[ص 1]

رساله ناصريه در جهاد

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

سپاس برون از قياس پروردگاري راست تعالي شأنه و عظم سلطانه كه برحمت شامله و قدرت كامله نيست را جلوه هستي داد و عرصه هستي را بلندي و پستي نهاد برخي را زيردست آفريد و گروهي را دست زبردستي گشاد و درود نامعدود نثار وجودي مسعود باد كه خدا را قائم مقام است و مظهر رحمت و انتقام و مصدر حكمت و احكام است و هادي و رهبر انام و ثناي بي آغاز و انجام مر آل كرامش راست كه رعاة رعيت و عبادند و ولاة ممالك و بلاد مالك ممالك تدبيرند و مظاهر مشيت و تقدير لاسيما آيت كبري و حجة عظمي بقية الله في الارضين و نور الله في العالمين عجل الله فرجه و سهل مخرجه و دور شوند از بخشايش بيكران يزدان و عنايت برگزيدگان حضرت سبحان آنان كه به پندار و انكار و گفتار و رفتار ملك را بي حافظ و مدبر شناسند و اسلام را بانديشه خام از پي انهدام اساسند چندانكه طليعه حق را عزيمت و ظفر انباز است و جيش باطل را [ص 3] هزيمت و خطر دمساز ،

هذه يا كريم منيتنا فاجب يا رحيم دعوتنا

و بعد اين رساله‌ايست از بنده اثيم كريم بن ابرهيم عفا الله عن جرائمهما بسوي قاطبه مسلمين عامة و شيعيان حضرت اميرالمؤمنين عليه صلوات المصلين خاصة كه چون در زمان سعادت قران دولت جاويد مدت اعليحضرت ظل الله پادشاه دين‌پناه اعني سلطان عدالت‌گستر و خاقان عطوفت‌سير حامي حوزه اسلام و مسلمين مشيد اركان ملت و دين مؤسس بنيان مذهب و آئين جامع هر دو رياست يعني سيف و قلم و مالك هر دو سياست يعني علم و علم عزت‌بخشاي اهل ايمان و وفاق و ذلت‌فزاي اهل طغيان و نفاق كشت‌زار آمال مؤالف را بارنده سحاب گهرريز و روان بدسگال مخالف را سوزنده شهاب شررخيز معدن فضل و كرم و منبع حزم و همم دادگر شهريار با عدل و داد و كرم‌گستر كامكار عطوفت‌نهاد السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان ابوالفتح و النصر و الظفر ناصرالدين شاه غازي رفع الله الوية سلطنته و شيد الله بنيان مملكته و نصر الله اعوانه في الدين و الايمان و خذل من عاداه من اهل الشرك و الطغيان و امضي سيفه علي هامات المنافقين و ايد به الملة و الدين بحق محمد و آله الطاهرين عليهم صلوات المصلين از غايت رأفت [ص 4] و عطوفت كه منظور نظر والا نهمت ايشان بود تا هر گروهي از خرد و بزرگ آن نهال عنايت را در ظل عطوفت آسوده و هر قومي از وضيع و شريف آن كهف كفايت را در كنف رأفت و رحمت غنوده باشند طايفه كفره انگليس از مداراي اولياي دولت قاهره آن حضرت مغرور خاسته و جسور گشته انديشه اغتشاش مملكت ايران صانها الله عن طوارق الحدثان را بخاطر گذرانيده دست عدوان و تطاول به بندر ابوشهر باز داشتند و اندازه خويش از دست گذاشتند و در زماني كه از كثرت امن و امان خطه ايران بحفظ ثغور حاجت نبود و از اين جهت بندر ابوشهر خالي از جنود مسعود وانگهي كه طايفه انگليس در وثاق عهد و ميثاق شاهنشاه آفاق بودند و علي الاتصال بدولت‌خواهي و اخلاص‌ورزي اظهار ارادت مي‌نمودند مكر و شيد و غدر و كيد آغاز نهاده خويش را بنقض عهد و ميثاق و شقاق و نفاق بنزد جميع اهل دول رسوا و مفتضح ساختند و بدين مكر و دخل در نزد همه اهل دول معروف گرديده و مورد طعن و لعن آمده بغتة از خليج فارس بيرون آمده بندر ابوشهر را متصرف شده و غافل از اين كه سلطان ايران و شهنشاه زمان اگر تا كنون با آن فرقه دون مدارا فرموده از غايت رأفت و رحمت بوده و محض آنكه جميع فرق از نكوخواهان و بدانديشان در كنف رأفت و رحمت ايشان بياسايند و اگر [ص 5] بناي انتقام و زير و زبر كردن بنيان آن قوم طغام باشد باندك اشارت امناي دولت قاهره آن حضرت خاك بنياد دولت ايشان را بآسمان رسانيده و استيلا و شكوه آن گروه را از سرحد ايران بلكه مملكت هندوستان دوان دوان بسامان اصلي ايشان ميرسانند چنانكه مقاومت نيارند و مخاصمت نتوانند چنانكه بسياري از بلاد مشهوره روي زمين سابقا سلاطين اسلام را از در طاعت و تمكين در زير نگين بود با آنكه ايشان را اعلي الله درجاتهم هرگز اين گونه استعداد و سطوت پيكار و صولت گير و دار آماده نبود و مر ايشان را بهيچ زماني اين گونه استيلا رخ ننمود و بدين مقدار آتش‌خانه و لشكر و سپاه و وسعت دستگاه و كارگذاران آگاه و تجربت و تدبير گرد نياورده بودند و فراهم نكرده و مع‌ذلك بسياري از ممالك معموره روي زمين را مسخر داشتند و لواي اسلام را در هر يك از آنها افراشتند و امروز مسلمين همان مسلمينند بلكه هزار نوبت قوت ايمان و دين ايشان زياده گشته و مكنت و ثروت ايشان از پيش در گذشته و مر ايشان را بحمد الله الملك المنان سلطاني است دين‌پرور و معدلت‌گستر و از هر جهت با ثروت و شوكت و مكنت و قدرت و همين قدر كه رأي جهان‌آرايش قرار گيرد و بخاطر مباركش بگذرد باسهل وجهي سرحد ايران بلكه ناحيه هندوستان از لوث آن بي‌دينان پاك [ص 6] خواهد شد خاصه كه دفاع آن فجره كفره امري است كه بر قاطبه مسلمين و برايا لازم است و دفع از حوزه اسلام متحتم و در اين واقعه جميع اهالي ايران از علما و دانايان و هر كه جز ايشان از جنود مسعود و جيش نامعدود آن وجود ذي جود خواهند بود و عسكر نصرت اثر بدين واسطه برون از اندازه و مر و فزون از احصا و شمر است و سراسر از عالم و جاهل و وضيع و شريف و اناث و ذكور و عبيد و احرار مال و جان و قدرت و توان را بي سستي و دريغ نثار ركاب ظفر انتساب پادشاه اسلام‌پناه خواهند كرد و بدين وسيله تقرب بخداوند عالم خواهند جست و قتال و جدال در اين ركاب را در اين واقعه و امثال آن مساوي با جهاد در ركاب حضرت خاتم انبيا عليه و آله آلاف الصلوة و الثناء و قائم اصفيا عجل الله فرجه خواهند دانست پس اين خيال محال از آن فرقه ضال خيالي خام است و از ممتنعات لاكلام و از اين گذشته مملكت ايران و پادشاه جهان محفوظ بحفظ خداوند دين‌پرور و سيد و سرور جن و بشر و حكمران قضا و قدر حضرت بقية الله عجل الله فرجه ميباشند و احدي از دول خارجه قصد اين ملك را نخواهد كرد مگر نيروي تقديرش بمغز فرود آرد و دست غيبش دمار از روزگار برآرد و اگر اين طايفه بر بعضي از ممالك دست يافته‌اند مغرور نشوند و طمع بلاد ايران را ننمايند چرا كه [ص 7] اوضاع آن ممالك اوضاع دين و مذهب نيست بخلاف ايران كه با وجود دين و ايمان محال است كه احدي از آنها تمكين نمايد و مخالف مذهب را بخود راه دهد و راضي باستيلاي آنها شود و كافر بي‌دين را حكم بر جان و مال و عرض و ناموس مسلمين خواهد و مملكتي را كه هزار سال بنور عبادت و طاعت و بانگ اسلام منور و معمور ديده حال مملو از صداي ناقوس و تخته و صفير كفر تواند ديد و غيرت اهل ايران از اهل كابل و قندهار و نواحي آن ديار كمتر نيست و اگر از طمع آن بلاد طرفي بربسته‌اند هواي ايران را هم بنمايند و از اين گذشته كسي كه در اين مدت هزار سال ايران را از شر مخالف اسلام نگاه داشته بعد از اين هم قدرت دفع آنها را دارد و اين فقره را دانسته باشند كه مملكت ايران ساحت دين و ايمان است نه عرصه شرك و طغيان و سلطان ايران مروج مذهب و آئين است نه تارك ناموس ملت و دين و اولياي دولت ايران يك رنگ و صداقت‌شعارند نه هوس‌پيشه و غدار و رعيت اسلام در قيد حلال و حرامند نه خودسر و خودكام و پيشوايان شيعه با راستي و ديانتند نه سستي و خيانت و چنانند كه اگر سلطان مسلمانان ايشان را بر ديده و سر آسياب گرداند برايشان از نوازش غير اسلام گواراتر است و هزار مرتبه خوشتر و با وجود اين احوال استيلاي آن فرقه ناكس [ص 8] خيالي محال است ،

عنقا شكار كس نشود دام باز گير كانجا هميشه باد بدست است دام را

باري از باب آنكه از هر يك از رعايا و برايا بقدر مقدور و اندازه ميسور خدمتي شايسته است و بايسته عجالة بتسويد اين رساله پرداختم تا جميع مسلمين و تمام مؤمنين از روي بصيرت و يقين بدانند كه اين جنگ همان عبادتي است لازم و فريضه‌ايست متحتم كه بايد بمال و جان اندر آن كوشيد و نصرت اسلام و سرافشاني در ركاب ظفر انتساب پادشاه انام را بي سستي و دريغ تيغ قتال از نيام جدال كشيد اگر چه بايد تلخي زحمت چشيد و سرانجام شهد شهادت نوشيد كه گفته‌اند :

سر گر نه براه دوستان است آن سر نبود وبال جان است

خلاصه حال اين رساله را نوشته تا من‌بعد اگر هنگام جان‌نثاري دفاع رسد لازمه كوشش را در جان‌بازي بكار آورند و عامه مؤمنين خاصه مقلدين جناب مرحوم عالم عامل رباني و فاضل كامل صمداني زبدة الحكماء و قدوة الفضلاء و فخر الازكياء جناب امجد اوحد اسعد مرحوم شيخ احمد و مرحوم عالم عامل پرهيزگار و فاضل كامل بردبار اعني سلاله اخيار و نتيجه ابرار فخر السادة الاجلاء و زبدة القادة النبلاء الفاضل الباذل العالم مرحوم حاج سيد كاظم [ص 9] اعلي الله مقامهما و رفع في الخلد اعلامهما كه در هر بلد هستند و خداترس و دين‌پرستند و خيرخواه دولت جاويدمدتند بدانند كه اين جنگ فريضه‌ايست بر ايشان بطوري كه خواهد آمد مانند صلوة و صيام و حج بيت الله الحرام و جهاد در ركاب ائمه انام عليهم من الله آلاف الصلوة و الاكرام و اين رساله شريفه را مرتب كردم بر مقدمه و ابوابي .

مقدمه - در ذكر اموري چند كه تقديم آنها لازم است پيش از شروع در مقصود و در آن دو فصل است :

فصل - در آنچه لازم است بر قاطبه مؤمنين و زمره مسلمين از اخلاص‌كيشي و ارادت‌انديشي با پادشاهان با عدل و داد و سلاطين شيعه رحمت و رأفت نهاد كه حامي ملت بيضاء و ساعي در اعلاي شريعت غراء و دافع از حوزه اسلام و حافظ بيضه ايمانند بدانكه خداوند عالم بني نوع بشر را مدني الطبع آفريده يعني بطوري خلقت فرموده كه مثل ساير انواع مخلوقات منفرد و يك يك نميتوانند بر روي زمين زيست كنند و ناچارند از آنكه جوقه جوقه ايشان دمساز باشند و در رفع حوائج يكديگر انباز و سر اين امر اين است كه بني نوع بشر را حاجات بسيار است و هر يك يك آنها نميتوانند بجميع حاجات خود قيام نمايند و اگر يكي از ايشان خواهد كه بحاجات خود قيام نمايد خواهد مرد [ص 10] پيش از آنكه بعشري از معشار آن پردازد آيا نمي‌بيني كه انسان محتاج باكل است و بجهت اكل محتاج بزراعت و در زراعت محتاج بآلات خشبي و حديدي و در حديد محتاج بمعادن و بسا آنكه محتاج بسير در دريا و كشتي و امثال اينها و در اينها هم محتاج بحيوانها و حيوانها هم محتاج باكل و ساير مايحتاج باربرداري و در اينها همه محتاج بعمله و اكره و اعوان و انصار و در ايام تحصيل مقدمات اينها دائما محتاج باكل و شرب و هر چه اعوان و انصارش فزون آيد احتياجش فزايد و او را صحتي و مرضي است و در مرض خود محتاج بدواها و هر دوائي در بلدي و محتاج بحمل و نقل و حيوانها و كشتي‌ها و اعوان و انصار و هكذا پس بني نوع بشر در اصل جبلت و خلقت محتاجند بيكديگر و بايد بر گرد يكديگر درآيند و هر يك قيام بامري نمايند و ديگري را برفع حاجت پردازند و مجمع ايشان مدينه ايشان است و از اين جهت ايشان را مدني الطبع نامند يعني بحسب جبلت و طبيعت محتاجند بمدينه كه در آنجا جمع آيند و هر يك قيام بحاجتي نمايند و چون حاجتهاي مختلفه طبايع مختلفه ميخواهد و هر طبيعتي متمكن از هر صنعتي نميباشد چنانكه هر بنيه را طاقت حمل اثقال نيست و هر طبعي را تحمل مجاورت آتش و هر مزاجي را تحمل توقف در آفتاب و سرما و گرما و امثال اينها نمي‌باشد [ص 11] و هر نفسي متحمل كناسي نميشود و هر ادراكي قوه صنايع لطيفه و دقيقه را ندارد و هر شعوري را استعداد دقايق علميه و حكميه از فقه و طب و نجوم و ساير علوم لازمه نيست لهذا خداوند حكيم جل جلاله بني نوع انسان را بر طبايع مختلفه آفريد و بنيه‌هاي متفاوته و قوه‌هاي متباينه بخشيد و بر مزاجها و شكلها و هيكلها و وضعهاي متشتته ايجاد فرمود مانند آن استاد زرگري كه در دكان خود اسبابها و آلتهاي مختلف مي‌سازد تا بهر آلتي بكاري پردازد و بهر سببي رفع حاجتي نمايد و بمجموع آنها آن چيز كه علت غائي بود و مقصود اصلي بعمل آيد پس خداوند حكيم كه اين عالم را بنياد كرده براي علتي و مقصودي بوده و آن معرفت است و عبادت چنانكه فرموده ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون و فرموده كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف و معرفت حاصل نشود مگر بآنكه مردم زنده باشند تا تحصيل آن نمايند و زنده نمانند مگر باقامه بحاجاتشان و اقامه حاجات نشود مگر بآنكه بر طبايع و اشكال و امزجه مختلفه باشند و با هم مجتمع در مكاني آيند لهذا خداوند حكيم ايشان را بر طبايع و اشكال مختلفه آفريد و در جبلت ايشان قرار داد كه در يك جا باشند چنانكه استاد زرگر آلات صنعت خود را در يك موضع ميگذارد كه همه بهم متصل باشند تا مطلوب [ص 12] بانجام پيوندد و چون اجتماع مردم در يك مدينه با اختلاف طبايع مغيره بسبب اتباع اهواء و آراء سبب بغي و تنازع و مجادله و مخاصمه بود زيرا كه مرجع جميع اين مخاصمات اختلاف طبايع مغيره است و اگر هم بسبب اختلاف انظار باشد آن هم راجع باختلاف طبايع است و اختلاف طبايع عين تضاد و تناكر است و تضاد و تناكر سبب نزاع و تخاصم و نزاع و تخاصم سبب قتال و تحارب و قتال و تحارب مايه فنا و زوال و فنا و زوال منافي با غرض حكيم لايزال است كه بقاي بجهت عبادت و معرفت است لهذا معالجه اين را حكيم علي الاطلاق بكفايت وجود حكام و سلاطين با عدل و داد فرموده كه مروج دين او باشند و حامي آئين ناشر عدل باشند و مظهر فضل حافظ شريعت و حارس طريقت و دارنده مردم بر طبيعت واحده و فطرت اصليه الهيه و در هر ملكي سلطاني قرار داده كه هر يك از رعايا را در جاي خود بدارد و نگذارد كه احدي از آنها بر ديگري بغي و عدوان نمايد و هر يك را قائم بامر خود سازد و در رفع حاجت ديگري بكار دارد و ميان ايشان حكم بحق نمايد و نائره جور و عدوان را فرو نشاند و وجود مبارك آن سلاطين از براي رعاياي مختلفين بمنزله رشته از براي لآلي است كه اگر آن رشته باشد همه آنها منتظم و در حد خود قائم باشد و اگر نباشد جميع [ص 13] آنها پراكنده شده فاسد گردد پس مقتضاي نظم حكمت الهي وجود سلاطين با عدل و داد است كه از جمله محتومات است كه در هر مملكتي و ناحيه باشند و رعاياي مختلفة الطبايع را بقيام بامور و صنايع بدارند و منع از تباغي و تحاسد نمايند و ايشان را باقامه شرع شريف بدارند و از معاصي و سيئات بازدارند و براي آن ضعفا مانند روح در تن باشند و چنانكه روح حافظ اعضاست و هر يك را در خدمت خود بكار ميبرد و سبب حفظ آنها و مانع از بغي بعضي از آنهاست بر بعضي ديگر پادشاه نيز چنين است و : مملكت را در بدن مانند جان اندر تن است ، و اگر وجود مبارك او نباشد جميع رعايا مانند اعضاي مرده خواهند بود و همه گنديده و فاسد خواهند شد و فريسه هر يك از سباع و اكيله هر يك از حشرات خواهند گرديد چنانكه بكرات بتجربه رسيده است كه هر گاه سلطاني درگذشت و چند روز مملكت بي سلطان گشت نفوس شريره مختلفه بهيجان درآمده دست تطاول بر روي يكديگر ميگشايند و قتل و بغي و فساد و نهب و غارت را آغاز مينمايند و هر يك آنچه در كمون دارند ابراز ميدهند سهل است كه اعادي خارجه فرصت غنيمت دانسته دست تعدي بر روي آن مملكت باز مينمايند و بنياد آن شهر و آن ملك زير و زبر ميشود و اطراف و اكناف پر شور و خطر پس باين ادله عقليه و تجربيات قطعيه مشهوده معلوم [ص 14] ميشود كه وجود پادشاه با عدل و داد و سلطان دين‌پرور رأفت نهاد از اعظم نعماي الهي است و بوجود مبارك او خدا عبادت كرده ميشود و بوجود مبارك او خدا شناخته ميگردد و بوجود مبارك او لواي شرايع افراشته ميشود و بوجود مبارك او باران از آسمان فرود ميآيد و بوجود مبارك او بلايا از زمين مندفع گردد و مكاره مرتفع زيرا كه اگر پادشاه مروج ملت و دين نباشد مردم از معاصي بازنايستند و چون مرتكب معاصي زياد شوند مستحق نزول بلايا گردند بلكه يكديگر را خواهند تلف كرد پيش از نزول بلا بلكه همان عدم وجود مبارك پادشاه دين‌پرور عدالت‌گستر و اتلاف ايشان مر يكديگر را خود بلائي است بر ايشان معجل و اگر وجود مبارك پادشاهي مروج دين اله و حاكمي شريعت‌پناه باشد مردم دست از بغي و فساد خواهند كشيد و بعبادت مشغول خواهند گرديد و بكسب معارف و علوم خواهند پرداخت و باين واسطه نعمتهاي آسمان نازل ميشود و بركات زمين بيرون ميآيد و آخرت ايشان معمور ميشود پس ببرهان معلوم شد كه بوجود پادشاهان مروج اسلام و ايمان بركات آسماني نازل و بلاياي زميني زايل ميگردد و آخرت خلق معمور ميشود لهذا پادشاهان دين‌پرور و معدلت‌گستر را بر رعايا حقي و رعاياي ضعيف را بر پادشاهان حقي است اما حق پادشاهان بر رعايا آن است كه [ص 15] رعايا شكر نعمت وجود مبارك او را نموده و متذكر باشند كه بواسطه او خدا را شناخته‌ايم و خدا را برسوم عبادت پرداخته و بواسطه او در مهد امن و امان خفته و از روي فراغ بال صاحب اهل و عيال و شكرگذار خالق متعال شده‌ايم و بواسطه او بركات آسمان بر ما نازل و آفات زمين از ما زايل و بواسطه او امتعه بلاد بعيده براي ما حاصل و نعمتهاي فراوان براي ما متواصل شده پس حق اين نعمت را دانسته و شكر اين نعمت را گذارده در حفظ و حراست آن سلطان و دولت‌خواهي و خيرخواهي او بكوشند و اضمار خيال فاسد درباره او نكنند و در غياب و حضور جز تمجيد و تكريم او ننمايند و زبان جز بحمد و ثنا نگشايند و بدانند كه كفران نعمت او كفران نعمت خداست و شكر احسان او شكر احسان خدا چنانكه در كتاب وسائل الشيعه روايت كرده است از عمار دهني كه گفت شنيدم از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام كه ميفرمود در حديثي كه خدا دوست ميدارد هر بنده شكرگذاري را روز قيامت خداوند ميفرمايد بيكي از بندگان خود كه آيا شكر نعمت فلان كس را كردي عرض ميكند كه شكر نعمت تو را كردم خداوند ميفرمايد چون شكر فلان بنده را نكردي شكر مرا ننمودي پس آن حضرت فرمود كه شكرگذارتر شما براي خدا كسي است كه [ص 16] شكرگذارتر باشد براي مردم و از عبدالله بن اسحق جعفري روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود در تورية نوشته است كه شكر كن براي كسي كه بتو نعمت داده است و انعام كن بر كسي كه براي تو شكر ميكند زيرا كه زوالي براي نعمتها نيست اگر شكر آنها را كنند و بقائي براي نعمتها نيست اگر كفران آنها را كنند شكر سبب زيادتي نعمت است و امان از تغيير و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه از حق شكر براي خدا آن است كه شكر كني براي آن كسي كه خدا نعمت را بر دست او جاري كرده است و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه بنده را ميآورند روز قيامت و در موقف ميدارند پس حكم ميشود كه او را ببرند بجهنم عرض ميكند كه پروردگارا حكم فرمودي كه مرا بجهنم برند و حال آنكه من قرآن خوانده‌ام پس خداوند ميفرمايد اي بنده من من انعام كردم بر تو و شكر نعمت مرا نكردي عرض ميكند كه خداوندا فلان نعمت بمن دادي و فلان شكر را كردم و فلان نعمت دادي و فلان شكر را كردم و نعمتها را مي‌شمرد و شكرهاي خود را تعداد مينمايد خداوند ميفرمايد راست گفتي و لكن شكر نكردي آن كسي را كه من نعمت را بر دست او جاري كردم و من قسم ياد كرده‌ام كه قبول نكنم شكر بنده را بجهت نعمتي كه باو انعام [ص 17] كرده‌ام تا آنكه شكر كند آن كسي را از خلق من كه او نعمت را بسوي او برده و از حضرت امام رضا عليه السلام مروي است كه فرمودند كه هر كس شكر نكند منعم مخلوقين را شكر نكرده است خداي عز و جل را پس بمقتضاي اين احاديث شريفه شكر منعمين از مخلوقين لازم و متحتم است و شكر نه همين است كه بزبان ثناخواني منعم را نمائي بلكه بهر عضوي از اعضاي خود بايد شكري گذاري پس با زبان ثناخواني و با اعضا و جوارح مراسم خدمت را بعمل آري و هر گاه كسي گرده ناني بتو دهد يا احساني بتو كند يا جزئي نصرتي از تو نمايد و شكر احسان او شرعا واجب باشد و كفران نعمتش موجب دخول نار باشد پس ببين كه چگونه خواهد بود شكر نعمت وجود پادشاه عادل دين‌پرور و مكافات احسان سلاطين مروج شرع انور كه اعظم نعماي الهي است چنانكه دانستي و فيضشان عام بر جميع بلاد و انام است آيا ملتفت نميشوي كه بسلطان عادل حفظ ثغور مسلمين ميشود و دفع اعادي دين مبين ميگردد و عرض مسلمانان محفوظ مي‌ماند و مال ايشان محروس ميگردد و بواسطه ايشان از اقامه صلوة و صيام متمكن ميشوند و از حج بيت الله الحرام و زيارات قبور ائمه انام عليهم من الله آلاف الصلوة و السلام فايز ميگردند و از بركت وجود ايشان طرق و شوارع امن ميشود و بلاد و عباد در مهد امن [ص 18] و امان مي‌آسايند و علما متمكن از نشر شرايع و احكام ميشوند و قادر بر نشر فضائل ائمه انام و حجتهاي خدا را لواي مصيبت و عزا برپا ميدارند و امتعه و اقمشه جميع بلاد بواسطه ايشان مهيا ميگردد خلاصه جميع نعمتهاي دنيا و آخرت بواسطه ايشان براي انام حاصل ميشود پس ببين كه اگر شكر اين نعمت را نگذاري و در كفران باز داري مستحق چه عذاب از خداوند عالم خواهي گرديد پس از جمله فرايض شكر اين نعمت عظمي و مكافات اين موهبت كبري است بنشر ثناي ايشان و خدمتگذاري موافق رضاي خدا براي ايشان و در كتاب من‌لايحضر از ثابت بن دينار از حضرت امام زين‌العابدين عليه السلام روايت كرده است كه حق سلطان بر تو آن است كه بداني كه خداوند ترا جهت آزمايش او قرار داده و او را آزمايش بتو كرده است بجهت تسلطي كه براي او بر تو قرار داده است و اينكه بر تو لازم است كه كاري نكني كه موجب غضب او شود پس خود را بهلاكت اندازي و شريك او باشي در آن بدي كه بتو ميكند و در نهج‌البلاغه از حضرت امير مؤمنان عليه السلام روايت كرده است كه در ضمن فرماني بامراي جيوش خود نوشتند عبارتي كه حاصل آن اين است كه واجب است بر سلطان كه بمال و جاه خود فريفته نشود و باين واسطه برعيت خود بي‌التفات نشود و واجب است [ص 19] كه بشكرانه نعمتهاي الهي بمردم نزديكتر شود و ببرادران ديني خود عطوفت بيشتر نمايد و از حق شما رعيت بر من آن است كه پنهان نكنم از شما سري را مگر در جنگ و نپوشانم از شما امري را مگر در حكم و حقي از شما را بتأخير نيندازم از محلش و تا آنرا بانجام نرسانم بازنايستم و واجب است بر من كه همه شما در نزد من مساوي باشيد پس چون من چنين كنم واقع شده است نعمت خدا بر شما و واجب ميشود طاعت من بر شما و واجب ميشود بر شما كه هر گاه شما را بامري بخوانم برنگرديد و تقصير در صلاح نكنيد و اينكه فرو رويد در غمرات تا بحق برسيد و اگر اين كار نكنيد و منحرف شويد هيچ كس نزد من خوارتر از شما نباشد و عقوبت او را عظيم خواهم كرد و رخصتي در ترك عقوبت ندارم پس اين قاعده را از سلاطين خود بخواهيد و با او رفتار كنيد بطوري كه خداوند امر شما را باصلاح آورد خلاصه احاديث در اداي حقوق سلاطين عادل بسيار است و شكر احسان ايشان لازم است و كفران نعمت وجود ايشان حرام و اگر بخواهيم استقصاي آن اخبار نمائيم رساله بطول مي‌انجامد و در همين قدر كه ذكر شد براي مؤمن كفايت است و اما حق رعيت بر سلطان آن است كه سلطان هم متذكر نعماي الهي شود و بداند كه خداوند جميع عبيد و اماء خود را مقهور [ص 20] او نموده و او را بر آنها مستولي فرموده و زمام مهام ايشان را در كف كفايت او گذارده كه پدر يتيمان و شوهر بيوه‌زنان و دادرس مظلومان و قاضي حاجات سائلان و انتقام‌كشنده از ظالمان و دفع‌كننده طاغيان و حافظ ثغور ايشان و مجاهد با اعادي دين و ايمان باشد پس شكر نمايد خداوند را بر استيلائي كه باو عطا فرموده و در پرستاري رعاياي خود كوتاهي ننمايد و نگذارد كه بعضي از ايشان بر بعضي بغي نمايند و با همه بطور رأفت و رحمت و مهرباني و عطوفت سلوك نمايد و لواي دين خدا را در ميان ايشان برافرازد و حامي دين و مروج آئين باشد و اهل دين و مذهب را اكرام نمايد و مضيعين دين و مفسدين شرع مبين را منكوب و مخذول فرمايد و سخن اهل غرض و مرض را درباره كس اصغا ننمايد و حاملان دين و حافظان آئين را مكرم و محترم دارد چون چنين فرمايد شكر نعمت خداوند را در استيلاي خود بعمل آورده چنانكه در كتاب من‌لايحضر از حضرت امام زين‌العابدين عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند كه حق رعيت بر سلطان آن است كه سلطان بداند كه رعيت بجهت ضعف خود رعيت او شده‌اند و او بجهت قوت سلطان بر ايشان شده پس واجب است كه عدالت كند در ميان ايشان و براي ايشان مانند پدر مهربان باشد و از جهالت ايشان عفو [ص 21] فرمايد و مسارعت در انتقام از ايشان ننمايد و شكر كند خداي عز و جل را بر قوتي كه باو داده ، و احاديث بسيار در اين مقام هست ولي چون غرض از كتاب بيان امر جهاد بود بهمين قدر اكتفا نمود و از اين گذشته سلاطين با عدل و داد خود رويه معدلت‌گستري و رعيت‌پروري را ميدانند كه ، خواجه خود روش بنده‌پروري داند ، و ، صلاح مملكت خويش خسروان دانند ، و بلقمان حكمت‌آموزي روا نيست و همين قدر هم عين جسارت بود و از رعيت بي خبرت در قواعد و رسوم سلطنت مواعظ و نصايح بسلاطين دانا و بينا قبيح است و همين قدر هم من باب مقدمه كتاب ذكر شد و شك نيست كه سلاطين برسوم سلطنت آگاه‌ترند و رعيت برسوم طاعت و خدمت لايق‌تر پس چون رعيت بآنچه لايق ايشان است عمل كنند سلاطين بآنچه سزاوار ايشان است خود عمل خواهند كرد و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

فصل - بدانكه مطلبي در ساير رسائل خود مكرر نوشته‌ام و در هر مجلس و محفل آنرا براي موعظه مشافهين بيان كرده‌ام و دوست دارم كه با في‌الجمله تفصيلي آنرا در اين رساله شرح دهم كه بغائبين مؤمنين هم برسد و ايشان هم در اين امر برضاي خدا و رسول صلي الله عليه و آله عمل نمايند بدانكه مؤمن كسي است كه در جميع اوضاع و احوال و اقوال و افعال از خداوند خود [ص 22] راضي و خرسند باشد و از مشيت و اراده و تقدير و قضاي او سر نپيچاند و مشيت و خواهش خود را تابع مشيت الهي گرداند تا در دنيا و آخرت در مهد امن و امان آسايد و در ربقه تسليم و ايمان باشد و مقام رضا مقامي است عالي و عظيم و منزلتي است سامي و جسيم خاصه مردان خداست و وارستگان از قيد هوس و هوي و هر كس را دست نميدهد چنانكه در كتاب كافي از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله در يكي از سفرها بودند چند نفر سوار را ديدند و عرض كردند السلام عليك يا رسول الله حضرت فرمودند كه از چه طايفه‌ايد عرض كردند مؤمنيم يا رسول الله فرمود حقيقت ايمان شما چيست عرض كردند رضاي بقضاي خدا و تفويض امر بسوي خدا و تسليم براي خدا پس آن حضرت صلي الله عليه و آله فرمود كه علمائيد و حكما و نزديك است كه از حكمت بدرجه نبوت رسيد پس اگر راست گفتيد بنا نكنيد آنچه را كه در آن سكني نمي‌نمائيد و جمع نكنيد آنچه را كه نمي‌خوريد و بپرهيزيد از خدائي كه بازگشت شما بسوي اوست و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند كه رأس طاعت خدا صبر است و رضاي از خدا در محبوب و مكروه و راضي نميشود بنده از خدا در محبوب و مكروه خود مگر اينكه آن امر خير است براي او و هم از آن حضرت عليه السلام روايت [ص 23] كرده است كه فرمودند داناتر مردم بخدا راضي‌تر ايشان است بقضاي خدا و از حضرت امام زين‌العابدين عليه السلام روايت كرده است كه زهد ده درجه دارد اعلي درجه زهد ادني درجه ورع است و اعلي درجه ورع ادني درجه يقين است و اعلي درجه يقين ادني درجه رضاست و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه پرسيدند از آن حضرت كه بچه چيز شناخته ميشود مؤمن كه مؤمن است فرمود بتسليم براي خدا و رضا در آنچه وارد ميآيد بر او از سرور و سخط و از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله هرگز نمي‌فرمودند در چيزي كه شد كه كاش غير اين ميشد پس بايد بنده مؤمن خدا را در مشيت و اراده خود متهم ننمايد و او را حكيم و عالم و قادر داند و بداند كه آنچه او در ملك خود كرده عين صواب است و همان خير و صلاح است و همان بهترين جميع طورها است در آن زمان و در آن مكان و هرگز در صدد تغيير صنع و حكمت خدا برنيايد و تسليم امر نمايد و راضي بمشيت و حكمت خدا باشد و مسرور از اراده او گشته قضاي حق را رضا دهد پس چون باين مقام فايز شود هرگز غمناك ننشيند و بهيچ گاه سختي نبيند و هر چيز را در جاي خود بخواهد و همه همت خود را صرف طاعت و بندگي و نياز آرد و ملك را بمدبر كارساز گذارد و جز خير او پيش او [ص 24] نيايد چرا كه خداوند جز خير تقدير ننمايد چنانكه گفته‌اند : از خير محض جز نكوئي نايد ، پس هر مؤمن كه صاحب اين مرتبه شود و باين معاني اعتقاد ورزد بر او لازم است كه مشيت خود را تابع مشيت خدا نمايد و خواهش خود را پيرو تقدير داشته باشد پس هر كس را خدا بزرگ خواسته او هم بزرگ خواهد و هر كس را او كوچك خواسته او هم كوچك و هر كس را كه در درجه بزرگ خواسته او هم او را در همان درجه بزرگ خواهد و وي را بر آنچه از پايه اوست نفزايد و از آنچه از مايه اوست نكاهد نه زيادتر و نه كمتر و هر كس را مقدار معيني از عزت داده او هم او را بهمان مقدار عزيز خواهد و نگويد كاش فلان كس عزيزتر بود يا ذليل‌تر و كس را در اعزاز و اذلال در تدبير نگشايد و در مجاري تقدير انديشه تغيير ننمايد و بگذارد كه خداوند عالم بحسب حكمت خود تدبير ملك خود را فرمايد پس لازمه اين ايمان آن است كه هر كس را خداوند سلطان كرده و براي سلطنت او اقتضاهائي چند فراهم آورده او هم او را سلطان خواهد و بر حسب اقتضاي سلطنت او با او سلوك نمايد و تعرض بتقدير نيارد و راضي بتدبير و تقدير الهي باشد و جان خود را از تعب اكراه مشيت و سخط بر تقدير براحت اندازد چرا كه اگر راضي باشد بتقدير الهي تقدير الهي جاري ميشود و شخص ممدوح و در [ص 25] راحت خواهد بود و اگر راضي نباشد عاقبت باز همان تقدير الهي جاري خواهد شد و شخص مذموم و در تعب خواهد بود پس همان خوشتر كه انسان راضي بقضاي الهي و حكمت او باشد و هم‌چنين هر كس را خداوند مقدر فرموده كه پيشكار باشد تو هم او را پيشكار خواهي و تعرض در قلب خود ننمائي و بتقدير الهي مسرور آئي و تدبير خلاف ننمائي و هر كس را كه وزير خواسته تو هم او را وزير خواهي و از تقدير الهي خرسند باشي حتي آنكه اگر كسي را كلانتر بلدي خواسته تو هم او را كلانتر خواهي و تعرض بحكمت الهي ننمائي و هر كس را او پاكار خواسته تو هم او را پاكار خواهي و با هر يك بمقتضاي آن مقدار عزت كه خداوند باو داده و درجه براي او مقدر و مقرر فرموده تو هم با نهايت سرور و رضا او را بآن مقدار عزت خواهي و از پايه جاهش نكاهي و سعي در اذلال او و تضييع او ننمائي و در تدبير خلاف تقدير نپردازي و جان خود را بتعب نيندازي آيا نمي‌داني كه العبد يدبر و الله يقدر و تقدير بر تدبير غالب است و نخواهد شد مگر آنچه تقدير حتمي شده است بد نگفته است شاعر كه :

اگر تيغ عالم بجنبد ز جاي نبرد رگي تا نخواهد خداي

و هم‌چنين در طبقات ديگر هر كس را خداوند مقامي در عزت و احترام داده تو هم تابع مشيت و حكمت خدا باشي چنانكه قومي [ص 26] را عالم و فقيه و مطاع در دين خواسته و مر ايشان را باندازه مرتبت و مقام پايه عزت و احترامي آراسته تو هم ايشان را در آن درجه محترم خواهي و قلبا و ظاهرا بآن تقدير و تدبير راضي و مسرور باشي و اضمار خلافي درباره ايشان نكني و جان خود را بتعب حسد نيندازي و چنانكه اقتضاي منصب و مقام علماست با ايشان سلوك كني و قومي را تاجر و كاسب و صانع خواسته و براي ايشان مقداري از عزت قرار داده تو هم ايشان را در درجات خود بهمان اندازه محترم خواهي و اگر گوئي بنا بر اين قاعده پس خداوند انگليس را هم‌چنين خواسته پس چرا مردم را دعوت ميكني بر دفاع آنها عرض ميكنم كه فرنگي دشمن دين است و مخرب آئين و صاحب ملت و دين خود امر بدفاع اين طايفه كرده و حكم باذلال و قتل و سبي آنها نموده و اين نه از جهت تصرف مؤمنين است در ملك بلكه تصرف خود خداوند است و مؤمنين را در آن تدبيري و صنعي نيست و كلام ما در مسلمين بود كه اهل ملت و دين ميباشند و صاحب كيش و آئين و والله كه اگر انسان باين قاعده شريفه عمل نمايد براحت خواهد افتاد و باصطلاح آب از جاي خود حركت نكند و عالم امن و امان خواهد شد و همه با هم برادر و مهربان خواهند گرديد زيرا كه هر كس را كه بقدر پايه و مايه او حرمت داري و سعي و همت در زوال نعمت او ننمائي [ص 27] از تو كمال رضامندي را خواهد داشت و هر گاه او هم با تو چنين سلوك كند تو هم نهايت خرسندي از او خواهي داشت و ابدا خاطر تو از كسي آزرده و خاطر كسي از تو افسرده نخواهد شد و هر كس و هر چيز را در جاي خود خواهي شناخت و خواهي گذارد پس فارغ خواهي شد از براي طاعت و بندگي خداوند و بر حسب امر و نهي او خواهي عمل كرد و خداوند خلق را براي بندگي آفريده نه براي دخل و تصرف در ملك و تعرض بر قضا و قدر و بر تو در هر حال و در هر چيز و در هر كس لازم و متحتم است كه بر حسب حكم و فرمان الهي عمل كني و عمل بفرمان الهي تصرف تو در ملك نيست و تعرض تو بر قدر نه بلكه تصرف تصرف خداست و تغيير تغيير خدا آيا نمي‌بيني كه اگر تو را ملكي باشد و هر چيزي را در آن ملك در جاي خود گذارده باشي و هر يك از عمله و اكره آن ملك را منصبي داده باشي و بخدمتي مأمور كرده باشي پس كسي را در آن ملك مأمور بخدمتي مخصوص نمائي او بايد در ملك تو همان خدمت مأمور به را بانجام رساند و بر او نيست تصرف در غير وجه خدمت تو نمودن و بر او روا نيست كسي را از حد و خدمت خود منصرف گردانيدن و اگر بخدمت مأمور به عمل نمايد آن تصرف او نيست و تصرف تو است [ص 28] بد نگفته‌ام در مثنوي :

آنكه جان بدهد تواند جان ستد آنكه نان بدهد تواند نان ستد

جور ما در حبه باشد گناه حق هزاران زرع را سازد تباه

تا آخر ابيات پس بايد دانست كه امور دو امر است امر بندگي و آن شايسته ماست و خدائي و آن شايان خداست پس بنده اگر خواهد خدائي كند نتواند و بندگي او از دست او ميرود و خدائي را بانجام نمي‌تواند رساند و ملوم و معاقب هم خواهد شد و اگر بنده ببندگي خود مشغول شود و خدا هم خدائي خود را مي‌نمايد و امور را بر نهج حكمت جاري مي‌فرمايد امر عالم منضبط ميشود و بنده بر بندگي خود مأجور و مثاب خواهد شد و بهمين قدر در اين فصل اكتفا ميرود چون غرض باختصار است و مطلب هم غير از اينهاست .

باب اول - در بيان سرّ جهاد است .

بدانكه خداوند عالم حكيم است و حكيم آن كسي است كه كار لغو از او سرنزد و لغو آن كاري است كه بر او فايده مترتب نگردد پس خداوند عالم اين عالم را لغو و بي‌فائده نيافريده است و فايده ايجاد عبادت و معرفت است كه بآن واسطه بنعيم جاوداني و حيوة ابدي فايز گردند و از اين است كه شاعر گفته است :

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم [ص 29] 

و از وحي بسوي داود نبي علي نبينا و آله و عليه السلام منقول است كه خداوند بسوي او وحي كرد قل لعبادي لم‌اخلقكم لاربح عليكم و لكن لتربحوا علي يعني ببندگان من بگو كه من خلق نكردم شما را كه از شما سودي برم و لكن خلق كردم شما را كه شما از من سود بريد پس چون براي سود بردن از خداوند عالم مخلوق شدند و آن ممكن نبود مگر آنكه مدتي زيست كنند تا در آن مدت بتوانند از خداوند فياض ودود استيفاي سود كنند و زيست ايشان ممكن نبود مگر بآنكه عمل كنند بآنچه حفظ بنيه ايشان و سبب دوام و بقاي ايشان باشد و حذر كنند از آنچه كسر بنيه ايشان كند و سبب فنا و زوال ايشان باشد و علم بمنافع و مضار در خور ايشان نبود زيرا كه اين معني احاطه كلي ميخواهد بكيفيت خلق و طبايع ايشان و هيچ يك از ايشان عالم باين معني و محيط باين امور نبودند چنانكه الآن بعد از سالهاي بسيار و تجربه‌هاي بي‌شمار عالم نيستند و هر كس مستبد برأي و هوا و خيال خود شد فسادش بيشتر از صواب و صلاح اوست لهذا در حكمت واجب شد كه خداوند انبيائي برگزيند از ميان خلق كه قابل اين احاطه و اين علم و لايق وحي و تعليم [ص 30] باشند و ايشان را معلم و هادي خلق قرار داد تا آنكه صلاح و فساد خلق را بايشان برسانند و طريق خير و شر را بايشان بشناسانند تا چون خلق بايشان بگروند و عمل بفرمايش ايشان بكنند امر دنيا و آخرت ايشان معمور شود و پي بصلاح و فساد خود ببرند و باين واسطه مدتي زيست كنند و آن سود دنيا و آخرت كه غرض اصلي از خلقت بود بايشان برسد و چون خلق را چنانكه دانستي بجهت اختلاف قابليات بر طبايع مختلفه آفريده بود كه هر يك قائم بامري باشند و رفع حاجتي نمايند از ديگري اگر چه اختلاف خلقي ايشان بطوري نبود كه مانع از ايمان ايشان باشد ولي بجهت تغيير فطرت الهي در ميان ايشان تضاد و تناكر و تباغض و تحاسد بود و باين واسطه هر يك از ايشان كه طبايعشان موافق با طينت انبيا بود با ايشان دوست شدند و مطيع و منقاد ايشان گرديدند و عمل بفرمايش ايشان كردند و سود دنيا و آخرت را بدست آوردند و هر يك از ايشان كه بحسب طينت و طبيعت تناكر و تنافر داشتند راه تباغض و عداوت را پيمودند و مر ايشان را مخالفت نمودند و مستبد بآراء و اهواء خود شدند و بناي عداوت انبياء و اوليا را گذاردند و در صدد اطفاء نور ايشان برآمدند و عزم بر برانداختن آثار ايشان را كردند پس در حكمت لازم شد كه انبياء و اولياء نيز در صدد دفع ايشان برآيند تا امر ايشان [ص 31] مضمحل و فاني نشود و ذكر ايشان از عالم برنيفتد و علم صلاح و فساد از ميان ايشان برطرف نگردد و شك نيست كه اگر در صدد دفع برنمي‌آمدند اعادي بر ايشان و بر اولياء ايشان دست تطاول دراز ميكردند و باندك وقتي بنياد ايشان را برميانداختند و بكلي اساس علم و دين حق از عالم برچيده ميشد لهذا انبياء مأمور بجهاد شدند و كمر همت بر دفع دشمنان خدا و رسل و اعادي دين حق بستند و اگر قومي از كفار هم في المثل بناي عداوت ظاهري با ايشان نداشتند چون عداوت باطني بود و اقلا اغواي خلق را ميكردند و خلق را و اولاد خود را براه باطل و فساد مي‌بردند ابقاي بر ايشان خلاف حكمت بود و جهاد با ايشان از جمله لوازم و بقاي ايشان در دنيا منافي با علت غائي ايجاد چنانكه دانستي و اگر كسي گويد كه پس چرا ايشان را آفريد عرض ميكنم كه چنانكه عرض كردم ايشان را براي سود بردن خودشان آفريد و طوري هم آفريد كه بتوانند سود ببرند و بتوانند كه ايمان بانبيا آورند و اين فطرت اوليه ايشان بود كه خدا ايشان را بر آن مفطور كرده بود آيا نمي‌بيني كه جميع مردم با اختلاف طبايع ميتوانند همه راست بگويند و تعدي بر يكديگر نجويند و راه فساد نپويند و نماز كنند و روزه بگيرند و حج نمايند و هر كس اين معني را از نفس خود علانيه و مشاهده [ص 32] مي‌بيند اگر چه هزار عذر براي آن بتراشد و علانيه مي‌بيند كه دست پنج انگشت ميشود با او صدقه داد و ميشود با او سيلي بيتيم زد و پاها ميتوان با آنها بمسجد رفت و ميتوان با آنها بخرابات شد و هر طبعي قابل عمل بخير و قابل عمل بشر هست بطور علانيه و لكن بجهت پيروي عادات و شهوات و طبيعتها و ناموسها و هوا و هوس طبيعت خود را منحرف مي‌نمايند و چه ميشود كه در آخر استقامت براي آنها دشوار شود مثل كسي كه خود را باختيار خود در چاه اندازد و بعد بر او بيرون آمدن دشوار شود حال هم‌چنين كفار و منافقان و مشركان باختيار خود و بجهت عادات و شهوات و طبايع و هواها و هوسها و انسها و كاهلي و كسالتها و محبت دنيا فطرتهاي خود را باختيار خود كج كردند و پس از كجي عداوت با انبيا و اوليا ورزيدند و گمان نميكنم كه صاحب شعوري در دنيا باشد كه درستي طريقه انبيا را نداند و نداند كه آن موافق حق و فطرت است و نداند كه ماسواي آن باطل است و مضر است و اگر كسي نداند حجت خدا بر آن تمام نشده و خدا اجل از آن است كه حجت خود را بر كسي تمام نكرده از او انتقام كشد يا امر بجهاد با او نمايد تفكر كن كه آيا احدي در دنيا هست كه نداند راستي ممدوح و كذب مذموم است و كسي هست كه نداند وفا پسنديده است و بي‌وفائي نكوهيده [ص 33] و عدل حسن و جور قبيح است و شكر احسان شايان است و كفران نعمت خلاف مروت هم‌چنين جميع شرايع چرا كه خدا ميفرمايد ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون يعني خداوند امر ميفرمايد بعدالت و نيكي و اداي حق اقارب و نهي ميفرمايد از عمل فاحشه و قبيح و تعدي و شما را موعظه ميفرمايد كه شايد متذكر شويد بفطرت اوليه خود و بدانيد كه حق همان فرمايشات الهي است لاغير پس اگر انصاف دهي جميع مردم ميدانند كه طريقه انبيا حق است و راحت دنيا و آخرت در آن است و فطرت معوجه ايشان كه باختيار خود آنرا از وضع الهي كيبانيده‌اند نميگذارد كه عمل كنند و والله كه اگر مردم جمع شوند بر طاعت پيغمبران و از روي دستور العمل ايشان راه روند و بفرمايشات ايشان در هر باب عمل نمايند بركات آسمان و زمين از براي ايشان نازل و حاصل شود و راحت دنيا و آخرت را دريابند چنانكه در قرآن ميفرمايد و لو انهم اقاموا التورية و الانجيل و ما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة و كثير منهم ساء ما يعملون يعني اگر برپا دارند تورية و انجيل و آنچه بسوي ايشان از پرورنده ايشان نازل شده هراينه خواهند خورد نعمتهاي خداوند را از آسمان و زمين و ميفرمايد [ص 34] و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا يعني اگر مستقيم شوند بر طريقه پيغمبران هراينه مي‌چشانيم بايشان آب رحمت واسعي باري چون جمعي از خلايق كه فطرتهاي خود را معوج كرده‌اند در صدد اطفاي نور خدا و اخماد امر او برميآيند بر پيغمبران لازم شد كه جهاد نمايند با آنها و جهاد را از شرايع و احكام خود قرار دهند تا آنكه همگي طوعا و كرها داخل دين خدا شوند چنانكه در قرآن بآن حكم فرموده كه قاتلوهم حتي لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله يعني جهاد كنيد با كفار تا ديگر فتنه در دنيا نماند و دين يكجا دين خدا شود و اگر گوئي كه اين موجب اكراه است و خدا ميفرمايد لا اكراه في الدين عرض ميكنم كه اكراه دو اكراه است يكي در دين نيست و يكي در دين هست يقينا اما آن اكراه كه نيست آن است كه كسي را بدون اتمام حجت و شناسانيدن حق باكراه او را داخل دين كنند و اين در دين نيست و خدا را حاجت باين نه چنانكه ميفرمايد و من كفر فان الله غني عن العالمين يعني هر كس كافر شود خدا از همه اهل عالم بي‌نياز است و حاجت بايمان كسي ندارد و اما آن اكراه كه هست آن است كه بعد از تعريف حق و اقامه حجت اگر ايمان نياورند باكراه ايشان را بايمان دارند يا بكشند يا از ايشان جزيه بگيرند در محل جزيه آيا [ص 35] نمي‌بيني كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بضرب شمشير مردم را بدين خدا واداشت و اين همه در راه خدا جهاد كرد تا بعضي عنفا و لاعلاج ايمان آوردند و آنها كه ايمان نياوردند آنها را كشت يا جزيه گرفت و كدام اكراه از كشتن بالاتر و آيا نمي‌بيني كه كسي نميتواند بگويد اكراه در دين نيست و من نميخواهم نماز كنم يا روزه گيرم يا حج كنم و او را باكراه باين عبادات و امثال آنها ميدارند پس بعد از اقامه حجت اكراه در دين خدا هست باشد مراتب و در قرآن ميفرمايد و له اسلم من في السموات و الارض طوعا و كرها يعني براي خدا اسلام آوردند اهل آسمان و زمين طوعا و كرها و اين خبر است بظاهر از آخر الزمان كه همه روي زمين اسلام خواهند آورد از روي طوع و اكراه البته باري از آنچه عرض شد معلوم شد كه جهاد از جمله لوازم است و اگر جهاد نباشد هيچ نبيي نميتواند در دنيا زيست كند و چه ميشود كه بعضي انبياء بجهت مصلحت و حكمتهاي ديگر گاهي مبادرت بجهاد نمايند و بعضي گاهي تحمل كنند تا اعواني و انصاري براي خود يابند و در زمان جهاد نكردن چندي بطورهاي ديگر حفظ خود نمايند يا اگر اعداي دين چندي آرام باشند او هم بجهت صلاح مملكت چندي آرام گيرد و جهاد ننمايد و الا اصل جهاد از جمله حكمتهائي است كه بدون آن امر عالم نوعا منضبط [ص 36] نشود و دين خدا در عالم ظهور نيابد و عالم خالي از فساد نشود و از اين جهت جهاد فريضه شد از جانب خداوند عالم مانند نماز و روزه و حج و زكوة و خمس و از فروع دين شد و ترك جهاد مثل ترك نماز و روزه و مابقي شد و منكر آن و تهاون و استخفاف كننده بآن كافر شد و از ربقه اسلام بيرون شد و اين حكمت را نوشتيم كه كسي گمان نكند كه جهاد انبيا عليهم السلام از راه حب ملك‌داري و رياست بوده و مقصود ايشان طلب دنيا بوده بلكه جهاد مانند نماز و روزه از فرايض خداوند عالم است و عمل بآن بشروط و قيودش متحتم .

باب دويم - در فضل جهاد و شهادت در راه خدا .

بدانكه طبع انساني هر چه را كه ميخواهد براي وجود خودش ميخواهد كه از آن منتفع شود يا قوت گيرد يا بآن محفوظ ماند و هر چه مضر باوست يا مفني اوست او را دشمن ميدارد پس انسان دنيا و مافيها را براي قوام خود يا تقوي خود ميخواهد و محبوب حقيقي او جان خود اوست و هر چيز را كه غير از جان اوست براي جان خود بالعرض ميخواهد پس منتهاي محبت بكسي آنست كه انسان جان خود را فداي او كند و او را بر جان خود ترجيح دهد پس بالاتر از اين مقام مقامي نباشد و هيچ عبادتي باين [ص 37] پايه نرسد زيرا كه خمس و زكوة و صدقات از سر بعض مال گذشتن است و آن برتبه جان نميرسد و روزه از سر اكل و شرب گذشتن است در چند ساعت و اين برتبه جان نرسد و حج از وطن گذشتن و از بعض مال گذشتن است در چند گاهي قليل و اين مساوي جان نميشود و نماز حركاتي و سكناتي است كه در وقت قليلي بعمل ميآيد و اعانت اخوان و مسلمانان اعمال بدني است كه باندك حركتي بعمل ميآيد و اينها مساوي با جان‌بازي نميشود و اما نيت و توجه و قصد تقرب كه تفاضل خلق و اعمال در آن است كه در جهاد هم شرط است مانند ساير عبادات پس جهاد جان‌بازي در راه خداست و بذل جان مساوي انفاق جميع آسمان و زمين و آنچه در آنهاست ميباشد و هر كس از سر جان گذشت گويا از سر جميع عالم گذشته است اگر چه بسياري از مردم جانشان در نزدشان بقدر پيازي قابليت ندارد و بيك دينار جان ميدهند و لكن سخن ما در صاحبان شعور است نه جهال مغرور پس جان‌بازي و گذشتن از جان در راه خدا عبادتي است كه اعظم از آن عبادت نخواهد بود و از اين است كه از حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت شده است كه بالاي هر عمل نيكي عمل نيك ديگري هست تا اينكه شخص در راه خدا كشته شود پس چون كشته شد در راه خدا ديگر بالاي آن بري نيست و بالاي هر عقوقي [ص 38] عقوقي هست تا آنكه يكي از والدين خود را بكشد ديگر بالاتر از آن عقوقي نيست تمام شد خبر پس جهاد اشرف عبادات و اعظم طاعات است و اعلي درجات محبان و مواليان است و از اين جهت در فضل جهاد احاديث زياد رسيده است از آن جمله در كتاب وسائل‌الشيعه از كليني روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه همه خير در شمشير و زير سايه شمشير است و مردم را براستي نميدارد مگر شمشير و شمشيرها كليدهاي جنت و نارند و نيز از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه براي بهشت بابي است كه آنرا باب مجاهدان گويند پس مجاهدان ميروند بسوي آن باب و شمشيرهاشان بگردن ايشان است و ساير جمع در موقف قيامت باشند و ملئكه بمجاهدان آداب بعمل آرند و فرمود كه هر كس ترك كند جهاد را خداوند باو لباس ذلت بپوشاند و او را فقير كند در معيشتش و دينش مستأصل شود خداوند امت مرا غني كرده است بسم اسبها و مركز نيزه‌ها و باز از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه اسبهاي غازيان در دنيا اسبهاي ايشان در آخرت باشد و رداي غازيان شمشيرهاشان باشد و از حضرت رسول صلي الله عليه و آله [ص 39] مروي است كه فرمودند كه جبرئيل مرا خبر داد بامري كه چشمم بآن روشن شد و دلم بآن خرسند شد گفت اي محمد هر كس جنگ كند از امت تو در راه خدا پس برسد باو قطره از آسمان يا صداعي خدا در نامه عمل او ثواب شهادت نويسد در روز قيامت و از آن حضرت صلي الله عليه و آله مروي است كه جاهدوا تغنموا يعني جهاد كنيد كه غنيمت حاصل كنيد و از آن حضرت صلي الله عليه و آله پرسيدند كه سبب چيست كه شهيد در قبر مفتون نميشود فرمودند همان شمشير كه بالاي سر او بلند شد براي آزمايش او كافي بود و بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه كدام جهاد افضل است فرمودند هر كس پي شد اسب او و ريخته شد خون او در راه خدا و از حضرت امام زين‌العابدين عليه السلام مروي است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هيچ قطره محبوبتر نيست نزد خدا از قطره خون كه در راه خدا ريخته شود و از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مروي است كه در روز جمل خطبه خواندند تا اينكه فرمودند ايها الناس نه كسي كه بماند از چنگ مرگ نجات دارد و نه كسي كه بگريزد او را از مرگ مفري است و هر كس نميرد كشته شود و بهترين اقسام مردن كشته شدن است قسم بحق كسي كه جانم در دست اوست كه هزار شمشير خوردن پيش من آسانتر [ص 40] از مرگ است بر رختخواب و هم از آن حضرت مروي است كه در خطبه فرمودند اما بعد بدرستي كه جهاد دري است از درهاي بهشت كه گشوده است خدا آنرا براي خاصه اولياي خود تا اينكه فرمود كه جهاد لباس تقوي است و زره حفظ كننده خداست و سپر محكم خداست پس هر كس ترك كند آنرا خدا مي‌پوشاند بر او جامه ذلت را و بلا او را فرا ميگيرد و ذليل ميشود بخواري و دل او پژمرده ميشود و حق او از دستش ميرود بسبب ضايع كردن جهاد و باو ميرسد ذلت و ممنوع ميشود از حق خود و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه خداوند ده سال پيغمبر را بسوي مردم فرستاد باسلام پس قبول نكردند تا آنكه او را امر بقتال كرد پس خير در شمشير است و زير شمشير و آخر امر بهمان جا ميكشد و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمودند جنگ كنيد و بزرگي باولاد خود بارث بدهيد و هم از آن حضرت عليه السلام مروي است كه فرمودند براي شهيد هفت خصلت است از جانب خدا يكي آنكه اول قطره خوني كه از او ميريزد جميع گناهان او آمرزيده ميشود و دويم آنكه سرش در دامن دو زن حوريه او گذارده شود كه غبار از روي او پاك كنند و باو گويند مرحبا بتو و او هم بآنها چنان گويد سيوم آنكه جامه از بهشت بر تن او كنند چهارم آنكه [ص 41] خازنان بهشت بر هم پيشي گيرند كه براي او بياورند هر بوي خوشي را پنجم آنكه منزل خود را خواهد ديد ششم آنكه بروح او گويند كه بهر جاي بهشت كه ميخواهي برو هفتم آنكه نظر كند در رخساره خدا و آن راحتي است براي هر نبي و شهيدي و هم از آن حضرت عليه السلام مروي است كه فرمودند هر كس بيرون رود براي جهاد در راه خدا پس براي اوست بهر گامي هفتصدهزار حسنه و محو ميشود از او هفتصدهزار سيئه و بلند ميشود براي او هفتصدهزار درجه و در ضمان خداست بهر طور كه بميرد شهيد مرده است و اگر برگردد برميگردد و حال آنكه گناهان او آمرزيده باشد و دعاي او مستجاب باشد و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه مردي آمد خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و عرض كرد كه يا رسول الله من رغبت بجهاد دارم و نشاط هم دارم فرمود پس جهاد كن در راه خدا چرا كه اگر كشته شوي در نزد خدا زنده خواهي بود و مرزوقي و اگر بميري اجرت بر خداست و اگر زنده برگردي بيرون ميروي از گناهان مثل روزي كه متولد شدي و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه سه نفرند كه دعاي ايشان مستجاب است يكي از آنها جنگ‌كننده در راه خداست پس ببينيد كه چه طور عيال‌داري آنها را ميكنيد و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است [ص 42] كه هر كس پيغام شخص جنگي را برساند مثل آن است كه بنده آزاد كرده و او شريك آن جنگي است در ثواب جنگ او و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه هر كس غيبت كند مؤمن جنگي را يا اذيت كند او را يا با عيال او بد سلوك كند حسنات او روز قيامت باطل ميشود و سرنگون ميشود در جهنم هر گاه آن جنگي در طاعت خدا باشد و از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمودند خداوند فريضه كرده است جهاد را و عظيم كرده است امر آنرا و آنرا نصرت خود و ناصر خود قرار داده والله صالح نميشود دنيا و دين مگر بآن .