در عدم تحمل داني علم عالي را و تمثيل آن به پشه و باد
آن شنيدستي كه شد از جور باد پشهٔ نزد سليمان بهر داد
امر شد تا باد را حاضر كنند حكم حق در شأنشان صادر كنند
چونكه آمد باد سخت و با شتاب پشه گرديد از نظر اندر غياب
گر كند يك شمه سر آگه عيان غافلان افتند در ريب نهان
جمله از درگاه حق پنهان شوند كافر و سرگشته و حيران شوند
همچو بوذر كو اگر مخبر شدي از دل سلمان خود كافر شدي
ياد كن از قصه موسي و طور چون برفت از هوش از اشراق نور
كوه گرديد از شكوهش چاكچاك قوم او گشتند از دهشت هلاك
هر كه پا از حد خود بيرون نهد حد خود را هم ز كف بيرون دهد
هر كه او از زي خود آيد بدر خون خود سازد بدست خود هدر [ص 37]
رهرو از اندازه گر افزون رود هم بماند راه و هم بيجان شود
چون ملايك از ادب خارج شدند باب انكار و تعجب را زدند
ادعا كردند علم سر حق لاجرم گشتند اهل طعن و دق
از مقام قرب حق گشتند دور شد بدلشان ظلمت هجران بنور
دور گرديدند پانصد سال راه از مقام قرب حق از آن گناه
تا سماء چارمين نازل شدند زآنكه از طور ادب غافل شدند
چونكه خود را در بلا ديدند خوار رو سوي عرش خدا كردند زار
مينمودندي اشارت سوي عرش كي پديدآرنده اين عرش و فرش
اي درت اميدگاه هر كسي ريزهخوار خوان عفو تو بسي
قطرهٔ از عفو تو گر رو كند معصيتها جمله شست و شو كند
آفتاب عفوت ار پيدا شود ظلمت عصيان ز عالمها رود [ص 38]
تشنه يك قطره عفويم اي خدا بحرها از كاف و نون آري بپا
بحر از يك قطرهٔ كي كم شود ليك جاي مور از آن پر نم شود
توبه بر ما كن ز لطف عام خويش مرهمي بخشا باين دلهاي ريش
در اجابت خداوند دعاي ملائكه را و راهنمائي به باب توبه
بسكه دود آهشان بگرفت اوج بحر آمرزش از آن آمد بموج
خانهٔ در چارمين چرخ آفريد وحي آمد كالتجا سويش بريد
روز و شب باشيد مشغول طواف در مطاف او نمائيد اعتكاف
تا بگردد توبهتان مقبول ما عفو گردد شامل حال شما
جملگي در گرد او طايف شدند نزد آن خانه همه عاكف شدند
سوي آن بردند با خواري پناه باز گرديدند مقبول اله
چونكه آن درگاه وجه الله بود بهر ايشان قبله شد اندر سجود
رازها در خلقت اين خانه است حيف از آن كاين گوشها بيگانه است [ص 39]
چون كنم با سينه تنگ و حرج اي خدا بنما بمن راه فرج
ميزند در سينهام اسرار جوش شد دلم از جوش آنها در خروش
گر نگفتي آن شه والا مقام سر ما پنهان نمائيد از انام
آتشي در دهر ميافروختم خرمن خلقي از آن ميسوختم
ميفكندم در جهان يك غلغله كو فتد از شورش آن ولوله
چون نمايم سينهها تنگ است تنگ چون كنم دلها بسي سنگست سنگ
پس همان خوشتر كه سر اين مقام در بيان پوشيده دارم از انام
شرح آن را باب رحماني كنم اقتباس از كار يزداني كنم
كز درون رحمت كند بر آگهان وز برون حجت كند بر گمرهان
شرح آن سازم بيان اندر مثال بندم اندر پاي عقل او عقال
در تمثيل به شعله و نور آن و اينكه توبه انوار رو نمودن به شعله است كه وجه نار است
[ص 40]برگشا بر شعله و نورش نظر تا بهبيني سر او را با بصر
نورها از شعله گر غافل شوند پاي تا سر ظلمت و باطل شوند
جملگي از فيض او گردند دور ميشوند از رؤيت آن شعله كور
يك دم ار انكار ضوء او كنند سربسر سوي عدم خود رو كنند
توبهشان رو سوي آن آوردن است نزد آن درگاه زاري كردن است
بايد ايشان را بگرد آن طواف در مطاف او نمودن اعتكاف
شعله خود وجهي است از نار نهان آيتي باشد كه از آن شد عيان
هر كه او مشتاق وصل نار شد بايدش با شعله دايم يار شد
شعله نبود غير دودي با صفا كو فنا در نار گرديد از وفا
از خودي بگذشته يكسر او شده مظهر اني انا النار آمده
نيست نار اما همه اوصاف نار در وجود او همي دارد قرار
نيست نار اما همه افعال نار از وجود او همي گشت آشكار [ص 41]
نار خود سوزنده شعله آلتي است نار افروزنده شعله آيتي است
دود تيره از كجا سوزنده بود خود همه ظلمت كي افروزنده بود
چون گذشت از هر چه جز مقصود نار نار هم شد طالب مقصود يار
چون كه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت
شد حبيب نار و هم محبوب او طالب نار آمد و مطلوب او
حل اين مشكل چو افزون شايدت يك مثل از نائي و ني بايدت
تا نگوئي شعله خود كاري از اوست نعره اني انا الناري از اوست
ياد كن از داستان نخل طور كرد از او اني انا الله چون ظهور
نخل را ني ناله و ني نور بود ناله و نورش ز صاحب طور بود
در تمثيل به نائي و ني كه دميدن از اوست و زير و بمها از ني
دوش با ني داستاني داشتيم گفت و اسرار نهاني داشتيم
بود نائي تا بصبح از او بگفت خود از او ميگفت و خود زو ميشنفت [ص 42]
گفتمش اين نالههاي زار چيست اين فغان و سينه افگار چيست
تا بصبح از شام خود با دوستي لب بلب با او بگفت و گوستي
ديگر اين زاري و افغان از كجاست آه سرد و سينهات بريان چراست
گفت رو رو غافلي از سوز عشق از مصيبتهاي غماندوز عشق
محنت وصل از فراق افزونتر است هر كه او نزديكتر دلخونتر است
گفتمش يك ني فزونتر نيستي مدتي اندر نيستان زيستي
اين فغان و ناله زارت نبود قوت تقرير و گفتارت نبود
از چه اينسان ناطق و گويا شدي گفت بشنو چون از اين جويا شدي
تا شدم من با لب او آشنا از درونم راست گرديد اين نوا
ناله زارم از آن وي بود من نيم ني را نواها كي بود
گفتم از نائي بجز يك دم نبود از كه اين ترجيع آمد در وجود
گفت نائي خود چو آن يك دم سرود اين مخالفها ز من خود رخ نمود [ص 43]
از من اين ترجيع و از نائي است دم از وي آن صوتست و از من زير و بم
اين مخالفها كه اندر اين نواست راست از اندام ناهنجار ماست
همچو آن ني شعله خود دوديست تار نور او چون ناله هست از نور نار
رنگ و شكلي كان عيان در منظر است جمله از دود است و نار از آن بر است
چونكه بگذشت از خودي در حب نار گشت خود آئينه حسن نگار
چون نگار از لوث ديدن اطهر است حظ چشم از رؤيت آن مظهر است
باد چون از ديدها گرديد بر آينهٔ سنجيدنش گرديد پر
روح چون محجوب شد از ديد ما جسم شد مرآت سر تا پا نما
هر كه گردد طالب روح نهان بايدش رو كرد سوي جسم آن
پس هر آن نوري كه خواهد وصل نار بايدش با شعله دايم گشت يار
زآنكه نبود نار را جز شعله روي گر ترا هم نار بايد شعله جوي
مطلبم از نار نبود كنه ذات زآنكه اسم و رسم باشد از صفات [ص 44]
كنهش از نام و نشان برتر بود كنه از آن بينام يك مظهر بود
آتشي كافتاده اندر دود تار آتشي باشد در او از حب يار
آتشي باشد كه دلبر هم بآن شد حبيب شعله آتشفشان
در خبر دادن خداوند بملائكه از خلقت آدم (ع) و امر او ايشان را بسجده بر او
چون ملايك سوي آن بيت آمدند با تضرع باب عفو حق زدند
عفو حق شد شامل احوالشان گشت حاصل سربسر آمالشان
جمله رو كردند سوي روي حق لاجرم بردند در طاعت سبق
پس بيامد وحي از يزدان پاك خلقتي خواهم بپا آرم ز خاك
چون نمودم راست آن خلق جديد سربسر از بهر او ساجد شويد
پس خطاب آمد ز قهار جليل هم باسرافيل و هم بر جبرئيل
تا فرود آيند بهر قبض خاك از براي صورت آن جسم پاك [ص 45]
چون فرو گشتند آن قوم گزين استعاذه برد سوي حق زمين
چون كه مختار از خطاب حق بدند هر دوشان سوي فلك بالا شدند
پس مقرر شد كه عزرائيل راد جانب ارض آيد از سبع شداد
قبضهٔ بردارد از روي زمين بهر جسم پاك آن خلق گزين
استعاذه برد خاك از قبض او او هم از عصيان حق تابيد رو
قبضهٔ برداشت از آن خاك زار داد اندر دست جبريلش قرار
پس كفي بگرفت از آب فرات گفت از تو آورم هر نيك ذات
از تو آرم جمله پيغمبران ازكيا و اتقيا و رهبران
پس كفي ديگر گرفت از آب شور گفت از تو هر كه از حق هست دور
از تو آرم جمله كفار را وز تو سازم خلقت اشرار را
كي سزد كس را سؤال از كار من پرسش از ايشان شود در هر زمن
كرد بر آن قبضه آن كفها روان تا كه جسم مردهاش يابد روان [ص 46]
رازها در خلقت اين طينت است ليك نزد آنكه او بر فطرت است
ريخت بر آن آب شيرين و اجاج تا كه طبعش زآن دو ضد گيرد مزاج
تا شود مختار اندر هر دو راه هم ره طاعات و هم راه گناه
زين دو هر يك را كه خواهد بسپرد بر مقام و مقصد خود ره برد
گر نبودي هر يكي از آن دو آب نه بر او رحمت روا بد نه عقاب
سر ديگر گويمت در اين مقام تا نپنداريش مختار تمام
زآنكه آن تفويض امر خلقت است قائل تفويض گبر امت است
اختيارش جسم و جان آن قدر جسم بيجان است مانند مدر
گر چه نبود جسم بيجان را وجود جان بيتن هم نمييابد شهود
گر نبودي هر يك از آن جسم و جان طاعت و عصيان كجا گشتي عيان
اين معما چون عمي افزايدت شرح اين معني فزونتر بايدت [ص 47]
زآنكه اين راهي است باريك و دقيق بلكه دريائي است مواج و عميق
در تكش تابان بود شمس قدر نيست بر او مطلع جز با بصر
ديدهٔ بايد كه باشد پردهدر تا شود از پرده كثرت بدر
شرح اين معني چهسان سازم عيان كي درآيد راز پنهان در بيان
هر چه شرح راز افزون آوري بر خفا افزايدش چون بنگري
پس همان خوشتر كه زين راز نهان يك مثل از شمس آرم در بيان
خور چو افروزد بديوار كثيف ميشود پيدا از آن نور لطيف
گر نبودي آن كثافت با جدار پرتو پنهان نگشتي آشكار
ور نه از خور پرتوي صادر شدي سايه از ديوار كي ظاهر شدي
پرتو خور جان و جسم است آن جدار ظل و نور از اين دو گردد آشكار
مقصد از ديوار اين نفس شقي است وز فروغ شمس نور عاشقي است [ص 48]
وه گر اين ديوار از خود بگذرد سوي خور از جان و از تن بنگرد
جسم آن همچون مه تابان شود مهر را رخساره رخشان شود
خوي او گردد بسان خوي يار تا بچشم يار بيند روي يار
جان او فاني شود در جان دوست نه كه دلبر همچو مغز و او چو پوست
آنچنان باشد كه گوئي اوست يار در ميان خلق گشته آشكار
در مقام يار خود قائم شده از حدث بگذشته و دائم شده
همچو فانوسي فنا در نور شمع جلوهگر چون شعله اندر بين جمع
اين سخن را چونكه نبود منتها اين زمان بندم زبان زين ماجرا
در بيان سر اختيار و امر بين الامرين
باز گويم زآن دو اصل خير و شر چيست در هر قوم هر يك را اثر
چون نمود آن آبها با خاك جفت گفت با آن قبضه خاك آنچه گفت
گشت پيدا زآن دو اصل هر گروه اشقيا و ازكياي با شكوه [ص 49]
زآن سبب گشتند هر يك زآن دو قوم طالب اجناس خود من غير لوم
هر كسي بر فطرت خود ميرود تا باصل خويشتن ملحق شود
اي بسا آلودهٔ با خبث و طيب نيست او را غير ذات او نصيب
سگ اگر با آدمي گردد اليف باز جانش با سگان باشد حليف
در بيان حديث نبوي (ص) درباره اصحاب يمين و شمال
آن شنيدستي كه شاه انس و جان شد بمنبر روزي از بهر بيان
آشكارا ساخت بر مردم يمين گفت دانيد اي گروه مسلمين
باشد اندر قبضه رادم نهان اسم اهل جنت و آبائشان
اي بسا مؤمن كه عمر خويش را صرف در عصيان كند تا منتها
وقت مردن سر او گردد پديد ميرود از طينت پاكش سعيد
همچو آن فرعونيان كفركيش سالها بودند اندر كفر خويش
ناگهان چون نور حق شد آشكار رفت از جان و تن ايشان قرار [ص 50]
سوي ايمان بيمحابا تاختند رايت فرمانبري افراختند
پس هويدا ساخت بر مردم شمال آشكارا كرد دست ذو الجلال
گفت باشد اندر اين دستم نهان اسم اهل آتش و آبائشان
اي بسا آن شخص از حق بيخبر سالها اندر عبادت كرده سر
عاقبت كفر نهان ظاهر كند راه دوزخ از شقاوت بسپرد
همچو ابليس لعين كز جان بدي مدتي اندر صف نيكان بدي
سالها شد در ركوع و در سجود در نظرها چون ملايك مينمود
چونكه باب امتحان مفتوح شد شد هويدا آنچه اندر پرده بد
سركشي بنمود از فرمان حق لاجرم گرديد اهل طعن و دق
آمدم سري ز كار شه بياد كز چه هر يك را بدستي جاي داد
اوليا را كارها بينكته نيست سر بعضي ظاهر و بعضي خفي است
اي بسا كاري كز ايشان سرزند جاهل آنرا لغو و بيجا بشمرد [ص 51]
ليك اربابان عقل مستقيم رازها فهمند زآن امر حكيم
كور گر بر بزم منعم پازند عيبها بر وضع آن مجلس كند
ليك بينايان با ذوق سليم حسنها بينند زآن بزم قويم
جاي نيكان را بدست راست داد زآنكه بد زآن دست ايشان را نهاد
چونكه لوح عالم امكان نگاشت با يمين اسماء ايشان را گذاشت
چون گل بنياد عالم را سرشت خشت ايشان را ابا آن دست هشت
چونكه داد آرايش بزم الست عهد ايشان را ابا آن دست بست
جايشان داد اندر آن دست گزين يعني ايشانند اصحاب يمين
اشقيا را جاي داد اندر شمال يعني ايشانند اصحاب ضلال
مبدء ايشان چو با آن دست بد لاجرم مأوايشان آن دست شد
شد از آن دست آشكارا اين فعال چونكه بد آن دست دست ذو الجلال
هر كه گويد دست حق مغلول بود ميشود از اين سخن جفت يهود [ص 52]
دست حق باز است از عهد قديم ميكند انفاق از فضل عميم
دست راد حق اگر مغلول بود از چه بگرفت عالم امكان وجود
گر نه دست مصطفي دست خداست بيعت او بيعت سبحان چراست
رمي او از چه بود رمي خدا از چه ديدش گشته ديد ذو العلي
چونكه پاياني ندارد اين مقام باز از آدم همي رانم كلام
مراجعه بكيفيت خلقت آدم عليه السلام
چونكه بر آن قبضه آن كفها فشاند مدتي در پاي عرش حق بماند
وحي آمد از خداوند جليل سوي املاك رياح از هر قبيل
تا وزاند هر يكي بادي بر آن طبع خود را اندر آن سازد عيان
چار خلط اندر مزاجش شد پديد چون رياح از هر طرف بر او وزيد
چونكه آن اخلاط بگرفت امتزاج صورتي زيبا عيان شد زآن مزاج
صورتي مرآت سرتاپانما كاشف افعال و اوصاف خدا [ص 53]
صورتي از وصف حق آراسته وز صفات ماسوي پيراسته
صورتي دست ازل نقاش او سر خود در او نموده موبمو
لوح محفوظي و ليكن مختصر عالمي پيدا در او سر قدر
هيكلي ظاهر ولي باطننمون باطني پيدا شده در چند و چون
حجتي قائم ابر خلق جهان آيتي اندر زمين و آسمان
صورت حق را چو آن مرآت بد احسن التقويم را مصداق شد
گفت هر كس ديد آن خلق كريم غايت اين خلقت است امري عظيم
ميدويد ابليس و ميگفت اين كلام چه عظيم است امر اين خلق عظام
پس چهل سال آن چنان افتاده بود تا كه روح الله اندر وي نمود
در سرّ اربعين و اصلاح قابليت برياضت
اربعين سرّي است از اسرار حق كاندر او هر لاحقي يابد سبق
آن شنيدستي ز قول شاه دين هر كه خود خالص كند يك اربعين [ص 54]
بر زبان از قلب او گردد روان چشمههاي حكمت و سر نهان
بي رياضت كي توان كامل شدن بار علم الله را حامل شدن
اسب لاغر بايد اندر كارزار گاو پرواري نميآيد بكار
تا نگردد جسم و جانت با صفا كي شوي در محفل اهل وفا
آئينه تا صاف و مستقبل نشد عكس مقبل اندر او حاصل نشد
تا نپردازي دل از اغيار يار كي شود پيدا در او حسن نگار
گر نه دل از لوثها طاهر شود روح ايمان كي در او ظاهر شود
در بيان سري ديگر در اصلاح قابليت
ليك سري اندر اينجا مضمر است فهم آن عشاق را اندر خور است
تا نتابد نور رخسار نگار بر دلي كي ميرود از وي قرار
تا كه چشمي مست بر وي ننگرد مستي خودبيني از وي كي رود
تا نبندد پاي دل گيسوي يار بر سر كويش كجا گيرد قرار [ص 55]
تا نيفتد سايه سروي بر او قامت سروش كجا گردد دو تو
تا دلش را جذبه شوقي نبرد كي تواند راه رسوائي سپرد
تا نيفتد آتشي در خرمنش كي گدازد بيسبب جان و تنش
گر نه سوزي بر دلش طاري شود بيسبب كي اشك او جاري شود
بيسبب كي ميتوان ترسان شدن رنگ زرد و واله و حيران شدن
بي يقين كي ميشوي اميدوار بي نگاري عاشق زار و فگار
دلبري بايد كه بربايد دلي آتشي بايد كه سوزد محفلي
نقش آتش را نباشد تابشي تا كه اندر وي نباشد آتشي
سخره آن كو از زريرش رنگ زرد وز تأسي رعشه بر اندام كرد
كرده از تقليد قد خود دو تو سر بزير و بسته لب از گفتگو
صورت عشاق جسم و عشق جان عشق نور و يار چون شمس جهان
صورت عشاق بي عشق نهان چون تني باشد فتاده بي روان [ص 56]
عشق بي معشوق را نبود وجود كي بود انوار را بي خور نمود
چونكه حيراني فزودت اين بيان يك مثال از شعله ميسازم عيان
تا معاين بيني آن سر خفي باطن و ظاهر ببيني منجلي
در اينكه پس از رياضت بدون جذبه محبوب سالك بدرجه كمال نرسد
گر چه ميگويد حكيم اندر سخن دود تيره بايدش صافي شدن
بايدش ز اوساخ روغن پاك شد از صفا چون جوهر افلاك شد
بايدش دل از كثافتها زدود همچو مرآتي مبرا از نمود
بايدش پرداخت دل ز اغيار يار تا شود آئينه حسن نگار
بايدش از پستي اعراض رست بايدش در اوج عليين نشست
بايدش صافي شدن چون روي يار بايدش طالب شدن اشراق نار
تا كه تابد پرتو ناري بر او صورت ناري نمايد اندر او
تا كه روي آتش سوزان شود محفلي را نار افروزان شود [ص 57]
ليك روغن كي شود دودي لطيف كي مجرد گردد آن جسم كثيف
تا نسوزد خرمنش را سوز نار تابش روي جهانافروز نار
تا نه او را از خودي بيخود كند كي فنا در آتش او ميشود
تا نبيند چشم او رخسار نار كي شود از عشق او جسمش فگار
تا نيفتد سوز آتش در تنش كي بريزد اشك او بر دامنش
گر نه نار دلربا جذبي كند كي دل از اوساخ روغن بركند
چونكه سر عشق نايد در بيان پس همان خوشتر كز آن بندم زبان
در بيان انجام خلقت آدم (ع) و دميدن روح در او و وحشت او از اوضاع عالم و خو گرفتن او بآنها
باز گويم تا كه آن يك قبضه خاك از سمك چون رفت بر اوج سماك
چون كمال اندر تن او شد پديد حق ز روح خويش اندر وي دميد
چونكه ديد آن روح عليين مقام اين مقام پست و گور پر ظلام [ص 58]
ديد يكجا هجرش از مأواي قدس يك طرف دوريش از اخوان انس
يك طرف اين گور پر خوف و خطر با كثافت خانهٔ ديد از مدر
دشمنان صف بسته اندر هر طرف جملگي مقصودشان او را تلف
جملگي مستولي اندر آن ديار خود غريب و نه معين او را نه يار
يك تن و دشمن الوف اندر الوف او يك و ايشان صفوف اندر صفوف
چار سلطان عظيم از چار سو هر يكي بسته كمر بر قتل او
جملهشان كفار و از حق بيخبر در طريق خودپرستي پيسپر
خواندش هر يك بسوي دين خود ميكشد او را سوي آئين خود
هر يكي را لشكري بيحد و مر جمله اندر دين آن شه پيسپر
جملگي از اهل آن بيت الحزن آگه از اوضاع آن دار المحن
هر يكي در گوشهٔ اندر كمين با سلاح حرب بنشسته بكين
كنده اندر هر قدم چاهي غزير رفته عمق آن الي قعر السعير [ص 59]
در فضاي آن ظلام اندر ظلام در هواي آن قتام اندر قتام
خانهٔ مشحون بامراض و الم پر ز آفات و بلايا و ستم
خانهٔ در معبر چندين مرض ساخته در معرض چندين عرض
ديد خشتش هشته اندر روي آب از عبور موج اندر اضطراب
كشتيي در چار موج ابتلا سرنگون مانده بگرداب بلا
چون دخولش بود از امر مجيد لاجرم در جوف آن مأوي گزيد
گشت ساكن اندر آن با ترس و لرز شد بصد اكراه در آن بوم و مرز
وين عجب زين نور عليين مقام كو بصد اكراه شد در اين ظلام
حال چون با ظلمت آن شد انيس با كثافتهاي آن چون شد جنيس
چون برفت از خاطرش ياران قدس بيسبب با دشمنان بگرفته انس
داده از كف عهد انوار قديم بسته پيمان را ابا عظم رميم
گشته چون مستوحش از دار بقا بسته دل از جهل بر دار فنا [ص 60]
داد ايمان از كف و با كفر ساخت نقد روحاني چهسان در جسم باخت
با سمك پيوست و ببريد از سماك در بهاي جسم داد آن نور پاك
زين عجبتر آنكه چون وقت رحيل خواندش ناگه خداوند جليل
دارد اكراه از لقاي نور پاك برنميگيرد دل از يك قبضه خاك
در بيان قصه جناب موسي و خضر علي نبينا و آله و عليهما السلام
گوش كن از قصه خضر و كليم ليك با ادراك و طبع مستقيم
آنچنان آمد كه چون از كوه طور موسي آمد با دلي مشحون بنور
سينهاش از علم حق آراسته عقل او افزون و جهلش كاسته
ديد توراتي بدست خويشتن مشتمل بر حكمت و وعظ و فتن
گفت اندر قلب خود كاندر جهان نيست چون من از كهان و از مهان
علم من افزون ز كل علمهاست رتبهام برتر ز حد وهمهاست
چونكه بود آن شاه از جنس بشر در دلش مانند عجبي كرد اثر [ص 61]
عجب آن سلطان ز خودبيني نبود زآنكه او زنگ خودي از خود زدود
عجبش استكبار فضل الله بود زآنكه او اوصاف حق را مينمود
زآنكه خودبين از خدابيني است دور خودنما از ديد انوار است كور
در خور خودبين رسالت كي بود خودنما كي حاكي مرسل شود
انبيا مرآت اوصاف حقند فاني اندر جنب حق مطلقند
نيست در مرآتشان جز روي حق كي توان بر روي حق زد طعن و دق
چون نمود اندر دلش امري عظيم با وجود فوق ذي علم عليم
نام آن شد عجب در نص خبر از پي آن نص شدم من پيسپر
ور نه آن شه بود معصوم از گناه عجب اندر انبيا كي كرد راه
عجب سالك مفسد ايمان اوست زي عدو الله را بگرفت دوست
عجب نبود جز پسند نفس خويش وين بود ويرانكن ايمان و كيش
چونكه ايمان عين حب اولياست هم عداوت با جميع اشقياست [ص 62]
نفس خود دشمن ابا دين خداست دشمن پيغمبران و اولياست
چون تو خرسند از صفات او شوي با عدو اوليا يك رو شوي
دوستي با دشمنان اوليا مينگردد جمع با حب خدا
هر كه دارد روي خود سوي ظلم پشت بر انوار دارد لاجرم
هر كه بپسندد صفات نفس خويش ميشود دشمن ابا ايمان و كيش
زي صفات نفس ضد دين بود برخلاف مذهب و آئين بود
دين و ايمان باشد از معجب بدور چونكه او از نور حق گرديده كور
گر هزاران سال و مه عابد شوي در تمام عمر خود ساجد شوي
عجب يك دم جمله را ويران كند جمله طاعات را عصيان كند
گر هزاران سال رو آري بنور معتكف گردي چو حربا در حرور
پس كني يك لحظه رو سوي ظلم ميشود آن نور ظلمت لاجرم
در حكايت شخص زاهد و مرد فاسق و آمرزيده شدن فاسق و هلاك زاهد
[ص 63]آن شنيدستي كه اندر ماسبق زاهدي بد هشته دل بر طعن و دق
بود او را معبدي بيرون ز شهر ساكن آنجا بدي در كل دهر
عمر خود را كرده در طاعت تلف مينمود از زهد خود طاعت سلف
رفته در طاعت از او هفتاد سال غير طاعت مينبودش در خيال
روزي از راه فتن روح خدا رفت سوي معبد آن ناروا
گر چه در ظاهر زيارت بود و ديد ليك در باطن تميزش بد اميد
فعل و ترك انبيا باشد فتن نيست از روي هواي خويشتن
جمله از فرمان رب العزة است از براي امتحان امت است
گه صفا و گاه خلف و گه وفا گه مروت گاه استيز و جفا
گه رسانندت ضررها گاه نفع گه نمايندت جفاها گاه دفع
گاه بندند و گهي سازند باز گاه فقر آرند و گاهي برگ و ساز
گاه آيند و گهي تركت كنند گه غضب گه از رضاها دم زنند [ص 64]
گه رها و گاه سختت ميكشند تا چو مار از خانه بيرونت كنند
آن صفتهاي نهاني را ز جان با هزاران حيله ميسازد عيان
بس صفتها حاصل است از اضطرار ز اضطرار او را نموده اختيار
اي بسا مستوره كز بيچادري مانده اندر خانه تا چادر بري
اي بسا صلحي كه از بيياوريست حميه اندر دست خالي مضطريست
اي بسا تائب ز بيچنگي و مي اي بسا زاهد چو دنيا گشت طي
اي بسا اخلاق خوش در اتفاق پردهاش را بردرد اندك شقاق
اي بسا معزول با تسبيح و زرق خرمنش را منصبي سوزد چو برق
اي بسا خوابيده بر خاك و حصير چونكه نبود بالش ريش و حرير
چونكه دست اوليا دست حق است كار ايشان كار حق مطلق است
سالكان را امتحانها ميكنند تا حجاب نفسشان را بردرند
برگزينند آنكه سرش با علن متحد گردد به تمييز و فتن [ص 65]
نيست لايقشان جز اخلاص و صفا در صفات ظاهر و اندر خفا
امتحان اوليا باشد خلاص نيست كس را از دخول آن مناص
عشق پنهان را خلاص افشا كند سر او را يكبيك انها كند
اي خوش آن كس كز خلاص آيد بدر جان او ايمن بود از اين شرر
كوهسان ساكن بود اندر فتن از صفا سرش بود همچون علن
ليك اين امري است از ما بس بعيد هم مگر لطف شهان بخشد اميد
اي ضياء الدين امين الحق راد كاظم بن قاسم اي شيخ جواد
نيست اميدم بجز الطاف تو تكيهگاه من بود اوصاف تو
مردمان ترسند از آخر ولي ترس من ميباشد از روز بلي
تا چه باشد اقتضاي حكمتش بر چه جاري گشته باشد قدرتش
بس كن اين افسانه و كن بازگشت شد ملول آن شاه از طول نشست
مراجعه بحكايت زاهد و خاتمه امرش
[ص 66]شد برون از دير آن پير كهن از براي حاجتي در آن زمن
ديد اندر پشت معبد فاسقي كز معاصي داشت روز غاسقي
بود عصيانش در آن امت شهير مجتنب بودند از او برنا و پير
چون بديد آن زاهد دون عاقبت در قفاي معبد آن فاسق صفت
گفت اي كافر تو را كي اين حد است منزل تو دير و اينجا معبد است
باشد اين معبد مزار روح حق نبود اين اصطبل اهل طعن و دق
مهبط انوار حق است اين مكان نيست آن جاي عبور فاسقان
دور شو كز آتش عصيان مباد معبدم گردد چو خاكستر بباد
عارض فاسق شد از بس عجز و ذل عجز را بين چون نمايد خار گل
تو ز شام تيره نوميدي مجوي اي بسا شامي كه صبح آرد بروي
هم مشو مغرور از روز سفيد اي بسا روزي كه شامش دررسيد
اي بسا عصيان كه بار آرد بهشت اي بسا طاعت كه دوزخ راست كشت [ص 67]
پس نه هر طاعت تو را منجي بود هر گنه ني باعث هلكت شود
آن گنه كز پي بيارد عجز و ذل گر چه باشد خار بار آرد چو گل
آن ثوابي كز پيش عجب آيدت گر چه باشد گل ولي خار آردت
هين ببين آن زهد در هفتاد سال و آن گناه و كار هر يك در مآل
در زمان از نزد حق بر روح حق وحي آمد كاي دليل ماسبق
زهد زاهد بهر فاسق شد سزا فسق فاسق بهر زاهد شد جزا
زآنكه عجز آورد آن فاسق صفت عجب كرد آن ديگري در عاقبت
عجز آن شد مايه اسعاد آن عجب آن شد مايه افساد آن
چونكه آن ورزيد بغض نفس خويش بغض آن حب گشت با اصحاب كيش
حب نيكويان ابا بغض بدان اصل ايمان است نزد سالكان
هيچ عصيان نيست با ايمان مضر چون درآيد خور شود شب مستتر
و آن دگر ورزيد حب نفس خويش حب آن شد بغض با اصحاب كيش [ص 68]
بغض نيكويان ابا حب بدان اصل كفر آمد بنزد سالكان
هيچ طاعت را ابا آن سود نيست در شبا هنگام كي انوار زيست
چون بيفتادم بدور از آن مقام طول انجاميد شرح اين مرام
بازگويم شمهٔ زآن داستان تا چه گشت از پرده غيبش عيان
در وحي آمدن بجناب موسي برفتن نزد خضر عليهما السلام
وحي آمد از خداوند عليم جانب جبريل كاي پيك كريم
زود رو سوي كليمم از سماك پيش از آن كز عجب گردد او هلاك
سوي آن شه زود فرمان بر ز ما كن سلام از ما و بر گو موسيا
در فلان جا عالمي باشد حكيم بايدت رفتن بسوي آن عليم
بايدت چندي از او آموختن ور نه از اين عجب خواهي سوختن
علم او از علم خاص ما بود چاره دردت از آن مولي شود [ص 69]
كي شود بي پير سالك مستقيم گر چه باشد خود رسولي چون كليم
تا نكردي خدمت خضر و شعيب كي عيان گشتي بر او اسرار غيب
نيست را هستي ز نزد خويش نيست آن عدم كز خود وجودي يافت كيست
هيچكس از پيش خود بينا نشد تا كه چندي پيرو دانا نشد
كور كي بر مقصد خود ره برد تا كه بينائي بسويش ننگرد
با دو چشم و روز و امن و شاهراه كس نداند بي دليل از چاه راه
در ره باطن تو كور و تيرهروز شعبها و دزدهاي خانهسوز
نه سلاح و نه معين نه غمگسار دشمنان از پس هزار اندر هزار
كنده در هر گام آن چاهي غزير رفته عمق آن الي قعر السعير
عقل كي باور كند در همچو حال راه بردن سوي مقصد در مآل
آن اول منزلت گردد سعير گر سپاري في المثل زآن يك شعير
گر تو را مقصود رهپيمائي است اندر اين راهت سر شيدائي است [ص 70]
بايدت دست تولا و نياز زد بدامان كسي از اهل راز
تا از اين ظلمت تو را بخشد نجات ز آب لطف و رحمتش يابي حيات