[ص 1]

جامع

ترجمه كتاب الجامع لاحكام الشرايع

از مؤلفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه

ترجمه زين‌العابدين ابراهيمي

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و الصلوة علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي من نصب لهم ابد الآبدين .

و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابراهيم كرماني كه آنچه مرا به تصنيف اين كتاب واداشت آن بود كه جمعي از برادران كه خدا آنها را از حوادث روزگار مصون بدارد از من خواستند كه چنين كتابي براي آنها تصنيف نمايم ، و ايشان در زمان استاد علامه ما رفع الله في الدارين اعلامه ● معالم دين را با كمال اطمينان و يقين از ايشان ميگرفتند چون آن بزرگوار از جمله كساني بود كه خداوند درباره آنها فرموده است : سيروا فيها ليالي و اياما آمنين . يعني سير كنيد در آنها شبها و روزهايي را در حاليكه ايمن هستيد و آن جناب رفع الله شأنه و انار برهانه تجويز نميفرمود كه ميتي را واسطه بين دو شخص زنده قرار دهند و تقليد ميت را نه بطور ابتدائي و نه باين صورت كه بعد از وفات عالمي بر تقليد او باقي بمانند جايز نميدانست پس چون آن بزرگوار به جوار [ص 3] رحمت پروردگار خود شتافت و اين بنده در احاطه اعدا و دستخوش شدايد و محنتها باقي ماندم چنانكه شاعر گفته است :

جاورت اعدائي و جاور ربه شتّان بين جواره و جواري

يعني من مجاور اعداء خودم شدم و او مجاور پرورنده خود چقدر فرق است بين جوار او و جوار من ، آن برادران از من خواستند كه براي آنها كتابي تصنيف كنم مشتمل بر احكام دين و مطابق آيات كتاب مبين و سنت حضرت خاتم النبيين و آثار ائمه طاهرين عليهم صلوات المصلين و اين بنده چون بجهات و بواعث گوناگون اين امر را برخود لازم ميديدم با وجود قلت بضاعت خواهش آنها را اجابت نمودم و از خداوند نيز در حاليكه از فضل او اميد خير و توفيق در ابتدا و ختام اين امر داشتم استخاره كردم و باين تصنيف اقدام نمودم و اين كتاب را از هر حكمي كه ائمه طاهرين سلام الله عليهم نص بر آن نفرموده بودند پيراستم و هيچ حكمي كه جماعتي بدون دليل در دين خدا بآن فتوي داده باشند در آن نگذاشتم و همچنين آنرا از احكامي كه بمقتضاي قياس و استحسانها صادر ميشود و مصالحي كه وجه آن معلوم نيست و اجتهادات ظني و آرائي كه بطور بدعت گذاشته‌اند و نظرهائي كه احداث نموده‌اند و مطالبي كه مستنبط از قواعد اصوليه و قوانين عاميه و ظنون عامه و خاصه است بدور نگاهداشتم و صرفاً اكتفا باحكامي كردم كه در اخبار صحيحه و آثار محكمه بر آنها نص نموده بودند و ديگر چيزي از هواها و رأيها بر آن نيفزودم و هر كس اين كتاب من بدست او ميرسد بداند كه اين كتاب صرف تفسير متون اخبار و نقل معاني آثار است بدون تحريف و تبديل پس با خيال آسوده و دل آرام به احكام آن عمل كند و اسم آنرا الجامع لاحكام الشرايع گذاشتم و آن مشتمل بر مقدمه‌اي است و چندين كتاب و خاتمه‌اي .

* * * * *

[ص 4] مقدمه

در بيان مطالبي است كه بايد پيش از شروع مقصود آنها را ذكر نمايم تا كسانيكه باين كتاب اعتماد ميكنند بر بصيرت باشند و آن مطالب را مختصر ميگويم چون مبناي اين كتاب بر استدلال نيست و اگر كسي مشروح ادله آنها را خواسته باشد به كتاب فصل الخطاب و قواعد و ديگر تصنيفات ما در اين فن و فن اصول عقايد رجوع نمايد و در اين مقدمه سه مقصد عنوان ميكنيم :

مقصد اول

در بيان اصل مدار و پايه و اساس علوم ما است كه عقايد اصليه و فرعيه خود را بر آن بنا نهاده‌ايم و در اعمال شرعيه خود بر آن جاري ميشويم و در اين مقصد چند فصل است :

فصل

در تقسيم احكام شرعيه است از جهت صدور آنها از شارع ● عليه السلام چه [ص 5] مربوط به اصول باشند و چه فروع چون شارع صلوات الله عليه در هر مسأله‌اي از اصول يا فروع حكمي خدائي و قضائي رباني دارد كه آن حكم در هر امري عبارت از دعوت به واقع آن امر است پس بدان كه احكام بيرون از دو قسم نيستند :

اول - احكامي كه فرقه محقه همگي اتفاق بر آنها دارند و اين قسم همان ضرورت است كه ناچار از پذيرفتن و گرفتن آن هستند و همچنين اخباري كه همگي بر صحت آنها يك‌زبان بوده و هر شبهه‌اي را با آنها ميسنجند و هر امري كه حادث ميشود از روي آن اخبار حكم آنرا استنباط ميكنند كه تخلف از اين اخبار جايز نبوده و دين ورزيدن بآنها واجب است .

و دوم - احكامي كه در آنها اختلاف است و بايد براي رفع اختلاف آنها رجوع به خدا و رسول او و ائمه عليهم السلام شود .

- اما رجوع به خدا رجوع به كتاب او است يعني آيه‌اي كه همگي در معني آن اجماع دارند چون آنچه از كتاب خدا كه در آن اختلاف باشد خود محتاج بآنست كه در آن به حَكَمي رجوع شود .

- و اما رجوع به رسول خدا صلي الله عليه و آله عبارت از مراجعه به سنت جامعه آنحضرت است يعني سنتي كه اصحاب در معني آن وحدت نظر دارند ، نه سنتي كه در آن اختلاف دارند كه خودِ آنرا بايد با غير آن بسنجند .

- و اما رجوع به ائمه عليهم السلام رجوع به طريقه جامعه ايشان است يعني آن طريقه‌اي كه شيعه ايشان متفق بر آنند .

پس اموري كه در آنها اختلاف پيش ميآيد هر كدام از آنها كه منتهي بيكي از اين مراجع شد كه اختلافي در آن نيست براي احدي جايز نيست كه آنرا ترك كند و كسي را نميرسد كه از آن تخلف كند ، و اما آنچه كه منتهي به يكي از اين مراجع نشد

- يا اينست كه از ائمه صلوات الله عليهم اجمعين در اين باب اخباري وارد شده يا آنكه وارد نشده است .

- اما آنچه كه درباره آن اخبار و آثار رسيده از دو قسم خارج نيست :

[ص 6] - يا آنكه بدليل روايت اشخاص ثقه حجت قائم شده و باينجهت ديگر عذري نمانده .

- و يا آنكه ثقه آنرا روايت نكرده است .

- اما آنكه بجهت روايت ثقه دليلش قائم است آنهم از دو نوع بيرون نيست :

- يا اينكه دلالت آن بر حرام و يا حلال واضح است كه بايد از آن تبعيت نمود .

- و يا آنكه متشابه است كه در اين وقت واجب است در آن وقوف نمايند چرا كه وقوف در نزد شبهات بهتر از فرو رفتن در هلكات است .

- و اما خبري كه ثقه آنرا نقل ننموده و بواسطه آن اقامه حجت نشده نه بصورت نفي و نه اثبات و از كسي كه باو وثوق نداري بتو رسيده آنرا به خدا و رسول خدا واگذار و تمسك به چنين خبر و اثري جايز نيست چونكه توقف در وقت شبهه از فرو رفتن در هلاكت بهتر است و شبهه را اصلا شبهه گفته‌اند بجهت آنكه شباهت به حق دارد . و اينها كه عرض شد در مسأله فتوي و بيان حكم است .

اما در مقام عمل مرجع ما در متشابهات اخبار سعه است يعني تو در وسعتي تا وقتي كه امام خود را ملاقات كني حال چه بيان او بتو برسد و چه بعيان با او ملاقات نمائي لكن مطالبي كه آن بزرگواران در آنها سكوت كرده‌اند و امر و نهيي از ايشان بما نرسيده ، نبايد در آنها حكم و فتوائي داده شود و بايد در حكم و فتوي از آن ساكت شد و در اين قبيل موارد هنگام عمل اگر مسأله از اصول باشد بايد در آن توقف كرد و رد بخود آن بزرگواران نمود و اگر از مسائل فروع باشد مرجع فرمايش حضرت صادق است عليه السلام كه فرمودند : كل شيء لك مطلق حتي يرد فيه نص ، يعني همه چيز براي تو آزاد است تا وقتي كه در آن نصي برسد .

و تحقيق بيشتري پس از اين در باب عمل به اخبار مختلفه بطور اجمال ذكر خواهد شد نيك درياب و ادله سخنان ما در ساير كتابهايمان ذكر شده اگر چه كه خود اين عرايض كافي بوده و محتاج دليل خارجي بر اثبات مطلب نيستيم و ان علي كل حق حقيقةً و علي كل صواب نوراً .

[ص 7] فصل

در صحت و درستي اخباري است كه در كتب ثقات روايت شده ، و ما بر اين مطلب ادلّه گوناگون داريم كه در كتابهاي خودمان يعني آن كتابهائي كه در اين فن نگاشته‌ايم ذكر نموده‌ايم و بعض آنها را در اين جا بطور اختصار ميآوريم :

اول - شك نيست كه روايات متواتره از ائمه سلام الله عليهم رسيده است كه بايد روايت ثقه را قبول نمود و در اين احاديث قيد نشده كه ثقه با واسطه يا بدون واسطه روايت كند و امري است كه بطور مطلق فرموده‌اند . از جمله آنكه امام عليه السلام ميفرمايد : هيچ يك از دوستان ما معذور نيستند كه در آنچه ثقات ما از ما روايت ميكنند شك نمايند و يا ديگران را به شك بياندازند بتحقيق كه ثقات ما شناخته شده‌اند باينكه ما آنها را شريك سرّ خود ميگيريم و ايشان را حامل آن اسرار قرار ميدهيم كه به دوستان ما برسانند . و حضرت حجة عليه السلام ميفرمايند : اما در حوادثي كه پيش ميآيد رجوع كنيد به راويان حديث ما كه آنها حجت من هستند بر شما و من حجت خداوندم . و همچنين اخبار ديگري كه ذكر آنها در فصل الخطاب شده است و شك نيست كه علماي ما رضوان الله عليهم ثقات و روات هستند و حتي بعض آنها صحت روايات خود را هم تضمين نموده‌اند پس ديگر هيچكس عذري ندارد كه در روايات آنها شك كند يا ديگران را بشك بياندازد .

دوم - تقرير خداي سبحانه و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حجة عليه السلام است بر مشايخ و علماي شيعه در دعواي ايشان كه مدعي صحت روايات خود هستند و اينكه مي‌بينيم آن بزرگواران ايشان را تكذيب نفرموده‌اند و امر آنها را باطل ننموده‌اند بلكه امر فرموده‌اند كه از آنها بگيرند و بر آنها اعتماد كنند بلكه از تخلف از ايشان و عدم اعتماد بر آنها نهي فرموده‌اند و بعض علماء هم كه در روايات اين روات بواسطه شك توقف نموده‌اند علت توقف آنها قدح در آن علماي روات و يا قدح و ايراد بر مدعاي آنها نبوده بلكه علت توقف آنها شبهه سابقي است كه در آن مطلب داشته‌اند و كسي كه بمطلبي علم پيدا نكرده بر كسي كه علم بآن مطلب حاصل نموده [ص 8] چه حجتي دارد ؟

سوم - آنكه مقتضاي سياست ربانيه و حكمت الهي و شفقت نبوي و مراقبت معصومين (ص) آنست كه حجت از رعيت خود غايب نشود مگر بعد از آنكه آثار درست و اخبار ثابته‌اي در ميانه آنها بجا گذارد كه قائم مقام ايشان باشد تا هر كه در ارحام زنان و اصلاب مردان است و پس از فقدان نبي و غيبت ولي در زماني پا بعالم ميگذارد كه شكوك و شبهات زياد شده ضايع نشود بخصوص بعد از آنكه خداوند در هفتاد آيه از كتاب خود عمل به ظن را حرام فرموده و حضرت پيغمبر و ائمه عليهم السلام در سنت و آثار متواتره خود آنرا حرام نموده‌اند و ما اخبار آنرا در فصل الخطاب آورده‌ايم و مسلّم تكليف هم تا روزي كه حساب برپا ميشود باقي است ، و چنين غفلت و كوتاهي از يك نفر شخص عادي كه اندك شعوري داشته باشد محال است چه رسد به امام معصوم كه : عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم . يعني رنج و تعب شما بر او سخت و ناگوار است و بشما علاقه دارد و به مؤمنين رؤوف و رحيم است . بخصوص بعد از اكمال دين و اتمام نعمت و بعد از آنكه خداوند از اسلام راضي شده در حالتي كه بعد از ائمه عليهم السلام جز همين اخبار چيزي در دست ما نيست و وسيله‌اي هم كه بعضي از اخبار را از بعض ديگر تميز دهد و باعث علم شود و براي تكاليفي كه هست كافي باشد نداريم پس واجب است كه روايات ثقات همه از حيث صدور از امام صحيح و درست باشند و گر نه نعوذ بالله ائمه بايستي كه اغراء بباطل نموده باشند .

چهارم - آنكه انسان شهري طبيعت خلق شده و هر يك از افراد بشر را خداوند به عملي از اعمال كه قوام بنيه و نظام معاش آنها بآن اعمال است موكل فرموده چرا كه محال است هر كسي شخصاً تمام اعمالي را كه حيات و زندگي او قائم بآنها است بانجام رساند و بهمين جهت در حكم خود چنين قرار داده كه هر صاحب عملي در كار خودش امين شمرده شود چون اگر بنا بر امانت هر صاحب عملي نباشد بايد كه هر كسي شخصا در عصر و زمان خود مشغول به همه كارها شود و ابزار و وسائل آن [ص 9] كارها را بشناسد و آنچه را كه در همه اعصار سابقه از اول روزگار تا آن روز ، گذشته بداند و اين امر محالي است پس ناچار بايد هر صاحب عملي در عمل خودش امين شمرده شود . و از بزرگترين آن اعمال حفظ اخبار است و حمل آثار از ائمه اطهار عليهم السلام بسوي رعيت ايشان در همه قرون و ازمنه و خداوند براي اين مطلب اقوام ثقه‌اي خلق فرموده كه آثار را در جميع قرون حمل نموده به ساير رعيت ميرسانند و اين وظيفه و شغل را به نظراي خود تحويل ميدهند و ضامن و حافظ آنها فرمايش حضرت صادق است عليه السلام كه فرمودند : زمين خالي نميماند مگر آنكه در آن امامي است كه هر گاه مؤمنين چيزي افزودند آنها را برگرداند و چون كم كردند تمام نمايد براي آنها . و در مسأله تسديد امام ما رساله جداگانه‌اي نگاشته‌ايم و در آن ادله‌اي جمع نموده‌ايم كه پس از آن ديگر شك و ريبي براي كسي نميماند .

پنجم - آنكه فطرت انساني هر گاه دستخوش تغير و تبدل نشود جبلي و طبيعي او راستگوئي و تصديق سخن هر خبر دهنده‌اي است البته مادام كه ملتفت شكوك و شبهات نشود حتي آنكه هر طفلي را تصديق ميكند ديگر چه رسد بآنكه خبر دهنده كبير باشد و ثقه و مردي باشد عالم و عادل كه روايت از امام خود ميكند و حالت او آنچنان است كه هر گاه او را با مقراض قطعه قطعه كنند براي او آسانتر است تا آنكه دروغ بر امام خود ببندد و از طرف ديگر كتاب خود را مينويسد كه در طول دهرها و سالها بماند و بدست علماء اعلام برسد و خود او بآن عمل ميكند و امر ميكند كه بآن عمل كنند ، حال پس از اين تفاصيل براي كسي كه بر فطرت باشد ديگر شكي و ريبي باقي ميماند ؟

- و بالاتر از همه اينها امر معصوم است كه در اخبار متواتره امر فرموده‌اند كه اخبار ثقات را بگيريم و از رد قول ثقه نهي فرموده‌اند .

- و بعد از آن دليل عقل است كه حكم ميكند بوجوب گرفتن از ثقه و محال بودن غير آن .

- و فوق همه اين سخنان امر پروردگار عز و جل است به گرفتن از ايشان و رجوع [ص 10] بآنها . و آيا بعد از همه اين ادله ديگر كسي در اين معني شك ميكند مگر آنكه مبتلي بوسواس خناس باشد كه در سينه‌هاي مردم وسوسه ميكند و همه اينها منشأ و اصل آن از شبهات عاميه است كه در رگ و پوست اشخاصي كه با اين جماعت مأنوس بوده‌اند ميدود و در واقع بر خودشان تنگ ميگيرند و دين از اين حرفها وسيع‌تر است . پس با قلب آرام و دل خنك اخباري را كه ثقات و علما صحيح دانسته و از ائمه سلام الله عليهم روايت كرده و صحت آنها را تضمين نموده‌اند بگير و از شكرگزاران باش و بگو الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله .

فصل

حال هر گاه پس از انصاف و دوري از جور و اعتساف بر تو معلوم شد كه تمامي اخباري كه ثقات در كتب خودشان جمع‌آوري نموده و آنها را صحيح دانسته‌اند صدور اين اخبار از معصوم صحيح و درست است و اين روات در روايت خودشان امين هستند و تشكيك در روايت آنها جايز نيست پس بدان كه هر گاه خبر صحيحي از آن بزرگواران سلام الله عليهم وارد شد بطوري كه معارضي از آيات قرآن يعني آياتي كه معني آنها مورد اتفاق است ندارد يا از سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله ، سنتي كه مورد اختلاف نباشد ، و در لحن آن خبر هم چيزي كه دلالت بر صدور آن از روي تقيه باشد نبيني عمل بچنين خبري واجب است و تخلف از آن جايز نيست و واجب نيست كه دنبال مخالف آن بگردي چون دليلي بر وجوب اين كار نيست . و اگر چنانچه با آيه مجمع علي تأويله يعني آيه‌اي كه معني آن مورد اتفاق است يا سنتي كه در آن اختلاف نيست مخالف بود رد بخود آن بزرگواران سلام الله عليهم ميشود و خودشان بآنچه كه فرموده‌اند داناترند ، اگر چه كه گمان نميرود كه چنين خبري در كتب اصحاب ما كه صحت روايات خود را تضمين نموده‌اند نقل شده باشد لكن خبري كه از روي تقيه صادر شود گاه در كتب اصحاب ديده ميشود پس اگر شخص محصل از خبري تقيه فهميد عمل بآن نميكند مگر در محل تقيه .

[ص 11] و اما هر گاه كه خبرْ معارضي داشت و خبرِ معارض هم به ما رسيد پس در تعيين اين مطلب كه بكدام يك از آندو بايد بگيريم بيست وجه روايت شده :

ا - عرض بر كتاب و مقصود از آن عرض بر آيه‌اي است كه معني آن مورد اتفاق است .

ب - عرض بر سنت و مراد از آن سنت جامعه غير متفرقه است .

ج - عرض بر مذهب قوم يعني اهل تسنن و مراد چيزي است كه بر آن اجماع داشته باشند .

د - عرض بر چيزي كه ايشان بآن مايلترند يعني حكّام و قضات ايشان .

ه - عرض بر اخبار ايشان و مراد اخباري است كه همه عامه بر آن اجماع دارند .

و - ترك چيزي كه شبيه قول عامه باشد و مراد قول مجمع عليه آنهاست .

ز - عرض بر اخبار سابقه ائمه و مراد آن اخباري است كه از تحريف و كذب مصون مانده .

ح - گرفتن به خبري كه بين اصحاب مجمع عليه است و مراد خبري است كه اتفاق دارند بر عمل كردن بآن .

ط - گرفتن به مشهور و منظور از آن روايتي است از آن بزرگواران كه شهرت دارد ، و ترك شاذ و نادر .

ي - گرفتن به خبري كه در آن احتياط است .

يا - گرفتن خبر احدث يعني خبري كه صدور آن بعد از خبر ديگر صورت گرفته .

يب - گرفتن محكم و رد كردن متشابه بآن .

يج - گرفتن ناسخ و ترك منسوخ .

يد - گرفتن خبر مفسر و رد مجمل بآن .

يه - گرفتن بروايت شخص عادلتر .

يو - گرفتن روايت راوي راستگوتر .

يز - گرفتن بروايت شخص پارساتر .

[ص 12] يح - گرفتن روايت شخص فقيه‌تر .

يط - گرفتن روايت شخص موثق‌تر .

ك - گرفتن به هر كدام از دو روايت كه بخواهد در مقام عمل ، و حكم نكردن بيكي از آندو تا وقتي كه امام خود را ملاقات نمايد .

و اينها بيست وجه است كه اخبار متعدده متفرقه درباره آنها رسيده است و به هر سائلي كه درباره گرفتن به يكي از دو خبر مختلف سؤال نموده به بعض از اين انواع امر فرموده‌اند و اين اخبار خودشان جزو اخبار مختلفه هستند پس اگر كسي بخواهد آنها را بنوعي مرتب كرده و بعقل خود بعضي را بر بعضي ترجيح دهد كه مسلّم عمل به رأي و گمان نموده و امر همه اخبار بر او مختل خواهد شد و اگر بخواهد با ترجيح منصوصي آنها را مرتب كند و بعضي را بر بعضي ترجيح دهد كه چيزي در اين مورد نرسيده و وقتي هم كه ترجيح ميسر نشد همه اين اخبار براي تو موسّع است و از باب تسليم بهر كدام كه خواستي ميگيري بلي بعض از اين اخبار هست كه وجوب گرفتن بآنها بضرورت مذهب ظاهر است مثل گرفتن بموافق كتاب و گرفتن بآنچه كه موافق سنت است و ترك خبري كه در آن تقيه باشد در غير محل تقيه و گرفتن به ناسخ و گرفتن محكم و گرفتن مفسر و اما باقي اين اخبار بعض آنها با ديگري معارض است و اسباب ترجيحي هم نداريم پس بايد كه در آنها رجوع به اخبار سعه بنمائيم . بلكه عرض ميكنم كه اخبار سعه به احتياط نزديكترند و اين در صورتي است كه نگوئيم گرفتن باخبار سعه واجب است چونكه اگر اخبار سعه را ترك كني جز ظن چيزي براي تو حاصل نميشود و روايت شده كه : هر كس شك كند يا گمان برد پس بنا را بر يكي از اين دو بگذارد عمل او فاسد است هر آينه حجت پروردگار حجت واضحه است . و روايت شده كه : ظن دروغ‌تر از همه دروغها است . و چون كه عمل به ظن بطور قطع اجماعاً حرام است و ما به هيچ يك از اين مرجّحات علم نداريم و جز در موارد كمي قادر بر وقوف بر اين مطالب از روي علم نيستيم چيزي احوط و اوسع از اين نيست كه علم همه اينها را رد به عالم كنيم عليه السلام و بهمان قاعده كه از باب [ص 13] توسعه بما فرموده‌اند بگيريم يعني همان كه ميفرمايند : بايّهما اخذت من باب التسليم وسعك ، يعني از باب تسليم به هر كدام از دو خبر كه گرفتي مختاري و وسعت دارد براي تو ، همانطور كه مرحوم ثقة الاسلام ● در اول كتاب كافي نيز اختيارش همين است بلكه اين از جمله اوامر حضرت حجت عليه السلام است چرا كه ما كتاب كافي را بسندي عالي به سه واسطه از آن حضرت روايت ميكنيم كه امر فرموده‌اند كه بآن كتاب عمل شود و آن حجت است و در ساير كتب خود بر اين مطلب برهان آورده‌ايم و هر كس بخواهد كه بر آن ادله مطلع شود بآن كتب رجوع كند .

مقصد دوم

در ذكر مجملي از اصول عقايد است كه دين ورزيدن و اعتقاد بآن اصول واجب است و در اين مقصد چند فصل عنوان ميشود :

فصل

در معرفت خداي سبحانه است

بدانكه قديم آنست كه عدم و نبودن او ممكن نباشد و هر كه نبودن او جايز باشد قديم نيست و بر او دليل قديم اقامه نميشود چونكه اين سخن محالي است ، و در حرف محال حجتي نيست و سؤال از آن جواب ندارد ، و كسي كه عدم و نبودن او جايز نيست احتياج به دليل ندارد پس واجب است كه به ثبوت و وجود قديم معتقد باشيم حال چون عاقل مي‌بيند كه هر چه مشاهده مينمايد تركيب و تأليف آنها بر وجه حكمت و درستي است و هر يك بديگري احتياج و ارتباط داشته و بعضي قائم بديگري هستند بقسمي كه اگر بعض آنها نباشند نظام مختل ميشود و قوام ملك باطل ميشود ، از مشاهده اين احوال ميفهمد كه هر جزئي از عالم محتاج بغير است و بخود [ص 14] برپا نيست و كسي كه بديگري احتياج دارد تا آنطور كه هست باقي بماند مسلّم قديم نيست پس ناچار بايد يك قديمي باشد كه اين عالم را ايجاد كرده باشد قديمي كه مركب و تأليف شده از اجزاء نباشد چرا كه اگر اين طور باشد براي باقي ماندن بر آنچه كه هست باجزاء خود محتاج است و اگر اينطور شد كه مثل ساير خلق حادث ميشود پس :

واجب است اعتقاد باينكه آفريدگار ، احد و صمدي است كه نزائيده و زائيده نشده و هيچكس مثل و مانند او نيست چونكه اضداد اين صفات همگي مركب و مؤلَّف هستند .

و واجب است اعتقاد باينكه خداوند در ذات خود احد است پس نه مانندي دارد و نه ضدي و در صفات خود واحد است فليس كمثله شيء و در افعال خود واحد است پس خالق و رازق و زنده‌كننده و ميراننده‌اي غير او نيست و ساير كارهاي ديگر رجوع آنها بهمين چهار است و اينها اصول افعالند . و همچنين در عبادت واحد است باين معني كه هر معبودي از زير عرش او تا زمين هفتم سفلي باطل و مضمحل است مگر وجه كريم او چرا كه او خود اعز و اجل از آنست كه وصف‌كنندگان توصيف كنه جلال او را بكنند يا آنكه دلها به عمق عظمت او راه يابند .

و واجب است اعتقاد باينكه هميشه پروردگارِ ما بوده است و علمْ ذات او بوده لكن معلومي با ذات او نبوده و سمع ذات او بوده لكن مسموعي در ذات او نبوده و بصر ذات او بوده در حاليكه هيچ مبصري در ذات او نبوده و قدرت ذات او بوده و مقدوري در ذات او نبوده و او زنده دائمي است كه ابداً زايل نميشود و عادلي است كه جور نميكند و همينطور است هر صفتي كه نفي آن از خداوند جايز نباشد پس چنين صفاتي عين ذاتند بدون آنكه باعث اختلاف و تعدد و وجود اجزائي در ذات خدا بشود .

و واجب است اعتقاد باينكه هر صفتي كه هم نفي و هم اثبات آن براي خدا ميسر باشد اين صفت جزو ممكنات است و لايق ذات او نيست بلكه آن ، صفتِ فعل پروردگار [ص 15] است مثل خالق ، رازق ، محيي ، مميت ، مريد ، متكلم و هر چه از صفات فعل كه باينها ملحق شود .

و واجب است اعتقاد داشته باشيم كه هر صفتي كه بر يكي از خلايق جاري شود لايق پروردگار سبحانه نيست چون هر چه با حادث قرين شود حادث است و در ازلي كه حدث در او راهبر نيست ممتنع است پس خداوند سبحانه جسم نيست و مثال نيست و ماده و طبيعت نيست و نفس نيست و روح نيست و عقل نيست و وقتي و مكاني و جهتي و رتبه‌اي و كمّ و كيفي و وضع و اجلي ندارد و مجمل قول آنكه از همجنسي مخلوقات خود منزه و از مشابهت آنچه كه آفريده پاك و مقدس است .

و واجب است اعتقاد بآنكه خداي سبحانه همه خلق خود را با هر چه كه خواسته هر طور كه خواسته بطور اختراع و بدون ماده و مدت آفريده است و اين خلق پيش از آفريدن او در قدم نه عيني داشتند و نه بودني و نه ذكري و نه صلوحي نه بوجود و نه بعدم و نه بنفي و نه باثبات بلكه آنها را بدون آنكه پيشتر ماده‌اي وجود داشته باشد اختراع فرموده و بدون آنكه مثال سابقي باشد آنها را آفريده و او بعد از آفريدن نسبت به قبل از آفرينش تفاوتي نكرده و مقرون و جفت با خلق خود نشده است .

و واجب است اعتقاد بآنكه هيچ چيز در زمين و آسمان نيست مگر آنكه به خواست يعني مشيت خداي سبحانه است و باراده او و قدر و قضاء و امضاء و اذن و اجل ( يعني مدت معلوم كردن ) او و كتاب او ، و هيچ كس شريك در كار او نيست .

و واجب است اعتقاد داشته باشيم كه در همه آنچه كه خدا بخواهد و اراده كند و به قدر و قضاء برسد مادام كه امضاء نشده ميشود كه بدا حاصل شود و چون چيزي را امضا نمود ديگر بدائي نيست بلي بعد از آن هر چه را كه ميخواهد محو ميكند و هر چه را كه بخواهد باقي ميگذارد و امّ الكتاب نزد او است .

و واجب است اعتقاد بآنكه خداوند همه خلق خود را بطور اختيار خلق فرموده و ايشان در همه امورشان چه آنچه كه موافق آنها است و چه اموري كه بر ضرر آنها است بقدرت پروردگار نگاه داشته و محفوظند پس بنده محفوظ بدست پروردگار ، [ص 16] مختار است باختياري محفوظ ، بر كاري كه آنهم در حفظ و نگاه‌داري خداست و نگهداشتن خداوند بنده را و اختيار و كار او را مثل روح است در جسد و آنچه بندگان را مالك آن قرار داده مالك واقعي آن خود اوست و قدرت او بر آنچه كه خلق را قادر بر آن قرار داده فائق است و در واقع قدرت خلق از اوست پس خلق در دست پروردگار سبحانه همچون شاقولي هستند كه در دست يكي از ما باشد كه اگر پائين رود علت نزول آنست كه ما دست خود را سست كرده‌ايم اما پائين رونده خودش است و ما همينقدر حاجت او را برآورده‌ايم و خواهش او را اجابت كرده‌ايم خداوند ميفرمايد : ما بآنها ظلم نكرديم اما خودشان به خود ظلم ميكنند آيا آنها كه اعمال سيئه بجا ميآورند اينطور حساب ميكنند كه بر ما پيشي ميگيرند . باري و اگر آن شاقول بالا بيايد علت آن بالا كشيدن ماست و بالابرنده ما هستيم پس هر حسنه‌اي كه بتو برسد از خداست و هر سيئه‌اي كه بتو برسد از خود توست و اين مختصري بود در معرفت خداوند و صفات و افعال او .

فصل

در شناختن پيغمبر است صلي الله عليه و آله و صفات آن حضرت

بدانكه هر كس در خلق انسان تدبر كند ميفهمد كه او مدنيّ الطبع است و نظم و برپائي امور بشر باجتماع است و اجتماع سبب اختلاف ميشود پس در حكمت واجب شده كه در ميان مردم رئيسي قرار داده شود كه در اختلافاتشان باو رجوع كنند و بحق در ميانه آنها قضاوت كند و چيزهائي را كه قوام و برپائي و پابرجا ماندن نظام زندگي ايشان منوط بآن است بآنها ياد دهد و اگر اين رئيس در ميانه آنها نباشد نظام مختل ميشود و قوام آنها باطل ميشود و خلقتي هم كه قوام نداشته باشد عبث ميشود و عبث هم از حكيم صادر نميشود .

پس واجب است كه معتقد باشيم خداوند باين حكمت اخلال نميفرمايد و از اين لطف دريغ نمينمايد و چاره نيست جز آنكه كسي از بندگان خويش را برگزيند و همه [ص 17] خير و شر را باو بياموزد و همه اسباب قوام و اعتدال خلق را باو ياد دهد و تسلط و هيمنه‌اي باو بدهد كه در ميان بندگان او سياست نمايد و بين آنها قاضي بحق باشد و او را از هر خطائي معصوم نمايد كه اگر معصوم نباشد بر آنها جور ميكند و در نتيجه محتاج به حكم ديگري غير از او خواهند شد كه مابين آنها قضاوت كند . و چون ممكن نبود كه اين حاكم بانتخاب مردم معين شود بجهت آنكه خلق از عصمت و علم اين شخص خبر نداشتند چرا كه اين دو صفت از صفات باطني هستند واجب شد كه خداوند خودش او را از ميانه خلق انتخاب فرمايد و چون اختيار و انتخاب او از جانب خدا باشد و جز خود آن رسول ، خبر دهنده ديگري هم وجود نداشته باشد پس لامحاله بايد كه علامت واضحي داشته باشد كه خلق از آن عاجز باشند تا اينكه آن علامت و آيتْ تصديقي از جانب خدا باشد بر او و چون مصلحتهاي خلق در اول و وسط و آخر اعصار خلقت متفاوت است معلوم است كه بايد در هر عصري پيغمبري باشد كه از جانب خداوند حاكم بوده و امر خدا را بآنها برساند و بين آنها بحق قاضي باشد و نميشود كه اين رئيس در همه اعصار يك نفر باشد و باقي بماند چون حاكم ناچار بايد از جنس مردم باشد تا معلوم شود كه آنچه بر دست او جاري ميشود خارق عادت است و از عاديّات و كارهاي معمول جنس او نيست و از اين جهت است كه رسل يكي بعد از ديگري با شريعتهاي گوناگون آمدند و هر يك مدت خود را گذراندند و از دنيا رفتند .

پس واجب است اعتقاد باينكه همه انبياء و رسل كه آيه يعني نشانه آشكاري از جانب خداوند آوردند در دعوت خود صادق بودند و از هر عيب و نقصي كه امّتهاي خود را از آنها نهي ميكردند معصوم و مطهر بودند و اعمالي انجام دادند كه بواسطه آنها خداوند از آنها راضي شد .

و واجب است اعتقاد باينكه حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله ، كه از ميانه عرب برخاست و خوارق عادات آورد و خطاب به امتها ادعا فرمود كه كسي قادر نيست امر او را باطل نمايد و شمشير بر گردن آنها گذارد و آن جماعت از ابطال امر آن [ص 18] حضرت عاجز شده و ناچار از تسليم باو گرديدند ، خاتم پيغمبران است و در ميانه رسولان امر آن بزرگوار امر تازه و بديعي نبوده و آن حضرت معصوم است و مطهر از هر عيب و نقص و سهو و نسيان و خطا و عصياني و ذات آن بزرگوار پاكيزه و مولدش طاهر است .

و واجب است اعتقاد باينكه آن بزرگوار اول ما خلق الله است و اشرف آنها ، هيچ سبقت‌گيرنده‌اي بر او سبقت نميگيرد و هيچ ملحق‌شونده‌اي باو ملحق نميشود و هيچ طمع‌كننده‌اي در ادراك مقام آن حضرت طمع نميكند .

و واجب است اعتقاد داشته باشيم كه آن بزرگوار رسول خداوند است بر همه اهل عالم و همه ماسواي آن حضرت امت او هستند و بايستي كه متدين بدين او و متشرع به شرع آن بزرگوار باشند .

و بايد معتقد باشيم كه شريعت آن حضرت آخري شرايع است و تا روز قيامت منسوخ نميشود .

و بايد معتقد باشيم كه هر كس اطاعت آن حضرت را بكند پس بتحقيق كه اطاعت خداوند را نموده و هر كه عصيان او را بنمايد پس بتحقيق كه عصيان خدا را نموده است چون آن حضرت از هوي سخن نميگويد و سخن او نيست مگر از وحي كه بآن بزرگوار وحي ميشود پس او صادق مصدق است در همه آنچه كه آورده است از امر توحيد گرفته تا پائين‌تر از آن تا برسد به جريمه يك خراش وارد كردن و بالاتر از آن .

و واجب است اعتقاد باينكه قرآن كه بر زبان آن حضرت جاري شد كلام خداوند است اگر انس و جن جمع شوند كه مثل آنرا بياورند مثل آنرا نخواهند آورد ولو آنكه بعض آنها ببعض ديگر كمك نمايد و بايد معتقد باشيم كه در قرآن بيان هر چيزي كه بر آن لفظ چيز ميتوان گفت موجود است پس هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در قرآن است چرا كه قرآن بعلم خداوند نازل شده و همه آنچه كه در قرآن است حق است و صدق است و عدل است و لا مبدّل لكلماته .

و واجب است اعتقاد باينكه جميع آنچه كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن خبر داده [ص 19] است از امر رجعت و معاد جسماني و زنده كردن استخوانهاي پوسيده و بهشت برزخ و آتش برزخ و بهشت آخرت و آتش آخرت و صراط و ميزان و حشر و نشر و قضاء و منبر وسيله همه اينها حق است .

و بايد معتقد باشيم كه آن بزرگوار بجسم شريف خود بآسمانها و سدرة المنتهي عروج فرمود و با خداوند سخن گفت بنوعي از سخن گفتن .

و واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه آن بزرگوار صلي الله عليه و آله ظاهر و باطن و تأويل و باطن باطن قرآن را ميداند و بر همه تفاسير آن آگاه است چون قرآن بآن حضرت خطاب شده است .

و واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هر چه را كه از خداوند سبحانه بخواهد خواه از امر دنيا باشد يا آخرت دعاي آن حضرت مستجاب است و خدا باو عطا ميفرمايد .

و واجب است اعتقاد كنيم كه اين گفته و عقيده كه : خداوند امر خلق و دين خود را به پيغمبر صلي الله عليه و آله واگذار نموده است به قسمي كه آن بزرگوار بتنهائي يا بشراكت يا وكالت خداي عز و جل يا باذن پروردگار و منقطع از خداي سبحانه يا همراه خداي سبحانه كاري ميكند يا شريعتي وضع مينمايد ، اين شرك به خداي علي عظيم است و كفر است بآن كسي كه سبع مثاني و قرآن كريم را نازل فرموده ● پس فقط خداوند است كسي كه خلق و امر در يد او است و شريعت‌ها را وضع كرده و او بهتر ميداند كه رسالت خود را در كجا قرار دهد .

و واجب است اعتقاد باينكه هر كس بگويد كه محمد صلي الله عليه و آله خدا است يا آنكه بگويد او قديم است يا مقترن بخداوند است در ذات او يا شبيه اوست يا همشكل خداوند است يا مثل خداي سبحانه است چنين كسي غلوكننده و كافر و خارج از دين اسلام است بلكه قول درست اينست كه محمد صلي الله عليه و آله [ص 20] عبدي است مخلوق و بنده‌اي است مرزوق و مالك نفع و ضرر و موت و حيوة و نشور خود نيست .

و واجب است اعتقاد باينكه آن حضرت عالم بعلم غيب نيست مگر آنچه كه خداوند سبحانه خواسته باشد و از علم خود باو تعليم فرموده باشد و علم آن حضرت همواره در زيادتي است و مدد ميجويد و محتاج به مدد خداي سبحانه و زياد كردن اوست و بهيچ وجه از خدا بي‌نياز نيست و هر كس كه جز اين بگويد عظمت پروردگار را كوچك شمرده است .

و واجب است اعتقاد باينكه دين ورزيدن بآنچه كه در اسلام و مذهب بحد ضرورت رسيده است و بآنچه از مطالب ديني كه براي نفس مكلف ثابت گرديده واجب است و تخلف از آنها كفر به خداي علي عظيم است چرا كه آن تكذيب مطلبي است كه صدور آن از پيغمبر صلي الله عليه و آله معلوم شده است . و اين بود مجملي در معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و صفات آن حضرت .

فصل

در معرفت امامت است

بدان كه هر كس سرّ وجوب اين مطلب را كه بايد در ميانه خلق رئيسي باشد بآن طورها كه ما بآن اشاره كرديم دانست و فهميد كه پيغمبر ناچار بايد از دنيا برود بعين همان ادله ميفهمد كه بعد از هر پيغمبري تا زماني كه شريعت او باقي است ناچار بايد در ميانه امت او حاكمي باشد كه بشريعت او عمل نمايد و دين او را حفظ كند و در ميان رعيت او قضاوت نمايد و بصفات او متصف باشد ، بهمان ادله كه ذكر كرديم .

پس واجب است كه چنين كسي از جانب خداوند اختيار شده باشد و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله بر اين شخص نص نموده باشد چون مردم نميتوانند عصمت و طهارت و علم را در نزد اهل اين صفات تشخيص دهند .

پس واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه وصي هر نبيّي از جانب خداوند سبحانه [ص 21] اختيار شده و آن پيغمبر بر وصايت او نص نموده است و پيروي آن وصي بعد از آن پيغمبر واجب و تخلف از او تخلف از خداوند است و رد بر او رد بر خداوند و ردكننده بر خداوند مشرك است .

و بايد معتقد باشيم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله ناچار بايستي كه تا روز قيامت اوصياء متعدد و معصوم و مطهري داشته باشد و همگي منصوص باشند چون بعد از آن حضرت پيغمبري نيست و زمين نيز از حجت خالي نميماند و غير شيعه اقرار دارند كه امام آنها معصوم نيست و نصي هم بر او نشده پس امام آنها بر هدايت نيست و اما شيعه دوازده امامي مسلّم است كه ادعا دارند كه امامان آنها عليهم السلام از جانب خدا و رسول او تعيين شده‌اند و معصوم و مطهرند و ائمه آنها هم همين ادعا را نموده‌اند و آنها از جمله ذوي القربي بودند كه خدا دوستي آنها را واجب فرموده و همه اتفاق دارند كه آنها داناتر و پارساتر و پرهيزگارتر و راستگوترِ امت بودند و خداوند هم آنها را تصديق فرموده و امر آنها را تقرير نموده و باطل نفرموده با آنكه فرموده است كه خدا مفسد را از مصلح تميز ميدهد . و فرموده است كه خداوند كار مفسدين را اصلاح نميفرمايد . و ميفرمايد بلكه با حق بر باطل ميزنيم تا آنرا از ميان ببرد و مقهور كند . و ميفرمايد خداوند حق را بكلمات خود غالب ميفرمايد و باطل را باطل مينمايد . و ميفرمايد كه ساحرها ظفر نمي‌يابند . و ميفرمايد ساحر هرگز فائز و رستگار نميشود . و ميفرمايد عادت خدا بر اين نيست كه قومي را بعد از آنكه هدايت فرمود گمراه نمايد تا آنكه براي آنها بيان كند كه از چه چيزي بايد پرهيز كنند . و همه ديدند كه خداوند امر ايشان را تقرير و تسديد فرمود و طريقه آنها را باطل نكرد بلكه قوت و نور و قدرت و هيمنه بآنها عطا فرمود و از ايشان كارهاي خارق العاده ظاهر كرد و آنها را تقويت نمود با آنكه سلطان زمان هر يك از ايشان با امامي كه در آن عصر بود دشمني كرده و همه كوشش خود را در اطفاء نور او بكار بست و همه آنچه را كه در توان داشت بر ضد امام عصر خود بكار گرفت و علماءِ اقوام و طوايف و ساحران و كاهنان را گرد آورد كه نور امام را خاموش كند يا بخيال خود عجز او را آشكار كند [ص 22] لكن همگي عاجز شدند و درماندند تا آنكه چون ناچار از قتل آن بزرگواران شدند ايشان را بقتل رساندند كه ملك آنها برايشان باقي بماند و به گذشت زمانه همواره نور آن بزرگواران در تزايد بوده و هيچ يك از آحاد امت نتوانست كه احدي از آنها را متهم بقصوري نمايد .

و واجب است كه اعتقاد داشته باشيم امام معصومي كه پس از پيغمبر صلي الله عليه و آله با نص معين شده است علي است و بعد از او حسن پس حسين پس علي بن حسين پس محمد بن علي پس جعفر بن محمد پس موسي بن جعفر پس علي بن موسي پس محمد بن علي پس علي بن محمد پس حسن بن علي پس محمد بن حسن حجت قائم منتظر و آنها امامان راشدين و هدايت يافتگان معصوم و مطهر و منصوص از جانب خدا و رسول او و متصف به صفات نبي باستثناء نبوت ميباشند و آن بزرگواران محققاً حفظكنندگان دين و قضاوت‌كنندگان بحق در ميانه عالمين و قائم مقام پيغمبر صلي الله عليه و آله در هر عصر و حيني هستند .

و واجب است اعتقاد بآنكه ايشان بندگاني هستند گرامي داشته شده سبقت بر خدا در گفتار نميگيرند و ايشان بامر خدا عمل ميكنند .

و واجب است اعتقاد باينكه آن بزرگواران علم قرآن و دين را دارا هستند و در هر چه كه خدا را بخوانند ، بواسطه يقين ، دعاي آنها مستجاب است و از همه انبياء و مرسلين و تمامي خلق بعد از پيغمبر امين صلي الله عليه و عليهم اجمعين اشرف هستند .

و واجب است اعتقاد باينكه آن بزرگواران خدايان و پيغمبراني نيستند و پس از آن ديگر هر فضيلتي كه در رتبه حدوث ممكن باشد براي آنها ثابت است .

و واجب است اعتقاد باينكه حضرت قائم منتظر زنده است و نخواهد مرد تا وقتي كه جبت و طاغوت را باطل فرمايد و آنگاه از دنيا خواهد رفت همانطور كه پيشينيان آن حضرت درگذشتند .

و واجب است اعتقاد باينكه رجعت آن بزرگواران حق است و بدنيا رجعت مينمايند و اولٰي به ملك و سلطنت ايشان ختم ميشود .

[ص 23] و واجب است اعتقاد بآنكه هر كس فضل ظاهر ايشان و آنچه را كه خداوند آنان را مخصوص بآن فرموده منكر شود كافر است و در آتش مخلد است و همچنين ديگر فضائلي كه مربوط بامامت است .

و واجب است اعتقاد بآنكه هر چه ايشان آورده‌اند و از فضائل و مقامات خود بيان فرموده‌اند و يا از شرايع و احكام و اخبار و خبر دادن از وقايع و فتنه‌ها بر زبان آورده‌اند همه حق است و راست و از جانب خدا فرموده‌اند و آن بزرگواران سخن نميگويند مگر بالهام .

و واجب است اعتقاد باينكه ضرورت مذهب ( يعني آنچه كه همه شيعه بر آن اتفاق دارند ) حق است و پيروي آن واجب و متخلف از آن بعد از آنكه متدين بدين ايشان شده باشد مرتد و كافر است و اينكه هر چه بدليل روايت ثقات از آن بزرگواران حجت بر آن قائم شد حق است و پيروي آن واجب و تخلف از آن كفر . و اين بود مختصري درباره امامت .

فصل

در دوستي دوستان آن بزرگواران است و برائت از دشمنان ايشان

بدانكه هر كس دانست كه انسان مدني الطبع است و ناچار بايد در ميانه اناسي همانطور كه قبلاً گفتيم رئيسي وجود داشته باشد و فهميد كه اخلال باين امر از حكيم صادر نميشود و اينكه حاكم ناچار بايد مشهود و محسوس باشد كه در ميانه خلق خداوند قائم مقام او بشود در رساندن چون اگر تصور شود كه مشهود بودن او لازم نيست همان حاكميت خدا ميتوانست كافي باشد خلاصه كه هر كس اين مطلب را دانست ميفهمد كه خداوند اجل از اين است كه در چنين لطفي كوتاهي نمايد و بالاتر از آن است كه پيغمبر و اوصياء پس از او را بميراند يا مخفي نمايد و بعد حجت را از بين رعيت او غايب كند و مردمان را مثل چهارپايان كه باختيار خود ميچرند بي سرپرست گذارد بدون شبان و اشخاصي را كه در پشت مردان و ارحام زنان هستند [ص 24] ضايع كند و حاكمي در ميانه آنها قرار ندهد كه عالم و امين باشد و از جانب امامشان بآنها مطالب را برساند و از حجت ايشان بر آنها حديث كند و ما بين آنها بحق قضاوت نمايد و تحريف غلوكنندگان و علم بخود بستن باطل‌گويان و تأويل جاهلان را از دين نفي نمايد .

پس واجب است اعتقاد بآنكه اين بزرگواران در هر قرني از قرون غيبت و غير آن يك نفر شيعي عالم اميني را كه قائم مقام ايشان است دارند كه برعيت ايشان تعليم نمايد حال يا اين است كه اين شخص مطاع است و يا غير مطاع و ممكن است كه جمعي او را بشناسند يا آنكه نشناسند همانطور كه امامان اين شخص سلام الله عليهم نيز امرشان همين طورها بود و از قرآن آيه قرٰي و آيه ابواب و غير آنها دلالت دارند بر اينكه چنين كسي لازم است و هست و همچنين از اخبار آنچه در كافي از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند دليل بر اين مطلب است كه فرمود : نظر كنيد باين علمتان كه آنرا از كه ميگيريد هرآينه كه در ميانه ما اهل بيت در هر خلفي عدولي هستند كه تحريف غلوكنندگان و بخود بستن اهل باطل و تأويل جهال را از دين ما نفي ميكنند . و اين عدول غير از ائمه هستند چون كه امام هر عصري يك نفر است و اينكه فرموده‌اند : فينا ، يعني در ميانه ما ، دلالت بر اين دارد كه عدول از اهل بيت هستند همانطور كه سلمان از اهل بيت است و همچنين ساير آيات و اخبار و دليل عقل كه يك يك را در محل خودش ذكر كرده‌ايم ، پس وقتي كه شخص معتقد شد به وجوب اينكه عالمي بعد از حجت در هر عصري بايد باشد واجب است كه معتقد به لزوم دوستي آن علما در هر عصري هم باشد و همچنين لزوم پيروي ايشان و گرفتن از آنها و رجوع بآنها و براءت از كساني كه رد بر آنها ميكنند و بر آنها انكار دارند .

و واجب است اعتقاد باينكه هر كس تسليم امر ايشان باشد مؤمن است و ردكننده بر ايشان مشرك است بدليل فرمايش حضرت صادق عليه السلام در مقبوله عمر بن حنظله كه در كافي روايت شده است كه ميفرمايد : پس چون حكم كرد بحكم ما و [ص 25] كسي آن حكم را از او نپذيرفت پس هرآينه كه حكم خدا را خوار شمرده و بر ما رد نموده و ردكننده بر ما ردكننده بر خداوند است و اين دو عمل يعني استخفاف بحكم خدا و رد بر او در حد شرك بخداوند ميباشند .

و واجب است اعتقاد باينكه هر كس با اين بزرگان عداوت نمايد در حالي كه ميداند آنها شيعه آل محمد عليهم السلام و دوست ايشان هستند ناصب است و دليل اين مطلب فرمايش حضرت صادق است عليه السلام كه در اخبار متعدده بيان فرموده‌اند چنانچه شيخ حُرّ از اصول متعدده اين مطلب را روايت كرده و جماعتي از علما هم بمضمون اين اخبار فتوي داده‌اند و آن فرمايش اين است كه ميفرمايد : ناصب كسي نيست كه با ما اهل بيت نصب عداوت و دشمني نمايد چرا كه تو هرگز كسي را نمي‌يابي كه بگويد من بمحمد و آل محمد بغض و دشمني دارم و اين است و جز اين نيست كه ناصب كسي است كه با شما عداوت و دشمني ميكند در حالي كه ميداند كه شما ما را دوست ميداريد و از شيعيان ما هستيد ، و به ابي‌بصير فرمودند : كسي كه اين امر را بر تو رد نمايد مثل كسي است كه رد بر رسول خدا صلي الله عليه و آله نموده است ، و فرمودند : سلمان دوستي او ايمان است و انكار او كفر .

و واجب است كه اعتقاد ورزيده شود كه دوستي اين بزرگواران شرط قبول اعمال است چنانكه در دعاي اعتقاد كه در كتاب مصباح و بلد الامين و مفتاح الفلاح در صفت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده كه فرموده‌اند : كسي كه وثوق باعمال ندارم اگر چه پاكيزه باشند و آن اعمال را نجات دهنده خود نمي‌بينم اگر چه نيكو باشند مگر به ولايت و امام قرار دادن او و اقرار به فضيلتهاي او و قبول كردن از حاملان آن فضيلتها و تسليم نمودن براي روات آنها و اين فرمايش مسلّم حضرت صادق است عليه السلام كه در عوالم روايت نموده كه ميفرمايد : اعتنائي به ناصب نميشود خواه نماز بخواند خواه زنا بكند خواه روزه بگيرد خواه دزدي بنمايد .

و سزاوار است اعتقاد داشته باشيم كه اين شيعيان بعون الله از كباير و اصرار بر صغاير محفوظند چونكه ايشان بفرمايش حضرت صادق عليه السلام كه نقل شد عادلند و [ص 26] دليل ديگر عدالت آنها آنست كه خداوند ميفرمايد : ان الله لايهدي القوم الظالمين ، يعني خداوند جماعت ظلم‌كنندگان را هدايت نميكند ، و اين علما هدايت‌كنندگان خلقند و تا وقتي كه خود هدايت يافته نباشند هدايت‌كننده نخواهند بود پس عادلند و مرتكب كباير نميشوند و بر صغاير اصرار نميكنند .

و واجب است اعتقاد باينكه دوستان ايشان دوستان خداوندند و دشمنان آنها دشمنان خداوند چنانكه حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود : هر كس با شيعه ما دشمني بكند پس بتحقيق با ما دشمني كرده ، تا آنجا كه ميفرمايد : هر كس رد بر آنها بكند رد بر خداوند كرده است و هر كس بآنها بد بگويد بد به خدا گفته است .

و واجب است اعتقاد باينكه هر كس اطاعت اين بزرگان را بنمايد اطاعت پروردگار را نموده و هر كس كه عصيان و سرپيچي از آنها بكند بتحقيق كه عصيان خدا را نموده است و دليل آن فرمايش حضرت حجت عليه السلام درباره اين بزرگان است كه شيخ حر روايت نموده كه فرمود : اين است و جز اين نيست كه آنها حجت من هستند بر شما و من حجت خداوندم . و اين امر كه ذكر نموديم اتفاقيِ همه ملل و مذاهب از يهود و نصاري و مجوس است چرا كه هيچ يك از آنها منكر اين نيستند كه بعد از درگذشت پيغمبر و وصيشان واجب و لازم است كه از حفظه دينشان تبعيت كرده و آنها را دوست بدارند و معتقدند كه تسليم بآن اشخاص تسليم از براي پيغمبرشان است و تسليم براي خداست و رد بر آنها رد بر آن پيغمبر و رد بر خداست .

و واجب است اعتقاد داشته باشيم كه در مورد اين بزرگان امر بآن صورت نيست كه فرقه شيعه بعد از غيبت امامشان باجماع و اختيار خود مردي را باين سمت نصب نمايند چونكه هيچ يك از ايشان نفاق و نصب باطني و فسق نهفته مردم را تشخيص نميدهد و حضرت صادق عليه السلام فرمودند : نه هر كس كه اظهار دوستي ما را ميكند مؤمن است . و در صفت علماء منافقي كه ظاهراً اظهار ولايت و برائتي ميكنند فرمودند : و از جمله ايشان جماعتي هستند كه ناصبند و نميتوانند كه بر ما عيب بگيرند پس بعض از علوم صحيحه ما را ياد ميگيرند و بآن وسيله نزد شيعه ما رياست مييابند و [ص 27] در پيش نصّاب ما قدرشان كم ميشود آنوقت بقدر اضعاف و اضعافِ اضعاف آنچه كه آموخته‌اند ، از دروغهائي كه بر ما مي‌بندند بر آن مطالب زياد ميكنند چيزهائي كه ما از آنها بري هستيم و اهل تسليم از شيعه ما بخيال آنكه اينها از علوم ماست از آن علماي اهل نفاق ميپذيرند پس اين جماعت گمراه شدند و گمراه كردند و ضرر ايشان بر شيعه ما از لشكر يزيد بر حسين بن علي عليهما السلام و اصحاب آن حضرت بيشتر است چونكه لشكر يزيد ارواح و اموال ايشان را گرفتند و آنها كه ارواح و اموالشان سلب شده بود بواسطه آنچه كه از دشمنان بآنها رسيده در نزد خداوند بهترين حالتها را دارند و اين علماء سوء ناصب وانمود ميكنند كه دوست ما و دشمن اعداء ما هستند و شك و شبهه بر ضعفاي شيعه ما وارد كرده آنها را گمراه مينمايند و از حركت در راه راستي كه به مقصد ميرسد بازميدارند ، تا آخر حديث شريف . پس با چنين احوالي براي خلق اختيار عالم و بزرگ ممكن نيست و نميتوانند هر كس را كه خواستند انتخاب نمايند چونكه به بواطن علم ندارند و اينطور هم نميشود كه شخص خودش را منصوب به مقام قضاوت نمايد و علم بخود ببندد و ادعاي عدالت و امانت نمايد چرا كه بقول شاعر :

و كل يدعي وصلاً بليلٰي و ليلٰي لاتقرّ لهم بذاكا

يعني همه كس ادعاي اتصال و قرابت با ليلٰي را مينمايد در حالي كه ليلٰي آنها را در اين امر تصديق ندارد ، پس ناچار بايد كه شخص محقّ علامتي داشته باشد كه بآن علامت از مبطل تميز داده شود و آن علامت عبارت از نشانه و آيت خداي سبحانه و نشانه رسول او و نشانه ائمه عليهم السلام است در كارهاي او و احوال و اقوال او چنانكه خداي سبحانه ميفرمايد : ان في ذلك لاۤيات للمتوسمين ، يعني هرآينه كه در آن آياتي است براي متوسمين يعني صاحبان نشانه و علامت پس ادني رتبه‌اي كه چنين شخصي ميشود داشته باشد علم است و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نزاهت و حكمت و در همه اينها بايستي كه استناد او به كتاب خدا و سنت پيغمبر خدا و آثار ائمه عليهم السلام باشد نه غير اينها از كتابهاي سنيان و يهود و نصاري و مجوس و [ص 28] ديگر كفار و مشركين و مذاهب باطله و آراء فاسده و بالاتر رتبه‌اي كه چنين شخصي ممكن است داشته باشد بقاء در فناء است و نعيم در شقاء يعني منعّم بودن در سختي و فقر در غناء و عزت در ذلت و صبر در بلاء و رضا و تسليم و علاوه بر اينها بايد كه از جانب خداي سبحانه تقرير و تسديد شده باشد چون در واقع دليل تصديق خداي سبحانه تسديد او است بجهت اينكه خداوند عمل مفسدين را كه اصلاح نميفرمايد و تفصيل علائم اين بزرگان در حديث همام كه در علامات مؤمنين فرموده‌اند مذكور است و آن حديث در كافي و نهج البلاغه ذكر شده و محال است كه شخصي منافق باشد و خداوند نفاق او را براي شخص طالب بيان نفرمايد و او را مفتضح ننمايد و اينك اين فرمايش خداي سبحانه است كه فرموده : الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ، يعني آنها كه كوشش و مجاهدت نمايند در راه ما هرآينه البته البته آنها را به راههاي خودمان هدايت ميكنيم ، و آنها يعني آن بزرگان راه خداي سبحانه هستند چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند : سبيل الله شيعتنا ، يعني راه خداوند شيعه ما هستند ، و ما در رساله اي كه بنام الزام النواصب نوشته‌ايم اين مطلب را مفصلاً بسط داده‌ايم .

و واجب است اعتقاد داشته باشيم كه خداوند زمين خود را از امثال اين بزرگان در زمان غيبت وليّ خالي نميگذارد چونكه اين معني ، لطفي است كه قوام دين و نظام شرع مبين بآن است و اگر كه زمين از ايشان خالي شود مردم از دين خدا برگشته و باز همان حالات جاهليت سابق خود را پيشه ميكنند چنانكه حضرت علي بن محمد عليهما السلام فرمود كه : اگر اينطور نبود كه بعد از غيبت قائم شما عليه السلام باقي ميمانند كساني از علماي دعوت‌كننده بسوي آن حضرت و راهنمائي‌كنندگان باو و مدافعين از دين او با سلاح ادله خدائي و كساني كه ضعفاي بندگان خدا را از دامهاي ابليس و مريدان او و تله‌هاي نواصب بيرون ميآورند ديگر هيچكس باقي نميماند مگر آنكه از دين خدا مرتد ميشد لكن آنها هستند كساني كه زمام دلهاي ضعفاي شيعه را در دست دارند همانطور كه ناخداي كشتي سكان را در دست دارد اين [ص 29] جماعت هستند كه نزد خداوند داراي برتري و فضيلت ميباشند .