فصل - بعد از آنكه دانستيد كه قبله همه عالم وجود مبارك حضرت خاتم الانبياء است صلي الله عليه و آله و دانستيد كه آن بزرگوار بنور خود در همه عوالم از ذوات و صفات و افعال تنزل فرموده و همه آسمانها و زمينها را پر كرده و در محل وجود هر موجودي قبله و جهت عبادت او و راه بسوي پروردگار شده است عرض ميكنم كه همه خيرات ملك از ذوات طيبه و صفات نيكو و افعال حسنه نور مقدس آن بزرگوار است و آن بزرگوار منير همه اين انوار و اصل همه اين فروع است چنانچه در حديث است ● قال اميرالمؤمنين عليه السلام اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله قيل فقلت يا اميرالمؤمنين كيف ينظر بنور الله قال عليه السلام لانا خلقنا من نور الله و خلق شيعتنا من شعاع نورنا فهم اصفياء ابرار اطهار متوسمون نورهم يضيء علي من سواهم كالبدر في الليلة الظلماء يعني فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او نظر ميكند با نور خدا عرض شد يا اميرالمؤمنين چگونه نظر ميكند با نور خدا فرمود عليه السلام چون ما از نور خدا خلق شده‌ايم و شيعيان ما از شعاع نور ما خلق شده‌اند پس آنها برگزيدگان و نيكان و پاكان و صاحبان فراستند نور آنها روشني ميدهد بر غيرشان مثل بدر در شب تاريك . و اين حديث دلالت دارد بر اينكه ذوات مؤمنين از نور آن بزرگواران است و احاديث بسيار در اين معني وارد [ص 54] شده است و همچنين صفات و افعال خير از نور ايشان است و فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام نحن اصل كل خير و من فروعنا كل برّ و من البرّ التوحيد و الصلوة و الصيام و كظم الغيظ و العفو عن المسيء و رحمة الفقير و تعاهد الجار و الاقرار بالفضل لاهله يعني مائيم اصل هر خيري و از فروع ما است هر نيكي و از نيكي است توحيد و نماز و روزه و فرو نشاندن غضب و عفو از بدكار و ترحم بر فقير و رسيدگي بهمسايه و اقرار بفضل اهل فضل . بنا بر اين انسان با هر يك از مشاعر باطنه و اعضاي ظاهره هر عمل خيري را انجام دهد آن عمل خير نور پيغمبر خدا و جهت و قبله عبادت آن عضو يا مشعر است مثلاً در نماز اقبال بجهت كعبه جهت عبادت بدن مؤمن است و خداوند فيوض خود را از آسمان بر كعبه كه قلب و وسط زمين است نازل ميفرمايد و در آن هدايت و بركت قرار داده و انوار خداوند از آن جهت بر ابدان جسماني مؤمنين ميتابد و همچنين براي هر يك از اعضاي او جهت عبادتي است قيام و ركوع و سجود جهت عبادت قامت او است سجده بر سجده‌گاهها جهت عبادت پيشاني و دستها و زانوان و انگشتان پاي او است نظر كردن بمحل سجده در حال قيام و بپشت پا در حال ركوع و بدو طرف بيني در حال سجود و بدامن خود در حال تشهد جهت عبادت چشم او است قرائت سور قرآن و الفاظ ديگر نماز جهت عبادت زبان او است و اين اعمال از آن جهت جهت عبادتند كه همه خيرند و صفت پيغمبر خدايند كه بر قلب جسماني او وارد شده و بر اين اعضا و جوارح ظاهر شده و همه تفصيلات خشوع و اقبال قلب به كعبه كه قبله و مهبط و مصدر انوار الهي است ميباشند .

[ص 55] و همچنين براي هر يك از مشاعر نفساني او جهت عبادتي است با خيال صورت الفاظ و با واهمه معاني آنها و با متفكره نسبت بين معاني يا معاني و الفاظ را ادراك ميكند و با عالمه علم بآنها پيدا ميكند و اين ادراكات جهت عبادت آن مشاعرند و همه خير و نورند كه از قلب عالم نفوس بر قلب نفساني او تابيده و قلب نمازگزار بواسطه اقبال و تسليم بآن قلب كه قبله عالم نفوس است آنها را پذيرفته و بنور آن قلب كه نور خداوند و نور پيغمبر او است (ص) مستنير شده و آن نور بر اعضا و مشاعر نفساني او جاري شده است ولي سخن در معرفت آن قلب و قبله عالم نفوس است و شك نيست كه در عالم نفوس هم قبله‌اي هست كه مهبط انوار خداوند و رحمت او و معدن بركات او است همچنانچه در عالم اجسام كعبه قبله است و معدن رحمت و بركات جسماني است و محبوبترين و گراميترين بقعه‌هاي زمين نزد خداوند عالم است و توجه بآنرا توجه بخود قرار داده و حتي نظر كردن بآن را عبادت قرار داده است و فرمايش حضرت صادق است ● عليه السلام ماخلق الله تعالي بقعة في الارض احب اليه منها و اومأ بيده الي الكعبة و لا اكرم علي الله عز و جل منها يعني خلق نفرموده است خداوند تعالي بقعه‌اي را در زمين محبوبتر از آن نزد او و با دست اشاره بكعبه فرمودند و نه گراميتر از آن در نزد خداوند ، و حضرت باقر عليه السلام در حديثي ● فرمودند اذا استقبل القبلة استقبل الرحمن بوجهه لا اله غيره يعني هر گاه رو بقبله كند رو بخداوند رحمن كرده است بوجهش [ص 56] نيست خدائي غير او . و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ● النظر الي الكعبة عبادة و النظر الي الوالدين عبادة و النظر الي المصحف من غير قراءة عبادة و النظر الي وجه العالم عبادة و النظر الي آل‌محمد عليهم السلام عبادة يعني نظر كردن بكعبه عبادت است و نظر بوالدين عبادت است و نظر بقرآن بدون خواندن عبادت است و نظر بوجه عالم عبادت است و نظر بآل‌محمد عليهم السلام عبادت است ، حال قبله عالم نفوس هم بايد بهمين صفات بلكه بالاتر باشد بهمان درجه كه نفوس از اجسام برترند و فيوض نفساني از فيوض جسماني بالاترند و بآن فيوض بايد قلوب مؤمنين مستنير بنور پروردگار بلكه مشتعل بآن شوند و آن قبله بايد خود مشتعل بنور پروردگار و متصف به صفات پروردگار باشد تا بتواند نفوس مؤمنين را تربيت و تكميل نمايد و اگر خود صاحب اين كمالات نباشد واسطه ايصال فيض كمال نمي‌تواند باشد و چراغ خاموش جائي را روشن نميتواند بكند و چراغ خاموش ديگر را نمي‌تواند مشتعل كند ،

ذات نايافته از هستي بخش چون تواند كه شود هستي‌بخش

ولي از آنجا كه عامه ناس الا قليلي هنوز از جسمانيت بالا نرفته‌اند و توجهشان بپائين است و چشم نفساني آنها باز نشده يا آنرا باز نكرده‌اند آن قبله بآنها شناسانده نشده و جز صفت آن بيان نشده است و در آن متحيرند جز اينكه رو بآنچه آنرا سزاوارتر ميدانند بنمايند چاره و تكليفي ندارند و فرمايش حضرت باقر است ● عليه السلام يجزي التحري ابدا اذا لم‌يعلم [ص 57] اين وجه القبلة يعني كفايت ميكند تحري ( يعني طلب آنچه سزاوارتر است ) هميشه هر گاه دانسته نشود كه وجه قبله كجا است . و البته خداوند علاماتي براي آن قرار داده كه شمه‌اي از آنها گذشت و هر كس مجاهده بنمايد او را هدايت ميفرمايد و فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه در راه ما مجاهده كنند البته البته آنها را براههاي خودمان هدايت ميكنيم . و نميشود كه ادله منصوبه از جانب خداوند بكلي پنهان شوند و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله ● ان الادلة المنصوبة الي بيت الله الحرام لاتذهب بكليتها حادثة من الحوادث منّاً من الله تعالي علي عباده في اقامة ما افترض عليهم يعني دليلهاي نصب شده بسوي بيت الله الحرام هيچ حادثه‌اي از حوادث كليه آنها را از ميان نمي‌برد و آن منتي است از خداوند تعالي بر بندگانش در اقامه آنچه خداوند فريضه بر آنها قرار داده ، و قبله عالم نفوس بيت الله حرام در عالم نفوس است و ادله و علامات آن منصوب است و هر كس مجاهده صحيح در شناختن آن بكند البته خداوند او را هدايت ميفرمايد و وعده خداوند خلف نميشود و ان الله لايخلف الميعاد .

و اما عبادت عقول باطن عبادات اجسام و نفوس است و اصل آنها است و آنها فرع اويند و وجه عبادت آنها معرفت خداوند و معرفت پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و معرفت ائمه اطهار عليهم السلام و معرفت و ولايت دوستان ايشان است و اين معرفتها نور پيغمبر خدا در مقام عقول است و فرموده‌اند بنا عرف الله و بنا عبد الله يعني بسبب ما شناخته شده است [ص 58] خداوند و بسبب ما عبادت شده است خداوند ، و اقرار بآنها عبادت عقول است و اينكه ولايت را هم در اين مقام شمردم از آن جهت است كه شيعيان هم در مقام خودشان نور خداوند و وجه او هستند و حديث آن در فصل سابق گذشت و غرض از همه اين عبادتها وصول بحقيقت عبوديت و ظهور روح الايمان و نفس ناطقه قدسيه است كه از شعاع نور پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله خلقت شده و ذكر خداوند و ذكر رسول او در مملكت وجود مؤمن است و آن نفس است عابد بعبادتهائي كه گذشت و خود او عبادتي از عبادتهاي پيغمبر خدا است صلي الله عليه و آله و آن ذات مؤمن و فؤاد و قلب او است ولي فعل پيغمبر (ص) و نور او است و پيغمبر خدا است صلي الله عليه و آله عابد و نمازگزار و ذات مؤمن نور پيغمبر و فعل او و آلت عبادت او است و بملاحظه همين معني است كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود انا صلوة المؤمنين و صيامهم يعني منم نماز مؤمنين و روزه آنها ، و اين نفس همان نفس است كه آيت پروردگار است در مملكت وجود مؤمن همان نفسي كه خداوند ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم يعني خواهيم نماياند بآنها آياتمان را در آفاق و در نفسهاي آنها ، و آن همان نفسي است كه فرموده‌اند من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناخت پس بتحقيق پروردگار خود را شناخته است ، و اين همان روح است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها يعني روح مؤمن متصل‌تر است بروح خدا از شعاع آفتاب بآفتاب ، و روح خدا همان روحي است كه خداوند عالم درباره آدم عليه السلام بملائكه ميفرمايد [ص 59] فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين يعني آنگاه كه او را از حالي بحالي بردم تا آنكه دميدم در او از روحم پس براي او بسجده بيفتيد ، و اين همان قلب است كه در حديث وارد شده است قلب المؤمن عرش الرحمن يعني قلب مؤمن عرش رحمن است ، و اين قلب قبله و جهت عبادت جميع اعضا و مراتب مؤمن است چه نور خداوند و وجه او است كه باو نمايانيده شده است كه بايد رو باو بكنند و اطاعت او را بكنند و عابد او است و همه عبادات مراتب مؤمن فرع عبادت او است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ● درباره ذكر حقيقي فرمودند فاجعل قلبك قبلة للسانك و لاتحركه الا باشارة القلب و موافقة العقل و رضاء الايمان يعني پس قرار بده قلبت را قبله براي زبانت و آنرا حركت مده مگر باشاره قلب و موافقت عقل و رضاي ايمان .

و پوشيده نماند كه در تمام اين توجهات از خود آن قبله‌ها و جهات عبادت بايد بكلي غافل بود و اگر مورد توجه خود آن جهات عبادت باشد آنها بت هستند نه معبود حق و هر كس توجهش بخود آنها باشد از حزب بت‌پرستان است و آن قبله‌ها براي او باب نيستند بلكه حجابند مثل اين شيشه پنجره كه از داخل اطاق از راه شيشه بخارج نظر ميكني اگر از شيشه غافل باشي و بآنچه در خارج است نظر كني شيشه را نمي‌بيني ولي اگر توجه بخود شيشه كني مثلا بخواهي به لكه‌هاي شيشه و صفا و كدورت آن توجه كني ديگر آنچه در خارج است نمي‌بيني و در اين موقع شيشه حجاب است نه باب ، حال آن نفس هم كه عرض كردم وجه عبادت و باب عالي است در مملكت وجود شخص وقتي باب است كه بخود او [ص 60] توجه نكني و از او غافل باشي و اگر توجهت در عبادت بخود او باشد او صنم و حجاب است نه باب و بايد بكلي آنرا فراموش كني و بياد آن نباشي نه بنفي و نه باثبات و نه بوجود و نه بعدم و كشف همه سبحات و صفات حتي اشاره از آن بكني تا بآن حقيقت كه نور صبح ازل است برسي و بچشم او كه نور خداوند و حقيقت ايمان است به پروردگار نظر كني و بزبان او پروردگار را مخاطب قرار دهي و بگوئي اياك نعبد و اياك نستعين .

فصل - در فصل پيش جهات عبادت را براي مراتب مختلفه شخص عرض كردم ولي مطلبي باقي ماند كه بايد عرض كنم و آن اين است كه انسان در يك آن دو كار نميتواند بكند چون انسان يك قلب دارد و در هر آني در عالم زمان بيش از يك كار نميتواند بكند ، نديده‌ايد وقتيكه با چشم بچيزي با دقت توجه ميكنيد با گوش در آن لحظه چيزي نمي‌شنويد و چه بسيار صداها در اطاق هست و متوجه نميشويد وقتيكه با گوش بدقت بسخني گوش ميدهيد در آن وقت چشم شما چيزي نمي‌بيند يا وقتيكه غرق خيال ميشويد چشم شما با اينكه باز است نمي‌بيند و گوش شما چيزي نميشنود و اينكه گاه با هم دو كار ميكنيد از باب سرعت تعاقب در توجه است كه مثلا يك لحظه بچشم توجه ميكنيد يك لحظه بگوش و در هر لحظه يكي از اين دو كار را ميكنيد نه هر دو كار را و در اثر سرعت تعاقب است كه اين توهم پيش ميآيد كه در يك لحظه دو كار ميتوانيد بكنيد و از جمله كارها توجهاتي است كه در فصول سابقه عرض شد كه در يك آن نميشود توجه به رو بكعبه بودن جدا داشت توجه باداي الفاظ جدا داشت توجه بمعاني آنها جدا داشت توجه بمعارف عقليه جدا داشت توجه قلبي جدا داشت و توجه [ص 61] تام بهر يك از اين قبله‌هاي عبادت باعث غفلت از بقيه ميشود و اين مشكل اختصاصي بنماز ندارد در همه امور روزمره اين مشكل هست ، شما وقتيكه با زيد حرف ميزنيد در آن واحد نميتوانيد توجه تام بالفاظي كه ادا ميكنيد جدا داشته باشيد بمعاني آنها جدا بلباس زيد جدا بقيافه زيد جدا بصفات زيد جدا بخود زيد جدا و عملا اگر چه شما رو بزيد ميكنيد و نظرتان بلباس و قيافه او افتاده و الفاظ را ادا ميكنيد و همه اين كارها را ميكنيد ولي از همه اينها غافليد و توجهتان بخود زيد است و اي بسا اگر بعد از آنكه با او صحبت‌هاي خود را نموديد از شما بپرسند لباسش چه رنگ بود نميدانيد صورتش چطور بود نمي‌دانيد كلماتي كه گفتيد الفاظش چه بود نمي‌دانيد كساني كه آنجا با يكديگر حرف ميزدند چه ميگفتند نميدانيد و بر همين رويه فطرتا در همه امور جاري هستيد ولي اگر بشما تعليم دهند و بگويند نزد زيد كه ميروي چه كار داري كه لباس زيد چيست رنگ آن چيست قيافه او چگونه است تلفظ كلماتي كه با او ميگوئي چگونه است ديگران كه آنجا هستند چه ميگويند كار بخود زيد داري توجهت باو باشد از همه اين امور ديگر غافل باش اين دفعه كه ميخواهيد باين دستور العمل رفتار كنيد اول كاري كه مي‌كنيد بهمين امور كه بشما گفته شده از آنها غافل باشيد توجه ميكنيد و از آنچه گفته‌اند بآن توجه داشته باشيد غفلت ميكنيد ولي اگر تعمدي نكنيد و بر همان فطرت جاري شويد از آنچه بايد غفلت كنيد غفلت ميكنيد و بآنچه بايد توجه داشته باشيد توجه ميكنيد . حال در عبادت خداوند هم بايد بر فطرت جاري شد بدن را كه رو بكعبه واداشتيد بحال خود بگذاريد رو بكعبه [ص 62] بودن ذكر بدن شما است و تا وقتيكه رو بكعبه است در ذكر است و ديگر لازم نيست كه با روح خود دايم متذكر باشيد در نماز كه من رو بكعبه‌ام و قصدم وجه خداوند است نه كعبه و اگر روح شما متوجه بكعبه باشد و از قبله خود غافل شد نمازي براي او نيست كه سهل است بلكه نزد عارفين مشرك است ، و همچنين الفاظي كه بايد بگوئيد قبل از نماز بايد تمرين كرده و آنها را حفظ كرده باشيد تا بالطبيعه بر زبان شما جاري شود و زبان شما در ذكر باشد نه آنكه با روح خود در نماز متوجه الفاظ و اداي صاد و ضاد از مخرج باشيد ، و همچنين معاني آنها را قبلا بايد ياد گرفته باشيد نه آنكه در حال نماز بحقيقت خود بخواهيد متوجه معاني الفاظ باشيد و از خداوند غافل شويد و علم بآنها شأن عالمه است كه از مشاعر نفساني است و اين معاني جهت عبادت آنند نه جهت عبادت حقيقت شما كه در عالم بالاتر است ، و همچنين معارف عقليه جهت عبادت عقلند نه فؤاد ، بلكه بايد با هر مرتبه بالاتر مرتبه پائينتر را رو بقبله‌اش واداشت و بالا رفت و بفؤاد خود متوجه پروردگار بود و آن مراتب دانيه هر يك بفضل توجه فؤاد كار خود و عبادت خود را ميكنند چنانچه خداوند ميفرمايد و لكل وجهة هو موليها يعني براي هر يك وجهه‌اي ( وجه عبادتي ) است كه آنرا رو باو واميدارد ، مثل بدن شخص نائم كه بفضل توجه روح اعمال حيواني خود را انجام ميدهد و بكار خود مشغول است و روح در عالم خود سير ميكند و همانطور كه عرض كردم اينها تفاصيل علمي است كه توجه بآنها در مقام عمل مانع از توجه حقيقي ميشود و بايد تفاصيل را در مقام عمل ترك كرد و روح و خلاصه آنها را گرفت و خلاصه آنها اين است كه در حال [ص 63] ذكر متذكر باشي كه نور خداي سبحانه هستي بلكه خود را فراموش كني و حتي متذكر نباشي كه نور خداي سبحانه هستي تا آنكه نور او بشوي و بآن چشم توجه به پروردگار كني و مصداق حديث شريف شوي كه فرمودند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله يعني بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او با نور خدا نظر ميكند ، و بخداوند بايد با نور او نظر كرد و چشمهاي ديگر او را نمي‌بينند چنانچه در حديث است لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان يعني نديده‌اند او ( خداوند ) را چشمها بمشاهده عيان ولي قلبها ديده‌اند او را بحقايق ايمان . باري اينها مطالبي بود كه كمتر گفته شده و كمتر شنيده‌ايد و از مطالعه آيات و اخبار و فرمايشات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم دستگيرم شده و همه از باب روايت است نه درايت و از بي‌علمي و بي‌عملي خود شرمنده‌ام و خواستم كه روايت آنها را كرده باشم و بسا كه جنابعالي و ساير دوستان بهتر از اين ناچيز بفهمند و عاملتر بآنچه فهميده‌اند بشوند و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله رب حامل فقه و ليس بفقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه يعني اي بسا حامل فقهي باشد كه فقيه نيست و اي بسا حامل فقهي باشد بسوي فقيه‌تر از خودش .

سؤال نهم - فرق بين شيطان و ابليس و اصولا خود شيطان كيست و چيست چون در اغلب آيات قرآن كريم شيطان و شياطين را از جنس انسان و مردم معرفي نموده و در بعضي جاها شياطين را ميفرمايد وحي ميكنند بسوي علاقمندان خودشان و ضمنا آنكه اول كار ملعون شد ابليس بود كه بآدم (ع) سجده نكرد او قسم [ص 64] خورد كه من سر راه بندگان خدا مي‌نشينم و آنها را گمراه ميكنم و حال آنكه در مورد گمراهي ابليس ذكري از خود ابليس نيست همه‌اش ذكر از شيطان است خواهش دارم در اين مورد توضيح كامل بفرمائيد .

جواب - شيطان اصلي جهل كلي است كه در مقابل عقل و ضد آن است و مقرش در باطن جماديت است و اظلالش در همه عوالم دون درجه عقل همه جا هست و در هر عالمي در هيكلي كه مناسب او است منزل ميكند و روح او ميشود و آثارش را از آن بروز ميدهد در عالم جمادات در جمادات خبيثه مثل چيزهاي كثيف و نجس منزل ميكند در عالم نباتات در گياهان تلخ و فاسد جا ميگيرد در عالم حيوانات در حيوانات خبيثه مثل سگ و خوك و حيواناتي كه ولايت آل‌محمد عليهم السلام را قبول نكرده‌اند منزل دارد و در عالم جن‌ها در دل كفار آنها جا دارد و در عالم اناسي در دل كفار جا دارد و در آنها تخم ميكند و جوجه ميشوند و از زبان آنها سخن ميگويد و از چشم آنها مي‌بيند و از گوش آنها ميشنود و همه اين هياكل باعتبار ظهور ظل شيطان در آنها شيطان خوانده ميشوند و بواسطه سنخيت هر يك شيطنت خود را بشيطان ديگر وحي ميكنند و بدل او مياندازند و بدترين هياكل او در عالم اناسي رؤساي كفر و نفاقند كه همه شيطنت خود را از آنها اظهار كرده و آئينه تمام‌نماي شيطان شده‌اند و هر معصيتي كه در هر عالمي واقع شده نسبت بآنها داده ميشود و ابليس معني آن عاصي است و آنكه امر خداوند عالم را درباره سجده بر آدم عليه السلام اطاعت نكرد يكي از شياطين جن بود و بواسطه معصيتش خداوند او را ابليس خواند و هر كه معصيت [ص 65] خداوند را بكند در آن حالت ابليس است و چون ظل شيطان در دل او افتاده و اطاعت او را كرده شيطان خوانده ميشود و گمراهي آن ابليس و همه ابليس‌ها بواسطه ظهور ظل جهل كلي در آنها است و او است گمراه‌كننده گمراهان ولي بندگان مخلصين كه بكلي از او روگردانند و رو بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام نموده‌اند نور آن بزرگواران ظلمت ظل شيطان را از دلهاي ايشان زدوده و شيطان آنها را كشته است و ديگر شيطان سلطنت و حكمفرمائي بر آنها ندارد كه بتواند آنها را اغوا كند .

سؤال دهم - در موعظه ٢٨ صفر ١٣٩١ كرمان مدرسه ابراهيميه از كتاب مواعظ آن جناب فرموده‌ايد كه ما بايد كسي را معتقد باشيم و امورات دين را از او بگيريم كه مورد تأييد امام باشد و بدانيم درست است . ممكن است بفرمائيد امروز در اين عصر بنده كه قصد دارم خداوند مرا بوسيله يكي از اوليائش هدايت شوم بدانم بكي مراجعه كنم و در مورد دين از او آنچه را كه نميدانم بياموزم و مطمئن باشم كه راه حق پيموده‌ام و از هيچ بابت نگراني نداشته باشم .

جواب - شخصي كه در پي شناختن آن هستيد يقينا از بت‌پرستان و بي‌دينان نيست و از خداپرستان است از يهود و نصاري هم نيست بلكه از مسلمانان است از سنيان هم نيست بلكه از شيعيان است از غير دوازده‌اماميها هم نيست بلكه يكي از شيعيان دوازده‌امامي است از جهال آنها هم نيست بلكه از علماي آنها است از بي‌تقوايان آنها هم نيست بلكه از متقيان آنها است و امام شما صفت متقيان از فقها را معين فرموده است كه بآن صفت آنها را بشناسيد در تفسير حضرت عسكري است [ص 66] عليه السلام بروايت از حضرت صادق عليه السلام اما من كان من الفقهاء حافظا لدينه صائنا لنفسه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه و ذلك بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم يعني هر كس از فقها كه حافظ دينش باشد و نگاه‌دارنده نفسش باشد مخالف هواي خودش باشد و مطيع امر مولايش باشد پس بر عوام است كه تقليد او را بكنند و آن بعض فقهاي شيعه‌اند نه همه آنها . حال مطلب اين است كه آن بعض را چگونه بايد شناخت و از دو صورت خارج نيست يا اين است كه خود شما از اهل خبره اين كار هستيد يعني تا اندازه زيادتري از مردم عادي اطلاعات و علوم ديني داريد در اين صورت بسهولت ميتوانيد شخص يا اشخاصي را باين صفت بشناسيد يا آنكه خود از اهل خبره نيستيد در اين صورت از اهل خبره تحقيق ميتوانيد بكنيد و هميشه چنين برازخي بين عوام و اهل علم هستند كه از حد عوام بالاتر رفته‌اند و خود بدرجه علما نرسيده‌اند و نه تنها در علم دين بلكه در همه علوم چنين خبرگاني بين بي‌علمان و علما هستند ، مثلا شما ميخواهيد عمارت خوبي بسازيد ، يا اين است كه خود تا اندازه‌اي از علم ساختمان اطلاع داريد و باندك تحقيقي معمار خوب شهر را ميشناسيد و كار خود را باو رجوع ميكنيد يا آنكه هيچ از اين كار اطلاع نداريد ولي دوستان و آشنايان مورد اعتمادي كه از اين كار ربط دارند ميشناسيد و بآنها رجوع ميكنيد و معمار يا معماران خوب شهر را بشما معرفي ميكنند ، اگر دردي داريد و در جستجوي طبيب خوبي هستيد بهمين ترتيب طبيب خوب را ميشناسيد ، كار صنعتي داشته باشيد بهمين ترتيب صنعتگر يا صنعتگران خوب را هم ميشناسيد ، عالم ديني را هم [ص 67] بهمين ترتيب اگر پي شناختن او برويد خواهيد شناخت و معرفت بظاهر اين صفاتي كه امام عليه السلام براي آن فقيه جايز التقليد شمرده‌اند براي اهل خبره يا خود شما اگر از اهل خبره باشيد مشكل نيست كسي حافظ دين خودش است كه بامور شرعيه عمل كند واجبات را ترك نكند بمستحبات تا ميتواند عمل كند كسي نگاه‌دارنده نفس خودش هست كه از گناهان كبيره اجتناب كند و بر صغاير اصرار نداشته باشد چه اصرار بر گناه صغيره خود از گناهان كبيره است و اگر مرتكب گناهي شود استغفار نمايد كسي مخالف هواي نفس خودش است كه رأي و گمان خود را دين خدا قرار ندهد و بآنها عمل نكند بلكه بعلم عمل كند كسي مطيع امر امامش هست كه بفرمايش امام خود عمل كند هر چه را كه علم حاصل كرد كه امر او و فرمايش او هست بآن عمل كند و امر بعمل بآن بكند و از هر چه كه علم بآن حاصل نكرد سكوت كند و رأي و گمان خود را شريك خدا و رسول قرار ندهد و امام خود را دوست بدارد و دوستان او را دوست بدارد و دشمنان او را دشمن بدارد و با دوستان امام دشمني نكند ، و همانطور كه امام عليه السلام فرمودند همه متفقهين متصف باين اوصاف نيستند بلكه بعض آنها چنينند و در جستجوي آن بعض بايد بود . حال اگر فقط يك نفر را شناخت و بيش از آن نشناخت همان مطلوب او است و نميشود كه چنين شخصي در ميانه فقها نباشد و در حديث است ● از يعقوب سراج كه گفت قلت لابي‌عبدالله عليه السلام تبقي الارض بلا عالم حي ظاهر يفزع اليه الناس في حلالهم و حرامهم فقال لي اذاً لايعبد الله يا بايوسف يعني [ص 68] عرض كردم بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام آيا باقي ميماند زمين بدون عالم زنده ظاهري كه مردم باو رجوع كنند در حلالشان و حرامشان فرمودند در اين هنگام ( يعني اگر چنين شد ) خداوند عبادت كرده نميشود اي ابويوسف . و اخبار متعددي در اين معني رسيده است و نميشود چنين كسي نباشد و اگر شخص مجاهده كند البته خداوند او را باو ميشناساند و اين وعده خداوند است و خداوند وعده خود را خلف نمي‌فرمايد و فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا يعني كسانيكه در راه ما مجاهده كنند البته البته آنها را براههاي خود هدايت ميكنيم ، و هدايت و جميع افعالي كه خداوند در خلق جاري ميفرمايد با اسباب است و در حديث است ابي الله ان يجري الاشياء الا باسبابها يعني ابا فرموده است خدا كه جاري بفرمايد چيزها را مگر با اسباب آنها ، و از اسباب خداوند براي هدايت بلكه اعظم آنها انبيا و ائمه اطهارند عليهم السلام و در اين زمان آن سبب اعظم حضرت ولي عصر است عجل الله فرجه و سهل مخرجه و او است مأمور هدايت خلق و آنچه كه در وسع خلق است در طلب هدايت تكليف آنها قرار داده و آن مجاهده است از راههاي ظاهر كه مقدور آنها است و صفات ظاهره علما را كه بايد بآنها آنها را ابتداء بشناسند بيان فرموده‌اند و آنچه كه در وسع خلق نيست مثل شناختن صفات بواطن شناساندن آنها را بعهده كسيكه مطلع بر بواطن و قادر بر شناساندن آنها است گذارده و آن امام عليه السلام است كه خداوند او را عالم ببواطن خلق نموده و قدرت شناساندن را باو داده است و بر او است كه نفاق باطني منافقي كه ظاهر خود را [ص 69] بصورت علماي حقه درآورده و قصد اضلال خلق را دارد ظاهر فرمايد و او را رسوا فرمايد تا اهل ظاهر پي بنفاق باطني او ببرند و بنا بر اين هر كس را متصف بصفات فقهاي حقه شناختيد و از هيچ راه نفاق و سوء نيت او بر شما آشكار نشد بدانيد كه امام عليه السلام تصديق حقانيت او را دارد و او را تأييد ميفرمايد و اگر بر حق نبود امام عليه السلام البته او را رسوا ميفرمود و آن فرمايش خداوند عالم است فمن اظلم ممن افتري علي الله كذبا ليضل الناس بغير علم ان الله لايهدي القوم الظالمين يعني كيست ظالم‌تر از كسيكه دروغ بر خدا ببندد كه گمراه كند مردم را بغير علم هراينه خداوند اصلاح نمي‌كند كار قوم ظالمين را ، و باين معني آيات بسياري است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ● در بيان انواع علماء سوء ميفرمايند و هؤلاء علماء السوء الناصبون المتشبّهون بانهم لنا موالون و لاعدائنا معادون يدخلون الشك و الشبهة علي ضعفاء شيعتنا فيضلّونهم و يمنعونهم عن قصد الحق المصيب لا جرم ان من علم الله من قلبه من هؤلاء العوام انه لايريد الا صيانة دينه و تعظيم وليه لم‌يتركه في يد هذا الملبّس الكافر و لكنه يقيّض له مؤمنا يقف به علي الصواب ثم يوفقه الله للقبول منه فيجمع له بذلك خير الدنيا و الآخرة و يجمع علي من اضلّه لعن الدنيا و عذاب الآخرة يعني و آن جماعت علماء سوء هستند كه ناصبند و اشتباه‌كاري ميكنند باينكه از دوستان مايند و دشمن دشمنان مايند شك و شبهه بر ضعفاي شيعيان ما وارد ميكنند و آنها را گمراه ميكنند و از راه راست منع ميكنند لا جرم كسي كه از آن عوام خداوند از قلبش بداند كه نمي‌خواهد [ص 70] مگر حفظ دينش را و تعظيم امامش را وانمي‌گذارد او را در دست اين تلبيس‌كار كافر و لكن برميانگيزاند براي او مؤمني را كه او را واقف بر راه صواب بكند و او را هم خداوند توفيق ميدهد كه از آن مؤمن قبول كند و جمع ميكند براي او خير دنيا و آخرت را و جمع ميكند براي آنكه او را گمراه كرده لعن دنيا و عذاب آخرت را . و شاهد عرضم در اين نكته است كه كسيكه با خلوص نيت در پي حفظ دين خودش است اگر عالم سوئي بتزوير امر خود را بر او مشتبه كند خداوند مؤمني را ميفرستد كه او را هدايت كند و آن مزور را رسوا ميفرمايد و اين است آن مطلبي كه عرض شده است كه آن عالمي كه از او معالم دين خود را ميگيريم بايد مورد تأييد امام باشد و تأييد امام همين است كه اولاً صاحب آن صفات ظاهره كه فرموده‌اند باشد و ثانياً او را امام عليه السلام رسوا نفرموده باشد و خبث باطن و نفاقي از او براي شما ظاهر نفرموده باشد و چون امام عليه السلام از جانب خداوند مأمور به امر به معروف و نهي از منكر و هدايت مردم است و بعلم خداداده بر حالات مؤمنين واقف است و بقدرت خداوند اجراي اوامر او را ميتواند بنمايد و معصوم است و از امر خداوند عالم تخلف نمي‌فرمايد هر كس را كه بما شناساند بآن صفات ظاهره و خلاف آنرا بما نرساند يقين ميكنيم كه او است آنكسي كه خدا بما شناسانده كه معالم دين خود را با سكون قلب و اطمينان از او بگيريم .

باقي ماند اين مطلب كه اگر چند نفر را باين صفات ظاهره شناختيم چه بكنيم ، آيا از هر يك كه دلمان خواست بگيريم يا آنكه بايد از يكي از آنها كه شرايط خاصي داشته باشد بگيريم ، و در بيان جواب عرض ميكنم كه در احوال خود آن جماعت نظر [ص 71] ميكنيم كه با يكديگر چه حال دارند آيا همه با هم دوستند و برادرند و يكديگر را عادل ميدانند و بيكديگر اقتدا ميكنند و هر يك ديگري را جايز التقليد ميدانند و بر يكديگر حسد ندارند و اگر كسي نزد يكي از آنها براي طلب علم رفت يا در نماز باو اقتدا كرد يا وجوه واجبه را باو داد كه بمصرف برساند سايرين نمي‌رنجند و دلگير نمي‌شوند و بيشتر از همه مردم با يكديگر دوستي دارند و تصديق يكديگر را مينمايند يا آنكه بعض اين حالات يا هيچيك از اينها بين آنها نيست ، در صورت دوم بديهي است كه بعض آنها مطلوب شما نيستند چه حائز شرايطي كه در حديث حضرت عسكري عليه السلام ذكر شد نيستند و بايد تفحص بيشتري بنمائيد تا واقف بر آن چند نفري كه حائز شرايطند بشويد .

حال فرض اين است كه آن چند نفر را شناختيد ، در اينجا دو قول است بعضي ميگويند كه بايد اعلم آنها را شناخت و تقليد او را نمود بعضي ميگويند كه از هر يك آنها معالم دين خود را بگيريد جايز است و براي هر يك ادله‌اي است و ادله دسته اول بعضي عقلي است و بعضي نقلي اما دليل عقلي اين است كه اگر در شهري اطباي متعددي باشند عقل حكم ميكند كه بطبيب حاذق‌تر رجوع شود بهتر است و اطمينان بيشتري براي مريض پيدا ميشود و از اين قبيل استدلالات و اما دليل نقلي گاه بمرفوعه زراره استدلال ميكنند كه از حضرت باقر عليه السلام درباره دو خبر متعارض روايت ميكند كه فرمودند خذ بقول اعدلهما عندك و اوثقهما في نفسك يعني بگير بقول هر يك كه نزد تو عادلترند و در نفس خود بيشتر باو وثوق داري ، و گاه بمقبوله عمر بن حنظله استدلال ميكنند كه از حضرت صادق عليه السلام [ص 72] روايت ميكند كه درباره دو نفر كه آنها را حكم قرار داده‌اند و با هم اختلاف كرده‌اند فرمودند ان الحكم ما حكم به اعدلهما و افقهما و اصدقهما في الحديث و اورعهما و لايلتفت الي ما يحكم به الآخر يعني حكم آن است كه بآن حكم كرده است عادلتر آنها و فقيهتر آنها و راستگوتر آنها در حديث و پرهيزگارتر آنها و التفات بآنچه آن ديگري حكم كرده است نميشود . و گاه بروايت داود بن حصين استدلال ميكنند كه آن حضرت فرمود فينظر الي افقههما و اعلمهما باحاديثنا و اورعهما فينفذ حكمه و لايلتفت الي الآخر يعني نظر كرده ميشود به فقيهتر آنها و اعلم آنها باحاديث ما و پرهيزگارتر آنها پس تنفيذ ميشود حكم او و التفات بآن ديگري نميشود . و احاديث ديگري هم در اين معني هست و نديده‌ام كه بآنها استدلال كرده باشند و ذكر آنها بعد از اين ميآيد انشاء الله . و ادله دسته دوم عمومات اخبار است كه شامل اعلم و غير اعلم هر دو ميشود مثل حديث حضرت عسكري عليه السلام كه گذشت كه در آن فرمودند « هر كس از فقها » و لفظ هر كس عموم دارد يا مثل فرمايش حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه كه فرمودند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله ● يعني در حوادثي كه واقع ميشود براويان حديث ما رجوع كنيد پس هراينه آنها حجت من هستند بر شما و من حجت خدايم . و لفظ روات شامل اعلم و غير اعلم هر دو ميشود . يا مثل فرمايش حضرت ابي‌الحسن اول عليه السلام ● كه در جواب دو سائل كه پرسيده [ص 73] بودند كه از چه كسي معالم دين خود را بگيرند مرقوم فرمودند فهمت ما ذكرتما فاعتمدا في دينكما علي كل مسن في حبنا و كل كثير القدم في امرنا فانهم كافوكما ان شاء الله تعالي يعني فهميدم آنچه را كه ذكر كرديد پس اعتماد كنيد در دينتان بر هر مسني در دوستي ما ( يعني عمري را در دوستي ما گذرانده باشد ) و هر كثير القدمي در امر ما ( يعني بسيار در امر ما سابقه داشته باشد ) پس آنها كفايت ميكنند كار شما را انشاء الله . و از مرفوعه زراره جواب داده‌اند كه سند حديث ضعيف است و از مقبوله عمر بن حنظله جواب داده‌اند كه آن درباره اختلاف دو حَكَم است نه در تعيين دو فقيه و بعلاوه ممكن است كه هر يك صاحب صفتي از صفات مذكوره باشند مثلا يكي فقيه‌تر باشد و يكي پرهيزگارتر و ترجيحي بين آنها در اين حديث نيست و از دليل عقلي آنها جواب داده‌اند كه غالب مريضها به اطبائي كه غير آن طبيب حاذقترند رجوع ميكنند و شفا مي‌يابند و رجوع بآنها سهلتر است و از اين قبيل جوابها و بعلاوه عمل شيعه بر اين بوده است كه در طول اعصار در هر عصري حتي زمان ائمه عليهم السلام به فقهاي متعدده رجوع ميكردند و انكاري بر يكديگر نداشته‌اند و ائمه عليهم السلام بچند نفر از اصحاب خود امر ميفرمودند كه بنشينند و فتوي بدهند با اينكه فرض نميشود كه همه در يك درجه از علم بوده‌اند و يقينا بعضي اعلم از بعض بوده‌اند مثلا زرارة بن اعين و حمران بن اعين كه برادر بودند و زراره افضل بود ولي معذلك به حمران هم اجازه فتوي فرمودند .

و آنچه در اين ميانه بنظر اين ناچيز ميرسد اين است كه استدلال هر دو طرف قوي است و هر دو حق است و تعارضي بين آنها [ص 74] نيست و توهم تعارض از اينجا است كه تصور ميرود موضوع هر دو حكم يكي است و اگر يكي بود تعارض هم بود ولي موضوع هر يك غير از ديگري است و موضوع حكمي كه نتيجه استدلال دسته دوم است عوامند در اين اوقات كه ناچار از اخذ احكام از فقيهي كه جامع شرايط مذكوره در حديث حضرت عسكري عليه السلام باشد هستند و بيك فقيه هم كار آنها نمي‌گذرد چه شيعه جمعيتشان بسيار و در بلاد دنيا منتشرند حتي در شهر واحد هم گاه از يك مليون و دو مليون نفر بيشترند و يك نفر چگونه ميتواند كه مسائل و مشكلات مثلا يك مليون نفر را براي آنها بيان كند و رفع تشاجر و اختلافات آنها را بكند چه برسد بچندين مليون و در وسع بلكه طاقت هيچ نفري چنين كاري نيست و خداوند فرموده لايكلف الله نفسا الا وسعها يعني خداوند تكليف نميفرمايد بكسي مگر آنچه در وسع او است . گفته نشود كه رساله مينويسد و همه ميگيرند و ميخوانند چه عرض ميكنم كه مسائل دين از حد يك رساله و دو رساله بلكه رساله‌ها افزون است و بعلاوه عوام اغلب اغلب همان رساله‌ها را هم نمي‌فهمند و حاجت بعالمي دارند كه مشكلات آنها را در همان رساله‌ها هم رفع كند و توضيح دهد و بعلاوه همه مسائل در رساله‌ها نيست و بايد بر اصولي كه در رساله‌ها مذكور است و امام عليه السلام آن اصول را القاء فرموده‌اند تفريع نمود و اين شأن فقيه است نه عوام و آن عالم هم بايد بهمه آن صفات مذكوره در حديث متصف باشد تا يقين شود كه حكم امام عليه السلام را بيان ميكند و تعدد اين فقها از امور لازمه است و چاره از آن نيست و اين منحصر بامر دين نيست در همه امور دنيا همينطور است اگر در [ص 75] يك شهر صد هزار نفري طبيبي باشد كه از همه اطباي شهر حاذقتر باشد آيا همه مريضها ميتوانند باو رجوع كنند و از او نسخه بگيرند و آيا وقت او اجازه ميدهد كه همه مريضها را ببيند و بهمه نسخه بدهد و از همه آنها عيادت كند و همه را جراحي كند ؟ مسلما نميتواند و هيچ چاره نيست جز آنكه در شهر اطباي متعددي باشند و مريضها را معالجه نمايند ، فقها هم همينطور بايد متعدد باشند تا عوام را بتوانند تعليم دهند ولي سخن درباره خود آن فقها است كه تكليفشان چيست ، آيا بايد هر يك مستقلا براي خودشان تفقه كنند و استنباط احكام را بكنند و اعتنا بقول فقيه ديگري اگر چه در مسائلي يا همه مسائل اعلم از آنها باشد نكنند يا در آنچه فقيه ديگري اعلم از آنها است احكام خدا را اگر چه خلاف استنباط آنها است از او بگيرند و بآن فتوي بدهند در اين مقام بعضي گفته‌اند كه هر كس بدرجه اجتهاد رسيد تقليد بر او حرام است و نبايد تقليد از مجتهد ديگر بكند و حتي ادعاي اجماع هم بر اين مطلب كرده‌اند و اگر مقصودشان از تقليد گرفتن بظنون مجتهد ديگر است حرف صحيحي زده‌اند و مطابق كتاب و سنت است و خداوند ميفرمايد و لاتقف ما ليس لك به علم يعني پيروي مكن آنچه را بآن علم نداري ، و فرموده است ان الظن لايغني من الحق شيئا يعني ظن بهيچ اندازه بي‌نياز از حق نمي‌كند ، و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده‌اند ان الظن اكذب الكذب يعني ظن از هر دروغي دروغتر است ، و احاديث متعددي در اين معني رسيده است كه از حد تواتر افزون است و بديهي است كه براي مجتهد از ظن مجتهد ديگر بيش از ظني حاصل نميشود و پيروي آن بر او حرام است و چنين [ص 76] تقليدي نه تنها براي مجتهدين حرام است بلكه عوام هم مشمول اين نهي‌ها هستند و نبايد پيروي ظن را بكنند . و اگر مراد از تقليد اخذ روايت و تحصيل علم بفرمايش خدا و رسول است و براي مجتهد علم حاصل شده گرفتن مجتهد ديگر از او تحصيل علم است و نه تنها جايز بلكه واجب است و فرمايش ● حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله طلب العلم فريضة علي كل مسلم يعني طلب علم واجب است بر هر مسلماني ، و مجتهد اول پس از كسب علم بقول خدا و رسول بايد ظنون خود را ترك كند و بآن علم عمل كند و بآن فتوي دهد كه ديگران هم عمل كنند و اگر غير اين بكند معاقب است و فرمايش ● حضرت باقر است عليه السلام من افتي الناس بغير علم و لا هدي من الله لعنته ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب و لحقه وزر من عمل بفتياه يعني هر كس فتوي دهد براي مردم بدون علم و هدايتي از خداوند لعنت ميكنند او را ملائكه رحمت و ملائكه عذاب و گناه آنكه عمل بفتواي او كرده باو ميرسد ، و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي فرمودند ● من افتي الناس بغير علم لعنته ملائكة السموات و الارض يعني هر كس فتوي دهد براي مردم بغير علم لعنت ميكنند او را ملائكه آسمانها و زمين ، و بنا بر اين معني فقهاي متقين هر يك آنچه نمي‌داند تكبر نمي‌كند و از فقيه ديگري كه ميداند ميگيرد و عمل ميكند و فتوي ميدهد و بفرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در حديث همام در صفت متقين [ص 77] فرمودند عمل مي‌كند ، فرمودند فليس تباعده بكبر و لا عظمة و لا دنوّه بخديعة و لا خلابة بل يقتدي بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن خلفه من اهل البر يعني پس نيست دوري كردن او از جهت كبر و عظمت و نه نزديكي او از جهت خدعه و خوش‌زباني براي مكر است بلكه اقتدا ميكند بآن كسيكه پيش از او است از اهل خير پس او پيشواي آناني است از اهل برّ كه پس از اويند .

و اينكه آنانكه بوجوب تقليد اعلم فتوي داده‌اند فقهاي غير اعلم را از تقليد اعلم معاف داشته‌اند شايد بنظر برسد كه قصد يك نوع همزيستي مسالمت‌آميزي را داشته‌اند ولي آنچه بنظر فقير ميرسد ساحت ايشان اجل از اين توهمات بايد باشد و اين معاف داشتن از همان جهت است كه جايز نمي‌دانند فقيهي بظن فقيه ديگر عمل كند و الا در اينكه تبعيت آنكه نميداند يا كم ميداند از آنكه ميداند يا بيشتر ميداند جايز بلكه لازم است شكي نيست و دليل عقل و نقل بر آن قائم است و كوچكترين دليلي در كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام بر خلاف اين مطلب نيست و اگر كسي چنين استنباطي كرده از قصور فهم او است .

بلي مشكلي كه هست در دانستن معني اعلم و شناختن شخص او است اگر معني اعلم اين باشد كه در جميع مسائل دين داناتر از ديگران باشد و حائز همه صفات فقاهت كه مجمل آنها را در حديث حضرت عسكري عليه السلام فرمودند و ذكر آن گذشت و مفصل آنها را حضرت امير عليه السلام در حديث همام فرموده‌اند باشد چنين كسي جز مؤمنين كاملين امثال نقبا و نجبا يعني امثال حضرت سلمان و ابوذر نيست كه مثلا در شأن حضرت سلمان فرموده‌اند علم علم الاول [ص 78] و الآخر يعني دانست علم اول و آخر را ، و فرمودند سلمان بحر لاينزف يعني سلمان دريائي است كه آب آن كشيده نميشود ، و امثال آن بزرگواران از زمان غيبت بعد از نواب اربعه هنوز ظاهر و معروف نشده‌اند . و اگر مراد از اعلم اين است كه قدري از ديگران بعض مسائل را بيشتر ميداند اين اعلم مطلق نيست و فقط در آنچه بيشتر ميداند آنها كه كمتر ميدانند بايد از او متابعت كنند او هم در آنچه كمتر ميداند بايد از فقيهي كه بيشتر ميداند متابعت نمايد . بلي اگر روزي خداوند بخواهد يكي از امثال آن بزرگواران ظاهر و معروف شود بايد همه فقها و علما و حكماي ظاهر پيروي ايشان را بكنند و همه از او روايت كنند و او از امام خود روايت كند چه او اعلم بمراد خدا و رسول است و با ظاهر بودن چنان بزرگواراني كسي نبايد مردم را بسوي خود بخواند بلكه بايد اقتدا بآنها نمايد و خود را راوي از آنها بداند و آنها را راوي از امام و در حديث است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله من دعا الناس الي نفسه و فيهم من هو اعلم منه لم‌ينظر الله اليه يوم القيمة يعني هر كس مردم را بخواند بسوي خودش و در ميانه آنها كسي باشد كه اعلم از او باشد خداوند نظر نميفرمايد باو در روز قيامت . و در فقه رضوي است من دعا الناس الي نفسه و فيهم من هو اعلم منه فهو مبتدع ضال يعني هر كس بخواند مردم را بسوي خودش و حال آنكه در ميانه آنها كسي باشد كه اعلم از او باشد پس او بدعت‌گذار و گمراه است . و از كتاب مستدرك وسائل از حضرت صادق عليه السلام روايت شده من خرج يدعو الناس و فيهم من هو افضل منه فهو ضال مبتدع يعني كسي كه بيرون بيايد و مردم را دعوت كند و حال آنكه در [ص 79] ميانه آنها كسي باشد افضل از او پس او گمراه و بدعت‌گذار است . و از همان كتاب از حضرت مجتبي عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت شده است ماولّت امة امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم‌يزل امرهم سفالا حتي يرجعوا الي ما تركوا يعني هيچگاه امتي امر خود را بكسي واگذار نكرده‌اند و حال آنكه در ميانه آنها كسي كه اعلم از او است باشد مگر اينكه امر آن امت رو به پستي ميرود تا آنكه برگردند بآنچه ترك كردند . و از اين احاديث وجوب متابعت اعلم بر همگان از عوام و علما ظاهر است ولي همانطور كه مشهود است هنوز خداوند مصلحت ندانسته كه چنان بزرگواراني را بشناساند چون هنوز در مردم استعداد قبول و تسليم براي امر واحد پيدا نشده و از مقام كثرت چندان پا بالا نگذارده‌اند و مأنوس و مشتاق كثرتند و از وحدت كلمه گريزانند و اگر بوحدت كلمه خوانده شوند تحمل نمي‌آورند و فرار ميكنند و از همين تسليم جزئي كه دارند و مشوب باهواء و آراء و استقلال‌طلبي و استكبار است سرپيچي ميكنند و با اين حال كه دارند اگر با آنها مدارا كنند و همين تسليم جزئي را از آنها بپذيرند و بيشتر از آنها نخواهند و باقي بر ايمان بمانند بهتر از آن است كه تسليم بيشتري از آنها بخواهند و در مقابل بكلي ترك ايمان را بنمايند و امام عليه السلام كه از جانب خداوند مأمور بتربيت و حفظ مؤمنين است در هر موقع هر چه مصلحت مؤمنين است پيش ميآورد و تا كنون تا اندازه‌اي تفرقه و تشتت كلمه را بيشتر بمصلحت اطفال ايماني دانسته كه قدري آزادي بآنها داده باشد و همه‌اش يكسره جدي نباشد بلكه قدري بازي هم بكنند تا بزرگ شوند و بنيه ايماني آنها از هم [ص 80] نپاشد تا بتدريج كه قوه ايمانها زياد ميشود و رو ببلوغ ميروند آنها را رو بوحدت كلمه ببرد و حضرت صادق عليه السلام در حديث مفصلي كه در علل اختلاف اخبار بزراره فرمودند ● فرمودند و لكل ذلك عندنا تصاريف و معان توافق الحق و لو اذن لنا لعلمتم ان الحق في الذي امرناكم فردّوا الينا الامر و سلّموا لنا و اصبروا لاحكامنا و ارضوا بها و الذي فرّق بينكم فهو راعيكم الذي استرعاه الله امر خلقه و هو اعرف بمصلحة غنمه في فساد امرها فان شاء فرّق بينها لتسلم ثم يجمع بينها ليأمن من فسادها و خوف عدوّها في آثارها باذن الله ( آثار ما ياذن الله . خ‌ل ) و يأتيها بالامن من مأمنه و الفرج من عنده عليكم بالتسليم و الرد الينا و انتظار امرنا و امركم و فرجنا و فرجكم يعني و براي همه اينها ( اختلافات ) نزد ما برگشتها و معاني است كه موافق حق است و اگر اذن داده شود بما خواهيد دانست كه حق در آن چيزي است كه بشما امر كرديم پس امر را بما برگردانيد و تسليم نمائيد براي ما و صبر كنيد بر احكام ما و راضي باشيد بآنها و آنكه تفرقه انداخته است بين شما او شبان شما است كه خداوند او را شبان خلق خود قرار داده و او داناتر است بمصلحت گوسفندانش در فساد امر آنها پس اگر بخواهد تفرقه مياندازد بين آنها كه سالم بمانند پس جمع ميكند باذن خداوند آنها را بجهت آنكه از فسادشان ايمن بمانند و بجهت ترس از دشمنان آنها كه در پي آنهايند و ( خداوند ) امان را از محل امان براي آنها ميآورد و فرج را از نزد خودش و بر شما باد تسليم و ردّ بسوي ما و انتظار امر ما و امر خودتان و [ص 81] فرج ما و فرج خودتان . و از اين حديث دانسته ميشود كه اين تفرقه‌اي كه هست بخواست خود امام و مصلحت‌بيني او است و اگر ميخواست به دل امثال آن علماي بزرگوار ميداد كه خود را بشناسانند و امر آنها را تسديد و تأييد ميفرمود كه شبهه‌اي در امر آنها بر مؤمنين نماند و از اينكه تا كنون خود را باين اسم و رسم نشناسانده‌اند معلوم ميشود كه امام عليه السلام نخواسته است و اذن نفرموده و آنچه در فرمايشات مشايخ ما اعلي الله مقامهم از كلمه وحدت ناطق شنيده‌ايد اشاره بهمين مطلب است نه وحدت فقهاي ظاهره و قصدشان بيش از آماده كردن اذهان و بيان اجمالي از صفاتشان نبوده است كه مؤمنين بدانند اگر چنان مؤمنين كامليني ظاهر شدند شأن و مرتبه‌شان بالاتر از فقها و علما و حكماي ظاهره است و اعلم از همه هستند و غير اعلم‌ها بايد متابعت ايشان را بكنند و راوي از ايشان باشند و ايشان را واسطه بين خود و امام خود بدانند و اما امروز كه چنين چيزي پيش نيامده عمل بر عمومات اخباري است كه از هر فقيه جامع شرايط تقليد ميتوان گرفت و البته اگر شخص همانطور كه در مرفوعه زراره گذشت از فقيهي كه در نزد او عادلتر است و وثوق بيشتر باو دارد احكام دين خود را بگيرد اولي و احوط است و باعث اطمينان بيشتر قلب است و هيچكس هم منع از آن نكرده است و دليل عقل هم مؤيد آن است و در حديث است اخوك دينك فاحتط لدينك بما شئت يعني برادر تو دين تو است ( يا دين تو برادر تو است ) پس احتياط كن براي دينت به هر طور كه بخواهي و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .