[ص 2 فهرست] بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

الحمد للّه و سلام علي عباده الذّين اصطفي .

اما بعد چنين گويد بنده‌ي گنهكار بيمقدار ، فريدون احمد بهمنيار ، چند سال قبل رساله‌يي بقلم مستشرق عاليقدر و فيلسوف و محقّق بزرگ عرفان ، آقاي پروفسور هنري كربين استاد دانشكده‌ي اديان‌شناسي دانشگاه تحقيقات عاليه در سُربُن ، بدستم رسيد كه عنوانش مكتب شيخي از حكمت الهي شيعي است . ترديد نيست كه نويسنده‌ي آن فيلسوفي بزرگ و محققي است گرانمايه كه شهرت جهاني دارد و اين بنده‌ي بيمقدار كوچكتر از آنم كه در صدد تعريف و تمجيد برآيم . همين اندازه كفايت ميكند كه بگويم ايشان لااقل چهل سال از عمر خود را بمطالعه‌ي فلسفه و عرفان گذرانده‌اند و با احاطه كامل بر زبانهاي لاتين و يونان قديم و فرانسه و دانستن زبان آلماني و عربي و فارسي و انگليسي ، با كمال علاقه فلسفه را باين السنه مطالعه و در آثار فلاسفه‌ي بزرگ جهان و صاحبان عرفان و حكماي الهي دقيقا تحقيقات عميق كرده و تا بامروز متجاوز از صد جلد كتاب و رساله و مقاله در اين باب نوشته‌اند . در فلسفه‌ي ابن سينا ، و حكمت اشراق سهروردي ، و آثار مؤلفين بزرگ اسماعيليّه ، و حكماي مكتب اصفهان ، و آثار عرفاء صوفيّه ، و حكمت ملا صدرا ، و حكمت الهيّه‌ي اماميّه تحقيقات و تأليفات بسياري [ص 3 فهرست] دارند كه همه‌ي اين تأليفات از علاقه‌ي شديد و عشق بدرك حقيقت و كثرت مطالعه و تحقيقات دقيق و فهم عميق مؤلّف محترم حكايت ميكند و بنا بر آنچه مينويسند و اظهار ميدارند ، بيست سال است با آثار شيخ اجل امجد اوحد « احمد بن زين‌الدين » اعلي اللّٰه مقامه و آثار جانشينان آن حكيم بزرگ الهي آشنا شده‌اند و در اين باره مطالعات دقيق و تحقيقات عميق دارند .

چنين فيلسوف دانشمندي ، با اين پايه و مايه و با اين درجه احاطه بر اقوال و افكار مختلف فلاسفه و حكماي شرق و غرب ، شرحي راجع به مكتب شيخيّه و مشايخ اين سلسله و نكات برجسته‌ي اصول عقايد ايشان مينويسند كه از نظر تحقيق ارزش آن بدرجه‌يي است كه در سالنامه‌ي دانشگاه سربن طبع و نشر ميشود مسلم است شناساندن آثار چنين مردي و دانستن نظريه‌ي او در چنين موضوعي ، براي طالبان حقيقت ، و سالكان طريق حق ، و صاحبان تتبع ، و مطالعه كنندگان بطور مطلق ، بسيار جالب و گرانبها است . با توجه باين جهات ، در اين چند سال ، گاه بگاه در صدد برميآمدم اين رساله مختصر را ترجمه نمايم ، ولي در اين امر مرّدد بودم . چه ميديدم اگر غرض شرح احوال مشايخ سلسله‌ي شيخيه باشد ، خيلي مفصلتر از آنچه در اين رساله‌ي مختصر مذكور است ، در كتب مختلفه ، بزبان عربي و فارسي ، آورده شده است و هيچ زمان كسي در تقوي و فضل و هنر و علم و عمل و اخلاق و سلوك و مراتب اعتدال و صداقت و امانت ايشان شك و شبهه نكرده است ، و در جميع صفات پسنديده مشهور بنام و زبان‌زد خاص و عام بوده‌اند . كافي است كه مرحوم « خوانساري » در روضات الجنات از شيخ اوحد « احمد بن زين‌الدين » و از جانشين او سيّد جليل « حاج سيد كاظم رشتي » اعلي اللّٰه مقامهما با چه عظمت اسم ميبرد و با [ص 4 فهرست] چه عباراتي تمجيد فوق العاده مينمايد ، و نيز صاحب قصص العلماء كه كوچكترين احتمالي داده نميشود نسبت بشيخ احمد احسائي اندك تمايلي داشته است ، او را « سرآمد زمان » ميخواند . مرحوم « حاج ملا هادي سبزواري » كه از حكماي بزرگ و صاحب عرفان است ، و ميدانيم در مورد حكمت نسبت بمرحوم شيخ احمد احسائي چه نوع احساسات خاص دارد ، در كتاب محاكمات خود مينويسد : « موقعي كه شيخ احمد احسائي به اصفهان آمد ، مقدمات علوم نقليّه را ميخواندم ، روزي خبر دادند كه حوزه‌هاي درس همه جا تعطيل است و عموم طلّاب بمجلس درس شيخ حاضر شوند ، علماي بزرگ مانند مرحوم كلباسي و مدرّسين عاليقدر همه نيز حاضر ميشدند ، موضوع درس فلسفه و حكمت الهي بود و من هنوز داخل اين مراحل نشده بودم ، آنچه كه همه‌ي علماء در آن باره همعقيده بودند زهد و تقواي بيمانند شيخ بود » . اگر بخواهيم عقايد علماي بزرگ دين و اجازاتي كه به شيخ اوحد احمد زين‌الدين داده‌اند جمع كنيم بتنهائي كتاب مفصلي ميشود .

باري كرامت نفس ، و عظمت خلق ، و مراتب فضل مشايخ سلسله‌ي شيخيّه بر هيچ صاحب انصاف كه مختصر آشنائي باحوال ايشان دارد پوشيده نيست . و باز ميديدم اگر غرض از ترجمه‌ي رساله‌ي مورد نظر بيان عقايد و اصول معارف و اشاره به آثار مشايخ شيخيه باشد از شيخ اجلّ اوحد احمد بن زين‌الدّين اعلي اللّٰه مقامه گرفته تا بامروز شش نفر از مشايخ اين سلسله كه ذكرشان در اين رساله آورده شده است متجاوز از هزار جلد كتاب بفارسي و عربي نوشته‌اند ، و در معارف و اصول و عقايد و تفسير قرآن و حديث و اخبار و در حكمت الهي و علوم مختلف آثار گرانبهائي از خود باقي گذاشته‌اند كه روز بروز عظمت [ص 5 فهرست] آن بيشتر آشكار ميشود . در همه‌ي اين آثار پيروي خود را از مكتب حقه اماميّه اصوليّه بيان داشته‌اند ، و رفتار و گفتار ايشان در جميع مراحل مؤيّد اين اظهار است ، در پيروي از كتاب خدا و سنت پيغمبر اكرم صلّي اللّٰه عليه و آله و تبعيّت از فرمايشات ائمه‌ي اطهار عليهم السلام پيوسته كوشا و دائماً بر اين امر قائم بوده‌اند ، و در روايت اخبار و حكايت آثار ائمه‌ي اطهار چنان دقّتي دارند كه صراحةً مينويسند در تمام آنچه گفته‌اند و نوشته‌اند يك كلمه بر خلاف فرمايشات ائمه‌ي اطهار عليهم السلام ديده نميشود . اين مطلب بر هر محقّق بيغرض و آشنا بلحن اخبار و عالم بعلوم اهل بيت عصمت و طهارت ، كه در آثار مشايخ تتبع نمايد ، چون آفتاب روشن است . اگر كسي غرضش تحقيق و درك حقيقت و وصول بحق باشد ، و يا صرفاً بخواهد تتبع كرده باشد ، و يا فقط در صدد كسب اطلاعي برآيد ، در هر صورت ، براي خوانندگان فارسي و آشنا بلسان عرب ، بهترين و مطمئنترين راه رجوع بتأليفات و بررسي آثار خود مشايخ و سؤال كردن از حاملان علوم و واقفان برموز و اسرار بيانات ايشان است . بهتر از خود ايشان كسي نگفته و ننوشته است و كه ميتواند بگويد و بنويسد ؟

باري غرض تفصيل اين دو قسمت نبود بلكه ميخواستم دليل ترديد و تعلّل خود را در ترجمه‌ي رساله‌ي مورد نظر بيان كرده باشم . مسلّماً خوانندگان محترم تصديق مينمايند اين رساله كه بزبان فرانسه نوشته شده است براي دانشمندان غرب كه اهل تتبّع و تحقيق هستند ، در نهايت تازگي ، كمال اهميت را دارد ، ولي ترجمه‌ي آن بفارسي با توضيحي كه داده شد از نظر نگارنده اين سطور در حكم قطره بعمان و زيره بكرمان بردن است .

[ص 6 فهرست] در اين ترديد باقي بودم تا اينكه در مجله‌ي خواندنيها تحت عنوان « مرد بزرگ جهان شيعه » بقلم مترجمي زبردست بصورت اقتباس يك سلسله مقالات منتشر شد كه نويسنده را « هانري كوربن » فرانسوي معرفي كرده بودند . مأخذ اصلي اين مقالات ترجمه‌ي « كتاب المشاعر » بزبان فرانسه و تعليقاتي است كه بهمان زبان فيلسوف عاليقدر ، پرفسور هنري كربين ، بر آن كتاب نوشته است . مترجم محترم از اين راه در شناساندن كارهاي آقاي پروفسور هنري كربين بخوانندگان ايراني ، درباره‌ي ملا صدراي شيرازي ، زحمتي كشيده است كه قابل تقدير است . اما با كمال تأسف بايد گفت در ترجمه‌ي مطالب حكمتي ، و بيان نظريه‌ي حكماي الهي ، و استنباط مراد نويسنده ، و منعكس ساختن نيّات واقعي او از زبان فرانسه بزبان فارسي ، دچار اشتباهي بزرگ و خطائي فاحش شده است . بالاخّص در قسمتي كه بشيخ اجلّ امجد اوحد « احمد بن زين‌الدين » اعلي اللّٰه مقامه مربوط است ، ( مجله خواندنيها شماره‌ي ٩٦ سال ٢٦ صفحه ٢٢ و شماره بعد از آن ) ، مطالبي در اين مقالات ديده ميشود كه نه با عقيده و نظريّات بسيار دقيق آن حكيم بزرگ الهي مطابقت دارد و نه با آنچه آقاي پروفسور هنري كربين اراده كرده است وفق ميدهد .

بهر حال آنچه در بادي امر مسلم بنظر ميرسد بي‌نظري مترجم است . ممكن است مترجم محترم براي مطالعه‌ي كتب مشايخ شيخيه و تحقيق فرصت كافي نداشته و بطرز تفكّر نويسنده و اصطلاحات حكمتي ، كه خاصّ هر فيلسوف است ، وارد نبوده‌اند ، شايد در تمام اين مدّت شخص آقاي پرفسور هنري كربين را هم ملاقات نكرده باشند و يا ممكن است مترجم محترم ، در كمال حسن ظنّ ، از كسي كه بگمان ايشان اهل حكمت بوده ، سؤالي هم كرده باشند ، ولي [ص 7 فهرست] آن شخص از حكمت و اصطلاحات خاص مرحوم شيخ احمد احسائي بكلي عاري و از درك مطالب آن حكيم بزرگ الهي عاجز بوده است ، و بر پايه‌ي الفاظ و اصطلاحات متداول بين حكما ، بهواي نفس خود ، بياناتي براي ايشان كرده باشد . و چه بسا ممكن است ، از راه حقد و حسد و بسبب عنادي كه با شيخ اجل اوحد داشته است ، مترجم محترم را گمراه ساخته و ايشان هم در كمال سادگي و بدون تعمق با مقالات خود عدّه‌يي را باشتباه انداخته‌اند .

با كمال تأسف بايد اذعان كرد ، صرف نظر از علماي بزرگ روحاني كه غرضشان عمل بشرع مبين و ساحت مقدسشان از لعن و سب و افتراء بستن بر بزرگان دين منزّه است ، در مقابل كساني هستند كه وجود علماي حقيقي را مانع كار خود فرض ميكنند و بر دنياي خود بي‌جهت ميترسند و ببهتان و افتراء و تهمت و لعن و تكفير اهل حق ميپردازند و مردم را از نزديك شدن باولياء خدا دور و از شنيدن حقايق محروم ميسازند .

صرف نظر از اين احتمالات ، بايد اين مطلب را در نظر گرفت كه نوعاً ترجمه‌ي از زباني بزبان ديگر كار آساني نيست ، و براي اين كار علاوه بر دانستن [ص 8 فهرست] دو زبان بطور كامل بايد از موضوع مورد ترجمه اطلاع كافي داشت و بطرز تفكر و نحوه‌ي بيان نويسنده اصلي و اصطلاحات خاص او وارد بود ، و مراد نويسنده را دانست و درك كرد . براي مثال كتابي را ميگيريم كه بزبان فرانسه در علم ريخته‌گري و يا صنعت نجاري نوشته شده باشد و بخواهيم آن را از فرانسه بفارسي ترجمه كنيم ، تا خود مترجم باصول ريخته‌گري و نجاري وارد نباشد و اصطلاحات اهل فن را نداند ، ترجمه‌اش آن طور كه بايد و شايد رسا و گويا و مفيد فايده نخواهد بود . وقتي كه در موضوعات پيش پا افتاده امر باين كيفيت است پس چه خواهد بود وضع اگر موضوع مورد ترجمه مربوط بمباحث عاليه‌ي حكمت الهيّه اماميّه و در علم مبدأ و معاد باشد كه اغلب در اين عالم لفظ ندارد و حكيم ناچار است هر گوشه از مطلب را در جائي و بزباني بيان كند و به متشابهات متوسل شود و بر عهده‌ي خواننده است متشابهات كلام حكيم را از محكمات تشخيص دهد و متشابهات را حمل بر محكمات نمايد و لحن‌شناس باشد و الا با ترجمه‌ي لفظ به لفظ و اجتهادات شخصي و استنباطات مِنْ عِنْدي كار نميگذرد .

مختصر كنم ، پس از مطالعه‌ي مقالات مذكور در فوق بود كه بر ترجمه‌ي فارسي رساله‌ي مختصري كه آقاي پرفسور هنري كربين تحت عنوان « مكتب شيخي از حكمت الهي شيعي » بزبان فرانسه نوشته بودند مصمم شدم . آقاي پرفسور هنري كربين ، بر طبق برنامه‌ي سنواتي خود ، در پائيز سال ١٣٤٥ هجري شمسي به تهران آمدند . در اوّلين جلسه ملاقات ابتداءً خود ايشان راجع بمقالات منتشره در مجله‌ي خواندنيها صحبت و اظهار تأثر كردند كه چرا بايد مطالب عاليه‌ي حكمت بصورت رمان‌نويسي در آيد و چرا بايد از نوشته‌هاي [ص 9 فهرست] ايشان ، در بودن خود ايشان ، چنين سوءِ تعبيرات شود و معاني خلاف واقع بيرون بياورند ، و باين سادگي ، بدون دغدغه‌ي خاطر ، نتيجه‌ي زحمات چهل ساله و ثمره‌ي يك عمر مطالعات عميق و دقيق را بر باد دهند ، و از قول ايشان بحكماي بزرگ الهي نسبتها بدروغ روا دارند . شديداً علاقمند بودند جبران اين پيش‌آمد شود ، و نتيجه‌ي تحقيقات دقيق و عميق ايشان درباره‌ي مكتب شيخيّه و نظريات ايشان ، مطابق با واقع ، همانطور كه در كمال صراحت در كتابها و مقالات متعدد اظهار داشته‌اند ، در دسترس خوانندگان ايراني قرار گيرد . از شقوق مختلفي كه در نظر گرفته بودند و بايشان توصيه ميشد بهتر آن ديدند و موافقت كردند ترجمه‌ي رساله‌ي مذكور بانضمام متن فرانسه طبع و نشر شود .

در اينجا لازم ميدانم از معظم له كمال تشكر را نمايم كه مقداري از ترجمه را مطالعه و بقلم خود اصلاح نمودند ، و تذكرات لازم در حاشيه نوشتند ، و علاوه بر آن چندين جلسه ، كه هر جلسه گاهي دو ساعت طول ميكشيد ، اختصاص دادند باينكه در حضور ايشان رساله‌ي مورد بحث خوانده شود ، و در هر جلسه راجع بعبارات و كلمات و نكات دقيقي كه بكار برده بودند توضيحات مفصل و كافي دادند تا بر عمق اصطلاحات يك فيلسوف وارد شوم . بايد اذعان كنم كه اين مختصر رساله بسيار فشرده و عميق نوشته شده است و هر كلمه‌يي اغلب اشاره بفصلي و هر جمله‌ي كوتاهي خلاصه كتابي است ، و نيز مخصوصاً از ايشان سپاسگزارم كه از كمال علاقه بموضوع بقلم خود مقدمه‌يي بر ترجمه نوشتند كه اصل و ترجمه آن مقدمه نيز بضميمه مجموعه بچاپ رسيده است .

براي روشن شدن مطلب بهترين راه همين بود كه پيش آمد ، چه در حقيقت غرض مشاجره‌ي قلمي نيست و مقصود بحث و جدل نميباشد ، عمده قصد بيان حقيقت و اظهار حقّ است تا اگر طالبي پيدا شود برايش اشتباهي رخ ندهد ، و [ص 10 فهرست] با حسن نيتي كه در مترجم محترم مقالات منتشره گمان برده‌ايم ، اميدواريم خود ايشان پس از مطالعه و تحقيق اوّل كسي باشند كه بهر نحو صلاح و مقتضي بدانند در صدد جبران برآيند . ما افراد بشر مصون از خبط و خطا نيستيم و براي هر كدام از ما از سهو اشتباه سهمي مقسوم است و نيز گفته‌اند اسب تندرو گاهي سكندري ميخورد و شمشير آبدار هم گاهي كندي ميكند . اين بنده‌ي بيمقدار ميخواهم بگويم بايد پا را از اين حد فراتر گذاشت و اكنون كه غرب با كمال آهستگي ، ولي با قدمهاي مطمئن ، بعالم معني توجه دارد و پيش ميرود ، و شايد دير يا زود ، برسد روزي كه اصلاح وضع اكنون و حل مشكلات روز افزون را در مباني عاليه‌ي معنوي يك اسلام واقعي و حقيقت فرمايشات ائمه‌ي مسلمين جستجو كند ، در چنين وضعي وظيفه سنگيني كه رجال بزرگ روحاني و مترجمين زبردست و اساتيد عاليقدر و علاقمند دانشگاه و علماي حقيقت‌بين اجتماع بعهده دارند اين است كه بكمك دانشمندان بزرگ و محققين گرانمايه‌ي غرب سعي نمايند در عالم معنويات پل بين شرق و غرب را دائر گردانند ، و با وضع اصطلاحات ، عند الضروره ، و بيان دقيق از مفهوم مصطلحات در هر زبان ، فهم مطالب را بر يكديگر آسان كنند ، و ارتباطي فكري و معنوي ، بسيار دقيق و عميق ، كه پايه‌هاي آن بر عظمت روح ، و سعه صدر ، و خُلق عظيم ، و ملكات فاضله روحاني ، متّكي و استوار باشد ، برقرار سازند . و در بوجود آوردن دنيائي جديد ، كه همه‌ي افراد در آن از نعمت سلامت و سعادت و آرامش برخوردار باشند كوشش نمايند ، اين امر هم ميسر نيست مگر در سايه‌ي پيدايش يك معنويت واقعي در افراد بشر و لازمه‌ي آن قبل از هر چيز بالا رفتن سطح فرهنگ و دانش عمومي و ارشاد صحيح مردم است . بايد حقد و حسدها را كنار [ص 11 فهرست] گذاشت ، و بوخامت اوضاع توجه بيشتري داشت ، و از پيش‌داوريها و قضاوتهاي جاهلانه كه پايه‌اش بر تعصبهاي نابجاست پرهيز كرد ، و اگر در نتيجه‌ي غفلت و يا جاه‌طلبي و دنياپرستي جمعي ، از همان روز اوّل ، حقّ از مركز خود منحرف شد ، بايد در صدد جبران برآمد و با نهايت شهامت انصاف داد و باصطلاح اشتباهات تاريخ را برگردانيد ، ضرر را از هر جا بگيرند منفعت است .

خواننده محترم ! در نظر داشتم اين مقدمه از سه چهار صفحه تجاوز نكند ، ولي ضمن ترجمه رساله‌ي مورد بحث بمدارك و مآخذي كه آقاي پروفسور هنري كربين بآنها استناد و اشاره كرده بود مراجعه كردم از آن جمله كتابي است تأليف آقاي ابوالقاسم خان ابراهيمي « سركار آقا » كه عنوانش « فهرست كتب مرحوم شيخ احمد احسائي و ساير مشايخ عظام اعلي الله مقامهم » است ، ضمن مطالعه بمطالبي برخورد كردم كه دور از انصاف دانستم باطلاع خوانندگان نرسانم .

در اين ايّام كه گرفتاريها كمتر فرصت مطالعه و مراجعه بكتب مفصله را ميدهد ، و از طرفي هم تعداد باسوادها بيشتر شده است و عدّه‌ي بيشتري در صدد مطالعه هستند ، بر هر فردي لازم است ، در هر قسمتي كه مطالعات دقيق و تحقيقات عميق دارد ، نتيجه‌ي مطالعات و تحقيقات خود را ، بطور خلاصه ، مختصر و مفيد ، در اختيار عموم بگذارد و بُخل نورزد و حتي المقدور براي بالا بردن سطح فرهنگ عمومي قدم بردارد ، تا در نتيجه‌ي توسعه‌ي دامنه‌ي معلومات افراد ، و بالا رفتن فهم و شعورها ، مردم بجائي برسند كه بتوانند حقّ را از باطل تميز دهند و از روي شعور ، براي سعادت دنيا و آخرت خود ، راه راست را اختيار كنند . بايد دانست كه جهان بشريّت روزي روي سعادت بخود خواهد ديد كه امور بر مدار حق و حقيقت بگردد ، اگر هم بدقّت بنگريم جبر زمان و گردش روزگار ، خواه ناخواه ، روز بروز ما را باين مدار نزديكتر ميسازد .

[ص 12 فهرست] مطالعه آثار بيشمار مشايخ شيخيّه كه از هزار افزون است ، و نظر در احوال ايشان ، عظمت مقامشان را در عالم اسلام و در امر تشيع ثابت و محقّق ميسازد . اينك ، مواردي را از كتاب فهرست ، كه شرح آن در فوق مذكور شد ، عينا نقل ميكنيم تا خوانندگان از آثار خود بزرگان سلسله‌ي شيخيّه بعظمت درجه‌ي ايمان ايشان بائمه اطهار پي ببرند و بر عقايد و نظريّات ايشان ، از زبان خود ايشان و بقلم خود ايشان بصيرت پيدا كنند :

« لازم است در اين مقام اجمالاً عرض كنم كه عقايد من در جميع امور بدون استثناء همان است كه كتاب خدا يعني قرآن بآن ناطق و سنّت پيغمبر صلي اللّٰه عليه و آله بر آن قائم است و اوصياء دوازده‌گانه آن حضرت ائمه اطهار صلوات اللّٰه عليهم شرح و توضيح فرموده‌اند و ضرورت اسلام و مذهب و اجماع مسلمين يعني فرقه محقه اماميه كثرهم اللّٰه بر آن است و قول من در جميع امور اعم از اينكه بدانم يا ندانم بفهمم يا نفهمم بمن رسيده باشد يا نرسيده باشد و اظهار فرموده باشند يا كتمان كلي باشد يا جزئي اصلي باشد يا فرعي در اعتقادات قلبيه باشد يا در احكام عمليه هر چه باشد قول من قول آل‌محمد است عليهم السلام و غلام مطيع ايشانم ان شاء الله از ارش خدش گرفته تا توحيد پروردگار اين است دين من و اين است عقيده من شاهد بغايب برساند و خدا را بر اين عقيده گواه ميگيرم و اميد دارم با همين عقيده بميرم و محشور شوم و اين امري است كه خداوند مرا بآن هدايت فرموده و ان شاء اللّٰه تقليد عاميانه نيست » ( كتاب فهرست ص ٢١ - ٢٠ )

بزرگان سلسله‌ي شيخيّه همگي باين مطلب تصريح كرده‌اند كه طريقه‌ي ايشان طريقه‌ي حقّه‌ي اصوليّه است ، منتهي اين است كه از بعض قواعد موضوعه‌ي عامّه كه گاهي اشتباهاً شايد يكي از شيعه عمل كرده باشد احتراز ميكنند و اعتقاد كامل [ص 13 فهرست] دارند باينكه مبناي شيعه‌ي اماميّه بر اين است كه در جميع اصول و فروع تابع ائمه عليهم السّلام باشند و پيرو ديگران نشوند و از پيش خود كاري نكنند و در جزئي و كلّي آنچه ميگويند موافق فرمايش آل‌محمد عليهم السّلام باشد . ( از كتاب فهرست ص ١٦ - ١٤ ) .

در مورد ديگر ، سركار آقا ابوالقاسم خان ابراهيمي مينويسند : « اين كلمه را ناگفته نگذارم و خداي قاهر غالب و جميع انبياء و مرسلين و ائمه طاهرين و ملائكه مقربين و كرام الكاتبين را هم شاهد بر عرض خود قرار دهم كه اعتقاد من و مشايخ من اعلي اللّٰه مقامهم و جميع اين سلسله جليله در جميع عقايد اصليه و فرعيه و كليه و جزئيه بر طبق اجماع و ضرورت مذهب است الا اينكه در بيان فضائل آل‌محمد عليهم السلام و نشر امر ايشان مشايخ ما اعلي اللّٰه مقامهم بيشتر ساعي شده‌اند و اعتقادمان اين است كه بايد در جزئي و كلي پيروي ايشان كرد و از خود مصلحت‌بيني ننمود و در امر ولايت و مودت و محبت ايشان و دشمني دشمنان ايشان و دوستي دوستان ايشان سعي بسيار فرموده‌اند چون خداوند هم بهمين تأكيد فرموده و فرموده قل لااسألكم عليه اجرا الا المودة في القربي و تمام اجر و شكر رسالت خود را در دوستي ايشان دانسته و همچنين فرموده است لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و تمام امتياز مشايخ ما با ديگران همين است » ( كتاب فهرست ص ٤٠ - ٣٩ ) .

مشايخ سلسله‌ي شيخيّه ، كه در جميع علوم و فنون صاحب تأليفات و مبتكر بوده‌اند ، تمام علم خود را از آل‌محمد عليهم السّلام گرفته‌اند ، بر خلاف جمعي كه خيال ميكنند علم آل‌محمد عليهم السلام منحصر ببيان احكام شرعيه و عبادات و معاملات است ، ولي اعتقاد ايشان اين بوده كه جميع علوم دنيا و آخرت و [ص 14 فهرست] ما كان و ما يكون صحيحش در نزد آل‌محمد عليهم السّلام بوده و آنچه ديگران گفته باشند كه بر خلاف فرمايش ايشان باشد آن جهل است و علم نيست ، و علم صحيحي جز علم قرآن نيست كه نازل بعلم پروردگار شده و مفسّر آن هم آل‌محمدند لاغير ( از كتاب فهرست ص ٧٣ - ٧٢ ) .

از اين بيانات صريح و محكم نتيجه ميگيريم كه در جميع امور از نقل و عقل و كشف و در همه‌ي آنچه در عوالم و مراتب مختلف وجود ، بمدركي از مدارك و يا مشعري از مشاعر ، مشهود و معلوم افتد ، از جبروت و ملكوت و ملك ، مشايخ شيخيّه ائمّه‌ي اطهار را ميزان قرار داده‌اند و همه‌ي علوم خود را از آل‌محمد عليهم السلام گرفته‌اند ، و ولايت ائمّه‌ي اطهار و برائت از آنچه را كه ايشان دشمن داشته‌اند شرط وثوق بعمل و وسيله نجات و اصل دين ميدانند .

بر خلاف جمعي از علما كه اغلب تصريح ميكنند : « بعقل خود اين طور ميگوئيم » و يا حكما كه در تعريف علم حكمت مينويسند : « كه آن علم بحقايق اشياء است خواه موافق با شرع باشد خواه نباشد » بزرگان شيخيّه مقيّد بشرع هستند بنا بر اين در حكمت هم مقيّد بكتاب خدا و سنّت رسول ميباشند ، و حقيقتي را بيان ميكنند كه در خارج هم خداوند همانطور قرار داده است ، و اين حقيقت را جز خدا كه همه چيز را خودش خلق كرده و رسول او كسي نميداند ، و چنين حكمتي را بايد خدا و رسول تعليم فرمايد . همه‌ي اشياء خلق خدايند حق است و خلق و ثالثي بين اين دو نيست ، همين كه خلق شد مركّب است و اقلّ تركيب هم همان وجود و ماهيت است كه اصطلاح كرده‌اند و باصطلاحي ديگر ماده و صورت گويند و از آن دو به ذات و صفات تعبير آورده ميشود ، اين هر دو با همند و هيچ كدام بدون يكديگر نميشود [ص 15 فهرست] كه باشند و بتنهائي اصالتي ندارند ، اين بآن برپا و آن باين پيداست . در كلّ اشياء اين دو جهت ، كه جهت خدائي و جهت خلقي باشد ، وجود دارد و جمع بين اين هر دو بطوري كه خدا قرار داده است ممكن است . دليل حكماي الهي مكتب اماميّه ، در اين باره ، قول خدا است كه ميفرمايد « و من كل شيء خلقنا زوجين و در آيه ديگر است ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك » ( از كتاب فهرست ص ٢٧٠ - ٢٦٥ ) .

حقيقت تشيّع معرفت امام و تسليم از براي فرمايشات ائمّه‌ي اطهار و راويان اخبار ايشان است دوازده نفس مقدّس و مطهّر ، ائمه‌ي معصومين ، صلوات اللّٰه عليهم اجمعين ، صنايع پروردگار و اثر و نور خداي يكتا و ظاهركننده احديت او هستند ، و خلق بعد از ايشان ، كه دون رتبه‌ي ايشان افتاده‌اند ، تجلّي نور ايشان است . اين دوازده نفس مقدّس حد تعريف خلايق هستند كه در عالم نفس ( عالم ذر ، ارض علم ) ، جميع مكوّنات عرصه‌ي ايجاد و كليّه‌ي موجودات ، باين حدّ تعريف و از هم امتياز داده شده‌اند . قول خداي تعالي شأنه است « تلك حدود الله يبينها لقوم يعلمون » و « تلك حدود الله فلاتعتدوها » و « من يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه » .

آنچه ساير علما و فلاسفه و حكما ، غير از مشايخ سلسله‌ي شيخيّه ، از اصطلاحات غليظ و عجيب دارند ، و بقول خودشان از امور اعتباريّه است و وجود خارجي ندارد ، و آنچه در تعريف اشياء ، بحد و برسم ، ميگويند ، همه بجاي خود و نزد اهلش محفوظ است ، و ربطي باين احوال ندارد .

با يك نظر سطحي معلوم ميشود بين اين دو حدّ ، و اين دو نحوه‌ي ديد ، و اين دو سطح فكر ، از زمين تا آسمان فاصله وجود دارد . اين اختلاف سطح ، و اين عدم فهم مراد متكلم از الفاظ و اصطلاحات است كه منشأ بروز حوادث [ص 16 فهرست] ميشود و در مباحثات عواقب وخيم دارد ، و نوعاً طبيعت بشري طوري سرشته شده است كه اگر مطلبي را نفهميد ، موضوع را انكار و گوينده را تكذيب ميكند ، و اگر اين وضع با حقد و حسد توأم شد و حس جاه‌طلبي و دنياپرستي بر آن مزيد آمد ، كار را بجائي ميرساند كه شخص از هيچ گونه تهمت و افتراء و سبّ و لعن و شتم و ضرب و حتّي قتل روگردان نميشود و باصطلاح براي تسكين شهوات دروني خود بهر كاري دست ميزند و هر عملي را مجاز ميداند آنچه بشيخيه بدروغ نسبت داده‌اند و تهمت زده‌اند و افتراء بسته‌اند ، بايد ريشه‌ي آن را در آنچه گفتيم جستجو كرد . سركار آقا ابوالقاسم خان ابراهيمي ، مؤلف كتاب فهرست ، مينويسند : « اهل حكمت وقتي كه مطالب را بزبان علمي ادا ميكنند البته اصطلاحاتي دارند كه تجاوز از آنها در مقام بيان علمي نميكنند و اهل علم و حكمت ميدانند كه براي هر معني لفظ خاصّي است كه غير آن مناسب نيست و بيان آن معني را نميكند ولي درد بيدرمان آنجا است كه اغلب معترضين ما نه اهل علمند و نه حكمت و نه ممارست و مراجعه باخبار دارند نه مبالاتي از دروغ گفتن و تهمت زدن و افترا بستن دارند بلكه ظاهر اين است كه اعتقاد بخدا و روز جزا هم ندارند و خيال ميكنند كه اين تحريكات و القاء شبهات هيچ وقت مؤاخذة ندارد و روز بازگشتي هم نيست امّا ما انتظار آن روز را داريم و فعلاً از خداوند توفيق صبر را ميخواهيم » . ( كتاب فهرست ص ١٠٠ ) .

الحمد للّٰه در اين ايّام بخواست خدا و بركات آل‌محمّد عليهم السلام و توجّه مخصوص امام عصر عجل اللّٰه فرجه حال اخلاقي مردم بدرجات پيش آمده و اطلاعاتشان في الجمله زياد شده و گول خودخواهان و حسودان را باندازه سابق نميخورند و كمتر زير بار تبليغات سوء ميروند و اصل نكته را فهميده‌اند و [ص 17 فهرست] دانسته‌اند كه مراد از اين همه هتاكيها ، و تهمت‌ها ، و نشر اكاذيب ، و تبليغات در منبرها يا جرايد درد دين نيست ، بلكه درد ديگر دارند منتهي عنوان دين را بهانه قرار داده‌اند و از اين راه كه بخيال آنها نزديكتر است ، اذهان مردم را ميخواهند مشوش كنند و آبي را گل‌آلود نموده بلكه ماهي بگيرند و بمقصود خود برسند . ( از كتاب فهرست ص ٦٢ - ٦١ ) .

خواننده محترم ! اكنون كه اين مقدمه بطول انجاميد و بتدريج براي خود جزوه‌ي مستقلّي ميشود ، و خداي چنين خواسته است ، شايد بيمورد نباشد مطالبي را بعنوان حكايت بر مطالعه كنندگان عرضه دارم ، تا براي خود اين بنده‌ي بيمقدار تذكري ، و براي عده‌يي از خوانندگان مايه‌ي عبرتي ، و اگر خداي بخواهد براي بعضي راهنمائي باشد ، « لا اكراه في الدّين قد تبين الرّشد من الغي » ، « ان اللّه يهدي من يشاء » . بنا بر اين ، عرض ميكنم :

شياطين جنّ و انس ، كه دشمن دين و دنيا و آخرت بني‌آدم هستند ، بدانند كه حقّ و حقيقت پنهان نميماند ، بظاهر فسادي عجيب دنيا را فرا گرفته است ، شيطان در اين عرصه‌ي پهناور فساد در برّ و بحر جولان دارد ، مردم از استماع حرف حقّ چنان كراهت دارند كه گوئي نسبت بفرمايشات انبياء و ائمّه‌ي اطهار آلرژي پيدا كرده‌اند ، از شنيدن اسم امام تغيير رنگ و حالت ميدهند و سخت ناراحت ميشوند ، ولي آنان كه بر تجزيه و تحليل حوادث آگاهي دارند و تاريخ امم سالفه را بدقت و از روي عبرت مطالعه كرده‌اند ، و باصول نحوه‌ي تكامل و سرّ پيشرفت امر حقّ آشنا ميباشند ، ميدانند تعفين لازمه تكوين است تا دانه‌ي گندم در خاك نپوسد ، و گند نگيرد ، جوانه نزند ، و ساقه و خوشه ندهد ، و از يك تخم ده يا بيست يا هفتاد تخم الي ما شاء اللّٰه بدست نيايد ، هوش مردم بالاتر رفته [ص 18 فهرست] است ، ارتباطات كه روز بروز نزديكتر و زيادتر ميشود ، يك نوع وحدانيّت فكر بتدريج در بين افراد ايجاد خواهد كرد ، بالا رفتن سطح معلومات عمومي مردم ، و تعميم فرهنگ ، فهم مردم را زياد كرده است و مسلّماً زيادتر خواهد كرد . ديگر امروز كوركورانه بسهولت تحت تأثير تبليغات رياست‌طلبان قرار نميگيرند ، و دنياداران هم مجبورند ، براي حفظ آقائي و رياست دنيائي خودشان ، در هر لباس كه هستند ، با مردم قدم بردارند و تا حدودي بحقّ و عدالت بگروند ، حال اگر شيطان طوري مردم را بدنيا گرفتار كرده است كه بآخرت و معنويات نمي‌پردازند ، دليل بر اينكه فهمشان كمتر شده است نيست ، بكله تميز حقّ را از باطل بمراتب بهتر ميدهند منتهي در صدد نيستند .

سابق بر اين كه ارتباط بين ملّتها و ممالك مختلف باين درجه نبود ، كشيشان و آخوندهاي مسيحي ، با تبليغات سوء خود ، از اسلام و شخص خاتم انبياء صلي اللّٰه عليه و آله و سلّم ، در ذهن پيروان كليسا ، چنان تصويري بزشتي ساخته و پرداخته بودند ، و نسبتهائي ميدادند ، كه امروز مسيحيان و حتّي خود كشيشان و آخوندهاي ايشان از گفتن آنها شرم دارند و خوب ميدانند دنياي امروز كمتر زير بار اين حرفها ميرود . صاحبان بصيرت و اهل انصاف ، آن روز هم ميدانستند ، و امروز هم اكثر مردم و طبقات تحصيل كرده ميدانند ، كه تمام اين تهمت‌ها و افتراها براي اين بود كه مردم به مسلمانان نزديك نشوند ، و آنان را نجس بدانند ، و از معاشرت با مسلمين پرهيز نمايند ، تا حرف حقّي بگوششان نخورد ، و دكانهاي بارونق و پربركت متولّيان كليساها ، كه متاعشان دين و معاملاتشان باسم دين بود ، كساد نگردد . كليساها مملو از جمعيت بود ، مردم با تعصب خاص بدستورات كشيشان عمل ميكردند و در رعايت آدابي كه آنها را [ص 19 فهرست] از دين مي‌پنداشتند ، بحد وسواس اصرار ميورزيدند و رهبان و احبار خود را خداي خود گرفته بودند ، مجالس قرائت توراة و انجيل و ذكر و دعا رونق داشت و بازار علماء گرم بود ، و با فروختن بهشت و جهنم ، و گرفتن اقرار بر گناهان و آمرزش معاصي ، و حلال كردن حرام و اخذ وجوهات و صدقات ، روز بروز پايه‌هاي حكومت و قدرت خود را محكمتر و كيسه‌ها را پرتر ميكردند ، هر كس هم از اهل حق ميرفت مردم را اندكي بيدار كند ، تكفيرش ميكردند ، و با تهمت و افتراء و بهتان و فحش و ناسزا بدنام و از جامعه‌ي مسيحيت طردش ميساختند ، و بسا بقتلش ميرساندند . از آنجائي كه تعاليم عاليه‌ي اسلام را بيش از هر چيز مضرّ بمنافع خود و مخلّ باحوال خويش ميدانستند ، در خاموش كردن نور خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله و سلم بيشتر كوشش ميكردند ، و مانع نفوذ اسلام در عالم مسيحيت ميشدند ، با اينكه در آن روز خلفاي اسلامي در كمال قدرت دنيائي بر قسمت عمده‌ي ربع مسكون كره‌ي زمين حكومت ميكردند و اسلام در ظاهر و باصطلاح در اوج قدرت خود بود .

امروز هم روزي است كه بظاهر دنيا ممالك اسلامي از حيث عِدّه و عُدّه كمتر و ضعيفترند ، ولي بايد اذعان كرد در سايه پيشرفت فرهنگ و علم و دانش و ارتباط ملل و بالا رفتن سطح فكر و زياد شدن هوش مردم بازار تهمت و افتراء و لعن و تكفير رونق خيلي كمتري دارد ، و نوعاً مردم كوركورانه بدون مطالبه‌ي دليل عنان خود را بدست هر كسي نميدهند ، و گول اهل غرض را كمتر ميخورند ، و چون نصاري نوعاً ملايمت طبعي دارند ، و حقد و حسدشان كمتر است ، و بمصداق آيه شريفه استكبار نميورزند بسا ممكن است پس از استماع كلمه‌ي حق ، همانطور كه از اخبار مربوط بآخر الزمان و ظهور موفور السرور [ص 20 فهرست] امام دوازدهم عجّل اللّه تعالي فرجه برميآيد ، ايمان بياورند . احبار ساير امم اكثراً ، از راه عناد و لجاج ، و از جاه‌طلبي و دنياپرستي و حب رياست ، از براي امام تسليم نخواهند شد ، همانطور كه بامر پيغمبر سر فرود نياوردند ، و چاره‌ي آنها همان است كه امام بدون تكلّم با ايشان و پاسخ دادن بايشان ، رو باصحاب خود ميفرمايد ، و ميگويد شمشير بر ايشان بگذارند . اگر امروز باز هم مي‌بينيم جمعي بر گرد اين دينداران شيّاد و دكانداران دين‌فروش ميگردند ، و زير علم ايشان سينه ميزنند ، يكي از اين لحاظ است كه سطح فرهنگ آنطور كه بايد و شايد بالا نرفته است ، و در ثاني اينكه عمده‌ي علت اين است كه طرفين ، براي تأكل و استفاده‌هاي نامشروع خود ، بهم احتياج دارند ، و الّا غالباً طرفين معامله از مجتهد و مقلد ، و مريد و مراد ، گول‌زننده و گول‌خورده ، هر دو خوب ميدانند هر كدام چه ميخواهند و چه ميكنند و بكجا ميروند ، و هر يك بنوعي ديگري را آلت كرده و وسيله پيشرفت كار خود قرار داده است .

مختصراً آنچه غير قابل انكار است با تمام اين وسائل و تدابير و دسيسه‌هائي كه از همان صدر اسلام تا بامروز بكار بسته‌اند ميتوان گفت اسلام جاي خود را در دنياي مسيحيت باز كرده است و رو بتوسعه است . ان الدّين عند اللّه الاسلام و نيز قول خدا است « أفغير دين الله يبغون و له اسلم من في السموات و الارض طوعا او كرها و اليه يرجعون » .

ممكن است بگوئيم ، امروز مردم ، اساساً و اصولاً ، در فكر دين نيستند و بدنبال لهو و لعب و از پي غرائز و شهوات حيواني ميروند ، و بدين كاري ندارند تا در صدد مدح و تصديق و يا قدح و تكذيب برآيند ، و اصلاً گوش بحرف نميدهند تا چه رسد باينكه بفكر تميز كلمه حق از باطل باشند . اين حقيقت تلخ غير قابل انكار و [ص 21 فهرست] بسيار تأسف‌آور است . امروز بازار سينماها و كافه‌ها و كاباره‌ها رونق فراوان دارد ، و اجتماعات در اماكن فساد ، و مجالس فسق و فجور ، و ازدحام بر در سينماها ، بيش از جمعيت مجالس ديني و معابد است . بيائيم از نظر يك مسلمان واقعي قضايا را تجزيه و تحليل كنيم اولا آن مجالس باصطلاح ديني و كليساهاي پر از جمعيت و جلسات تلاوت تورات و انجيل و آهنگهاي ذكر و دعا را ، كه بزعم اهل صليب و كليسا عبادت خدا بود ، در نظر بگيريم و بخاطر بياوريم كه در آن مجالس بساحت مقدس خاتم الانبياء (ص) جسارتها ميشد و زشت و ناسزا ميگفتند ، بعد برگرديم در نظر ثاني باين اجتماعات ننگين ، و مجالس افتضاح‌آميز امروزه ، و فسق و فجوري كه نه تنها در عالم مسيحيت پديد آمده است ، بلكه فسادي كه در شرق و غرب ظاهر است و دارد برّ و بحر را فرا ميگيرد ، نگاهي بيندازيم و با چشم باز گوش فرا داريم ، خواهيم ديد با همه زشتيها كه بر اين اجتماعات مترتب است ، در اين مجالس اگر ذكر محامد حضرت ختمي‌مرتبت نميشود در مقابل لااقل بزبان هم هست باشد ، آن بزرگوار را سب و لعن نميكنند . حال بر مسلمان واقع‌بين اين مسأله پيش ميآيد كه كدام يك از اين دو مجلس روح حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام را بيشتر متأثر ميكند و قلب آن بزرگوار را جريحه‌دار ميسازد ، و كدام يك نزد خدا پسنديده‌تر و يا بهتر بگوئيم كمتر مورد غضب الهي است . اين را خدا ميداند و بس كه با بندگان خود هر طور بخواهد رفتار ميكند . ما فقط ميتوانيم بگوئيم هر دو زشت و منكر است هم اعمال و اقوال آنان و هم كردار اينان . شيطان هر روزي برنگي و بنحوي در صدد اغواء مردم است و بعزت پروردگار قسم ياد كرده است همه را گمراه سازد جز بندگان مخلص خدا را . براي گمراه ساختن مردم هم ميگويد هرآينه آراسته ميكنم از براي ايشان [ص 22 فهرست] در زمين و قول خدا است در قرآن كه ميفرمايد « زيّن لهم الشّيطان اعمالهم » . اسباب بزرگي كه شيطان براي اغواء مردم ميگيرد و خطرناكتر هيكلي كه بدان جلوه ميكند ، و در واقع تهديد بزرگي از طرف شيطان براي اغواء جميع مردم است ، همان است كه در بيان احوال شيطان در قرآن آورده شده است كه شيطان گفت « لاقعدنّ لهم صراطك المستقيم » . باري اگر بخواهيم بگوئيم از اين دو وضع بظاهر بكلي متفاوت كدام بدتر و ضررش بحق و ظهور امر حق بيشتر است مسأله‌اي است كه ، باصطلاح امروز نويسندگان ، تاريخ درباره آن قضاوت خواهند كرد . جابر بود يا مفضل در خدمت امام ششم حضرت صادق صلوات الله و سلامه عليه نشسته بود ، بيان اوضاع اين ايّام و شرح احوال آخر الزمان را امام ميفرمود ، جابر وحشت كرد و عرض نمود « پس خيري در آن زمان نيست » حضرت در جواب فرمودند « كلّ الخير في تلك الزّمان » بديهي است و اهل فن و بصيرت ميدانند تعفين لازمه تكوين و فساد احوال طليعه‌ي اصلاح اوضاع است .

از آنچه مسيحيّت با اسلام كرد و ميكند بگذريم ، بيائيم ببينيم در اسلام بر خود اسلام چه گذشت ؟ حضرت محمّد (ص) از جانب پروردگار بوحي الهي بنبوت مبعوث و مأمور اظهار امر خود و تبليغ ميشود . تنها يار و ياوري كه از همان لحظه‌ي اوّل در همه جا قدم بقدم با او بود علي بن ابيطالب پسر عم و داماد و وصّي او بود . موقعي كه بچه‌ها در كوچه‌هاي مدينه ، بتحريك بزرگترها ، بساقهاي حضرت پيغمبر سنگ ميزدند علي بود كه آنها را ميزد و فراري ميكرد . شبي هم كه نمايندگان قبايل عرب تصميم بر قتل حضرت پيغمبر گرفتند . علي بن ابيطالب بود كه بجاي پيغمبر در رختخواب پيغمبر خوابيد تا دشمنان متوجّه هجرت پيغمبر از مكّه نشوند ، و هر لحظه حاضر بود در راه [ص 23 فهرست] رسول خدا طعمه شمشير و قطعه قطعه شود . در جنگها و غزوات پيغمبر ، هر وقت اژدهاي جنگ دهان باز ميكرد و آتش جنگ شراره ميكشيد ، علي بود كه در كام نبرد فرو ميرفت و تا نايره حرب را خاموش نميكرد دست از جنگ نميكشيد . در غزوه احد همه از اطراف پيغمبر پراكنده شده و رسول خدا را ، با آنكه تعهد سپرده و سوگند ياد كرده بودند كه از جنگ فرار نكنند ، تنها گذاشتند ، فقط علي بن ابيطالب و دو نفر ديگر از مردان و زني باسم نسيبه ، كه مجروحين را زخم‌بندي ميكرد ، باقي ماندند و براي حفظ جان پيغمبر جان خود را فدا ميكردند . علي بن ابيطالب در آن جنگ نود زخم برداشته بود و با اين حال ابوسفيان را ، كه با پنجهزار سوار و پياده مسلح و قريب بهمين عدّه نفرات ديگر از مكه بقصد تسخير مدينه آمده بود ، بستوه آورد كه ، مأيوس از قتال و شكست خورده مجبور شد بمكّه برگردد در آن روز علي بن ابيطالب چنان جنگي كرد كه نداي لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار از جبرئيل امين بلند شد . در غزوه خندق با كشتن عمرو بن عبدود اسلام را نجات داد و رسول اكرم (ص) درباره‌اش فرمود « ضربة علي في يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين » در علم ، رسول خدا او را باب علم خود نام نهاد « انا مدينة العلم و علي بابها » فرمود . در زهد و تقوي و اجراي عدالت و پيروي از حقّ چنان سخت و پابرجا بود كه حاضر نشد يك ساعت با معاويه مماشات كند و باصطلاح اهل دنيا سياست بخرج دهد تا پايه‌هاي خلافت خود را محكم كند و آنگاه بر معاويه بتازد و شرّ او را كوتاه سازد . علي حاضر بود از تمام سلطنت روي زمين و متاع دنيا بگذرد و يك طرفة العين ظالمي را بر جان و مال مسلمين بحكومت نصب ننمايد ، بالاخره هم در راه حق و عدالت شربت شهادت نوشيد . در كتاب خدا آيه انما وليكم الله [ص 24 فهرست] بروايت عامّه و خاصّه در شأن علي بن ابيطالب نازل شده است ، و نبأ عظيم ، و علي كبير ، و علي حكيم ، و حبل اللّٰه ، و حق ، و صدق ، و آنچه از اسماء حسني و امثال العليا آمده است اشاره بآن حضرت است .

حضرت پيغمبر در جميع موارد از هر پيش‌آمد استفاده مينمود و بنحوي از انحاء ، بطوري كه جاي شك و شبهه براي احدي باقي نماند ، فضائل اميرالمؤمنين علي را بيان و امر ولايت او را ابلاغ ميفرمود بحدّي كه بعض معاندين خبيث الذّات حاضر ميشدند از آسمان بر سر آنها سنگ ببارد و هلاك شوند و اين فضائل و مقامات را از زبان مبارك حضرت پيغمبر ، كه لسان اللّٰه ناطق بود ، درباره شخص علي بن ابيطالب ، نشنوند . راستي امري در عالم واضحتر از امر علي بن ابيطالب نبود و بهتر از اينكه بگوئيم علي بود ، نميتوان او را ستود ، حضرت پيغمبر هم چند روز قبل از رحلت خود ، بعد از واقعه‌ي غدير خم ، براي بار ديگر تكليف امّت را با حديث ثقلين روشن ساخت و مردم را امر فرمود بكتاب خدا و عترت كه از هم جدا نبوده و نخواهند بود تمسك جويند . بعد از رحلت پيغمبر كردند آنچه كردند ، سه نوبت حقّ مسلّم علي بن ابيطالب را زير پا نهادند ، بيست و پنج سال وصيّ پيغمبر خانه‌نشين بود ، بالاخره باصرار و ابرام امّت قبول خلافت كرد و مسلمين با او بيعت كردند و در سه چهار سال دوران خلافت خود چه محنتها و مصيبتها كه بر او وارد نيامد . جمعي بيت خود را شكستند و فتنه جمل را برپا كردند ، دسته‌يي بمعويه پيوستند و در خود اطراف اميرالمؤمنين علي و يا در اطراف بلاد تحكيم امر معويه ميكردند و يك عدّه مقدس‌نماي خبيث غائله‌ي خوارج را درست كردند ، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلوات الله و سلامه عليه از همه‌ي اين حوادث چنان رنج ميبرد كه چون بضرب شمشير در محراب عبادت [ص 25 فهرست] فرق مباركش را شكافتند ميفرمايد قسم بپروردگار كعبه راحت شدم . حقيقةً هم مصيبت عظيم و امر در ظاهر بسيار دشوار بود . علي بن ابيطالب شمشير بر مردماني باصطلاح مسلمان گذاشته بود . شيطان ، كه با آيت بزرگ خدا روبرو شده بود ، ميبايست براي اغواء مردم بزرگترين حيله و تزوير را بكار بندد . در قالب كفر نميتوانست با علي روبرو شود ، اين امر در زمان پيغمبر و در عرصه كارزار بثبوت رسيده بود ، لذا قالب از مسلمان‌نما گرفت و خود شيطان هم همان روز اول گفت لاقعدنّ لهم صراطك المستقيم . باري شياطين جن و انس بكمك هم وضعي پيش آوردند كه بزرگترين فرزند اسلام ، و نزديكترين فرد را به پيغمبر ، همين مسلمانها ، در مساجد و مجالس ، بر منابر و گلدسته‌ها ، هزار ماه سب و لعن كردند ، با اينكه از رحلت پيغمبر هنوز چهل سال نگذشته بود و زياد بودند آنان كه درك حضور پيغمبر را كرده بودند و علي را هم خوب ميشناختند علي بن ابيطالب كسي بود كه نماز بشمشير او برپا شده بود در محراب عبادت در حال نماز بشهادت رسيده بود ، و در حقيقت خودش صراط المستقيم و ايمان و نماز و مؤمنان بود ، با اين وصف معاويه در بين مسلمين شهرت داده بود كه علي نماز نميخواند ، و غسل جنابت نميكند ، و سب او را واجب ميدانستند . بالاتر از اين ، بامر يزيد ، پسر معاويه ، كه بر خلاف سابقين خود بحفظ ظاهر هم نميكوشيد و از فسق و فجور علن و اظهار كفر باك نداشت ، پسر پيغمبر را بآن كيفيّت با اولاد و اصحابش كه مردانه در مقابل ظلم و كفر قد برافراشته بودند ، قطعه قطعه كردند و اهل بيت عصمت و طهارت را باسارت در اطراف شهرها گردانيدند . تمام اين كارها را هم همينها كردند كه خود را مسلمان ميخواندند و تابع قرآن و معتقد بخداي يكتا و پيرو دستورات خاتم انبياء خود را ميدانستند ، عجيبتر آنكه بريختن خون [ص 26 فهرست] حضرت حسين ، سيّد الشّهداء صلوات اللّه عليه شريح قاضي ، عالم بزرگ كوفه و مرجع مردم آن ، بود كه فتوي داد و حسين بن علي عليهما السلام را خارجي خواند . آيا اسلامي كه خدا خواسته و پيغمبر آورده بود همين بود ؟

خواننده محترم ! نبايد فكر كرد اين قضايا و اينگونه حوادث از جمله وقايعي است كه گاهي اتفاق افتاده ، باشد نه اينطور نيست ، بلكه مكرّر در مكرّر و بسيار اتفاق افتاده ، و خواهد افتاد ، منتهي هر چه هوش مردم بالا ميرود و سطح فرهنگ عمومي ترقي ميكند ، شيطان هم براي گمراه ساختن مردم تدبير تازه‌يي ميكند در زمان معاويه ، كه از شام تا مدينه چندين ماه راه فاصله بود ، و مردم نزديك بجاهليت بودند ، و شعور چنداني نداشتند ، و فرق بين شتر نر و ماده نميدادند ، و بامر معاويه روز چهارشنبه در مسجد براي اداء نماز جمعه حاضر ميشدند ، ممكن بود در ذهن عوام فرو كرد كه يزيد فاسق فاجر كافر خليفه مسلمين و امير المؤمنين است ، و حسين بن علي با آن عظمت و مقام كه در اسلام دارد خارجي است ، امروز كه باين وقاحت كمتر ممكن است مردم را گول ، و باسم دين حكومت كرد ، شيطان اسبابي فراهم كرده است ، و اين مردم بدست خود وضعي براي خود ساخته‌اند ، كه اساساً از دين و اسم دين و هر چه بنام دين خوانده ميشود حتي از لباس و هيأت اهل دين گريزانند چاره هم نيست بايد بروند و ثمره دنياپرستي و شهوتراني را ببينند و خودشان تنبّه پيدا كنند ، و از روي شعور چاره‌ي منحصر بفرد را در پيروي از تعاليم ائمه‌ي اطهار و اطاعت از خدا و رسول بدانند و در صدد عمل برآيند ، و شعورشان باينجا رسيده است كه حق را از باطل تميز دهند .

مطالعه‌ي دقيق تاريخ اديان و سرگذشت اقوام مختلف ، نشان ميدهد [ص 27 فهرست] هر وقت ، بدون استثناء ، پيغمبري مبعوث ميشود و آيات حقّ را تلاوت مينمايد ، فوراً دنياپرستان زيرك ، و منافقان با مكر و نكراء ، خود را از اهل دين در انظار جلوه ميدهند ، و در اوّلين فرصت خواسته‌هاي خود را بصورت دين و بنام پيغمبر كم و بيش با حقايق مخلوط ميسازند و بمغز جهال بيخبر فرو ميكنند و بكمك همين جهّال هميشه بر اهل حق ميتازند و بگفته ابوسفيان اسلام را بايد بشمشير اسلام گردن زد ، و ظاهراً عبارت ابن زياد است كه گفت حسين بن علي بشمشير جدّش بقتل رسيد . غرض از تمام اين حركات هم اين است كه باطل ميخواهد قدرت ، را من غير حق و بدون استحقاق در دست بگيرد و با رياست بر مردم منافع پست دنيوي و شهوات و اميال حيواني خود را تأمين نمايد و محرك اصلي باطل عناد با اهل حق ، و شاكله ، و حبّ جاه ، و خودخواهي ، و دنياپرستي است . آنچه كه گفته شد نزد اهلش روشن است و هر فردي در هر محيطي كه هست ميتواند اين وضع را با كم و بيش ضعف و شدت در زندگي فردي ، و خانوادگي ، و اجتماعي ، و حتّي ايدئولوژي‌هاي ، مختلف ببيند .

اما نكته‌يي دقيق و سرّي عميق در اينجا است كه اختصاص باهل حقّ و معتقدين بآخرت دارد ، و شايد بآساني كمتر توجّه بآن ميشود ، و آن اين است كه امر غير از اين هم نميتواند باشد و باصطلاح قانون طبيعت است آن هم قانوني كه استثناء در آن راه ندارد ، و اگر در حقيقت بخواهيم درست گفته باشيم ، جعل الهي است و سنّة اللّه است كه تحويل و تبديل‌بردار نيست ، قول خداست كه ميفرمايد « و ماارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشّيطان في امنيته فينسخ اللّه ما يلقي الشّيطان ثم يحكم اللّه آياته و الله عليم حكيم » . علّت هم از خود مردم و در خود مردم است و اين لازمه‌ي تربيت و تكامل است و نهايت حكمت [ص 28 فهرست] هم در همين است . دامنه‌ي اين بحث خيلي وسيعتر و ريشه‌ي اين امر خيلي عميقتر از آن است كه در اينجا بتوان شرح داد .

فقط بايد توجّه داشت كه حقّ و اهل حقّ را سياستي خاص و اصولي ديگر است كه با سياستهاي زودگذر دنيوي فرق دارد . اهل حقّ يك زندگي ابدي و در همين دار دنيا هم نتايج بعدي را در نظر ميگيرند . ولي اهل دنيا ، در همين دنيا هم هستند ، دائماً در پي منافع آني ميگردند ، و چون از براي خود بقائي جز قائم بهمين جسد ظاهري عنصري ، و فضولات بدن اصلي ، قائل نيستند ، ميخواهند تا وقت باقي است از جميع قواي حيواني و احساسات شهواني استفاده كنند و اغلب هم با هزاران گرفتاري ، و درد بيدرمان دست بگريبان هستند ، و دير يا زود دنيا را ، كه تنها معبود و بلكه همه چيز آنها بود ، ميگذارند و در كمال حسرت ميروند ، و بر حسب اينكه از كجا آمده و از كدام عرصه هستند ، با اعمال خود در دار خلود محشور ميشوند ، و بجهنمي كه بدست خود ساخته‌اند ، و عين عملشان است ، بدون كم و كاست جزا داده ميشوند ، خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين .

راستي يزيد از قتل حسين بن علي عليهما السلام ، و گردش دادن سرهاي شهداء كربلا باطراف بلاد ، و عبور دادن اسراي اهل بيت پيغمبر در كوچه و بازار ، چه نتيجه گرفت ؟ جز اينكه مردم با شنيدن خطبه‌هاي آتشين و تكان‌دهنده‌ي حضرت زينب كبري صلوات الله عليها و بيانات امام سجّاد عليه السّلام ، و اطلاع بر احوال و دودمان شهداء ، يك‌مرتبه از خواب غفلت بيدار شدند و روزگار را بر بني‌اميّه تنگ ساختند .

اگر حسين بن علي در آن روزگار فاتح شده بود و چندين سال هم [ص 29 فهرست] خلافت كرده بود ، آيا امروز بهمين عظمت از او ياد ميشد ، و امر محمد و آل‌محمّد و ولايت بهمين اندازه جلوه و حضرت سيد الشهداء اينطور در دلها جاي داشت قصد آن حضرت ، از تمام آن حركت ، محو آثار ظلم و جور و اثبات كفر بني‌اميّه ، و اعلاء كلمه حق و تجديد دين جدّش رسول اللّٰه (ص) بود . آيا واقعاً ، براي نيل بمقصود ، بهتر از آنچه كرد راهي وجود داشت ؟

آن همه تبليغات دستگاه معاويه ، و بذل و بخششها از بيت المال بهواداران بني‌اميّه ، و جعل اكاذيب و احاديث ، و كشتارها و حبس‌ها ، و تدابير عجيب و غريب براي اينكه از همان كودكي مردم را نسبت بعلي و آل علي بدبين سازند ، و فاسد كردن نسل ، تا مردم ذاتاً براي دشمني با علي بن ابيطالب آماده شوند ، تمام اين فجايع و نيرنگها چه نتيجه داد ؟ روز بروز نور علوي بر تجلّي خود افزود و امر محمد و آل‌محمد عليهم السلام پيشرفت كرد ، ترديدي نيست بجائي خواهد رسيد كه امام دوازدهم ، يازدهمين فرزند اميرالمؤمنين علي از نسل صديقه كبري ، فاطمه زهراء ، صلوات اللّٰه عليها ، ظاهر گردد ، و با ظهور موفور السرور خود ، دل و ديده منتظران را پرنور و عالم را پر از عدل و داد كند . « ان وعد اللّٰه حق و الساعة لا ريب فيها » و « و ما يدريك لعلّ السّاعة قريب » .

باين ترتيب مي‌بينيم ، بني‌اميّه و بني‌عباس و امثال ايشان ، كه در هر دور و زمان ، با محمّد و آل‌محمّد عليهم السّلام ، دشمني ورزيدند ، نه تنها نتيجه نگرفتند ، بلكه در همين دنيا هم براي خود بدنامي و ننگ دائم خريدند ، و نسلشان منقطع و آثارشان محو گرديد و از قبور بني‌اميّه امروز اثري نيست . بلي بهره‌ي ايشان از اين دنيا فقط چند روزي حيات حيواني ، و شهوتراني ، و دلخوشي بعناوين واهي بود لاغير ، آن هم با مرض و عذاب روحي و هزاران فتنه و بلوي همراه [ص 30 فهرست] بود ، « فاذاقهم اللّٰه الخزي في الحيوة الدّنيا و لعذاب الآخرة اكبر لو كانوا يعلمون » .

حال كه باين نكته توجه پيدا كرديم ، نبايد عجب داشت كه انبياء و اولياء و ائمه‌ي اطهار و شيعيان ايشان نه تنها در كمال استقامت صبر ميكردند ، بلكه با طيب خاطر و بُشر وجه ، از تمام آنچه بسرشان ميآمده استقبال ميكردند ، آنها بسياست حق ، و نحوه‌ي اشاعه‌ي امر و سراي باقي ، و سرّ عمر جاوداني ، آشنا بودند . روز عاشورا اصحاب حضرت سيّدالشّهداء در شهادت بر يكديگر سبقت ميگرفتند ، هر چه نائره‌ي جنگ شعله‌ورتر ميشد ، رخساره مبارك آن حضرت گلگونتر ميگشت ، خوب ميدانستند چه ميخواهند و چه ميكنند و بكجا ميروند ، و نيز خوب ميدانستند دشمن را با اعمال زشتش بكجا ميفرستند . راستي عقلها در واقعه كربلا مات و حيران است و ذكرش هر روز تا دامنه قيامت تازگي دارد . با اين شهادت و اسارت اهل بيت طهارت ، حسين بن علي عليهما السلام تيشه بريشه كفر و شقاوت زد ، و اساس كساني را كه ميخواستند باسم اسلام حكومت كنند ، و نيتشان محو اسلام بود ، و اعمالشان بهدم اساس دين منجر ميشد ، از بيخ و بن برانداخت ، و با اين فداكاري ، معنويّت واقعي و حقيقت اسلام را بدنيا نشان داد با اين معنويّت است كه اسلام امروز تا حدّي جاي خود را باز كرده است . و با اين معنويّت و حقيقت است كه بايد روزي اسلام عالم را فرا گيرد ، و الّا امروز نه از خلفاء ، و نه از فاتحين بزرگ صدر اسلام ، و نه از سرداران نامي آن ، و نه از مردان شمشيرزن ، خبري است ، و نه ممالك اسلامي را چنان قدرت و لشكري كه از حيث نفرات و تجهيزات بتوانند پهلو بپهلوي كشورهاي بزرگ بزنند ، چيزي كه هست در اسلام ، و دستورات خاتم انبياء (ص) ، و بيانات ائمّه‌ي [ص 31 فهرست] اطهار ، اصولي ، و فوايدي ، و معنويتي است كه پايه‌ي اتحاد ملل ، و مايه سعادت بشر ، و باعث نيل بمدارج عاليه‌ي انسانيّت است . دنياي امروز ، از لحاظ اختلافات نژادي ، و وضع اقتصادي و اجتماعي ، با مشكلات فراواني روبرو است كه ناچار است بطرف توحيد قدم بردارد و اصول مساوات و برادري و برابري واقعي اسلام را بپذيرد . علاوه بر اين اخبار راجع بآخر الزمان و فساد اين ايام علائم و بياناتي از ائمه‌ي اطهار رسيده است كه بسياري از آن واقع شده است و مطالبي فرموده‌اند از فساد و ظلم و جور كه امروز هم نميتوان بمردم گفت و بايد بشود از تمام آنها نتيجه ميگيريم ظهور قائم آل‌محمد عجّل اللّه فرجه كه وعده لا خلف فيه است و بدابردار نيست نيز بوقوع خواهد پيوست . در آيه شريفه هم كه ذكر شد تصريح دارد كه خداوند آنچه را كه شيطان در تلاوت هر پيغمبر مي‌اندازد ، زايل ميكند و آيات خود را محكم ميسازد امر دين كه امر محمّد و آل‌محمّد عليهم السّلام باشد بخدا ارتباط دارد و اين خانه را صاحب خانه‌يي است و ذكري را كه خدا فرو فرستاده است هرآينه خدا حفظ ميفرمايد ، و از جولان باطل ، دولت حقّ را كه دولت باقيّه است بيم و هراسي نيست و عاقبت بسود پرهيزكاران است .

منكر فساد اين ايام نميتوان شد و اين فساد برّ و بحر را فرا ميگيرد عدّه‌يي كه در اروپا و آمريكا و ساير ممالك خارجه تحصيل كرده‌اند ، عموماً تحصيلاتشان در فنون و صنايع و علومي است كه ابداً ربط بدين ندارد ، با اين حال براي اينكه خود را متجدّد و روشنفكر نشان دهند ، بدون اينكه خوانده يا فهميده باشند ، نسنجيده منكر خدا و رسول و ائمّه‌ي اطهار و بيانات ايشان ميشوند ، و هر جا باصطلاح بفرنگي‌مآب بودن خود افتخار ميكنند . دسته‌ي ديگر ، كه اين افتخار را ندارند ، براي اينكه از كاروان تجدّد عقب نمانند ، مصري‌مآب شده‌اند و در [ص 32 فهرست] هر مجلس ذكر خلفاء و غاصبين حقوق آل‌محمّد عليهم السّلام را ميكنند و بر دوران حكومت اموي و خلافت بني‌عباس و عظمت اسلام در آن ايّام غبطه ميخورند ، و ابداً ذكري از فضايل اهل بيت و اسمي از ائمه‌ي اطهار و علوم ايشان نميبرند ، و اي بسا دلهايشان را هم نظر كني بوجود امام زمان عقيده ندارند و از امر ولايت بكلي بيخبر و بلكه منكر آنند دسته‌ي سوّمي هم هستند ، كه اگر ضررشان باسلام بيشتر نباشد ، كمتر از دو دسته ديگر نيست ، و آن كساني هستند كه متأسفانه بلباس اهل علم در آمده‌اند و بواسطه قلّت فهم ، از روي جهالت ، و يا از راه عناد و خبث طينت ، با آل‌محمد دشمني ميورزند و مانع ذكر فضائل ميشوند ، و ابدا ميل ندارند مردم امام‌شناس بشوند ، بلكه تمام سعيشان در اين است كه مردم را رو بخودشان بكنند و براي خود رياستي داشته باشند . اين دسته كوشش دارند ، مردم بيچاره را ، تا زورشان ميرسد ، در مسائل حيض و نفاس و نجاسات و ظواهر احكام و تصحيح قرائت و تلفظ حروف از مخرج نگاه دارند ، و دين را فقط منحصر باين ميدانند ، و از آداب طريقت و سلوك و معارف و حقايق و علوم و حكمت آل‌محمّد ، سهل است كه خبري ندارند و ذكري نميكنند ، بلكه گوينده را نيز لعن و تكفير ميكنند ، غافل از اين كه اين دكان دارد روز بروز از رونقش كاسته ميشود و اين رويّه مردم را به بيديني ميكشاند . همانطور كه اشاره كرديم گوئي وضع بهمين طورها بايد باشد ، وقتي كه آفتاب حقيقت با كمال شدّت و حرارت ميتابد ، رطوبات حقد و حسد بحركت درميآيد و بخارات كينه متصاعد ميشود ، و ابرهاي سياه متراكم ظلم و جور و كفر آفتاب را ميپوشاند ، ولي آفتاب عالمتاب ، در كمال سكينه و وقار ، از وراء حجاب ميتابد ، و رطوبات را ميخشكاند ، و ابرهاي ظلماني را ، كه از القاء شيطان در تلاوت نور آفتاب است ، زايل ميسازد . جريان امر نشان ميدهد كه [ص 33 فهرست] تمام اين اوضاع و احوال و فساد و عناد ، در مقابل امر حقّ ، بمنزله پشه و باد است . از آنجائي كه ايّام ، ايّام سرعت است حوادث هم با سرعت بيشتري يكي بعد از ديگري بوقوع مي‌پيوندد ، و مردم زودتر از آنچه فكر ميكنيم از اين فساد و خودخواهي و دنياپرستي ، و شهوتراني ، بستوه خواهند آمد . وقوع جنگها ، و بروز امراض كشنده ، و هجوم قحطي و گرسنگي ، مردم را سخت تكان خواهد داد ، و بمبدأ توجّه پيدا خواهند كرد . بعيد نيست در آتيه نزديك در سايه بسط فرهنگ و اطلاع بر عوالم ديگر و افزايش ارتباطات و مبادله افكار و مطالعات تحول عظيمي در احوال بشر پديد آيد و مردم متوجّه بامام و مستعدّ ظهور امام شوند و آنچه كه علت غائي از ارسال رسل و انزال كتب است بوقوع پيوسته امر ولايت بالكمال تبليغ شود ، « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا » .

تجربه هم نشان ميدهد كه در اين ايّام هر كس با امر محمّد و آل‌محمّد عليهم السّلام درافتاد ، نه تنها سودي نبرد ، بلكه خود را مفتضح و نابود ساخت ، و بعكس كساني كه قدم در ترويج اين امر و نشر فضائل آل‌محمّد عليهم السلام برميدارند بدون اينكه زوري و زري و جمعيّتي داشته باشند امرشان پيشرفت ميكند و خداوند تأييدشان مينمايد .

بنا بر اين خواننده عزيز تعجب مدار كه خداوند حكيم و توانا مشايخ سلسله‌ي شيخيّه را بعظمت خلق ، و كرامت نفس ، و كثرت علم ، و تأليفات بسيار در فنون و شؤن مختلفه ، تأييد فرموده است سرّ اين مطلب در اين است كه ايشان منحصراً تمام وجود خود را وقف بر ائمّه‌ي اطهار و نشر اخبار و ذكر فضائل ايشان كرده‌اند ، و سعي دارند سطح معرفت مردم را بامام بالا ببرند ، و نور ايمان در دلها بتابانند و نزد ايشان پايه‌ي هر چيز امام است ، و مأخذ تمام بيانات [ص 34 فهرست] و علومشان فرمايشات ائمه‌ي اطهار است . در بيش از هزار جلد تأليفات خودشان مشايخ سلسله‌ي شيخيّه بكليّه‌ي ايرادات و اعتراضات در كمال ادب و انصاف جواب كافي و شافي داده‌اند . مخالفين ايشان را هم كه نگاه ميكنيم هيچ كدام ايراد بزرگ قابل بحثي نتوانسته‌اند بگيرند ، ولي هر چه بخواهيد تهمت و فحش و ناسزا نثار ميكنند ، و لعن و تكفير مينمايند ، و نسبتهاي دروغ ميدهند ، و هيچ كس هم نيست از اين عوام الناس كه بيايد و ببيند و بپرسد اين طايفه واقعاً چه ميگويند . اين بيچاره مردم عوام گوشهاي خود را بدست يك عدّه عالم‌نما و شيطان صفت داده‌اند تا هر جور خواست ، و تا جائي كه تيغش ميبرد ببرد ، و اين عدّه حمّال الكتاب نميگذارند مردم بيچاره بخود آيند و باهل حق رجوع كنند اما تكليف فرنگي‌مآبها و مصري‌مآبها هم معلوم است هوش دارند . ممكن است خيلي از مطالب را پس از آنكه شنيدند بفهمند و تصديق هم بكنند . ولي شيطان در قالبهاي ديگر مانع آنها است .

در چنين وضعي مسلمان عاقل و بلكه هر فرد عاقل بايد ، چه در امر دنيا و چه در امر آخرت ، فكر كند و همين كه ديد مرگ يقين است ، و احتمال بسيار بسيار ضعيفي هم داد كه ممكن است پس از اين دنيا عالمي باشد ، در صدد اصلاح حال خود برآيد ، و كمال بي‌انصافي و ظلم بنفس است كه در اين راه تعصّب جاهليّت بخرج دهد ، بايد دانست كه هر كسي در قبر خودش ميخوابد ، و از او نخواهند پرسيد ديگران چه كرده‌اند و ميكنند . ولي مسلّماً از او خواهند پرسيد « خودت چه كرده‌اي » . و باز بايد دانست كه هر كس با عمل خودش محشور ميشود ، و بهشت و جهنّمش در هر عالمي با خودش است . عين عملش است كه بصورت اخروي در آخرت بآن جزا داده ميشود . و بهشت و جهنّم ديگران [ص 35 فهرست] بمن و تو ارتباط ندارد ، با اين وصف مسلمان واقعي نظر ميكند ببيند اسلامي كه پيغمبر خواسته بود چه بود ، و الّا اسلامي كه ساخته و پرداخته اين و آن باشد دين خدا نميشود . پس از آنكه فهميديم خداوند اجر رسالت را محبت ذو القربي قرار داد ، و فرمود اين اجر هم كه خواستم بر له خود شما و بسود خود شما است و توجّه داشتيم كه اجر و مزد ثمره و نتيجه كار است ، تكليف ما روشن ميشود كه بايد رجوع ما ، در جزئي و كلي ، و در همه‌ي امور ، بدوازده نفس مقدس باشد كه ائمّه طاهرين هستند و بس . امروز هم كه امام دوازدهم عجلّ اللّٰه تعالي فرجه غايب است ، مثل همان ايّام كه ائمّه تشريف داشتند و همه‌ي مردم نميتوانستند بخدمتشان برسند ، فرق نميكند ، دستور صريح داريم بكساني رجوع كنيم كه اخبار ايشان را روايت و آثار ايشان را حكايت كنند ، و رجوع بايشان نه از لحاظ شخص خود ايشان است بلكه فقط و فقط از اين نظر است كه بلحن امام آشنا هستند و راستگو و امين ، و با هواي نفس خود مخالفت ورزيده‌اند ، و تابع مولاي خود شده‌اند ، و ايشان هم حق ندارند غير از فرمايش امام بياني بكنند . شناختن اين اشخاص هم آسان و راه هم سهل و ساده است ، ان الله يريد بكم اليسر و لايريد بكم العسر . در اين راه شخص بايد مواظب باشد گول قدرتهاي دنيائي را نخورد و بفكر كار خود باشد ، هر كس طالب هر چه باشد بآن ميرسد . امر حقّ و سياست حقّ و پيشرفت امر آل‌محمّد عليهم السلام ، نظم و نسق خاصّ ، و براي اين كار رجالي دارد ، و اين تكفيرها و لعنها و تهمتها چون كف آب ميگذرد « و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض » .

ما بايد توجّه داشته باشيم كه خداوند كريم بعنايت خاصّه‌ي خود ذخاير گرانبهاي مادّي و معنوي بما عطا فرموده است ، و ما بايد شكر نعمت پروردگار [ص 36 فهرست] كنيم ، و از ذخاير مادّي بنحو احسن بهره‌برداري نمائيم ، و در نعمتهاي معنوي قدر نعمت وجود بزرگان را بدانيم ، كه اگر شكر نعمت بجاي آورديم ، خداوند نعمتهايش را بر ما زياد ميفرمايد و الّا عذاب پروردگار كه بسيار شديد است بر همه‌ي ما نازل خواهد شد ، و خداوند نعمتهاي گوناگون خود را از ما خواهد گرفت و بر آنها قوم ديگري را خواهد گماشت كه كفران نورزند .

فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين .

فريدون بهمنيار

مهندس معدن از مدرسه‌ي عالي معدن پاريس

دكتر در علوم از دانشگاه پاريس ( سُرْبُنْ )

تهران مهرماه ١٣٤٦ هجري شمسي

[ص 37 فهرست] ترجمه مقدمه‌ي مؤلف

متن موجود شش سال قبل در سالنامه‌ي دانشكده اديان‌شناسي دانشگاه تحقيقات عاليه سُربُن ( ١٩٦١ - ١٩٦٠ ) منتشر شد .

اگر بخواهم عللي را كه سبب تحرير اين رساله شده است بيان كنم بايد همانا بذكر عللي بپردازم كه بآن علل سالهاي متمادي است عمده تحقيقات اساسي خودم را بفلسفه تشيّع در ايران اختصاص داده‌ام ، و چون پيش هر فيلسوف ريشه چنين عللي در سرّ نهان ذات او است و بميل و جذبات معنوي لازمه‌ي اين ذات بسته است پس بالاخره منجرّ باين ميشود در صدد برآئيم توضيح دهيم چگونه و چرا مؤلّف اين اوراق هست آنچه هست و در اينجا نه مجال اين كار و نه جاي آنست .

فقط ميخواهم اين نكته را خاطرنشان سازم : از ابتداء جواني با علاقه‌اي مفرط بتحقيقات فلسفي و مباحث الهي صرف وقت ميكردم ، مطالعات من در فلسفه‌ي مربوط بقرون وسطي مرا بآموختن زبان عربي و سپس فارسي وادار ساخت فلسفه‌ي شيعه گنج پنهاني بود كه من آن را كشف كردم و تا بحال در غرب مورّخين فلسفه بآن پي نبرده بودند و من در اسلام وارد و ساكن معنوي اين سرمنزل امن و امان شدم در اوائل امر براي شروع بتحقيق و نشر آثار شيخ اشراق سهروردي پرداختم و چندين سال خود را وقف اين كار كردم . بعد از آن متوجّه سيد حيدر آملي ، مفسّر شيعي آثار محي‌الدّين بن عربي ، و ملا صدراي شيرازي ، مفسّر كتاب كافي كليني ، و قاضي سعيد قمي ، مفسّر كتاب توحيد شيخ صدوق و امثال ايشان شدم كه در واقع بالاخصّ راهنمايان من بودند . تا [ص 38 فهرست] اينكه در طيّ همين طريق ، قريب به بيست سال است ، بآثار شيخ احمد احسائي و بعدا بآثار جانشينان او برخورد كردم ، و در مجموعه‌يي كه از كتاب المشاعر ملّاّ صدراي شيرازي بچاپ رسانده‌ام ، در تعليقات و يادداشتهائي كه بزبان فرانسه نوشته‌ام سعي كرده‌ام آنطور كه مطالب بنظر من جلوه كرده است چند كلمه‌يي باختصار بگويم ، و قبل از اين هم ، در فرانسه ، از اين مقوله در انتشارات و ساير نوشتجات خود بحث كرده بودم .

بلي فلسفه‌ي تشيّع بر اغلب مردم ، در مغرب ، تقريباً بالكلّ نشناخته مانده است ، و در غرب بالاخصّ بمطالعه‌ي احوال و آثار فلاسفه‌ي اسلامي كه معروف مكتب متكلّمين لاتين در قرون وسطي بوده‌اند ( الكندي ، ابن فارابي ، ابن سينا ، ابن رشد ) پرداخته‌اند ، ولي بعقيده من نشناخته‌تر از آنچه گفتيم ، آثار مشايخ مكتب شيخيّه است كه بكلّي مجهول مانده است . و معذلك بعنوان يك فرد فيلسوف ، كه بسيار خوانده و تحقيق كرده است و تجربه زياد دارد ، ميتوانم شهادت بدهم كه اين مكتب براي هر طالب حكمت معنوي و محقّق در فلسفه ديني اهميّت اساسي دارد . علاوه بر اين ميتوانم بگويم آنچه كه توانسته‌ام از اين مكتب براي همكاران غربي خود بيان كنم ، توجّه كامل آنها را جلب و علاقه شديد ايشان را تهييج كرده است . من مانند يك فيلسوف ثمره ذاتي و فايده حقيقي يك فكر ، يك اصل ، و يك مكتب را ملاحظه ميكنم و وظيفه من نيست بموضوعاتي غير از اين وارد شوم . سوءِ تفاهمها و سوءِ تعبيرات ، مشاجرات و منازعات قلمي ، توطئه و تحريكات ، جانبداريها و همه اينها چيزي نيست كه مورد علاقه و مربوط بفيلسوفي باشد كه همه علاقه‌اش متوجه حقيقتي است كه مطلوب معنوي او است .

بهمين جهت پس از آنكه ، چند سال قبل ، اثر مهمّي را ، كه توسط شيخ معظّم سركار آقا ( ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني ) راجع بشرح احوال و فهرست كتب مشايخ عظام انتشار يافته بود ، ديدم ، بنظرم رسيد فرصت بسيار مناسب خوبي است كه نظر اجمالي مختصري از زندگاني مشايخ و اصول عقايد شيخيّه [ص 39 فهرست] بزبان فرانسه بدهم . امّا ، از خواندن متون فارسي مطالبي استنباط و در اطراف آنها بفرانسه فكر شده بود و براي بيان معاني مورد نظر بزبان فرانسه بطوري كه مفهوم باشد ، لازم بود موضوعات را در هم ريخت و با هم آميخت و از نو ساخت و آهنگ اصطلاحات را تغيير مقام داد تا بمعيار اصطلاحات فلسفي كه در زبان فرانسه مصطلح است درست آيد و مطلب همانطور كه در خارج واقع هست مفهوم ذهن واقع گردد ، ( بعبارت كوتاه و باصطلاح غربيها ، متن فارسي مجددا بفرانسه فكر شده بود و بعبارات و اصطلاحات فلسفي مصطلح در زبان فرانسه تغيير لحن داده بود . ) . بنا بر اين مسلّم و روشن است كه برگرداندن چنين متني از زبان فرانسه مجدّداً بزبان فارسي باندازه‌ي عمل اوّل دشوار است .

از هم اكنون خود من متوجّه اين اشكال و صعوبت اين امر شده‌ام و آن هنگامي بود كه اخيراً در يكي از مجلاّت ايراني يك سلسله مقالات انتشار يافت اين مقالات با حسن نيت نوشته شده بود و من مسلّماً ، از مؤلّف آن امتنان دارم كه سعي كرده است كارهاي مرا درباره ملّا صدرا بخوانندگان ايراني بشناساند . امّا ثابت و مسلّم است ، تعبيراتي كه از خود آورده است و بعض عقايد كه مصرّحاً به شيخ احمد احسائي نسبت داده است ، نه با طرز تفكّر و نحوه ديد من بدرستي مطابقت دارد و نه با نيّات و نظريّات بسيار دقيق حكيم بزرگ الهي شيخ احمد احسائي وفق ميدهد .

بهمين جهت و با توجّه بهمين مشكلات است كه من از دوست عزيزم آقاي دكتر فريدون بهمنيار ، براي تمام زحمتي كه كشيده ، و براي تمام كاري كه متحمّل شده است ، تا در اين مقام بسرحدّ امكان با طرزي وافي و مطابق با واقع ، انديشه و نيّات مرا ترجمه نمايد ، بهمان درجه امتنان بيشتر دارم . من از او امتنان دارم كه ابتكار اين ترجمه را بدست گرفت و سپاسگزارم كه بدين گونه بنزد خوانندگان ايراني واسطه من باشد .

عقيده دارم اين رساله مختصر و اين نظر اجمالي كلّي ، با همين وضعي كه هست ، بحال بسياري از خوانندگان مفيد واقع ميشود . علي الخصوص بهتر اينكه [ص 40 فهرست] متن اصلي نيز مجدّداً در اينجا بضميمه‌ي ترجمه‌ي فارسي منتشر شده است ، تا كساني كه از بين خوانندگان دو زبان را ميخوانند بتوانند بتمرين مفيدي از لحاظ لغت و اصطلاحات بپردازند .

اين نكته را هم اذعان و ادّعا نمائيم : ما عدّه‌ي قليلي از مردم هستيم كه باين مراتب فكر ميكنيم و در اين عوالم سير مينمائيم ، هرگز هم جز عدّه‌ي قليلي نبوده‌ايم و جز عدّه‌ي قليلي نخواهيم بود كه باين درجات از مراتب وجود مي‌انديشند در عصري كه طرز زندگي و مفهوم زيستن و روش تفكر بنحوي كه امروز مي‌پسندند ، تمام قواي خود را بكار ميبرد تا مردم را از هر گونه علاقه نسبت بامور معنوي و توجّه بعالم غيب منحرف سازد ، مسؤليّت ما بهمان درجه زيادتر و سنگين‌تر است . هر كجا و از هر جا كه باشيم ، همبستگي ما بتمام سالكان طريق حقيقت و اهل معني ، كه خود را بر همين گونه تفحّصات وقف كرده‌اند ، نيز بهمان اندازه بيشتر و بزرگتر است . بوضعي كه فلاسفه شيعه ، خاصةً شخصي مثل شيخ احمد احسائي ، تعليمات چهارده معصوم را تفكّر كرده‌اند و انديشه‌يي كه از مفهوم واقعي و حقيقت اين چهارده نفس مقدّس دارند ، بقدري بلند و حيّز آن عالمگير است كه ميتواند با بعض از مسائل و پاره‌يي مشكلات ، كه امروزه فلسفه غرب بدان دچار است ، روبرو شود و جوابگوي آنها باشد . بدون اين تعليمات و بدون اين مفهوم ، ديد خاصّ خود من از جهان و جهانيان ، و چشمي كه من از آن عالم را اكنون مي‌بينم ، باين كيفيّت كه امروز هست ، نبود .

يقين دارم باين طور ببهتر وجهي بدوستان ايراني خودم مراتب حقشناسي خود و ديني را كه بآنها دارم فهمانده‌ام ، و السّلام .

هنري كُربين

استاد دانشگاه تحقيقات عاليه در سُربُن

تهران - دسامبر ١٩٦٦ - آذر ماه ١٣٤٥

[ص 1]

مكتب شيخي

از حكمت الهي شيعي

بقلم هنري كُربين استاد دانشگاه تحقيقات عاليه در سُربُن

با ترجمه‌ي فارسي از دكتر فريدون بهمنيار

[ص 2] مكتب شيخي

از حكمت الهي شيعي

چنانچه از توسعه تفكر شيعه در هر يك از مراحلش نمودار كامل و روشني از جاي ديگر در دست داشتيم تعيين مكتب شيخي و سنجش مفهوم واقعي آن براي ما خيلي آسانتر ميشد . متأسفانه هنوز كار زياد و تحقيقات بسيار بايد تا در جزئيّات بناي تشيّع نفوذ كرد و بر تبدّلات احوال و تغييرات اوضاع آن وارد شد .

اما تحقيق از مكتب شيخي ، بسا ممكن است ، بدون شكّ ، يكي از مستقيم‌ترين كوششها در جهت نزديك شدن باين امر باشد ، در حقيقت ، طبق استعمال كلمه‌يي كه در ايران و در عراق منتشر است ، موضوع مورد بحث ما در اين رساله شيخي بودن و مكتب شيخي است ، اين عنوان بسبب مؤسّس آن شيخ احمد احسائي ، شيخ اجلّ مطلق ، باين مكتب داده شده است ، اما علي رغم آنچه گفته‌اند ترديدي نيست كه شيخ هرگز خيال اين را هم كه « مؤسّس » مكتبي متمايز باشد نكرده است . تنها قصدش اين بود كه بتعاليم تامّه و تمام عيار ائمّه‌ي اطهار تشيّع اثني‌عشري بنحو اتّم مؤمن وفادار باشد و علوم ايشان را احياء نموده بآنها جان تازه بخشد . بنا بر اين بهتر و مناسبتر است اين مكتب را انتگريسم ( تاميه ) بخوانيم و براي بيان وضع آن كلمه انتگريسم بكار ببريم ، مشروط بر اينكه بآنچه اين كلمه عموماً در غرب [ص 3] ميتواند معني بدهد زياد مقيّد نباشيم . چه در حقيقت نه مراد واقعي حفظ اصول و اعتقاداتي است كه بر پايه‌ي فرضيّات و استدلالات منطقي تعبّداً معيّن شده است ، و نه منظور اصلي اسارت در قيد كلمات و بحث در ظواهر الفاظ است و نه بالاخره مقصود تظاهر قشري است ، انتگريسم گفتيم از اين نظر كه در آن واحد نظر باصول عقايد و شرايع و توجّه كامل بوضع معنويّت و حقيقت دارد ، آن هم حقيقت و معنويّتي كه با شريعت بستگي تامّ داشته باشد ، و اين شريعت و حقيقت در اين بهم بستگي مشروط و متّكي باماميّتي منزّه و تمام عيار است . قصد متوجّه اين تشيع كامل است كه معني اصطلاحي آن جز تصديق ريشه‌ي لغوي شيعه چيز ديگري نيست و در واقع توجيه و تفهيم اين كلمه است كه مؤمنين بائمّه‌ي اطهار و واقفين باسرار ايشان را معيّن ميسازد .

اگر تغيير وضعي را كه اساساً براي تشيّع اثني‌عشري پيش آمد در نظر بگيريم « تشيّع كامل » را از راه تضادّ درك خواهيم كرد ، توضيح آنكه تشيّع اثني‌عشري كه هميشه از ابتداي امر مذهب اقليّتي بود از اوايل قرن شانزدهم ميلادي با ظهور صفويه در رديف مذاهب رسمي كشوري درآمد . از آن هنگام بناچار « سازماني مذهبي با سلسله مراتب معيّن » بطور رسمي تشكيل شد ، كه هر چند تفصيلات سنگين كليسائي را نداشت ولي چيزي نظير حوزه‌ي روحاني و « هيئت علميّه » بود . تشيّع واقعي معنوي با اين تشكيلات رسمي مخالف است و اين تضاد كاملاًّ محسوس است بر هر كسي كه فهميده باشد چرا و چگونه پديده‌ي عميق و معنوي تشيّع را نميتوان بعوامل علم الاجتماعي و سياسي محدود ساخت . چه گاهي بعضي نسنجيده و با شتابزدگي كوشيده‌اند پيدايش و پديده‌ي تشيّع را بر پايه‌ي اين اصول توجيه نمايند ، و حال آنكه پديده‌ي معنوي تشيّع بآنطور كه در حقيقت ذات خود هست دستخوش اين تعبيرات و توجيهات [ص 4] نميتواند واقع شود ، و بايد گفت كساني كه در اين راه سعي كرده‌اند نه تنها موفّق نشده‌اند بلكه اين توضيحات جنبه‌هائي را كه تشيع بمفهوم واقعي و در حقيقت ذات خود با آنها فطرةً مخالف و قهراً در نزاع است برجسته‌تر و آشكارتر ميسازد .

براي درك اصل مسلّم و لازمه‌ي تشيّع بايد اساساً در نظر داشت كه پايه و سنگ بناي تشيّع يعني معرفت امام در حكمت الهي شيعي و نسبت باين حكمت همان وضعي را دارد كه مسيح‌شناسي يا في الحقيقه معرفت باطني بمسيح در حكمتهاي الهي مسيحي دارا است . معرفت امام با باطن وحي قرآني و باطن وحيهاي انبياء سلف بستگي دارد و بنا بر اين بتأويل و تفسير باطن و حقيقت تنزيلات آسماني مربوط ميشود . محقّق است طيّ سه قرن از زمان نصيرالدين طوسي تا دوره‌ي احياء صفوي با فكر تشيّع و در عالم تشيّع كار بزرگي انجام گرفت ( بايد از علّامه حلي ، ابن ابي‌جمهور ، رجب برسي ، حيدر آملي ، علي تركه اصفهاني و تعداد ديگري اسم برد ) ثمره و نتيجه‌ي تمام اين زحمات در مكتبهاي فلسفي كه از آن زمان رونق گرفته بود در درجه اوّل با ميرداماد و مكتب اصفهان ظاهر شد . اين احياء فلسفي و تجديد حكمت منحصرا پديده‌يي مخصوص اسلام ايراني و در ساير اقطار عالم اسلام بدون معادل و بيمانند ماند .

امّا نيز اين مسأله مسلّم و پابرجاست كه هر چند حكمت الهي شيعي و يا تشيّع حكمتي با دوره‌ي تجديد صفوي موقعيّت مناسب بدست آورد ، ولي بمحض اينكه تا حدّي بنحوي از پرده‌ي استتار در آمد با تشكيلات رسمي روبرو و بوضعي دچار شد كه دست كمي از سابق نداشت بناچار ملّا صدراي شيرازي مانندي و شاگردان و جانشينانش از ناحيه‌ي « حوزه علميّه » رسمي بمشكلات كمي دچار [ص 5] نشدند و مجبور شدند ايشان نيز تا حدّي تقيّه بكار بندند و نظام تعليم و تعلّم « سرّي و باطني » را رعايت كنند . در حقيقت آنگاه در تشيّع رسمي همان حادثه پديد آمد كه ساير جاها بر اسلام وارد شد و جا دارد بر آن تأسّف خورد ، و آن تسلّط روز افزون فقه و شرايع و اصول احكام فقهيه و طرز قضاوت بود كه سعي داشت با مفهوم خداشناسي مطلق يكي باشد و بعبارت ديگر خداشناسي را منحصر بهمين ظاهر احكام داند ، معذلك نسلاً بعد نسل تا بروزگاران ما بدون خستگي و احساس ناتواني كوشش پيروان حكمت الهيه ادامه دارد . درست بگوئيم « حكمت الهيّه » بطور صحيح آنچه كه ما از كلمه‌ي فيلوزوفي ( فلسفه ) و تئولوژي ( خداشناسي ) اراده كرده و ميفهميم نيست بلكه در حقيقت واقع و از لحاظ ريشه‌ي لغوي يك « تئوزوفي » است و جمله‌ي عربي حكمت الهيه عينا معادل تركيب يوناني « تئوزوفيا » است .

تمايل مقامات رسمي و متصديان كلاً متوجه علم قضا از فقه و اصول و احكام ظاهري و مسائل مربوط بحقوق و ذمّه بود و اغلب اوقات صرف بحث در شقوق مسائلي ميشد كه حتّي در تمام عمر مورد پيدا نميكرد . بدبختانه در مقابل اين تمايل شديد بفقه و اصول و ظاهر احكام ، هر كس از پي اين حكمت الهيّه ميرفت در معرض نافهمي و اغلب مورد سوءِ ظن قرار ميگرفت . معذلك كساني كه با اينهمه بيانات ائمّه كه سرچشمه‌هاي « حكمت الهيه اماميه » است آشنائي دارند چگونه ميتوانستند دست برداشته و كنار بروند ؟ منتهي از شدّت حوادث ، تشيّع ، كه باصطلاح مجبور بود خرده خرده خودش را از خودش پنهان كند ، وضع باطني خود را حفظ كرد ، و اهلش وضعي را شناختند كه هميشه و همه جا نصيب اهل حكمت و صاحبان عرفان شد .

[ص 6] وضعي كه چنين بسرعت تشريح شد ( و موضوعي است كه در ايران راجع بآن زياد بحث ميشود ) نيز ميتواند روي‌هم‌رفته موقعيّت آنچه را كه باسم مكتب شيخي مشهور است معيّن سازد . خواسته‌ي مكتب شيخيّه يك امام‌شناسي تامّ و مترقّي است و هميشه قصد دارد سطح چنين مكتب اماميّه‌يي را بالا ببرد ، در بادي امر ، همين اراده و ميل بارتقاءِ و سعي در بالا بردن سطح شعور مردم در معرفت امام ، اين مكتب را باين صورت جلوه‌گر و مشخص ميسازد كه در عالم معني « تهذيب مجددي » و در آنچه مربوط بماوراءِ طبيعت است « نظم و نسق جديدي » آورده است .

اين « تهذيب و تعديل » باين مكتب قدرت عمل و وسعت ميداني ميدهد كه با ساير نهضتهاي « اصلاح طلبي » ، كه در ساير نقاط عالم اسلام شناخته شده و بيشتر كوشششان تطبيق دادن دين با اوضاع روز است ، بكلي فرق دارد . بدنبال حكمت الهيّه رفتن ، آن هم حكمتي كه منحصراً از متون اخبار و نصوص ائمّه‌ي اطهار گرفته شده است ، و انكار رجحان علم فقه و اصول بر حكمت الهيه مطلبي بود كه في البداهه و بدون مقدّمه براي همه مجتهدين قابل فهم نبود . صحيحتر بگوئيم مسائلي بر اين مجتهدين عرضه ميشد كه ساختمان دماغ و وضع روح و شاكله‌ي ايشان حتّي باين درجه نبود كه آن مسائل را اخذ كنند و ضمنا ايشان را بوحشت و اضطراب مي‌انداخت .

با وجود اين بعيد است كه شيخيّه صاف و ساده پهلو بپهلوي حكماي پيرو مكتب ملا صدرا و فلاسفه‌ي پيرو بوعلي سينا و اشراقيون خيمه بزنند و به اردوگاه اينان بپيوندند .

محقّقاً در جاهائي بر يكديگر عبور و با هم تلاقي ميكنند ، اما منابع [ص 7] شيخيه هميشه بر عين متون اخبار و بيانات ائمّه‌ي اطهار متّكي و باقي است ، و روش تفكّر ( بطرز رواقيّون ) خيلي باطني‌تر و بيشتر بر اساس تأويل باطن و بر پايه‌ي فهم و تفهيم متّكي است تا بر پايه استدلالات عقليه و جدل . نه تنها فاصله‌ي زيادي شيخيّه را از حكماء و فلاسفه مذكور در فوق جدا ميسازد بلكه بهمين اندازه شيخيّه از صوفيّه فاصله دارد ، زيرا شيخ طريقت و شخص او ، آنطور كه در نزد صوفيه ملحوظ است ، بنظر شيخيها بمانند غاصب نيابت امام غائب است و با اعتقاد بغيبت امام و و زمان غيبت نميسازد . بلكه شيعه‌ي مؤمن در سير و طلب جز يك شيخ راهنما و هادي بشخص و بنام ، نميتواند داشته باشد كه خود امام « صاحب غائب از نظر و حاضر در دل » است . از اين رو ما مواجه هستيم با يك نوع اصول عقايد و يك نوع معنويت خاصّ كه بعض جهات مشترك با فلاسفه ( اشراقيّون مثلاً ) و با صوفيّه دارد بدون اينكه هيئت و وضعش بر شكل آنها و يا بر قيافه اينها باشد ، زيرا مكتب شيخيّه بالتّمام از روي تعاليم ائمّه‌ي اطهار طرح‌ريزي شده و بيانات ايشان را ميزان قرار داده است .

خود از همينجا است كه براي ما مشكلات شروع ميشود . زيرا اين تعاليم ائمه را بايد قبل از هر چيز به بهترين وجهي ، حتّي در جزئيات آن ، شناخت و به بهترين وجه جاي هر چيز را معيّن كرد . بايد دانست اين تعاليم مجموعه‌ي عظيمي را تشكيل ميدهد كه نه فقط شامل متوني است كه در دائرة المعارف بزرگ مجلسي ● ضبط است ، بلكه اخبار و احاديثي را هم كه در رسائل [ص 8] ديگر متفرّق است نيز در بر دارد و در اين رسائل بالاخصّ اخباري هست كه توجّه « بمعارف باطني » از آنها بهتر آشكار است . اين قسمت اخير محتاج تحقيقات زيادي است و بايد از مؤلفين اسماعيلي كه اين اخبار را بكار برده‌اند شروع كرد . اين مجموعه‌ي عظيم نه تنها پايه و اساس تفسير باطن وحي قرآني بر طبق بيانات ائمه‌ي اطهار است بلكه در عين حال دائرة المعارف و مجموعه‌يي از انواع علوم و دانستنيها است وقتي كه محققان شيخي وفاداري و انتساب خود را بتعاليم تامه و كامله‌ي ائمه اطهار اظهار مينمايند رجوع اشاراتشان باين مجموعه‌ي عظيم است ( بعداً در قسمت سوم مجال خواهيم داشت دقيقاً توضيح دهيم چگونه و چرا وضع شيخيّه معذلك و با وجود اين مراتب در قبال اين مجموعه‌ي عظيم با وضع قشري ظاهري مكتبي كه اخباري گفته ميشود بكلي مغايرت دارد ) .

بدون شكّ اوّلين مسأله‌يي كه يك نفر مورّخ اديان ، پيش خود ، بطرح آن كشانده ميشود ، و نخستين سؤالي كه از خود ميكند مربوط بتكوين اين مجموعه است . معذلك ، بفرض محال ، اگر ما ميتوانستيم نمايش روشن و نمودار اطمينان‌بخشي هم از مراحل جمع‌آوري اخبار و انتقال روايات داشته باشيم ، باز بهره و استفاده از آن جز تقريبي كاملاً سطحي چيز ديگر نبود . براي اينكه اثر و عمل اين مجموعه‌ي عظيم را در امري معنوي كه محصول روح و حقيقت تشيع است بچنگ آوريم ، بايست شالوده و تركيب كلّي آن را بيرون كشيد و دسته‌بندي موضوعات و متون و رجوع آنها و نيّات مختلفي را كه سبب طبقه‌بندي اخبار و احاديث بوضع خاصّ شده است و امثال اين موارد را خوب از هم شكافت .

خود مؤلّفين شيعه ملاكها و علائمي چند بدست ما داده‌اند . خوانساري ، [ص 9] مثلاً بعضي از آنها را بما عرضه ميكند ● ( امتياز خوانساري در اين است كه نسبت بشخص شيخ احمد احسائي و آثارش كمال احترام و ستايش را قائل است و حال آنكه ديگران با بغض و عنادي كه نسبت بشيخ داشته‌اند هر محققي را كه سابقه بموضوع نداشته گمراه ساخته‌اند . ) اين موازين و ملاكها گواهي ميدهد و مؤيّد اين است كه بفرض مكتب شيخي تجديد دوره يا احياءِ امري باشد ، ولي بهيچ وجه در قلمرو مذهب اماميّه ، بدعتي نيست ، و اگر مدّعي است كلّيه‌ي روايات مربوط بحكمت الهي را از قديمترين شهود و اظهار كنندگان آن اخذ و نقل مينمايد ، بحقّ ادّعا ميكند و شايستگي اين عنوان را دارد . در فهرستي كه خوانساري از حافظه‌ي خودش ميشمارد ، با وجود اينكه دقيقاً بررسي نشده است و كامل نيست معذلك بقدري اسامي مشهور وجود دارد كه نميشود بساحت ايشان نسبت غلو داد ، مگر اينكه از جهالت عجله كرد و نابخردانه شتاب ورزيد . براي بيان رويّه‌ي شيخيّه همانا شايسته‌تر است بجاي لفظ غلوّ كلمه انتگريسم ( تاميه ) را بمعناي دقيقي كه در فوق مذكور افتاد بكار برد ، اين كلمه حقيقت و امر واقعي را ميرساند و قصدي را كه مبدأ اين امر واقع است و بآن حقيقت اصالت بخشيده محقّق ميسازد ، بدون اينكه درباره‌ي امري ، كه هميشه تماميّت و كمال تشيّع بآن بوده و خواهد بود ، قضاوت [ص 10] مقرون بتعصّب نمايد و رأي قاطع دهد ● .

[ص 11] چنين بنظر ميرسد چند نفر مستشرقي را هم كه تا باينجا برايشان پيش آمده است كه توجّه مختصري صرف مكتب شيخي بنمايند ، بدبختانه آنها را قضاوتهائي از اين گونه گمراه ساخته است و نتوانسته‌اند با علاقه‌يي كه شايسته‌ي اين مكتب است ارزش عالي معنوي آن را درك كنند . نگفته نماند بعللي تا حدي هم معذور بوده‌اند . متون و عبارات مشكل است و كتابها هم همه جا « زير دست و پا » در كتابخانه‌ها ريخته و پاشيده نيست . بعلاوه چه اصطلاحات بسيار كه بايد آهنگ آنها را تغيير مقام و ترقي داد و حدّ و رسم آن را بمعيار حقايق مكتب شيخيّه تفسير و تعبير كرد تا مفهوم واقعي را همانطور كه اراده شده است دريافت ، و يك عالم مسائل فراوان ديگر است كه بدون دارا بودن حدّ اقلّ اطّلاعات لازم نميتوان در آنها غوص و غور كرد . هر چند راست است شخصيت شيخ احمد احسائي و سيماي جانشين بلافصل او سيد كاظم رشتي ، را تا حدّي ميشناسند ولي بنظر ميآيد درباره‌ي جانشينان ايشان تا اين ايّام ، هنوز بهيچ يك از السنه‌ي غربي ، چيزي نوشته نشده است ● . در مقابل بشرح احوال بابيه پرداخته‌اند كه بعداً در همين صفحات مجال خواهد شد و خواهيم گفت چرا بر خلاف عقيده‌ي جاري بابي نميتواند « تراوه » و [ص 12] زائيده‌ي » مكتب شيخي باشد .

ما ضمناً در اين مقام فرصتي را كه بما عرضه شده است مغتنم شمرده توجّه خوانندگان را بانتشار جديد كتابي معتبر بفارسي از رئيس فعلي طايفه‌ي شيخي ، شيخ سركار آقا ، ( ابوالقاسم خان ابراهيمي ) ، جلب مينمائيم ● .

سبب تأليف اين كتاب تقاضائي بود از طرف مدير كتابخانه‌ي آستان قدس امام رضا مقارن اوقاتي كه به تهيّه فهرستهاي خود اشتغال داشت . مجموع كتاب ضمن اينكه بنحوي عالي وضع موجود وقايع را تعديل و ميزان ميكند مشتمل بر مقدمه‌اي است كه لازمه تحقيق درباره‌ي مكتب شيخيّه است و بهمين لحاظ هم براي مطالعه‌ي تشيّع در جريان دو قرن اخير نهايت ضرورت را دارد . براي اوّلين بار شرح حال مشايخ عظام كه تا بامروز ضامن ادامه‌ي مكتب بوده‌اند ، بانضمام فهرست منظّم و كامل آثار ايشان ، اعم از فارسي و عربي ، خواه چاپ شده باشد و يا چاپ نشده باشد ، در يك مجموعه پشت سر هم جمع‌آوري شده است .

[ص 13] ما ميخواهيم بنا بر اين در اين رساله از اين شرح احوال ( كه پر از مدارك و اسناد چاپ نشده است ) خلاصه‌يي بدست بدهيم و بآثار جاوداني و شاهكارهاي بزرگي كه از هر يك از مشايخ عظام بجاي مانده است اجمالاً اشاره‌يي بكنيم .

در خاتمه‌ي اين رساله روي چند نكته از اصول عقايد شيخيّه بالاخصّ تكيه ميكنيم و فعلاً هم بيش از اين براي ما ميسّر نيست و در واقع كاري كه ما در اين رساله‌ي مختصر انجام ميدهيم بمنزله‌ي نوعي طرح ، براي يك برنامه‌ي تحقيقاتي ، در آينده‌ي نزديك خواهد بود ، مسلّم است در اينجا اين موضوع نميتواند مطرح باشد كه بيك مقايسه‌ي منظّم اصولي با اطّلاعات كم و بيش صحيحي كه مورّخين غير منتسب بشيخيّه بدست داده‌اند تن در دهيم . ما علاقه داريم نظريه و عقيده‌ي اين مكتب را معرفي نمائيم و معني و حقيقت باطن اين مكتب را ، آنطور كه در اثر شيخ سركار آقا بروز داده شده است و خود بخود گواهي ميدهد ، بشناسانيم .

[ص 14] شيخ احمد احسائي ( ١٢٤١ /١٨٢٦ - ١١٦٦ /١٧٥٣ )

قسمت اوّل كتاب فهرست كه متضمّن شرح احوال مشايخ عظام است ، از طرحي تبعيّت ميكند كه كاشف از ديدي تاريخي و دركي زماني است و هرآينه شرح و بسط آن از لحاظ پديده‌شناسي جالب خواهد بود . مبدأ حركتش را يومنا هذا ميگيرد ، از روزگاران ما شروع ميكند . و از شيخ بشيخ رو ببالا ميرود تا بمؤسّس برسد . بنظر ما ميرسد ترجيح دارد در اينجا از اين نحوه ديد صعودي صرفنظر كنيم و برسم متداول معمول كه با عرف و عادات ما بيشتر تطبيق ميكند جاري شويم و شرح حال هر يك از مشايخ را بترتيب تاريخ و رعايت مرور زمان بر ما و بهمان ترتيب كه يكي بعد از ديگري آمده‌اند بنويسيم .

با اينكه در اغلب مجموعه‌هاي شرح احوال فصلي راجع بشيخ احمد ديده ميشود ، ولي جز با احتياط نميتوان از آنها استفاده كرد و بايد قوّه‌ي مميّزه را بكار انداخت و صحّت و سقم مطالب را تشخيص داد . همانطور كه شيخ سركار آقا ( ص ١٦٤ و بعد ) باين نكته توجّه ميكند ، غالباً مؤلّفين از تمام اصطلاحات و مسائل حكمت بكلّي عاري هستند ، و چه بسا ممكن است ، باصطلاحات مخصوص شيخ احمد نيز بيش از اين حدّ هم جاهل باشند . عدم اطّلاع و جنبه‌ي سطحي بودن نظريّات بر شدت اين اشتباهات افزوده است . براي [ص 15] مثال ، بعضي اقوال هست كه اصل و مأخذ آن از سنّيان است و بجائي رسيده كه در ميانه‌ي شيعيان بي آنكه بفهمند ، شهرتي پيدا كرده است ، حال اگر شيخ از اين قبيل اقوال و اينگونه اصول بريده و با آن مخالفت ورزيده است ، اين امر و اين مخالفت معني و مفهومي را كه فلان و يا فلان نويسنده‌ي بي‌اطلاع بدآگاه ميتواند بآن بچسباند ، بهيچ وجه من الوجوه ندارد . در مقابل ، ما اطّلاعات دست اوّلي در اختيار داريم كه مسلّم بودنشان غير قابل بحث است . در درجه اوّل شرح احوالي است كه خود شيخ احمد بخطّ خود نوشته ، و بوسيله‌ي سركار آقا بدست آمده است ، و جزء بجزء از حالات و عوالم عرفاني كه در همان سنين جواني در او و باو زنده شده بود ما را آگاه ميسازد ، و از همان اوقات ، تمام منحني نمايش تغييرات يك دور زندگي را اعلام مينمايد ، علاوه بر اين شرح احوال ، سه رساله‌ي معاصر ديگر يك سلسله اطلاعات جامع در دسترس ما ميگذارد و رواياتي كه در جامعه‌ي شيخي نسل به نسل رسيده است گواه و مؤيّد آنها ميباشد ● .

[ص 16] بالاخره ، خود آثار شيخ احمد بمنزله‌ي مكمّل لازم و ضروري شرح احوال او است . سؤالات طرح شده از طرف معاصرين سبب تأليف و پيدايش رسائل بسيار شد . جا دارد تمام آنها را جزء بجزء مطالعه و قدم بقدم دنبال كرد ، تا هم بتوان راجع بدقايق و لطائفي كه شيخ در اصول حكمت و عقايد خود بكار برده است پي برد و هم بتوان بهمان خوبي بانعكاس آنها نزد معاصرينش برخورد و قضاوت كرد .

شيخ احمد احسائي در سال ١١٦٦ هجري ( ١٧٥٣ ) در قريه‌يي نزديك الاحساء ، در خاك بحرين بدنيا آمد . اجدادش تا پشت دهم ( يعني تا نيمه‌ي قرن پانزدهم ميلادي ) ، همانطور كه خود او نقل ميكند ، همه از نژاد خالص عرب بودند ● ، ولي از اعراب قسمت شرقي عربستان واقع در ساحل خليج فارس ، جائي كه هرگز معمول مورّخ نيست براي ثبت و ضبط اسامي متفكّرين و فلاسفه بدان جا قدم بگذارد . معذلك في الحقيقه اينطور هم نيست كه اسم الاحساء براي تاريخ عرفان در اسلام نماينده‌ي هيچگونه مفهومي نباشد . ناصرخسرو در قرن يازدهم ، در سفرنامه‌اش ، شرايط بي‌اندازه مطلوب كشور كوچك قرمط را كه خود بسر فرصت ديده و پسنديده بتفصيل شرح ميدهد ● . علاوه بر اين نبايد فراموش كرد در جريان پانزده سالي كه شيخ [ص 17] در ايران گذرانده است ، اين هيجان و ندا را برانگيخت و سبب اين جنبش شد كه بدون آن بلاشكّ هرگز اسمي از « شيخي و مكتب شيخي » وجود نداشت . بعلاوه ، از زمان دوّمين جانشين شيخ احمد ، مركز مكتب شيخي شهر كرمان ، در جنوب شرقي ايران ، است و در آنجا مدرسه‌يي براي تعليم حكمت الهي و الهيّات ، و دبيرستاني و مطبعه‌يي دارد . از اين گذشته بايد در نظر گرفت كه رسماً ايران ، مخصوصاً نيز اين ايّام كمتر ، هيچگاه از حق مالكيّت خود در بحرين صرف نظر نكرده است و آن را جزء لاينفكّ خاك خود ميداند .

امّا براي معرفت خصائص شيخ احمد آثار و خواطر اصيل‌تر و عميقتري در دست است ، و آن خود همانهائي است كه شرح حال بدست آمده از خودش و بخط خودش بما الهام ميكند ، و سركار آقا ابتدا قصد داشت ترجمه‌يي بفارسي از آن بدهد ولي بالاخره و خوشبختانه نقل اصل متن عربي را ترجيح داد ( ص ١٧٩ - ١٦٦ ) . اين شرح احوال را كه خود شيخ احمد بر حسب خواهش شيخ محمدتقي ، يكي از فرزندانش ، نوشته علائم و قسمتهاي برجسته و قابل توجّهي را محقّق و ثابت ميدارد كه او هم ، مثل بسياري از ساير اهل معني و مردان روحاني مناطق ديگر ، از همان اوان صباوت براي حالات عرفاني و تألّه استعداد و قابليّت داشته است هنگامي كه پسربچه‌ي جوان ببازيهاي رفقاي همسنش مخلوط ميشود ، برايش بسيار اتّفاق مي‌افتد كه بناگاه آنها را ترك ميگويد و واميگذارد ، زيرا آنچه را كه تا آنوقت عادي و مأنوس مي‌پنداشت يك‌مرتبه غريب و خلاف عادت و موازين ميديد ، و همين كافي بود كه او را بگوشه‌ي انزوا بكشاند و مدّتها بحال تأمل و تفكّر عميق فرو برد . مخصوصاً [ص 18] دوست ميداشت مقابل آثار خيمه‌هاي از جا كنده شده و بر باد رفته ، و جلو خرابه‌هاي مساكن ناپايدار كه از مصالح موقّت بيدوام ساخته شده است ، بعالم خواب و خيال فرود رود ، و تمام حواس و خيالش مجذوب خواطر غم‌انگيز توأم با اشك فراوان ميشد .

آتش عشقي پنهان او را آزار ميداد . در اطراف او هرگز اشخاص بافكار و بآداب و رسوم مذهب نمي‌پرداختند ، در مقابل ، جوانان و بزرگترها دوست ميداشتند ، بحالت اجتماع گرد هم جمع شوند و مجلسي فراهم سازند و در جريان آن با هياهوي زياد در آوازه‌خواني و نواختن آلات موسيقي افراط ورزند . احمد جوان از شركت در اين مجالس نميتوانست خودداري نمايد ، هر چند بمحض اينكه تنها ميشد و عالم تنهائي را باز مي‌يافت ، احساس ميكرد بين دو قوّه سخت در عذاب است ، يكي تصميم بر اينكه من بعد در آن جلسات حاضر نشود و ديگري ميل و خواهش دروني باينكه باز شركت جويد . پيش آمدي بظاهر بي‌ارزش روي ميدهد : مردي كه درباره‌ي اسم او سكوت ميكند روزي براي تركيب قطعه‌يي از او كمك ميخواهد . اما احمد بكلي صرف و نحو نميداند . خوشبختانه يكي از رفقاي جوانش نزد شيخي از اطراف ، شيخ محمد بن شيخ محسن نامي ، مشغول تحصيل است . شيخ احمد از او متني ميخواهد ( متن منظور عوامل جرجاني بوده است ) و آن را بالتّمام نسخه ميكند . و اين جاست كه در خواب والدينش او را غافلگير ميكنند در حالي كه اوراق را در دست فشرده دارد . در نتيجه‌ي اين وضع تصميم ميگيرند ، او را نيز ، نزد شيخ مورد بحث بفرستند تحصيل كند .

هرگز خود او ميلش را بتحصيل بكسي اظهار نكرده است ، همچنان كه [ص 19] هيچ زماني ميل پنهاني خود را بمجالسي ، كه بعداً تا آن حدّ برايش پشيماني ميآورد ، بكسي اعتراف نكرده بود . و نيز همچنان كه لازم بود ساليان زيادي بگذرد تا شيخ بر عفت نفس و حياي بي‌اندازه‌ي خود غالب آيد و جرأت ورزد تا شرح حالات رؤيائي و عوالم عرفاني خود را كه در اوقات جواني باو دست ميداد براي پسرش بتفصيل حكايت كرده و بامانت بسپارد . اين شرح حالات نفساني براي روانشناسي معنوي سند باارزشي است كه بقيمت درنميآيد .

بهر اندازه كه تمام اصول عقايد شيخ احمد بصورت يك امام‌شناسي تام و تمام عيار ميتواند مشخص شود ، بهمان اندازه اين اصول نظريّه‌يي نيست كه تدريجاً بكمك كتاب ساخته و پرداخته شده باشد ، بلكه تجربه‌يي زنده و حالتي باروح است ، كه با بيدار شدن و خود هوشياري باطن او شكفته و در اعماق استعداد شخصي و باطن قابليّت ذاتي او ريشه گرفته است .

ميتوان گفت كه ، از همان اوان جواني ، شيخ احمد عقيده باطني بامام و مدركي را كه اساس امام‌شناسي است در وجود خود خلاصه و جمع‌آوري مينمايد ، و همين عقيده عين اصول نظريّاتش است . بعباراتي صريح و موجز ده تائي از منامات خود را شرح ميدهد ، اين منامات و مشاهدات باطن گواهي ميدهند بر اينكه ذات وجودش بنحو سرّ از مُثُل اولي كه نماينده و نماياننده ائمه‌ي اطهار هستند صاحب مقام و به خلعت معرفت مفتخر شده بود تعدادي منامات ظهوري زمينه‌ي بروز اين مشاهدات باطني و ديدارها را فراهم ساخته است . در بدو امر در عالم خواب جواني را مشاهده ميكند كه كتابي در دست دارد ، و از دو آيه‌ي قرآن ( سوره ٨٧ آيه ٢ و ٣ ) بوجهي قابل تحسين تأويلي با شرح و بسط بيان ميكند كه منبع و متضمن تعليمات عاليه‌ي [ص 20] حكمتي است . در نتيجه‌ي آن احمد جوان براي تحصيلات صرف و نحو و فقه اللغه‌ي محض كه في حدّ ذاتها و بنفسها غايت مقصود شمرده شده باشد ، نفرت شديد احساس ميكند .

با شيوخ چند شروع بمعاشرت ميكند ، امّا هيچ يك از آنها قادر نيست چيزي تعليمش نمايد كه بآنچه او در عالم خواب شنيده است شباهت داشته باشد . اين است كه بيش از پيش رفته رفته « غائب ميشود » ، تا بجائي كه ديگر در ميان خويشان خود حاضر نيست مگر « جسماً » . « آنوقت بقدري چيزها ميديدم كه شرح آن دادن برايم غير ممكن است » . و بين « اين وقايع » ، يك موضوع است كه در چند نوبت ظاهر ميشود : مقصود اين است كه بر سطح بام خانه بالا رفت يا بقله كوه مرتفعي صعود كرد . شيئي اسرارآميز از آسمان آويزان است ، لطيف و غير ملموس ، غير واقعي و بچشم محسوس ، و قصد گرفتن آن است . از آن جمله اين است كه آن اوقات شبي « در عالم رؤيا » وارد مسجدي ميشود ، در عالم رؤيا در آنجا خودش را در حضور سه شخص جليل القدر بزرگوار مي‌بيند كه في الحال ميفهمد ايشان بترتيب امام دوم ( حسن بن علي ) و چهارم ( علي بن الحسين زين‌العابدين ) و امام پنجم ( محمد باقر ) هستند . با اين رؤيا يك سلسله تمام مناماتي شروع ميشود كه جنبه‌ي تعليم و بصير ساختن شخص دارد ، و اين اوّلين « ديدار » بعضي جهات خواب ميرداماد را در مسجد قمّ بياد ميآورد ● . احمد از امام حسن استدعا [ص 21] ميكند باو دعائي ، قطعه‌يي ، تعليم فرمايند كه بعد از اين كفايت كند او را تا بخواند براي اينكه بحضور و ظهور ايشان مشرّف شود . متن مطلوب باو تعليم داده شده است ، و او هم آن را بالتّمام براي ما نقل ميكند . امّا پس از آن ، با اينكه آن قطعه را با كمال دقّت و نهايت سعي ميخواند ، بهمان درجه اين خواندن سبب ديدار نميشد . بالاخره فهميد قصد امام چه بوده است : بايد بجائي برسد كه تمام وجود دروني و باطن وجودش را با مفهوم معنوي كه در آن گفته نهفته است مطابق كند بعبارت ديگر بمعناي آن ( تخلّق ) يابد .

موقعي كه بعداً طيّ نامه‌يي ، كه بدوستي نوشته شده است ، اين جريان را ميگويد ، نكته به نكته آنچه را كه در شرح حال خودش و بخط خود نوشته است تأييد مينمايد ● ، اين حال باطني ، اين « توافق كامل » اساسي ، همان است كه ديدارهاي باطني و مشاهدات غيبي ديگر را پي‌درپي ميسّر ساخت . مينويسد « از امام محمدباقر روايت شده است كه تصريح فرموده است : اگر بنده‌يي ما را دوست بدارد و در محبّتش نسبت بما پيشرفت كند و خود را مخصوص معرفت ما گرداند مسأله‌يي نيست كه بر او عرضه شود جز اينكه ما بقلبش جواب را بيندازيم . چيزهائي آن زمان برويم باز و برايم كشف شد كه نميدانم چطور بمردم شرح دهم ، و سرچشمه‌ي تمام اينها همان مطابق ساختن وجود باطنم بود با مفهوم معنوي قطعه‌يي كه امام حسن مرا تعليم داده بود » .

اين يك انس دائم و حياتي روحاني است كه با هر يك از « چهارده معصوم » : پيغمبر ، فاطمة الزهراء ، هر كدام از دوازده امام ، تا امامي كه امام غائب است شروع ميشود . « خوابها ديدم غريب و عجيب ، در آسمانها ، در روضات جنّات در عالم [ص 22] غيب و در برزخ ، صور و رنگهائي كه عقل را خيره و حيران ميساخت » ( ص ١٧٥ ) .

اين خوابها را اگر منامات تعليماتي و « رؤياهاي آموزنده و آگاه‌كننده » بخوانيم صحيح گفته‌ايم ، بدرجه‌يي آموزنده هستند كه نميتوان اصولي را كه بعداً در اين همه كتاب شرح و بسط داده شده است از تعليماتي كه چنين در خواب گرفته تفكيك كرد . خود او مينويسد : « مسأله‌يي نبود كه مرا در بيداري متوقّف سازد ، جز اينكه توضيح آن را در خواب ببينم ، هر دفعه كه در حال يقظه متذكر ائمه‌ي اطهار ميشدم ، يكي از ايشان را ميديدم » ( ص ١٨١ ) . « آنگاه مسأله باستناد كليّه علل و شواهدش برايم ظاهر و واضح ميگشت ، بحدّي كه حتّي اگر تمام مردم با هم بر عليه من متّحد شده بودند ، احدي ممكنش نبود در من شك وارد نمايد ، زيرا من ديده بودم » ( ص ١٧٧ ) .

اين عوالم باطني و مشاهدات غيبي با رؤيايي بحدّ كمال و نقطه‌ي اوج خود ميرسد كه شيخ احمد در خواب امام دهم را مي‌بيند يك دسته اوراق در دست دارد اينها اجازتهائي هستند كه هر يك از دوازده امام باو اعطاء مينمايند ( ص ١٧٨ ) . تنها كاري كه ميتوان كرد فقط ثبت و ضبط اين امر معنوي واقعي است و چندان بحث و فحص نبايد كرد كه اين حقيقت واقع چه در بردارد و چه از آن بيرون ميآيد ، و نيز نبايد در صدد برآمد از آنچه كه اين امر را تحليل و تشريح ميكند و يا آنچه را كه اين واقعيّت ايجاب مينمايد تفحّص كرد . تمام اين منامات بود كه بعداً بصورت اين همه تعليمات در كتب و رسائلش آمد . خودش بفرزندش ، در شرح حالي كه از خودش نوشته [ص 23] است اعلام ميدارد : « اگر ميخواهي صدق مقال مرا بفهمي ، كتابهائي را كه در آنها از حكمت الهي بحث ميكنم بدقّت مطالعه كن . در اكثر آنها و در اغلب مسائل با راه حل فلاسفه و متكلّمون اختلاف كرده‌ام . هرگاه خوب اصول عقايد و نظريّات مرا تأمّل كرده باشي خواهي ديد كه با روايات و سنّت ائمه‌ي هدي موافقت تامّ دارد ، و حتّي يك نكته در كلمات من نخواهي ديد كه بر خلاف فرمايشات ايشان باشد . در مقابل ، محققاً مي‌بيني كه اكثر متكلّمون مخالف و منكر تعاليم و روايات ائمّه هستند . اگر توضيح اين مطلب را ميخواهي ، بي‌غرض باش و ببين آنچه اظهار ميكنم عين حقيقت است و حقّ است و درست ، زيرا هرگز سخني نميگوئيم مگر باستناد و اتّكاء دليل و مدركي كه مبدأ و منبع آن نزد ائمّه اطهار است » .

حالات مردي چون شيخ احمد ، مانند تمام عرفاي بزرگ بر بصيرت و صاحبان كشف و معرفت ، خصوصيّات پديده‌يي مثالي دارد ، و مثل احساس صدائي يا درك رنگي و بهمان درجه غير قابل تقليل و غير قابل انكار است . پديده‌شناسي حالات معنوي و علم بآثار محسوس عوالم باطني كاري نميتواند بكند جز اينكه با كمال دقّت بوصف و برسم اين حالات و آنچه چنين مواردي ايجاب ميكند بپردازد ، بدون اينكه در صدد برآيد با تقريرات مغالطه‌آميز ، بر اساس علل و اسباب ، اين حالات را از چيز ديگر نتيجه‌گيري و يا بچيز ديگر محدود نمايد ، اين بر عهده‌ي پديده‌شناسي است تا كشف كند چه نوع هوش و مشعر باطني است كه از پيش تصور و فرض وقايع و ادراك عوالمي را مينمايد كه با حواس عادي روزگاران ما قابل دسترسي نيست . كاملاً بهمين دليل است كه تعليمات شيخيّه در بيان علم مبدأ و معاد ، و بالاخصّ در اين [ص 24] دو مورد ، روي نحوه‌ي وجود عالم وسيط اصرار ميورزد چه اين عالم است كه صحّت و اعتبار ادراكات طيفي را مسلّم ميسازد و ضمانت ميكند . في الواقع ، در تمام مدت زندگانيش ، شيخ احمد باجازاتي كه ، در اين عالم وسيط ، ائمه اطهار باو مرحمت كرده بودند اعتقاد مطلق داشت . در هر علمي و در هر چيزي ، اين اجازات تكيه‌گاه و منبع و حكم قدرتي است كه بآنها اعتماد و استناد ميكند و الهاماتي را كه در عالم رؤيا و در حال يقظه از ائمّه‌ي اطهار گرفته است متذكّر ميشود . تمام تعلّق خاطرش بمناماتش بود و اين منامات همانطور كه در چندين مورد اظهار ميكند ، چيزهائي باو آموختند كه هرگز از هيچ شيخي نشنيده بود . مشاهدات باطني ، مكاشفات ، منامات ، در اين جا قالبهاي مثالي ميگيرند كه با عقيده‌ي شيعه منطبق است و با موجوديّت تشيّع ارتباط دارد ، اين واقعيّات معنوي باندازه‌اي است كه نميتوان آنها را سرسري گرفته و سبك شمرد . همانطور كه سركار آقا بخاطر ميآورد ، اخبار عديده گواهي ميدهد بر اينكه « رؤياي مؤمن كامل ارزش مشاهده‌ي مستقيم را دارد ، ( ص ١٨٥ ) . امّا شيخ احمد حقّ داشت شرح احوال عوالم معنوي خود را كه باختصار براي فرزندش نوشته است باين صورت ختم كرده و نتيجه بگيرد : « اينها ابداً چيزهائي نيست كه شايسته باشد و بخواهند اظهار و بيان كنند ، علي الخصوص براي جهّال و حسّاد » ( ص ١٧٩ ) .

در هر حال ، گذشته از شيخ گمنامي كه باو در طفوليت صرف و نحو آموخت ، شيخ احمد در هيچ قسمت باسم از استاد معيّني ، كه شاگرد معنون و ممتاز آن استاد باشد ، و لباس و مقام خود را مديون او بداند ، ذكري نكرده است . خود روايات طايفه‌ي شيخيّه هم براي او استادي و شيخي نميشناسد كه [ص 25] بالاخصّ باسم در استناد خود استعانت باو جويد ، بطريقي كه سيد كاظم نسبت باو و شيخ محمدكريم خان كرماني نسبت بسيّد كاظم اعتماد و استناد مينمودند ، و همچنان كه ساير علماء و روحانيّون ، علي الرسم ، نهايت علاقه را دارند كه باستاد و شيخ خود استناد نمايند . حدّ اعلي و دست بالا ، از اشاره‌يي كه كرده‌اند و گذشته‌اند ، ميتوان وجود مصاحبه‌ي كوتاهي را حدس زد كه نتايج بعيده دارد ● .

ميتوان گفت كه شيخ احمد از زمره كساني است كه در ايران مردم دوست دارند و متمايلند ايشان را اويسي بخوانند ، كساني كه بطور خاصّ ، باسم و رسم ، استاد ديگري جز شيخ الغيب و استاد غيبي ، نداشته‌اند . خود او بما ميآموزد كه در مورد خودش اين راهنماي بيرون از حدود حواس [ص 26] شيخ الغيب و اين استاد خصوصي پنهان از انظار يا استاد غيبي كه بوده است ، و بدين ترتيب روش تعليم و تربيت معنوي و باطني تشيّع را ، كه در فوق يادآوري كرديم ، روشن ميسازد ، و از همين جا هم رابطه‌يي كه بين امام‌شناسي مرآتي و عوالم باطني يا تجربه‌ي دروني وجود دارد ظاهر ميشود .

با اين مراتب ، شيخ احمد با اساتيد متعدّد در ارتباط بود ، سؤال و جوابهاي چند با مشايخ وقت و رجال و شخصيتهاي عاليمقام مبادله كرد كه همه او را تصديقات فراوان كردند و احترامات بجاي آوردند . و ميتوان گفت چه در ايّام اقامتهاي اوليّه در عراق و چه در مدت اقامت طولاني در ايران ، امر بهمين منوال بود . در طول ساليان ، مشايخ عاليمقام باو اجازات مفصّل اعطاء كردند كه اگر عين متون آنها را نسخه كنند بتنهائي كتاب حجيمي ميشود ● شيخ احمد بهمه‌ي آنها رجوع ميكرد ، امّا هرگز باسم بفلان استاد بالاخصّ استناد نميكرد ( چنين وضعي با آنچه مكتب شيخيّه بمنزله‌ي ركن چهارم اصول عقايدش در نظر ميگيرد ، كاملاً مطابقت ميكند ، كه هرگز قدرت و نفوذ هيچ استادي بالشّخص و فرداً نميتواند جايگزين اولويّت و تقّدم امام شود ( رجوع شود ذيلا بقسمت سوم ) . بهر حال هرگز احدي در كثرت علم و مراتب تقوي و فضائل معنوي شيخ احمد شك و شبهه نكرد .

ملاقاتهاي اوّليّه و ارتباطاتي كه در خارج از مسقط الرّأس خود داشت نيز بخوبي شاهد اين مطلب است . تا بيست سالگي در بحرين مانده بود ، حتّي با عدم اطلاع بر جزئيّات ، ميتوان مجسّم كرد كه آن ايّام زندگاني او اساساً [ص 27] بتدبّر و تفكّر ميگذشت . آيا بر حسب امر صريح و دستور آمرانه‌يي كه در عالم رؤيا دريافت داشت براه افتاد ؟ و آيا از آن امر صريح چنين احساس كرد كه مستعدّ تعليم و تربيت و باين مأمور است ؟ و حال آنكه از فرط علاقه بتنهايي و انزوا ، بدين امر ميل و رغبتي نداشت . در هر صورت مسلم است كه در ١١٨٦ هجري ( ١٧٧٢ ) شيخ احمد باماكن مقدسه‌ي شيعيان در عراق عزيمت كرد . در آن زمان جمع كثيري از علماي مشهور در آنجا گرد آمده بودند ● ، با ايشان وارد مذاكرات و مصاحبه‌هاي پي‌درپي شد . از آنجائي كه در مجلس سيد مهدي طباطبائي شركت ميكرد ، از او درخواست اجازتي كرد و يكي از آثار خود را ( شرحي بر تبصره علامّه حلّي بايشان ارائه داد ● . پس از قرائت ، سيّد باو گفت ، « يا شيخ ! هم از شأن تو است كه بمن اجازت عطا كني » ( ص ٢٠٤ ) ، در حالي كه بشاگردان خودش ميگفت : « اين شيخ آيتي از آيات خداست . عجيب است كه در جائي بدنيا آمده و بزرگ شده كه عموماً از علم و حكمت عاري هستند و جز بعضي مسائل مربوط بنماز چيزي نميشناسند . ظهور وجودي چنين كامل ، جامع تمام كمالات و فضائل ، بر چيزي جز فضل الهي حمل نتوان كرد . » و ميافزود : حتّي خود من قادر بر فهم مسائل عاليه‌ي اين شيخ نيستم ، زيرا من جز با فقه و اصول سر و كار ندارم . » ( از [ص 28] همان كتاب فهرست ) . ايكاش محض رضاي پروردگار تمام كساني كه متخصّص فقه و عالم باصول هستند ، قبل از آنكه راجع باصول عقايد و نظريّات شيخ قضاوت كنند ، همينطور خفض جناح كرده و حجب و حيا شعار خود ميساختند . اغلب اين علماء ، درباره شيخ احمد ، بخود و بهم تبريك ميگفتند ، و شاكر بودند از اينكه خداوند عالمي را از اماميّه برانگيخت كه بحكمت الهيّه ، مأخوذ از ائمّه‌ي اطهار ، عارف بود ، و توانست با قدم ثابت و محكم بايستد و با فلاسفه و متكلّمون بحث كند ، و نبود مانند اغلب ملّاها ، كه فقط بفقه و اصولي آشنا بودند ، و بلعن و سبّ و تكفير حكماء ميپرداختند و حتّي كار را بجائي رسانده بودند كه خود حكمت الهيّه را منع و قدغن ميكردند .

توقّف شيخ در اماكن مقدّسه‌ي عراق ، نجف و كربلا ، بيست سالي طول كشيد ، در ١٢٠٩ وباي شديدي باين اقامت خاتمه داد . شيخ بكشور خود بازگشت . بعداً در سال ١٢١٢ ، پس از مدتي كمتر از چهار سال ، بقصد زيارت تازه‌يي ، از آنجا دوباره بيرون آمد . هفت سال بآمد و رفت در حوالي بصره گذشت ، زود بزود و زياد محال اقامت خود را تغيير ميداد تا از معاشرت با مردمي كه شهرت روزافزونش آنها را بگرد وجودش ميكشانيد فرار نمايد . در سال ١٢٢١ هجري تصميم ميگيرد كه بقصد زيارت حرم امام هشتم علي رضا ، بمشهد برود ، و همين تصميم بود كه چنين نتايج عميق براي مكتب اماميّه‌ي ايراني در بر داشت . اين سفر زيارت منجرّ بيك اقامت اوّليّه‌ي ده ساله‌يي شد . چنانكه در ايران اغلب اتّفاق مي‌افتد كه قصد اقامت چند هفته‌يي ميكنند و چندين سال طول ميكشد . در سال ١٢٢١ هجري ، باتفاق خانواده و چند نفر دوستانش ، از بصره حركت كرد ، خط سيرش ( كه امروز اقصر فاصله [ص 29] نخواهد بود ) او را به يزد ، كه در جنوب شرقي ايران ، روي جادّه‌ي كرمان است آورد .

در آن زمان عدّه‌ي كثيري از علماء در يزد اقامت داشتند . همه از جان و دل ببهترين وجهي از شيخ احمد پذيرائي كردند و مراتب احترام تقديم داشتند . روزي نميگذشت جز اينكه مجالس مفاوضه و مصاحبات طولاني تشكيل شود ، و در آن مجالس از او استدعا ميكردند حلّ مشكلات و شرح مسائل نمايد . جمعه‌ها و ايّام عيد از او تقاضا ميكردند اقامه‌ي نماز بجماعت و جماعت را امامت نمايد خلاصه باين زودي ديگر صحبت اينكه بتواند يزد را ترك گويد در بين نيست . فقط كاري كه توانست بكند ، پس از آنكه وعده كرد برگردد موافقت مردم يزد را جلب كرد كه بگذارند براي انجام سفر زيارتش بمشهد برود ، جائي كه با همان ذوق و شوق و احترام آماده‌ي پذيرائي از او بودند ● . بيزد مراجعت كرد و در اين دفعه پنج سالي در آنجا ماند ، و تمام اوقات بتعليم و تأليف رسائل زياد ، در جواب سؤالاتي كه از اطراف بر او عرضه ميشد ، اشتغال داشت . آوازه‌ي شهرتش بحدّي در تمام ايران پيچيد كه سلطان وقت فتحعليشاه نامه‌يي مهيّج باو نوشت و ضمن اظهار علاقه شديد و رغبت بسيار بملاقات با شيخ ، پيشنهاد ميكند شخصاً بيزد بيايد ● . عاقبت خود شيخ به تهران ميرود . سلطان با اصرار از او دعوت [ص 30] ميكند در آنجا مستقرّ گردد . امّا شيخ ترجيح ميدهد به يزد مراجعت كند ، از آنجا خيلي زود ( ظاهراً بر حسب امر امام اوّل در عالم رؤيا ) تصميم گرفت به عراق برگردد .