كامل ميشود و امرش بنقشبندي ميرسد و خارق عادت از او جاري ميشود و رياضت اهل اين علم اينست كه براي هر تسخيري لباسي خاص ميپوشند و وقتي خاص و طور نشستن خاص و دعاي خاص همچنين در شرع بلكه در نماز اما اصل كعبه هيكل زحل است اختيار شده است از جهة اينكه كوكب ولي است و نجم ثاقب است و باطن او ممتنع الادراك است اگر چه ظاهرش سهل است و بايد در نماز طور خاص بنشيني در مقام طاهر روي فرش خاص مستحب است با لباس كمرنگ و سفيد بهتر است زيرا كه برنگ قمر است گاهي دعا ميكني گاهي ساجد ميشوي گاهي راكع و هكذا در همه شريعت امر چنين است رو بقبله بنشين مربع منشين خاضع بنشين كه صورت مشتري و زهره و عطارد باشد و هكذا طيب استعمال كن كه صورت زهره است بشاش باش با وضو و طهارت باش متذكر باش و هكذا جميع اينها از اين علم است و لكن ميان ما و آنها فرقي است كه آنها مشرك شدهاند و ظاهر حيات دنيا را ديدهاند پس چشمشان بكوكب است از اين جهت نخواهي يافت كه كامل شوند مگر در يك فن و ملكيت پيدا ميكنند و لكن تو چون نظرت بخداست كه خالق [ص 15] كل و نافذ در كل است تسخير كل را ميكني پس همه ملائكه بفرمان تو ميشوند اين است كه خداي تو فرمود قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون يعني تو بگو اي مستمع خدا و بينداز آنها را واگذار ايشان را كه در كارها و فرورفتنهاي خود بازي كنند و ميفرمايد لايضركم من ضل اذا اهتديتم چون شما هدايت يافتيد يعني بخدا كه صاحب كل است بشما ضرر نميرساند كسي كه گمراه شده است زيرا كه او مشغول بخلق است و هنوز در ظلمات حيوانيت غوطه ميخورد و شما بخالق بستهايد پس امرش در دست شما است پس او بايد از تو بترسد و ميترسد باري هر چه بگويم سيمياي محمدي بالاتر است زيرا كه سيماي خداست و صبغة الله است و من احسن من الله صبغة پس اگر ايشان تسخير شمعون ميكنند دروغ ميگويند بلكه شياطين را تسخير ميكنند مؤمن ملائكه خدا را تسخير ميكند اين است كه ميفرمايد ملائكه خادمان ما هستند و خادمان شيعيان و بولايت علي عليه السلام تسخير كرسي ميكند و تسخير عرش ميكند پس آنها كجا كه يكجهتي شدند و مؤمن كجا كه همه جهات جهات او ميشود بفهم اين نكتهها را كه نه درسي است و نه كتابي و نه گفتني و خدا خواست كه اينجا بيان شود الحمد لله و كاش ميسرم ميبود كه آيات بسيار و احاديث بيشمار براي تو تأويل ميكردم و تفسير مينمودم كه معاينه ميديدي كه امر چه قدر بزرگ است و خلق چه بسيار سهل پنداشتهاند و عمر خود را بيهوده تلف ميكنند و آخر الامر واصل بجهنم ميشوند و اما ريميا علمي است كه در آن بحث ميشود از كارهاي عجيب و غريب كه از انسان سرميزند شبيه معجزه مثل اينكه روي هوا راه ميرود و اين بواسطه رياضات است و هيچ رياضتي بهتر از رياضات شرعيه نيست بجائي ميرسد كه بيتعب روي هوا [ص 16] راه رود روي آب برود و علم ليميا لميات است و شعبدهها كه از دواها و تردستي كارها ميكنند و اين واقعيت ندارد و خطاست و لكن خداوند بمؤمن عقاقيري چند عنايت ميفرمايد كه هر چه ميخواهد بكند و هيميا علمي است متعلق بحروف و دعاها كه بواسطه آنها انسان كاري كند و از اين باب است اسماء و اوراد و نقش خاتم و اسم اعظم پس شريعت ما داراي كل است و يك بسم الله ما كفايت ميكند از جميع آنچه گفتهاند و حروف مقطعه قرآن كافي است از جميع سخنها كه گفتهاند و في الجمله اشاره باين ميكنم از براي كساني كه عالم بعلم حروفند تا بداني كه حرف بسيار است و اهلش كم اما عدد حروف بسمله چهارده است عدد سبعالمثاني كه عدد كامل دنيا است و بناي عالم بر آن گذارده شده است و نقطه قرآن عظيم است كه مذكور است اينجا و اين چهارده چهارده اسم مبارك دارد كه متعلق است بآنها و امام ميفرمايد باء بهاء الله است و سين سناء الله و ميم ملك الله و اين باطن است و بظاهر اسماء اين است : هو الله البديع السميع المالك اللطيف الرحمن الحي المنان الناظر الرحيم الحليم اليسير المعطي و هر گاه اين اسمهاي مبارك را بخواني حوائج تو روا ميشود و همچنين حروفي در بسم الله جمع شده است كه اشرف حروف است و اما الف كه دليل توحيد است و در هر ركني ظاهر ميشود سه جا بطور ظهور در خط ظاهر شده است و سه جا پنهان كه آن سه جاي پنهان دليل واحد فردي است كه ظاهر در كل و آشكارا از جل است و مجموع چهار ميشود اول مقام الله است كه اشاره بمقام توحيد است و ثاني مقام رحمن و هيمنه و استيلاي بر كل است و ثالث مقام رحيم است كه ولايت مطلقه باشد و چهارم مقام اسم است و ركن رابع ايمان است و تعبير از آن [ص 17] سه الف كه پنهان است در خط كه صورت است و لكن ذكرش در السنه و افواه است و همه شهادت ميدهند بتوحيد او در الله ظاهر شده است . باري سخن بطول انجاميد برويم بر سر مطلب ، مراد اين بود كه اين شريعت مقدسه جامع است و محال است كه كسي بدون شرع بجائي برسد و لكن جاهلان نميدانند و متشرعين را بطور خفت زهاد و عباد ميگويند و مردمان لاابالي را جزو عرفا ميخوانند و محال است كه كسي از غير شرع بعرفان برسد پس هر كه بيشتر طالب انسانيت است پي شرع زيادتر برود پس اي جان عزيز من و برادران من ترك نكنيد شرع را و از روي شوق و ذوق متشرع شويد .
حد اول - در فرايض است و آنچه متعلق است بآنها از مقدمات و مكملات و در اين حد چند شريعت است :
شريعت اول - نماز است و در آن چند مسئله است ، و اولا بدانكه نماز اشرف و اجمع عبادات است و هيچ پيغمبري ظاهرا نماز باين كمال نياورده است زيرا كه تكميل جميع مراتب انسان بنماز ميشود پس بايستادن در حضور پروردگار و رو بقبله كردن بدن انسان معتدل ميشود و گرم ميشود و قائم ميگردد و بركوع نفس ملكوتي انسان ترقي ميكند زيرا كه انخفاض بدن و تعظيم كردن آن تكميل مراتب غيب است پس هر گاه بطور كمال خاضع شود و ساجد گردد روح او كامل ميشود هر گاه كرنش كند كه برزخ ميان سجود است و قيام پاها قائم است و سر بزير افكنده است نفس كامل ميشود زيرا كه اين هيئت نفس است [ص 18] از آنجهة نفس از حيث ربوبيت قائم است بامر خدا و خداوند امر بسجود فرموده است پس ساجد است و اسفلش كه حيث انيت است قائم است اين است كه ميفرمايد يا بن آدم روحك من روحي و طبيعتك علي خلاف كينونتي لهذا بايد اسفل بدن بايستد و اعلي خاضع شود بر خلاف سجود كه جميع بدن ساجد است و بنشستن همه بدن و نفس و روح كامل ميشود و اما اذكار بتكبير مشاعر كه سماوات تو است حي ميشود و قائم ميگردد چرا كه ميفرمايد له الكبرياء في السموات و الارض يعني كبريائي كه ظاهر است از آسمانها و زمين مختص خداست پس چون نظر كردي بآسمان و زمين خودت و ايستادي و بزرگي مشاهده كردي خدا را ظاهر از آنها ببين و خود را گم كن بگو الله اكبر و در وقت ركوع رب عظمت را تسبيح كن زيرا كه نفس بعظمت توصيف ميشود ميگوئي بدن كبير است و نفس عظيم و هر دو در فارسي بزرگ است اين است كه خدا ميفرمايد الكبرياء ردائي و رداء لباسي است كه فوق لباسها ميپوشند پس هر كس با من در لباس من نزاع كند از او سلب ميكنم زيرا كه قهر و غلبه براي خداست و چون جلوه او ظاهر شود از براي كسي وجود نخواهد ماند از اينجهة طور بآن عظمت را از هم پاشانيد زيرا كه كوه خودبيني كرد حال چون برخواستي و موسي جان در جبل بدن قرار گرفت از بالا يعني طرف طبيعت كه صورت كليه مشاعر تو است و خدا را خواند كه بر او ظاهر شود يك جلوه از مثل سم ابره از يك نفر كروبيين كه متعلق بخود تو است و از شيعه علي است براي بدن ظاهر ميشود پس كوه از هم ميپاشد و جبلة تمام ميشود و ملك مخصوص خداي واحد قهار ميشود بد نميگويد :
چه خوش آنكه آتش حيرتي زنيم بقله طور دل فسككته و دككته متدكدكا متزلزلا [ص 19]
و آتشي از شجره براي تو ظاهر ميشود كه از مشرق و مغرب جدا است و ماكنت بجانب الطور اذ نادينا زيرا كه با نداي كردگار نه منادي ميماند نه مجيب پس لاتخف پس از اين كه نجوت من القوم الظالمين آنوقت اگر مرد اين دري خود را نگاه دار و پس از آنكه لسان الله ناطق از تو سخن گويد و قرآن از زبان تو جاري شود و قل هو الله بگوئي مستحب است كه چون گفتي قل هو الله احد آهسته كه كس نداند بگو هو الله احد پس تعظيم كردي رب عظيم را تسبيح كن از آنراه كه تو قابل آن نيستي كه تسبيح الله كني و چون قابل شدي ساجد شو و رب اعلي را الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي تسبيح كن و رب اعلي خداي خالق مواد و صور است زيرا كه فرمود خلق يعني مواد را فسوي يعني صور را و كون و شرع را زيرا كه فرمود قدر فهدي و نور او پر كرده همه جا را و انيات از هم ريخته زيرا كه فرمود و الذي اخرج المرعي فجعله غثاءا احوي باري چه گويم همه مراتب كامل ميشود و پس از اين ذكر نماز ميآيد پس از همه شرايع كاملتر است و چون اين را دانستي حقيقت نماز رب را بدان كه فرمود قف يا محمد فان ربك يصلي پس تو چون نماز گذاري موصوف بصفت رب اعلي كه رب پيغمبر است ميشوي اگر بفهمي و بشوي در خانه اگر كس است همين حرف بس است اي سالك راه ،
گر مرد اين دري بدرآ كاندرين سراي دربان براي منع خروج است ني دخول
مسأله - بدانكه نماز عبادت كردگار است و مصلي رو بخدا ميكند پس بايد كه طاهر شود بظاهر و باطن و دفع عرض و نجاست از خود كند از ظاهر و باطن پس اولا اذا قمتم الي الصلوة فاغسلوا وجوهكم [ص 20] و ايديكم الي المرافق و امسحوا برؤسكم و ارجلكم الي الكعبين و ان كنتم جنبا فاطهروا پس اولا برخيز و بجهة قضاء حاجت دور شو كه عرض را بظاهر از شكم بيرون كني و يا جائي كه پناه باشد و محجوب از خلق باشي اختيار كن زيرا كه حضرت پيغمبر را احدي در حال بول كردن نديد بلكه امر فرمود كه پنهان شويد بلكه حضرت صادق فرمود كه خداوند بلقمان از جهة حسب و مال و جمال و جثه حكمت نداد و لكن باورع بود و قوي در امر خدا تا اينكه ميفرمايد احدي او را در وقت بول كردن و تغوط نمودن نديد و نه در حال غسل كردن بسكه پرده داشت تا اينكه ميفرمايد از اين جهة خداوند عالم باو حكمت داد و چون خواهي بنشيني طوري بنشين كه ترشح نشود و كنار چاهي كه آب از آن ميكشند يا جوئي كه آب برميدارند يا درختي كه ميوه دارد يا كوچه كه عبور ميكنند منشين كه اينها ملاعن است و درخت ميوهدار ملائكه دارد از اينجهة انس است براي انسان و آب را اهلي است و جامه را بالا گير و هر جا ميخواهي بگذار و رو بقبله منشين و پشت بقبله مكن يا رو بمشرق بنشين يا رو بمغرب و فرج را رو بآفتاب و ماه باز مكن كه آن دو حرمت دارند و رو بباد مكن و پشت بباد مكن از جهة ترشح و احترام باد و اگر رو بقبله سهوا نشستي و اجلال قبله نمودي و برگشتي گناهان تو آمرزيده است و زياد منشين بر خلاء و سخن مگو و لكن ذكر بكن و در آب بول مكن و در هوا بول مكن و چون فارغ شوي استبراء كن آنوقت تطهير بنما اول از مقعده بعد از بول تا عرض از شكم بريزد و نجاستش پاك شود .
مسأله - بدانكه چون عرض تن پاك شود بايد عرض باطن هم بريزد و نخواهد ريخت مگر بذكر كردن و عبرت گرفتن پس چون داخل متوضا ميشوي [ص 21] بسم الله بگو و اول پاي چپ را بگذار و بگو بسم الله اعوذ بالله من الرجس النجس الخبيث المخبث الشيطان الرجيم پس باينواسطه شيطان از تو دور ميشود و براي شك در نماز نافع است و چون استنجاء ميكني و ظاهر را پاك ميكني بگو اللهم حصن فرجي و اعفه و استر عورتي و حرمني علي النار و وفقني لما يقربني منك يا ذا الجلال و الاكرام پس تطهير باطن ميشود و چون برخواستي دست بر شكم بمال و بگو الحمد لله الذي اماط عني الاذي و هنأني طعامي و شرابي و عافاني من البلوي و چون خواستي بيرون آيي اول پاي راست را بيرون بگذار و بگو الحمد لله الذي رزقني ما اغتذيه و عرفني لذته و ابقي في جسدي قوته و اخرج عني اذاه يا لها نعمة يا لها نعمة يا لها نعمة لميقدر القادرون قدرها و اما فكر انسان و عبرتش در متوضا اين باشد كه امام ميفرمايد اي پسر آدم زحمت تو بر اين است ببين براي چه تعب ميكشي و ملتفت باش كه غذاي تو اين ميشود پس چرا كسب از حرام كني پس بگو اللهم ارزقني الحلال و جنبني الحرام و ملتفت آن كناسي و حمالي و آنچه در جلد تو بود بشو تا كبر تو تمام شود .
مسأله - در وضوء گرفتن است . بدانكه وضوء واجب است و تطهير ظاهر بدن است پس چون از استنجاء فارغ شدي بقاعده كه در شرع وارد شده وضوء بساز دهان را ميشوئي يعني دهانم را پاك ميكنم كه ذكر خدا از او كنم بيني را ميشوئي يعني ميخواهم بوي بهشت بشنوم صورت را ميشوئي يعني ميخواهم نظر برخساره خدا كنم اگر تو او را نميبيني او ترا ميبيند دستها را ميشوئي يعني رو بخدا بلند ميكنم مسح ميكني بر سر يعني سر را ميشويم كه سجده براي خدا كنم بر پا مسح ميكني يعني ميخواهم قدم در راه خدا بگذارم از اينجهة در وقت هر عمل دعاي مناسب آن بخوان [ص 22] و استغفار كن و سوره انا انزلناه في ليلة القدر بخوان تا آنكه در شب قابليت تو روح نازل شود كه خداوند ميفرستد و نور قرآن از شارع مقدس بر تو نازل شود و اما آداب وضوء و سنن آن بسيار است و در كتب فقهيه نوشته شده است و حاجت بذكر نيست و دعوات هم مأثور است پس بواسطه دعوات باطن تو هم پاك ميشود آنوقت با تذكر روانه مسجد شو .
مسأله - بدانكه انسان در وقت مسجد رفتن بايد بداند كه رو بخدا ميرود و خداست صاحب خانه و بديدن خدا ميروي چنانچه در ظاهر ظاهر آيه كريمه است كه ان المساجد لله و چون در مساجد رجالي مسكن كردند كه دوست ميدارند كه پاكيزه شوند و الله يحب المطهرين چنانچه خداوند ميفرمايد لمسجد اسس علي التقوي من اول يوم احق ان تقوم فيه فيه رجال يحبون ان يتطهروا يعني آن مسجد كه از اول بنيان او بر تقوي گذارده شده است سزاوارتر است كه در آن مسجد واقف شوي و در آن مسجد جماعتي ساكنند كه دوست ميدارند كه طاهر شوند يعني متصف بصفت خدا شوند و ظاهر ائمه هدي گردند كه ميفرمايد انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا يعني از هر قبيحي خداوند ايشان را ميخواهد پاك كند پس چون موصوف بصفت آلمحمد شدند و واقف در مسجدي شدند كه بنيان آن از روز اول بر پرهيزگاري شده است آن مسجد مسمي بخانه خدا شد نه اينكه خداوند محبوس در خانه شود حاشا و اما باطن مساجد سينه نيكوضميران است كه ارواح ايشان در آن مساجد ساكن شده است و ساجد گشته براي خداوند بلكه مسجد اقصي سينه ايشان است و قلب ايشان عرش رحمن است كه در پشت سينه [ص 23] گذارده شده است پس تو هميشه در مسجدي و براي خود آن سينه بطلب كه بنيان آن بر تقوي گذارده شده باشد باري در صدد بيان اين اسرار نيستم پس چون روي بآن خانه ميروي بر لباس اهل خانه درآ آيا نميبيني كه اهل دنيا چون ديدن ميكنند از كسي بر صفت صاحب خانه ميشوند پس اگر صاحب خانه از اهل عزا است ميهمان سياهپوش ميشود اولا و زينت خود را ترك ميكند بلكه اگر انسي از سابق باو دارد ترك خنده ميكند و گريان و نالان بر او وارد ميشود و هر گاه صاحب خانه در عيش باشد ميهمان بلباس عيش وارد ميشود و خرم ميرود همچنين اگر صاحب خانه از عقلا است بلباس عاقلان وارد ميشود اگر از ادباست بلباس اديبان ميشود اگر از علما است بلباس علما وارد ميشود همچنين چون مسجد خانه خداست و خدا لباس ندارد و صفت ندارد تو آن صفت كه خداوند پسنديده است براي خود اختيار كن و از آن لباس كه محبوب اوست بپوش پس خود را خوشبو كن و ريش خود را شانه بزن بآدابي كه بعد خواهد آمد در مستحبات لباس طيب بپوش نجاسات و كثافات و عفونات را از تن خود دور بنما اينكه در ظاهر و اما در باطن بدانكه رو بكسي ميروي كه عالم السر و الخفيات است و از گناهان تو خبر دارد و قادر است كه تو را بزمين فرو برد و نجات دهد و بيامرزد و هلاك كند پس تائبا آئبا رو بمسجد برو و سزاوار است كه اثر ترس از صورت تو ظاهر شود مثل غلامي كه از آقا فرار كرده و حال برميگردد دل طپان تن لرزان اشك جاري قلب مضطرب پس بايد با زبان بدن گويا باشي يا غياث المستغيثين اغثني يا رجائي يا منتهي رغبتي يا غاية املي اتيتك تائبا آئبا آيسا من كل من سواك الي من يفر العبد الا الي مولاه پس همه تن تو شاهد اين الفاظ بايد [ص 24] باشد و بدانكه انبياء حاضرند و ملائكه حاضرند و بزرگان مطلعند و اگر كسي بر خلاف اين باشد كأنه از مستهزئين است و الله يستهزء بهم و يمدهم في طغيانهم يعمهون با خداي خود مكر مكن و كيد منما و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين پس چون وارد شدي دعاي مأثور را بخوان و اگر نماز جماعت است منتظر شو تا امام حاضر شود اگر از حد گذشت و آمدن او بتأخير افتاد نماز را بجا بياور و چون حاضر شد اعاده كن و از صفوف صف اول و از طرفها يمين را اختيار كن و پيش از همه كس وارد شو و بعد از همه كس بيرون آي اگر چه اين براي همه كس ميسر نيست و نخواهد شد و در مسجد سخن مگو مگر بذكر خدا و لغو مگو و عبث مگو و نظر از خداوند برمدار و يك آن غافل از آن شاه مباش شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيد و اگر يكمرتبه نظر فرمود و تو غافل باشي زيان ميكني پس دائما در همه حال نزد خداوند مثل اشخاص منتظر باش كه رحمت جديد ميرسد مثل كسي كه سلطان او را وعده خلعت و اكرام كرده باشد هر كس را كه ميبيند از خدام شاه گمان ميكند كه حامل خلعت است و خداي تو وعده فرموده است كه دعا كن ميدهم و انتظار اشرف دعاها است امر بكرم فرموده است و كريم است و اگر كسي منتظر شد از كريمي چيزي را اگر چه بزبان نگويد خواهد داد امر فرموده كه ميهمان را اكرام كنند كسي كه منتظر است متذكر است و هر كه متذكر است جليس او خداست و ملك خانه خداست كه او ميهمان خداست و خدا ميهمان را نميآزارد و اكرام ميكند زيرا كه خود امر فرموده است باين و كفايت ميكند آنچه عرض شد در اين مقام ان شاء الله از براي اهل خبره كلام .
مسأله - چون بنماز ايستادي خود را بحضور خدا ببين و امامي از ائمه [ص 25] مسلمين را چنانچه حضرت رضا فرمودند پيش دو چشم خود ببين و بخوان دعاي توجه را تا بر زبان جاري شود عمل تو و بدانكه ائمه عليهم السلام شفيعان خلقند و وجيهان نزد خدا و وجه خداوند عالم و در زيارت است انتم جاهي اوقات صلواتي و دعواتي يعني شمائيد قبله من اي سادات من و تقرب بايشان بجو و مبادا مشرك بخدا شوي و گمان كني كه بصورتهاي خياليه بايد سجده كرد چنانچه صوفيان كردند و مشرك بخداي خود شدند بلكه سجده براي خدا بايد كرد و متابعت ايشان محض خدا بايد كرد كه اگر ايشان دعوت بخدا نميكردند متابعت ايشان را نميكرديم چنانكه ميبيني كه تأسي بامام جماعت بايد كرد از براي خدا و چون ساجد شد ساجد ميشوند خلق با اينكه شايد مقلد او هم نيستند بلكه شايد ادناي قوم امام ايشان باشد و مع ذلك همه رو باو ميكنند و او پشت بكل اينها كرده است و امر و نهي ميكند از جانب خدا و شفيع ميشود با اينكه او از عرض قوم است پس گمان تو چيست بامام مسلمين باري چون خود را در محضر او يافتي او را شفيع خود كن آنوقت فراموش كن از هر چه هست و رو بخدا كن و بگو الله اكبر و محرم كوي دوست شو پس بآن قاعده كه وارد شده است از اهل بيت عصمت نماز بجا بياور و شهادت بده و تسبيح كن و تهليل گو و متذكر باش تا آنوقت كه نماز ختم ميشود پس از همان راه كه رفته برگرد و لامحاله اول ملاقات نبي ميكني پس سلام كن بر نبي يعني خداحافظ آنوقت بر عباد صالحين كه شفيعان نزد نبي هستند سلام كن و اگر خواهي نماز را ختم كن و الا سلام ديگر بكن باهل جماعت يا ملكان بآن طورها كه ذكر شده است و حاجت بتفصيل نيست .
مسأله - چون سخن باينجا رسيد دوست داشتم كه معني ذكر را در نماز [ص 26] عرض كنم و حكمتش را بيان كنم تا آنكه انسان بر بصيرت باشد ، بدانكه ذكر مقابل نسيان است و نسيان را دو معني است يكي فراموشي و اين همين معني متعارف است ميانه مردم كه ميگويند نسيان آمد و فلان نسيان دارد يعني از ذهن او محو شد و ذكر يعني ثابت شدن ، از اين جهت قوه حافظه را ذاكره ميگويند و ذكر از سودا است و نسيان از زيادتي رطوبت و گاه ميشود كه بواسطه اعراض فراموشي ميآيد نه از رطوبت مثل غصه زياد يا هم و غم يا زمين خوردن عقب سر و امثال اينها و يك معني ديگر نسيان ترك است و فلان ناسي است يعني تارك است و اين است معني قول خداوند نسوا الله فنسيهم يعني خدا ترك كرد ايشان را و آنچه در مقابل ذكر است هر دو است پس گفتهاند كه متذكر خداوند باش در نماز يعني ترك خدا مكن و خدا را فراموش منما و گمان مكن كه ذكر همين است كه بزبان بگوئي سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لكن ذكر اين است كه ياد خدا باشي پس در نماز بدان كه رو بكه ميكني و با كه صحبت ميكني و مخاطب تو كه است و ياد يعني خيال داشتن و در نفس متذكر بودن و الا قول بزبان ياد نيست بسا آنكه كسي بزبان چيزها بگويد و در ياد نباشد و هيچ نگويد و بزبان سخن نراند و در ياد باشد پس بايد در نماز در خيال متذكر خداوند باشي و در فكر متذكر باشي و در عقل متذكر باشي اما عقل معني است و شأن آن ذكر معنوي است يعني معني اسمها را در خاطر داشته باشي نه اينكه غافل از معني باشي و اگر بخواهي بعقل لفظ براني خطا كرده و محال است كه بشود زيرا كه عقل در خود درك صورتها نميكند ابدا مگر بواسطه نفس جزئيه كه عالم است درك صورت كند پس بخود درك معني ميكند پس بايد متذكر معني باشد اين است كه [ص 27] امام تو ميفرمايد انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها يعني هر اداتي تحديد ميكند نفس خود را و هر آلتي اشاره بنظير خود ميكند پس محال است كه عقل اشاره كند مگر بمعني و نفس اشاره نميكند مگر بصورت و همچنين امام ميفرمايد كه چشم درك نميكند مگر آنچه رنگ دارد يا كيفيتي دارد و اما خداوند نه رنگ است و نه كيفيت پس معلوم شد كه براي هر چيزي آلت دركي است پس عقل را خداوند امر نفرموده مگر بدرك معني و توحيدش همين است و عبادتش همين و معرفتش همين و علمش همين پس چون ميگوئي لا اله الا الله معني آن را در عقل درك كن و عقل معني فؤاد است يعني ظاهر او است و فؤاد اصل است و لب است چنانچه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد اصل الانسان لبه يعني لب انسان اصل او است چنانچه شاعر گفته است :
خويشتن را گم مكن ياوه مكوش تو همان هوشي و باقي هوشپوش
و لب تو فؤاد تو است و معني آن يعني ظاهر آن عقل است و از اين است كه عقل را هم لب ميگويند زيرا كه ظاهر باسم باطنش خوانده ميشود چنانكه بدن زيد را زيد ميخواني پس عقل معني است و شأن آن درك معني است پس توحيد آن توحيد معني است نه غير پس ذكر عقل تو در نماز ذكر معني خداست و ميفرمايد امام تو عليه السلام اما المعاني فنحن معانيه و ظاهره فيكم و اما نفس تو دراك صور است و گمان مكن كه خود نفس چيزي را درك كند مگر بواسطه عالمه كه باطن خيال است و نفس مثل روح است از براي مشاعر و عمل او از عالمه است مثل اينكه عمل عقل از عاقله است و درك مشاعر سري است پنهان و كم كسي درست فهميده است و اين مقام موقع ذكر آن نيست و لكن اشاره براي اهل خبره نمودم [ص 28] انشاء الله بر خواهي خورد پس بواسطه عالمه درك صورت ميكني پس صورت ذكر را در نفس داري و از براي خيال و نفس تو حروفي و كلماتي است نفساني و خيالي زيرا كه حروف ظاهري دارند كه تقطيع ميشود نفس در دهان و بيرون ميآيد بصورت حروف و لكن حروف خيالي تقطيع نميشود بواسطه دهان زيرا كه در آنجا لهاتي نيست و زباني و حلقومي و دنداني و لثه نيست تا اينكه نفس باين صورت درآيد و ريه نيست كه نفس بكشد و چون از اين مقام بالا رفتي از اوضاع اين دنيا با تو چيزي نيست پس حروف مثالي از سنخ عالم مثال است و اما آنچه ميبيني كه در خيال تصور ميكني اسم زيد و عمرو و بكر اين مثال حروفي است كه از اين دنيا بالا ميبري مثل اينكه مثال صدا را در خيال تصور ميكني و همچنين مثال رنگها و شكلها در نزد تو است و اين غير حروف مثاليه است و حرف مثالي همان است كه ميشنوي زيد پس تصور ميكني صورت زيد را نه صورت زاء و ياء و دال زيرا كه اينها حروف اسم است نه خود اسم و اصل اسم پس مراد صورت زيد است و در عقل درك ميكني معني زيد را و بدانكه براي خداي تو صورت نيست پس مراد از صورت خداوند صفت خداست پس صورت صفات را با معني صفات متذكر باش و اما فكر و وهم و حس مشترك اسباب درك صورت و معني است و ملائكه حمله هستند نه اينكه عمل خاص خارج از درك معني و صورت داشته باشند باري پس بزبان بگو سبحان الله و چون كه گوش تو را هم عبادتي است سزاوار است كه خود صوت خود را بشنوي پس از دو روزنه كه يكي حركت زبان باشد ذكر بالا ميرود و حس مشترك بصورت حروف رنگ ميگيرد و در خيال خود صورت ذكر را ميفهمي تا چه باشد و خدا دانا است و مطلع از همه اسرار [ص 29] و خفيات و معني آن را بفهم بعقل و اما ذكر فؤاد اين است كه خداي خود را بشناسي و از دو حد او را بيرون داني حد تعطيل و حد تشبيه يعني او را خارج ندان از معاني و داخل آنها مدان و بصورت خلق مدان و فاقد كمال مدان و چون بچشم فؤادي نظر كني خدا را در مقامي نميشناسي بلكه او را از همه مقامات خارج ميداني يعني محصور نيست بمكاني و مقامي و جهتي و رتبه پس در همه جا حاضر و از همه جا ناظر است و اگر بخواهي بعقل بشناسي خداي خود را لامحاله توحيد بطور حقيقت نخواهي كرد پس توحيد خالص با فؤاد است و امام فرموده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله با فؤاد خود خدا را شناخت و اين است كه ميفرمايد در كتاب خود ماكذب الفؤاد ما رأي افتمارونه علي ما يري يعني فؤاد محمد صلي الله عليه و آله دروغ نگفته است آنچه گفته است اين است كه ميفرمايد لمتره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان باري نكته باقي ماند در توجه و آن اين است كه انسان را خداوند عالم يك توجه بيش نداده است پس نميتواند در يك آن متوجه بهمه جا و همه چيز شود و همه حيث را نميتواند ببيند مثل اينكه ميبيني چون توجه كردي برنگ كسي غافل ميشوي از صوت آن و چون با او تكلم ميكني غافل ميشوي از همه چيز مگر سخن گفتن خود يا اين است كه توجه ميكني بسخن خود غافل ميشوي از ذات او نيز و سخن در اين هنگام در واقع با او نگفته و با خود حرف زده مثل اين ميشود كه خودگوئي كرده در واقع اگر چه با كسي حرف ميزني بحسب ظاهر و هر گاه توجه بذات او كردي از ظاهر او و ظاهر خود و گوش او و زبان خود و شنيدن او و سخن گفتن خود و اجابت او و سؤال خود غافل ميشوي پس اگر چه بزبان بگوئي سخني [ص 30] و لكن متوجه بخود نيستي ابدا و ذات ميبيني همچنين است امر در توجه بخداوند اگر اسم و صفت ديدي عبادت اسم كرده و كافر شده و اگر با معني ملاحظه كردي باين معني كه يكبار اسم ميبيني و يكبار معني مشرك شده و دو خدا عبادت كرده و هر گاه توجه بخدا كردي غافل ميشوي از هر چه جز او است پس اگر توجه بكلام خود كردي دعا پيش خود كرده و اجابت از خود خواسته و اگر توجه بخدا كردي از كلام خود غفلت كرده و اين است توجه درست و حق كه خدا از تو خواسته است پس بايد نماز و قرائت چنان فطري تو شود كه هيچ محتاج بتوجه خاص نباشد و در اين هنگام نماز تو قبول خواهد شد .