و آن دگر گويد كه من بودم فقيه و آن دگر گويد كه بودم بس نبيه [ص 138] 

جملگي بگذاشتند اين خاكدان نيست اين دنيا ابر كس جاودان

پر شود پيمانه چه شيرين چه تلخ غره عمرت رسد آخر بسلخ

هين مشو مغرور اين دنياي دون چونكه بايد رفتنت از آن برون

هوش دار و فكر كار خويش كن تا نكنده تيشه مرگت ز بن

چونكه پاياني ندارد اين كلام بشنو از تاجر كه چون گشتش ختام

وصيت تاجر بزاهد و رفتار زاهد بعد از او

چون بديد آن تاجر نيك عاقبت بايدش رفتن بسوي آخرت

وين عقارب اقربا از پس و پيش هر يكي در جلب نفعي بهر خويش

آه سرد از دل كشيد و گفت هين شخص زاهد كو كه باشد او امين

از پي احضار آن زاهد دواند قاصدي كو را سوي بالينش راند

دست اخلاصي بدامانش رساند داد سوگند و بحق خويش خواند

كاي امام و مقتداي روزگار وي مسيحا دم امين كردگار [ص 139] 

منقطع گشتم از اين دنياي دون دست من كوته شد و جان شد برون

گر چه ميدانم كه دامان تو پاك شهرت زهد تو رفته تا سماك

ليك من درمانده‌ام در همچو دم دست گيرم چون توئي صاحب كرم

من نميگويم وصايت كن مرا حاجتي دارم حمايت كن مرا

من چو بسپردم بمالك جان خويش هشتم از پس جمله خان و مان خويش

چشم رحمت سوي طفلانم فكن زوجهٔ دارم عفيف و ممتحن

طفلكان من يتيم و كوچكند نيست ممكنشان بكار خود رسند

آن عفيفه يك كنيزي از شماست خواجگيت بهر طفلانم رواست

اينك آمد مرگ و جان از تن برفت گر ترحم ميكني وقتست وقت

گاه‌گه لطفي سوي ايشان نما منع كن ز ايشان يد جور و جفا

گفت آن زاهد معاذ الله كه من پا نهم بيرون ز حد خويشتن

زاهدان را كي مجال اين مهام حاش لله كي شوم در اين مقام [ص 140] 

بنده و اين شغلها هيهات كي زاهد و اين قصه‌ها كن قصه طي

هر چه آن بسيار گفت اين كم شنيد هر چه آن پيش آمد اين واپس جهيد

او بزد بر دامنش دست نياز اين فغان كه بگذرد وقت نماز

او بگفتا رحم بر حالم نما اين بگفتا بگذرد وقت دعا

عاقبت بعد اللتيا و التي گفت من را هست سويت حاجتي

حاش لله از من و سوء ادب كز براي تو بخواهم يك تعب

اين قدر خواهم كه در ماهي دو روز سويشان آري تو روي دلفروز

چشم رحمت سوي ايشان افكني گه باين بيت الحزن پائي زني

اتفاقا روزي ار كاري رود فضل و جودت شامل ايشان شود

بعد صد من و ابا كرد او قبول يافت از او مقصد تاجر حصول

جان خود تسليم كرد و شد بخلد رخت را با جان پر حسرت ببرد

كرد زاهد زود تجهيز و نماز تعزيت را چند روزي كرد ساز [ص 141] 

سينه‌اش شد تنگ از طول نشست ظهر سيوم تعزيت را در شكست

چون شب چارم شد آن كافر صفت رفت سوي خانه بهر تعزيت

بسكه او را بود بر سر شوق و ذوق بود اندر گردنش از حرص طوق

رفت سوي خانه و بي دق و كوب داخل خانه شد از حرص خطوب

چونكه غافل رفت آن زن را بديد سر برهنه همچو خورشيدي دميد

چونكه چشم زاهد آنرا ديد شد خود ز هوش و داد از كف آنچه بد

دل برفت و پايش از رفتار ماند ليك بر روپوش خود لاحول خواند

رفت سوي حجره و با زن نشست ليك تير عقل او جسته ز شست

خواست گويد بهر آن زن تعزيت از شبق يكبارگي شد تهنيت

هر زمان گفتي سخن نزديك كار خرده خرده از كف او شد قرار

دست برد و جامه آن زن گرفت دست ديگر زد ببند جامه سفت

آن عفيفه اين مصيبت را چو ديد از دل پر درد خود افغان كشيد [ص 142] 

كاين چه بي‌شرمي بود اي خيره سر از خدا شرمي كن اي از سگ بتر

نه توئي خود زاهد و من با عزا بگذر از اين هر دو شرمي از خدا

نه من آخر عدهٔ دارم ز زوج اي كه زهدت در جهان ميداشت اوج

گفت ما خود حامل شرعيم و دين سينه ما مخزن دين مبين

دين پيغمبر همه پابست ماست اختيار شرع اندر دست ماست

آنچه ما گوئيم حكم الله بود حكمها از دست ما بيرون رود

اختيار حرمت و حل زآن ماست دادن تغيير دين از شان ماست

اصلهاي چند را بنهاده‌ايم داد دين مصطفي را داده‌ايم

ظن ما باشد مدار دين حق اين نه ز امروز است بل مما سبق

اصل شد حجيت ظن فقيه هر كه گويد غير از اين باشد سفيه

گر شود قرآن و سنت غير ظن باشد اولي اتباع ظن من

هر گنه كان شيوه اصحاب ماست وجه استمرارش استصحاب ماست [ص 143] 

از فرايض نفس ما گر وازند بيخ آن اصل براءت بركند

تو مشو از فعل ما هرگز غمين سيرة اصحابنا حق متين

گر ز هر برهان ره ما سد شود چاره دردش ز استحسان بود

هم از آن گر بسته شد ما را سبيل بهر او اجماع ميباشد كفيل

گر نباشد اتفاقي مسئله شهرت ما كار او سازد يله

جان من اندر تلف زآن روي و موست نهي لاتلقوا همين جا جاي اوست

بعد من از وصل تو باشد مضر الضرورات تبيح ما حظر

حفظ جهال از هلاك احراستي حفظ زاهد در قياس اولاستي

جمله اصحاب ما در اين فعال پس به تنقيح مناط اين شد حلال

از براي حفظ ، هر فسقي رواست پس باستنباط علت هم سزاست

انكحوا از قول حق گفته نبي امر مطلق باشد و نص غني

امر بهر فرض باشد ني خيار فور و تكرار است ما را اختيار [ص 144] 

نهي از ضد ميكند از خاص و عام فعل ضد از بعد آن باشد حرام

چونكه باشد آن عملشان بي‌عوض نيست ايجاب و قبولي با عرض

از عبادتهاي محض و از امل قصد قربت هست داعي بر عمل

وسوسه در نيتش باشد حرام پيش ما داعي است نيت و السلام

امر مطلق باشد و قيديش نيست غير اين فتوي بگو تو قول كيست

گر چه باشد عده در نص كتاب صلح آن در ظن ما باشد صواب

تو بگو صالحتك العدة كه من از قبلت حسبة رانم سخن

گر چه برهان نيست لازم بر فقيه هينت آوردم دو صد وجه وجيه

هر كه بيني معتقد يا مجتهد چون نهٔ تو مجتهد شو معتقد

گر تو ميباشي بعالم معتقد هين منم عالي‌جناب مجتهد

رد بر ما رد بر حكم خداست گر چه اصل اجتهادم از هواست

زآنكه ظن مجتهد شد معتبر گر چه خالي باشد از نص و اثر [ص 145] 

باشد اينسان شيوه اين گمرهان آن عيانشان باشد و اين يك نهان

جلوه در محراب و منبر ميكنند در نهان آن كار ديگر ميكنند

كار دين مصطفي را ساختند رايت رأي و هوا افراختند

هر چه او از علم حق بنياد كرد ظن مطلق آمد و بر باد كرد

دين پاكش را بظن آراستند گاه افزودند و گاهي كاستند

بسته شد از بس كه بر او برگ و ساز حاش لله گر شناسد دينش باز

استمداد از حضرت صاحب‌الامر عجل الله فرجه

اي امير منتظر اي دست حق اي ز تو ايجاد بعد و ما سبق

وي ز تو اين سقف گردون را مدار از وجودت فرش خاكي را قرار

ذوالفقار خود برآور از نيام نيست گردان از جهان مشتي لئام

تا كه اين نوافسران بي‌سر شوند بار ديگر بر خر خودشان جهند

عالمي از لوث ايشان پاك كن پاك از اين ناپاكيان اين خاك كن [ص 146] 

دين پاكت را برأي آغشته‌اند رأي خود بگرفته و دين هشته‌اند

هر يكي شرعي جدا ديني جدا برفشان يك آستين بهر خدا

هر چه محرومند از آن باشد حرام هر چه دست آيد حلال لاكلام

همچو گرگي كو فتد اندر رمه در ميان شيعيان تو همه

رخنه كرده جمله اندر خانمان الامان زين نابكاران الامان

جمله جان و مال ما صاحب شدند بلكه از ايمانمان طالب شدند

جان و مال ما همه اندر تلف حامي ديني نگاهي اين طرف

جلوه ده آخر رخ چون آفتاب تا كه خفاشان شوند اندر حجاب

آشكارا كن يد بيضاي خويش بهر اين فرعونيان كفر كيش

يك زمان افكن عصاي موسوي تا ببلعد سحرهاي معنوي

سحر اين فرعونيان باطل كند ريشه اين نابكاران را زند

جانمان گردد خلاص از شرشان دينمان ايمن شود از ضرشان [ص 147] 

جملگي در دين تو اندر لعب عالمي از شر ايشان در تعب

گر بكوچه بگذرد شاه عسوف بچگان گردند از سهمش مخوف

جمله آلات لعب پنهان كنند مدعي و مدعي يكسان شوند

حق و باطلشان همه باطل شود اصل تنخواه و طلب عاطل شود

چونكه جد ظاهر شود اندر مصاف هزل را نبود مجال اختلاف

در بيان احوال عالم هنگام ظهور آن حضرت

اي خوش آن روزي كه شه ظاهر شود سر جدش همچو خور باهر شود

تا چو خفاشان گريزد هزلها نيست گردد اختلاف جهلها

پرده برگيرد ز رخ پروردگار تا عيان بينند روي پرده‌دار

برفشاند سبحه خود ذو الجلال در جهان ظاهر شود سر جمال

محو سازد از جهان موهوم را صحو سازد از كرم معلوم را

بردرد از روي خود استار خويش تا عيان سازد همه اسرار خويش [ص 148] 

قطع سازد رشته اين پود و تار در جهان بي‌پرده آيد پرده‌دار

نور حق بنمايد از صبح ازل جلوه‌گر گردد خداي لم‌يزل

بركند از جانش جامهٔ خاك را بردرد نه پرده افلاك را

از مثال و از هيولي بگذرد از مقام طبع و نفس او بر پرد

پاي نسيان بر سر جانش زند تار و پود عقل را بر هم كند

بنگرد در عالم اكوان بنور منطفي سازد مصابيح شعور

فاش بيند جلوه دلدار را هم بچشم يار بيند يار را

سر وحدت بيند اندر كاينات جلوه‌گر بيند رخش اندر صفات

جز جمال يارش نايد در نظر جز كمال يارش نايد در بصر

سربسر بيند جهاني متحد مؤتلف بيند ابا هم ضد و ند

تا ببيند نفي اجبار و قدر سر بين او را درآيد در نظر

عالمي بيند همه عين كمال كآشكارا گشته از نور جمال [ص 149] 

هشته هر چيزي بجاي خويشتن هر كسي در حد خود دارد وطن

هر كسي در منزل و مأواي خويش نه تواند پستر آيد نه به پيش

گر شود يك موي آن كس پيش و پس يا كند تغيير وقتش يك نفس

عالمي زآن پيش و پس بر هم خورد رشته ايجاد از هم بگسلد

حكمت ايجادشان باطل شود عالم هستي همه عاطل شود

زآنكه آن ميباشد از وضع حكيم اختلافش نيست جز صنع عليم

غير اينسان غير حكمست و كمال زشت باشد آنچه باشد جز جمال

آنكه بر وضع جهان گيرد نكات مانده اندر اختلاف خلق مات

عيبها بر وضع عالم ميكند طعنها از جهل بر خلقت زند

آن نبي گفت اي خداي لايزال دارم از بيماري خود بس كلال

كاش بخشيديم از دار الشفا در مزاج از راه لطفت يك صفا

تا رهم از علت و رنجوريم كامران گردم دهي مسروريم [ص 150] 

گفت حقش كاي نبي اين گفت چيست از مقامت اين سخنها دور نيست

آسمانها گشته در چندين سنين تا تو را دادم مصيبت اين چنين

در توصيف نفس اماره

نفس اماره چو آن كرم خلاست كز خرا ايجادش و اندر خراست

هر چه گردد زير و رو اندر خلا ميشود آلوده‌تر با آن خرا

هر چه مالد خويش را در آن ميان تا كند پاكيزه از آن جسم و جان

ميشود آلوده‌تر با اصل خويش جفت آن گردد همي از پيش بيش

زي كه نايد از كثافت جز كثيف كي برآيد از خرا نوري لطيف

گر تو را از اين بيان باشد انف يك دمي بنگر بخود از آن طرف

چبود اين تن غير خيكي پر خرا العياذ بالله ار گردد ملا

عالمي را گند آن پر ميكند هر كه بشمد دست بر بيني زند

چبود اين لحم و عظام و اين جلود غير شيرهٔ خرء كو يابد جمود [ص 151] 

شيره خرء است و يك دم بي خرا ني تواند زيستن اين بي‌نوا

گر دمي خالي شود خيكش از آن ميشود در هر تل و صحرا روان

كاي مسلمانان بغور من رسيد خيك من خالي شد از خرء پليد

اي مسلمانان فغان از هجر آن خيك خالي شد امان از هجر آن

هر كسي خيك مرا پر زآن كند جان خيكي را ز مردن ميخرد

ميرود از تن قوي از جانت صبر گريه سر گيري همي مانند ابر

مي‌نشيني بر سر هر كوچه زار كاي جوان رحمي باين خيك من آر

هر كه بيني از مهان و از كهان خيكها هستند مملو از گهان

كبر ورزد آن يكي كان خيكها نان دارند و من ارز و ديكها

پس رويد اي خيكها از پيش من كز برنجين چرب باشد ريش من

من همان خيكم كه هر شب خرء وي از لحوم است و فشرده‌ها و مي

عرشها سازيد و بگذاريد اريك گسترانيد اندر آنجا فرش نيك [ص 152] 

تا گذارم خيك خود را با جلال با مطرز خيكهاي با جمال

دور گردد خيكهاي مندرس چونكه نبود خيكهاشان منطرس

آن يكي گويد كه هستم بي‌عديل در كمال حسن و قامت بي‌مثيل

گند من در خيك من باشد مصون از مساماتش عرق نايد برون

خيك اين و آن همي گنديده است از مسامش شيره‌ها پاليده است

آن يكي نالد كه خيكم سرد شد و آن يكي نالد كه رنگش زرد شد

آن يكي نالد كه خرءم شد روان و آن يكي گويد گره كرد آن ميان

چون بعبرت بنگري اندر جهان اين چنين بيني جميع مردمان

باقي مردم قياس از اين بگير جملگي در قيد اين خيكند اسير

گر بخواهم شرح هر يك را كنم بايدم زآن عالمي بر هم زنم

ديده بگشا و تواضع پيش گير جملگي در قيد خرآنيم اسير

جسم اين و جان بخار اين بود كاندر اين تن حاكم و فاعل شود [ص 153] 

پس چه باشد نفس جز كرم خلا گر نگردد نور حقش رهنما

زين تن و جان كثيف آيد چه چيز قدر خود ميدان و بس كن اين ستيز

هر زمان گوئي چنين بايد شوم سوي عرش الله مي‌بايد روم

بايدم گشتن ولي ممتحن ميشوم مرآت نور ذو المنن

بس كن اين افسانها اي كرم بس قدر خود بشناس و كوته كن نفس

واگذار اين ادعاء خام را با مقام انس چه انعام را

دان يقين كز تو نيايد هيچ كار منتظر شو بهر فضل كردگار

تا چه باشد مقتضاي حكمتش باشد آيا شامل آيد رحمتش

ارتياضت كمترك اندوختن جد تو آلودگي جان و تن

گر هزاران برجهد كرم خلا از مقام خود نيابد اعتلا

گوئيا مي‌بينم آن مغرور مرد كز بيان حكمتينم سخره كرد

كاين چه نوع حكمتست از نيك مرد لغو گفته آنكه اين اشعار كرد [ص 154] 

كرمكا اين وصف خيك تو بود چونكه آيد در بيان منكر شود

ور نه زن دستي تو بر طبل شكم بين چه سان مملو بود تا پيش فم

حكايت سؤال و جواب پسر و پدري براي عبرت

آن پسر زد دست بر خيك پدر يافت آنرا پر ز چيزي تا بسر

گفت بابا چيست در اين خيك پر كز بزرگي گشته چون كرش شتر

گفت گه باشد در اين خيك اي بني كه بر آن اين پوستها گرديده طي

گفت كي خوردي تو اين گه اي پدر گفت اين گه هست زآن شهد و شكر

چونكه يكدم مقترن با مرد شد زين سبب گنديده‌بو و زرد شد

پس چو اكسير گهند اين خيكها گه نمايند اين متاع نيكها

گر دمي در خيكشان گردد عبير ميشود گنده‌تر از خرء حمير

گر تو را از اين مقام است اعتلا بايدت كردن حذر زين خيكها

تا نسازندت چو خود رجس و كثيف همچو آن نيكو غذاهاي لطيف [ص 155] 

زين سبب لاتركنوا فرموده حق تا نگردي مقترن با اهل دق

صحبت نيكانت از نيكان كند عشرت نادان تو را نادان كند

باد اگر بر مشك و بر عنبر وزد عنبرين گردد چو زآنجا بگذرد

ليك اگر بگذشت از روي نتن ميشود گنديده همچون اوش تن

ساعتي گر ايستي بر اخگري با سيه جامه از آنجا بگذري

گر بعطاران دمي گردي قرين جامه‌ات گردد چو ايشان عنبرين

پس حذر كن تا تواني زين خسان تا نسازندت چو خود آن ناكسان

هر كه همش روز و شب اشكم بود قيمتش آن است كز وي ميرود

در بيان حالت اهل حق در ميانه مردم

ليك آن قومي كه شد حق همشان بهر حق شد كل كيف و كمشان

جان ايشان مرتبط شد با غيوب كسب اخلاق خدائيشان خطوب

از علوم حق بود ارزاقشان سوي عليين بود اشواقشان [ص 156] 

رسته باشند از صفات عنصري بسته‌اند ايشان بچرخ چنبري

پاك باشد دينشان زين رجسها برترند ايشان ز لوث نجسها

گر چه بيني چون تو در اسواقشان ليك نبود همچو تو اشواقشان

گر چه چون مردم گهي اكلي كنند ليك ايشان مثل اين مردم نيند

اكل ايشان قوت جانشان شود اكل مردم مايه خذلان شود

چون نهان در جسم ايشان جان بود هم عيان از جانشان جانان بود

جسم خاكي مركبي باشد جدا جان علويشان كجا اين تن كجا

جان بوند ايشان و ايشان جان بود جسم ايشان مركبي حيوان بود

مالك روحند ني مملوك تن گر چه دارد جانشان در تن وطن

گوهر شب‌تاب را از گل چه باك چون بود از لوث گل صافي و پاك

ليك تو چون گاو بحري پرده‌بين چون نبيند گوهرش گردد غمين

گردد او اندر جزيره مضطرب چون ببيند كار گوهر منقلب [ص 157] 

غير گل نايد ورا اندر بصر چون چو بازرگان نبد اهل خبر

ليك بازرگان چو داند كان بقر هست از احوال پنهان بي‌خبر

گوهرش را زود آلايد بطين تا نگردد جلوه گوهر مبين

اين بقر در قيد گل گردد اسير واله و حيران شود در آن جزير

چون نيابد گوهر شب‌تاب خويش داخل دريا شود با جان ريش

چونكه شد مأيوس و در دريا فتاد آمد آن افسونگر و گل را گشاد

گوهر انسان بگل اندوده است زآن بجهل جاهلان افزوده است

هر زمان گويد كه اني مثلكم اينت جامه اينت دامان اينت كم

شخص جاهل همچو آن بحري بقر غير گل نايد ورا اندر نظر

حكم گل جاري كند بر آن گهر ميشود از نور پنهان بي‌خبر

نور نيكان را قياس از خود كند طعنه‌هاي خويش را بر او زند

جاهلا جان دارد او در اين وحل باشد اندر جان او نور ازل [ص 158] 

نور حق را تو قياس از خود مگير نيست جان پاك اندر خاك اسير

اين قياست ارث شيطاني بود اين قياس اسباب حيراني بود

گفت آدم از گل و من ز آتشم نيست لايق پيش او ذلت كشم

كبر ورزيد او ز امر كردگار ترك سجده كرد و زآن شد نابكار

گر بديدي چشم شيطان جان وي ميشدي از ديد او آن كبر طي

آوريدي سوي آن درگه نماز مي‌نهادي بر درش روي نياز

اعبدوني گر تو را ايمان بود مذهب لاتعبدوا الشيطان بود

سجده آور سوي آن درگه بذل تا كه خار نفس بار آرد چو گل

زآن جهت فرمانبر رحمان شوي سجده كن تا عاصي شيطان شوي

همچو بازرگان شوي اهل نظر نه چو گاو بحر گردي بي‌خبر

ور شوي جامد تو اندر خاك و گل ميشود خيكت تهي از جان و دل

ور نبيني از نكويان غير تن همچو شيطان اوفتي اندر محن [ص 159] 

جان نبيند غير جان تن غير تن جان تو را سر از نهان تن از علن

اهل ظاهر چشم ظاهر بازشان اهل باطن نور حق دمسازشان

اي بسا با چشم و با گوش و زبان صم و بكم و عمي باشد وصفشان

اين مدارك كوه‌هاي جان بود جان از آنها ناظر پنهان بود

اي بسا داري كه دياريش نيست اي بسا روزن كه نظاريش نيست

نه ز هر سوراخ شخصي ناظر است اي بسا روزن كه چون جحر خر است

مقصدم ني جان حيواني بود بل مرادم جان ايماني بود

جان حيوان گر چه دارد برتري بر گلين بنياد جسم عنصري

ليك آن هم خانهٔ پنهان بود كو محل جان ايماني شود

جان حيوان خانهٔ در خانه است بهر ايمان همچو تن كاشانه است

غافلان خوانده است حق انعام را مثل ايشان خوانده قوم عام را

چونكه اندر جانشان نبود كسي غافلند ايشان ز جان هر كسي [ص 160] 

كاملان را همچو خود بينند خوار نيست اين تن را ابر ما افتخار

ميخورد چون ما و آشامد چو ما ميرود هر روز در بازارها

از چه بايد ما مطيع او شويم هشته راه خويش از راهش رويم

ما چو او و او چو ما جسمي گلين از چه رو سازيم خود را ما رهين

او چو ما هم طالب ملك است و مال نيست فرقي بين ما در همچو حال

جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو مي‌بيني است

در بيان بعضي افكار عاليه خود

بر خري بودم شبانگاهي سوار او بظاهر من بباطن پي‌سپار

ناگهان آمد بيادم اين خبر پند گيرد مرد راه از هر خبر

گفتم آيا چيست پندم زين ركوب زين خر و زين راه يا غيب الغيوب

آمد الهامم ز خلاق عليم كين مثال عقل و نفس است اي حكيم

خر مثال نفس و راكب عقل اوست مغز باشد راكب و مركوب پوست [ص 161] 

گر كني خر را تو ارخاء عنان سر كند در خان و مان مردمان

سر كند هر جا كه بيند آخوري برجهد هر جا بود ماده خري

هر كجا زرعي ببيند با صفا ميزند از شوق خود خرغلطها

مي‌شتابد هر كجا با عر و تيز ميل كره جفته‌زن با صد ستيز

راكب بيچاره دايم در هراس هاج و واج و مضطرب ز آسيب ناس

آن يكي دشنام گويد كي جسور عورت است اينجا مگر هستي تو كور

آنش از چوپ و كتك سازد جريح آن دلش از لون ميسازد قريح

آن يكي خنجر زند بر جسم او آن ابر رويش بيندازد خيو

ز آتش مركوب راكب سوخته گر چه خود بر جان خود افروخته

هر چه بيند آدمي از نوش و نيش يافتست او را هم از اعمال خويش

گر نيندازي عنان نفس خويش كي شود از شر او جان تو ريش

كي جهد بر عورت همسايگان كي نمايد غصب حق اين و آن [ص 162] 

كي بدوزد چشم بر نامحرمي كي بدزدد مال اين و آن همي

كي شود از شر مردم مضطرب از كجا جان تو گردد منقلب

چون بيندازي عنانش را بسر لاجرم خودسر شود مانند خر

ميجهد بر عورت و بر مال خلق تا منغص سازد او احوال خلق

چون بتنگ آيند مردم لاجرم بهر دفعت هر يكي بنهد قدم

جسم و جانت را همي سازند زار ميشوي از ضرب و شتم خلق خوار

پس بكش اي جان عنان نفس خويش تا نگردي از دفاع خلق ريش

در بيان تربيت نفس

باز گفتم گاه باشد خر چموش آمد از غيبم دگر باره سروش

كين چموشي جمله از خورد است و خواب خر چو خورد و خفت ميگيرد شتاب

عاجز آيد راكب از امساك او ميكشد او را ز مستي كو بكو

چونكه گردد خر چموش و با شتاب هوش دار و كم كنش از خورد و خواب [ص 163] 

گر ببيني نفس را مست و خراب كم كن از وي جرعه جرعه از شراب

باده‌اش باشد متاع اين جهان كه ربايد عقل و هوشش را ز جان

نفس چون گردد چموش از خورد و خواب كي توان امساك او اندر شتاب

ميدود بيخود سوي ايذاء خلق ميكشد جان را بسوي جلق و دلق

صدمِها آيد بجانش زآن سبب كو فتد زآن صدمها اندر تعب

چونكه آيند از فسادش در ستوه خلق گرد آيند حتي يدفعوه

اوفتد بشكسته سر آزرده جان خوار و زار و مفتضح اندر جهان

هوش دار و كم كن از تن خورد و خواب تا نيفتي از چموشيش بتاب

باز گفتم بلكه شد ذاتش پليد از رياضت حاصلي نايد پديد

با وجود جوع و زخم و لاغري كم نسازد يك سر جو از خري

هاتف غيبم دگر الهام كرد كز خري عاجز نيايد هيچ مرد

جان خود نتوان فداي خر نمود چون نشد اصلاح خر برنه قيود [ص 164] 

گير افسار و در اصطبلش ببند با غل و زنجير و پابند و كمند

در برويش بند و راحت شو ازو جان خود را خر ز شر اين عدو

خر براي تو است ني تو بهر خر جان خر بفروش و جان خويش خر

چون نشد اصلاح اين نفس شرير وز اذيتهاش نتواني گزير

افكنش در خانه و در را ببند تا نباشد هيچكس را زو گزند

هر چه خواهد بر هوا جفته زند دست و پاي خويش با دندان كند

خويشتن را افكند اندر نصب تا برآيد جانش از رنج و تعب

تا شوي ايمن ز شر آن پليد گر بميرد اي خوشا آن صبح عيد

كف‌زنان و پاي‌كوبان گو بخلد خر بمرد و خر بمرد و خر بمرد

در بيان موت اضطراري و اختياري و كيفيت حصول موت اختياري

اين خر تن را دو نوع مردنست اضطراري و اختياري احسن است [ص 165] 

گر بميرد اين خر تن ز اختيار بهتر است از آنكه ميرد ز اضطرار

اضطراري هر كسي را حاصل است هر كه مرد از اختيار او كاملست

نيست ممكن كشتن نفس شرير جز بسيف الله يعني ظل پير

ذوالفقار است او و نفست چون يهود از دم او كي تواند جان ربود

ور نباشد ذوالفقار حيدري چون درآئي در مصاف خيبري

خود يهودي بي هداي آن سند خيبري كي خيبري را ميكشد

حيدري ميبايد اندر اين مقام تا كشد نسل يهودان را تمام

حيدر است آن شيخ و نفس تو يهود حيدري بايد كه تا بكشد يهود

كي خري بي رايضي گيرد ادب رايضي ميبايدت از فضل رب

جستن رايض نباشد شأن خر كي ز خر آيد بغير از عر و عر

گر هزار انسان و حيوان بگذرد خر بسوي هيچ يك زآن ننگرد

تا از آنجا بگذرد مثلش خري جحر را بو كند چون بنگري [ص 166] 

گر خري بيند بره يك خرسوار با سواره نبود او را هيچ كار

خر چه داند عالمست او يا جهول حاكم است او يا رعيت يا رسول

از كجا مي‌آيد و سوي كجا ميرود شاه است خود او يا گدا

گر بدي بر اين خرك هم كس سوار او بديدي آن سواره ره‌سپار

او بدانستي كه حر يا بنده است از كجا سوي كجا پوينده است

خر مثال تن بود راكب چو جان تن كجا آگاه باشد از روان

گر تو را جان بودي اندر اين بدن او بديدي جان هر كس را بتن

تن نبيند غير تن جان غير جان چشم تن تن‌بين و چشم جان روان

چشم حق بايد كه حق‌بيني كند اعرفوا الله بالله از اين دم زند

بر نبي كي جز نبي بينا شود بر علي كي جز علي آگا شود

خود ولي را كي شناسد جز ولي هم دلي بايد كه بشناسد دلي

تا نباشد مدرك و مدرك جنيس كي شود مدرك ابا مدرك انيس [ص 167] 

تن ز ظاهر جان ز اسرار نهان زين سبب تن كور شد از ديد جان

گر وزد باد عصوف كوه‌كن جز غبار از وي نبيند چشم تن

گر از او پرسي كه دلبر چون بود گويد او سيمين تن و گلگون بود

چون نباشد مدركش جز رنگ و بوي نايد اندر چشم او جز روي و موي

روح حق كرد از رهي روزي گذار ديد آنجا جيفهٔ افتاده خوار

هر يك از اصحاب بيني را ببست كين عجب مردار بدبويست و پست

گفت روح‌الله ببينيد اين عظام چون سفيد است و لطيف است و تمام

نيك بود و نيك‌بين و نيك ديد عيب‌دارش عيب‌جو گشت و رميد

هر كسي همجنس خود بيند مدام چشم ناقص ناقص و كامل تمام

چون بظن بد بشد قلبي مشوب حسنهاي خلق ميگردد عيوب

چون بحسن ظن ببيني در جهان عيبها حسن آيدت در چشم جان

گفت خواجه بنده‌اش را كي فلان اين طلب را رو بگير از آن جوان [ص 168] 

رفت و آمد باز بعد از خاكبوس گفت اين مسكين ندارد يك فلوس

معسر است و نيك نبود زجر او چون كنم چون نبودش آبي بجو

خواجه چون بود از قضا مردي حكيم گفت بي‌چيزي تو را كرده رحيم

تو بچشم بي‌فلوسي ديدهٔ زين سبب با او مدارا كردهٔ

چند درهم دادش و گفتا كه هين رو طلب را گير از آن مرد مهين

رفت و هر چند آن جوان آرم نمود آن دراهم حسن ظن او ربود

گفت كبود آنكه درهم نبودش وام را با ضرب و ظنه بستدش

چون بچشم مال سويش بنگريد حسن ظن فقر از قلبش پريد

اين صفتها همچو عينكهاستي ديده از هر عينكي بيناستي

رنگ اشيا رنگ عينكها بود ديده‌ات از اين حجب بينا شود

چونكه شد محجوب اندر آن حجاب رنگ اصلي ميرود اندر غياب

ميكند انكار رنگ واقعي آنكه عينك گشت او را مانعي [ص 169] 

چشمشان بينا ولي لايبصرون گوششان شنوا ولي لايسمعون

زآنكه بگرفتند عينك از لجاج يافت محسوسات ايشان اعوجاج

محتجب گشتند از ادراك حق چون ز لج بر چشمشان بودي طبق

آنكه نبود بر دو چشمش عينكي صورت واقع ببيند بيشكي

چونكه با عينك شنود از او كلام كرد تأويلش چو ديدش ناتمام

آنكه عينك از طبيعت يافته گفت تب از خلط عينك تافته

در استشهاد بمضمون بعض احاديث

آن يكي ديدش زني كباسه نام ام‌ملدم كنيتش صاحب كلام

روبروي او تكلم مينمود چونكه بر ادراك او پرده نبود

محتجب تأويل كرد اين گفتگو چون نميديد ام‌ملدم روبرو

آن يكي قرآن را ديدي كلام آن يكي ديدي مر او را چون غلام

آن يكي ديدي زمين و آسمان آن يكي ديدش عجوزي چون زنان [ص 170] 

مرگ را ديد آن يكي ازهاق جان آن يكش ميديد شخصي را عيان

آن يكي ديدي منافق را بهيم آن يكي ديدي باو وجهي كريم

آن يكي كفار را ديدي نبات آن يكي بيند علي خير الصفات

آن يكي فساق را ديدي جماد آن يكي ديديش از اهل وداد

آن يكي اعمال را ديدي جسوم آن يكي ديديش اعراض و رسوم

آن يكي گويد نبينم غير ذات آن يكي گويد نبينم جز صفات

آن يكي نايد بچشمش غير حق آن يكي گويد نبينم جز طبق

هر كه را ادراك باشد بي‌نقاب باطن اشيا ببيند بي‌حجاب

پرده هر كس را بود بر چشم و گوش منصبغ گردد از او ادراك و هوش

نايد از اشياش رنگي در نظر جز همان صبغي كه دارد در بصر

پرده‌ها باشد ز انواع كثير پرده عادات و طبع ناگزير

پرده ناموس و شهوات و غضب پرده آلات و آلات سبب [ص 171] 

پردِهاي جسم و اعراض و مثال پردِهاي جوهر و طبع و خيال

پرده عقل و فؤاد است و حيات پرده اسم و مسمي و صفات

مجملا هر چت كه باشد غير حق پرده است و هست بر چشمت طبق

تا نسازي هتك اين استار را كي تواني ديد آن اسرار را