سؤال هفدهم - در كتاب تنزيه الاولياء و ساير كتب مشايخ عظام [ص 110] كه خداوند ارواح همگي ايشان را در اعلي عليين مكان دهد در پاسخ سؤال‌كننده راجع به كيفيت بهشت و دوزخ شرح مفصلي فرموده‌اند تا بالاخره ميفرمايند طينت مؤمن از بهشت است و طينت كافر از جهنم . اگر چنين باشد نه كافر ميتواند كار خوب كند و خلاصه مؤمن شود و نه مؤمن ميتواند كار خوب نكند پس ارسال رسل براي چيست و كافر كه طينتش ابتداء از جهنم است چه گناهي دارد در كارهاي بد و مؤمن كه طينت او چون از بهشت است چه حسني و مزيتي دارد در كارهاي خوب .

جواب - مسأله مشكلي است و از آن مشكلتر بيان آن بزبان ساده و آسان است و از خداوند مدد ميطلبم كه زبان آساني عطا فرمايد پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله كه اين هياكل بشريه كه ملاحظه ميكنيد ظاهر آنها جمادي است و در اندرون اين بدن جمادي عنصري يك جسدي است كه از لطايف عناصر تركيب شده و بآن روحي تعلق گرفته باسم روح نباتي و بسبب آن روح اين بدن رشد و نمو ميكند و ميخورد و ميآشامد و اين نظير همان روحي است كه در نباتات است ولي كاملتر و معتدلتر از آن است . و باز در اندرون آن جسد نباتي جسدي است حيواني كه از لطايف جسد نباتي تركيب شده و بآن روح لطيفتري تعلق گرفته باسم روح حيواني و روح نباتي بدني است براي روح حيواني و بسبب اين روح حيواني است كه مردم راه ميروند مي‌بينند مي‌شنوند نكاح ميكنند و در اندرون روح حيواني اناسي روح بالاتري است باسم انسانيت كونيه يا باصطلاح اهل منطق حيوانيت ناطقه و با اين روح است كه فكر ميكنيم خيال ميكنيم علم ميآموزيم تعقل امور را ميكنيم و اين مردم كه ملاحظه ميكنيد همه داراي اين سه [ص 111] روح هستند و مدد روح نباتي آنها از راه جمادات است مثل مدد درختها كه از زمين است و مدد حيوانيت و حيوانيت ناطقه از نبات و جماد است و از اين راه پيدا شده‌اند و از اين راه تغذيه و مدد رسانيده ميشوند و اين اجساد لطايف همين جمادات هستند كه باسباب آسمان و زمين تربيت و تلطيف شده‌اند و از حد عناصر بالا رفته‌اند و نبات شده‌اند و بعضي كه لطيفتر شده‌اند و بحد لطافت فلك قمر شده‌اند حيوان شده‌اند و بعضي كه لطيفتر شده‌اند و بحد لطافت آسمانها رسيده‌اند حيوان ناطق يا انسان كوني شده‌اند و بحسب درجات لطافت كه پيدا كرده‌اند صاحب فهم‌هاي كمتر يا بيشتر شده‌اند و تا اينجا همه اينها مقدمه است و مردم مثل زميني هستند كه مهياي زراعت تخمي در آن است و همه امت واحده هستند چنانچه خداوند ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين يعني مردم امت واحده‌اي بودند پس خداوند مبعوث كرد پيغمبران را كه بشارت‌دهندگان و ترسانندگان باشند و خداوند از براي اظهار عدل خود در عالم دو مبدء قرار داده است يكي مبدء خير كه آن حقيقت پيغمبر آخر الزمان است صلي الله عليه و آله و يكي مبدء شر كه آن حقيقت رؤساي كفر و ضلالت است و پيغمبران بر حسب درجات و صفاي قوابلشان و توجه بمبدء خير نور مبدء خير در آنها ظاهر شده و روح آنها شده و آثار آن روح در تمام وجودشان ظاهر شده و همه دعوتشان باتصاف بصفات مبدء خير است و هر يك از خلق كه دعوت ايشان را بپذيرد و متشرع بشرع ايشان و متصف بصفات ايشان شود زيت قابليت او تعديل و تكميل ميشود و مهياي حكايت نور مبدء خير مي‌گردد و [ص 112] با توجه بمبدء خير مشتعل بروح الايمان كه همان نور مبدء خير است ميگردد و شخص جديدي ميشود و اسم او مؤمن ميشود همانطور كه وقتيكه جماد روح نباتي در آن پيدا ميشود شخص جديدي ميشود و اسم او نبات ميشود و چون روح حيواني در آن پيدا شود شخص جديدي ميشود و اسم او حيوان ميشود حال انسان كوني هم پس از دميده شدن روح الايمان در او انسان شرعي ميشود و شيعه و شعاع مبدء خير خوانده ميشود و اشاره بهمين مطلب است كه خداوند درباره خلقت حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام بملائكه ميفرمايد فلما سوّيته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين يعني چون او را حالي بحالي كردم و معتدل كردم و دميدم در او از روحم پس براي او سجده كنيد ، و اين روح روح نبوت است كه اعلي درجه روح الايمان است كه شيعه و شعاع مبدء خير كه مظهر انوار الهي است ميباشد و بهمين جهت خداوند ملائكه را امر بسجده بسوي او فرمود . و از طرف ديگر خداوند در مقابل پيغمبران داعيان بباطل قرار داده كه بواسطه مخالفت با پيغمبران قابليتشان مناسب با مبدء شر شده و ظل ظلمت آن در آنها افتاده و روح الكفر آنها شده و شيعه و شعاع آن مبدء خوانده ميشوند و مسمي باسم او يعني شيطان شده‌اند و همانهايند كه خداوند درباره آنها فرموده ائمة يدعون الي النار يعني پيشواياني كه دعوت بآتش ميكنند ، حال انسانهاي كوني هر كدام كه دعوت آنها را بپذيرند و متصف بصفات ايشان شوند و پشت بمبدء خير و رو بمبدء شر نمايند مشتعل بنار روح الكفر ميشوند و شخص جديدي ميشوند و اسم آنها شيطان ميشود و شياطين الانس كه در قرآن ذكر شده اشاره [ص 113] باين جماعت است .

حال اين مقدمه را كه دانستيد عرض ميكنم كه طينت در اصطلاح آل‌محمد عليهم السلام همان شعاع مبدء خير يا شعاع مبدء شر است و باولي طينت بهشت و عليين و به دومي طينت جهنم و سجين ميگويند و اين دو طينت است كه طينت مؤمن يا طينت كافرند و رجوع هر يك باصل خودشان است و بواسطه تناسبي كه هر يك بمبدء خود دارند متمايل بآن و دوست آن هستند و بنا بر اين طينت مؤمن ولايت اميرالمؤمنين است عليه السلام و همان عهد و ميثاقي است كه بدوستي آن مبدء داده و طينت كافر عهد و ميثاق او است بدوستي مبدء شر و دشمني با مبدء خير و شاهد اين عرايض همه در اخبار موجود است و از آن جمله است فرمايش حضرت علي بن الحسين عليهما السلام ● ان الله عز و جل خلق النبيين من طينة عليين قلوبهم و ابدانهم و خلق قلوب المؤمنين من تلك الطينة و جعل ابدان المؤمنين من دون ذلك و خلق الكفار من طينة سجين قلوبهم و ابدانهم و خلط بين الطينتين فمن هذا يلد المؤمن الكافر و يلد الكافر المؤمن و من هنا يصيب المؤمن السيئة و من هيهنا يصيب الكافر الحسنة فقلوب المؤمنين تحنّ الي ما خلقوا منه و قلوب الكافرين تحنّ الي ما خلقوا منه يعني خداوند عزوجل پيغمبران را از طينت عليين خلقت فرموده قلوب آنها و ابدان آنها را و خلق فرموده قلوب مؤمنين را از آن طينت و قرار داده ابدان مؤمنين را از پائينتر از آن و خلق فرموده كفار را از طينت سجين قلوب آنها و ابدان آنها را و دو طينت را با هم مخلوط كرده و از اين است كه مؤمن كافر از او متولد ميشود و كافر از او [ص 114] مؤمن متولد ميشود و از اينجا سيئه بمؤمن ميرسد و از اينجا حسنه به كافر پس قلوب مؤمنين ميل ميكنند بآنچه از آن خلق شده‌اند و قلوب كفار ميل ميكنند بآنچه از آن خلق شده‌اند . و شنيده شد كه آن حضرت ميفرمود ● الطينات ثلثة طينة الانبياء و المؤمن من تلك الطينة الا ان الانبياء من صفوتها هم الاصل و لهم فضلهم و المؤمنون الفرع من طين لازب كذلك لايفرق الله بينهم و بين شيعتهم و قال طينة الناصب من حمأ مسنون فاما المستضعفون فمن تراب لايتحول المؤمن عن ايمانه و لا ناصب عن نصبه و لله المشية فيهم يعني طينت‌ها سه قسمند طينت انبياء و مؤمن از آن طينت است جز آنكه انبيا از صفوه آن هستند آنها اصلند و براي آنها است فضلشان و مؤمنون فرعند و از طين لازبند ( گل چسبنده ) اين چنين جدائي نمي‌اندازد خداوند بين آنها و بين شيعه آنها و فرمود طينت ناصب از حمأ مسنون ( گل سياه گنديده ) است و اما مستضعفين پس از خاكند برنمي‌گردد مؤمن از ايمانش و نه ناصب از نصبش ( دشمنيش ) و براي خداوند است مشيت در آنها ( يعني اگر بخواهد ميتواند آنها را منقلب كند ) . و از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود ● ان في الفردوس لعينا احلي من الشهد و الين من الزبد و ابرد من الثلج و اطيب من المسك فيها طينة خلقنا الله عز و جل منها و خلق شيعتنا منها فمن لم‌يكن من تلك الطينة فليس منا و لا من شيعتنا و هي الميثاق الذي اخذ الله عز و جل علي ولاية علي بن ابي‌طالب [ص 115] عليه السلم يعني در بهشت چشمه‌اي است شيرين‌تر از عسل و نرمتر از كره و سردتر از برف و خوشبوتر از مشك در آن طينتي است كه خداوند ما را از آن خلق فرموده و خلق فرموده شيعه ما را از آن پس هر كس از آن طينت نباشد از ما نيست و از شيعه ما نيست و آن طينت ميثاقي است كه گرفته است خداوند بر ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام . و حضرت رضا عليه السلام فرمودند ● ان الله تبارك و تعالي خلق المؤمنين من نوره و صبغهم في رحمته و اخذ ميثاقهم لنا بالولاية فالمؤمن اخو المؤمن لابيه و امه ابوه النور و امه الرحمة فاتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله الذي خلق منه يعني خداوند تبارك و تعالي خلق فرموده مؤمنين را از نورش و رنگ داده ( مصور كرده ) در رحمتش و گرفته است ميثاق آنها را براي ما بر ولايت پس مؤمن برادر مؤمن است برادر پدر و مادري پدرش نور است و مادرش رحمت پس بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او نظر ميكند با نور خدا كه از آن خلق شده است . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي فرمودند ● خلقنا من نور الله و خلق شيعتنا من شعاع نورنا يعني خلق شديم ما از نور خدا و خلق شدند شيعه ما از شعاع نور ما .

و از اين احاديث معلوم ميشود كه ماده روح الايمان از نور خداوند و نور آل‌محمد عليهم السلام كه مبدء خيرند خلقت شده و طينت او همان است و همان ميثاق ولايت است بنا بر اين انسانهاي كوني قبل از دعوت انبيا نه مؤمنند نه كافر و همه امت واحده هستند و پس از قبول دعوت انبيا است كه روح الايمان كه از [ص 116] طينت بهشت است بمؤمنين عطا ميشود و پس از انكار و دشمني با آنها است كه روح الكفر كه از طينت جهنم است در كفار دميده ميشود و انسان كوني قبل از اقرار يا انكار نه از طينت بهشت است نه از طينت جهنم و مختار است كه بهر يك از دو مبدء يعني مبدء خير يا مبدء شر رو نمايد و مستنير بنور مبدء خير شود و صاحب طينتي از بهشت شود يا ظلماني بظلمت مبدء شر شود و صاحب طينتي از جهنم شود و اميدوارم كه از آنچه عرض شد ان شاء الله رفع مشكل شما بشود .

سؤال هجدهم - ميگويند پيغمبران الهي علاوه بر سجاياي اخلاقي و پاكي روح و فوق العاده بودن در كليه محاسن بايد از عيوب و نقايص ظاهري جسم هم بري باشند اگر اين مطلب صحيح باشد آيا لكنتي كه حضرت موسي (ع) در زبان داشتند نقصي براي او بشمار ميآيد يا خير .

جواب - بلي بدن ظاهر پيغمبران بايد كمال اعتدال را داشته باشد تا مناسب روح نبوت باشد و همه همينطور بوده‌اند و آنچه درباره لكنت در زبان حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام ميگويند اگر صحيح باشد معلوم نيست كه مادرزادي بوده و ممكن است بعد بواسطه مرضي عارض شده باشد يا بواسطه جمره آتشي كه در بچگي در دهان گذاشتند زبان ايشان سوخته و لكنت پيدا كرده بوده و تفصيل آن اين است كه در تفسير علي بن ابرهيم از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام نقل نموده و حاصل آن اين است كه حضرت موسي (ع) كه در خانه فرعون بودند و تازه براه افتاده بودند روزي عطسه زدند و فرمودند الحمد لله رب العالمين فرعون را خوش نيامد و پرسيد چه ميگوئي آن حضرت برجستند [ص 117] و از موهاي ريش فرعون كندند و باعث درد شديدي براي او شد فرعون خواست كه ايشانرا بكشد عيال او گفت كه اين پسر تازه‌سن است و نميداند كه چه ميگويد و تو او را زدي فرعون گفت بلكه ميفهمد عيالش گفت جلو او خرما و آتش بگذار اگر فرق گذاشت بين آنها حرف تو درست است پس جلو آن حضرت خرما و آتش گذاشت و گفت بخور حضرت موسي دست بطرف خرما بردند پس جبرئيل آمد و آنرا بطرف آتش برد و آن حضرت آتش را در دهان گذاردند و زبانشان سوخت و بگريه افتادند آسيه بفرعون گفت آيا نگفتم كه او نمي‌فهمد پس فرعون ايشانرا عفو كرد . و اين حكايت قرينه قويه‌اي است بر اينكه اگر لكنتي در زبانشان بوده بواسطه همان سوختگي بوده و اينكه با ترديد ميگويم اگر لكنتي بوده با آنكه خداوند در قرآن ميفرمايد كه موسي دعا كرد و عرض كرد و احلل عقدة من لساني يعني باز كن گره را از زبان من ، از آن جهت است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در بعض دعاهاي خود بهمين لفظ نزد خداوند دعا ميكردند با اينكه لكنتي در زبانشان نبود و ممكن است كه مراد اين بوده كه خداوند زبان گويا و بليغي بايشان عطا فرمايد كه مردم مطالب ايشان را بفهمند .

سؤال نوزدهم - اينطور كه مشهود است اغلب پيامبران داراي عمر طولاني بوده‌اند مثلا نوح پيغمبر ٩٥٠ سال و حضرت ابراهيم متجاوز از صد سال و حضرت موسي متجاوز از صد سال ولي عمر پيغمبر ما كه از همه مهمتر بوده و رسالتش از همه بزرگتر و معارف دينش از جزئي و كلي از همه بيشتر و بالاتر بوده و ايجاب مينموده كه براي پياده كردن كليه اين امور و انتشار آن در مردم [ص 118] زمانه لااقل مدت زماني وقت داشته باشد تا اين تخم‌هائي كه افشانده شده لااقل ريشه بگيرد و سبز شود و بنتيجه برسد چرا بايد اينقدر كم عمر كنند و دوره نبوتشان در صورت ظاهر در دنياي مادي آنقدر كم باشد چون در حقيقت دوره اصلي نشر اسلام همان سيزده سال يا كمتر بوده كه در مدينه بودند و از طرفي شصت و سه سال براي چنين پيغمبري آنهم در آن زمان زياده نبوده چنانچه امروزه پس از هزار و چهارصد سال اغلب علماي امت ايشان خيلي بيشتر از آن عمر ميكنند مثلا اگر نبي اكرم ده سال بيشتر عمر ميكردند آيا چقدر زمينه براي انتشار دين تهيه ميشد .

جواب - در ازمنه انبياء علي نبينا و آله و عليهم السلام مردم خيلي كم‌فهم بودند و ميبايست مدت زيادي بآنها مطلبي را گفت و تكرار نمود تا كمي بفهمند مثل طفلي كه تازه بمكتب رفته هر حرفي را معلم بايد بارها براي او تكرار كند تا بفهمد از اين جهت لازم بود كه عمر انبياء (ع) بلندتر باشد و مي‌بينيم بتدريج كه فهمها بالاتر رفته عمر انبياء هم كم شده تا حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام كه سي و سه سال بيشتر در ميان مردم نماندند ولي در زمان پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه فهمها بالاتر رفته بود حاجت به آنقدر تكرار كه مثلا در زمان حضرت نوح عليه السلام حاجت بود نبود و همان بيست و سه سال يا ده سال براي آنچه حاجت به بيان براي مردم آن زمان بود كفايت بود و ديگر تحمل بيش از آنرا نداشتند و سر مخالفت برميداشتند حتي همانقدر را هم كه بيان فرمودند نزديك بود كه از حد تحملشان بيشتر شود و در صدد قتل آن بزرگوار برآمدند [ص 119] ولي خداوند نخواست و آنچه كه براي مردم لازم بود كه بدانند همه را به اميرالمؤمنين عليه السلام تعليم فرمودند كه خود و اوصيائشان در طول ازمنه بقدري كه مردم استعدادشان زياد ميشود براي آنها بيان فرمايند و مصلحت در اين بود كه وقتي آن حضرت از دنيا بروند كه مخالفتي علي الظاهر در ميانه مسلمين با ايشان نشده باشد و همه امت از مؤمن و منافق بر رسالت آن حضرت متفق الكلمه باشند تا اسم اسلام باقي بماند و مؤمنين در پناه آن محفوظ بمانند و چه بسا كه اگر مدت بيشتري حيوة داشتند مخالفتها شروع ميشد و دو دستگي و چند دستگي پيدا ميشد و امت بر هيچ كلمه‌اي اتفاق نمي‌كردند و اسلام اين پيشرفت را پيدا نمي‌كرد ، اين يك وجه از سرّ كوتاهي عمر آن بزرگوار است . و وجه ديگر آنكه هنگام امتحان خلق رسيده بود كه معلوم شود آيا بآنچه آن حضرت از جانب خداوند عالم آورده بودند و علي الظاهر همه پذيرفته بودند آيا واقعا ايمان آورده‌اند يا نه و قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را نموده‌اند يا ننموده‌اند و اين امتحان واقع نمي‌شد جز باينكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در ميان نباشند و معلوم هم شد كه اغلب بنفاق و بطمع جاه و مال گرد آن حضرت جمع شده بودند ، و البته اين مطلب وجوه حكمتي ديگر هم بسيار دارد كه اگر در كتب مشايخ اعلي الله مقامهم تتبع نمائيد به بسياري از آنها برميخوريد .

سؤال بيستم - وضع مرگ و عالم پس از مرگ چطور خواهد بود ؟

١ - اشخاصي كه ميميرند و در عالم برزخ هستند آيا ميفهمند و ميدانند كه مرده‌اند و بعالمي ديگر رفته‌اند يا خير ؟ اگر ندانند [ص 120] و خاطره عالمي كه در آن هستند درك نكنند و بخاطر نداشته باشند مسلما اگر بدنيا برگردند چيزي از عالم قبل نخواهند دانست و اگر بدانند و خاطره آن عالم در نظرشان باشد لازم است اگر بنا بمصالحي مجددا باين عالم برگشتند خاطره آنجا را همچنان در ذهنشان باشد و اوضاعي را كه ديدند و درك كردند براي مردم بازگو كنند و خاطره‌ها نظرشان باشد مانند آنچه انسان در خواب مي‌بيند ولي اينطور كه ما شنيديم و خوانديم اغلب از آن عالم چيزي نظرشان نيست مانند حزقيل و عزير يا عزير كه قصه آنرا خداوند در قرآن بيان ميفرمايد كه مدت صد سال مرد و وقتيكه زنده شد چيزي ندانست و نفهميد كه مرده است آيا اين مدت صد سال ايشان در خواب بوده يا بيهوش بوده بهر حال هر طوري بوده بايد از آن وضع خاطره‌اي بداند و حال آنكه صريحا ميفرمايند مرده بود و شخص مرده روحش در عالم برزخ ميرود و زندگي ميكند چطور چيزي از آن مدت و زندگي آن مدت نبايد در نظرش باشد و خودش نداند كه مرده است ؟

يا مثلا آن هفتاد نفري كه بانتخاب حضرت موسي براي ديدن خدا بكوه رفتند كه صاعقه آنها را كشت و خود حضرت موسي بيهوش شد و بعدا با دعاي حضرت موسي خداوند مجددا آن هفتاد نفر را زنده كرد آيا اينها در مدتي كه مرده بودند كجا بودند چه عوالمي را كه مربوط به پس از مرگ است مشاهده كردند آيا چشمشان باز نشده بود كه حال كه برگشتند لااقل چون حقايقي بچشم ديدند معترف بشوند و زير بار بروند و ساير مردم قوم خود را از حقايق عالم بعدا مطلع نمايند تا همه يقين كنند حق است و ديگر منكر نشوند و حال آنكه همان هفتاد نفر [ص 121] هم بعدا زنده شدند از دين برگشتند پس معلوم ميشود بصرف مردن شخص به عالمي نميرود و چيزي مشاهده نمي‌كند تا بعدا متذكر آن بشود اين چطور است ؟

جواب - اشخاصي كه از دنيا ميروند اگر مؤمن محض باشند يا كافر محض باشند در برزخ شعور و ادراك دارند و سؤال و جواب از آنها ميشود و در بهشت يا جهنم برزخ منعم يا معذب مي‌شوند و آن فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام كه فرمودند ● لايسأل في القبر الا من محض الايمان محضا و محض الكفر محضا و الآخرون يلهون عنهم يعني سؤال كرده نميشود در قبر مگر آنكه خالص كرده باشد ايمان را خالص كردني و كسيكه خالص كرده باشد كفر را خالص كردني و ديگران اعتنائي بآنها نمي‌شود . و مراد از قبر برزخ است و در حديث است در معني برزخ كه آن قبر است از وقت مردن تا روز قيامت و مراد از ديگران در اين حديث مستضعفين و ابلهان و اطفال قبل از رسيدن به بلوغند و اما ماحضين در بهشت يا جهنم برزخ مخلدند تا آنكه عالم برزخ منقضي شود و آسمان پيچيده شود و زمين تبديل شود و قيامت برپا شود و آن قول خداوند عالم است درباره سعداء و اما الذين سعدوا ففي الجنة خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك و همچنين درباره اشقياء ميفرمايد فاما الذين شقوا ففي النار لهم فيها زفير و شهيق خالدين فيها ما دامت السموات و الارض و مراد از اين بهشت و جهنم چنانچه در حديث فرموده‌اند بهشت و جهنم برزخ است كه مؤمنين و كفار تا مدت دوام آسمان و زمين در آنهايند و پس از آن قيامت برپا ميشود و بنا بر آنچه [ص 122] عرض شد جماعت زيادي از مردم در برزخ ادراك قابل توجهي ندارند كه اگر صاحب معجزي آنها را زنده كرد چيزي ديده باشند و يادشان مانده باشد و بازگو كنند ولي از ماحضين اگر كسي زنده شود چه مانعي دارد كه از آن اوضاع چيزي يادش مانده باشد و حكايت كند . اما آن هفتاد نفر كه در خدمت حضرت موسي عليه السلام بودند مؤمن محض كه نبودند سهل است بلكه چنانچه در حديث وارد شده از منافقين بودند و مسلما در عالم برزخ ادراك و احساسي نداشتند كه خبري بياورند . و اما عزير پيغمبر علي نبينا و آله و عليه السلام از كجا فهميديد كه چيزي در عالم برزخ نفهميدند و مشاهده نكردند ؟ بلي مطلبي كه هست اين است كه زمان مخصوص اين دنيا است و در عالم برزخ مخصوصا اعالي آن زماني نيست و مرده‌اي كه پنجاه سال پيش مرده بر او زمان نگذشته و زمان بر جسد دنيائي ميگذرد و با مشاعر دنيائي و زماني احساس ميشود و آن حضرت در برزخ زماني بر ايشان نگذشته بود ولي بعد از آنكه باين دنيا برگشتند نزديك غروب بود و چون صبح از دنيا رفته بودند بنظرشان آمد كه يك روز گذشته و چون نظر كردند و ديدند هنوز آفتاب غروب نكرده عرض كردند يا بعض از روز و اين دلالتي بر اين مطلب ندارد كه در برزخ خبري نبوده و چيزي مشاهده نكرده‌اند و اين شبهه پيش از شما براي ديگران هم پيدا شده است چنانچه در تفسير برهان از احتجاج طبرسي از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده آنچه حاصل آن اين است كه شخصي خدمتشان عرض كرد كاش در هر صد سال خداوند از مردگان برميگرداند بما كه ميپرسيديم بكجا رسيد و حالشان چگونه بود و چه ديدند بعد از مرگ و با آنها چه [ص 123] معامله شد كه مردم يقين نمايند و شك از دلهايشان برود آن حضرت فرمودند اين سخن آنها است كه انكار پيغمبران را دارند و آنها را تكذيب كرده‌اند ، كي راستگوتر از خدا و پيغمبران او است كه باين مطلب خبر داده‌اند . عرض ميكنم كسيكه قول خدا و رسول را باور نكند قول مرده‌اي را كه زنده شده باشد نيز باور نمي‌كند چنانچه خداوند درباره همين قبيل اشخاص فرموده و لو اننا نزّلنا اليهم الملئكة و كلمهم الموتي و حشرنا عليهم كل شئ قبلا ماكانوا ليؤمنوا الا ان يشاء الله و لكن اكثرهم يجهلون يعني اگر ملائكه را بر آنها نازل كنيم و اموات با آنها سخن بگويند و همه چيز را جلو ايشان جمع كنيم ايمان نمي‌آورند مگر آنكه خدا بخواهد ولي اكثر آنها جهل ميورزند .

سؤال بيست و يكم - آيا زمان در عالم برزخ و قيامت بچه معيار است و اينكه ميفرمايند شخصي صد هزار سال در جهنم ميماند و يا كمتر و يا بيشتر عذاب ميچشد و معذب است منظور از اين مدت چه زماني است آيا براي شخصي كه عذاب را ميچشد زمان بچه كيفيت مطرح است مثل سالها اين ظرف مدت را درمي‌يابد يا نحوه ديگري ، خلاصه بنظر شخص معذب اين مدت چقدر نمودار ميشود .

جواب - مسأله مشكلي است و خود اين ناچيز هم چنانچه بايد كنه اين مطالب را هنوز ادراك نكرده‌ام و همان مختصري هم كه انشاء الله فهميده‌ام بزباني كه فهم آن براي جنابعالي ميسر باشد نميتوانم عرض كنم و فهم اين مطالب محتاج بمشاعري فوق اين مشاعر زماني است و همينقدر اجمالا عرض ميكنم كه زمان مخصوص دنيا است و وقت عالم آخرت دهر است كه سرتاسر [ص 124] زمان يك لحظه از لحظات دهر است و زماني در آنجا نيست كه بگذرد و اسافل عالم برزخ في الجمله شباهتي بزمان ما دارد ولي مثل زمان دنيا نيست و هر سالش ده سال ما است مثل سالهاي بعد از ظهور امام عليه السلام كه كم‌كم عالم برزخي ميشود يا مثل زماني كه در خواب بر انسان ميگذرد و اي بسا در يك دقيقه حوادث يك ماه را خواب مي‌بيند و برزخ في الجمله صبح و شامي دارد كه خداوند درباره عذاب فرعون و آل فرعون ميفرمايد و حاق بآل فرعون سوء العذاب النار يعرضون عليها غدوا و عشيّا يعني نازل شد بر آل‌فرعون عذاب بد ( يعني ) آتش عرضه ميشوند بر آن صبح و شام ، و در تفسير آن وارد شده است كه آن آتش برزخ است قبل از قيامت . ولي پس از نفخ صور كه برزخ تمام ميشود بكلي زمان زايل ميشود و آن فرمايش اميرالمؤمنين است عليه السلام كه درباره بعد از فناي دنيا در خطبه خود ميفرمايد ● عدمت عند ذلك الآجال و الاوقات و زالت السنون و الساعات يعني در آن هنگام اجل‌ها و اوقات معدوم مي‌شوند و سالها و ساعات زايل ميشوند . و بنا بر اين آنچه درباره عالم آخرت بالفاظ سال و ماه تعبير آورده‌اند مراد سالها و ماههاي زماني نيست بلكه مراد مراتب اخروي است و انسان از زمان بيش از همان ايام عمرش نصيبي ندارد و هميشه در فوق آن ايام است و همه نزد او حاضرند و زمان جديدي بر او نمي‌گذرد كه كيفيتش را عرض كنم و اگر بخواهيد بفهميد كه معني اين چيست كه زمان بر او نمي‌گذرد در آفاق نظر كنيد اجسامي مي‌بينيد و جسم مطلقي كه در همه اجسام ظاهر است و هيچ تغيير حالتي براي جسم مطلق [ص 125] نيست در همه ازمنه و همه امكنه حاضر است و تغيير حالتها بين اجسام جزئيه است و زمان نسبت بين حالات آنها است و با حركات آنها زمان را اندازه ميگيريد ولي بر جسم مطلق چون تغيير حالتي ندارد زماني نمي‌گذرد و دايم و خالد است نفس اخروي انسان هم همينطور است در همه حالات زماني اين بدن دنيوي حاضر است و بر اين بدن زمان ميگذرد نه بر نفس ، شاهد آنهم اين است كه وقتيكه نفس شما متوجه خودش است زمان را فراموش ميكند و اگر زمان بر او ميگذشت فراموشش نمي‌كرد ولي وقتيكه متوجه بدن ميشود زمان را در تغيير حالات بدن احساس ميكند و در جواب مسائل آقاي ريسمانفروش شرح بيشتري درباره معني زمان داده‌ام و آن كتاب چاپ شده است و همانطور كه در اول جواب عرض كردم فهم اين نوع مسائل مشكل است و محتاج بمشعري فوق مشاعر زمانيه كه بآنها عادت داريم ميباشد .

سؤال بيست و دوم - فكر ميكنم همانطوري كه هر كسي مطابق مدارك تحصيلات ادعائي دارد و بكاري كه گمارده ميشود مطابق آن بايد مدرك تسليم نمايد سوره مباركه و النجم هم مدرك معلومات پيغمبر است كه از طرف خداوند تأييد شده و باو مرحمت گرديده اگر چنين است تأييد فرمائيد و نواقص مطلب من را تكميل فرمائيد .

جواب - بنظر اين ناچيز اختصاصي در اين مطلب براي سوره نجم نيست و همه قرآن شاهد علم پيغمبر صلي الله عليه و آله است و خداوند در همه موارد آن حضرت را تأييد فرموده و سوره نجم بر حسب حديثي در سال فتح مكه نازل شده كه سال قبل از وفات آن حضرت باشد و در تأييد صحت فرمايش حضرت پيغمبر [ص 126] صلي الله عليه و آله درباره خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده چه آن حضرت فرموده بودند كوكبي فرود ميآيد در خانه هر كس فرود آمد او وصي من است آن كوكب در خانه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرود آمد منافقين گفتند كه آن حضرت گمراه شده‌اند اين سوره نازل شد و النجم اذا هوي ماضل صاحبكم و ماغوي و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي يعني قسم بنجم وقتيكه سقوط كرد گمراه نشده است ( درباره علي عليه السلام ) صاحب شما ( كه اهل بيتش را تفضيل داده ) و گول نخورده و سخن نمي‌گويد ( درباره اهل بيتش ) از هواي نفس نيست ( قرآن ) مگر وحيي كه باو وحي كرده ميشود . و عبارات بين الهلالين مأخوذ از احاديث است و اگر بگوئيم اين سوره مدرك خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام است مناسبتر بنظر ميآيد .

سؤال بيست و سوم - طرز علاقه روح به بدن و بدن بروح و كيفيت يكي شدن آنها با هم چطور است ؟ آيا بمحض آنكه نوزاد تولد يافت يا قبل از تولد براي مدتي كه در شكم مادر است داراي حركت است و طفل تكميل شده روح بآن تعلق ميگيرد يا باعث حركت آن جان است و اگر روح نيست پس اين روح كي باين بدن و در چه مرحله تعلق خواهد گرفت آيا اين روح بعد از رشد مولود متمكن ميگردد و پيدا ميشود يا قبل از آن و آيا اين روح كه شخصيت انسان بدان است در اثر مرور زمان و رشد بدن انسان رشد ميكند و تمكن حاصل ميكند يا خير خلاصه وضع روح و آمدن آن ببدن بچه نحو و بچه كيفيت و از چه موقع انجام ميگيرد ؟

ثانياً در موقع مرگ روح چيزي است كه از تن خارج ميشود يا در [ص 127] مركزي قرار دارد و توجه خود را از بدن برميدارد ؟

ثالثاً هنگام مرگ جان خارج ميشود و دوران خون است كه از كار مي‌افتد و بقول معروف جان از تنش ميرود يا روح هم چيزي است كه با خارج شدن جان از بدن عليحده خارج مي‌شود ؟ خواهش دارم بر اين كيفيت مرگ را مشروحاً بيان فرمائيد چون بيشتر بي‌عقيدگي‌هاي مردم در همين مرگ است چون مي‌بينند چيزي از بدن خارج نشد يا بصورت هاله يا ابر يا نور يا جسم لطيف ديگر تا بدان ايمان پيدا كنند و بدانند كه انسان حقيقي آن بوده كه از اين بدن خارج شده بلكه مي‌بينند دوران خون كه خوابيد انسان مرد يعني هيچ شد ( سخن اغلب ماديون ) و از طرفي مي‌بينند كه خلقت بشر در هر مرحله روشن و واضح است و در هر خلقت جديد همان خلقت قبلي كه تكميل گرديده و زائد چيزي بر جاي نمي‌ماند كه دفن شود و يا دور انداخته شود پس چطور شده كه از اين مرحله كه خلقت جديد ميشود خلقت قبلي كه اين بدن باشد ميماند بجاي و در تكميل خلقت بعدي كه عالم برزخ باشد بلا اثر ميماند پس اين چه چيزي بوده و هست كه در موقع مرگ از اين بدن خارج شد كه كوچكترين اثر وضعي نداشته و ندارد مثل اينكه خلقت انسان باينجا كه مي‌رسد دوره‌اش خاتمه پيدا كرده و تمام شده باشد بقول امروزيها كه انسان وقتي مرد تمام شد .

جواب - اولاً طرز علاقه روح ببدن عنصري مثل افتادن عكس در آينه است و همانطور كه عكس و آينه يكي نميشوند روح و بدن هم يكي نميشوند كه كيفيت آنرا عرض كنم و نوزاد وقتيكه در رحم بدنش في الجمله كامل شد روح حيواني باو تعلق مي‌گيرد و [ص 128] بچه در شكم بحركت درميآيد و پس از تولد جسماني و كامل شدن بدن روح حيوانيت ناطقه بآن تعلق مي‌گيرد و روح حيواني كه در حيوانات است از جنس فلك قمر است و روح حيوانيت ناطقه از جنس افلاك بالاتر است و اصطلاحا مردم بآن انسان ميگويند ولي آن روح انسانيت شرعي نيست بلكه انسان كوني است يا حيوان كاملي است ولي خيلي شبيه بنفس انساني است و اينكه عرض كردم مأخوذ از فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در جواب كميل كه از معرفت نفوس سؤال كرده بود و انواع نفوس را كه نفس ناميه نباتيه و نفس حسيه حيوانيه و نفس ناطقه قدسيه و نفس كليه الهيه باشد شرح فرمودند و فرمودند ● و حسيه حيوانيه براي آن پنج قوه است شنيدن و ديدن و بوئيدن و چشيدن و لمس كردن و براي آن دو خاصيت است رضا و غضب و انبعاث آن از قلب است و آن شبيه‌ترين چيزها است بنفوس اناسي . و در حديث ديگر در جواب اعرابي كه از نفس سؤال كرده بود نفوس متعدده‌اي ميشمارند تا اينكه ميپرسد نفس حيوانيه چيست ميفرمايند ● قوتي است فلكي و حرارتي است غريزي اصل آن افلاك است ابتداي ايجاد آن در وقت ولادت جسمانيه است فعل آن حيوة و حركت و ظلم و غصب و غلبه و اكتساب اموال و شهوات دنيويه است مقرّ آن قلب است سبب فراق آن ( از بدن ) اختلاف متولدات است و وقتيكه مفارقت كرد برمي‌گردد به آنچه از آن ابتدا شده برگشتن بطور ممزوج شدن نه برگشتن مجاورت پس صورت آن معدوم ميشود و فعل و وجود آن باطل مي‌شود و [ص 129] تركيب آن مضمحل ميشود ، تا آخر حديث . و اما آن روح كه شخصيت انسان بدان است نفس ناطقه او است كه در آينه بدن دنيائي و بدن برزخي او عكس مياندازد و از اعمالي كه بوسيله مشاعر ظاهري و مشاعر برزخي انجام ميدهد كسب شخصيت و تعين مينمايد و اين تعين پس از از هم پاشيدن بدن دنيائي و بدن برزخي او براي او ميماند و اگر اعمال خير از او سر زده نفس ناطقه قدسيه ناميده ميشود و اگر اعمال شر از او سر زده نفس ناطقه شيطانيه يا نفس امّاره بالسوء ناميده ميشود و اين نفس ناطقه چه قدسيه باشد چه شيطانيه روح و جسمش از اول يكي است و روح و جسم جدائي قبل از تركيب مستقلا نبوده كه بعد با هم تركيب شده باشند بلكه مركبا خداوند آنها را خلقت فرموده و سر واحديت خود را در آن گذارده و هر چه قابليت او در اثر اخلاص در اعمال و استقامت بر بساط انس و صحت اعتقاد صافي‌تر شود سر وحدت بيشتر در او ظاهر ميشود و قوت مي‌گيرد .

ثانياً مفارقت روح از اين بدن ظاهر مثل مفارقت عكس از آينه است كه همينكه آينه شكست عكس از آن غايب ميشود يا مثلي كه قدري بهتر بفهميد اگر در ظرفي روغن حيواني آب كنيد سطح روغن مثل آينه عكس در آن ميافتد اگر آتش را از زير ظرف بيرون بكشيد و بسطح روغن نظر كنيد كم‌كم كه روغن سرد و منجمد ميشود و آينگي اين آينه از ميان ميرود عكس از آن محو ميشود تا آنكه تمام ميشود در بدن انسان هم تا زنده است از لطايف خون روحي بخاري حاصل ميشود كه نفس ملكوتي غيبي در آن عكس مي‌اندازد و همينكه بواسطه في الجمله اختلال و خستگي بدن آن بخار غلظتي پيدا كند مثل آينه كدري ميشود كه حكايت روح را [ص 130] بسيار كم ميكند و آن وقتي است كه انسان خواب ميرود و اگر اختلال كلي در اركان بدن حاصل شود بطوريكه ديگر آن روح بخاري تشكيل نشود آينه از ميان ميرود و نفس ملكوتي از بدن بكلي مفارقت ميكند و اين عرايض مستنبط از فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام كه در حديثي فرمودند ● الروح جسم رقيق قد البس قالبا كثيفا الي ان قيل فاخبرني عن الروح اغير الدم قال نعم الروح علي ما وصفت لك مادته من الدم و من الدم رطوبة الجسم و صفاء اللون و حسن الصوت و كثرة الضحك فاذا جمد الدم فارق الروح البدن قيل فهل يوصف بخفة و ثقل و وزن قال الروح بمنزلة الريح في الزقّ اذا نفخت فيه امتلأ الزق منها فلايزيد في وزن الزق ولوجها فيه و لاينقصه خروجها منه كذلك الروح ليس لها ثقل و لا وزن يعني روح جسمي است رقيق كه بر آن قالب غليظي پوشانده شده تا اينكه سائل عرض ميكند خبر ده مرا از روح كه آيا غير از خون است فرمود بلي روح بآنطور است كه براي تو وصف كردم ماده آن از خون است و از خون است رطوبت جسم و صفاي رنگ و حسن صوت و زيادي خنده پس هر گاه خون منجمد شود روح از بدن مفارقت ميكند عرض شد آيا روح توصيف ميشود بسبكي و سنگيني و وزن فرمودند روح بمنزله باد است در مشك اگر دميدي در آن مشك پر از باد ميشود و داخل شدن آن در وزن مشك نمي‌افزايد و بيرون رفتنش وزن آنرا كم نمي‌كند و چنين است روح ، نيست براي او ثقلي و نه وزني . تمام شد حديث ، و اين روح همان روح بخاري است كه عرض كردم .

و اما نفس ملكوتي در آسمان است و شعاع آن در روح بخاري [ص 131] كه همان روح حيواني باشد ميافتد چنانچه از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام روايت شده است كه فرمود ● ما من احد ينام الا عرجت نفسه الي السماء و بقيت روحه في بدنه و صار بينهما سبب كشعاع الشمس فاذا اذن الله في قبض الارواح اجابت الروح النفس و ان اذن الله في رد الروح اجابت النفس الروح و هو قوله سبحانه الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لم‌تمت في منامها الآية ، يعني نيست كسي كه ميخوابد مگر آنكه عروج ميكند نفس او به آسمان و باقي ميماند روح او در بدنش و بين آنها سببي است مثل شعاع آفتاب پس هر گاه اذن بفرمايد خداوند در قبض ارواح روح اجابت ميكند نفس را و اگر اذن بدهد خداوند ببرگشتن روح نفس اجابت ميكند روح را و آن فرمايش خداوند سبحانه است : خداوند توفّي ميفرمايد نفس‌ها را در وقت مرگ و نفوسي كه نمرده‌اند در وقت خواب . عرض ميكنم عروج نفس بآسمان عروج شعاع او است كه چون آينه زميني كدر شود از آينه تقريبا محو ميشود و بقدر زنده نگهداشتن روح حيواني در روح بخاري ميماند و الا نفس ملكوتي در آسمان است چنانچه ابي‌بصير از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت ● ميكند الرجل النائم هنا و المرأة النائمة يريان انهما بمكة او بمصر من الامصار ارواحهما خارجة من ابدانهما قال لا يا ابابصير فان الروح اذا فارقت البدن لم‌تعد اليه غير انها بمنزلة عين الشمس هي مركبة في السماء و شعاعها في الدنيا يعني مردي كه اينجا خوابيده و زني كه خوابيده در خواب مي‌بينند كه در مكه‌اند يا در شهري از [ص 132] شهرهايند آيا ارواح آنها از بدنهاي آنها خارج شده فرمود نه اي ابي‌بصير روح اگر از بدن مفارقت كند برنمي‌گردد ببدن جز اينكه روح بمنزله چشمه آفتاب است كه تركيب شده است در آسمان و شعاع آن در پائين است .

ثالثاً از آنچه در قسمت دوم سؤال عرض شد اغلب مطالب قسمت سوم هم جواب عرض شد و معلوم شد كه نفس انسان در ملكوت و غيب اين عالم است و شعاع آن مادام كه در آينه اين بدن جلوه‌گر است انسان زنده است و آن شعاع نوري مثل نور چراغ يا هاله يا ابر يا جسم عنصري لطيفي نيست كه با مشاعر ظاهره ادراك شود تا آنكه مردم ظاهربين آنرا با چشم ببينند كه از بدن خارج شد و ايمان بياورند و اين امور غيبي را بايد بچشم عقل ديد كه اين شخص تا زنده است يك چيزي در وراي اين بدن ظاهر او هست كه اراده ميكند و تعقل مينمايد و فكر ميكند و خيال مينمايد و علم مي‌آموزد يا با مشاعر ظاهره مي‌بيند و ميشنود و ساير اعمال را انجام ميدهد و آن چيز موجودي است نه معدوم چه معدوم كه چيزي نيست و بنا بر آنكه موجودي است مخلوقي است از خداوند و همواره از خداوند طلب وجود ميكند و خداوند از كرم عميم خود نعمت وجود را باو عطا ميفرمايد و هيچوقت هيچ وجودي طلب عدم خود را از خداوند ندارد تا خداوند دعاي او را مستجاب فرمايد و او را معدوم فرمايد و بهمين جهت هر چه در ملك خداوند هست بر حسب دعاي خودش و اجابت خداوند كريم هميشه در صفحه علم خداوند در هر جا نوشته شده است باقي ميماند و از جمله آن چيزها نفس انسان است كه در صفحه عالم دهر كه فوق برزخ و زمان است نوشته شده و چون صاحب ادراك ذاتي است [ص 133] نفس خود را هميشه مي‌يابد و منعم يا معذب ميشود و تا كسي آن چشم عقلش باز نشده كه اين امور را عقلا بفهمد بادله كليه عقليه كه هر مكلفي عقل استدلال بآنها را دارد پس از اثبات توحيد و نبوت و شناختن انبيا قول ايشانرا مي‌پذيرد و باين قبيل امور غيبيه ايمان مي‌آورد تا هر وقت كه خداوند چشم عقلي كه ادراك آنها را نيز بنمايد باو عطا فرمايد .

و اما آن قسمت از سؤال كه مرقوم شده است و از طرفي مي‌بينند كه الخ ، مراد جناب سائل را نفهميدم كه جواب عرض كنم .

سؤال بيست و چهارم - اينكه حضرت ابراهيم (ع) ضمن مناجات و دعا پس از تعمير خانه كعبه از خدا خواست دل بعضي از مردم را بسوي حضرت اسمعيل معطوف دارد چرا كلي دعا نكرد كه بفرمايد خدايا دلهاي مردم بسوي پسرم جلب كن ؟ و حال آنكه شأن انبياء دعاي براي عموم است همچنانكه ما هم دعا بصيغه جمع ميكنيم مخصوص در حال نماز و قرائت سوره مباركه حمد .

جواب - حضرت ابراهيم علي نبينا و آله و عليه السلم ميدانستند كه اكثريت مردم در عالم ذر در موقع عرض ولايت اولياء آنرا قبول نكرده و آنرا تكذيب كرده‌اند و در اين عالم هم نمي‌كنند چنانچه خداوند عالم ميفرمايد فماكانوا ليؤمنوا بما كذّبوا من قبل يعني ايمان نمي‌آورند بآنچه از پيش آنرا تكذيب كرده‌اند ، و در تفسير آن وارد شده است كه مراد تكذيب آنها در عالم ذر است و از اين جهت حضرت ابراهيم دعا در حق آنها كه تكذيب نكرده‌اند فرمود . و اما بعض دعاها كه مثل پيغمبر ما صلي الله عليه و آله درباره همه از جمله منافقين بجهت حكمتهائي ميفرمود [ص 134] و براي منافقين استغفار فرمود آيه نازل شد كه سواء عليهم استغفرت لهم ام لم‌تستغفر لهم لن‌يغفر الله لهم يعني مساوي است براي آنها چه استغفار براي آنها بكني چه استغفار نكني هرگز خداوند براي آنها نمي‌آمرزد . و اما آنچه كه ما در نماز بلفظ جمع دعا ميكنيم براي مؤمنين دعا ميكنيم نه همه مردم .

سؤال بيست و پنجم - آيا ممكن است معني حقيقي و انحر را در سوره مباركه كوثر بيان فرمائيد كه اين چه قرباني منظور است .

جواب - مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه سوره فجر و كوثر را بزبان فارسي تفسير فرموده‌اند و چاپ هم شده است و در آن تفسير ظاهر و باطن اين كلمه را هم فرموده‌اند و در ظاهر مراد از آن بر حسب آنچه در اخبار وارد شده معني آيه شريفه فصلّ لربك و انحر اين است كه نماز بكن براي پروردگارت و در وقت تكبير دستهايت را بالا بيار تا برابر گردن همانجا كه شتر را نحر ميكنند و در باطن معني صلوة اقامه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است و خداوند پيغمبر خود را امر باقامه ولايت و قرباني كردن فرزندان خود در راه خداوند براي اقامه ولايت فرموده و در آن اشاره بشهادت حضرت سيدالشهداء است عليه السلام .

سؤال بيست و ششم - از عالمي شنيدم كه ميفرمود غير از زيارت جامعه كبيره و امين الله براي بقيه زيارتها نمي‌توان قسم حضرت عباس خورد كه حتماً از امام عليه السلام رسيده باشد .

جواب - اگر مراد گوينده ثبوت صحت اين دو زيارت شريفه از طريق تتبع در سلسله روات است براي همين دو زيارت هم نميتوان قسم خورد چون قسم براي امر مشكوك يا مظنون شرعاً جايز نيست و تصحيح حديث از طريق تحقيق در سلسله روات [ص 135] چنانچه معمول علماي اصوليين ما است از آن بيش از شك يا ظني حاصل نميشود چه مرجع ايشان در تحقيق حال روات كتب رجال است و صاحبان كتب رجال هم كه خود يك يك روات را در طول قرون نديده‌اند و با آنها معاشرت نكرده‌اند كه يقين نمايند شيعه‌اند يا سني منافقند يا مؤمن فاسقند يا عادل و هر چه در كتب خود نوشته‌اند اطلاعات ناقص و مجملي است كه نسبت بآنها پيدا كرده‌اند و علم غيب هم نداشته‌اند همچنانكه ما نداريم و ما مي‌بينيم كه معاصرينمان را بيك مجلس و دو مجلس نمي‌توانيم بشناسيم و اي بسا پس از ده سال معاشرت پي بنفاق كسي ببريم چه برسد بحال آنها كه پنجاه سال يا صد سال يا هزار سال پيش از ما ميزيسته‌اند و ابدا علم قطعي بحال گذشتگان نمي‌توانيم پيدا كنيم مگر بحال معدودي از مشاهير روات و علما كه علم و تقواي آنها بتواتر بما رسيده است . نويسندگان كتب رجال هم مردماني بوده‌اند مثل ما علم قطعي بحال رواتي كه پانصد سال يا هزار سال پيش از آنها ميزيسته‌اند نداشته‌اند و بيشتر آنچه نوشته‌اند از ظن و تخمين است نه علم و يقين و بديهي است كه وقتيكه براي خود آنها علم بحال روات حاصل نشده براي ما از كتب آنها علمي پيدا نميشود كه سهل است حتي ظن ضعيفتري حاصل ميشود چه مثلا صاحب رجال شرح حال محمد نامي را در يك عصري بخوب يا بد نوشته من كه سلسله روات را نظر ميكنم نام محمد نامي را مي‌بينم مثلاً و گمان ميكنم كه اين محمد نام در آن عصر بوده و اينكه ميگويم گمان مي‌كنم چون اين حديثها تاريخ ندارد كه بفهمم فلانكس در چه تاريخي اين حديث را از فلان كس روايت كرده فقط حدسي ميزنم و بعد [ص 136] شك ميكنم كه آيا اين محمد نام كه در سلسله سند مذكور است آيا همان محمد نام است كه در كتاب رجال نوشته يا نه بفرض هم كه در كتاب رجال اسم پدر آن محمد را نوشته باشد علي بوده يا نوشته باشد اهل اصفهان بوده و در سند حديث هم ذكر پدر و شهر او هم شده باشد باز يقين نمي‌توان كرد كه اين محمد بن علي اصفهاني همان است كه صاحب رجال نوشته چه در يك شهر در يك زمان محمدها بسيارند محمد بن علي‌ها بسيارند و هيچ معلوم نميشود كه اين دو نفر يكي باشند و ظن و شك هم اي بسا حاصل نشود و بيش از وهمي پيدا نشود .