و از جمله مسائلي كه مناط معرفت تفاسير است و هر كس نداند ابواب تفسير برويش گشاده نيست و از علم آل‌محمد عليهم السلام محروم است آن است كه بداند كه استعمال لفظ در اكثر از معني واحد جايز است و مذهب آل‌محمد عليهم السلام است كه جايز است و هر كس منع از آن كرده بر اشتباه و مخالف آل‌محمد است عليهم السلام و قرينه جز حقيقت بودن در هر دو و عدم مانع ضرور نيست و بديهي مذهب اهل بيت است كه قرآن معنيهاي بسيار دارد و پيش عرض كردم كه لازم نيست كه بعضي حقيقت و بعضي مجاز باشد وانگهي كه مجاز قرينه صارفه از حقيقت ميخواهد و آن با اراده حقيقت جمع نميشود و قرآن هفت معني بلكه هفتاد معني دارد بلكه به برهان اثبات كرده‌ايم [ص 39] كه هر كلمه از آن هزارهزار معني دارد و در درسها اين معني را واضح كرده‌ام و تفاسير مختلفه كه از ائمه عليهم السلام رسيده است همه از همان بابت است نه از باب صدق و كذب و اختلاف اخبار و همچنين احاديث و براي احاديث ايشان هفتاد وجه است چنانكه خود فرمايش كرده‌اند در احاديث بسيار و در فصل‌الخطاب روايت كرده‌ام پس وقتي كه قرآن و حديث اقلا هفتاد معني دارد و همه حقيقت است و همه مراد است ديگر چه بحث اگر كسي يكي از آن حقيقتها را بفهمد بنصي كه تو نشنيده‌اي و نديده‌اي كه خودشان فرموده باشند كه يكي از معاني مراده اين است و تو نديده‌اي حال نبايد كه تو كه ادعاي كمال و علم ميكني قدح بر آن كني و ناشايست بسرائي بلكه شيوه متقيان پرسيدن است اگر شبهه داري بقاعده بپرس و جواب بشنو نه آنكه نالايق‌ها بگوئي باري تا اين معني را هم درست نفهمي فايز نخواهي شد و ما تحقيق اين معني را در كتب اصولي خود بتفصيل كرده‌ايم و اينجا جاي آن نيست خلاصه قواعد كليه تفسير قرآن بسيار است كه اين رساله گنجايش ندارد و من هم حيف ميدانم كه براي معاند ذكر كنم و بهمين اكتفا ميكنيم همينقدر بدان كه چنانكه نجوم علمائي دارد و طب علمائي دارد و فقه علمائي دارد كه هر يك در فن خود ماهرند و ديگري در فن او عاجز است و بر [ص 40] همه دليل و مراد او برنميخورد تفسير هم علمي است بلكه اعظم علوم است چرا كه تفسير علم كتابي است كه علم اولين و آخرين در آن كتاب است و بعلم خدا نازل شده است و تبيان هر چيزي است و تفصيل هر مشكلي است و علم چنين كتاب اعظم علوم است و علماي اين علم اعظم علمايند و اين علم نه شأن هر صرفي و هر نحوي و هر اديب و هر اصولي و هر فقيه خواهد بود و شأن علماي تفسير و حمله كتاب اجل و اعظم از اينهاست كه بتحرير آيد و فقها حظي و بهره‌اي از آن ندارند مگر ظواهر بعضي آيات كه بعضي احكام فقهي در آنها ظاهر است و آن قطره از درياي محيط علم كتاب است پس نمي‌سزد امثال جناب مصنف را و هفتاد مرتبه بالاتر و اعلم از مصنف را كه متعرض علماي تفسير شوند تا آنكه سالهاي دراز تعلم فرمايند از روي خلوص نه تعنت بعد اگر بهره بردند بقدر پايه و مايه متعرض شوند و والله خيلي بعيد از تقوي است كه كسي در علمي كه هيچ نصيب از آن ندارد سخن گويد و متعرض علماي آن فن شود تعرض ايشان بعينه تعرض آن متقي است كه گذشت بر آن نحوي كه ميگفت عبد زيد الله عبد فعل و زيد فاعل و الله مفعول فغان بركشيد كه اي كافر اي فاسق اي فاجر چگونه شود كه زيد فاعل و خدا مفعول شود و ريش او را گرفت و پيش قاضي برد كه اين زنديق و كافر شده [ص 41] گفت چرا گفت چنين كفري گفته قاضي خواست حمايت نحوي را نمايد متقي او را متهم بظلم در حكم كرد كه خلاف بديهه حكم كرد و بغير ما انزل الله همانا رشوه خورده است باري فرياد فغان جناب مصنف از اين قبيل است و از علمي كه خبر ندارند بفغان آمده‌اند مختارند بر ما سخن درست گفتن و براي اهلش سرودن است ايشان نفهمند نقلي نيست عالم خالي از صاحبدل نخواهد شد .

مطلب ثالث - در كليهٔ جامعه در اخبار و قانون عمل كردن بآنها بقدر حاجت در اين رساله و اين مقام . بدانكه شكي و ريبي در اين نيست كه كلام معصوم صلوات الله عليه حجت است و عمل بمقتضاي آن و اعتقاد بحقيت آن متحتم است و بعد از كلام خدا حجتي نيست مگر در كلام او ولي مادام كه علم بآن حاصل نشود چنانكه جمعي كثير از علماي اصول و اخبار بآن رفته‌اند حجت خدا قائم نشود و بنا بر طريقه جمعي ديگر از علما تا ظن بآن اقلا حاصل نشود اقامه حجت نشود پس اگر ظن بآن حاصل شد حجت خدا قائم شود و اگر علم بآن حاصل شد كه بطريق اولي حال علم بصحت صدور اخبار از چند وجه براي مكلف حاصل ميشود يكي آنكه انسان مشافه امام عليه السلام باشد و از لفظ مبارك ايشان بشنود پس در اين صورت واجب ميشود [ص 42] اخذ بآن و حجت خداوند قائم ميشود بلاشك و شنونده را عذري در ترك آن نخواهد ماند و اگر از فيض لقاي ايشان مكلف محروم باشد و دور از ايشان باشد در حال ظهور يا واقع باشد در حال غيبت ايشان پس ممكن است تحصيل يقين از اخبار متواتره از ايشان خواه لفظ آن خبر متواتر باشد و جماعتي آن خبر را در هر طبقه نقل كنند كه براي شنونده آن قهرا علم عادي حاصل شود و خواه معني آن متواتر باشد و ناقلان آن معني را بالفاظ مختلفه از امام معصوم نقل كنند چنانكه گذشت پس در اين صورت هم براي مستمع يقين بصحت صدور آن از معصوم حاصل ميشود و حجت خدا قائم ميشود و عذري در ترك آن نميماند و هر گاه خبر متواتر نشد ميشود كه يك نفر يا زياده خبري از معصوم نقل كنند كه آنها در نزد مستمع موثوق بهم باشند و مستمع يقين عادي داشته باشد كه آن كس يا آن كسان هر يك هر يك دروغ بامام خود نميبندند يقينا پس همين كه مستمع از آن كس يا از آن كسان شنيد قهرا يقين ميكند كه اين فرمايش امام است و حجت بر او قائم ميشود و عذري براي او نميماند چرا كه يقين براي او حاصل شده و اين معني را هر كس در نفس خود يافته است كه هر گاه شخصي در نزد او ثقه و امين و صادق باشد يقينا از قول او علم بخبر بهم ميرساند و اين امر قهري نفساني است [ص 43] و استدلال بر ضد آن رفع آنرا نميكند و هر نفسي اين معني را در نفس خود تجربه كرده است و هر گاه از چنين كسي هم خبر را نشنيده و ناقلان ثقه و امين نيستند ولي براي نقل ناقل قرائني چند بهم ميرسد از خارج كه انسان يقين ميكند كه اين خبر راست است مثل آنكه بداني كه زيد ناخوش است و ديشب شب بحران او بوده است و صبح از خانه او صداي گريه و شيون آيد و از كسي بپرسي چه خبر است بگويد فلاني مرد يا از دو نفر و سه نفر اين سخن را بشنوي يقين ميكني كه مرده است اگر چه مخبران موثوق بهم نباشند و اين امر هم قهري است و طبيعي و استدلال بر خلاف آنرا از نفس انسان بيرون نميبرد و هر كسي اين معني را در نفس خود يافته است و بسا باشد كه اينگونه قراين هم براي او نيست ولي مذهب امام و سياق او و قانون او در دست هست و خبري ميرسد بي ساير قراين و از غير ثقه ولي بواسطه آنچه از طريقه امام در دست هست علم بصحت مضمون اين خبر پيدا ميشود اگر چه علم بصحت صدور لفظش پيدا نشود كسي نگويد كه علم از آنچه در دست هست حاصل است نه از اين خبر چرا كه ميگوئيم كه علم تأكيدپذير است و زيادتي برميدارد چنانكه ايمان زيادتي برميدارد و علم عادي قابل زيادتي است پس بآنچه در دست داشتيم از طريقه امام علم داشتيم و از اين خبر علم [ص 44] ما مؤكد ميشود بالبداهه و گاه باشد كه بخبر بي‌قرينه و از غير موثوق به علم حاصل كنيم بواسطه دليل عقلي قطعي پس بدليل عقلي مطلبي را ميدانيم كه از دين خداست و حق است و خبري هم بهمان مضمون از غير ثقه ميشنويم پس يقين ميكنيم بصحت صدور مضمون آن از امام چرا كه هر حقي از ايشان است و بسوي ايشان برميگردد پس اگر چه علم بصحت صدور لفظ اين خبر نداريم اما علم بصحت صدور اين معني از امام داريم چرا كه هر حقي كه در دست اهل عالم است از ايشان و هر باطلي از غير ايشان است و باز نگويد كسي كه يقين از دليل عقلي بهم رسيده نه از آن خبر كه ميگوئيم يقينها تأكيدپذير است چنانكه ايمان زيادتي برميدارد و تأكيد برميدارد و تحقيق اين معاني را در جاي خود كرده‌ايم و در اينجا حاجت بتفصيل نيست و بر اهل تحقيق اين معاني پوشيده نخواهد بود و از همين باب است هر گاه خبري قطعي در دست باشد و خبري ديگر مطابق آن از غير موثوق‌به برسد يا آنكه اجماعي قائم باشد بر مسئله و خبري از غير موثوق‌به بآن مضمون برسد كه در اين صور علم بصحت صدور معني آن خبر حاصل ميشود اگر چه علم بصحت صدور لفظ آن حاصل نشود و علم سابق بواسطه آن مؤكد خواهد شد چنانكه گذشت پس اينها راههاي حاصل نمودن علم است بمضمون اخبار [ص 45] پس هر گاه علم حاصل شد بصحت صدور لفظ خبري يا معني آن حجت خدا قائم ميشود و عذري در ترك آن و ترك ايمان بآن نخواهد ماند البته و بسا باشد كه علم بصحت خبري براي كسي حاصل شود و براي غير آن حاصل نشده باشد پس آنكه علم بهم نرسانيده حجتي بر آنكه علم بهم رسانيده ندارد و او را نميرسد كه بآن بگويد كه چرا علم حاصل كرده و چرا اعتقاد بمضمون آن خبر كرده چرا كه مناط علم مكلف است بقول امامش هر كس علم دارد عمل ميكند و هر كس علم ندارد عمل نميكند و همچنين صاحب علم بحثي بر آنكه علم بهم نرسانيده ندارد چرا كه علم امري قهري است و طبيعي و براي كسي كه علم بهم نرسانيده نميتوان علم افاده كرد و بر او حجتي قائم نشده است بلي هر گاه كه مكلف ذهن خود را بوساوس آلوده كرد بطوري كه از اموري كه عادة علم حاصل ميشود علم بهم نميرساند و هميشه در شك و ريب ماند و هرگز حق در نظرش رجحان نگرفت و علم و ظني حاصل نكرد آنگاه مؤاخذ است و معاقب كه ذهن خود را و نفس خود را فاسد كرده است و از اسبابي كه ساير معتدلين علم حاصل ميكنند او نميكند بالجمله باين امور و امثال اين امور علم براي مكلف بقول امامش حاصل ميشود و حجت بر او قائم ميشود و گاه باشد كه بواسطه شبهات كه بر نفس غالب آمده سد باب علم شود [ص 46] و نتواند علم از اين اسباب حاصل كند پس در آن هنگام بسا باشد كه مظنه حاصل شود چنانكه از يكي از اهل علم شنيدم كه ميگفت هر گاه شخص در مجلس امام باشد و از لفظ مبارك او هم بشنود كلام را باز علم بمراد امام حاصل نميشود و باز مظنه حاصل ميشود و آن شخص حاضر عمل بمظنه بايد بكند و اين نيست مگر بواسطه شبهات كه بر نفس مكلف غالب ميآيد آيا تعجب نميكني از جماعت اخباريين و اصوليين كه اخباريين ايشان ميگويند باب علم مفتوح است و براي ما در احكام و مسائل علم حاصل ميشود و اصوليين ميگويند سد باب علم شده است و براي ما مظنه حاصل ميشود و هيچ يك از اين دو طايفه مردماني جاهل نيستند كه بگوئيم نزاع ايشان لفظي است چرا كه مردماني هستند كه شق شعر در مسائل علمي ميكنند و همه محقق و مدققند و نميتوان گمان برد كه نزاع ميان اينطور جماعت لفظي است و ايشان نفهميده‌اند و بعبث نزاع دارند و باين محاكمه طرفين راضي نيستند پس نزاع معنوي است و هيچ يك از اين دو طايفه دروغگو نعوذ بالله و غير متدين نيستند كه بدروغ بگويند كه براي ما علم يا ظن حاصل ميشود و همه ثقه و امين و بصير و خبير و عالمند پس راست ميگويند البته و حاشا كه گمان كذب بايشان برود و حال آنكه اسانيد اسلامند پس اخباري راست ميگويد كه [ص 47] براي من علم حاصل ميشود و اصولي هم راست ميگويد كه براي من مظنه حاصل ميشود و هر دو از نفس خود بصدق خبر ميدهند و علم و ادله هر دو طائفه هم مشهور و معروف و محقق است پيش هر دو طائفه چنان نيست كه اخباري از علم و ادله اصولي آگاه نباشد يا اصولي از علم و ادله اخباري اطلاع نداشته باشد چرا كه هر دو محققند و در آراء و ادله و براهين و علوم فرق شيعه تدبر كرده‌اند و تحقيق كرده‌اند و غور نموده‌اند و بدقت رسيدگي كرده‌اند و معذلك علم اصول بنفس اخباري افاده مظنه نكرده است و علم اخباري بنفس اصولي افاده علم نكرده است و هيچ يك از دو طايفه هم شاذ و نادر و منقطع نيستند بلكه بسياري از علماي متقدمين و متأخرين در هر عصر اخباري بوده‌اند و بسياري از ايشان اصولي پس بطوري هم هيچ يك كم نيستند كه محل اعتنا و اعتماد نباشند و با وجود اينها اخباريين ميگويند كه براي ما علم حاصل شده باحكام و بلاشك هر كس ايشان را بد داند و دروغگو شمرد تفسيق ايشان كرده و قدح در ايشان نموده و ايشان را نسبت باضلال تابعين داده نعوذ بالله و ايشانند در هر عصر صلحا و اتقيا و زهاد و عباد و محل اعتماد و از اكابر معروفين ميباشند قديما و حديثا و اصوليين ميگويند كه براي ما علم حاصل نميشود و سد باب علم بر روي ما شده و بلاشك هر كس ايشان را دروغگو شمرد [ص 48] و بد داند تفسيق ايشان كرده است و نسبت باضلال تابعين و مقلدين داده است و حال آنكه ايشان هم در هر عصر صلحا و اتقيا و زهاد و عباد و ازكيا و محل اعتماد و از اكابر معروفين ميباشند پس معلوم است كه امر نفساني عارض بعضي شده است يعني بعضي شبهات در نفوس بعضي رسوخ كرده و اثر نموده تا ايشان را متزلزل كرده است در علم بهم رسانيدن پس مظنه براي ايشان حاصل ميشود و علم حاصل نميشود و آن شبهات براي سايرين افاده تزلزلي نكرده و در ذهنشان رسوخي نكرده و بايشان اثري ننموده از اين جهت علم براي ايشان حاصل ميشود و حاشا كه اصحاب ظن را بد دانيم چرا كه عرض كرديم كه علم و ظن قهري است براي كسي حاصل ميشود و براي كسي حاصل نميشود و اصحاب ظن نهايت كوشش خود را كرده‌اند لكن بعضي شبهات مسموعه بنفوس ايشان تأثير كرده و بنفوس اخباريين نكرده و آنها قهرا علم حاصل ميكنند و اينها قهرا ظن لايكلف الله نفسا الا وسعها مجملا مقصود از اين فصل آن است كه ميشود كه از احاديثي چند يكي علم حاصل كند و يكي نكند و يكي ظن حاصل كند و يكي نكند و هرگز شيوه علما اين نبوده كه يكي بر ديگري بحث كند كه تو چرا علم حاصل كرده يا تو چرا ظن حاصل نموده چرا كه علم و ظن امري قهري است و اسباب و امارات [ص 49] و قراين بسيار است براي كسي اسباب و اماراتي حاصل ميشود كه علم حاصل ميكند و براي ديگري حاصل نشده و براي كسي اسباب و اماراتي حاصل ميشود كه ظن حاصل ميكند و براي ديگري حاصل نشده آيا نميبيني كه هر گاه حديثي بغير فقيه برسد شك محض دارد هيچ نميداند كه صحيح است يا نه و فقيه بجهت اسباب و امارات كه براي او حاصل شده مظنه بصحت حاصل ميكند و دايم فقها با هم نزاع دارند يكي حديثي را صحيح ميداند يكي صحيح نميداند يكي حديثي را مفيد علم و عمل ميداند و يكي نميداند آيا نميبيني كه جمع كثيري از اكابر علماي ما باخبار آحاد مطلقا عمل نميكنند مانند شيخ مفيد و سيد مرتضي و ابن‌ادريس و امثال ايشان و آنها را مفيد علم و عمل نميدانند و جمعي ديگر عمل ميكنند و جمعي ديگر بجز باخبار صحاح و حسان به خبري ديگر عمل نميكنند مثل صاحب منتقي الجمان و باقي را مفيد علم و عمل و مفيد ظن نميدانند مگر قرائني ديگر بآنها ضم شود و جمعي ديگر بباقي هم عمل ميكنند و جمعي ديگر بجز باخبار صحاح بخبري ديگر عمل نميكنند مانند صاحب مدارك و بعضي بباقي هم عمل ميكنند و بعضي ديگر ميگويند كه هر خبري كه اصحاب ما بآن عمل كرده‌اند ما بآن عمل ميكنيم و هر خبري كه اصحاب آنرا ترك كرده‌اند ما آنرا ترك ميكنيم مثل محقق [ص 50] عليه الرحمه و بعضي ديگر مطلقا رجوع باسانيد اخبار نميكنند ولي به قرائن صحت عمل ميكنند مثل علمائي كه قبل از ابن‌طاوس بوده‌اند و علماي اخبار الي الآن و بعضي رجوع بعلم رجال و اسانيد را معتبر ميدانند مثل علمائي كه بعد از ابن‌طاوس آمده‌اند و بعضي اغلب اخبار شيعه را متواتر ميدانند و اگر قليلي را غير متواتر دانند باجماعات استعانت ميجويند و در همه بعلم راه ميروند مانند سيد مرتضي عليه الرحمه و بعضي ديگر بخبري هم كه هيچ معارض ندارد و خالي از قراين است بآن عمل ميكنند و علم حاصل ميكنند و آنرا مجمع عليه ميدانند مانند شيخ طوسي و بعضي ديگر عمل نميكنند و هيچ يك بر ديگري بحثي ندارند و تقبيحي نمينمايند و تكفيري و تفسيقي نميكنند و همه يكديگر را عادل و ثقه و امين ميدانند نهايت بحث علمي ميكنند و هر يك خود را بر صواب ميدانند و آن ديگري را بر اشتباه و معذلك او را ثقه و امين ميدانند و تعظيم و تبجيل مينمايند و اگر اشتباه براي كسي حاصل شود و شبهه در ذهن او افتد سبب قدح در او نميشود و باعث فسقي و كفري نميشود پس جناب مصنف كه بر حقير بواسطه اخباري كه ايراد كرده‌ام از كتب معتبره بحث فرموده‌اند و آن نسبتهاي ناشايست را داده‌اند بر خلاف سيرت علماي متقدمين و متأخرين است و خلاف اجماع علماي اولين و آخرين است چنانكه شيخ [ص 51] طوسي ميفرمايد كه اجماع قائم است بر اينكه هر گاه كسي مستند شود در حكمي بخبري از اخبار شيعه كسي را بر او بحثي نيست و قدح در او نميتوان كرد پس جناب مصنف كه قدح در حقير فرموده‌اند و نالايقها فرمايش كرده بر خلاف اجماع جميع علما سلوك فرموده‌اند و خداوند با ايشان بهر گونه كه لايق است عمل خواهد كرد و اگر بفرمايند كه اين اخبار را تو در اصول دين ايراد كرده و اينها مفيد مظنه است و مظنه در اصول دين جايز نيست بايشان عرض ميكنم كه مفيد مظنه است براي شما يا براي من اگر ميفرمايند كه براي خود ايشان و امثال ايشان مفيد مظنه است چه دخل بمن دارد و از مذهب نيست كه هر گاه حديثي براي ايشان مفيد مظنه باشد بر قاطبه شيعه حرام است عمل كردن بآن و اگر ميفرمايند كه براي حقير مفيد مظنه است عرض ميكنم كه ادعاي علم غيب است شما چه ميدانيد كه براي من مفيد علم نشده و مفيد مظنه شده است وانگهي كه وقتي حديث مؤيد بادله عقليه قطعيه باشد و موافق با كتاب باشد و ديگر جواب از ساير ابحاث ايشان در تلو فرمايشات ايشان خواهد آمد و همينقدر در مقدمه كافي است پس شروع ميكنيم به شرح فرمايشات ايشان .

فرموده‌اند كلام طويلي كه خلاصه‌اش اين است كه اصول دين بقدر اقل واجب بر احدي از عوام شيعه مخفي نيست و علما [ص 52] اظهار آن نموده‌اند و ائمه هم سلام الله عليهم اظهار آنرا نموده‌اند و چگونه ميشود كه علما و ائمه چنين اصلي و ركني از اصول دين را مخفي كرده باشند .

عرض ميكنم كه بسيار استدلال عجيبي است و حال آنكه بنده در كتاب خود اين امر را بكتاب و سنت و دليل حكمت و موعظه حسنه و مجادله بالتي هي احسن و امثال آفاق و انفس و اتفاق ملل و عقلا اثبات كرده‌ام و آيات و اخبار و ادله بسيار آورده‌ام معذلك فرموده‌اند كه چگونه ميشود كه علما و ائمه چنين اصلي را مخفي كرده باشند و مقصودشان آن است كه چون هيچ نفرموده‌اند معلوم است كه ركن رابع از اصول دين نيست سبحان الله پس اين آيات و اين اخبار متواتره و اين اجماعات چيست كه من ايراد كرده‌ام نه اينكه اين قرآن از عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله الي الآن در ميان مسلمانان است و اين اخبار متواتره كه من ذكر كرده‌ام از عهد ائمه عليهم السلام الي الآن در ميان شيعه است و اينها در كتب علماي شيعه مذكور است پس چگونه علما و ائمه عليهم السلام اين ركن را ذكر نفرموده‌اند اگر گمان ميكنند كه من اين اخبار را افترا بسته‌ام اينك كتب شيعه و كتب علما حاضر است ولي چون ايشان بنظر عداوت نظر فرموده‌اند اخبار متواتره از نظر ايشان مخفي مانده است [ص 53] و انكار بديهي فرموده‌اند .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن آن است كه جمعي از ثقات عقايد خود را به ائمه عليهم السلام عرض كرده‌اند و ايشان تحسين فرموده‌اند و از آن جمله حديثي روايت فرموده‌اند كه حسن بن زياد بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد در عقايد خود آنچه حاصلش آن است كه خدا يكي است و محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول اوست و مقرم به آنچه از جانب خدا آورده و علي عليه السلام امام من است و طاعت او واجب است و عارف باو مؤمن است و غير عارف گمراه و ردكننده كافر پس هر يك هر يك از ائمه را توصيف كرد تا بايشان رسيد و امام عليه السلام فرموده‌اند كه تو را تولي كردم بر اين اعتقاد .

عرض ميكنم كه حسن بن زياد در اين حديث معاد را عرض نكرد كه اعتقاد دارم و عدل را عرض نكرد آيا از اصول دين و مذهب هستند يا نه اگر بفرمايند نه از اجماع مسلمين و شيعه بيرون رفته‌اند و اگر بفرمايند كه هستند عرض ميكنم كه راوي عرض نكرد اين دو را و امام تحسين فرموده‌اند سرش چيست اگر بفرمايند چون بما جاء به النبي اقرار كرد باين دو اقرار كرده لامحاله عرض ميكنم چون بما جاء به النبي اقرار كرد بركن رابع اقرار كرده لامحاله چرا كه در كتاب و سنت متواتره است [ص 54] چنانكه كتاب من مشحون بآن است و هر جواب كه از عدل و معاد بفرمايند همان جواب را بنده در ركن رابع عرض ميكنم .

فرموده‌اند آنچه خلاصه‌اش آن است از آن جمله حديث خالد بجلي است كه بحضرت صادق عقايد خود را عرض كرد كه خدا يكي است و محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول اوست و علي را طاعت مفروضه است بعد هر يك از ائمه را ذكر كرد تا آن حضرت خلاصه حضرت فرمودند حق گفتي .

عرض ميكنم كه باز عدل و معاد در اين حديث نيست و بهمان نحو كه در حديث اول عرض شد عرض ميكنم اگر بفرمائيد همينكه گفت طاعت ائمه مفروضه است كفايت ميكند چرا كه عدل و معاد را ايشان فرموده‌اند ميگويم ركن رابع را هم در احاديث متواتره فرموده‌اند و كتاب بآن نازل شده است و هكذا اجماعي شيعه است كه هر كس خدا را سميع و بصير و عليم و قدير و هكذا صاحب ساير صفات كماليه نداند كافر است اگر چه بگويد او يكي است و هيچ يك از اينها در اين احاديث نيست اگر در همه كفايت ميكنيد باخبار نبي و ائمه عليهم السلام چرا در ركن رابع كفايت نميكنيد و حال آنكه اخبار متواتره وارد شده است و اگر ميگوئيد كه بهمان اقرار بتوحيد دين ثابت ميشود از دين بالاجماع بيرون ميرويد و همچنين عصمت نبي و ائمه [ص 55] و علمشان و فضلشان مذكور نيست در اين اخبار اگر بگوئيد كه ضرور نيست از مذهب بيرون ميرويد بالاجماع و اگر بگوئيد كه ضرور است چرا مذكور نيست و هر چه از اينها جواب ميدهيد از نبودن ركن رابع من جواب ميدهم و اگر بگوئيد اينها همه در وجوب طاعتشان و در اقرار بما جاء به النبي مندرج است گويم ركن رابع هم در آنها مندرج است .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن آن است كه يوسف نامي بآن حضرت دين خود را گفت و خلاصه عرضش اين بوده كه خدا يكي است و محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول اوست و حضرت امير امام من بوده است و ائمه را شمرد تا حضرت صادق حضرت او را ترحم فرمودند و فرمودند اين دين خدا و ملائكه و آباء من است .

عرض ميكنم در اين حديث هم چنانكه در پيش عرض كردم بعينه وانگهي كه در اين احاديث نفي ماعدا نيست و اثبات اين امور نفي غير را نكرده و اينها قطعا حق است و حقيت اينها نفي ركن رابع را نكرده و نميكند .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن آن است كه عمرو بن حريث عقايد خود را بحضرت صادق عرض كرد و خلاصه عرضش اين بود كه خدا يكي است و محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول [ص 56] اوست و روز قيامت خواهد آمد و خدا مردم را از قبور مبعوث ميكند و اقرار كرد بنماز و روزه و حج و ولايت حضرت امير و ائمه تا حضرت صادق فرمودند اين دين من و دين آباء من است .

عرض ميكنم كه قيامت و بعث و نماز و روزه و حج در اين حديث هست و در احاديث سابقه نبود اگر بگوئيد اينها همه دين است اصولا و فروعا از دين بيرون رفته‌ايد چرا كه عدل در اين حديث نيست و بسياري از فروع دين مذكور نيست و اگر بفرمائيد اثبات اينها نفي باقي نميكند عرض ميكنم نفي ركن رابع را هم نميكند و اگر بفرمائيد اقرار بنبوت و امامت كافي از باقي اصول و فروع دين است عرض ميكنم كافي از ركن رابع هم هست چرا كه ركن رابع فرمايش ايشان است و اگر اينها را واجب است بخصوص گفتن پس اشخاص سابقه كه اينها را نگفته بودند چگونه امام تحسين آنها را كرد و اگر اجمال كفايت ميكند ركن رابع در اجمال همه اخبار مندرج است نميدانم چرا خود را ضايع فرموده‌ايد و اينطور ادله اقامه كرده‌ايد باري چون خود كرده‌ايد بحثي بر كسي نداريد .

فرموده‌اند آنچه خلاصه‌اش اين است كه معاذ بن مسلم سؤال كرد از حضرت صادق از چيزي كه خدا قبول نميكند غير او را و معذور نميدارد جاهل بآن را فرمودند شهادت اينكه خدائي جز [ص 57] خداي يگانه نيست و اينكه محمد صلي الله عليه و آله رسول اوست و نمازهاي پنجگانه و روزه ماه مبارك و غسل جنابت و حج بيت الله و اقرار بجمله آنچه از جانب خدا آورده است و ايتمام بائمه حق از آل‌محمد تا آخر حديث .

عرض ميكنم كه عدل و معاد و بسياري از فروع در اين حديث نيست آيا اينكه فرمايش فرموده‌اند همه دين است يا بعض آن اگر بعض دين است پس چگونه استدلال بآن ميكنيد كه ركن رابع از دين نيست و اگر همه دين است عدل و معاد و باقي فروع كو اگر در حقيت ما جاء به النبي مندرج است پس ركن رابع هم در آن مندرج است چرا كه اخبار متواتره دارد و آنچه در سوابق اخبار گفته شد اينجا هم گفته ميشود وانگهي كه در اين حديث تقيه هست چرا كه هر چه اصرار كرد راوي كه امام اقرار بامامت خود كند نفرمود چگونه ركن رابع را ميفرمود .

فرموده‌اند آنچه خلاصه‌اش آن است كه حمران بن اعين عقايد خود را بآن جناب عرض كرد كه خدا يكي است و زن و ولد ندارد و از حد تعطيل و تشبيه بيرون است و جبر و تفويض نيست و حق قول بين القولين است و محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول اوست كه او را بهدايت و دين حق مبعوث كرده [ص 58] است تا اينكه بر كل اديان غالب شود و شهادت ميدهم بآنكه بهشت حق است و آتش حق است و بعث بعد از مرگ حق است بعد حضرت امير و هر يك از ائمه را تا حضرت صادق عليهم السلام ذكر كرد فرمودند هر كه مخالفت كند ترا زنديق است .

عرض ميكنم كه بسياري از آنچه در اين حديث است در احاديث پيش نبود آيا آنها مخالف حمران بودند يا موافق اگر آن احاديث كل امور اديان را نداشت و باجمال بود پس ركن رابع هم در اجمال آنها مندرج است و در اين حديث هم حكايت صراط و ميزان و نامه اعمال و غيرها نيست اگر ميگوئيد واجب نيست اعتقاد باينها از دين بيرون ميرويد اگر ميگوئيد اينها در اجمال معاد مندرج است گويم ركن رابع هم در رسول بودن رسول و امام بودن امام مندرج است چرا كه نبي نبي است بصدق و عصمت و امام امام است بصدق و عصمت و چون صادق و معصوم شدند گفته ايشان همه حق است و ركن رابع هم از گفته ايشان است آيا نميبيني كه گفت او را بهدايت و دين حق مبعوث كرد پس جميع آنچه فرموده هدايت و دين حق است و از جمله فرمايشات او ركن رابع است وانگهي كه اثبات اينها نفي ماعدا نميكند و فروع دين در احاديث سابقه بود و در اين نيست و نفي نميشود .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن اين است كه از آن جمله [ص 59] ابرهيم محاربي عقايد خود را براي حضرت صادق عرض كرد و خلاصه‌اش اين است كه خدا يكي است و محمد صلي الله عليه و آله رسول اوست و امامان را شمرد تا آن حضرت فرمودند خدا ترا رحمت كند تا آخر حديث .

عرض ميكنم كه اجماعي شيعه است كه اين كفايت نميكند در اصول دين چرا كه عدل و معاد در آن مذكور نيست و سبب ترحم امام عليه السلام بر او آن است كه اثبات شيء نفي ماعدا نميكند و اين قدر را كه عرض كرده حق است و انكار ماعدا در آن نيست پس بر او ترحم فرمودند به جهت حقي كه گفته آيا نميبيني كه اگر كسي بامام عرض كند كه اعتقاد من آن است كه خدا يكي است تصديق او خواهند كرد اگر چه رسالت را نگويد و امامت را عرض ننمايد پس چنانكه عدل و معاد را عرض نكرده و حال آنكه بالاجماع از اصول دين است ركن رابع را هم عرض نكرده و اثبات معروض نفي غير معروض را نميكند .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن آن است كه از آن جمله اسمعيل جعفي از حضرت باقر روايت كرده كه فرمودند ديني كه عمل بآن قبول ميشود شهادت بتوحيد و برسالت رسول و اقرار بآنچه از جانب خدا آورده و ولايت ما اهل بيت و برائت از عدو ما و تسليم براي ما و تواضع و طمأنينه و انتظار آخر ماست تا آخر حديث .

[ص 60] عرض ميكنم كه باز در اين حديث ذكر عدل و معاد نيست و حال آنكه بالاجماع از دين است و بلاشك عمل بدون اقرار بآنها قبول نميشود پس اگر گويند كه اينها در اقرار بما جاء به النبي مندرج است ركن رابع هم در آن مندرج است و در اين حديث ذكر رجعت و تواضع و طمأنينه هست و در اخبار سابقه نبود پس معلوم ميشود كه اين احاديث همه باجمال است و ذكر جميع اصول دين در آنها نيست پس ركن رابع هم يكي از آنها باشد و اگر انسان در نفسش پامال كردن حقي نباشد چرا بايد چيزها نبيند و چيزي ببيند .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن آن است كه شاهزاده عبدالعظيم بحضرت امام علي نقي عليه السلام عقايد خود را عرض كرد كه خدا يكي است و مثل او چيزي نيست و خارج از حد تعطيل و تشبيه است جسم نيست صورت نيست عرض نيست جوهر نيست بلكه مجسم اجسام و مصور صور و خالق اعراض و جوهر است و پروردگار هر چيزي و مالك و محدث اوست و محمد صلي الله عليه و آله بنده و رسول اوست و خاتم النبيين است تا روز قيامت پيغمبري بعد از او نيست شريعت او خاتم شرايع است پس امامان را شمرد تا آن حضرت پس حضرت فرمودند بعد از من امام حسن است فرزند من پس چگونه است حال خلف بعد از ايشان عرض كرد چگونه است [ص 61] فرمودند شخص او ديده نميشود و اسم او ذكر نميشود تا خارج شود و زمين را پر از عدل كند چنانچه پر از ظلم و جور باشد پس عبدالعظيم بآنها اقرار كرد و گفت ميگويم دوست ايشان دوست خداست و دشمن ايشان دشمن خداست و طاعت ايشان طاعت خداست و معصيت ايشان معصيت خدا و ميگويم معراج حق است و سؤال قبر حق است بهشت و آتش و ميزان حق است و قيامت آينده است و خدا اهل قبور را مبعوث ميكند و فرايض واجبه بعد از ولايت نماز و زكوة و روزه و حج و جهاد و امر بمعروف و نهي از منكر است و حضرت او را تصديق كردند .

عرض ميكنم در اين حديث هم جناب عبدالعظيم نفي ماسوي نكرده و اثبات اين امور نفي ماسوي را نميكند از اين جهت عدل را ذكر نكرده و بالاجماع از اصول دين است و معذلك امام تصديق او را فرمودند پس ركن رابع را هم بصراحت ذكر نكرده مثل عدل چه ضرر دارد و حال آنكه بالاجمال عرض كرد كه دوست ايشان دوست خداست و دشمن ايشان دشمن خداست پس متضمن ولايت اولياء و برائت از اعدا هست و همين اجمال ركن رابع است و در بسياري از اخبار ركن رابع بلفظ ولايت اولياء و برائت از اعدا مذكور است و از اين گذشته در ضمن تصديق بشريعت رسول افتاده است چرا كه از شريعت است و [ص 62] احاديث متواتره در اين ركن وارد شده است چنانكه ايراد كرده‌ام در همين كتاب كه مصنف بخيال خود رد كرده‌اند و آنچه در اين حديث مذكور است از امور دين بسياري از آن در احاديث سابقه نيست و معذلك ائمه بر راويان سابق ترحم كردند و تصديق ايشان كردند پس معلوم است كه آن احاديث نفي اينها را نكرده بود پس چنانكه نفي اينها را نكرده بود نفي ركن رابع را هم نكرده و در اين حديث هم نفي ركن رابع نشده و البته امام عليه السلام تصديق كلمه حق را ميفرمايد آيا نميبيني كه در اين حديث اسم خمس را هم نبرده و حال آنكه بالاجماع از فرايض است و حال آنكه گفته فرايض واجبه بعد از ولايت نماز و زكوة و روزه و حج و جهاد و امر بمعروف و نهي از منكر است و خمس را نگفته بلكه چون گفته است كه فرايض واجبه بعد از ولايت اينهاست اشعاري است بآنكه ولايت از فروع دين است و همين خلاف است و آن روزها از راه تقيه ائمه عليهم السلام ولايت را با فروع دين ميشمردند چون عامه خلافت را از فروع دين ميدانند از اين جهت در احاديث بسيار خلافت را ائمه در فروع دين شمرده‌اند چنانكه در كافي مروي است و حال اجماع قائم است كه از اصول مذهب است نه از فروع و امام عليه السلام تصديق او فرمودند كه از فروع است از راه عدم تحمل مردم [ص 63] در آن روز و از راه تقيه و الا بلاشك از اصول است و اگر كسي بگويد كه اشعاري ندارد باينكه از فروع است از فهم لحن اخبار عاري است و از جمله چيزهائي كه در اين حديث هست و در احاديث سابقه نبود اقرار بدوازده امام است كه در احاديث سابقه اقرار بائمه تا امام عصرشان بيشتر مذكور نيست و معذلك ائمه ترحم بر ايشان كردند و تصديق فرمودند و در اين حديث اقرار بهمه دوازده امام هست و امام خود دو امام ديگر را تعريف كردند و در احاديث سابقه تعريف نكردند و حال آنكه بودن ائمه دوازده هميشه معروف بوده و نصوص از خدا و رسول و ائمه بر دوازده بسيار وارد شده بود و معذلك روات تا امام عصر اقرار كردند و ائمه ترحم كردند و سبب آن بوده كه تصديق هر يك از ائمه بطور حقيقت تصديق بكل است پس تصديق ائمه بطور حقيقت تصديق باقوال ايشان و دين ايشان هم هست و از دين و قول ايشان است ركن رابع چنانكه در احاديث متواتره فرموده‌اند بالفاظ مختلفه چنانكه در كتاب الزام النواصب ايراد آنها را كرده‌ام .

فرموده‌اند آنچه خلاصه‌اش آن است كه حفص كناسي از حضرت صادق عليه السلام ادناي آنچه بنده بآن مؤمن ميشود سؤال كرد فرمودند شهادت دهد بوحدانيت خدا و عبوديت و [ص 64] رسالت خاتم انبياء و اقرار كند بطاعت و بشناسد امام زمان خود را چون چنين كند پس او مؤمن است .

عرض ميكنم كه شك نيست كه اين اقل آن چيزي است كه شخص بآن مؤمن ميشود و لكن جناب مصنف ملتفت مضمون خبر نشده‌اند زيرا كه حضرت همانكه فرمودند اقرار كند بطاعت جميع مسائل اصوليه و فروعيه را فرموده‌اند آيا نميبيني كه اجماعي شيعه است كه هر كس عدل خدا را اقرار نكند كافر است و ذكر عدل در اين حديث نيست و اجماعي شيعه است كه هر كس اقرار بمعاد نداشته باشد كافر است و در اين حديث نيست اگر اقرار بهمه داشته باشد و اقرار بفرض بودن نماز يا روزه يا حج يا زكوة يا خمس يا جهاد يا غير اينها از فرايض ضروريه را نداشته باشد كافر است و هيچ يك در اين حديث باسمه نيست ولي امام عليه السلام اكتفا فرموده‌اند بآنكه اقرار كند بطاعت و همه در تحت اين كلي اصولا و فروعا هست و ائمه سابقه و لاحقه را اسم نبرده‌اند ولي همينكه اقرار بامام زمان كرد امام زمان بيان ميفرمايد حقيت ائمه سابقه و لاحقه را پس معلوم شد كه ساير امور بديهي كه تمام ايمان است در اجمال اين حديث مندرج است پس ركن رابع هم يكي از جمله فرايضي است كه در اين حديث ذكر آنها نشده و در اجمالش مندرج است پس چگونه باين احاديث جناب مصنف [ص 65] نفي ركن رابع را ميفرمايند .

فرموده‌اند آنچه خلاصه آن آن است كه سليم بن قيس از حضرت امير روايت كرده است ادناي چيزي را كه شخص بآن مؤمن ميشود و اقل چيزي كه بآن كافر ميشود و اقل چيزي كه بآن گمراه ميشود فرمودند اقل چيزي كه بآن مؤمن ميشود اين است كه خدا خود را باو بشناساند پس اقرار بربوبيت و وحدانيت او كند و اينكه پيغمبر خود را باو بشناساند پس اقرار بنبوت او كند و اينكه حجت خود را و شاهد خود را بر خلق باو بشناساند پس اقرار بطاعت او كند شخصي عرض كرد يا اميرالمؤمنين عليه السلام هر چند جميع چيزها را سواي آنچه فرموده‌ايد جاهل باشد فرمودند بلي اگر مأمور شود اطاعت كند و اگر منهي شود ترك كند و ادناي چيزي كه شخص بآن كافر ميشود اين است كه تدين بچيزي كند و گمان كند كه خدا او را امر كرده است و خدا نهي كرده باشد و بواسطه آن تبري و تولا كند و گمان كند كه خدا را عبادت كرده است و ادنا چيزي كه شخص بواسطه آن گمراه ميشود اين است كه حجت خود را در زمين نشناسد و شاهد او را بر خلق كه خدا امر بطاعت او كرده و ولايت او را واجب نموده نشناسد تا آخر حديث .

عرض ميكنم باستدلال مصنف باين اخبار در رد ركن رابع [ص 66] ثكلي ميخندد و چنين خداوند فهم را از كسي ميگيرد كه همت كرده است بآنكه اصلي از اصول مذهب را پامال كند و رسوا مينمايد كه هر عاقلي بفهمد كه اين شخص از روي محض عناد سخن گفته است آيا نميبينيد كه حضرت ادناي مراتب ايمان را فرموده است كه توحيد است و نبوت و امامت و چون راوي عرض كرد كه اگر چه بماسوي جاهل باشد فرمودند اگر مأمور شود اطاعت كند و اگر منهي شود ترك كند پس معلوم ميشود كه اول درجه كه شخص پا بدايره ايمان ميگذارد اين سه امر است بعد آنچه از آنها بروز كند يوما فيوما اطاعت كند پس يومنا هذا بعد از اينكه جميع مسائل اصول و فروع از ايشان بروز كرده از امور عامه انكار برنميدارد كه اگر بآنها انكار كند ايمان ندارد و از او نميپذيرند ايمان او را بآن سه آيا نمي‌بيني كه امروز كسي مؤمن نيست كه عدل را انكار كند يا معاد را انكار كند يا چيزي از فرايض ضروريه را انكار كند يا چيزي كه براي او ثابت شده باشد كه حجت خدا فرموده انكار كند مؤمن نخواهد بود و ركن رابع از جمله اموري است كه كتاب بآن نازل شده و سنت متواتره بآن وارد شده است پس چگونه با انكار آن ايمان باقي خواهد ماند پس مورد حديث آنجاست كه كافري ميآيد كه اسلام آورد واجب است كه اقرار بخدا و رسول و حجت او كند [ص 67] بعد آنا فآنا آنچه از فرايض اسلام را ميشنود ايمان بياورد نه آنكه بهمين سه اقرار كند بعد جميع صفات كماليه خدا را و جميع صفات كماليه رسول و حجت را و جميع فرايض اسلام را انكار كند و بگويد كه حديث است كه ادناي مراتب ايمان اين سه كلمه است و من اقرار دارم و ميخواهم بادناي ايمان بميرم پس از اين جهت چون راوي چنين فهميد حضرت فرمودند كه اگر مأمور شود اطاعت كند و اگر منهي شود ترك كند تا ساير اصول دين و فروع دين داخل شود هر چه روز بروز بروز كند و الحال الحمد لله بروز كرده همه اصول دين و فروع دين پس جناب مصنف و غير ايشان معذور در انكار نيستند و اكتفاي ايشان به همان سه كلمه اول حديث و انكار ايشان آنچه از ايشان بروز كرده مجزي از ايشان نيست نعوذ بالله من بوار العقل و قبح الزلل و به نستعين حال ببينيد كه اكتفاي بهمان اجمال خلاف اجماع و ضرورت شيعه هست يا نيست و جناب مصنف بخلاف ضرورت شيعه ميخواهند بر حقير رد كنند و اصلي از اصول مذهب را پامال فرمايند اختيار دارند امر بر عقلا پوشيده نخواهد ماند و عجب‌تر آنكه از فقره ديگر حديث بكلي غافل شده‌اند و آن اين فقره است كه فرمودند كه ادناي چيزي كه شخص بآن كافر ميشود آن است كه تدين بچيزي كند و مظنه كند كه خدا او را امر كرده است و خدا [ص 68] نهي كرده باشد و بواسطه آن تبري و تولا كند و مظنه كند كه خدا را عبادت ميكند و اين فقره صريح است در حرمت عمل بمظنه و تدين بمظنه كردن و تبري از مخالف مظنه خود كردن و تولاي موافق مظنه خود را كردن و با وجود اين مظنه كند كه خدا را عبادت كرده است پس جناب مصنف غافل شده و باين اخبار كه هيچ دخل بانكار ركن رابع ندارد خواسته‌اند كه از روي مظنه خود استدلال بنفي آن نمايند و تولي و تبري بواسطه اين استدلال فرموده‌اند و خدا غافل نيست و ديگر جميع آنچه در اخبار سابقه عرض كرده‌ام در اين خبر هم جاري است .

فرموده‌اند آنچه خلاصه‌اش بعد از حذف فحشها و نالايقها اين است كه قاطبه شيعه عقايد خود را بر طبق اين احاديث دانسته و الحال فلاني ركني ديگر زياد كرده و فقها را تشنيع كرده و نواصب ناميده و وارد شده است كه ادناي چيزي كه انسان را از ايمان خارج ميكند اين است كه حصاة را بگويد نواة يا نواة را بگويد حصاة و تدين كند بآن و برائت جويد از كسي كه مخالف آن باشد تا آخر فحشها و نالايقها كه فرموده‌اند .

عرض ميكنم كه اين احاديث شريفه را كه شنيدي كه بهيچ وجه دخلي بانكار و نفي ركن رابع ندارد ابدا ابدا و جناب مصنف باينگونه ادله خواسته‌اند كه رد بر حقير نمايند و مردم را از [ص 69] جهالت و ضلالت نجات دهند و نگذارند كه گمراه شوند و بخيال ايشان كه اين احاديث را كسي نديده است بلي اين احاديث را علما ديده بودند و چون ديده بودند كه دليل بر انكار ركن رابع نيست مستند باينها نشده بودند و جرأت بر رد حقير نكرده بودند و جناب ايشان يا از راه غفلت يا عدم علم بقواعد علميه يا از جهت عدم فهم مضامين آنها يا عدم علم برسم مناظره و مباحثه يا از روي عناد بركن رابع يا از روي عناد با فقير قدم پيش نهاده و باين احاديث خواسته‌اند انكار اين امر را كنند و بهترين محملها آن است كه بگويم غافل شده‌اند چرا كه اگر بگويم از روي عدم علم است بي‌ادبي ميشود و اگر بگويم از روي عناد است نقص در ايمان ايشان راه خواهد يافت پس بهتر آن است كه حمل بر غفلت كنم و انسان غافل ميشود و مشتق از نسيان است پس انشاء الله غفلت فرموده‌اند و بعد از اينكه اين كتاب حقير بايشان برسد انشاء الله متنبه شده از اين خيال بيرون ميروند چرا كه انشاء الله عناد با حق ندارند پس بطور بداهت فهميدي كه اين احاديث مجملاتي است باجماع شيعه كه هر يك هر يك محتوي بر شرايط اسلام و ايمان نيستند بطور تفصيل ولي در هر يك يافتي كه كلياتي هست كه ساير امور ايمان در تحت آنها درميآيد و از جمله آن تفاصيل ركن رابع است كه احاديث متواتره در آن [ص 70] وارد شده است و آيات كتاب بآن دلالت دارد و من سابقا بكتاب الزام النواصب با منكر آن تحدي كرده بودم كه هر كس منكر است كتابي بنويسد و از جنس ادله كه من بر اثبات آورده‌ام ايشان ادله بياورند بر نفي و تا روز قيامت نميتوانند بياورند و احدي جرأت و اقدام ننمود بجهت آنكه عالم بودند و ميديدند كه محال است كه بتوانند كتابي بر رد آن بنويسند و حال جناب مصنف غافل از اينكه تحدي معنيش آن است كه مثل آنرا بياورند محتوي بر ادله از جنس ادله آن كه صريح بر نفي باشد نه آنكه كتابي بنويسند كه دو ثلثش فحش و تكفير و لعن باشد و يك ثلثش اخباري باشد كه هيچ دخل بمطلب ندارد و دلالتي ولو اجمالا بر انكار نداشته باشد و كلام مكرر بي‌مغز بي‌ارتباط باشد چنانكه بعد خواهي دانست اينگونه رد بر من را هر جاهل ميتوانست بنويسد حاجت بزحمت ايشان نبود مطلوب از ايشان رد بر سياق ساير علما بود كه نشد باري اجر ايشان بر خدا حق و باطل پوشيده نميماند .

حال عرض ميكنم و تحدي ميكنم با جناب مصنف كه من در كتاب الزام النواصب اين ركن از ايمان را كه ركن رابع باشد بچند دليل اثبات كرده‌ام اول دليل كتاب دويم دليل سنت سيوم دليل حكمت چهارم دليل موعظه حسنه پنجم دليل مجادله بالتي هي احسن ششم امثال و آيات آفاقيه [ص 71] هفتم آيات انفسيه هشتم اجماع شيعه نهم اجماع اهل اسلام دهم اجماع اهل ملتهاي خارجه يازدهم اجماع عقلا ، حال گذشتيم از آنكه ايشان رد ركن رابع را باين ادله كنند ايشان امامت حضرت صادق عليه السلام را باين ادله اثبات اگر فرمودند و حال آنكه امامت ايشان بديهي است يا آنكه ابطال خلفاي جور را باين ادله اگر فرمودند يا ركني از اركان ايمان خود را باين ادله اثبات فرمودند معلوم ميشود كه ايشان عالمند و قدرت بر رد حقير دارند وقتي كه امام خود را و دين خود را نتوانند باين ادله ثابت كنند كجا ميتوانند كه ركن رابع را باين ادله نفي كنند از مذهب والله عجيب است كه مسئله از مسائل دين را بمحض شهرت بين اصحاب يا بمحض قياس تنقيح المناط يا بطريق اولي يا غير آنها بدون نصي فتوي ميدهند و از دين ميدانند و مخالف او را بر باطل ميشمرند و مقلد تارك آنرا فاسق ميخوانند و شهادت او را رد ميكنند و او را جرح ميكنند و اين امر را كه من به اين يازده دليل ثابت كرده‌ام و از هر جنس دليل چندين وجه ايراد كرده‌ام آنرا بي‌اصل و بي‌مأخذ ميپندارند و آنچه لايق شأن علما نيست ميسرايند و نسبت بكفر و ضلال ميدهند اگر دين باين ادله ثابت نميشود پس بچه دليل ثابت ميشود توحيد خدا يا نبوت پيغمبر يا امامت امام خود را باين ادله اگر راست ميگويند [ص 72] ثابت كنند و چون ثابت نكرده‌اند و نميتوانند بكنند بر حقير هم در اثبات اين ركن رد نفرمايند اولي است چنانكه شايسته نيست كه غير منجم بر منجم رد كند و غير طبيب بر طبيب اعتراض نمايد و غير فقيه بر فقيه نكته گيرد همچنين روا نيست كه غير حكيم بر حكيم رد نمايد چرا كه از آن باب مانند مصنف داخل نميشود و نميداند چه بگويد بلكه ايشان بقاعده فهم فقها هم با حقير سخن نگفته‌اند و هيچ فقيهي اينگونه استدلال نميكند و بحديثي كه هيچ دلالت بر انكار و نفي مسئله ندارد استدلال نميكند و ايشان باين احاديث كه مطلقا دخلي برد ركن رابع ندارد استدلال فرموده‌اند و اگر اين اخبار دلالت بر رد ركن رابع دارد دلالت بر رد ساير اركان دين كه اجماعي است و ضروري مذهب است هم دارد و حال آنكه ايشان باين معني راضي نيستند و آنچه فرموده‌اند كه حقير علما را تشنيع كرده‌ام و نواصب ناميده‌ام انشاء الله سهوا افترا فرموده‌اند حاشا كه من تشنيع احدي از علماي شيعه را جايز دانم بلكه عداوت با علما را نصب ميدانم و قدح در ايشان را فسق ميشمرم و اينكه كتاب خود را مسمي بالزام‌النواصب كرده‌ام بجهت الزام كساني است كه عدو علمايند و لعن و تكفير علما ميكنند چرا كه ايشان ناصبند حال چگونه ميشود كه من خود مرتكب اين امر شنيع شوم و راضي بنصب و عداوت علما [ص 73] شوم و علماي شيعه از متقدمين و متأخرين هيچ يك عدو يكديگر نيستند و لعن و تكفير يكديگر را نميكنند و حاشا كه بمخيله من خطور كند نصب ايشان نعوذ بالله و آنچه دين من است و مذهب من و فاش ميكنم اين است كه هر كس عدو شيعيان باشد و بداند كه ايشان دوست آل‌محمد عليهم السلام و پيرو ايشانند و تولاي ايشان را دارند و تبري از اعداي ايشان ميكنند او ناصب است چنانكه در احاديث مستفيضه رسيده است كه ليس الناصب من نصب لنا اهل البيت فانك لن‌تجد احدا يقول اني ابغض محمدا و آل‌محمد بل الناصب من نصب لكم و هو يعلم انكم تتولونا و انكم من شيعتنا يعني ناصب كسي نيست كه نصب ما اهل بيت را كند زيرا كه نخواهي يافت كسي را كه بگويد من عدو محمد و آل‌محمدم بلكه ناصب كسي است كه عدو شما شيعيان باشد و او بداند كه شما تولاي ما را داريد و شما از شيعيان مائيد پس من عدو مواليان آل‌محمد عليهم السلام را ناصب ميدانم اگر بداند كه ايشان موالي و شيعه‌اند و كتاب الزام‌النواصب را براي آنها نوشته‌ام چرا كه ركن رابع ولايت اولياء الله و برائت از اعداء الله است چنانكه در احاديث متواتره كه ايراد آنها را در آن كتاب كرده‌ام ذكر كرده‌ام پس هر كس ولايت اولياء الله كه اولياء آل‌محمدند عليهم السلام و برائت از اعداء الله كه اعداي آل‌محمدند ندارد او [ص 74] ناصب است و اين ركن همان است كه عبدالعظيم در حديث سابق بحضرت امام علي نقي عليه السلام عرض كرده و مصنف ايراد همين حديث كرده و باين حديث خواسته‌اند رد مرا بفرمايند و هنوز ندانسته‌اند كه مراد از ركن رابع چيست و غافلند از اينكه همين علماي شيعه از ركن رابعند و عداوت ايشان نصب است و انكار ايشان انكار ركن رابع است پس انصاف ده كه جناب مصنف چه امر خطيري را مرتكب شده‌اند و انشاء الله سهو كرده‌اند و بايشان بد عرض كرده‌اند و ايشان را باشتباه انداخته‌اند و چون ذهنشان مسبوق بشبهه شده است چون بكتاب من هم رجوع فرموده‌اند مطلب را نيافته رد كرده‌اند و اگر آن كتاب بلغت حكمت است و ايشان اطلاع از حكمت ندارند بلغت ظاهر كتابي ديگر نوشته‌ام بزبان فارسي و عاميانه و آنرا ارشادالعوام نام كرده‌ام به آن رجوع فرمايند و اگر بآن رجوع كنند انشاء الله رفع بحثهاي ايشان ميشود چرا كه در آنجا مفصل و ظاهر نوشته‌ام و شخص حكيم كتب متناقض نمينويسد و جميع مراد از مطالب الزام‌النواصب را در ارشادالعوام بطور واضح نوشته‌ام و چون ايشان از حكمت عاريند رجوع بآن فرمايند تا رفع بحثهاشان بشود و اين كتاب را چون در جواب ايشان واضح مينويسم اگر باين هم رجوع كنند انشاء الله رفع بحثها ميشود و اشتباهها رفع ميشود [ص 75] و باز تولاي ماها را خواهند فرمود و از اعداي ما بيزاري خواهند فرمود چرا كه مذهب ما اتباع آل‌محمد است عليهم السلام و ولايت اولياي ايشان و بيزاري از اعداي ايشان و آنچه ايشان بآن ايمان دارند ما ايمان داريم و آنچه ايشان بآن كافرند ما بآن كافريم و مخالف ايشان و منكر ايشان كافر و مصدق ايشان را مؤمن ميدانم و از هر چه خلاف ضرورت مذهب شيعه است بيزاريم حال چگونه ميآئيم ركني در مذهب ايشان زياد كنيم نعوذ بالله و نفهميده بنواة حصاة گوئيم آيا كسي كه بر مسئله ديني خود آن يازده دليل را بياورد اين كس بدعت در دين كرده و برأي و هوا سخن گفته يا نفهميده حرفي زده است پس ديگر مراتب ايمان را بچه بايد ثابت كرد ايشان بمحض شهرت بين اصحاب و بمحض اجماع منقولي يا قياسي مسئله را ميفرمايند و از دين است و بدعت نيست و حقير باين يازده دليل و از هر جنس ادله بسيار بر اين ركن ميآورم و بدعت است آيا از انصاف است انشاء الله اشتباه فرموده‌اند و روات و مفسدين بايشان خطا عرض كرده‌اند و الا در ميان علما اينگونه اعتراضها نبوده و نيست و ايشان هم انشاء الله از علما محسوب ميشوند و بسيرت ساير علما خواهند سلوك كرد و قانون علما اين است كه اولا بحكم لا عبرة بالقرطاس ايشان اولا بنسخه كه بدست ايشان دهند از جا در نروند و زبان بقدح [ص 76] حقير نگشايند چرا كه بنسخه چه اعتبار و اغلب نسخ كتابهاي ما را مقابله نكرده و تصحيح نكرده باطراف ميبرند پس اگر منكري در آن باشد بايست استصحاب ايمان ما را جاري كنند و كتاب را حمل بر غلط نمايند وانگهي كه اعداي ما بنا گذارده‌اند و كتب ما را ميگيرند و كفرها و زندقها بآنها الحاق كرده باسم ما شهرت ميدهند چنانكه بچشم خود ديدم در يزد پس با وجود اين ايشان استصحاب يقيني را چرا بكتاب مشكوكي ترك فرموده‌اند و من در تشيع تولد كرده و بتشيع نشو و نما كرده‌ام بالبداهه و قاعده اسلامي بر اين است كه نقض يقين را جز بيقين نفرمايند و باين كتابها رد بر من نفرمايند بلكه اگر شهودي بروند و شهادت هم بدهند نبايست اعتنا بفرمايند چرا كه شهود بايست خبرت در مشهود عليه داشته باشند و مشهود عليه مسئله حكمي است و حكما در آن خبيرند پس از عوام در حكمت نبايست بپذيرند اينگونه شهادتها را كه شق عصاي مسلمين شود و قومي از مسلمين باين واسطه تكفير شوند و از اين گذشته شهود در غياب مدعي عليه مسموع نيست و من هنوز حي و حاضرم قاعده اين بود كه بمن دو كلمه مرقوم دارند كه فلاني چنين حرفها از تو روايت ميكنند و بتو نسبت ميدهند آيا چنين است يا خير اگر من منكر بودم طرح شهادت آن شهود را بفرمايند و سبقت ايمان مرا ملحوظ دارند [ص 77] و شهادت قومي جهال را درباره من نپذيرند در مسائل علميه و حكميه و اگر اقرار ميكردم و ادله بر آن از كتاب و سنت اقامه ميكردم اگر اشتباه كرده بودم به زبان علمي و بقاعده ساير علما رفع اشتباه مرا فرمايند چرا كه مستدل از كتاب و سنت بر مطلبي كه مخالف ضرورت نيست مبدع نيست نهايت اشتباه كرده و رفع اشتباه او را بايد كرد و اگر بفرمايند كه اين مسئله خلاف ضرورت است چگونه شود كه بتوان بر امر خلاف ضروري باجماعات عديده استدلال كرد و حقير باجماعات عديده استدلال كرده‌ام نهايت اگر باز اشتباه بود رفع اشتباه مرا فرمايند چرا كه مستدل باجماعات نميخواهد خلاف ضرورت بگويد نهايت اشتباه كرده است بهر حال شيوه اين نبود كه مصنف اين كتاب كه او را نميشناسم با من سلوك كرده آيا نه اين است كه غيبت از زنا بدتر است و غيبت آن است كه بيكي از عرض مسلمين در پشت سر او بگوئي مثلا كج راه رفت يا عيب ديگر جزئي نسبت دهي و اين اشد از زناست حال اگر كج راه رفت غيبت باشد و اشد از زنا نسبت كفر و زندقه و بدعت چه خواهد بود و اگر بيكي از عرض مسلمين عيب كني غيبت شود بعالمي از علما نسبت بد دهي چه خواهد بود و اگر او را تكفير كني ديگر چه خواهد بود و اگر تبري از او و دوستان او كني ديگر چه خواهد بود باري مصنف اين كتاب بسيار با حقير [ص 78] خلاف قواعد اسلام راه رفته است خدا از او عفو كند و من هم كه بر كتاب او اعتراض ميكنم از آن است كه اين كتاب را كسي نوشته است لامحاله و اين فساد و عناد را او برپا كرده است لامحاله و چون منسوب بشخص خاصي نيست حقير اعتراض ميكنم و اگر اسم خود را نوشته بود شايسته آن بود كه بايشان عريضه بنويسم و استفسار كنم كه اين كتاب باسم شماست آيا اينها فرمايش شما هست يا نه اگر ميفرمودند بلي عريضه باز بنويسم و تبري از آن عقايد ناشايست كنم تا از اشتباه بيرون آيند ولي كار مرا آسان كرده است كه اسم خود را ننوشته است پس خطاب عرضهاي من بكاتب مجهول است و بجهت رفع اشتباه خوانندگان اينها را نوشتم و خدا كند كه بايشان برسد . پس شروع فرموده‌اند بنقل عبارات حقير و در صدد رد هر فقره برآمده‌اند .