خط سيرش اين دفعه او را باصفهان كشانيد كه در آن زمان « سرّه ايران » و « قبة الاسلام » ، و باصطلاح امروز ، مركز روحانيّت بود . در اصفهان نيز از طرف علماء و رؤساي حوزهي علميّه مورد استقبال و پذيرائي فوق العاده شد . بر سر كتابهايش دعوي بود و از هر يك نسخه و از هر نسخه بارها نسخه برميداشتند . پس از يك توقّف چهل روزه ، شيخ مجدّداً براه افتاد حاكم كرمانشاه كه در آن اوقات شاهزاده محمدعلي ميرزا دولتشاه بود ، باتفاق تمام علماء و اعيان ، تا چهار فرسخي ( قريب به ٢٥ كيلومتر ) ، باستقبال آمدند . همان وضعي كه در يزد ديده بود تجديد شد . شيخ دو سال در كرمانشاه ماند و در اين مدّت همهي مردم بدرس و مجالس او ميشتافتند . سپس ، باشتياق زيارت كعبه ، پس از آنكه بطور قطع وعده كرد بكرمانشاه برگردد ، راه مكّه را در پيش گرفت ( ١٢٣١ هجري ) .
در واقع ، پس از انجام اعمال حجّ شيخ احمد در ١٢٣٤ هجري دوباره در كرمانشاه ظاهر شد . اين اقامت جديد در ايران تقريباً پنج سال طول كشيد . همان استقبال و پذيرائي پر وجد و شور از طرف شاهزاده و قاطبهي مردم براي او مهيّا شده بود . از آنجائي كه شهر سر راه و روي جادهي زيارتي مشهد است ، شيخ توانست عدهي زيادي از همكاران خود را هنگام عبورشان از كرمانشاه ببيند . اما يك سلسله حوادث غمافزا ، پيدرپي نازل شد . ابتدا شاهزاده حاكم مرد . بعد يك خشكسالي هائل ، و بدنبالش سيلهاي عظيم آمد . [ص 31] يك ربع شهر خراب شده است . وبائي سر برداشت كه خرده خرده بتمام ايران سرايت كرد . شيخ باتفاق خويشانش بعزم مشهد براه افتاد . خط سيرش كه تقريباً با خط سير اكنون ما مطابقت دارد : قزوين ، قم ، تهران ( در اينجا حرم شاه عبدالعظيم را زيارت كرد ) ، شاهرود ، نيشابور ، مشهد بود . در هر منزل گوئي وبا سختتر ميشد . از مشهد كاروان كوچك ، از راه آباديهاي كوير مركزي : تربت ، طبس ، بطرف يزد سرازير شد . از طبس ببعد جادّه از راهزنان بلوچ پر و مغشوش بود ، حاكم طبس يك دسته سواره نظام و يك دسته پياده نظام همراه قافله كرد . شيخ اين دفعه با اين موكب نظامي غير مترقّبه كه پيشاپيش او در حركت بود ، بيزد ورود كرد و در آنجا بيش از سه ماه نماند در اصفهان پذيرائي و استقبال از شيخ شورانگيز ، و بسيار باشكوه و جلال بود ، نه تنها حاكم و علماء و اعيان ، بلكه تمام مردم ، بزرگ و كوچك ، زن و مرد ، در اين استقبال شركت كردند . از شيخ مسألت ميكنند در مسجد شاه نماز جماعت گذارد ، صفوف مأمومين بخارج از مسجد تا ميدان مشهور بزرگ شاه عباس ميكشيد ، شبي شيخي ، كه مايل بود شمارهي شركت كنندگان در نماز جماعت را بدست آورد ، تا شانزدههزار نفر را ميشمارد ( ص ٢١٤ - ٢١١ ) .
اين احترام عامّ و ستايش فوق العاده گواه بر اين بود كه تمام حقيقت تشيّع در شخص شيخ احمد احسائي و تعاليمش شناخته ميشد ، در پرتو اين احترام و ستايش بايد راجع بحادثهي گريهآور قزوين قضاوت كرد . گاهي در غرب نوشتهاند كه شيخ احمد « توسط مجتهدين از جامعهي ديانت مطرود شد » . اين كلمات در اين مورد خارج از موضوع و با حقيقت امر دور از [ص 32] تناسب و نسنجيده است . اين نحوهي بيان مطلب بر طبق قوانيني است كه از دريچهي چشم غربي ديده شود ، و مثل اين است كه كليسائي با تشكيلات سنگين و اصول محاكماتي شديد وجود داشته باشد ، و حال آنكه صحبت از جائي است و در محيطي است كه يك سازمان روحاني ، با قدرت اصولي ، و قوّهي قضائي اداري از لحاظ مذهبي ، بمفهوم اروپائي ، محقّقاً وجود ندارد ، وانگهي هرگز اجتماعي از مجتهدين ، ولو هر قدر بياهميت هم باشد ، در اين باره نشد . تكفيري كه در قزوين بر زبان رانده شد ابتكار شخصي و خصوصي ملا محمدتقي برغاني بود ، و اين تكفير مفهوم و ارزش چيزي مانند تصميمات محاكماتي هيأت قضات كليسا را نه داشت ، و نه ميتوانست داشته باشد . صفحات كتاب شيخ سركار آقا از نظر تاريخ و از نظر غرائز بشري به بهتر وجهي اين امر را ثابت و روشن ميسازد ( ص ٢٠٢ - ١٩٠ ) .
در درجهي اوّل ، در اين مورد انگيزههاي بشري ، خيلي هم بشري ، وجود داشت كه بسهولت قابل فهم است . استقبال خاصّي كه از شخص شيخ و تعاليمش همه جا ، و در قزوين هم ، شد در بدرد آوردن حسّ جاه طلبي بعضيها بيتأثير نبود و خودخواهي عدهيي را بنحوي دردناك جريحهدار كرده بود شيخ مانند نسيمي حياتبخش بر وجود تشيّع ميوزيد . نه تنها خودپرستيهاي كوچك و پست جريحهدار شده و رنج ميكشيد ، بلكه موقعيّتي بخطر افتاده بود ، و بقدرتي متزلزل اعلام خطر ميشد ، آن آزارهاي دروني و اين اعلام خطر ، بر روي هم ، سرّ بروز حادثه بود . در ثاني ، خيلي مانده بود كه ملا برغاني شخصيّت طراز اوّلي باشد او واعظي بود . شكّي نيست عنوان [ص 33] اعلم و عالم اوّل قزوين را بخود بسته بود ، امّا نه نوشتجاتش و نه حرفهايش بر منبر نتوانسته بود همكارانش را با اين عقيده همراه سازد ، و همقطارانش اين ارزش را برايش قائل نبودند . از بين حاضرين مجلسي هم كه غفلةً و بدون مقدمّه فراهم كرده بود ، فقط چهار يا پنج نفر در اين تكفير با او همداستان شدند ، تازه اين عدّه هم نه از مجتهدين بودند و نه از شخصيّتهاي عاليرتبه . حتّي خود تنكابني هم كه كوچكترين گماني نميرود باينكه هواخواه يا جانبدار شيخ احمد باشد ، مجبور است اين موضوع را اذعان كند ، هرگز نه آن روز ، و نه بعد آن روز ، ملّا برغاني نتوانست مجلسي فراهم سازد كه لااقل ، ولو بصورت ظاهر هم باشد همهي حاضرين مجلس باتفاق آراء موضوع تكفير را تأييد كنند . بهتر و بالاتر از آن اينكه پسر خود ملّا برغاني ، شيخ جعفر ، كه از رويّهي پدرش خيلي رنج برده بود ، بعدا ساليان متمادي در كرمان ، در كمال دوستي و يگانگي با شيخيه بسر برد ● .
در مجمعي كه بدون مقدّمه غفلةً بابتكار ملّا برغاني فراهم شد مسألهيي كه مورد بحث قرار گرفت مسألهي معاد جسماني بود . چون ما جاي ديگر از اصول عقايد شيخي متضمّن اين مبحث الهي اساسي بحث كردهايم ، در اينجا باختصار بآن اشاره ميكنيم . ● مكتب شيخي در علم مخصوص [ص 34] خودش ، راجع بتركيب الاعضاء ، انسان را صاحب چهار جسم ميداند ، با اين نظريّه و تصوّر جسم هورقليائي اين مكتب از فلاسفه و از حكماي ظاهر ، كه بقشر و ظاهر الفاظ گرفتهاند ، بيك اندازه فاصله و با هر دو اختلاف دارد . ( اگر كسي بگويد و تأييد كند كه اصول عقايد شيخ احمد دربارهي معاد با عقيدهي ملّا صدراي شيرازي يكي است ، همانطور كه ملا برغاني گفت و كرد ، معلوم ميشود كه نه كتابهاي شيخ احمد را فهميده است و نه مطالب ملا صدرا را ) . وقتي كه شيخي بطور قطع و يقين ميگويد « جسد عنصري عود نميكند » ميبيند و درك ميكند كه اعتقاد بمعاد جسماني ، و مادّي بودن معاد ، بآن طور كه حكماي ظاهر و علماي قشري ميگويند ، منجرّ بمطالب غير معقول كفرآميز ميشود . امّا براي ملّا برغاني ، درك معاد جسماني ، بطريقي كه شيخ احمد درك كرده بود و اظهار ميداشت ، با انكار معاد جسماني برابر بود . معذور هم بود ، ساختمان و شاكلهاش بهيچ وجه براي فهم مسائل معنوي آمادگي نداشت . در اينجا سركار آقا تذكّر ميدهد ، بهتر است در اين صورت كساني كه استعداد فهم حكمت محمد و آلمحمد را ندارند از بحث در آن خودداري نمايند .
در واقع و حقيقت تمام قضيّه جز يك نشانهي ناراحتي و اضطراب كه قبلاً بعلل آن اشاره شده چيز ديگري نبود . دشمني فقها با حكمت الهيّه در نظر شيخيّه بمنزلهي مخالفت صريح با فرمايشات و تعليماتي است كه شيعه از پيغمبر و ائمّه در دست دارد . در نامهيي كه بعداً شيخ بيكي از دوستانش ( شيخ عبدالوهاب قزويني ) نوشته است خاطرنشان ميسازد كه مأخذ اصل عقيدهاش درباره « جسم معادي اخروي » مستند است بصريحترين و محكمترين بياناتي كه از ناحيهي مقاماتي چون امام ششم ، جعفر صادق ، و مراجع ذي [ص 35] نفوذي نظير علّامهي حلّي و نصير طوسي و حتي خود مجلسي رسيده است ( ص ١٩٨ ) . بدبختانه مدّعيان و معاندين شيخ عاجز بودند سطح فهم خود را ، تا حدّي كه در حقيقت براي بحث و درك اين قبيل مطالب لازم است ، بالا ببرند . علي رغم تمام اين حوادث در عوض مكتب شيخيّه بمسائل مبدأ و معاد حياتي تازه بخشيد ● .
راستي كسي كه ابتكار اين تكفير را بگردن گرفت چه نفعي داشت ؟ مسلّم است كه امروز وضع حال حاضر مسأله ، و بطور كلي وضع هر تكفيري ، عموماً در نظر اين و آن ديگر همان كه بود و بهمان طور جلوه نميكند هر چند اين رأي تكفير در همان عهد هم اكثريّتي نداشت ، تا چه رسد باينكه بگوئيم آيا بر طبق « موازين و اصول موضوعه » بود يا نه ، ولي در عوض بنحوي غمانگيز و قابل تأسف بمنظور ايجاد بلوي و فتنه و فساد از آن بهرهبرداري شد و دستآويز ارضاء كينههاي اقرارنكردني گشت . هولناكتر از همه اينكه در دهان عوام مسائلي را انداختند كه « عوام مردم » از فهم آن عاجز بودند . چنين شد كه در اطراف اسم « شيخي » ، در طبقات پائين اجتماع ، عقيدهيي بوجود آمد كه ناشي از كمال جهالت بمسائل بود ، و اين اراذل ناس هر اندازه بمسائل جاهلتر بودند ، بهمان اندازه براي ايجاد فتنه و بلوي و تحريك حوادث بيشتر آمادگي و تمايل داشتند . افسوس ! در كرمان چندين مرتبه ميبينيم اين روش بكار رفته است .
[ص 36] پس از اين حادثهي غمانگيز و واقعهي دشوار شيخ احمد يكسال ديگر هم در ايران در كرمانشاه گذراند ، بعد عازم كربلا شد و قصد داشت تا آخر عمر آنجا بماند ، در اين هنگام است كه ملّا برغاني بكساني از فقهاي عراق ، كه ميتوانست اميدوار باشد آنها را با خود همداستان كند ، نامه پشت نامه نوشت . تحريكات ننگين و افتضاحآميز رو بافزايش گذاشت ، حتّي كار بجائي رسيد كه جعل اكاذيب كردند تا سبب وحشت حاكم عثماني ، داودپاشا ، شود كه بدون اينها سخت با شيعه عداوت داشت تمام اين تحريكات و اطوار ناشايست بالاخره بقدري وضع خطرناكي بوجود آورد كه شيخ احمد تصميم گرفت با خانوادهاش بمكّه برود و كنارهگيري كند . پس بناچار براي آخرين بار براه افتادند ، امّا در سه منزلي مدينه شيخ را تب گرفت و يكشنبه ٢١ ذيالقعده ١٢٤١ هجري ( ١٨٢٧ ) اين جهان را وداع گفت . در مدينه ، در بقيع رفيع ، در جوار قبور چهار امام ، از ائمّهي شيعيان ، نزديك بيت الاحزان ، كه هنوز خاطرهي غمانگيز فاطمه از آن ميبارد ، مدفون گرديد ● .
باين كيفيت مأموريت زميني شيخ احمد احسائي بپايان رسيد ، و همانطور كه خواسته بود ، همهي آن وقف ترويج و پرورش امري شد كه [ص 37] براي او خالصترين جوهر تشيّع را تشكيل ميداد . محقّقاً تأثيرش در حيات معنوي تشيّع بسيار عظيم بود ، و هنوز هم آنچه در آن بالقوّه نهفته است بيرون نيامده است .
عجب آنكه : همانطور كه نميتوان شيخ احمد را باستاد و معلّم روحاني معيّني ، باسم ، از بين اساتيد آن زمان نسبت داد ، از طرف ديگر ، با اينكه اولاد و احفاد داشته است ، ديگر امروز باسم و رسم از اخلاف خانوادگي او كسي را نميشناسيم . و امروز فقط از فرزندان روحاني او ، كساني كه شيخي ناميده ميشوند ، ميتوان اسم برد ، و در ايران و عراق ، و نيز در هند ، بتعداد زياد ، ديده ميشوند .
بعلاوه بايد خاطرنشان كرد ( ص ٢١٧ ) كه در كويت و چند شهري از آذربايجان ببعضي دستجات برخورد ميكنيم ، با اينكه اسم شيخي بخود نميدهند ، نسبت خود را بشيخ احمد و سيد كاظم ميرسانند .
در مقابل ، دستجات ديگري هستند كه اسم شيخي بخود ميبندند ، هر چند كه اصول عقايدشان بهيچ وجه با اصول عقايد آن دو استاد بزرگ شباهت ندارد .
مطلب اينجا است كه اشتباه بزرگي پديد آمده و محقّقاً جنبههاي عميقتر و وخيمتري دارد . در واقع در محضر شيخ احمد ، مثل محضر سيد كاظم ، طلّابي بودند كه اين اندازهها و بلكه اصلاً شيخي نبودند . ولي اين مانع از آن نيست كه خودبافيهاي اين قبيل طلّاب را ، كه در حقيقت مسؤل اقوال و آرائشان خودشان هستند ، بحساب دو استاد گذاشتهاند . حتّي ، براي پابرجا كردن اين اشتباه و بدنامي ، روي قدرت و اعتبار خوانساري ، مورّخ بزرگ [ص 38] رجال عالم اسلام ، متّكي شدهاند ، و حال آنكه در همينجا نقل كرديم كه خوانساري با چه عبارات تحسينآميز و با چه احترام و تجليل نسبت بشيخ احمد اظهار عقيده ميكند . در واقع از متن عربي خوانساري معني و مفهوم مخالفي درآوردهاند ● ، و باين نحو منشأ عقيدهيي شدهاند كه در چند نفر از مستشرقين هم بيتأثير نبوده است ، و آن اين است كه ميگويد بابيّه از شيخيّه « بيرون ميآيد » . آنچه را كه سر فرصت بعداً در موضوع « ركن چهارم » خواهيم گفت بطور قطع و يقين نشان ميدهد و ثابت ميكند كه ، اگر اين جمله راست آيد و حقيقت داشته باشد ، بشرطي است كه از كلمه « بيرون آمدن » صحيحاً همان معناي واقعي فعل « خروج » را اراده كنيم كه بيرون رفتن « خود را بيرون چيزي كردن » باشد و بمعناي ( ضدّ چيزي بودن و در جهت مخالف رفتن » است .
بالاخره سركار آقا نتيجه ميگيرد ، « ما هستيم ، كه ما را شيخي مينامند و پيروان شيخ هستيم ، زيرا در اصول عقايد شيخ روايت تامّ و تمام و حكايت كامل و خالص تشيّع را با كليّهي آنچه در قوّه دارد و جميع آنچه را كه ايجاب ميكند ، يافتهايم » . و با كمال شجاعت و جرأت ميافزايد : « اين اسم را ، بما دادهاند ، [ص 39] و ما آن را انتخاب نكردهايم . امّا اين اسم را بمانند يك عنوان افتخارآميز گرانبها از بين كليّهي عناوين ميپذيريم ، زيرا ، از لحاظ مفهوم و معناي واقعي ، براي ما با عنوان و با كلمهي مسلمان يكي و برابر است ، و نيز از اين اسم بخود ميباليم زيرا ما را بسبب بستگي ما با شيخ بزرگوارمان از ديگران متمايز و مشخّص ميسازد ، و باز اتّفاق ميافتد كه ما را بمانند اقليّتها ميخوانند . از اين نسبت و خصوصيّت هم نيز بخود ميباليم ، زيرا در زمان خود ائمّهي اطهار هم ، اصحاب و دوستانشان ، جز اقليّتي نبودند » . در حقيقت يك فرد شيعه كيست ؟ « اين كلمه از زمان پيغمبر وجود داشت و بكساني گفته ميشد كه نسبت بامام اظهار محبّت و ارادت ميكردند ، و از كساني كه از امام خود را جدا كرده بودند دوري ميجستند . باين علامت بود كه آنها را ميشناختند ، نه باين لحاظ كه نماز ، روزه ، صدقه ، و غير اينها را ، رعايت ميكردند . امّا از همان وقت و در همان وقت ميشد آنها را روي انگشتان دست شمرد . اخبار زيادي از اين اقليّت مدح ميكند . كساني كه امروز تهمت و افتراء نثار ما ميكنند ، بايد بدانند كه نسبت بما همان رفتاري را ميكنند كه در زمان ائمّهي اطهار نسبت باصحاب و دوستان ايشان ميكردند : وقتي كه دوستان ، در زمان امام جعفر صادق ميآمدند و باو شكايت ميكردند كه مردم آنها را رافضي ، جعفري ، و امثال اينها ميخوانند ، امام آنها را تسكين ميداد و بآنها ميگفت : مغموم نباشيد ، صبر كنيد ، از وقتي كه دنيا دنيا است ، عوام مردم نسبت باولياء خدا هميشه اين چنين رفتار كردهاند » ( ص ٢٢٢ - ٢٢١ ) اين كلمات با عظمت و با سكينه و وقار لازم بود در اينجا آورده شود ، زيرا بهتر از هر شرح و تفسيري معرّف دياري [ص 40] معنوي و اقليمي روحاني است ● .
راجع بآثار شيخ احمد احسائي ، بايد گفت تمام آن شاهكار فناناپذيري است كه مطالعهي آن ، بر هر كس بخواهد برموز باطن تشيّع وارد شود ، لازم است . فعلاً از بركت كتاب شيخ سركار آقا ، يك فهرست منظّم دقيق در اختيار داريم . تمام آثار شيخ احمد ، آنچه كه احصاء شده و بعربي است ، كمتر از ١٣٢ عنوان نيست . عدد واقعي تأليفات در واقع بيش از اين است . زيرا در موارد عديده گاهي در تحت يك عنوان ده رساله يا بيشتر آورده شده است . اين را هم نيز بايد در نظر داشت كه مقدار زيادي از آثار او از بين رفته است ، شيخ نسخهي رسائلي را كه بدرخواست مكاتبه كنندگان و مخاطبين خود مينوشت نگاه نميداشت . بعلاوه كتابخانه شيخ در كربلا ، در خانه شاگرد و جانشينش ، سيد كاظم ، نگاهداري ميشد ، و اين خانه دو نوبت بغارت رفت .
در كتاب فهرست صورت منظّم آثار شيخ احمد در نه فصل تقسيمبندي شده است : حكمت الهيّه ، اعتقادات شيعه ، سير و سلوك ، اصول فقه ، كتب [ص 41] فقهيّه ، تفسيرات قرآني ، فلسفه و حكمت عملي ، كتب ادبيّه ، رسائل متفرقه ( جلد دوّم ، ص ٨٥ - ٨٠ ) ● . تقريباً هفده رساله محفوظ مانده كه هنوز بچاپ نرسيده است . بقيّه چاپ سنگي طبع و نشر شده و متأسفانه هنوز هيچ نشده و چيزي نگذشته نسخههاي آن كهنه و قديمي شده است . در اينجا بالاخصّ شرحهاي بسيار مبسوطي را كه شيخ ، بر كتابهاي ملا صدراي شيرازي بطرزي بسيار خاصّ كه در قوّهي شخص شيخ است ، نوشته است خاطرنشان مينمائيم . اين شرحهاي اساسي براي فهم وضع حكمت الهيه شيخي در برابر حكمت مشرقيّه سهروردي ، كه ملا صدرا مبيّن و مترجم آن است ، نهايت اهميّت را دارد ● . شرح الزيارة الجامعة شرح مبسوط وسيعي است از متن زيارتي در شأن دوازده امام ، ميتوان با شيخيّه همعقيده شد و گفت اين كتاب بمانند گرانبهاترين اثر شيخ احمد و يك مجموعهي واقعي از حكمت الهيّهي شيعه است ● ، فوائد ( تعاليم ) و شرح آن از خود مؤلّف مشتمل بر نوباوههاي حكمتي بسيار مهّم [ص 42] است ● . مجموعهي بزرگي مشتمل بر ٩٩ رساله ( در واقع بيشتر بدليلي كه در فوق ذكر شد ) بنام جوامع الكلم طبع و نشر شده است ● . براي ما در اين مختصر غير ممكن است حتّي از اين رسائل باختصار ياد كنيم .
١ - سيد كاظم رشتي ( ١٢٥٩ /١٨٤٣ - ١٢١٢ /١٧٩٨ ) .
از مزاياي مختصّ بجامعهي شيخي است كه از زمان شيخ احمد احسائي هميشه در رأس خود يك عدّه بزرگان داشته است كه هم از لحاظ قدرت و عظمت خُلق و هم از لحاظ كثرت آثار علمي حقيقةً كمنظير بوده و شايان توجّه خاص هستند .
براي نوشتن شرح حال شاگردي كه شيخ احمد ، بالصّراحه ، بعنوان نايب و جانشين خود معيّن كرد ، تا بحال منابع ناقصي در اختيار بود . در درجهي اوّل ، شرحي بود كه از خود سيّد كاظم بجا مانده است و در آن اساساً شرح مصائب خود و كشمكشها و مباحثاتي كه با اشخاص داشته است مينگارد ، آن هم اشخاصي كه اگر نه اين بود ، روزگار خاطرهي آنها را هم از بين برده بود ، و امروز حتّي اسمي هم از آنها نبود ● . شيخ سركار آقا در نتيجهي تفحّصات ، بتازگي بوجود دو رساله ، بقلم دو نفر از شاگردان سيّد كاظم ، پي برد كه متضمّن اصول لازم براي يك شرح حال واقعي است . ما در اينجا خلاصهيي بسيار مختصر از آن استخراج ميكنيم ● .
[ص 44] سيد كاظم فرزند خانوادهيي جليل القدر از اشراف سادات حسيني مدينه و دو نسل بود كه ايراني شده بودند . جدّش سيد احمد ، بعلت بروز و شيوع طاعون ، في الواقع از مدينه فرار كرد ، و در ايران ، برشت ، واقع در نواحي ساحلي جنوب غربي بحر خزر پناه آورد ، و در آنجا ساكن و متأهّل شد ، پسرش ، سيد قاسم ، در آنجا بدنيا آمد ، و در آنجا ازدواج كرد و يكي از بزرگان و اعاظم فضلاي رشت گرديد ، و در همينجا بود كه سيد كاظم در سال ١٢١٢ هجري ( ١٧٩٨ ) متولد شد .
در طفوليّت رؤيائي و متفكّر بود ، و اين حالت از همان آثار و استعدادي حكايت ميكرد كه ايّام طفوليّت خاصّ شيخ احمد بر آن دلالت مينمود و اين دو بهم شباهت كامل داشتند . برايش معلّمي ميگيرند كه علوم ظاهريّه را تعليم او كند . امّا مسافرت بدور ، و كسب « معارف عاليه » و علوم ، دو آرزو بود كه سيّد جوان را بشدّت حركت و شكنجه و آزار ميداد . متأسّفانه نظر خانواده بر اين منوال نبود ، در اينجا باز يك سلسله « خوابهاي آموزشي » و منامات مخبر سبب ميشود كه ارادهي سفر استوار و در عزيمت تسريع كند .
جا دارد بالاخصّ اين امر را متذكّر شد كه اين ، فاطمه ، دختر پيغمبر ، و قطب عبادت عالم تشيع بود ، كه در عالم خواب وجود شيخ احمد احسائي ، و وصف شخص او را بر كاظم جوان ظاهر كرد و بالاخره يزد ، يعني محلّي را كه ميتواند او را در آنجا بيابد ، باو نشان داد . سابقاً در همين رساله شرايطي را كه در آن شرايط شيخ احمد به يزد رسيد و تا سال ١٢٢٩ در آنجا ماند ذكر كرديم .
سيد كاظم ، كه در آن اوقات بايد تقريباً پانزده ساله باشد ، بهر قسم بود بحركت از رشت و رسيدن به يزد موفّق شد . منتهاي آمال و كمال مطلوب [ص 45] خود را آنجا ديد ، « تمام نقد جان و دل باخت » و « از دل و جان باستفاضه و استفاده از تعاليم عاليهي شيخ پرداخت » . از آن پس مصاحب دائم و محرم اسرار او شد و شيخ مكرّر ميگفت « ولدي كاظم يفهم و غيره لايفهم » ( ص ١٤٨ - ١٤٧ ) .
شيخ احمد در راه سفر بعتبات عاليات پس از واقعهي غمانگيز قزوين ، براي آخرين بار چندي در كرمانشاه توقّف نمود در جريان اين مسافرت بود كه شاگرد خود را امر بتوطّن كربلا كرد . تصّور ميرود كه سيد كاظم در واقع از آن هنگام ساكن كربلا شد ، و تمام اوقات بتدريس و بترويج روحانيّت يعني دو امر مهمّي كه بعهده داشت كاملاًّ مشغول بود ، ولي ظاهراً بايد چندين مرتبه برشت ، مسقط الرّأس خود ، در ايران سفر كرده باشد ، چنانكه يكي از نامههايش كه بشيخ نوشته شده و متأسفانه بدون تاريخ است ، بر اين كار گواهي ميدهد ● . ترديدي نيست ، هنگامي كه در عراق بود ، از عدّهيي حسود و مغرض بدرفتاريها ديد و مورد حمله قرار گرفت اما محبت و ارادتمندي علماي بزرگ كه همه بعظمت روح و كثرت علم و مكارم اخلاق و قدرت عظيم حيات باطني و معنويّت او شهادت ميدادند ، جبران اين مصائب و فتن را ميكرد ● . هيچ چيز بهتر از گفتههاي محمود آلوسي مفتي بغداد ( صاحب مقامات الآلوسيه ) نميتواند معرّف نظريّه و اثري باشد كه وجود شخص سيّد در ملتزمين و اطرافيانش ايجاد ميكرد . آلوسي ميگويد : « اگر سيّد در زماني زيست ميكرد كه ممكن بود نبيّ مرسل و پيغمبري [ص 46] باشد ، من اوّل من آمن بودم ، زيرا شرايط لازم : علم كثير ، عمل باخلاق ، اصول عقايد ، و سجاياي معنوي همه در شخص او موجود است » .
در ١٢٥٨ هجري ( ١٨٤٢ ) اهالي كربلا در برابر اولياء دولت عثماني شورشي كردند . براي سركوبي مردم صحنههاي وحشتناك قتل و غارت بپا شد . معجزهيي بود كه حرمين و خانهي سيد محفوظ و ملجأ و مأمن ماند . اما بعد از اين واقعه حملات مخالفين كه ميتوان حدس زد از چه الهام و سرچشمه ميگرفت ، بر عليه او دو چندان شد ، تا بحدّي كه تصميم گرفت براي مدّت طولاني بقصد زيارت كاظمين و سامرّه از كربلا غيبت نمايد . امّا هنگام حركت گوئي احساس كرده بود آخرين مسافرت است كه بآن مبادرت ميورزد ● . در واقع در مراجعت از سامرّه وقتي كه ببغداد رسيد ، نجيبپاشا ، حاكم عثماني ، كه متصدّي قتل و غارت كربلا بود ، او را دعوت كرد كه از او ديدن نمايد ، و در ظاهر همه گونه مراتب تعظيم و احترام بجاي آورد ، ولي باو « قهوهي مسموم » خورانيد . بتعجيل سيّد را دوستانش بكربلا حركت دادند و دو روز بعد در آنجا شب يازدهم ذيحجّهي ١٢٥٩ ( ١٨٤٣ ) وفات نمود . مجاور قبر جدّش امام حسين مدفون گرديد .
با شخص سيد كاظم خلافت معنوي و رشتهي روحاني مشايخ سلسلهي شيخيّه [ص 47] مسلّم و مستحكم گرديد . خودش در اجازتي كه به آقا محمدشريف كرماني داده است ، چهار نفر از مشايخ اجازات خود را نام ميبرد كه از آنها اجازت داشته است . اعتبار و اهميّت آخرين اين اجازات ، سه اجازهي ديگر را در محاق ميگذاشت ● ، چه اين اجازتي بود كه خود شيخ احمد بدو تفويض كرده بود . خوانساري ، دربارهي رابطهي شيخ و جانشينش ، مينويسد : « يك روح بودند در دو بدن » ● ، و در اين مورد مخصوصاً باين نكته توجّه ميدهد كه شيخ احمد مابين شاگردان متعددش شخص ديگري جز سيّد كاظم را نايب مناب و نمايندهي جامع الصّفات و امام و پيشواي پيروان خود معيّن نكرد . مسلماً از اين تصديق ، منظور خوانساري همان انتساب ظاهري است . و الّا از ساير مطاوي آن كتاب بزرگ گاهي ظاهر ميشود كه معرفت تامّي در حق مشايخ نداشته و با آنها معاشرت زيادي نكرده بود ، بهر حال لااقلّ تا اين حدّ كمك كرده و اين نكته تاريخ را روشن ساخته و در آن جاي بحث نگذاشته است ( ص ١٦٠- ١٥٨ ) .
آثاري كه از سيد كاظم ( جلد دوّم ، ص ١٦٧ - ٨٦ ) بجا مانده است نيز زياد و بسيار مهمّ است . در فهرست كمتر از ١٧٢ عنوان ذكر نشده است ( ولي در حقيقت هنوز بيش از اين است : شماره ١٣٠ بر ٦٣ رساله ، شماره ١٤٤ بر ٣٣ [ص 48] رساله ، و شماره ١٥٢ بر ٨٠ رساله مشتمل است ! ) ● . بدبختانه تعداد زيادي ظاهراً بنحوي غير قابل جبران از بين رفته است . علّت آن است كه خانه سيّد ، در كربلا ، جائي كه اعقابش زندگي ميكردند و كتابخانهاش در آنجا نگاهداري ميشد ، همانطور كه قبلاً گفتيم ، دو نوبت بغارت رفت . با همين حركت تعداد زيادي كتاب بخطّ خود شيخ احمد كه در كتابخانهي منزل سيّد كاظم محافظت ميشد از بين رفت ( ص ١٥٧ ) . خوشبختانه خود سيّد فهرستي از آثار خودش و تأليفات شيخ تهيّه ، و دربارهي هر شرحي توضيح مختصري راجع بمحتويات كتاب ذكر كرده بود ● . ببركت اين مراقبت ، ممكن است عدّهي تأليفاتي را كه كسر است در حدود شصت جلد برآورد كرد . در برابر تقريباً ٣٥ جلد است كه هنوز بطبع نرسيده ، و از مجموع آثار سيّد تقريباً پانزده كتاب بفارسي است . ساير آثار او در ادوار مختلف بچاپ رسيده و نسخههاي آن كمياب است . براي احياء اين آثار و اين انديشه بايد زحمت بسيار كشيد و جزء بجزء ادامهي انديشه و دنباله عقيدهي شيخ احمد و شرح و بسط آنها را در اين آثار دنبال كرد . سيّد راجع ببعض خطبات يا متون ديگر صادر از ناحيهي امام شرح و تفسيرهائي نوشته است كه استعداد و قريحهي مخصوص او را در مطالعات عاليهي علمي و [ص 49] شهودي حكمت الهي نشان ميدهد ● .
٢ - شيخ حاج محمدكريم خان كرماني ● ( ١٢٨٨ /١٨٧٠ - ١٢٢٥ /١٨٠٩ ) .
عمر اين شيخ با توجّه بآثار شگرف و بسيار مهمّش ، كوتاه بنظر ميرسد ( ١٨ محرم ١٢٢٥ هجري ١٨٠٩ /، در كرمان ، متولّد شد ، ٢٢ شعبان ١٢٨٨ هجري ١٨٧٠ /در تهرود ، سه منزلي كرمان ، در راه زيارتي كه بسمت كربلا ميرفت وفات يافت ) ، تأليفاتش كمتر از ٢٦٧ جلد نيست و در كرمان محفوظ و قسمت اعظم آن بچاپ نرسيده است . شخصيّتي بزرگ و خارق العاده بود ، بر تمام فرهنگ روحاني و علوم مذهبي محيط زمان خود احاطه داشت ، و اگر بخواهيم مقايسه كنيم ، بيكي از نوابغ شهير عالمگير قياس ميشود كه استعداد فوق العاده براي همه چيز دارند ، نظير نوابغ بزرگي كه در دورهي رنسانس در اروپا پيدا شدند .
دو خط برجسته ، منحني و مسير زندگاني اين شيخ را معيّن ميسازد . از يك طرف ايمان و عقيدهي راسخ داشت كه مجموعهي عظيم اخبار ائمّهي اطهار شامل حكمتي است الهي از هر جهت تامّ و تمام عيار ، و اين مجموعه جميع علوم و دانستنيها را ، مربوط باين عالم و عوالم ديگر در بر دارد ، اين عقيده [ص 50] عين عقيده شيخ احمد احسائي بود ، از طرف ديگر در مقابل عقيده داشت مسؤل بدبختي و فتور عالم تشيع تمام كساني هستند كه فقط و فقط ، براي توجيه و وضع احكام شرعيّه ، و آداب ظاهري مذهب ، و عبادات و معاملات ، از اين مجموعهي عظيم استفاده ميكنند . پس بايد ، مستقيماً ، بدون واسطهي صاحبان رأي و مدّعيان مقام ، بمطالعهي اين مجموعه پرداخت و خود را وقف آن ساخت . اين كار هم منجرّ باين ميشود كه شخص از تمام اختراعات و آرائي كه زائيدهي فكر اشخاص است و در اسلام جنبهي قانوني پيدا كرده است بگسلد ، و بحقايق فرمايشات ائمّه و آنچه كه در حقيقت اراده كردهاند بپردازد و تنها ، به تنها ، بعبارت ديگر دو بدو ، با ائمّهي خود در گفت و شنود باشد ، و هر اندازه كه طالب سالك در اين راه پيشتر رود و بيشتر ترقّي نمايد ، شكاف بين او اسلام رسمي تشكيلاتي عميقتر ميشود . باين نكته كه گفته شد بايد هميشه توجّه داشت تا بمشكلاتي كه شيخيّه از ناحيهي « حوزه علميّهي » رسمي بدان دچار شدهاند پي برد . از طرف ديگر ، در سنّ هفده سالگي بود كه محمدكريم خان براي اوّلين دفعه ، در خود كرمان ، از اصول عقايد و حكمت شيخ احسائي صحبتي بگوشش خورد ، ميتوان گفت ، از اين كشف بود كه برقي جستن كرد و حياتي را سراسر منوّر ساخت . واقعه در سال ١٨٢٦ پيش آمد . مقارن اوقاتي بود كه شيخ احمد ، در راه مراجعت باماكن مقدّسهي شيعي عراق ، در كرمانشاه براي آخرين دفعه مدّتي اقامت كرد و هم در اين هنگام بود ، همانطور كه ديديم ، بسيد كاظم امر كرد ساكن كربلا شود .
در اينجا نيز تفحّصات سركار آقا مثمر ثمر بوده است . ضمن مطالعهي انبوه يادداشتها اوراقي چند بخطّ خود حاج محمدكريم خان پيدا شد كه [ص 51] مربوط بايّام طفوليّت او بود ، و چيزي كم از شرح حال نداشت ، و اين شرح ظاهراً ميبايست مقدّمهي كتابي باشد كه بعربي نوشته شده است ● شيخ سركار آقا در كتاب فهرست ترجمهي فارسي اين شرح را آورده است ( ص ٩٢ - ٧٦ ) ، سند منظور بقدري جالب و سودمند است كه ما مترصّد هستيم در جاي ديگر آن را ، با شرح حالي كه شيخ احمد از خود و بقلم خود نوشته است ، بزبان فرانسه ترجمهي كامل نمائيم . ما فعلاً در اينجا سطوري چند از آن نقل ميكنيم .
شيخ از طرف پدرش ، ابراهيم خان ● ، بخانوادهي سلطنتي ، كه آن زمان سلطنت ميكرد ، بستگي داشت . خود او مستقيماً براي ما حكايت ميكند چگونه پدرش در كرمان مدرسهي بزرگي كه هنوز هم امروز اسم مدرسهي ابراهيمي ، را دارد تأسيس ، و آن را بكتابخانهيي خوب مجهّز كرد كه سال بسال توسعه مييافت . ابراهيم خان پسرش را آنجا نشاند ، و منزلي مستقل ، با خدم و حشم ، در اختيارش گذاشت . جوان بالغ بدين ترتيب فراغت تامّ داشت تا بچيزي جز مطالعه و تحصيل نينديشد ، و فارغ از هر همّ و غمّ ، و دور از هر دسيسه و فتنه و فساد ، با وضعي از هر جهت شايسته دروس استاداني را كه عبوراً در كرمان از اطراف گرد آمده بودند استماع نمايد . طرز كارش هم بر پايه و اساس محكمي بود ، هر كتابي را كه خوانده بود كتابي در همان موضوع [ص 52] مينوشت . بدين ترتيب ، در چهارده سالگي ، كتابي در صرف و نحو و كتابي در منطق نوشته بود . پس از آن بكسب علوم و فنون پرداخت . براي تحقيق و مطالعه ولع زياد داشت و پدرش ، تا آخر عمر ، از تشويق او دست بر نداشت .
بسهولت ميتوان پيشبيني كرد پيدا شدن محمداسمعيل كوهبناني ، كه شاگرد مستقيم شيخ احمد بود ، چه اثر صاعقهآسائي در اين جوان فعّال كه يكپارچه آتش بود داشت . اين شخص بكرمان آمده بود و يكسال ماند . بنظر ميآمد در ابتدا نسبت باين جوان سرشار ، كه از هر جهت در وفور نعمت بود ، بهيچ وجه علاقهيي نشان نميداد بعداً ، بعض از خصوصيّات اخلاق و رفتار او باطّلاعش رسيد ، عزم جزم كرد و مايل بملاقات شد . وقتي كه محمدكريم خان جوان وصف شيخ احمد را از زبان او شنيد و محمّداسمعيل نكات برجستهي حكمت الهي شيخ و امام طلبي ، و متابعت كاملش را از ائمّهي هدي ، باجمال بنظر او رسانيد ، تصميمش قطعي شد و استعدادش قرار گرفت : ديگر ابداً مايل نبود گوش بذكر چيزي ديگر دهد . اين است ، كه چون دوست تازهاش مجبور شد بكربلا ، برگردد محمّدكريم خان را چنان حزن شديدي براي نيل بديدار يار پديدار گشت كه او را بر تمام مشكلات فائق ساخت و موانع را از پس پشت انداخت ، خودش عازم كربلا ، شد و هشت ماه شاگرد موجّه و مورد قبول سيد كاظم بود ، كه با اينكه در آن اوقات سي سال تمام نداشت ، بعنوان جانشين شيخ احمد شهرهي آفاق بود . محمدكريم خان بعلل خانوادگي اجباراً بكرمان مراجعت نمود ، و پس از چهار سال بكربلا برگشت . در اين دفعه با علاقهي تمام بتحصيل تعاليم سيّد پرداخت كه او را « آئينهي » شيخ احمد ميديد ، و كه خودش هم نيز بنوبهي خود « آئينه » شده بود . در اين موقع زيارت مكّه [ص 53] كرد . بعد از آن سيّد او را امر بمراجعت داد . تا بيرون كربلا ، بمشايعتش رفت و هنگام وداع باو گفت : « برگرد بايران ، اكنون ديگر از ميان علماء باحدي احتياج نداري » ( ص ٧٤ ) .
شرح حالي كه محمدكريم خان از خود نوشته است علائم و شواهدي را بدست ما ميدهد كه براي علم بعلل ظهور عوالم روحاني ، و مطالعهي پديدهشناسي حالات معنوي بينهايت مفيد فايده است . بمانند شيخ احمد ، و مثل سيد كاظم ، شيخ محمدكريم خان ، مخصوصاً در اوان جوانيش ، بمدد منامات مشمول عنايات شد ، در جريان اين منامات حوادث واقعه همچنان ، به هيئت مظاهر و صور ، اشخاصي را جلوهگر ميساخت كه ميزان كامل و مُثُلِ اعلاي حقيقت تشيّع بودند . مادرش ، قبل از تولّد او ، نيز خوابهاي مرموز تعبيردار كه خبر از وقوع حادثهيي بزرگ ميداد ديده بود ، و چنين برميآيد كه مشاهدت باطني او در عالم رؤيا بنحوي دنبالهي خوابهاي مادرش باشد . از آنجائي كه نميتوانيم اينجا بتفصيل باين قسمت بپردازيم ، بخصوص از ديداري كه در عالم رؤيا با امام هشتم داشت ، و خوابهاي ديگر كه موضوع آن شيئي است از آسمان آويزان ، و بوسيله آن اسباب مرموز ميتوان بآسمان رسيد ، اسم ميبريم . بالاخره ، و بالاخصّ ، از ديداري كه در عالم رؤيا با امام نهم ، محمد جواد ، داشت ياد ميكنيم . اين خواب اخير در حقيقت تعليم خاصّ و آموختن اسرار بود ، و در دنبالهي اين خواب شيخ چنين اظهار ميدارد : « پس از آن مستبصر شدم ، و ببركت ائمهي اطهار متوجّه كشف چيزهاي پنهان ، صاحب شعور معني ، داراي بينش باطني ، و بصيرت گرديدم ، و در خود ميبينم كه بتوفيق و تسديد ايشان هدايت شدهام ، در علوم خود ، از اين پس مستقيماً از ايشان استمداد [ص 54] جستم ، نه از كس ديگر . هيچ چيز را كه مستند بايشان و پايه و اساسش بر ايشان نباشد اظهار نمينمايم . از ديگري تقليد نميكنم . تمام علم من نتيجهي ديد باطني ، و بصيرت من است ، و مأخوذ است از اصول و حكمت ائمهي هدي كه راهنماي تحقيقات معنوي من هستند . لاغير » ( ص ٨٣ ) .
اين قدرت خالص باطني بعد از اين راهنما و الهامبخش كار بزرگي است كه ثمرهي آن آثار و تأليفات بسيار و طاقتفرسايي ميباشد كه از حاج محمدكريم خان باقي مانده است . از آنجائي كه براي ما ممكن نيست در اين مختصر جزئيات كار او را دنبال كنيم . معذلك ما مايليم شمّهاي از نصايح او را كه شرح حال خود را بآن ختم ميكند ، نقل نمائيم ، اين نصايح خطاب بخوانندگان كتابي است كه اين شرح ميبايست مقدمهي آن باشد . اين بيانات و اندرزها نيروي استثنائي و توانائي خارق العادهي شخصيّت بزرگي را آشكار ميسازد ، و خود اين نيرو را از ايمان كامل بتشيّع استخراج كرده و بدست آورده است ، همان طور كه صراحةً اظهار ميدارد : « من همه را زير و رو كردم ، همه چيز را بررسي و تجربه نمودم ، و هيچ قصدي جز ظهور حقّ و اظهار حقيقت ندارم . دو ملك مينويسند آنچه را كه انسان با كلام خود ، و فكرش ، و زبانش ، و ساير اعضاء و جوارحش بر آنها املاء ميكند . از وراء آنها ، خداوند اسرار ضماير را ميفهمد و روز قيامت كتاب آن را بيرون ميآورد ، بپرهيز از اينكه بگوئي : ما پدران خود را يافتيم كه بر اين يا بر آن طريقه ميرفتند ، چه بسا ممكن است پدر تو ، خودش ، نميدانسته است . بترس از اينكه مطمئن شوي بموافقت با بهائم يا با گمراهان حيران ، زيرا امام اول گفته است : « تو نمييابي لذّت ايمان را مگر اينكه اُنس بگيري به قلّت و وحشت نمائي از كثرت ، زيرا كسي كه شايسته [ص 55] نام انسان باشد با بهائم و وحوش اُنس نميگيرد » . بدان بهر اندازه آنها را دوست ميداري بهمان اندازه مثل آنها هستي ، زيرا انسان بر همان شكل محبّت خودش است ، مثل آنها و شبيه بآنها محشور ميشوي ، زيرا كه هر كس دوست بدارد سنگي را ، خداوند او را بر شكل همان سنگ محشور مينمايد . كسي كه در او روح الايمان نيست ، مردهيي است . اجتناب كن از مجالست و معاشرت با مردگان ، زيرا چه استفاده از اموات ميتوان انتظار داشت ؟ اگر بتو رسيد كه متحمّل ملاقات و تماس آنها شوي و آنها را لمس كني ، بر تو واجب است كه خود را تطهير نمائي . اگر مبتلي شدي ، همانطور كه من مبتلي شده بودم ، پس فقط ظاهر تو مباشر اين مناسبات باشد ، نه هرگز قلب تو . مگو : فلان مخالف اينهاست و « ديگران » اينطور نميگويند ، من نيز يكي از اين « ديگران » هستم ، و تو هم نيز براي خودت كسي هستي ، پس چه باك از مخالفت اين و آن اگر خدا در كتابش ، و پيغمبر در سنّتش و ائمّه در اخبارشان تو را تصديق كنند » ( ص ٩١ - ٨٥ ) .
در مورد اجازات حاج محمدكريم خان سزاوار است اصرار ورزيم و روي اين موضوع بيشتر تكيه كنيم . اجازات متعدّد داشت ، من باب مثال ، و بالاخص از ملا حسين گنجوي و آقا محمدشريف كرماني ، امّا ، مسلّم است ، كه اين دو اجازت در مقابل دو اجازت مشروح مفصّل ، كه از شخص سيد كاظم داشت ، رونق و جلائي نداشت . در مقدّمهي كتاب عظيم و اثر بزرگ خود ، فصل الخطاب ، فقط دو اجازت اوّل را نقل كرده است ، چون غرضش صرفاً ذكر اتصال سند روايت بوده است و بس . عجب اينجا است ، بعض اشخاص از اين موضوع استفاده كرده اظهار داشتهاند كه او از سيد كاظم اجازه نداشت . از اين رو ، [ص 56] متن دو اجازت عامّ كه از ناحيهي سيّد باو تفويض شده بود در تذكرة الاولياء ( مذكور در فوق ، ص ٥١ ، شماره ١ ) نقل شده است . عين دستخطّ ، مزين بمهر سيّد ، در كرمان موجود و محفوظ است . اين را هم نيز بگوئيم اين از ديروز نيست كه ، از روي غرضهاي خاص و عللي كه معلوم است و جا ندارد در اينجا شرح و بسط دهيم چند نفري اين سر و صدا را بلند كرده باشند . همان وقت در زمان حيات خود ، حاج محمدكريم خان اسناد و مدارك را منتشر كرد و بدين ترتيب جواب قاطع دندانشكني باين اشخاص معلوم الحال داد ( ص ٧٥ - ٧٤ ، ص ٩٣ - ٩٢ ) .
باين ترتيب يكي از مسائل كه بخصوص نغمهي آن در گروهي از اهالي آذربايجان بلند شده بود حلّ ميگردد . در فوق اشاره كرديم كه اين دسته گاهي خود را بسته بسلسلهي شيخيّه ميخوانند و گاهي خود را از سلسله خارج ميدانند ، با اينكه مدّعي هستند از پيروان شيخ و سيّد ميباشند . امّا مسألهي ديگري است كه ، بعبارت ركن رابع از آن تعبير آوردهاند ، و متضمّن اصلي است كه شيخيّه بمانند چهارمين پايه عقايد مذهب شيعه ميدانند . ما سعي داريم ( بعدا در قسمت سوم اين جزوه ) خاطرهي مختصري را از اين اصل شرح دهيم ، ولي در كمال اهميّت است كه بدواً في الحال يك موضوع و از لحاظ تاريخ اين نكته را مسجّل و پابرجا سازيم . بعضي ادّعا كردهاند كه اين اصل نه نزد شيخ احمد وجود داشته است و نه نزد سيد كاظم و « اختراعي » است از محمدكريم خان ( از اينجا است گاهي پيروان او را ركنيّه و حاج كريم خاني لقب دادهاند : و نگفته نماند كه ايشان هم باين اسم افتخار ميكنند ) باين افتراء و اعتراض كاذب ميتوان ، بسيار سهل و ساده ، دو جواب داد : اولاً [ص 57] بكتابهاي دو استاد بزرگوار مراجعه كرد ● ، ثانياً بدو دستخطّ كه سندي است محكم بخطّ خود سيد كاظم ، و در آن بنحو قاطع اين موضوع را قطع و فصل مينمايد ، مرور نمود ● . اين دو سند كه از ناحيهي سيّد صادر شده ، مأموريت روحاني حاج محمدكريم خان را روشن و تأييد مينمايد ، و ضمناً معلوم ميدارد چرا و بچه دليل محمّدكريم خان ، تا اين درجه ، در تعاليم خود ، در اظهار اين نكته مصرّ بوده است . براي احدي در اين مورد نبايد شكّي باقي بماند ، سركار آقا اظهار تأسّف ميكند كه « بيميلي و بيرغبتي عامّهي مردم و عوام النّاس نسبت بهيچ چيز بآن اندازه نبوده و نيست كه نسبت بفرمايشات و تعليمات عاليهي ائمّهي اطهار » است .