سؤال هفتم - در مورد تفسير قرآن كه ميفرمايند هر كس قرآن را برأي تفسير كند جايگاهش آتش است منظور چيست زيرا قرآن در زمان پيغمبر (ص) نازل ميشد و باعراب قرائت ميگرديد و مسلما معني آنرا ميفهميدند كه عمل ميكردند و توضيحي هم اگر داشت شخص پيغمبر اكرم (ص) ميدادند و الآن هم كه قرآنها ترجمه ميشود بفارسي اگر معني فارسي آن غير آن باشد كه خدا خواسته و ما نميدانيم پس از كجا بفهميم كه مطلب چيست و حال آنكه ظاهرا ميفهميم خداوند چه فرموده ( منتهي عمل نمي‌كنيم مطلبي است عليحده ) اگر بنا باشد اين مقدار فهم هم غلط [ص 28] باشد و تفسير برأي بوده باشد پس تكليف مردم عموما چيست ، يهود و نصاري و ساير ملل اگر بخواهند مسلمان شوند ناچارند بهمين قرآن مراجعه كنند و اگر بنا باشد نفهمند پس چطور ايمان بياورند ، و لذا استدعا دارم واضح مطلب را بيان فرمائيد .

جواب - در اينكه معاني و تأويلات آيات شريفه قرآن منحصر بمعني ظاهر عربي آنها نيست شكي نيست چه در خود قرآن نازل شده و نزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شئ و حضرت اميرالمؤمنين (ع) ميفرمايند ما من شئ تطلبونه الا و هو في القرآن فمن اراد ذلك فليسألني يعني چيزي نيست كه آنرا طلب ميكنيد مگر اينكه آن در قرآن است پس هر كس آنرا اراده كند از من سؤال كند . و بديهي است كه در ظاهر قرآن بيان همه چيزها را نمي‌يابيم حتي احكامي هم كه ذكر شده كلياتي است و جزئيات آنها را نمي‌يابيم مثلا فرموده است اقيموا الصلوة يعني برپا بداريد نماز را ، ولي تفصيلات آن نيست كه مثلا هر نمازي چند ركعت است و ترتيب آن چيست و همچنين امر بزكوة شده ولي اينكه از چه چيزهائي بايد زكوة بدهند و حد نصاب هر يك چيست و مقدار زكوتش چيست از ظاهر قرآن بر خواننده عربي‌دان معلوم نميشود بنا بر اين آنچه در ظاهر قرآن نمي‌يابيم در باطن و در تأويل آن است و جز خداوند و راسخين در علم آنها را نميدانند چنانچه خداوند فرموده مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يعني تأويل قرآن را نميداند جز خدا و آنها كه راسخ در علم هستند . و حضرت باقر عليه السلام در حديثي فرمودند ● ان للقرآن ظاهرا و باطنا يعني هراينه براي قرآن ظاهري است و باطني ، و در حديثي ديگر بجابر فرمودند ان للقرآن بطنا و له [ص 29] ظهرا و للظهر ظهرا يا جابر و ليس شئ ابعد من عقول الرجال من تفسير القرآن ● يعني هراينه از براي قرآن باطني است و ظاهري و براي ظاهر هم ظاهري است اي جابر و نيست چيزي دورتر از عقول اشخاص از تفسير قرآن . و از آنچه عرض شد ان شاء الله معلوم شد كه از براي قرآن علاوه بر معاني ظاهره تأويلات و بواطني هم هست و شايد محتاج باستدلال زيادي نباشد كه تأويلات و بواطن آنرا خداوند ميداند و پيغمبر او صلي الله عليه و آله كه آنرا بر او نازل فرموده و هر كس كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله تعليم او فرموده است و هر كس از نزد خودش و بفكر و عقل خودش آنرا تفسير و تأويل نمايد بر خطا رفته است و اگر بفرض هم اتفاقا صحيح تأويل نموده باشد گناه تفسير برأي بر او نوشته ميشود ، ولي كلام در معاني ظاهره است و اشكال و سؤال شما هم از همين معاني است كه آيا ميتوانيم آنها را بفهميم و عمل كنيم يا آنكه نمي‌توانيم .

پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله كه در فهم ظاهر قرآن هم عربي دانستن تنها كافي نيست و امور ديگري هم لازم است همانطور كه در فهم كتب فارسي هم فارسي دانستن تنها كافي نيست مثلا جنابعالي فارسي ميدانيد آيا ميتوانيد كتاب هندسه را كه براي كلاس دوازدهم بفارسي نوشته شده بخوانيد و بفهميد مسلما اگر تحصيلات مقدماتي هندسه را نداشته باشيد نمي‌فهميد و مسائل هندسه را با خواندن آن كتاب نمي‌توانيد حل كنيد ، با خواندن كتاب جبر فارسي بدون تحصيلات مقدماتي نميتوانيد مسائل رياضي را حل كنيد ، با خواندن كتاب طب فارسي نميتوانيد طبابت كنيد ، اگر عربي هم بدانيد كتابهاي [ص 30] طب و جبر و هندسه را هم بخوانيد و الفاظش را هم صحيحا بفارسي ترجمه كنيد باز نه ميتوانيد طبابت كنيد نه مسائل هندسه و جبر را حل نمائيد ، حال چه گمان داريد نسبت بقرآن كه كتاب علم خداوند است و فرموده است فاعلموا انما انزل بعلم الله پس بدانيد كه اين است و جز اين نيست كه ( قرآن ) بعلم خدا نازل شده است و در آن بيان همه چيز و همه علوم هست و شما كه از فهميدن كتاب علم بشر عاجزي مثل خودتان بدون تحصيل مقدمات آن عاجزيد چگونه ميتوانيد كتاب علم خدا را بفهميد مسلما از پيش خود نمي‌توانيد بفهميد و كسي ميتواند آنرا بفهمد كه عالم بجميع علومي كه خداوند نازل فرموده و خواسته كه خلق بآنها احاطه پيدا كنند باشد يا آنكه از چنين كسي تعليم گرفته باشد .

اينكه عرض كردم از نظر كلي بود ولي در جزئيات هم كه بخواهيم سخن بگوئيم عرض ميكنم كه بسياري از آيات قرآن مجمل هستند و بيش از علم اجمالي از آنها حاصل نميشود و در مقام عمل بعلم اجمالي نميتوان اكتفا نمود مثلا خداوند فرموده اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة مجملا ميفهميم كه امر بنماز فرموده ولي نمي‌فهميم كه نماز چيست و چگونه بايد نماز كرد در بعض آيات هم امر بركوع و سجود شده ولي نمي‌فهميم كيفيت آنها چطور است جزء نماز است يا عبادت جداگانه‌اي است و نمي‌فهميم كه سجودها در نماز دوتا دوتا متواليند و ركوع‌ها تك تك هستند و نمي‌فهميم هر نماز چند ركعت است و هكذا علم اجمالي بنماز كفايت از دانستن هيچيك از اعمال جزئيه نمي‌كند و از علم اجمالي بوجوب زكوة معلوم نميشود كه در مقام عمل از چه جنسهائي بايد زكوة بدهيم بچه حد كه باشند بايد زكوة [ص 31] آنها را داد چه مقدار بايد داد بچه كس بايد داد چه وقت بايد داد يا آنكه در قرآن ميخوانيم و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا يعني و از براي خدا است بر مردم حج خانه كسيكه استطاعت داشته باشد كه بآن راه يابد ، ولي از اين علم اجمالي معلوم نميشود كه كي مستطيع است چه وقت بايد برود يك مرتبه بايد برود يا چند مرتبه اعمالش چگونه است شرايطش چيست و هكذا هيچيك از اينها را از قرآن بتنهائي نمي‌فهميم حتي صريحترين آيات مثل اين آيه يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين فان كن نساءا فوق اثنتين فلهن ثلثا ما ترك و ان كانت واحدة فلها النصف يعني خداوند وصيت ميكند بشما در اولادتان براي پسر مثل نصيب دو دختر و اگر دختران بيش از دو دختر باشند دو ثلث تركه از آنها است اگر يك دختر باشد نصف تركه از او است . حال آيا از ظاهر اين آيه ميتوانيد بفهميد كه هر يك از پسر يا دختر كافر باشند ارث نمي‌برند اگر قاتل آن ميت باشند ارث نمي‌برند آيا ميفهميد كه اگر ميت فقط يك دختر داشته باشد نصف باقي تركه را بچه كسي بايد بدهند اگر فقط دو دختر داشته باشد ثلث باقيمانده را بكي بايد بدهند و هكذا از اين قبيل مجهولات و همچنين دستورات كلي كه در قرآن هست مثلا اين آيه كه ميفرمايد ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون يعني هراينه خداوند امر ميفرمايد بعدل و احسان و عطا كردن بخويشان و نهي ميفرمايد از فحشاء و منكر و تجاوز موعظه ميكند شما را شايد متذكر شويد . حال شما آيا از اين آيه ميفهميد كه عدل چيست و چگونه بايد آنرا اجرا كرد [ص 32] آيا ميفهميد كه از عدل اين است كه دست دزد را ببرند و از عدل نيست كه دست غاصب را ببرند آيا فرقي بين دزد كه مال شما را برده و غاصب كه مال شما را بزور گرفته ميتوانيد بگذاريد يا نميتوانيد مسلما نمي‌توانيد فرق را بفهميد . و همچنين آياتي كه در غير احكام است مثلا خداوند در قصه ذوالقرنين ميفرمايد حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة و وجد عندها قوما يعني تا آنكه رسيد بمحل غروب آفتاب و يافت كه آفتاب در چشمه‌اي كه در آن گل سياه گنديده‌اي است غروب ميكند و يافت در نزد آن جماعتي را . حال عربي كه عربي ميداند يا شما كه قرآن ترجمه‌داري را مطالعه كنيد او چه ميفهمد و شما چه ميفهميد هيچكدام چيزي نمي‌فهميد و نخواهيد دانست كه محل غروب آفتاب يعني چه ، در جائي از زمين كه آفتاب فرو نميرود آن چشمه كجا است ، آن گلهاي سياه گنديده چه هستند ، آفتاب كه يك مليون و سيصد هزار مرتبه از زمين بزرگتر است چگونه در چشمه‌اي در زمين فرو ميرود و با حرارتي كه آفتاب دارد اگر بزمين پائين بيايد كره زمين را ذوب و بخار ميكند چگونه در چشمه آبي فرو ميرود و آن جماعتي كه نزديك آن مغرب آفتابند چگونه كسانيند كه نمي‌سوزند و هكذا از اين قبيل امور كه هيچيك را نمي‌فهميد . همان آيات واضح واضح هم باز مشكلاتي در آنها هست بعضي آيات منسوخند و بعضي ناسخند و از خود قرآن كمتر معلوم ميشود كه كدام نسخ شده و بكدام عمل بايد كرد ، بعضي لفظشان عام است ولي معني آنها خاص است ، بعضي لفظ آنها جمع است و معنيشان مفرد است مثلا در آيه شريفه الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم [ص 33] فاخشوهم يعني آنها كه مردم بآنها گفتند كه مردم اجتماع كرده‌اند براي جنگ با شما پس بترسيد از آنها ، گوينده يك نفر بود و آن نعيم بن مسعود اشجعي بود كه اصحاب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را ميخواست بترساند كه بجنگ ابوسفيان نروند ، حال در اين آيه با اينكه گوينده يك نفر بود بكلمه الذين يعني آن كسانيكه تعبير آورده شده ، و بعض آيات هستند كه لفظشان مفرد است ولي معني آنها جمع است ، بعضي لفظشان ماضي است و معني آنها مستقبل است مثلا در جائي مي‌فرمايد و نفخ في الصور يعني دميده شد در صور ، و در جائي مي‌فرمايد يوم ينفخ في الصور يعني روزي كه دميده ميشود در صور ، بعض آيات هستند كه متفق اللفظند ولي معاني آنها مختلف است مثلا فرموده اقيموا الصلوة يعني برپا بداريد نماز را ، كه بصيغه امر فرموده و اراده وجوب فرموده در آيه ديگر فرموده اذا حللتم فاصطادوا يعني وقتيكه ( پس از فراغ از حج ) محلّ شديد ( يعني از احرامتان بيرون آمديد ) پس صيد كنيد ، اين كلمه صيد كنيد هم بلفظ امر است اگر اين امر هم بمعني امر در آيه اول باشد و براي وجوب باشد بايد حاجيان پس از فراغ از حج هر يك تير و كماني بردارند و بشكار بروند و حال آنكه چنين نيست و اين صيغه امر اينجا براي اذن است نه وجوب يعني اگر بخواهيد مانعي نيست كه شكار برويد . و همچنين آياتي در قرآن هستند كه از آيات محكمه هستند و بعضي از آيات متشابهه و خداوند در خود قرآن اين را فرموده است و فرموده هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء [ص 34] تأويله يعني او است كه نازل فرموده است بر تو قرآن را بعض از آن آيات محكمه‌اي است آنها ام الكتاب هستند و آيات ديگري هستند كه متشابهند اما آنها كه در دلشان ميل ( از حق ) است پيروي ميكنند آنچه را از قرآن كه متشابه است براي طلب فتنه و براي تأويل كردن آن . و آيات متشابهه آنها هستند كه معني آنها بر جاهل بآنها مشتبه ميشود مثلا خداوند در جائي ميفرمايد فيضلّ الله من يشاء و يهدي من يشاء يعني پس خداوند هر كه را ميخواهد گمراه ميكند و هر كه را ميخواهد هدايت ميكند ، و گمراه كردن را خداوند بخود نسبت داده ، در آيه ديگر ميفرمايد و اضلّهم السامري يعني سامري آنها را گمراه كرد ، و گمراه كردن را نسبت بسامري داده ، در آيه ديگر ميفرمايد رب انهن اضللن كثيرا من الناس يعني خدايا آنها ( بتان ) گمراه كردند بسياري از مردم را ، و گمراه كردن را به بتها نسبت داده ، در آيه ديگر ميفرمايد و من يشرك بالله فقد ضلّ ضلالا بعيدا يعني و هر كس شرك بورزد بخدا پس بتحقيق گمراه شده گمراهي بعيدي ، و ضلالت را بخود خلق نسبت داده است . حال اينها آيات متشابهه است كه جاهل در آنها درميماند آيه اول را ميخواند خيال ميكند كه خداوند ظلم به بندگان ميكند و خود او گمراه ميكند و بعد بجهنم ميبرد و قائل بجبر ميشود آيه آخر را ميخواند ميگويد هر كسي خودش گمراه ميشود و كاري بخدا نيست و قائل بتفويض ميشود و هكذا از اين قبيل آيات متشابهه بسيارند و هفتاد و سه فرقه مسلمين همه ميگويند قرآن را قبول داريم ولي هفتاد و دو فرقه آنها بآيات متشابهه متمسك ميشوند و آنها را تفسير برأي موافق گفته خود ميكنند .

باري اين قبيل مشكلات در فهم معاني قرآن بسيار [ص 35] است و آنچه بر سبيل تمثيل عرض كردم اندكي از بسيار بود و خواستم كه بكلي از تفسير برأي مايوس بشويد و بفهميد كه نميشود بقرآن تنها اكتفا كرد و آنرا از پيش خود معني نمود و سرّ فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را دريابيد كه فرمودند اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي ما ان تمسكتم بهما لن‌تضلّوا يعني من بجا ميگذارم در ميان شما دو چيز نفيس را كتاب خدا و عترتم را كه اگر متمسك بآن دو بشويد هرگز گمراه نميشويد . و ملاحظه فرمائيد كه شرط فرموده بهر دو متمسك شويد يعني معني قرآن را از اهل بيت كه كتاب الله ناطقند بگيريد تا گمراه نشويد و آن معني براي قرآن صحيح است كه موافق فرمايش و تفسير اهل بيت عليهم السلام باشد و بعد از اين ديگر گول وهابيها و وهابي‌مآبها را نخوريد كه هي دم از قرآن ميزنند و سنت را فراموش كرده‌اند و گمراه شده‌اند و اين دستور آن دويمي است كه براي اينكه اسلام را از ميان ببرد منع از نوشتن احاديث ميكرد و ميگفت قرآن ما را كفايت است و غرضش آن بود كه از اجمال و ابهام قرآن استفاده كنند و هر طور بخواهند آنرا تفسير برأي كنند و احكام خدا را تغيير دهند به قضات خودش هم همينطور دستور ميداد و ميگفت اجتهدوا آرائكم يعني از روي آراء خودتان اجتهاد كنيد ، و مسلم است كه وقتيكه هر قاضي برأي و اجتهاد خودش چيزي بگويد احكام مختلفه‌اي پيدا ميشود كه هيچكدام حكم خداوند نيست و احكام خدا فراموش ميشود ، و اگر اسلام آن است كه خداوند بر پيغمبر خود نازل فرموده و او بيان فرموده اين احكام كه حكم خود قضات است پس اسلام نيست ، و عجب است كه شيطان چگونه امور را وارونه نشان ميدهد ، همين [ص 36] چند روز بمناسبت وفات حضرت صادق عليه السلام شنيدم گوينده‌اي در راديو يا تلويزيون صحبت ميكرده كه آن حضرت امر باجتهاد ميفرموده كه دين اسلام باقي بماند و حوادثي كه پيش ميآيد و خالي از حكم است مجتهدين باجتهاد حكم آنرا بيان كنند و كاش كسي از آن آقاي گوينده ميپرسيد اگر آنچه مجتهدين ميگويند حكمش در كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله و اخبار ائمه اطهار عليهم السلام هست و علم بآن دارند و ميگويند كه اين مطلب تازه‌اي نيست و اگر علم بآن ندارند و برأي و گمان و استحسان خود چيزي ميگويند اين آن دين كه خدا بر پيغمبر خود نازل فرموده نيست و دين خود آن گويندگان است كه بي آنكه وحيي از جانب خداوند رسيده باشد و آنها را مبعوث براي بيان احكامش كرده باشد برأي و گمان خود چيزي انگاشته‌اند و گفته‌اند و اسم آنرا دين اسلام گذارده‌اند و اين چه تهمتي است كه بحضرت صادق عليه السلام ميزنند و اگر راست ميگويند يك حديث از آن حضرت شاهد بر قول خود بياورند و نمي‌توانند بياورند .

باري سخن بطول انجاميد و از آنچه عرض كردم معلوم شد كه تفسير قرآن برأي جايز نيست و عرب بودن يا عربي دانستن تنها موجب فهم قرآن نيست و بايد مراد خداوند را از آنها كه خداوند علم قرآن را بآنها عطا فرموده گرفت و يك سرّ آنكه خداوند قرآن را مجمل قرار داده و علم آنرا نزد آل‌محمد عليهم السلام قرار داده همين است كه هر كس بخواهد دين خدا را بداند ناچار باشد كه به در خانه ايشان رجوع نمايد و بر معاني و تأويلات و بواطن آن واقف شود و روح ولايت در كالبد تن بي‌جان دين او دميده شود و بطور حقيقت [ص 37] متمسك بقرآن و عترت هر دو بشود و اگر ظاهر قرآن مجمل نبود و احكام ظاهره را مردم از آن مي‌فهميدند خود را مستغني مي‌پنداشتند و بايشان رجوع نمي‌كردند و ولايت را كه اصل دين و علت غائي خلقت است از دست ميدادند و گمان نكنيد كه حتي در همان آيات محكمه كه همه اجماع بر معني آن دارند مستغني از آل‌محمد عليهم السلام هستيم بلكه در همانها هم محتاج بفرمايش و سنت ايشانيم و نزد فقها روشن است كه سنت سه قسم است سنت قوليه ، سنت فعليه و سنت تقريريه ، سنت قوليه آن است كه بزبان فرمايشي فرموده باشند و سنت فعليه آن است كه در موقعي كاري كرده باشند و بايد بآن تأسي و اقتدا كرد و سنت تقريريه آن است كه مردم بر يك رويه‌اي باشند و آنها را منع از آن نكرده باشند و بر همان رويه آنها را تقرير كرده باشند . حال آنچه از كتاب خدا معني آن ظاهر است و همه اتفاق دارند كه مراد همان معني ظاهر عربي آن است و بر خلاف آن حديثي از آل‌محمد عليهم السلام نرسيده باشد اين از سنت تقريريه شمرده ميشود يعني ما را بر همانچه كه از آيه مي‌فهميم و متبادر بذهن ما ميشود تقرير و تأييد فرموده‌اند و باعتماد بر ايشان است كه مطمئن ميشويم كه آنچه از معني اين قبيل آيات ميفهميم يكي از معاني آيه شريفه است كه خداوند اراده فرموده و اين از تفسير برأي نيست و بنا بر اين چيزي از قرآن باقي نماند مگر آنكه معني آنرا بايد از آل‌محمد عليهم السلام تعليم گرفت .

اما اينكه مرقوم شده بود كه مردم در زمان پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله معني آنرا ميفهميدند و عمل ميكردند اگر قصدتان اين است كه بي تفسير و توضيح آن حضرت ميفهميدند توهمي [ص 38] است كه كرده‌ايد ، با اين شرحي كه عرض كردم چگونه ميتوانستند كيفيت عمل بآن مجملات را از پيش خود بفهمند . اگر بعد از توضيحات آن حضرت ميفهميدند و عمل ميكردند پس تفسير برأيي در كار نبوده بلكه بتفسيري كه پيغمبر خدا كرده بود عمل ميكرده‌اند . امروز هم همينطور اگر يك نصراني مسلمان شود قرآن را جلو او بگذاريد عربي هم بداند نمي‌فهمد چگونه بآن عمل كند و بايد رجوع بعلما و راويان اخبار مفسره قرآن بنمايد و در ابتدا جز همان كليات مجمله مثل اينكه عالم آخرتي هست ثوابي هست عقابي هست و بعض ضروريات مثل اينكه ظلم بد است دروغ بد است قتل نفس بد است گوشت مردار حرام است خون حرام است و امثال اينها كه در آيات محكمه قرآن ذكر شده و همه بر معاني آنها اتفاق دارند چيزي نمي‌فهمد و اعتقاد بآن كليات و عمل بآن ضروريات براي او جايز است و از تفسير برأي شمرده نميشود و همانطور كه عرض كردم عمل باين بديهيات قرآن نزد عارفين عمل بسنت تقريريه است و استقلالي در آن براي بندگان اهل تسليم نيست ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لايقدر علي شئ و ادراك و قبول اين معني بر غير عارفين دشوار است و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

سؤال هشتم - در مواعظ خودتان فرموديد در مورد توحيد عبادت كه ما چون بذات خداوند راهي نداريم نميتوانيم چيزي بنظر بياوريم كه عبادتش را بكنيم ولي چون در بيانات ديگرتان فرموده بوديد كه تا انسان چيزي را مناسب كارش نبيند و نينديشد و نشناسد چطور عبادت او را ميكند بهر حال بنده خواستم عرض كنم ما كه بهيچ وجه نميتوانيم بمعرفت ذات اقدس [ص 39] الهي دست يابيم پس در عبادت پروردگار چطور بايد خدا را در نظر گرفت كه عبادتش را بكنيم فكر را چطور هنگام نماز يا عبادت ديگر بطرف چه چيزي معطوف نموده و جولان بدهيم و چه وجه تناسبي را مجسم كنيم .

جواب - ظاهر اين است كه خواسته‌ايد بعض عرايض حقير را نقل بمعني فرمائيد و درست در حافظه‌تان نمانده بوده است مثلا اين جمله « مناسب كارش نبيند و نينديشد » نبايد در اين مقام از عرايض حقير باشد و بهر حال مطلب سؤال شما معلوم است و در خصوص مسئله توجه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در رسائل عربي و فارسي خود بيانات زياد فرموده‌اند از آن جمله در كتاب مبارك ارشاد العوام در قسمت توحيد عبادت اين مطلب شرح داده شده و معني عبادت و جهت عبادت و معبود را بيان فرموده‌اند و در رساله شرح حديث فقه رضوي مرحوم مبرور آقاي حاج زين‌العابدين خان اعلي الله مقامه اين مطلب را بتفصيل بيان فرموده‌اند و حديث شريف را كه فرمودند و انو عند افتتاح الصلوة ذكر الله و ذكر رسول الله (ص) و اجعل واحدا من الائمة نصب عينيك يعني در وقت افتتاح نماز قصد كن ذكر خدا و ذكر رسول خدا را و يكي از ائمه را نصب عين قرار بده ، شرح فرموده‌اند و كتاب فارسي است و چاپ هم شده و اگر بهمان دو كتاب مبارك رجوع فرمائيد كفايت از عرايض گنگانه حقير خواهد كرد ولي از آنجا كه هر سؤالي را جوابي است مقدماتي را در ضمن فصولي عرض ميكنم و وصل و استنتاج از آنها را بفهم ثاقب آن جناب واميگذارم .

فصل - از مسلميات در نزد شيعه اين است كه ذات خدا را نميتوان [ص 40] در نظر گرفت و خود فرموده است لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار يعني بصيرتها خدا را ادراك نمي‌كنند و او بصيرتها را ادراك ميكند ، و ذات غيب الغيوب خداوند چه در دنيا و چه در آخرت بادراك خلق درنمي‌آيد و بعض اهل سنت كه متمسك ببعض آيات متشابهه شده‌اند و قائل شده‌اند كه در قيامت خلق خداوند را مي‌بينند بر خطا رفته‌اند و آنچه بادراك خلق درميآيد خلق است نه خدا و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام كلما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم يعني هر چه را كه تميز دهيد باوهامتان بدقيقترين معاني آن پس آن مخلوقي است مثل شما و برگشت آن بشما است . ولي شيعه از بركت فرمايشات محمد و آل‌محمد عليهم السلام اجماع دارند بر اينكه ادراك ذات خداوند براي خلق محال و ممتنع است بلي بعض از صوفيه هستند كه قائل باين هستند كه خلق ممكن است بخدا برسد و با او متحد شود و بهمين عنوان بعض مراشد آنها ادعاي خدائي كردند و گفتند انا الله بلا انا و ليس في جبّتي سوي الله يعني من خدايم بي من و در جبّه من جز خدا چيزي نيست ، و بهمين نظر است كه مرشد آنها بمريدش ميگويد تو مبتدي هستي و بخدا نرسيده‌اي و قادر بر توجه باو نيستي و من بخدا رسيده‌ام و با او متحد شده‌ام و تو توجه بمن كن چون ميتواني بمن برسي و توجه بمن بكني و بر تو است كه اول فاني در شيخ شوي تا فاني در خدا بشوي و بمريد خود ميگويد كه صورت مرشد را در نماز و ساير عبادات در جلو روي خود يا در قلب خود مصور كند و ذكرها را براي او بكند و در كلمه لا اله الا الله به الا الله يا در سوره حمد به اياك نعبد و اياك نستعين [ص 41] قصد او را بنمايد و مريدي را كه چنين توجهي بنمايد موحد ميخوانند نعوذ بالله و اين عين شرك و بت‌پرستي است و خودشان هم ابا ندارند از اينكه آنرا بت‌پرستي بخوانند چنانچه شاعرشان گفته :

كافران از بت بيجان چه تمنا داريد باري آن بت بپرستيد كه جاني دارد

و آيا نه اين است كه اين صورت مرشد را كه در ذهن ميگيرند آن صورت مخلوق و مصنوع ذهن خود مريد است اگر بخواهد آنرا بزرگ تصور ميكند اگر بخواهد كوچك تصور ميكند اگر بخواهد آنرا خندان تصور ميكند اگر بخواهد آنرا عبوس تصور ميكند و بهر حال ساخته و پرداخته ذهن خود او است كه بهر حالت بخواهد آنرا در ذهن خود تصوير ميكند مثل بت‌تراشي كه بهر شكل بخواهد بتي ميتراشد منتهي بت او سنگي است و بت اين ذهني است و عبادت هر دو بت‌پرستي است و خداوند در مقام توبيخ ميفرمايد اتعبدون ما تنحتون يعني آيا آنچه را كه خود ميتراشيد مي‌پرستيد ؟ و عمل اين جماعت در نزد محمد و آل‌محمد عليهم السلام كفر است و مذهب ايشان اين است كه خلق هيچگاه و بهيچ تدبير بخدا نميرسند و از اوصافي كه خداوند براي خود در خلق قرار داده تجاوز نميكنند و فرمايش اميرالمؤمنين است عليه السلام در خطبه خود رجع من الوصف الي الوصف تا آنكه ميفرمايد انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله يعني ( مخلوق ) برميگردد از وصف بوصف و منتهي ميشود مخلوق به ( مخلوقي ) مثل خودش و ميرساند طلب او را بشكل خودش ، و مذهب اين جماعت از صوفيه مأخوذ از [ص 42] آل‌محمد عليهم السلام نيست بلكه بر ضد آن است و اصل اين عقيده فاسد از نصاري است كه بهمين تأويلات قائل بالوهيت حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام شده‌اند و اين همان قول بوحدت وجود است كه از آن اين نتايج غلط را ميگيرند و از اصل غلط جز نتيجه غلط حاصل نميشود .

فصل - خداوند عالم غني است و حاجتي بخلق نداشته و ندارد كه آنها رفع حاجت او را بنمايند و اين خلق را كه خلق فرموده از باب جود و كرم او است كه آنها را خلق فرموده و مضمون حديث است كه شاعر بشعر درآورده :

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم

و بديهي است كه ما را طوري خلق فرموده كه بعض كارها از ما ساخته است و بعض كارها از ما ساخته نيست و يقينا آنچه خداوند بر زبان پيغمبرانش از ما خواسته است از آن كارهائي است كه از ما ساخته است و انجام آنها براي ما ميسر است و خود در كتاب خود از اين معني خبر داده است و فرموده است لايكلف الله نفسا الا وسعها يعني تكليف نمي‌فرمايد خداوند بكسي مگر آنچه در وسع او است ، يعني بسهولت ميتواند انجام دهد يعني حتي كارهاي پرمشقت كه ممكن است طاقت آنرا داشته باشد تكليف خلق قرار نداده چه برسد بكارهائي كه از توانائي آنها خارج باشد و قدرت انجام آنها را بايشان نداده باشد و اگر غير اين بود ظلم بود بنا بر اين همه آنچه خداوند از ما خواسته كارهائي است كه ممكنمان است و ما را تكليف بآنچه براي ما غير ممكن و محال است نفرموده .

فصل - يكي از افعال ما ادراك است و خداوند قدرت ادراك [ص 43] بعض چيزها را بما داده و قدرتي براي ادراك بعض چيزها نداده اما آنچه كه بما قدرت ادراك آنرا داده يكي اصل وجود خودمان است و ديگري صفات و افعال خودمان است كه بآنها احاطه داريم و آنها را ادراك ميكنيم و ديگر چيزهائي كه در عالم هستي در رتبه ما يا پائينتر از رتبه ما هستند و هر يك را با مشعري كه از جنس آنها است از طريق انطباع ادراك ميكنيم مثلا اجسام و احوال آنها را با چشم و گوش و حواس ظاهره جسماني خود ادراك ميكنيم امور برزخي را با مشاعر برزخي خود يعني فكر خيال واهمه عاقله و عالمه خود ادراك ميكنيم باين طريق كه اشباح آنها بمشاعر ما ميرسد و مشاعر ما مصور بصورت آنها ميشود و ما با هر مشعري صورتي را كه بآن مصور شده است ادراك ميكنيم مثلا شبح درخت ميآيد و داخل چشم ما ميشود و صورت درخت در چشم ما نقش ميشود و ما با چشم آن نقش را كه صفت چشم ما شده است ادراك ميكنيم نه خود آن درخت خارجي را يا با خيال آنچه از راه مشاعر ظاهره بالا رفته يا از نفس حافظه ما پائين آمده و بمشعر خيال رسيده و در آن نقش شده آن نقش را كه صفت خيال ما شده است ادراك ميكنيم نه آن شئ خارجي را و ميتوان گفت ما جز خود و صفات و افعال خود چيزي را ادراك نمي‌كنيم . اما چيزهائي كه در عالم هستي از ما بالاترند و وجودشان مقدم بر وجود ما است ذوات آنها را كه ابدا ادراك نمي‌كنيم چون در مقام آنها نيستيم و در آنجا نيست هستيم و نيست كه ادراكي ندارد و آنچه از موجودات عاليتر از خود ادراك ميكنيم شعاع آنها است كه از مرتبه اعلي تنزل كرده و بمبدء وجود ما رسيده و در مراتب وجود ما مستقر [ص 44] شده و همجنس آنها شده و قابل ادراك آنها شده است و در واقع آنچه از عالي بما رسيده شعاع او و خبر او و اسم او است نه خود او و ادراك خود عالي براي ما محال است و خداوند قدرت آنرا بما نداده است كه از خود بالاتر برويم و بعالي برسيم و آنرا ادراك كنيم و در مقام عالي ما نيست هستيم و نميتوانيم خود را در آنجا هست بكنيم و ادراكي بنمائيم و آنچه كه در قدرت ما نيست و خداوند آنرا براي ما محال قرار داده ما را تكليف بآن نفرموده است .

فصل - هر فعلي كه از ما سر ميزند محتاج بآلتي براي صدور و محلي براي ظهور آن است مثلا براي اينكه فعل زدن از ما سر بزند بايد دستي داشته باشيم كه آلت زدن باشد و محلي كه زدن را بر آن وارد بياوريم و وقتيكه زيد را ميزنيم دست ما آلت صدور فعل زدن است و زيد محل ظهور آن است و در اصطلاح نحويها بآن مفعول به ميگويند در بعض افعال آلت صدور و محل ظهور يكي است مثل نشستن كه بدن ما هم آلت صدور فعل نشستن است و هم محل ظهور آن و باين قبيل افعال فعل لازم ميگويند و آنها كه محل ظهورشان در خارج است فعل متعدي ميگويند بعض افعال هم هستند كه در ظاهر يك فعل بنظر ميرسند ولي در واقع دو فعلند مثلا علي به تقي ميگويد عباس را بزن و او گوش ميكند و عباس را ميزند تقي در واقع دو فعل انجام داده فعل اول او اين است كه اطاعت علي را كرده و امر او را پذيرفته و خواهش او يعني زدن را انجام داده و در اين عمل تقي فاعل است و فعل او اطاعت است و مفعول و محل وقوع فعل او قصد زدن است كه آنرا اول بجا آورده و فعل دوم او زدن است و محل وقوع و [ص 45] مفعول به آن عباس است و فعل اول او از قبيل افعال لازم است كه آلت و محل وقوع آن يكي است و آن همان قصد زدن است و فعل دوم او از قبيل افعال متعدي است كه مفعول به آن در خارج است و براي توضيح و عدم اشتباه بلغات عربي تعبير ميآورم و ميگويم در فعل دوم تقي « ضارب » است و فعل او « ضَرَبَ » است و « مضروب » عباس است و در فعل اول تقي « مطيع » است و فعل او « اَطاعَ » است و علي يعني امر علي « مطاع » است چون آنچه فعل « اطاع » بر آن واقع شده ذات علي نيست و فعلي بر او وارد نيامده و آنچه فعل تقي بر آن وارد شده و انجام شده امر علي است كه آنرا تقي پذيرفته و چنانچه ملاحظه ميكنيد دو فعل و دو مفعول پيدا شد عباس مفعول به فعل « ضرب » است و مفعول فعل « اطاع » نيست و امر علي مفعول فعل « اطاع » است و اين مطلب مطلب دقيقي است كه دانستن آن در فهم مطلب مورد سؤال بكار ميآيد .

فصل - عبادت شرعاً و لغةً بمعني اطاعت است و در حديث است العبادة هي الاطاعة فمن اطاع فقد عبد يعني عبادت اطاعت كردن است پس هر كس اطاعت كرد بتحقيق عبادت كرده است ، و عباداتي كه ما با اعضا و جوارح ظاهره يا مشاعر باطنه ميكنيم همه از آن نوع سوم افعال است كه در فصل سابق ذكر كرديم كه بظاهر يك فعلند و در واقع دو فعلند مثلا خداوند امر فرموده كه در نماز رو بقبله بكنيم و اطاعت ميكنيم حال استقبال قبله يك فعل ما است كه مفعول به آن جهت كعبه است و فعل ديگر ما اطاعت امر خدا است كه از آن بعبادت تعبير ميآوريم و مفعول آن امر خدا است و مطاع و معبود ما خداوند است نه جهت كعبه [ص 46] زيرا كه آن مفعول فعل « عَبَدَ » نيست و بنا بر اين ما خدا را عبادت كرده‌ايم نه كعبه را و بكعبه جهت عبادت ميگوئيم يا مثلا وقتيكه خداوند بملائكه امر فرمود كه براي آدم سجده كنند معبود ملائكه خداوند بود و باطاعت خود عبادت خدا را كردند و مسجود آنها آدم عليه السلام بود ولي معبود ايشان نبود بلكه جهت عبادت آنها بود .

فصل - چون خلق دسترسي بذات خداوند ندارند خداوند در هر مرتبهٔ از مراتب خلق جهت عبادتي براي آنها قرار داده كه محسوس و مدرك ايشان باشد تا بتوانند فرمان او را اطاعت نمايند مثلا براي ما كه صاحب مراتب مختلفه ظاهره و باطنه هستيم در هر مرتبهٔ جهت عبادتي قرار داده است براي بدن ما كه جسماني است خانه كعبه را كه از جنس بدن ما است قرار داده و عبادت ما را در اين مرتبه رو كردن بخانه كعبه قرار داده و آن جهت عبادت ما در اين مرتبه است و معبود ما خداوند عالم است براي چشم ما جهت عبادتي از نوع مقدورات چشم ما يعني انواع ديدنيها قرار داده مثلا نظر كردن به صورت والدين را عبادت قرار داده نظر كردن بعالم را عبادت قرار داده نظر كردن بكعبه را عبادت قرار داده و صورت والدين و صورت عالم و هيكل كعبه همه جهت عبادتند و معبود ما خداوند عالم است و همچنين خداوند براي همه خلق براي هر يك در رتبه خودشان جهت عبادتي قرار داده و چيزي از آنها خواسته كه در وسعشان باشد و بتوانند انجام دهند و اگر چيزي از آنها خواسته بود كه نميتوانستند انجام بدهند عبادت كرده نميشد مثلا اگر فرموده بود كه با چشمتان نظر بعقل بكنيد و يا با گوشتان گوش بتسبيح [ص 47] ملائكه بدهيد فرمان او اجرا نميشد چون قدرت آنرا بما نداده است .

فصل - خداوند خلق را براي اين خلق نفرموده كه نفعي از آنها ببرد و حاجتي از او برآورده شود بلكه آنها را خلق فرموده كه جودي بآنها فرموده باشد و عباداتي كه براي آنها قرار داده راههاي استفاده خلق از جود و كرم او است و بهمين جهت جهت عبادت مجموع خلق را بهترين و شريفترين خلق خود قرار داده كه رو باو بكنند و از كمالات و صفات خود كه اصل همه نعمتها هستند و همه را در آن خلق شريف قرار داده بهره ببرند و آن خلق شريف وجود مبارك حضرت ختمي‌مرتبت است صلي الله عليه و آله كه خداوند ايشان را اشرف مخلوقات و مقدم بر همه كاينات و صاحب همه كمالات و موصوف بصفات خلقيه خود قرار داده است و بهر كس هر نعمتي كه بخواهد برساند از اين خزانه ميرساند و عبادت خلق را اين قرار داده كه رو باين منبع فيض كنند و اطاعت و پيروي او را بكنند و مستفيض شوند و از نعمتهاي خداوند بهره‌مند گردند و هر عبادتي كه از خلق خواسته است از شئون همين اقبال و اطاعت و پيروي است و اطاعت او را بطور مطلق عبادت خود قرار داده است چنانچه فرموده است من يطع الرسول فقد اطاع الله يعني هر كس اطاعت رسول را بكند پس بتحقيق عبادت خدا را كرده است . و سابقا گذشت كه معني عبادت اطاعت است پس قبله كل ملك در همه عبادات رسول خدا است صلي الله عليه و آله كه همه بايد بامر خداوند رو باو بكنند و همانطور كه خداوند فرموده اطاعت او را بكنند تا عبادت خدا را كرده باشند و معبود خداوند عالم است [ص 48] و رسول خدا جهت عبادت و وجه خداوند عالم است در ميانه خلق كه بايد رو باو بكنند و معني ديگري جز اين براي وجه خداوند نيست و از براي خداوند در مقام ذات غيب الغيوب صورتي مثل صورتهاي خلق نيست كه كسي رو بآن بكند و فرمايش حضرت رضا است عليه السلام كه به اباصلت فرمودند من وصف الله بوجه كالوجوه فقد كفر و لكن وجه الله انبياؤه و رسله و حججه صلوات الله عليهم هم الذين بهم يتوجه الي الله عز و جل و الي دينه و معرفته ● يعني هر كس وصف بكند خدا را بصورتي از صورتها پس بتحقيق كافر شده است و لكن وجه خدا پيغمبران و رسولان و حجتهاي اويند صلوات الله عليهم آنهايند كساني كه بسبب آنها توجه كرده ميشود بخداوند عزوجل و بدين او و معرفت او . و باين معني احاديث متعددي رسيده است .

فصل - رسول خدا صلي الله عليه و آله در مقام اول ما خلق اللهي وجه خداوند عالم و قائم مقام اويند ولي بادراك و احساس خلق كه دون آن درجه هستند درنمي‌آيند كه بتوانند از راه آن بزرگوار در آن مقام اعلي توجه بخداوند بنمايند و از ساير خلق جز ائمه اطهار عليهم السلام كسي در آن مقام نيست و جائي كه كسي نيست ادراكش هم آنجا نيست و ادراك فعل شخص است و فعل هر كسي فرع او و دون درجه او است و محلش در مراتب وجود او است نه آنجا كه وجودي ندارد اين است كه خداوند عالم امر فرمود كه در همه عوالم دانيه تنزل فرمايند و در همه جا وجه خداوند و قائم مقام او باشند چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود در شأن آن بزرگوار فرمودند اقامه في ساير [ص 49] عوالمه مقامه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار ● يعني خداوند او را قائم مقام خود در ساير عالمهايش قرار داد در ادا كردن زيرا كه چشمها او را ادراك نمي‌كردند و خاطرات فكرها حاوي او نمي‌شدند . و چون تنزل آن حضرت بذات خود در ساير عوالم ممكن نبود زيرا كه ساير عوالم هر يك تنگتر از آنند كه گنجايش ذات آن بزرگوار را كه از نور عظمت خداوند خلقت شده داشته باشند آن حضرت بنور خود تنزل فرمود تا اهل هر عالمي دسترسي بآن بتوانند داشته باشند و همه عوالم خلق را از ذوات و اسماء و صفات و افعال بنور مقدس خود بامر خداوند منور فرمود و بر زبان آن انوار دعوت بتوحيد و يگانگي خداوند عالم فرمود و از گوش آن انوار حاجات خلق را شنيد و بخداوند رساند و بر دست آن انوار بامر خداوند دعاهاي آنها را مستجاب فرمود چنانچه در دعاي هر روز ماه رجب ● كه از ناحيه مقدسه بر دست شيخ ابي‌جعفر محمد بن عثمان بن سعيد خارج شده ميخوانيم در صفت آن بزرگوار و آل او صلوات الله عليهم اسألك بما نطق فيهم من مشيتك فجعلتهم معادن لكلماتك و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك تا آنكه عرض ميكنيم فبهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني ( خدايا ) ميخوانم تو را بآنچه از مشيت تو در آنها سخن گفته پس قرار دادي آنها را معادن كلماتت و اركان توحيدت و آياتت و مقاماتت كه تعطيل [ص 50] براي آنها نيست در همه جا بآن ( آيات و مقامات ) ميشناسد تو را هر كس كه ميشناسد فرقي نيست بين تو و بين آنها جز اينكه آنها بندگان تواند و خلق تو هستند تا آنكه عرض مي‌كنيم پس بآنها پر كردي آسمانت را و زمينت را تا اينكه ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست . و نور آن بزرگوار است كه در همه جاي هر عالمي هست و وجه خداوند عالم است براي اهل آن عالم و اين است يكي از معاني آيه شريفه كه خداوند ميفرمايد اينما تولوا فثم وجه الله يعني بهر جا كه رو بكنيد پس آنجا وجه خدا هست ، و آن نور پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه در همه عوالم هست و همه جاها را پر كرده است و احاديث در اين معني بسيار وارد شده و اگر چه قصد اختصار دارم ولي از آنجا كه قبول اين معني بر طبايع مقصرين دشوار است دوست ميدارم كه بعض آنها را روايت نمايم ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيي من حي عن بيّنة .

پس عرض ميكنم كه حضرت امير عليه السلام فرمودند هر كس اين سخن را بگويد با محمد و آل‌محمد خواهد بود هر گاه بايستد پيش از آنكه نماز را شروع كند ( بگويد ) ● اللهم اني اتوجه اليك بمحمد و آل‌محمد و اقدمهم بين يدي صلوتي و اتقرب بهم اليك الخ ، يعني خدايا من توجه ميكنم بتو بوسيله محمد و آل‌محمد و پيش ميدارم آنها را در جلو نمازم و تقرب ميجويم بتو بسبب آنها . و حضرت باقر عليه السلام فرمودند ● نحن حجة الله و نحن باب الله و نحن لسان الله و نحن وجه الله و نحن عين الله في خلقه و نحن ولاة امر الله في عباده يعني مائيم حجت خدا و مائيم باب [ص 51] خدا و مائيم زبان خدا و مائيم وجه خدا و مائيم چشم خدا در خلقش و مائيم واليان امر خداوند در ميانه بندگانش . و حضرت رضا عليه السلام فرمودند ● ميگوئي بين اذان و اقامه در همه نمازها اللهم رب هذه الدعوة التامة و الصلوة القائمة صل علي محمد و آل‌محمد و اعط محمداً يوم القيامة سؤله آمين رب العالمين اللهم اني اتوجه اليك بنبيك نبي الرحمة محمدٍ صلي الله عليه و آله و اقدمهم بين يدي حوائجي كلها فصلّ عليهم و اجعلني بهم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين و اجعل صلواتي بهم مقبولة و دعائي بهم مستجابا و امنن عليّ بطاعتهم يا ارحم الراحمين يعني خداوندا خداي اين دعوت تامه و نماز برپا رحمت بفرست بر محمد و آل‌محمد و عطا كن بمحمد در روز قيامت خواهشش را آمين اي پروردگار عالميان خداوندا من توجه ميكنم بتو بسبب پيغمبرت پيغمبر رحمت محمد صلي الله عليه و آله و پيش ميدارم آنها را در جلو همه حاجاتم پس رحمت بفرست بر آنها و مرا بسبب آنها در دنيا و آخرت وجيه و از مقربين قرار بده و نمازهايم را بسبب آنها قبول كن و دعايم را بسبب آنها مستجاب فرما و منت بگذار بر من بسبب طاعت ايشان يا ارحم الراحمين . و در دعاي مباهله ● است از حضرت كاظم عليه السلام اللهم صلّ علي محمد و علي اخيه و صنوه اميرالمؤمنين و قبلة العارفين و علم المهتدين يعني خدايا رحمت بفرست بر محمد و علي برادرش و جفتش اميرالمؤمنين و قبله عارفين و نشانه هدايت‌يافتگان . و اگر همه احاديث وارده در اين معني را بخواهم روايت كنم شايد از چهل حديث تجاوز نمايد و براي اهل تسليم [ص 52] يك حديث هم كافي است و حاصل همه اين احاديث اين بود كه محمد و آل‌محمد عليهم السلام و انبياء و رسل و حجج وجه خداوند عالم هستند كه از راه ايشان بايد بخداوند توجه كرد و راه ديگري جز ايشان نيست و جز همين معني ديگري براي توجه بخداوند نيست و توجه بذات خدا اصلا معني ندارد و هر كه مي‌پندارد كه ميشود و ميتواند بذات خداوند توجه نمايد او مخلوقي را در ذهن خود خدا پنداشته و احساس كرده كه ميشود و ميتواند باو توجه نمايد و اگر چيزي در ذهن خود نپنداشته بايد بگويد كه بهيچ ميتوان توجه نمود و چنين سخني بي‌معني است و عاقل چنين سخني نمي‌گويد .

و اما آنچه در احاديث در معني وجه رسيده كه شايد بعضي بنظرشان برسد كه آن معاني غير اين معني است كه ما كرديم اگر بدقت تأمل در آنها بشود معلوم ميشود كه همه بهمين معني برميگردد مثلا حضرت صادق عليه السلام در تفسير ● كل شئ هالك الا وجهه وجه خدا را بدين خدا تفسير فرموده‌اند ولي بعد فرموده‌اند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام دين خدا هستند . و در حديث ديگر در تفسير اين آيه فرمودند من اتي الله بما امر به من طاعة محمد و الائمة من بعده صلوات الله عليهم فهو الوجه الذي لايهلك ثم قرأ من يطع الرسول فقط اطاع الله يعني هر كه بجا بياورد آنچه را خدا امر فرموده از اطاعت محمد و ائمه بعد از او صلوات الله عليهم پس او است وجهي كه هلاك نميشود ، بعد اين آيه را قرائت فرمودند من يطع الرسول فقد اطاع الله . و در اينجا وجه بشيعيان مطيعين تفسير شده ، ولي اين تفسير هم [ص 53] باز راجع بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام ميشود چه شيعيان ايشان نور ايشانند و نور از خود صفتي ندارد و همه‌اش صفات منير را حكايت ميكند بلكه خود صفت و وجه منير است .