تا كه او جنباند اين دست و زبان گويم و بنويسم از اين داستان
تا چه باشد اقتضاي حكمتش تا بكي خواهد بيان مدحتش
گر تو را باشد بسر چشمي بصير ور بود در سينهات قلبي خبير
مينبيني چيزي اندر مثنوي غير وصف پادشاه معنوي
پاي تا سر جمله وصف شه بود هر كه بيند غير از اين ابله بود
گر چه گويم گاه زيد و گاه عمرو مطلبم نبود بجز والي امر
والي امر است مقصود تمام بينم او را من ز هر چيزي مدام
هر چه گويم وصف آن والا بود خواه از لا خواه از الا بود
وين عجبتر آنكه از هر كس سخن آيدم در گوش از سر تا ببن
وصف او بد چه ز دشمن چه ز دوست مغز را ديديم و افكنديم پوست
آب نيسان در صدف گوهر شود در دهان مار زهر اندر شود
گوش سر بفروش و گوش قلب خر بشنوي تا ذكر شه از هر خبر [ص 105]
چشم سر بگذار و چشم دل بگير تا ز هر چيزي بهبيني روي مير
مير ما از هيچكس مستور نيست ليك ديد از كوركان دستور نيست
بس كن اين افسانه اي شوريده دل آتش موسي دگر كن مشتعل
رسيدن حضرت موسي بخدمت خضر عليهما السلام و گذشتن از او
پس روان گشتند زآنجا با شتاب سوي آن مردي كه حق را بود باب
تا ز علمش كسب دانائي كنند وز ضيائش كسب بينائي كنند
ميشتابيدند در سهل و جبل تا كه از مقصودشان يابند امل
ناگهان ديدند بحري بيكران چون دل روشن ضمير رهبران
همچو سينهٔ اهل دانش پر گهر همچو علم خاصگان بيحد و مر
برد يوشع ماهي شوريده را تا نمايد آزمايش ديده را
غوطه داد آنرا در آن درياي ژرف ناگهان جنبيد و شد پنهان ز طرف [ص 106]
برد از دستش زمام اختيار خويش را در لجه افكند از كنار
شد شناور در خلال آن بحار ماند يوشع زآن سبب حيران و زار
ناگهان ديدند شخصي را بخواب خفته اندر فرش ليكن عرشباب
روي خود را كرده سوي آسمان پشت خود را كرده بر اين خاكدان
آفتابي ليك افتاده بخاك در تن خاك آمده چون روح پاك
رو بمبدأ پشت او بر منتها كرده ادبار از جميع ماسوي
كرده كشف از لا و الا زآن منام پشت او لا روي او الا مقام
پشت او بر خاك يعني لااري روي بر افلاك يعني جز خدا
در اينكه هر شكلي جاذب روحي مناسب او است
ظاهر هر كس دليل باطن است هر رواني در تن خود قاطن است
روي انساني دليل روي اوست صورت حيوان دليل خوي اوست
شير را انياب و مخلب شاهد است كو شجاع است و شكارش عايد است [ص 107]
بال و پر مر مرغ را باشد گواه كو ببايد در هوا رفتن نه راه
ساق و سم مر اسب را باشد دليل كو هوايش نيست جز قطع سبيل
همچنين هر صورتي باشد گواه بر رواني مثل خود بياشتباه
هر مثالي جاذب روحي است خاص هر رواني را بجسمي اختصاص
اتباع انبياء و اوليا ميكشد روح ولايت از خدا
اتباع ملحدين و مشركين جاذب روح خبيثش دان يقين
زين سبب حق كرده تعليم نبي كي دليل هر نبي و هر ولي
گو بامت گر شما را حب يار شعلهور گرديده در قلب فگار
اتباع من كنيد اي دوستان چونكه فعلم هست فعل عاشقان
ظاهرم جذب از دل دلدار كرد زآن حبيبم خواند و با خود يار كرد
هيئتم گرديده مطلوب خدا پس شبيهم هست محبوب خدا
اتباع من بظاهر گر كنيد از محبت همچو من هم دم زنيد [ص 108]
طالبش گرديد و هم مطلوب او هم محب او و هم محبوب او
زآنكه آن شكل است چون آهنربا ميربايد آهن حب از خدا
ور مشاكل گشت كس با بوالشرور روح او در جسم او سازد ظهور
زآنكه شكل او بود چون كهربا ميربايد كاه ، روحش از خدا
هر كه با او گشت همشكل و شبيه لاجرم روحش شود چون او سفيه
در حديث قدسي آمد كاي نبي گو بقوم خويش اين حكم جلي
تا نپوشند از لباس دشمنان هم نپويند از طريق آن خسان
هم كنند از طعمههاشان اجتناب ور نه ايشان هم شوند اندر عذاب
ور نه ايشان هم شوند اعداي من گر بشكل آن خسان سازند تن
زآنكه چون ديدم از ايشان آن فعال دورشان كردم ز فردوس جلال
پس هر آن كس پيش گيرد آن عمل دور گردد از فيوض لميزل [ص 109]
رانم او را از مقام قرب خويش جان او را ميكنم در نار ريش
زآنكه هر ظاهر سبيل باطني است ظاهر دشمن طريق دشمني است
بوالدواهي بود در باطن مقر بر فضيلتهاي مولي بل مصر
با زبان هم دايما اين ميسرود كز علي دين نبي شد با نمود
ور نميبودي علي بودم هلاك سينهام گشتي ز جهلم چاك چاك
ليك فعل او چو بد فعل عدو گشت پيدا سيرت كافر در او
چونكه فعلش جاذب الحاد بود لاجرم الحاد در وي جا نمود
پس هر آنكس عاشق دلدار شد بايدش چون كار او كردار شد
تا رهد از سختي رنج و عنا يابد از الطاف يارش اعتلا
بس عجب آن قصهٔ كآوردهاند عبرتي باشد ببين چون كردهاند
در ميان قوم لوط خوشگهر بود شخصي بدفعال و بداثر [ص 110]
فعل او چون فعل قومش روز و شب با خطايا و معاصي در لعب
ليك او را جامهها چون لوط بود خويشتن را مثل آن شه مينمود
تا بلا نازل شد اندر آن ديار جملگي رفتند تا دار البوار
غير آن شخصي كه مثل لوط بود كز بلا جست و نجاتش درربود
جامه گر گردد اسباب نجات چون شدي گر مثل او بودش صفات
گر صفات نيكوان گيري بخويش كي ز دوزخ ميشود جان تو ريش
هر كه خواهد باطن بيظاهري باشد او از حليه دانش عري
باطن و ظاهر قرينند و شبيه هر كه گويد غير از اين باشد سفيه
گر هواي روي محبوبان كني چون تن ايشان ترا بايد تني
تا نگيرد در رحم صورت جنين از كجا گردد روان او مبين
هر جنين كو صورت حيوان ببست در تن او روح حيواني نشست
هر كه شكلش شكل انساني بود در تن او روح انساني رود [ص 111]
بلكه نبود هيچ حكمي بر بطون غير آن حكمي كه شد اندر نمون
چوب يك چوبست ني خبث و نه طيب گر ضريحش ساختي گردد حبيب
مقبل املاك گردد روز و شب لازم آيد داشتن او را ادب
ور صنم سازيش ميگردد خبيث واجب آمد لعن او اندر حديث
گر ترا باشد هواي ذو الجلال تا تواني سعي كن در امتثال
سعي كن در اتباع اهل حق تا كه از انوارشان يابي سبق
بس پياپي آيدم اين نكتهها بس طويل آيد ز غيب اين رشتهها
گر سخن بودي ز من گشتي تمام قول ناچيزي كي آيد مستدام
آن سخن پاينده كو پاينده است نور آن تابنده كو تابنده است
هر مؤثر را اثر مانند اوست عكس رو چون رو و عكس مو چو موست
فعل باقي تا ابد باشد چو وي فعل فاني ميشود چون خويش طي
اي يم قدرت تو اي بحر شگرف فعل ميخواهم ز تو ني اسم و حرف [ص 112]
مراجعه بقصه جناب موسي و خضر عليهما السلام در خستگي حضرت موسي عليه السلام پس از گذشتن از مقصد
باز گويم از كليم و رهبرش كاندر آن وادي چه آمد بر سرش
پس چو بگذشتند زآن صحرا و دشت خسته شد موسي چو از مقصد گذشت
سوي حيز هر چه ميگردي روان باقتضاي طبع خود باشي دوان
مينيابي خستگي از آن سفر قوتت گردد دمادم بيشتر
سوي غير حيزت آرد تعب گر سپاري يك قدم بيني نصب
ور دوصد فرسنگ آيد بيدرنگ رنجه از طبعش نخواهد گشت سنگ
هر چه بشتابي بسوي آفتاب ميشود افزون فروغت زآن شتاب
ميشتابي سوي نور جانفروز كي كند در جان تو ظلمت بروز
سوي قوت ميروي ضعفت كجاست كي ز نزديكي راحت رنج خاست [ص 113]
سوي آتش هر چه ميگردي روان سردي از جسم تو ميگردد نهان
چونكه از آتش گذشتي دمبدم سردتر گردد تنت در هر قدم
هست جانت از عبادتها فگار چونكه نبود حيز تو كوي يار
اين تعب زآن است كاندر اين سفر رو بمقصد نيستي اي بيخبر
پشت بر مقصد برندت سوي شاه زين سبب گرديده جان تو تباه
تو كشي خود را بسوي كوي نفس محتسب سوي شهت بكشد بعكس
لاجرم از آن كشاكشها شوي خسته تا سوي كدامين يك روي
مقصدت باشد فرار از ديد شاه زآنكه هستي خائن و گمگشته راه
چون ببيني پيك شه را در طلب ميشوي در خانه پنهان اين عجب
گر تو بودي عاشق ديدار شاه پيشتر از پيك رو كردي براه
ميشدي تازان بهر سهل و جبل بيتعب تا آنكه زو يابي امل
اين همه زآن شد كزو بيگانهٔ زين جهت پنهان بهر كاشانهٔ [ص 114]
هين نميبيني كه اندر كار خويش هر چه بشتابي نگردد جانت ريش
چونكه خواند كارسازت سوي خويش ناله سر گيري كه بس سختست كيش
صدهزاران بار خم گردي و راست در عمل گه از چپ و گاهي ز راست
خوشدلي و ميشوي از يك سجود در فغان كاي واي جانم را ربود
با سرور از صحبت همصحبتان گرسنه تا شام بگشائي زبان
از صيام روزي و از ذكر گاه ناله سر گيري كه آه از رنج راه
ميروي اندر بوادي روز و شب مينگوئي يك دم آه از اين تعب
چونكه تازاني سوي محبوب خويش خرمي گر چه شود صد جانت ريش
زين سبب تكليف شد نام عمل چون ترا كلفت فزايد اي دغل
گر بدي مشتاق خدمت بهر يار بيتعب هرگز نه بگرفتي قرار
ميستادي روز و شب در خدمتش بود آن خدمت دمادم راحتش
چونكه مقصودش بود غير از خدا طاعت غير است راحت زو عنا [ص 115]
ليك مردان خدا لذت برند روز و شب سوي خدا گر بسپرند
لذتي كان يابي از شهد عسل ميبرد مرد خدا اندر عمل
آن مرارت را كه از طاعت بري او برد گر گردد از طاعت عري
چونكه هر كس سوي قصد خويشتن هر چه بسپارد نگردد خسته تن
او ضعيف و قوتش از مقصد است سوي مقصد قوتش يك بر صد است
حيز هر كس بود مقصود او سوي حيز ميرود هر كس بخو
آنچه از خو شد ندارد خستگي نيست كس را جز بخويش بستگي
شرم كن چون در قيامت آورند كره حق و ميل نفس با گزند
پس بپا دارند ميزان عمل كره و ميلت را بسنجند اي دغل
كره و ميلت را بهبيني معتدل ليك سنگ چرخ پيشش مضمحل
نيست سنگ هيچيك جز ديگري گر نه آزرمت ز ادراكي بري
چشمت افتد آن زمان بر چشم حق گويدت اي لايق صد طعن و دق [ص 116]
از چه بد اكراهت از ديدار من دور از من از چه خوش بودت وطن
راحت كويم عنايت از چه بود رنج غيرت از چه راحت ميفزود
از چه بد جز اينكه جنست نور نيست انس ظلمت با ضيا دستور نيست
هر كسي با جنس خود باشد انيس هر كسي سرخوش گرايد با جنيس
هين چو از ما نيستي اي بينصيب رو سوي آنكس كه ميبودت حبيب
من سخن گويم كه تا ظاهر شود سنگ سوي حيز خود ميرود
نيست آن دم حاجت پرس و جواب ميرود تا اصل هر كس با شتاب
هر كسي بر فطرت خود ميرود تا باصل خويشتن ملحق شود
اي برادر هوش دار و گوش كن بعد از آن در حب يزدان كوش كن
رفع اين كلفت نسازد غير عشق نقد اين زحمت نبازد غير عشق
عشق رنج عاشقان راحت كند راحت هجرانشان زحمت كند
باز بردم نام عشق جانگداز باز بردم نام عشق كارساز [ص 117]
گر بخواهم باز شرح آن كنم بايدم ديگر جهان بر هم زنم
دم فرو بند اي زبان در اين مقام سرد گردد دل ز پر كردن كلام
خانهٔ باشد دل و بابش خطاب خانه گردد سردتر از فتح باب
لب ببند از عشق و رو سوي كليم باز سر كن نقل آن شيخ حكيم
برگشتن حضرت موسي نزد خضر عليهما السلام
چونكه موسي طالب آن مرد بود تا بكويش قوت او ميفزود
چون گذشت از مقصد و مطلوب خويش جان او ساعت بساعت گشت ريش
پس طلب فرمود موسي زاد راه تا غذائي صرف سازند آن دو شاه
گفت يوشع كاي شهنشاه كبير رفته ماهي از كفم در آن جزير
گفت موسي آن مكان مطلوب ماست بايدم برگشت كآنجا دلرباست
يار در بر بود و ما غافل ز يار بخت بر سر بود و ما بيخود فگار
پس روان گشتند زآنجا با شتاب سوي آن سنگي كه ماهي شد در آب [ص 118]
يافتند آن شاه را اندر نماز با خداي خويش در راز و نياز
صبر فرمودند تا فارغ نشست از مناجاتش زبان در كام بست
موسي آمد پيش و برخواندش سلام داد پاسخ خضر و بنمودش مقام
در سرزنش بعض حكماء و متكلمين كه خواستند بدون رجوع بانبياء پي بمعرفت خداوند ببرند
اي كه از وحدت همي راني سخن با تزلزل مانده در سر و علن
از تسلسل گاه گوئي گه ز دور سر بيطوري همي جوئي بطور
گه دليل آري تو از صرف وجود ماندهٔ كور از علامات شهود
گاه گوئي از حدوث و گه قدم وز خودي بيرون نهشته يك قدم
گاه گوئي از صفات ذات حق گاه از كنهش همي خواني سبق
پشت بر انوار يزدان كردهٔ روي بر اهريمنان آوردهٔ
رشته برهان حق بگسستهٔ سخت با يونانيان پيوستهٔ [ص 119]
ترك كرده دعوت پيغمبران گشتهٔ كور از ضياء رهبران
سادهلوح انگاشتي اهل صفا نقشها ديدي تو از اهل جفا
قول بقراط آمدت نغز و دقيق قول حق آمد تو را ما لايليق
گر نهد خفاش بر خورشيد عيب عيب خفاش است اين من غير ريب
گر مرورت يابد از حلوا مريض عيب بر حلوا نميگردد عريض
اهل وحدت سادگانند اي جهول نقشها را نيست در وحدت حصول
نيكوان را حاجت مشاطه نيست زشت را جز سرخ و زردي چاره نيست
ساده از اوصاف حق آراسته است از نقوش ماسوي پيراسته است
نيست او را حاجتي بر سرخ و زرد چونكه او با سادهرويان خوي كرد
گندم از گندم نمايد جو ز جو فهم ضد از ضد آن طالب مشو
يعرف الاشياء من اضدادها حدها لا نفسها حاشا لها
چونكه ضد گرديد حد ضد خود فهم ضد مر حد ضد را راه شد [ص 120]
ساده ما از حدود ضد عري است حسن او از لوث ضد و ند بري است
آن مكاني كآفتاب روي اوست غير خفاش است و دور از كوي اوست
فهم هر چيزي بفهم نفس اوست فهم مو از مو و فهم رو ز روست
سرخ را از سرخ بين از زرد زرد صحت از صحت شناس از درد درد
مدرك و مدرك موافق تا نشد بسته ميگردد ره ادراك خود
هر چه گويد بعد از آن باشد خيال باشد اندر پاي عقل او عقال
رنگها را كي توان از گوش ديد صوتها از چشم كي خواهي شنيد
بويها از ذوق و طعم از شامه نيست ممكن درك آن بر عامه
بطن را از بطن و ظهر از ظهر بين خلق را از خلق و امر از امر بين
ساده را از ساده جوي از نقش نقش فرش را از فرش بين از عرش عرش
در بيان راه اهل توحيد بسوي معرفت خداوند
سادگان چون طالب ساده شدند لاجرم از بهرش آماده شدند [ص 121]
نقشها از لوح خاطر شستهاند نقش را در قيد ساده بستهاند
با طرازان طالب نقش آمدند عرش را هشته سوي فرش آمدند
نقشها ديدند سبز و سرخ و زرد لاجرم گشتند از اهل نبرد
اختلاف آمد سبيل اختلاف سادگي آمد دليل ايتلاف
صدهزاران ساده يكرنگند و صاف دو مطرز لامحاله در خلاف
اي خوش آن خاطر كه او ساده شده است بهر جلوهٔ يار آماده شده است
شسته دل از لوث نقش و اختلاف نيست در او غير حب و ايتلاف
آئينه تا صافي و ساده نشد بهر حسن يار آماده نشد
لوح اگر از خط بد آغشته شد خط نيكو كي بر آن بنوشته شد
ساده شو تا سادگان راهت دهند صاف شو تا نور چون ماهت دهند
آن زمين كز عشب هرزه پاك نيست همچو بستان خرم و چالاك نيست
انبيا از اين سبب ساده شدند بهر فهم ساده آماده شدند [ص 122]
نقشها شستند از لوح وجود تا كه فهم سادگانشان شد شهود
گر تو را هم عشق ساده بر سر است بايدت ساده شدن كان در خور است
آينهٔ دل صاف كن از لوث زنگ پاك كن قلب خود از اين بو و رنگ
تا عيان بيني جمال يارشان گرددت مكشوف سر كارشان
باز بردم نام شيرين نگار رفت از سر هوشم و از دل قرار
باز گفتم يار و از سر رفت هوش دل درون سينهام شد در خروش
باز گفتم يار و جانم شد بلب جانم از نامش بشد در تاب و تب
باز گفتم يار و عقلم شد ز سر همچو مجنون گشتم از خود بيخبر
باز اين ديوانه بند خود گسيخت بر سر خود خاك بيشرمي ببيخت
فاش ميگويد هم از شوق وصال اي مرقعپوش كافركش تعال
شور جانان برده ايمان از سرم ميكشي گر كافر اينك كافرم
هست ايمان تو از بيم و اميد شور من بالاتر از وعد و وعيد [ص 123]
تو به بيم دوزخ و شوق بهشت من اسير آنكه اين بنياد هشت
تو چو طفلان بيمت از لولو شديد من به بيم از آن كه لولو آفريد
تو چو طفلاني اسير گردكان من بفكر آنكه گردان كرد آن
تو بقصد خانه من خانه خدا تو بكشتي بند و من با ناخدا
چونكه نام اين دو خوف است و رجا شور او در من بهشت اين دو بجا
برده از خاطر مرا وعد و وعيد نيستم از او بجز اويم اميد
چونكه از عقل اين دو من ديوانهام چون عمارت اين دو من ويرانهام
گر كه ايمان اين دو من خود كافرم گر شهودت غايب اينك حاضرم
تو باستدلال چون كوران روي يا بمقصد يا بچاه اندر شوي
من چو بينايان اسير روي يار بسته پاي جان من گيسوي يار
دايم اندر كوي او پا در گلم تو چو كوران ماندهٔ اندر ظلم
برگشا چشم و ببين رخسار يار كآشكار است از يمين و از يسار [ص 124]
آنچه ميبيني ظهور يار ماست جمله نور عارض دلدار ماست
غير اوئي نيست پيدا در جهان گر نهٔ احول ببين روشن عيان
اوست پيدا از خفا و از ظهور هم هويدا از ظلام و هم ز نور
كور باد آن چشم كو وي را نديد حاش لله نيست غير از او پديد
شمس را كي حاجت برهان بود خود بذات خويش افروزان بود
جستن برهان براي آفتاب شد دليل آنكه بر ديده حجاب
گر تو را نبود ابر ديده حجاب هان هويدا در جهان است آفتاب
گر نميبيني تو آن تابنده روي رو علاجي بهر چشم خويش جوي
گر نيفتد عكس رخ اندر زجاج بايدش بنمود از صيقل علاج
نه كه بر او نقش رخساري كني لاف هذا مصقل صاف زني
نقش بر وي را نميباشد دوام امتحاني كار او سازد تمام
علم رسمي سربسر نقش است و رنگ امتحاني شيشهاش آرد بسنگ [ص 125]
علم رسمي سربسر خال و خطاط در نكوئي كي شود اينها مناط
چوب از صيقل كجا بران شود گل ز سرخي آتش سوزان شود
لاف مردي كي تو را سازد دلير لاف ايمان باشدت كي دستگير
از ريا تا كي توان زاهد نمود حرص باطن عاقبت گيرد شهود
حكم هر باطن بظاهر غالب است جلوه خود را هميشه طالب است
گوش كن از زاهد صورتپرست كز ريا او را چه حاصل شد بدست
آنچنان گويند كاندر شهر بلخ زاهدي بد كامش از اغيار تلخ
چون رجال غيب مخفي از انام دايما در فكر و ذكر مستدام
هرگز او را در محافل كس نديد از ضيافت بد اباي او شديد
جسمش از جوع و سهر همچون هلال بد رقيب وقتها همچون بلال
اتفاق ار يك قدم بگذاشتي صدهزاران تخم بسمل كاشتي [ص 126]
گر نعوذ بالله او بشنيد نار اشك خود ميريخت چون ابر بهار
گر شنيدي اسم رضوان و بهشت تخم دعوت در همان ساعت بكشت
در كفش بودي عصا بر دوش دلق از مجامع ميرميدي همچو برق
دامن كوتاه و جامه چون خسك بود تا زانوي او تحت الحنك
چشم او از كثرت گريه جرب از كمال زهد فارغ از ادب
از پدر ارثي نبرده يك فلوس كف بكف ميسود دايم از فسوس
عجز نفسش مانع كسب و عمل منحصر بد كسب او اندر امل
لوح او منقوش از كل سنن ليك فرقي داشت سرش با علن
باطنش چون گور كافر پر شرر ظاهرش چون عابدان اندر نظر
حرص پنهان زهد را كرده عيان همچو گرگي در لباس ميشكان
زهر او پنهان و نرمي آشكار در زوايا بود دائم همچو مار
باشد از شرك جلي بدتر نفاق زآن بدرك اسفل است او را مساق [ص 127]
مشركان را باطن و ظاهر يكيست آن لعين ايمان عيان كفرش خفي است
مشركان چون شرك ايشان ظاهر است مؤمن از افساد ايشان حاذر است
آن لعين در ظاهرش شهد و شكر باطنش چون شحم حنظل پر ضرر
صدهزاران گبر و هندو در بلد گمره از ايشان نشد يكتن ز صد
يك منافق گر بملكي جا نمود صدهزاران نفس را اغوا نمود
چاه اگر باشد سرش پيدا و باز سوي او بينا نخواهد كرد تاز
ليك اگر پوشيده باشد با خسك جاهل از بالاي او افتد بتك
هيچ خلقي نيست بدتر از نفاق نيست او را با صديقي اتفاق
خود منافق با منافق در نفاق كي بمؤمن باشد او را اتفاق
گر ببيني فرقهٔ ز ايشان رفيق نيست الا بهر دفع يك صديق
چون سگان گرد خر در قال قال جملگي اندر نزاع و در جدال
جملگي عفعفكنان و حملهور تا دو گوش خويش در خون برده سر [ص 128]
چون يكي انسان از آنجا بگذرد هر يكيشان جامه و رختش درد
متفق گردند اندر دفع او مجتمع كوشند اندر منع او
اين نه اجماعست بل خود فرقتست زآنكه هر يك را جدا يك نسبت است
اين نه اجماعست بل نوعي هواست هر يكي را اقتضاهاي جداست
هر يكي در منع كوشد بهر خويش تا ربايد جيفه را از غير بيش
ظاهرا باشد هواشان يك هوا ليك در باطن بود هر يك جدا
همچو گرگان سقيفه كز شقاق مختلف گشتند از روي نفاق
جيفه را هر يك بسوي خود كشيد بر سر و بر روي آن ديگر جهيد
آن يكي گفتي خلافت حق ماست و آن دگر گفتي كه بهر ما سزاست
آن دگر گفتي كه از ما يك امير از شما هم بر شما يك تن كبير
چون سگان گرد جيفه در جدال مختلف بودند اندر قال قال
جيفهشان بودي متاع اين سرا نه ز خلقي شرمشان نه از خدا [ص 129]
مجتمع گشتند در منع ولي پاي بنهادند بر حكم نبي
طالب آن جيفهاش انگاشتند شير حق را مثل خود پنداشتند
اين بود شير خدا هي هي سگان بيشه او لامكان شد ني مكان
شير حق را صيدگه لاهوت بود صيد او از سرمد و ماهوت بود
سرمد او را صيد از چنگال شد جيفه دنيا كيش آمال شد
آمد او تا طعمهتان القا كند ني كه از اين مرده خرتان وا كند
هين نميبينيد خر را بازهشت چند از اين عفعف و غوغاي زشت
مطمئن سر را فرو در خر كنيد خر نميخواهد كسي عف كم زنيد
ليك اين باشد غريزي سگان ممتنع باشد تخلفشان از آن
هر كسي را لوح خاطر چون زجاج استقامت باشدش يا اعوجاج
هر كسي چون او نمايد اندر او خواه باشد نيك رو يا زشت رو
صادقان بينند صادق كاذبان كاذبان بينند كاذب صادقان [ص 130]
همچو انسان داند انساني جهان همچو سگ بينند انسان را سگان
چونكه بينند آن سگان انسان چو خويش لاجرم جان و تنش سازند ريش
چون برفت انسان دگر با يكدگر در خلاف آيند از اول بتر
اين بود حال منافق اي رفيق هرگز از ايشان مجو يك تن صديق
كار اين دين از منافق شد تباه ور نه تقصيري نبود از نزد شاه
چون منافق يافت اندر شرع راه كار جمعي جاهل از آن شد تباه
باز از احوال آن زاهد شنو بر سر آن داستان ديگر برو
دايما ميبود مشغول نماز با تضرع با تذلل با نياز
روزها اندر صيام و شب قيام بود كار او عبادت و السلام
بود در آن شهر شخص تاجري از حرام و شبهه مال او بري
معتقد بودي بدانايان دين بود از بهر امامان در كمين [ص 131]
هر كه در محراب شد او از عقب پس نميرفت از مقامش يك وجب
گر خري ميشد به محراب دعا در زمان كرد از عقب او اقتدا
چشم ظاهر بازش و از قلب كور از مقام درك باطن بود دور
هر كجا بد زاهدي صورتپرست عقد اخلاص از براي او ببست
بود مال او كرور اندر كرور از متاع و از ضياع و از قصور
بود او را زوجهٔ نيك و عفيف كز تدين بود با عصمت حليف
هرگز از مردان نديده غير زوج نام حسن و عصمتش بگرفته اوج
شهره آفاق بود اندر عفاف هيچكس از او نديده يك خلاف
شخص بازرگان اسير حسن او سالها با عصمت او كرده خو
زآنكه آن زن بود يكتا در جمال جمع كرده با جمال خود كمال
بد ز بازرگانش دو طفل صغير هر يكي را تازه بگرفته ز شير
شد مريض آن تاجر و مرگش رسيد صبح عقبي از شب دنيا دميد [ص 132]
اقربا بر گرد او گشتند جمع در ميانشان ماند او مانند شمع
هر يكي افسوس خورد از بهر او حيف كان از دار دنيا تافت رو
اين بود قانون اهل روزگار جملگي را اينچنين باشد مدار
قدر نگذارند هر موجود را حسنها بدهند هر مفقود را
هر كه باشد در ميان خوار و ذليل چونكه شد از اين سرا نعم الخليل
زنده گر باشد وحيد عصر خويش از حسدها خاطرش سازند ريش
عيبها بر خلق و بر خلقش كنند طعنها بر سيرت و شغلش زنند
گر خري ميرد گر و لنگ و جريح ناله سر گيرند از قلب قريح
وصفها از شكل و رفتارش كنند از خر عيساش بالاتر برند
گر هزاران روز خوش اندر نعم آيد ايشان را نباشد غير غم
باز از ايام سابق سرخوشند حسرت آن روزها را ميكشند
گر چه آن ايام را حين حضور سخت ميپنداشتند آن قوم كور [ص 133]
يتمني المرء في الصيف الشتا فاذا جاء الشتا قد مقتا
لا بذا يرضي و لايرضي بذا انما الانسان طبعا هكذا
هيچ نبود بهتر از سلم و رضا گردن تسليم در نزد قضا
هر چه پيشت آيد از نزد نگار ميل خود بگذار و شو در ميل يار
هر چه از شيرين بود شيرين بود نيست عاشق آنكه زآن غمگين بود
هر كه او راضي بفعل يار نيست خود همانا عاشق دلدار نيست
هر كه او ذاتش نكو فعلش نكوست ني كه تلخ از او و شيرين هم ازوست
تلخي و شيرينيش يكسان بود گر ترا در قيد عشقش جان بود
رنجش از آن است كو بيگانه است هر خرابي زآنكه خود ويرانه است
يار ما بيگانه از عشاق نيست اوست بيگانه كه خود مشتاق نيست
ور نه دلبر از كسي محجوب نيست اين حجب از آنكه خود مطلوب نيست
يار همچون شاخص و مردم زجاج وز زجاج آن راستي و اعوجاج [ص 134]
اي خوش آن آئينه كو شد مستقيم روبروي شاخص خود شد قويم
زنگها از خود زدود و صاف شد بهر شاخص مظهر اوصاف شد
كرد پنهان خويش و ظاهر كرد يار از صفا شد مظهر حسن نگار
ميل خود بگذاشت در ميل حبيب قلب خود پرداخت از لوث رقيب
سوي يار از جان و از تن بنگريد پردههاي هستي خود را دريد
در رضايش گردن تسليم هشت تخم صدق اندر زمين دل بكشت
شد فراموشش هر آنچه غير يار شد ز صدق آئينه حسن نگار
هر چه جز دلدار خود از لا زدود داد در دل يار را ز الا نمود
چونكه دور افتادم از آن داستان باز از تاجر همي سازم بيان
كز اقارب هر يكي ظاهر چه شد وز قلوب هر يكي باهر چه شد
آن يكي ميگفت كاي صاحب كرم كن وصايت تا نرفتي از برم [ص 135]
و آن دگر گفتي مبارك هست اين كن وصيت را مشو از اين غمين
و آن دگر گفتا وصايت ميكنم و آن دگر گفتي حمايت ميكنم
و آن دگر گفتي كه ثلثي كن جدا تا بگيرد دست تو روز جزا
و آن دگر گفتي كه ملكي وقف كن پيش از آنكه بركنندت بيخ و بن
و آن دگر گفتي مظالم رد نما و آن دگر گفتي وجوه بر كجا
و آن دگر گفتي كه ارحامت فقير و آن دگر گفتي فقيران دست گير
شخص بازرگان چو آن اوضاع ديد آه سرد از قلب پر دردش كشيد
گر هزاران سال ماني ور دو روز بايدت شد زين جهان دلفروز
اين جهان باشد سراي كاروان شام آيد صبح ميكوچد از آن
اين نه جاي منزل و مأوي بود خود رباطي در ره عقبي بود
خيره آن كو بشنود بانگ رحيل باز بندد دل باين عمر قليل
تو بخواب غفلت و بيدار مرگ وين عجبتر حرص تو در جمع برگ [ص 136]
گر هزاران گنج سيم و زر نهي بايدت رفتن ابا دست تهي
گر كني تعمير جنات و قصور عاقبت خواهي شدن در تنگ گور
گر هزاران جامه زرين دري كي ز كرباس كفن افزون بري
رو هزاران بوي خوش بر خويش زن عاقبت گنديده خواهد شد بدن
گيرم اعوان تو را چندين كرور كيست يارت عاقبت جز مار و مور
گر هزاران آب خوش آري برون ميشود جاري ز چشمت چرك و خون
گستري گر فرش ديبا بر نمد عاقبت جايت بود اندر لحد
يك قدم رو سوي قبرستان گذار برگشا يك دم تو چشم اعتبار
پنبه غفلت ز گوش خويش گير بشنو از ايشان و عبرت پيش گير
هر يكي گويد ز حال خويشتن قصههاي جانگداز از جان و تن
آن يكي گويد بدم شاهي عسوف عالمي از سهم من بودي مخوف
دولتم بودي كرور اندر كرور از جواهر وز فواخر وز قصور [ص 137]
جمله شاهان عالم بر درم بندهسان بودند دايم چاكرم
جمله را هشتيم و رفتيم از جهان دست خالي از كهان و از مهان
زآن همه اموال و گنج بيعدد يك كفن كردند ماها را مدد
نه خدم آمد بكارم نه حشم جمله رفت از دستمان از بيش و كم
عاقبت خفتيم در اين تنگ گور از براي غير هشتيم آن قصور
آن يكي گويد بدم ماهي منير عالمي بودي بحسن من اسير
در جهان حسن بودم آفتاب ذرهسان در پرتوم اين نه حجاب
هين ببين با خاك يكسان آمدم آن همه ناز و نياز از كف شدم
آن يكي گويد كه رفتم در صغر و آن دگر گويد شدم بعد از كبر
آن يكي گويد كه من زارع بدم در فلاحت عالم و بارع بدم
آن يكي گويد كه من بودم اديب و آن دگر گويد كه من بودم لبيب