[ص 8 فهرست] ( مقدمه طبع چهارم )
بسم الله الرحمن الرحيم
اين طبع چهارم كتاب مبارك مثنوي اثر طبع عالم رباني و حكيم صمداني مرحوم مبرور آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه است كه از قديمترين نسخهاي كه از آن در دست است و بخط مرحوم ميرزا محمدعلي شيرازي صاحب كتاب معيار اللغة كه از فضلاي تلامذه ايشان بوده و در حيوة خود آن بزرگوار نوشته شده بخط زيباي آقاي سيد حسين ميرخاني استنساخ و بدقت با نسخه اصلي مقابله شده است . عناويني كه در اول هر مطلب يا حكايتي نوشته شده در نسخه اصلي نيست و بمنظور سهولت مراجعه خوانندگان افزوده شده است . كتاب حاضر بدستور جناب آقاي سرهنگ حسنقلي خان صقري در چاپخانه سعادت كرمان طبع گرديده است و ثواب آنرا تقديم روح پرفتوح والد مكرم خود مرحوم شيخ عبدالكريم خان اسلحهدارباشي فرمودهاند اميد است كه مورد استفاده جويندگان حق و حقيقت و پويندگان جاده طريقت قرار گيرد .
١٢ رجب ١٣٩٤ - عبدالرضا ابراهيمي
اي منزه پردهدار پردهدر وي بهر پرده در و از پرده در
چون سرايم من سپاست كان سپاس در قياس است و تو بيرون از قياس
لايق ذكر ثنايت جز تو كيست وز تو جز تو هيچكس آگاه نيست
وصف ما اندر خور اوهام ماست ذات تو بيرون ز حد وهمهاست
ما همه در چند و چون و تو برون چون درآيد وصف تو در چند و چون
كنه تو در پرده حسنت نهان نور حسنت آشكارا در جهان
اين چه حسن است اي جميل بيمثال كز فروغ نور خود داري جلال [ص 3]
هر كه بينم عاشق رخسار تست گر چه خود محجوب از ديدار تست
آتش شوق تو اندر سينههاست جلوه روي تو در آئينههاست
سوي تو پويند و از كوي تو دور حسن تو بينند و از ديد تو كور
شور مجنون از تو ليلي آيتي است سوز وامق از تو عذرا آلتي است
از خطا خوانند ليلي را نگار وز غلط گويند عذرا بود يار
هر كه بيني طالب نيكو بود خود نكوئي جلوهٔ زآن رو بود
اين چه حسن است اي جميل بينظير كو فكنده شور در برنا و پير
نور حسن تست در كون و مكان آشكارا از عيان و از نهان
عرش اعظم گشته سرگردان تو مانده كرسي واله و حيران تو
آسمانها در هوايت بيقرار وز زمينها برده هجر تو مدار
سينه خور از غمت بريان شده روي مه از شوق تو تابان شده
آتش از شوق جمالت در تب است روز خاك از درد هجرانت شب است [ص 4]
باد از سوداي تو جولانگر است ديده آب از هواي تو تر است
رعد از درد غمت نالان بود چشم ابر از شوق تو گريان بود
سوز عشق تو است اندر جان برق آتش شوقت بود در غرب و شرق
روي روز از شوق تو تابان بود وز غمت شب تيره و نالان بود
هر كجا رويد گياهي سينهچاك در هوايت سر برون آرد ز خاك
چشم نرگس باز بر رخسار تو است پاي در گل سرو از رفتار تو است
لاله را بر دل ز سوز تست داغ سنبل از درد تو افسرده دماغ
هر كجا جنبندهٔ گشته روان باشدش از عشق روي تو روان
طايري هر جا كه در پرواز شد در هواي تو پر او باز شد
ماهيان غرقند در درياي شوق مرغ را در گردن از عشق تو طوق
طايران را آشيان در كوي تست نالهشان از درد هجر روي تست
بلبل از گل طالب رخسار تست قمري از سرو عاشق رفتار تست [ص 5]
جمله عالم اسير حسن تست درد ايشان جمله درد حزن تست
سر حب تست در كون و مكان كو فكنده شورشان در جسم و جان
جملگي سرمست صهباي تواند جملگي در وجد و شيداي تواند
هر يكي چون شيشه و حسنت چو مي نيست پيدا غير حسن تو ز وي
ما همه مرآت حسن روي تو كاندر او پيداست روي و موي تو
ليك هر يك در خور خود مظهريست از صفات حسن رويت مخبريست
چون مراياي صغيرند و كبير در خور خود هر يكي از تو خبير
ليك روي جملگي سوي تو است مرجع و مأوايشان كوي تو است
تخليه از هر چه جز تو كردهاند تحليه از عكس رويت بردهاند
تخليهشان سر قول لاستي تحليهشان شاهد الاستي
جمله با اين لا و الا ذاكرند گر چه از ذكر ثنايت قاصرند
ذكر ما اندر خور مرآت ماست همچو نفي ما همه اثبات ماست [ص 6]
تو منزه از صفات كاينات ما ملوث از صفات و از ذوات
چون ملوث با منزه در شود ذات مطلق با صفت اندر شود
ليك هر يك ذاكر حسن توايم گر چه نامت در حروف خود بريم
در طوايف از اعاجم وز عرب در لسان هر يكي داري لقب
هر كسي نامد تو را در لفظ خويش خواندت آنسان كه ويرا هست كيش
آن يكي گويد خدا و آن يك اله و آن دگر تاري و آن ديگر شراه
جملگي در قصد ذاتت مؤتلف گر چه باشد نامهاشان مختلف
جمله عالم حروف نام تست هر چه جز تو شمهٔ ز اكرام تست
جمله حسن تست در مرآتها نام نامي تو اندر ذاتها
ذاتها خود نام نامي تواند جلوه حسن گرامي تواند
نيست نوري غير نور روي تو نيست چيزي غير ذكر خوي تو
كور باد آن چشم كو رويت نديد چيست غير از جلوه رويت پديد [ص 7]
بسكه نورت در جهان پيدا بود از حد اوهامشان بالا بود
زين سبب از ديد تو گشتند كور از مقام درك تو گشتند دور
چونكه درك چيزها از حد شود هر چه را حد نيست از مدرك رود
نور رويت را نه حد و منتهاست پس برون از حد درك ماسواست
در تشبيه جويندگان حقيقت بماهيان و آب
آن شنيدستي كه اندر فهم آب ماهيان را گشت روزي دل كباب
هر يكي شد از پيش در جستجو كو بكو گشتي كه يا رب آب كو
من شنيدستم بعالم آبهاست بحرهاي بيحد و بيمنتهاست
هر چه گرديدم نديدم يك نشان در جهان نز بحر و نه از آبشان
اين همانا صحبت لاطائلي است نيست چيزي بلكه قول قائلي است
و آن دگر گفتي كه عمرم بيعد است سير من در ملك عالم بيحد است
بس شنيدم بيمسمي نام آب جان من از حسرت آن شد كباب [ص 8]
آن دگر گفتي كه اين بيجاستي همچو عنقا اسم بيمعناستي
گر بجائي واقعا دريا بدي يك نفر از حال او مخبر شدي
آن قدر ديديم سياحان حوت كز هواي آب ببريدند قوت
روز و شب اندر طلب بودند زار نه يكي نه دو نه سه بل صدهزار
هيچكس از او نديده يك نشان گر بدي يكتن بديدي زآن ميان
اين همانا قول بيمغزي بود شبههٔ در ذهن هر جاهل شود
آن دگر گفتي كه ديدم ماهيان مطلع بودند بر هفت آسمان
از خفاياي امور آگه بدند جمله روي زمين را پا زدند
خدمت هر يك نمودم سالها محرم ايشان بدم در حالها
من نديدم هيچيك بدهد خبر يا بگويد يافتم از آب اثر
اين همانا قول خام باطلي است قصه از زيب معني عاطلي است
آن دگر گفتي كه بيهوده سخن نيست ممكن طول آن اندر زمن [ص 9]
عمر ما هر يك بود چندين هزار ميشنيديم آب هر يك از كبار
گر بدي اين نام بيمعني و اصل رشته اين داستان ميگشت فصل
خود كجا ديديد باطل مستدام كه بود اندر جهان نامش مدام
حرف باطل لامحاله طي شود از ميان نام و نشانش ميرود
حل هر مشكل ز شخص كامل است هر سخن را اوستادي عامل است
هر متاعي نزد هر استاد نيست گندم و جو لايق قناد نيست
شكر از قناد و جو از زارع است كيميا از اوستاد بارع است
از منجم اختر و طب از طبيب از فقيهان فقه و حكمت از لبيب
جامه از بزاز و تيغ از صيقلي است سمفروشان را شحوم حنظلي است
هر متاعي را ز استادي طلب ور نه محرومي و دايم در تعب
حاجت خود را ز هر دكان مجوي هرزه در هر كوچه و برزن مپوي
شكر از هند است و تنزو از ختاست هند رفتن از پي تنزو خطاست [ص 10]
گر تو را حاجت سوي مغرب بود سوي مشرق رفتنت متعب بود
هر چه گردي سوي مشرق پيسپر از متاع غرب گردي دورتر
كي ز خودبينان خدا گردد پديد كي توان در شب فروغ شمس ديد
از حريصان كي توان آموخت زهد كسب قرب از بعد هست افزون ز جهد
علم از جاهل طلب كردن خطاست نار را از آب جستن كي رواست
اهل نسيان كي تو را ذاكر كنند كي بمقصد پشت بر مقصد روند
در راهنمائي حضرت عيسي عليه السلام حواريين را براه هدايت
آن شنيدستي كه اصحاب مسيح زو طلب كردند با قلب قريح
با كه بنشينيم اي روح خدا از چه كس جوئيم ما راه هدي
گفت اي اصحاب من جوئيد راه زآن كه ديدش آورد ديد اله
جان او باشد فنا در جان يار ديد او باشد همه ديد نگار [ص 11]
همچو فانوسي فنا در نور شمع جلوهگر چون شعله اندر بين جمع
همچو شعله محفلافروزي كند گر تو را ديدار خود روزي كند
ديد او باشد همه ديدار يار باشد او آئينه حسن نگار
گفت او باشد همه گفت اله فعل او باشد همه افعال شاه
او نباشد او خود او باشد او الحذر از او مگردانيد رو
يافتيد ار بار اندر آن جناب درد خود گوئيد كو حق راست باب
دردتان از او و درمانتان از اوست آنچه بپسندد شما را آن نكوست
آنچه آيد از نكو باشد نكو زشت باشد آنچه آيد از عدو
در بيان اينكه حسنات از جانب خداوند است و سيئات از جانب بندگان
زشت و زيبائي فعل از فاعل است فعل نيكي و بدي را قابل است
گر تو را زين شبههٔ باشد بجان انما الاعمال بالنيات خوان [ص 12]
هر چه آن از بنده ميآيد خطاست هر چه از حق آيد آن نيك و رواست
بنده گر نفسي كشد از نزد خويش از قصاصش جان و تن سازند ريش
حق هزاران نفس را يكدم كشد قتل او مدح و ثنا را ميسزد
جور ما در حبهٔ باشد گناه حق هزاران حرث را سازد تباه
لايقش نبود بجز مدح و سپاس فعل ما با او كي آيد در قياس
فعل كامل همچو او كامل بود فعل ناقص پست و ناقابل بود
فعل كامل را قياس از خود مگير اوست نور الله و تو نار السعير
كي درآيد نور و نار اندر قياس لايق نار است ذم او را سپاس
زين سبب فعل تو نار جان تست فعل حق زاينده ايمان تست
فعلهاي تو همه نار هواست فعلهاي حق همه نور هداست
ميل تو گر تابع امرش شود جسم و جانت سوي عليين رود
گر قضايش تابع ميلت شود جسم و جانت سوي سجين ميرود [ص 13]
اي خنك آنكو مطيع حق شده است كار او كار حق مطلق شده است
گفت او باشد همه گفت عليم فعل او باشد همه فعل حكيم
همچو كامل فعل او كامل بود نه چو ناقص مجتث و زايل بود
فحش از شكرلبان شيرين بود وز ترشرويان خوشي سنگين بود
گر جفا از دوست آيد ور وفا نيست بهر عاشقان الا صفا
در بيان اينكه وجود هر چيز از فاعل و پيدائيش از قابل است
اصل هر موجود از فاعل بود ليك پيدائيش از قابل بود
گر نگردد قابل و فاعل قرين هيچ موجودي نميگردد مبين
گر چه باشد آينه خود مستقيم عكس بي شاخص در او كي شد قويم
گر بود آئينه معوج و قبيح عكس نيكو اندر او گردد فضيح
گر ببارد سالها ابر بهار كي زمين شوره گردد لالهزار
كي زمين نيك گردد گلستان تا نگردد آبي اندر وي روان [ص 14]
تا نگشتي آسمان چالاك و چست از عناصر هيچ موجودي نرست
تا نگرديدي عناصر معتدل كي شدي از دور گردون منفعل
تا نگردد مرد و زن با هم قرين كي هويدا گردد از ايشان بنين
هست زين دو جمله عالم را مدار از ثريا تا ثري اينش قرار
باشي ار دانا تو اندر هر زبان كر كجا از تو فرا گيرد بيان
از مهندس كور كي يابد نصيب مرگ را كي چاره ميسازد طبيب
كي رود نابخردان را دل ز كف گر دوصد دلبر بود از هر طرف
سالك ار چه هاديش كامل بود وا بماند چونكه ناقابل بود
در بيان اينكه هر چند هادي خلق اكمل كاينات باشد جز قوابل مستعده از وي هدايت نيابند
نفس نفس احمد و نور خدا غير قابل زو نميجست اهتدا [ص 15]
بيست و سه سال او همي دعوت نمود شاهد قولش كلام الله بود
فعل يزدان بود طوع امر او بلكه خود مر نور حق را بود رو
قدرة الله بود از دستش عيان حكمة الله جمله بودش در بيان
زو هويدا معجز پيغمبران آشكارا زو هداي رهبران
از جماد و از نبات و جانوران از ملايك وز زمين و آسمان
جملگي بر صدق او بودي گواه مينمودي خود بعين الله راه
در تمام بعثتش دعوت نمود باز كوران را از آن نفعي نبود
چار تن از او هدايت يافتند ما بقي از راه او رخ تافتند
آن يكي گفتي اساطير قديم و آن دگر گفتي كه بد مردي حكيم
و آن دگر گفتي كه سلطان بود او و آن دگر گفتي كه نادان بود او
و آن دگر گفتي كه وجه الله بود و آن دگر گفتي كه يزدان مينمود
و آن دگر گفتي كه خود ذات حق است و آن دگر گفتي كه حق مطلق است [ص 16]
و آن دگر گفتي كه عين الله اوست و آن دگر گفتي كه او خود عين هوست
و آن دگر گفتي رسول الله بود كو بحق احكام حق را مينمود
مختصر در هر زجاجي آن جمال همچو او بنمود در نقص و كمال
بدء چون بي فاعل و قابل نبود سر او در هر چه غير از او نمود
آيد از غيبم مددها پي به پي كي شود با اين كشاكش قصه طي
گر تو را باشد بسر چشمي بصير يا بود در سينهات قلبي خبير
دلبر خود بين و هل مرآت را گير معني را نه تعبيرات را
مراجعه بحكايت ماهيان و راهنمائي يكي از ماهيان ديگران را كه رجوع بعالمي نمايند
بازگو لختي تو از تفسير آب كز برايش جان حيتان شد كباب
پس بگفت آن ماهي دانش نصيب شبههتان را عالمي بايد لبيب
تا نمايد كشف از اين معناي نغز آشكارا سازد از اين قشر مغز
در فلان جا عالمي بارع بود كز وجودش حل هر مشكل شود [ص 17]
دامن او را بكف آريد زود تا نمايد غيبتان را چون شهود
سوي آن عالم همه حيتان شدند با تضرع باب جودش را زدند
كي ملاذ و ملجأ قوم جهول بين بباب خود تو جمعي را سئول
اختلافي در ميان ما بود رفع او از فضل و جود تو شود
ما شنيدستيم ز آباء و جدود آب اندر اين جهان دارد وجود
تشنه ديدار آن آبيم ما از كرم سيرابمان از آن نما
از كرم بنما بما ديدار او تا بهبينيم آب را ما روبرو
هر چه گرديديم اندر جست آب خود نديديم و بشد دلمان كباب
گفت اي جهال از دانش بعيد چيست غير از آب در عالم پديد
غير آبي نيست اندر اين جهان تا دهم رخسار آن را من نشان
هر چه ميبينيد خود آبست و بس دور نبود نفس آب از هيچكس
گر شما جز آب بنموديد من مينمايم آب را اندر زمن [ص 18]
چونكه بحر از انتها و حد عري است بر مدارك جمله او را برتري است
خود همه هستيد در او غوطهور كي نهان از ما بود او را اثر
راهنمائي عالم ماهيان را به كاملي آبگون كه نماينده آب باشد
ماهيان گفتند كي شيخ كبير وي بچرخ معرفت ماهي منير
گر چه قولت حجتي ظاهر بود نور صدقش همچو خور باهر بود
ليك ما از ديد او كوريم كور از مقام درك او دوريم دور
كاش گشتي علم و حلم تو كفيل در وجودش آوريدي يك دليل
تا كه نفس ناقصان قانع شود نور او در قلبشان ساطع شود
زآنكه ما محدود و حد شد حد ما حد ما در فهم ما شد سد ما
از وجود ما گر آوردي دليل ميشدي در فهم او ما را سبيل
گفت آثارش ز كس مستور نيست ليك چشم جانتان را نور نيست
گر نبودي آب اندر اين جهان از چه ميباشد شما را پس روان [ص 19]
خود همه از جنبش او جارييم ليك پنداريم كز خود سارييم
جنبش ما جمله از آب است و بس گر چه نبود آگه از او هيچكس
هين نميبينيد بيخود در مسير گاه بالا ميرويد و گاه زير
طالب غربيم و بيخود سوي شرق ميبرد ما را بجد مانند برق
مايل فصليم و بيخود متصل طالب وصليم و بيخود منفصل
قعر ميجوئيم بالامان برد فوق ميخواهيم در قعر آورد
عزت ار جوئيم او ذلت دهد فقر گر جوئيم او وسعت دهد
گر نبودي غير ما اندر جهان كارهامان بد بخواهشمان روان
چون كه ميبينيد اين عجز و قصور وين كشاكش در خفا و در ظهور
معترف گرديد بر هستي آب جان خود بيرون كنيد از پيچ و تاب
هست در فسخ عزايم او پديد كنه ذاتش گر چه نتوانيد ديد
چونكه باد از ديدهها گرديد بر آئينهٔ سنجيدنش گرديد پر [ص 20]
چونكه نار از ديدهها مستور شد شعله اندر ديدنش دستور شد
چونكه ذات حق ز امكان برتر است صورت كامل مر او را مظهر است
حظ امكان از قدم آن صورتست قبله و مسجودشان آن حضرتست
مقصد و معبودشان ذات حق است رويشان گر چه بباب مطلق است
چونكه نبود ذات حق از جنسشان لاجرم از جنسشان بايد نشان
تا كه روي خويشتن سويش كنند ملجأ و مأواي خود كويش كنند
چونكه تن شد ذو جهات و حق بري بايدت رو سوي كعبه آوري
چونكه او از مخرج و منطق جداست نام نيكويش ملاذ و ملتجاست
چونكه ذاتش از صفت گرديد بر احسن التقويم شد او را اثر
احسن التقويم شخص كامل است كو صفات ذات حق را حامل است
گر شما از آب ميخواهيد اثر كاملي جوئيد تا بدهد خبر
كو بود جانش فنا در جان آب زو بجوئيد آب را ني از سراب
زآنكه كامل نيست الا آبگون تابع آب است در سير و سكون [ص 21]
فعل و تركش جمله فعل و ترك آب زآنكه فعل و ترك او را هست باب
چونكه فعل و ترك او نايد بديد از وجود كاملي گردد پديد
باشد او مرآت سرتاپانما تند و كند آب را همچون رحا
آب پنهان و رحي باشد عيان بهر ما باشد عيان وجه نهان
حظ چشم ما همين گشت رحاست او چه داند آب چون و در كجاست
او براند نام آبي بر زبان زي رحي آن نام را كرده بيان
آنچه از آن نام هم بيند بصر در رحايش آمده اندر نظر
پس رحي جو پس رحي جو پس رحي از رحي گو از رحي گو پس رحي
آب را بگذار با نفس رحي تو چه داني كنه آب ذو العلي
گيرم از ادراك او خود نگذري چه از اين سوداي خامت آوري
مرجع ما جملگي وصف است و بس نيست آگه ز آب پنهان هيچكس
وصف كامل نيست الا كاملي كاملي جو تا ببخشد حاصلي [ص 22]
آب چون باد است و كامل همچو پر كز كشاكشهاي او بدهد خبر
كاملان باشند خود منقاد موج در حضيض آيند ايشان ور باوج
همچو آن مرده بنزد مردهشوي گر به پشت اندازد او را ور بروي
گر شما را شور آب اندر سر است كاملي جوئيد كو را مظهر است
سوز آب ار جانتان كرده كباب كاملي جوئيد كو او راست باب
گر شما را روي كامل شد پديد از دل و جان التجا سويش بريد
نزد آن درگاه زاريها كنيد ناله و افغان ز درد خود زنيد
با تضرع با تذلل با نياز دست برداريد سوي كارساز
با فنا در نزد آن باب ايستيد زآنكه او هست و شما خود نيستيد
چشم حاجت برمگيريد از رخش زآنكه آن مرآت را وجهيست خوش
سوي او آريد تعظيم و سجود زآنكه آب از روي او دارد نمود
درد او درمان هر دردي بود درد بيدرمان فراق او شود [ص 23]
گر بآن درگاه خود يابيد بار شمهٔ گوئيد از اين مسكين زار
كي ملاذ و پشت اين بيخانمان دستگير جمله افتادگان
اي انيس و مونس بيمونسان وي كس درماندگان و بيكسان
هين بگرداب بلا افتادهام عقل و دين در عشقت از كف دادهام
جان من از هجر رويت شد تلف امتحان تا كي نگاهي اين طرف
يا بكش يا سوي كوي خويش كش تا بكي باشم ز نور تو عمش
عمر رفت و مرگ غافل دررسد رحمتي تا صبح وصلت دردمد
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل پاي ما لنگ است و اين ره بس طويل
جذبه شوقت اگر ياور شود كوه سنگين قطع منزلها كند
گر باين محجوب روئي آوري از فروغش پردههايم بردري
با همه عصيان ز تو اميد كظم در پريشاني ز تو مطلوب نظم [ص 24]
سوختم از آتشت آبي فشان روي تو خواهم نه نام و نه نشان
پس بگوئيد از من دلسوخته اي كه نارت يك جهان افروخته
كاظم بن قاسم اي شمس جهان يك نظر كن جانب درماندگان
كه ز تاب تابش تو سوختم تا كه نام ناميت آموختم
كاظم بن قاسم اي رخشنده طور اي ز نور روي تو تابنده هور
اي جهان جان و اي جان جهان خانهسوز صد چو من بيخانمان
اين چه آتش بد فكندي در تنم كو زباني تا از آن يك دم زنم
كو زباني كو زباني كو زبان تا بگويم شمهٔ از شرح آن
آتشي زآن دم زنم اندر جهان سوزم از آن دودمان جسم و جان
آتشت ني آتش موساستي ني شبيه آتش عيساستي
آتشت از مشرق و مغرب جداست مظهر نورش ز حد استواست
نار تو ميباشد از نار خليل كو براي دوستان بد سلسبيل [ص 25]
گر چه ني آن آتش موساستي ليك عيان از سينه سيناستي
آيد از او نالههاي نخل طور نور حق از نار او دارد ظهور
نالههايش نالههاي شه بود گر چه درك ناس از آن كوته بود
گر چه دارد ديده كوران حجاب آفتابي آفتابي آفتاب
چون ز نور تو جهاني روشن است لطفي ار چه جان ما بي روزن است
گر چه ما را روزني سوي تو نيست ليك ملجائي بجز كوي تو نيست
نور رويت گر كفيل ما شود ظلمت خودبيني از جانها رود
ملجأ ارواح ما كوي تو است جان ما را جمله رو سوي تو است
چونكه ما را راه سوي شاه نيست وجه ما جز جانب درگاه نيست
مسجد و مسجود ما درگاه اوست مقصد و مقصود ساجد شاه اوست
شاه ما از مشرق و مغرب جداست جلوه رويش بحد استواست
جلوه رويش بود عين الحيات زين سبب باشد سويش روي جهات [ص 26]
او چو قلب است و جهان اعضاي او عضوها را سوي آن قلب است رو
عضوي ار يكدم از او غافل شود در زمان از زيب جان عاطل شود
در زمان رجس و نجس گردد بموت ميشود از او همه خيرات فوت
بايدش از آن بدن كردن جدا كه نباشد مرده با زنده روا
مرده را با زنده نبود نسبتي دان تو اين ظاهر ز باطن آيتي
پس هر آن عضوي كه شد مردار و خوار كي شود دل با عفونتهاش يار
ليك آن عضوي كه شد بسته بدل برطرف از بين ايشان شد مخل
ميشود او زنده از الطاف قلب ميشود ظاهر در او اوصاف قلب
كارهاي دل از او ظاهر شود آب و رنگ جان از او باهر شود
خاري ار روزي بپاي او خلد دل همه اعضا بياري آورد
زآنكه رنج او بود آزار دل جمله اعضا بفكر كار دل
گر شود دل روزي از چيزي فگار ميرود از جمله اعضا قرار [ص 27]
پس اگر تو متصل گردي بدل ميرسد از درد تو دردي بدل
جمله اعضا معين تو شود گر تو را خاري بدست و پا رود
نيست عضوي را حد جور و جفا بر سر عضو دگر الا صفا
زآنكه رنج هر يكي رنج دل است دل ز هر عضوي بكاري فاعل است
دل كجا خواهد ز خويش آزار خويش جان خود با دست خود كي ساخت ريش
دست بي دل را كجا خاريدن است چشم بي دل را كجا باريدن است
پاي بي دل را كجا رفتار بود كي زبان را خودبخود گفتار بود
نيست در اين ملك فاعل غير شاه بي وجود شه چه آيد از سپاه
دست اگر روزي بپا آزار كرد او بامر قلب دفع خار كرد
خود دل اندر فكر اعضا روز و شب فكر اعضا بهر خود باشد تعب
گر ببرد دست چپ را دست راست او بامر قلب دفع زهر خواست
آنچه ميبيني تو از زيبا و زشت كار آن باشد كه اين بنياد هشت [ص 28]
ذكر اين مطلب دگر جا لايق است دل بذكر او مفصل شايق است
چونكه زآن درگاه افتادم بدور دور افتادم از آن بزم حضور
بايدم رو سوي آن درگاه كرد كسب انوار از جمال شاه كرد
خوشتر آن باشد كه سر ذو الجلال در بيان پوشيده آرم در مثال
شرح آن را باب رحماني كنم اقتباس از كار يزداني كنم
تا نگردد خاطري از آن ملول مطلب آگه از آن يابد حصول
زاهدا اين قصه كآمد در خطاب قول ماهي بود و ماهي اندر آب
بود كاظم نام آن درياي جود كز وجودش ماهيان را بد وجود
بود كاظم نام آن بحر محيط كو فرا بگرفته اين ارض بسيط
بود كاظم نام آن عين الحيات كز وجودش ماهيان را بد نجات
قصه آب است و من خود خاكيم نقل ماهي بود و من زآن حاكيم [ص 29]
من نميگويم كه حق يا باطل است آن همانا نقل قول قائل است
گر غمين گشتي تو اي عاليجناب حكم فرما اينت ماهي اينت آب
رنجه فرما يك قدم در جوف آب ماهيان را كن اگر خواهي كباب
گر نميخواهي ز ماهي دم زنم قصهٔ از آدم خاكي كنم
در بيان سر خلقت آدم عليه السلام و خلافت او در زمين
گوش كن از داستان آن جناب با ملك و الله اعلم بالصواب
از زمين چون جان بن جان پاك شد پاك از آن ناپاكيان اين خاك شد
نوبت آن شد كه اندر روزگار جلوهگر بيپرده آيد پردهدار
نور يزدان مظهرآرائي كند جلوه از بهر تماشائي كند
آئينه گيرد براي طوطيان از پس آئينه بگشايد زبان
جلوهگر در چنگل و منقار و دم گويد اني طاير من جنسكم
گويد اني طاير يوحي الي كز پس اين پرده گويائي است حي
جلوهگر گردد بسان طوطيان تا سخنسنجي كند تعليمشان [ص 30]
تا بايشان راز خود انها كند از زبانشان سر خود افشا كند
گر نگشتي جلوهگر چون طوطيان كي گرفتندي فرا از او زبان
نطقهاي ماست از آئينهدار خاك را با نطق و گويائي چه كار
نوبت آن شد كه سر حسن يار آشكارا گردد اندر روزگار
لنتراني را تري گردد بدل نور حق بنمايد از صبح ازل
بيجهت پيدا شود اندر جهت بيصفت گردد هويدا در صفت
چونكه يار از لوث ديدن اطهر است از حد افهام امكان برتر است
خواست گيرد در مقام خويشتن جانشيني در ادا اندر زمن
وحي خداوند بملائكه و شيطان كه رو بآدم (ع) بكنند
وحي آمد از خداوند عليم جانب املاك و شيطان رجيم
كاختراعي در زمين منظور ماست جانشين ما و مسجود شماست
فيض عامم را بود بابي عظيم ذات پاكم را بود وجهي كريم [ص 31]
فيضها زآن باب ريزم در جهان جلوهها زآن رو كنم اندر زمان
باشد اندر فيض دست باز من گر چه نبود در عطا انباز من
چشم بينايم بود در اطلاع گوش دراكم بود اندر سماع
باشد او همچون زبانم در بيان در احاطه باشدم همچون جنان
در عيان باشد مرا روئي پديد باشدم در جلوه مرآتي بديد
رحمت ار خواهم از آن رحمت كنم نقمت ار خواهم بآن نقمت كنم
در حيات خويش باشد روح من من مر او را سر و او من را علن
ديد او باشد همه ديدار من كار او باشد ظهور كار من
اوست خانه من در او خانهخداي اوست مرآت و در اويم خودنماي
حب او حب من و بغضش مراست زآنكه پيدا زو همه انوار ماست
هر كه رو آرد سوي آن قبلهگاه روي خود آورده باشد سوي راه
گر چه دور و لنگ لنگان بسپرد عاقبت فيض از وصالش ميبرد [ص 32]
بلكه گر دهري زمينگير اوفتد رهروي از لطف او را آورد
گر كسي زآن اوفتد در چپ و راست منحرف گردد بجهل از راه راست
هر چه رهروتر بود باشد اضل گر بود مقعد بود بعدش اقل
پس هر آن شد طالب كوي وصال بايدش پرهيز از راه ضلال
بايدش در راه او سالك شود ور نه در تيه مضل هالك شود
آن رهي جو كه چو در وي بنگري در نظر آثار مقصد آوري
بيني اندر وي سواد آن ديار گشته پيدا بي يمين و بي يسار
هر چه بسپاري از آن آنا فآن بيشتر از پيشتر گردد عيان
خرده خرده قلعه و باغ و منار آشكارا ميشود از اين ديار
تا دهي تمييز زآن ديوار و باب آشكارا گرددت صف و قباب
تا شوي داخل بآن شهر و ديار آشكارا گرددت رخسار يار
هست از هر حق حقيقت آشكار هر صوابي را بود انوار يار [ص 33]
كي بود مقصود در بيره پديد كي توان در غرب روي شرق ديد
حق بنفسه ظاهر است و آشكار نيست بر او مطلقا ستر و غبار
هر طرف ديدي سواد مقصدت رو كه آن باشد طريق معبدت
نيست آن دم حاجت بحث و دليل مقصدت باشد دليل آن سبيل
هر چه خواهم مختصر سازم بيان ميكشاند سوي خود يارم عنان
باز بشنو پاسخ املاك را چون گمان كردند خلق خاك را
لب گشادند از جسارت كي اله ميكني اندر زمين خلقي تباه
بسپرند ايشان ره افساد دين خونها ريزند از كين در زمين
چون گروه جان بن جان كز عناد فتنهها انداختند اندر بلاد
ما همه تسبيح و تقديست كنيم جز ره دين تو راهي نسپريم
جانشين خواهي ز ما كن جانشين تا كه تقديست كنيم اندر زمين [ص 34]
گفت ميدانم بعلم لايزول آنچه را هستيد در فهمش جهول
ميشناسم آنكه از روي نفاق با شما گرديده گرم اتفاق
جانشيني آفرينم محتشم انبيا از صلب او بيرون كشم
اوصيا را پاك بعد از انبيا ميكنم از نسل پاك او بپا
حجتي باشند بر اهل زمين تا بياموزندشان آئين دين
از عذاب من بترسانندشان سوي دين من همي خوانندشان
ميكنم دور از زمين نسناس را تا جدا سازم از ايشان ناس را
ميكنم نسناس را پنهان ز ناس تا ز عصيانشان نسازند اقتباس
ميدهم مأواي ايشان ز ابتلا هم باطراف زمين هم در هوا
عاصيان را در جهنم جا دهم در مقام خشم خود مأوي دهم
دور گرديد از حيال عرش من تا سماء چارمين از اين سخن
جمله افتادند در چارم فلك رو نهادند از بلندي سوي تك [ص 35]
نور حق پنهان شد از انظارشان محتجب گشتند از انكارشان
اين جزاي هر جسور جاهل است كو ز اسرار حقيقت غافل است
غافلان خواهند برهان صدهزار نار را سرديست يا گرميست كار
شخص آگه خود بآتش اندر است بلكه خود آتش نه چيزي ديگر است
غافلان را كي سزد انكار او چون نيند اهل همه اسرار او
نيست لايقشان بجز ايمان و سلم گر چه باشد سينهشان خالي ز علم
غافلان از اين سخن حيران شوند خائف و لرزنده و گويان شوند
كي شود تصديق كردن بيدليل هست اين معني بسي امر عليل
غافلند از آنكه تمكين با دليل هست اندر رهروان يك سبيل
شخص آگه را مجال ديگر است عالمي ديگر خيال ديگر است
عالم لاهوت جولانگاه اوست در فضاي لامكان خرگاه اوست
علم او دريا و غافل همچو خس سر او چون صرصر و غافل مگس [ص 36]
كي تواند خس تك دريا رسيد كي مگس در باد صرصر شد پديد