هين مشو بي خضر اندر اين ظلام باشدت گر صد چو اسكندر غلام
اندر اين ره كس نگردد پيسپر تا نگردد لطف خضرش راهبر
خضر تو شيخ است اي مرد گزين دامن شيخي بدست آور متين
نور روي شيخ باشد چون شهاب كو شياطين را بسوزاند ز تاب
اندر اين ره مشعلافروزي كند گر تو را ديدار خود روزي كند
گيردت در زير بال خويشتن چون عقاب و ميبرد سوي وطن
كي عقاب از چاهها ترسان بود چون مطارش شرفه كيوان بود
نيستش از دشمنان بيم هلاك شاه را از دزد و رجاله چه باك
آفتاب است او و دشمن چون ظلام چون برآيد خور شود ظلمت تمام
نفس عبدي مجرم و شيخ است شاه كار او در نزد شه باشد تباه [ص 71]
لال گردد پيش شه بندهٔ حقير چون شود اندر كمند او اسير
چبود آن بنده كه تا راند كلام نزد سلطان عسوف با نظام
ميرود از ياد نفس خويشتن همچو وقتي كي تواند دم زدن
از وساوس سينهاش يابد صفا كي توان در نزد شه كردن جفا
نفس خفاش است و شيخ است آفتاب كور گردد گر برآيد از حجاب
جلوهاش او را ز خود بيخود كند بيخ نفس و كيد او را بركند
حب آن شيخ است مانند فسون گر چه باشد مار نفس اژدرنمون
مار در نزد فسون بيحس شود زهر قتال از تن و جانش رود
مار سوطي در يد افسونگر است گر چه پيش غير همچون اژدر است
نفس باشد اژدهاي هفتسر گر نداري از فسون او خبر
تو به پيش نفس چون طفلي صغير بدهدت از زهر خبث خويش شير
گر نباشي تو بخواهشهاي او يا بگرداني تو از فرمانش رو [ص 72]
يا بگريي روزي از آزارها آورد لولو ز پنهان مارها
عالمي را بهر تو لولو كند تا ترا ناچار رو آن سو كند
ور ز لولو گريهات ساكن نشد قلب او از سوز تو ايمن نشد
لعبها سازد برايت سرخ و زرد كين عروس و آن دگر او راست مرد
هين ببين اين جامههاي رنگرنگ تا كه شيشهٔ دين تو آرد بسنگ
لولوي او بيم از غير خداست بيم از غير خدا عين رداست
گويدت زاري مكن بيند فلان ريش سازد لوم اويت جسم و جان
يا مكن تو ترك افعال قبيح كه فلاني خاطرت سازد جريح
يا مكن يا ترك كن از بيم شاه حكم سلطان ميكند جانت تباه
يا فلان ميرنجد از اعمال تو نيست لايق اين ابا احوال تو
مختصر لولو تراشد رنگرنگ تا ترا در دين حق آرد به تنگ
زآن وطن ناچارت آواره كند پردههاي نفس تو پاره كند [ص 73]
تا تو را سازد بسان خويشتن مبتلي سازد ترا اندر فتن
لعبهاي او متاع اين سراست كو براي طفل چون صوت دراست
طفل چون بيند درا در زير و بم ميشود از گريه خامش زين نغم
نفس او مشغول صوت او شود بيخود از احوال گريه ميرود
زاري طفلان به از خوشحالي است گر چه جاهل گريهاش را قالي است
گر نريزد از دهان و چشم آب دايما گردد چو كسلانان بخواب
فالج و لقوه شود اعضاي او بله گردد چون حمار و گاوخو
زاري او عاقبت خوشحالي است زين سبب در گريه خود غالي است
تو چو طفل و زاريت عين خوشي است ترك زاري تو عين بيهشي است
گريه كن تا عاقبت خندان شوي گريه كن تا خرم و شادان شوي
از رطوبات معاصي و ميول پاك گردد جسم و جان پر فضول
مورث صحت شود در عاقبت سالم آيد جانت اندر آخرت [ص 74]
اهل دنيا خواب و زاريهاي خواب خنده بيداري روز حساب
چونكه خواهد نفس خواريهاي تو مكر بهر منع زاريهاي تو
لعبها آرد ز دنيا سرخ و زرد تا شوي مشغول و بگذاري نبرد
ايمني بخشد ترا از خوف و بيم تا فروزد بر تنت نار اليم
اي خنك آن چشم كو گريان بود اي خوشا آن سينه كو بريان بود
خوش سلاحي كاري است اين گريهها بهتر است از حرفهها و كديهها
اشك جاري گر چه باشد سوي فرش ليك آثارش رود تا فوق عرش
طفل را بين كو بسوز گريهها ميكند از پادشاهان كديهها
آنچه خواهد ميستاند با فغان شاه نتواند خلاف رأي آن
زخمش از شمشير كاريتر بود آب آن افزون كه جاريتر بود
زخم گريه كارگر بر جان شود زخم تيغ از جسم كي پران شود
تيغ بر غالب نشايد آختن ميتوان با گريه بر شه تاختن [ص 75]
لشكري با گريه بتواني شكست كي توان با بند قومي دست بست
ميتوان از گريه با حق كار ساخت كي توان بر حق سلاح حرب آخت
باز گو از داستانهاي كليم تا چه پيشش آمد از شور حكيم
بردن حضرت موسي عليه السلام جناب يوشع را با خود
چون شنيد آن وحي از پيك امين آتش شوقش برآمد از كمين
گشت مشتاق لقاي آن دليل لاجرم آورد رو سوي سبيل
ترك كرد آن افسر و تخت و نگين هشت اندر قوم خود اهل و بنين
هشت تخت و سوي بخت آورد روي ميدويد از سوز عشقش كوبكوي
از شعف نشناختي سر از قدم دود عشق از فرق او ميزد علم
هشت تورية و رسالتهاي خويش راه كوي خضر را بگرفت پيش
عشق را بين چون بخان و مان زند بلكه آتش در دل و در جان زند
عشق را بين چون برد ايمان ز دست بل برد آنچت كه اندر دست هست [ص 76]
كوه را از شوق در رقص آورد پرده هفت آسمان را بردرد
هين حبيب از عشق بر افلاك شد هشت خاك و سوي عرش پاك شد
سوز عشق آتش زد اندر خرمنش كرد در جانان فنا جان و تنش
آنچنان كردش كه گوئي اوست دوست مغز را بنمود و زو افكند پوست
بيان حديث شريف ان لنا مع الله حالات
زين سبب گفت آن امام ذو العلا كه مرا باشد ابا حق حالها
اوست ما و ما همه اوئيم او گر چه نحن نحن جهرا هو هو
گفت هر كس چشمش از من نور يافت يافت حق را گر چه سوي من شتافت
بيان حديث شريف ديگر در همين معني
و آن دگر گفتا بصادق كاي امام وي طفيل هستيت عالم تمام
هر زمان در حضرتت يابم حضور ميشوم آنسان كه موسي شد بطور
عظم شأنت ميكند در جان اثر هر زمان كافتد بروي تو نظر [ص 77]
لرزه بر اندام حضار افكني هر زمان كز پرده چون خور سرزني
اين چه كبر است اي امام روزگار وي بحيرت در تو چون من صدهزار
چيست در تو اين همه كبر و غرور دفع كن از جان ما جهل و قصور
لايق شأن تو كبر و فخر نيست لطف فرما كن بيان كبرت ز چيست
گفت اي نادان از حق بيخبر وي براه خودپرستي پيسپر
اين نه كبر من بود كآمد پديد كبر آن باشد كه من را آفريد
چونكه شد جانم فنا در جان دوست آنچه ميبيني همان رخسار اوست
اوست پيدا از وجودم بيحجاب حاش لله گر شوم او را نقاب
اوست پيداتر ز من از بود من آنچه بيني اوست نبود هيچ من
دم فرو بند اي زبان در اين مقال گوش دارد موشهاي اين تلال
بازگو از عشق كو جانم بسوخت آتشي در عقل و دينم برفروخت [ص 78]
عالمي را عشق در رقص آورد پرده كون و مكان را بردرد
عشق اين افلاك را بنياد كرد عشق خاك اين جهان بر باد كرد
آتش احببت ان اعرف فروخت خرمن كون و مكان از آن بسوخت
گشت ساري سر اين حب در وجود در حراك آورد آنچ از وي نمود
هر چه در سر و علن گيرد حراك از سمك بگرفته تا فوق سماك
عشق او را ميكند تحريك و بس گر چه نبود آگه از او هيچكس
هيچكس آگه ز سوز عشق نيست غير آن عاشق كه اندر عشق زيست
از حرارت جمله تحريكهاست و آن حرارت سوز عشق دلرباست
در جهان جز عشق نبود آتشي غير او را نيست هرگز تابشي
آتش عشق است در كون و مكان تابش عشق است در سر و عيان
هر چه را جز عشق نور و تابش است جلوهٔ در آن عيان زآن آتش است
عشق چبود جذبه حسن نگار جذبه چبود حالت رخسار يار [ص 79]
حسن مقناطيس و دل همچون حديد ميكشد دل را چو چشم آن حسن ديد
چشم باشد بهر دل چون روزني اوفتد بر دل ز روزن روشني
چونكه خورشيد جمال روي يار اوفتد زآن كوه بر قلب فگار
آتشش در قلب گردد مشتعل گردد از آن قلب مسكين منفعل
روز و شب باشد در آن سوز و گداز افكند ناز و فرا گيرد نياز
فرمايش حضرت صادق عليه السلام در جواب سائل از حقيقت عشق
سائلي پرسيد از فخر انام حضرت صادق كه باد او را سلام
عشق چبود گفت نار سوزناك چونكه گردد مطلع بر قلب پاك
سوزد آنچش غير معشوق است و يار اندر آن نگذارد آن غير نگار
آتش اندر هر مكان افتد بتاب ميكند چون خويش آنرا آفتاب
عشق چون اندر دلي مأوي گزيد سوزد از وي آنچه اندر وي بديد [ص 80]
چون فرا بگرفت قلب ممتحن لاجرم درگيرد اندر كل تن
ميكند آن جان و تن را همچو خويش ميشود در هر دمي آن سوز بيش
تا كه او را از خودي بيخود كند نوبت دلدار بر بامش زند
گردد او چون آهن برتافته خويش را گم كرده آتش يافته
نطق او از آتش سوزان كند نعره اني انا الناري زند
گردد او دودي مكلس شعلهوار فاش گويد فاش لست غير نار
گر ترا زين مدعا باشد نفور دست خود را پيش من آر از غرور
تا فغان از سوز من جانت كشد زهر احراق از تف من درچشد
در بيان حديث قدسي شاهد بر اين مطلب
آن شنيدستي تو از قول هداة كه بر ايشان باد آلاف الصلوة
كه خدا فرمود از الطاف خويش ميكشانم بندههاي نيك پيش
بندهٔ كو در نوافل عاكف است روز و شب در طوف كويم طائف است [ص 81]
جويد او از سوي من قرب جلال يابد از قرب جلال من كمال
تا كه او را دوست دارم از صفا آرمش در محفل اهل وفا
آرم او را خرده خرده سوي خويش تا كه از نزديك هم گردد به پيش
تا كه گردد نيست او و هست من گردم او را چشم و گوش و جان و تن
چون دهد در راه من او چشم و گوش محو سازد در جمالم عقل و هوش
ميشوم من چشم و گوش و عقل او ميشوم من خود زبان آن نكو
گر بخواند حاجتش را ميدهم ور نخواند من ز خود منت نهم
چونكه شد حق چشم و گوش و جان او گشت او خود ظاهر و پنهان او
ميشود چون يار جذاب و دلير عالمي با حسن خود سازد اسير
ميتوان با حسن بگرفتن جهان ميتوان تسخير بنمودن شهان
گر نمايد جلوه آن رشك قمر عالمي را ميكند زير و زبر
لشكر شاهان اگر غارتگر است لشكر دلدار ما ايمانبر است [ص 82]
لشكر شاهان بود گردان يل لشكر خوبان بود حسن ازل
لشكر شاهان بود همچون نجوم لشكر خوبان بود خورشيد بوم
چون درآيد خور شوند استارگان جملگي محجوب و در پرده نهان
از فروغ او فرو ريزد نجوم همچو اوراق درختان از سموم
چشم فتانش برانگيزد وغا صد قيامت قامتش سازد بپا
ميشود مفتون از سحر بيانش عالمي گر بشكفد غنچهٔ دهانش
هر چه گويم حسن از آن بالاتر است حسن نوري از ضياء حيدر است
كو فتاده ذرهٔ در اين جهان داده آن بر باد خاك جسم و جان
اي جمال الدين ايا شاه جهان اي فدايت جسممان و جانمان
چون ببويت يك جهاني زندهاند عالمي نزد جمالت بندهاند
گوشه چشمي باين دلريش زار افكن اي در بند تو چون من هزار
سوختي جانم ز لطف آبي فشان اي فدايت صد چو من بيخانمان [ص 83]
تا بكي باشيم در هجرت اسير اي اميد خستگانم دست گير
چون نگاهي از تو سازد كار ما تا بكي باشيم حيران در عمي
سينه دارم شرحه شرحه از فراق با كه گويم شرح درد اشتياق
اي جليس و همدم بيمونسان وي انيس و همنشين بيكسان
ماندهام در قيد غربت من اسير اي اميد بيكسانم دست گير
گر بسوزم چون بسازم با فراق گر بسازم چون بسوزم ز اشتياق
گر بسوزم از فراق دلبران چون بسازم با وصال دشمنان
از نگاهي كار من را ساختي رايت حب در تنم افراختي
هست از اكرام اتمام امور اي كه نور روي تو شد رشك هور
من چه باشم تا كنم وصف ضيات چون ستوده در كلام خود خدات
حسن تو ميباشد از نور ازل مادح ذاتت خداي لميزل
گويم و افتادهام چون خر بگل بو كه بپذيرد خدا جهد المقل [ص 84]
اي زبان در دشت حب خيره متاز كي در آيد در بيانها شرح راز
خواندن جناب موسي (ع) يوشع (ع) را برفاقت خود در آن سفر
باز رو سوي كليم الله كه او مانده در تيه طلب در جستجو
خواند يوشع را كه اي نيكو رفيق وي براه حق مرا نعم الشفيق
بايدم تا مجمع البحرين رفت تا كشم از اين سفر سختي زفت
بايدم رفتن بسوي كوي يار گر چه بكشد سالهاي بيشمار
در ره مقصود باشد رنج سهل عشق عاشق را كشد من غير مهل
ميكشد او را بهر سهل و جبل تا ز وصل يار خود يابد امل
تا ننوشد شربت وصل نگار زآن عطش هرگز نميگيرد قرار
آنكه باشد تشنه آب زلال چون نيابد آب خواهد گشت لال
كام خشك و چشمها غاير شود التهابش دمبدم ظاهر شود
ور نيابد مدتي آب روان خواهدش بيرون شدن از تن روان [ص 85]
آنكه او را تشنگي كاذب است از تف معده بآبي راغب است
گر نيابد ساعتي آب فرات خرده خرده از عطش يابد نجات
آنكه او را اشتياق عارضي است چون دمي بگذشت شوقش منقضي است
آنكه او از جان و دل مشتاق شد بر دلش طاري تف اشواق شد
هر زمان كز يار خود ماند بدور ميشود افزونش آن اشواق و شور
آنكه از سرخي رخش گلناري است نيست بيش از ساعتي چون طاري است
آنكه از خود سرخگون و لالهفام هرگز آن سرخي نخواهد شد تمام
طاعت پيدا ابر كفر نهان عاقبت آن كفر خواهد شد عيان
چونكه آن طاعت مر او را عارضي است حكم عارض لامحاله منقضي است
بل مرائي عاري است اندر مصاف گر چه پوشد از ريا يكصد لحاف
نازك و حاكي بود جامهٔ ريا آنچه در زير است سازد برملا
فعلهاي ما همه باشد لباس كه بآن هستيم عاري ز التباس [ص 86]
چون برون آريم سر از زير خاك در لباس فعلهاي چرك و پاك
امتياز هر كسي از جامه است زآن عبا و هيئت و عمامه است
فعل نيكو سندس جنت شود فعل بد سربالي از نقمت شود
گو مرائي رو دوصد جامه بپوش عورتت پيداست نزد اهل هوش
ليك آن كز ذات او طاعات رست اندر آن طاعت نخواهد گشت سست
چونكه آن ذاتي و ذاتي جوهر است جوهر او خود باشد او خود گوهر است
او بود مستور از ستر اله كار او هرگز نميگردد تباه
جامه تقوي بود خير اللباس زآنكه او خالي بود از التباس
چونكه موسي شورشش از ذات بود دمبدم صبر و شكيبش ميربود
خواند يوشع را كه اينك اي فتي اين سفر ميباشد از امر خدا
بايدت در اين سفر همره شدن تا رهيم از ديد كامل از محن
بايدت در اين سفر گردي رفيق نيست غير از تو رفاقت را حقيق [ص 87]
سالك ره را رفيقي لازم است زآنكه وحدت نعت شيخ عالم است
هست وحدت از صفات ذات حق لايق آن نيست جز مرآت حق
هر وحيدي غير كامل ناقص است كامل است آن كز شبيهي خالص است
سالك واحد خود او شيطان بود در بوادي واله و حيران بود
هر كه در ميدان رود تنها و فرد كي تواند با عدو كردن نبرد
او وحيد و دشمنانش صدهزار كي توان در همچو حالي كارزار
آن وحيد صفشكن شيخ است و بس كز دم تيغش رود گردون سپس
گر شود شيطان برزمش با دو كون گويد او اني اري ما لاترون
خائفم از كارساز عالمين من كجا و رزم اين شاه مهين
كارها در پيش شه آسان شود گر چه عقل ما در آن حيران شود
زآنكه عالم طوع حكم شاه هست كار شه نز آلت كار است و دست
امره ان شاء شيئا كن فكان آن هم از خواهش نه با قول و بيان [ص 88]
بيان حديث قدسي يا ابن آدم انا رب اقول للشئ كن فيكون
در حديث قدسي آمد كي عبيد من خدايم كارفرما و مجيد
قول من كن باشد و مقصد يكون نيست از فرمان من چيزي برون
تو اطاعت كن كه گردي مثل من آنچه خواهي حاصل آيد در زمن
همچو من گوئي كن و يابد حصول هر چه را خواهي بآن يابي وصول
شيخ باشد حكمران كن فكان از اطاعت در زمين و آسمان
تو ضعيف و كور و كر همچون جنين كي تواني رزم با قومي چنين
بايدت اول طلب كردن رفيق بعد از آن پويا شدن اندر طريق
با رفيق و اعتصام حبل شاه ممكن است آن دم كه بسپاري تو راه
ور نه همچو تو ضعيف است آن رفيق ميشود آن هم تبه اندر طريق
ليك ميباشد رفيقت انس راه چونكه نايد با شما در راه شاه
شيخ باشد مستغاث گاهگاه گر چه در هر دم ببايد لطف شاه [ص 89]
تو نه محجوبي از او در هيچ دم بلكه او افراخته در غيب علم
تا نپنداري كه از تو غافل است كار و بار سالكان زآن عاطل است
تا نگردي تشنه چون داني كه آب حاضر است اندر طريقت در جواب
در لب جو تشنگي كمتر بود تشنگي با قحط آب افزون شود
هر كه داند شيخ را همراه خويش هرگز از چيزي نگردد جانش ريش
مطمئن در راه خود سالك بود قلب و صدر خويش را مالك بود
كار خود بگذارد او با كارساز ميرود در راه مقصودش بتاز
نگذرد چيزي كه تا مقصد رسد يابد از الطاف مقصودش رشد
بس بطول انجامد اين افسانهها ز انبساط قلب اندر نكتهها
در مراجعه بقصه جناب موسي و يوشع عليهما السلام
باز ران از يوشع و موسي كلام نيك نبود شرح سر در يك مقام
دارد اين ديوارها بس موشها موشها را تيز باشد گوشها [ص 90]
موش پنهان در جدار گوشتين بدتر است از موش ديوار گلين
موش ديوار گلين گندمرباست موش اين جدران سخنچين و دغاست
موش ديوار گلين دزد شكر موش اين ديوارها دزد خبر
موش ديوارت بود نفس خبيث تيز كرده گوش در سرق حديث
گفتهاي نيك را فاسد كند سلعه اسرار را كاسد كند
گر تو خواهي كاندر اين خانه نهم سلعههاي نيك و مال محترم
رو از اين ديوار دفع موش كن بعد از آن در جمع سلعه كوش كن
تا بماند سلعه در آن سالها يابي از احراز آن اقبالها
هر چه ميخواهم كنم قصه تمام آيد از غيبم دگرگونه كلام
اين پريشاني همي آيد ز دل ور نه بايد قصه كردن معتدل
تا نباشد خاطري آشفته حال كي پريشان ميشود از او مقال
اي خدا ساكن كن اين شوريده را قيدي اين ديوانه ژوليده را [ص 91]
قيد او زنجير زلف يار اوست حبس او در سايه دلدار اوست
وصل دلبر آب و عاشق تشنهكام كي شود بيآب عطش از وي تمام
رفتن جناب موسي و يوشع عليهما السلام بسوي مقصد و رسيدن ماهي شور و برخي از اسرار آن
چونكه موسي با رفيقش در سفر تنگ بستند از كمال جد كمر
ماهي شوري رسيد از نزد حق از برايش كاي دليل ما سبق
گير با خود ماهي شوريده را برمگير از او زماني ديده را
ميگذار او را بهر دريا و جو هر كجا زنده شد آن عالم بجو
زندگي او بود ز آب حيات نزد آن آب است آن راه نجات
فعلهاي حق نباشد ز اتفاق بل همه از حكمت است و انطباق
هست آن ماهي مثالي بهر دل كو نمكسود است و افتاده بگل
مرده از هجران آب قرب يار اوفتاده در گل هجر نگار [ص 92]
زخم او از هجر رويش ريش ريش از نمكهاي بلايا خورده نيش
آبهاي امتحان باشد علوم از مقالات و خرافات رسوم
بايد اندر علمها كرد امتحان كز كجا اين مرده دل يابد روان
طالب آن باشد كه گردد كوبكو تا بيابد وصل يار نيك خو
نه بقيد كعبه نه بتخانه است نه به بند خانه نه ويرانه است
هر كجا يابد نگار خويشتن گيرد از ظل همايونش وطن
گر تو چيزي گم كني اندر بلاد كوبكو گردي و پرسي از عباد
گه بدير و گه بمسجد اندري گه بشهر و گه بيابان بسپري
پرسي از چندين هزاران بيخبر تا كه يك آگاه آيد در نظر
يا رب اين نيكو متاعم را كه خورد يا رب از ديدار آن بهره كه برد
صدهزاران كوي و برزن بسپري تا بدان نيكو متاعت پي بري
آنكه يكسر سوي مقصد ميرود مهدي است او خود كجا گمره بود [ص 93]
نيست او را حاجت جست و سؤال ميرود يكباره تا كوي جلال
گر تو آگاهي بجاي مال خويش از چه ميسازي ز جستن جانت ريش
خود دليلي و دليلت بهر چه در بيابان از چهٔ در شهر چه
يكسره رو تا بجاي مخزنت رنج كم ده بيسبب جان و تنت
گشتن تو بعد از اين ديوانگي است زآنكه گشتن آيت بيگانگي است
رو دليلي جوي و مقصد پيش گير دزدگاه است اين مرو بي او دلير
گر تو را باشد دليل نيكپي دامنش را گير و كن افسانه طي
ور نه بايد كو بكو گشتن چو ماه تا بهبيني روبرو ديدار شاه
زآن تقابل چون مه تابان شوي همچو ماه چارده رخشان شوي
اي خوش آن نيكو دليلي كو بود خود ره و خود مقصد و خود مستند
همچو راهي كي ز سالك گم شود گر چه لنگ و گنگ و كور و كر بود
واصل ده را چه خوف از بيم راه از عسس كي باك دارد پادشاه [ص 94]
آنكه اندر كوچه ميخواهد نشان آنكه اندر راه خواهد مستعان
بود آن آب حيات آثار جان كاندر آنجا ماهيت يابد روان
هر كجا ماهي دل يابد حيات آن حيات او را بود پيك نجات
بايد آنجا خضر را كردن طلب يافتن راحت از او از هر تعب
دل چو حوت و وصل او باشد حيات از فراق روي آب آرد ممات
چونكه يابد مرده دل آب روان از لقاي پاك آن يابد روان
در بيان قبض و بسط خداوند و بيان اسرار آن
مدتي در مثنوي تأخير شد باعث تأخير آن تقدير شد
مدتي رفت از سرم شور بيان گلستان مثنوي را زد خزان
مدتي ماندم كه در باغ ضمير نوگلي ديگر نيامد دستگير
شد خريف و رفت از بستان هزار بلبل طبعم خمش گشت و نزار
قبض و بسط ما ز فعل ديگري است بنده از داد و ستادنها عري است [ص 95]
گاه نوشت بدهد از الطاف خويش گاه آرد از پي آن نوش نيش
گاه بدهد قصر مفروش از حرير گاه خواباند تو را اندر حصير
گاه از رفعت بر افلاكت برد گاه از ذلت ابر خاكت نهد
سازدت گاهي ابر ملكي امير سازدت گه پيش ناچيزي اسير
مطلع سازد گهت بر سر غيب گاه اندازد تو را در شك و ريب
گاه صحت گاه سقمت ميدهد گاه فقر و گاه دولت ميدهد
گر نبود اين قبض و بسط از نزد شاه كار بنده ميشد از طغيان تباه
گر نيفتادي ز بالا گه بزير گر نگشتي گه عزيز و گه حقير
همچو ميپنداشتي كو خود شه است كي گمان كردي كه دستش كوته است
كي گمان كردي كه او عبديست خوار كي گرفتي در مقام خود قرار
گر نگيري شمع را از صحن دار دار كي داند كه او جسمي است تار
گر نپوشد خور ز عالم روي خويش كي جهان داند ظلام كوي خويش [ص 96]
گر بهاران را نبود از پي خزان خاك در خود لالهها كردي گمان
گر نيفتي گاه در بستر عليل كي شود صحت بسقم تو دليل
گر نگشتي گه فقير و مبتلا كي شدي دولت بفقرت رهنما
زين سبب كردند مردان خدا آرزوي قبض و بسط ابتلا
تا رهند از شر طغيان در جهان فقر ايشان بهرشان گردد عيان
بر رسوم بندگي قائم شوند از بلاي خويشتنبيني رهند
تا نبيند نفس عجز خويشتن بندگي را كي نهد بر جان و تن
تا نيابد در دلش شرمندگي كي بپويد در طريق بندگي
تا نپويد در طريقش بندهوار كي شود آگه ز سر پردهدار
بندگي كنهش ربوبيت بود مظهر سر الوهيت بود
بنده گردد حكمران كن فكان اين عيانش باشد و آن يك نهان
چونكه شه از بندهاش يابد صفا ميكند از لطف خويشش اصطفا [ص 97]
چونكه شد در درگهش بنده امين بسپرد در دست او تخت و نگين
چونكه ميلش غير نفس شاه نيست طالب تخت و نگين و جاه نيست
نيست جز اويش دگر چيزي اميد لاجرم گردد امين آن مجيد
چونكه داد اندر ره شه آنچه داشت شاه هم تخت و نگين با او گذاشت
غير احسان چيست احسان را جزا چيست نيكي را بجز نيكي سزا
بل كريمان صدهزاران چند چند نيكي كس را عوضها ميدهند
تا چه بدهد كارساز عالمين در جزاي آنكه جان كردش رهين
هوش دار و گوش كن اين سر نغز وز درون پوست بيرون آر مغز
بس كن اين افسانه با طول و عرض پوشش اين راز باشد عين فرض
مراجعه ببيان قبض و بسط و فوايد آن دو
باز گو از قبض و بسط كار حق كه بود از اين دو سالك را سبق
قبض و بسط حق همه لطف است و بس گر چه نبود آگه از آن هيچكس [ص 98]
غير آن سالك كز آن دو يافت بهر از بيابان رفت تازان سوي شهر
يافت اندر شهر سلطان عطوف بر جميع چاكران او را رؤوف
يافت آنجا پادشاهي با سخا بينياز از دار تنگي و رخا
گر دهد بدهد ز عين لطف عام ور ستد بستاند از رحم تمام
حاش لله شاه ما را بخل نيست كيست آن كو بي عطاي شاه زيست
قبض و بسط شاه عين رحمتست هم و غم ما ابر ما زحمتست
كار خود بگذار با پروردگار استراحت ميكن اندر روزگار
گر كند قبض و اگر بسط آن شه است سلم پيش آور چو عقلت كوته است
قبض او را همچو بسطش لطف بين شاد باش از كار رب العالمين
گر نمايد بسط حق اندر بهار نشر قدرت خواهد اندر روزگار
بوستان را خلعت ديبا دهد تاج زرين بر سر گلبن نهد
بردمد در جيب اشجار از كرم عيسي اثمارش آرد از عدم [ص 99]
كوه را از سبزه مينووش كند دشت را فرش زمرد گسترد
تا كه چون بيند جهان در خود كمال خويش را بيند ابا شأن و جلال
قبض سازد حق از آن روح و صفا سازدش عريان ز ثوب اصطفا
افكند اشجار را همچون حطب كوه را خارا كند همچون حصب
دشت را آرد پس از آن خصب جدب افكند تنگي پس از آن وسع و رحب
تا كه داند آن عطاي غير بود كز وجود وي همي بودش نمود
آن جمالش بود نور ذو الجلال بد كمال از غير و زو باشد كلال
اوست محتاج عطاي ديگري از جمال و از جلال است او عري
ليك در اين قبض هم صد حكمتست اندر اين منعش عطا و رحمتست
قبض كرد از او چو انوار ربيع مستعد كردش بگلهاي بديع
در زمستان ميشود طبع نبات كامن اندر اصل او همچون حيات
آيد از غيبش در آن مأواي تنگ برگها و لالههاي رنگرنگ [ص 100]
ميرسد او را مددهاي جديد چونكه عجز آورد زآن قبض عتيد
ميشود از فقر لطفش را حقيق رحم حق گيرد فرا گور عتيق
حق بود در نزد قلب منكسر منكسر بايد كه گردد منجبر
چون دل بستان شكست اندر شتا آمدش لطف ربيعي از قفا
باز خرم شد ز انوار ربيع شاد شد ديگر ز ازهار بديع
هم فزودش آن صفا و آن بها شاخها و برگها و لالهها
شد فزون روحش ز پيشين سالها آمدش زين قبض بس اقبالها
هين نميبيني كه در هر نوبهار ميشود افزون صفاي لالهزار
برگها و شاخهاي نو دمد لالهها از پيش افزونتر شود
اين سزاي عجز او شد در شتا از تواضع رفعتش آمد جزا
با تكبر مستحق وضع شد با تواضع مستحق رفع شد
چون تكبر كرد از بسط جلال قبض بايد تا بيابد زو كمال [ص 101]
چون خدا خواهد تواضع از عبيد ميكند از قبضشان بس نااميد
چونكه شد نوميد از تنگي خويش با تواضع ميشود با جان ريش
مستحق گردد كه رفعت آيدش بسط ديگر بعد از آن ميبايدش
پس ز قبض فيض حق مخراش روي انتظار بسط ديگر دار از اوي
هم مشو شادان ز بسط لطف حق كز پيش قبضي دگر يابد سبق
زآنكه بر قبض است بسط حق نذير قبض او بر بسط او باشد بشير
بسط دنيا پيك قبض اخروي است بسط اخري باز قبض دنيوي است
زين سبب در قبض بودند اوليا ز انبساط مال و حال اين سرا
قبض بد محبوبتر از بسطشان چونكه از بسط پسينشان بد نشان
جبرئيل آمد بنزد مصطفي كاي دليل الحق رسول با صفا
حق سلامت ميرساند كاي امين اين مفاتيح و دفينهاي زمين [ص 102]
گير بهر خويشتن از مال و حال آنچه خواهي و نيفتي زآن كمال
مينكاهد از كمالت خردلي هر چه خواهي گير از آن و شو ملي
گفت يا رب بود من ز اكرام تست مطلبم نفس تو ني انعام تست
من تو را خواهم نخواهم مال و حال قرب تو خواهم نه جاه و نه جلال
گاه خواهم جوع تا پوزش كنم گاه سيري تا بشكرت دم زنم
تا بيابم لذت شكر و سؤال از سؤال و شكر تو يابم كمال
گنج من كنز خفي ذات تست غير حبت در دلم چيزي نرست
حيرتم در تو بود عين مراد حيرتم افزا اگر خواهيم شاد
اي سبيل الحق ايا شاه جليل سالكان را سوي حق نعم الدليل
مدتي قبض آمد اندر مثنوي هين اميدم بسطهاي معنوي
بسط كن لختي ز لطف عام خويش نوش ميبايد پس از آلام نيش
ساز بر دل فتح ابواب حكم تا بنظم مثنوي گيرم قلم [ص 103]
منقلب سازم من از سحر بيان همچو قلب خويش قلب سالكان
عالمي از شور در رقص آورم پردههاي خرقهپوشان بردرم
بگسلانم رشته اين پود و تار پردهدر گويم صفات پردهدار
در اظهار شكر بوصول امداد غيبيه صمديه الهيه
بار ديگر آمد از غيبم مدد دستگيرم گشت الطاف صمد
بسط شد در مثنوي از فيض شاه بر فلك سايم از اين شادي كلاه
گر همين سان لطف شاهنشه بود مثنوي ما دو صد دفتر شود
گر نويسم دفتر افلاك را كي توانم وصف ذات پاك را
وصف او از غيب و افلاك از شهود كي شهادت را بغيب اندر نمود
گر هزار افلاك ديگر باشدم جملگي دفتر شوند و ملتئم
مينگنجد صدهزاران يك از آن در تمام آن اگر خواهم بيان
وصفهايم وصفهاي شه بود ور نه درك من از آن كوته بود [ص 104]