پس فرمودهاند : قوله ان معرفة هذه الاركان لازمة لكل مؤمن و ان من عرف هذه الاركان الاربعة مؤمن و من انكر واحدا من هذه الاربعة كافر و من جهله ضال يعني به معرفة الله و معرفة الرسول و معرفة الامام و معرفة اوليائهم الثلثة و هم الاركان و النقبا و النجبا .
عرض ميكنم كه اولا از عبارت حقير اسقاط شده است و آنچه در كتاب من است اينطور است كه : لازمة لكل مؤمن و قد نطق بها الكتاب و السنة و دليل العقل المستنير بانوار اهل البيت عليهم [ص 79] السلام و الامثلة الآفاقية و الانفسية و اتفاق الملل و المذاهب و بان من عرف هذه الاركان الاربعة مؤمن و من انكرها بعد البيان و التعريف من الله كافر و من جهلها ضال ، و از اول يعني به ديگر كلام مصنف است ظاهرا چرا كه در عبارت كتاب من نيست و اگر ايشان نوشتهاند بقصد عبارت من آن هم الحاق است باري و من باز مصرم بر مضمون عبارت خود چرا كه ايشان معلوم است كه در توحيد و نبوت و امامت حرفي ندارند حرفي كه هست در ركن رابع است و بعد از اينكه مسئله از مسائل ديني بكتاب و سنت و دليل عقل و امثله آفاقيه و انفسيه و ضرورت مذهب و اتفاق ملل و مذاهب ثابت شود بديهي است كه معرفت آن لازم است بر هر مؤمني مگر نيست كه ايشان واجب ميدانند معرفت يكي از مجتهدين را بر جميع شيعه اگر بگويند كه ما شخص بخصوصي را لازم نميدانيم ميگويم مگر ما شخص بخصوصي را لازم دانستهايم و فريضه كردهايم بر هر مؤمني اگر بگويد بلي والله افترا بسته است و احدي در كتابي از كتب ما نديده و از قول ما نشنيده و بمحض افترا هر كس ميگويد ميگويد ما ركن رابع را ولايت اولياء الله و برائت از اعداء الله ميدانيم و اعظم اولياء الله را بعد از اركان نقبا و نجبا ميدانيم چنانكه از ائمه ما رسيده و در حديث امام زينالعابدين است عليه السلام و معرفة اولياء الله را باعيانهم و اشخاصهم [ص 80] والله واجب ندانستهايم و تكليف مالايطاق بخلق نكردهايم بلي معرفت نوع اوليا را گفتهايم لازم است كه ولي چطور كسي است و صفات او چيست و عدو چطور كسي است و صفات او چيست و دوستي ايشان واجب و دشمني مخالفان ايشان لازم است و همه بحثهاي مصنف به همينقدر ساقط شد باري چنانكه ايشان ميگويند كه معرفت يكي از مجتهدين براي هر كسي واجب است و انكار مجتهدين و انكار اخذ از ايشان با وجودي كه خودش هم نميداند كفر است چرا كه به منزله اين است كه بگويد دين پيغمبر را صلي الله عليه و آله نبايد آموخت و ترك فرايض اسلام را كند و شك نيست كه انكار بعد البيان است پس كفر است چنانكه در حديث عمر بن حنظله است كه كسي كه هيچ مجتهدي نشناسد و خود هم دين خود را نداند ضال است و از راه حق دور افتاده و اين امر منكري نيست و خود ايشان درباره خود همين ادعا را دارند و شناختن يك مجتهد معين را واجب ميدانند نه شخص واحد را و ما نگفتهايم كه بايد يك نقيب معيني يا مشخصي را شناخت و يكي از نجبا را معينا او مشخصا بايد شناخت والله افترا بستهاند مگر آنكه مقام نجبا را بسطي دهيم چنانكه گاهي بسط ميدهيم و ادني مقام آنرا مقام اجتهاد دانيم آنوقت مضايقه نيست كه بگوئيم كه معرفت شخصي معين از ايشان واجب است يعني يكي از نوع [ص 81] ايشان را بطور بدليت اين است قول ما و اين قول اين همه معركه نميخواهد و بدعتي در دين نشده است و كسي از منصبي نيفتاده و منكر اوضاع اجتهاد ايشان كسي نشده است بلكه تقويت امر ايشان و تشييد بنيان ايشان را نمودهايم و ما خود مجتهدين و فقها را از ادنا مراتب ركن رابع ميدانيم و از اين جهت دوستي و معرفت ايشان را واجب ميدانيم و انكار ايشان را كفر ميشماريم و عداوت ايشان را نصب ميدانيم و جهل به ايشان را ضلال ميدانيم و قدح در ايشان و فحش و بيادبي بايشان را فسق عظيم ميدانيم و غيبت ايشان را هزار دفعه اعظم از زنا ميدانيم و اذيت ايشان را اذيت امام و خدا و رسول ميدانيم و مانند محاربه با خدا ميشماريم و رد بر ايشان را رد بر خدا و بحد شرك ميدانيم و طاعن بر ايشان را در دين شرك شيطان ميدانيم و مصنف بهيچيك از اينها برنخورده است و تا اينجا ندانسته است پس چه انكار است بر ما كه گفتهايم ركن رابع و مراد ما ولايت اولياء الله است و براءت از اعداء الله و از جمله ايشان نقبا و نجباست و معرفت اين امر نوعا واجب است و انكار اين امر بعد البيان من الله كفر است و جهل باين ضلال است كسي كه در تشيع ندانسته است كه دوست آلمحمد عليهم السلام چطور كسي است و دوستيش واجب است يا نه و دشمن ايشان كي است و عداوتش واجب است يا نه البته ضال است [ص 82] و نميدانم چه اشكال در اين حرف من است و ظاهرا ايشان گمان كردهاند كه بنده مانند آنكه امام در هر عصري شخصي معين است و معرفت آن يك شخص بعينه و شخصه لازم است ركن رابعي هم باينطور اثبات كردهام و شخصي را نشاندهايم معين و او را ركن رابع كردهايم و جميع روي زمين را گفتهايم كه بايد اين كس را بشناسند و انكارش كفر است و جهلش ضلال هيچ خر چنين عمل نميكند و اين عمل جز نفهمي و بيديني چيزي نيست كه شخصي را بدون دعوت و حجت و معجز و بعثت و نصي از خدا و رسول نصب كنند و طاعتش را فريضه و انكارش را كفر و جهلش را ضلال نامند مگر آنكه انسان خر محض باشد مانند بابيه خبيثه كه طاعت شخص معين بي حجت و معجز و نص را بر خلق فريضه كردند و غير مؤمن باو را كافر شمردند نعوذ بالله اگر اين گمان را كردهاند بيانصافي كردهاند كه آدم حكيم صاحب اين همه علوم و تصانيف اينقدر خر باشد كه چنين قولي و ديني اختراع كند و اگر اين گمان را نكردهاند و بر قول خود من كه بعرض برادران رسيد اعتراضي دارند باز بيانصافي كردهاند چرا كه اين قولي است كه كل فقها بر اين اتفاق دارند چنانكه عرض شد و خواهد آمد بتفصيل والله آنقدر جواب از ظنون واهيه خلق دادهام كه خسته شدهام و كسالت از نوشتن دارم باز ميگويم تأكيدا كه والله [ص 83] القاهر القادر الغالب المدرك المهلك كه قول من نيست كه امروز غير از امام بايد يك شخصي را معين مشخص شناخت كه معرفت او ايمان و انكار او كفر و جهلش ضلال باشد بلي نوعا ميگويم جن و انس بدانند كه قول من است كه بعد از امامت و معرفت امام فريضه است دوستي دوستان ايشان و دشمني دشمنان ايشان چنانكه فريضه است توحيد و اعتراف بنبي و بامام و دوستي دوستان ايشان محقق نشود مگر بداند كه دوست ايشان چطور كسانند و دشمنشان چطور كسان كه اگر اين را نداند خودش نتواند دوست ايشان باشد و دشمن نباشد و اين مسئلهاي است كه ادني فريضه دارد و آن اين بود كه عرض كردم و ديگر علما بقدر علمشان در اينجا معارف دارند مثل آنكه ادني توحيد آن است كه خدا يكي است و ديگر علما هزار كتاب در بسط اين نوشتهاند و حاصل همه آن است كه خدا يكي است نه زياده نه كمتر و همچنين مختصر ركن رابع ولايت اولياء الله و براءت از اعداء الله است و علما ديگر مطلب را بسط ميدهند و اگر مصنف اين را ميدانست و بركن رابع اعتقاد داشت اينقدر متعرض اولياء آلمحمد عليهم السلام نميشد و لعن و تكفير و تفسيق بدون بينه و معرفت قولشان و مذهبشان نميكرد و اين امر امري نبود كه اصراري خواهد و كتابي ضرور داشته باشد ضروري مذهب بود وقتي كه مانند [ص 84] مصنف و امثال مصنف پا در انكار فشردند ما ديديم لازم است كه ما هم پا بيفشريم و اثبات كنيم هر چه دليل آورديم بر انكارشان افزود لابد شديم كه كتابها بنويسيم و ادله زياد بياوريم ايشان دست بردارند و تسليم كنند و بمقتضايش كه شروط ولايت است عمل كنند تا ما هم دست برداريم و ساكت شويم و اين كتاب مصنف كتاب كسي است كه ولايت اولياء و براءت از اعداء را بو نكرده چرا كه بشرائط اسلام با قائلين بركن رابع عمل نكرده چنانكه سابقا عرض كردهام و باز خواهم كرد و از اين گذشته بكتاب و قرطاس كه اول عبارتش اينقدر تحريف و اسقاط دارد چگونه اعتماد فرمودهاند و ابواب براءت و لعن و تكفير را گشودهاند با چه قاعده اسلام راست ميآيد ؟ باري برويم بر سر شرح كلمات مصنف .
فرمودهاند عبارت طويلي كه مختصرش اين است كه معني عبارت فلاني كه گذشت و آن همين چند كلمه است كه عرض كردم در عنوان سابق فرمودهاند كه معني عبارت فلاني اين است كه اعتقاد بخدا و اسماء و صفاتش و آنچه متعلق بدوست و اعتقاد برسالت و آنچه متعلق باوست و بائمه سلام الله عليهم اجمعين و آنچه متعلق باوست و امور معاد و معراج و رجعت و اعتقاد بجميع فروع مجموع اينها كافي نيست در صحت اعتقاد و صدق ايمان و صاحب مجموع اين اعتقادات را مؤمن نميتوان گفت و بعبارت [ص 85] اخري جميع علماي اماميه از صدر اول تا كنون مثل شيخ طوسي و سيد مرتضي و علامه حلي و محقق و شهيدين و غيرهم مؤمن نبودهاند بلكه العياذ بالله يا كافر يا ضال بودهاند چه مذهب آنها در اعتقاد جز اين نبوده است و كتب آنها موجود است و هكذا تمام مردم از قديم الايام الي حال بر ضلالت بودهاند .
عرض ميكنم كه اي جناب مصنف شما را نميشناسم كيستيد و از چه گروهيد و از چه صنف مردم اگر از علمائيد چرا شرم از علما نكرديد كه شايد كتاب شما بدست ايشان افتد و جميع كتاب شما را حمل بر عداوت و اخفاء نور حق نمايند و شما را يكي از اعداء دين محسوب دارند و اگر از عباديد و زهاد چرا از خدا شرم نكرديد و از رسول خدا صلي الله عليه و آله حيا نكرديد و از ائمه هدي سلام الله عليهم آزرم ننموديد و اينگونه معني بر عبارت من كردهايد و لوازم از آن گرفتهايد و مستلزم كفر اسانيد علما كردهايد يا ضلالشان اگر از عوام الناسي شما را چه كار باين تعرضات بر خدا و رسول و ائمه سلام الله عليهم اجمعين و تعرض بكتاب و سنت و قدح علما اين جوره كارها شبيه بكار طلاب است كه خدا در نوع بنيآدم شر از ايشان نيافريده چرا كه خدا گمراهان را بدتر از بهايم خوانده و فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضل بجهت آنكه شعور انساني را مسخر طبيعت حيواني كردهاند [ص 86] و از اين جهت جميع فسادهاي حيواني را از روي شعور و تدبير ميكنند پس معلوم است كه هر چه شعور بيشتر شود و تابع طبيعت حيواني باشد شرش بيشتر است پس طلاب كه آن تقوي را ندارند كه ايشان را از فساد منع كند و آن مال را ندارند كه بآن استغنا جويند براي طمع حطام دنيا درسي ميخوانند بنيت اينكه اگر مشهور و معروف شديم شريك مال مسلمانانيم و اگر نشديم وارث اوقاف و صوم و صلوة و درسهاي اشيم باين نيت درس ميخوانند و شعورشان زياد ميشود و معذلك شعور را تابع طبع حيواني ميكنند پس اينها بدترند از آنها كه از انعام اضلند پس بجهت خشنودي اكابر يا جمع مريدان متعرض اموري ميشوند كه لايق ايشان نيست از اين جهت حديث است كه روزي كه امام عليه السلام بروز ميفرمايد شانزدههزار فقيه از كوفه بمحاربه او بيرون ميروند چه جاي جاهاي ديگر و بيشتر تعبي كه امام خواهد كشيد از دست همين طلاب است كه همه بكتاب و سنت و اجماع ميخواهند با او معارضه كند باري نوع اين كتابش شبيه بكتاب طلاب است و انشاء الله جناب مصنف از آنها نيستند و امري بر ايشان مشتبه شده است و چون كتاب من بايشان برسد برميگردند و توبه و استغفار ميكنند پس برميگرديم بشرح كلامشان پس عرض ميكنم كه مذهب ما را اگر نميدانيد بدانيد و يقينا نميدانيد چرا كه كتاب [ص 87] شما گواه است كه ما ركن رابع ايمان ولايت اولياء الله و براءت از اعداء الله را ميدانيم و هر كس را كه در ولايت آلمحمد عليهم السلام راسختر باشد او را احق بتولا ميدانيم و دوستي او را بيشتر واجب ميدانيم پس دوستي اتقيا از غير اتقيا الزم است و دوستي علما از اتقيا الزم و دوستي نجبا از علما الزم و دوستي نقبا از نجبا الزم چرا كه مناط ولايت ما ولايت آلمحمد است عليهم السلام در هر كس صفات ايشان بيشتر بروز دارد تولاي او را بيشتر لازم ميدانيم و ركن رابع اختصاصي بنقبا و نجبا ندارد بلي ايشان اعظم مواليانند و احترامشان و اداء حقشان و ولايتشان و بيزاري از دشمنان ايشان الزم است اين معني ركن رابع است اگر نميدانيد بدانيد حال از اين قول كجا تكفير اسانيد علما لازم ميآيد و اين قول كجا تكفير مسلمانان را قديما و حديثا ميكند مگر شما ميگوئيد كه علماي سلف و مسلمانان ولايت اولياء الله و براءت از اعداء الله را نداشتند مگر شما ميگوئيد كه علماي سلف و مسلمانان حرمت اتقيا و تولاي ايشان را بيشتر نداشتند مگر شما ميگوئيد كه علماي سلف و مسلمانان حرمت علما و تولاي ايشان را بيشتر نداشتند نهايت بعضي ميدانستند كه بعد از ائمه نقبائي هست و نجبائي هست و بعضي ملتفت نبودند آنها كه ميدانستند كسانيند كه آن احاديث را براي ما نقل كردهاند و در كتابهاي خود نوشتهاند و آنها كه نميدانستند [ص 88] نوعا ولايت اولياء و براءت از اعداء را داشتند و نوعا هم ميدانستند كه امام شيعيان كامل دارد كه بعضي در خدمت اويند و بعضي بخدمت او ميرسند و بعضي منزويند و ميدانستند كه علم خدا منحصر بآنچه در دست ايشان است نيست و علم خدا بسيار است و فوق كل ذي علم عليم و موالي همه اولياء بودند خواه معروف و خواه غير معروف و معادي همه اعداء بودند خواه معروف و خواه غير معروف و بهمين واسطه همه صاحب ركن رابع ايمان بودند و مؤمن بودند و از اهل بهشت و مخلد در بهشت اگر چه اسم اين مقام را ركن رابع اصطلاح نكرده بودند ولي معني آن با همه بود و جميع شيعه مقر بركن رابع بودهاند تا اين زمانها و در اين زمانها قومي پيدا شدهاند كه علانيه عداوت ميورزند با شيعيان كه معروفند بتشيع و اخلاص بآلمحمد عليهم السلام و شب و روزشان صرف فضائل آلمحمد است عليهم السلام و اقوالشان همه ذكر آلمحمد است عليهم السلام و كتبشان همه مشحون بفضائل آلمحمد است عليهم السلام و در راه آلمحمد عليهم السلام متحمل قتل و نهب و اسر و افترا و فحش و اذيت و صدمهها و محنتها شدهاند پس با وجودي كه چنينند جمعي پيدا شدهاند كه با چنين اشخاص عداوت ميورزند و خون اينها را حلال ميدانند و بدون مستند لعن ميكنند و بي حجت تكفير ميكنند و احكام [ص 89] اسلاميه را درباره ايشان جاري نميكنند و در غيابشان حكم ميكنند و بقرطاس عمل ميكنند و هر شهادت مجروحي را اصغاء ميكنند و احكام بغير ما انزل الله ميكنند و بايست در امر بمعروف اول بصاحب منكر در خفا گفت اگر نشنيد در علانيه اگر نشنيد بتهديد و هكذا درجه بدرجه بالا روند و اين جمع بخيال و افترا اول دفعه در بلاد و عباد ايشان را ميخواهند رسوا كنند و خون ايشان را بريزند و بحكام و سلاطين ملتجي ميشوند و ميگويم اسع سعيك و اجهد جهدك فانك لنتسلب علمنا و لنتقطع خبرنا و نعم الحكم الله و نعم الخصيم محمد و آلمحمد عليهم السلام باري اگر علماي سابق و مسلمين سابق امثال اين علماي كامل را كه عرض شد ميديدند بالاي سر خود ميگذاردند و افتخارها ميكردند و تبركها از آنها ميجستند و تعلمها از آنها ميكردند ولي چون بعصر اين قوم افتادند جمعي انكار ايشان را كردند و عداوت ايشان را ورزيدند ما اينها را ميگوئيم منكر ركن رابع و ركن رابع اسمي است و اصطلاحي پس معني منكر ركن رابع دشمن دوستان خداست و منكر دوستان خدا و راد بر ايشان و عدو ايشان چيزي ديگر نيست فاش ميگويم مصنف هم بداند كه هر كس توحيد بورزد با آنچه مصنف ذكر كرده و نكرده و رسالت را اقرار كند با آنچه مصنف گفته و نگفته و امامت [ص 90] را اقرار كند با آنچه مصنف گفته و نگفته و بمعاد و معراج و رجعت بهمه اقرار كند و جميع فرايض و فروع را اقرار كند و آنقدر خدا را در كربلا و حاير و مابين ركن و مقام عبادت كند كه مانند خيكي پوسيده شود و در تمام عمر عالم زنده باشد و همه را بصيام و عبادت بگذراند آنگاه خدا را ملاقات كند بعداوت يكي از اولياء الله و شيعيان بدون غرضي دنيائي يا مرضي بلكه محض اينكه او ولي است و اظهار ولايت ميكند او كافر است و ناصب نه توحيدش بكارش ميآيد نه نبوت نه امامت نه معاد و نه معراج و نه رجعت و نه فروع و نه رياضتش و برو در آتش جهنم خواهد افتاد و مخلد خواهد شد و خدا بيزار از اوست حال آيا گمان ميكني كه علماي سابق باين اعتقاد نبودند والله جميع مواليان آلمحمد اين اعتقاد را دارند مگر قوم مخصوصي كه تازه پيدا شدهاند و براي طمع حطام دنيا تكفير جمعي از مواليان و شيعيان را پيشنهاد خود كرده بدون آنكه يكديگر را ديده باشند يا مال ايشان را خورده باشند يا اذيتي بآنها كرده باشند يا يكديگر را برؤية بشناسند يا سببي از اسباب عناد دنيائي در ميان باشد ما منكر ركن رابع چنين اشخاص را ميدانيم و از اين اشخاص بيزاري ميجوئيم لاغير حال ببين كه جناب مصنف چه مطلب را بر چه چيزها حمل كردهاند و از پيش خود معني كردهاند و لوازم بر [ص 91] آن گرفتهاند و اگر حضرات بحث بر اصطلاح ما دارند كه چرا ركن رابع اسم گذاردهايم كه انسان عالم بحث بر اصطلاح بيضرر و بيعيب نميكند و اگر ميگويند چرا اسم اركان و نقبا و نجبا را ميبريد اين را ما نكردهايم و ما اسم نگذاردهايم اين را آلمحمد عليهم السلام فرمودهاند و اسم گذاردهاند و اگر ميگويند تولاي اينها و معرفت نوع اينها واجب نيست و حال اينكه از اعاظم شيعهاند رد بر آلمحمد عليهم السلام كردهاند و خلاف اجماع شيعه گفتهاند و اگر ميگويند كه معرفت اشخاص ايشان واجب نيست ميگويم اما اركان كه مشخصند و نميشود كه اشخاص ايشان را انكار كرد چرا كه مراد ما از اركان حضرت عيسي است و حضرت خضر و حضرت ادريس و حضرت الياس كه همه پيغمبر خدايند و زندهاند و تولاي اشخاص ايشان واجب است و مصنف ندانسته كه اركان كيانند و بخيالشان جمعي از عرض رعيتند و باين جهت انكار ايشان را هم كردهاند و اما نقبا و نجبا كه از اكابر رعيتند و در هر عصري هستند ما نگفتهايم كه معرفت اشخاص ايشان واجب است ما گفتهايم تولاي ايشان واجب است اگر چه اشخاص آنها را نشناسيم و انسان بايد بداند كه شيعيان كامل خوب در دنيا هستند كه حامل علم امامند اگر بحثي بر اين عقايد دارند بفرمايند كتاب الزام النواصب مشرعه هر [ص 92] خائضي نبوده و نيست و هر كس آنرا نميفهمد جناب مصنف رجوع باين كتاب و بكتاب ارشاد العوام بفرمايند تا مطلب را واضح بيابند و چون بيان كردم كه مذهب ما معرفت اشخاص باعيانهم نيست ديگر حاجت برد ابحاثي كه بر معرفت شخصي فرمودهاند و همه را بگويا و گويا احتمال دادهاند و رد فرمودهاند نيست چرا كه غرض ما بيان حق است نه تعرض بهر كلمه هر كلمه كتاب ايشان و آن كلمات را ديگر كرام الكاتبين نوشتهاند و روز قيامت جواب از آنها داده ميشود .
فرمودهاند : بلي چند مطلب است كه هر يك از آنها واضح و مشخص است يكي آنكه تولي مجموع اولياء الله و شيعيان اهل بيت عليهم السلام علي الاجمال و تولي هر يك كه من باب الاتفاق شناخته شود لازم است چنانكه تبري از مجموع اعداء الله و اعداء اهل بيت عليهم السلام علي الاجمال و تبري از كسي كه من باب الاتفاق بصفت عداوت شناخته شود لازم است ديگر شناختن هر يك از اولياء و اعداء باعيانهم لزومي ندارد مگر آنكه اتفاقا معروف شود و اين معني اصلي جداگانه نيست بلكه از لوازم تولي اهل بيت عليهم السلام است چه ولايت ولي ايشان از اين حيثيت كه ولي ايشان است در معني ولايت ايشان است و براءت از ولي ايشان از اين جهت كه ولي ايشان است راجع به براءت از خود ايشان است [ص 93] و براءت از عدو ايشان از اين جهت كه عدو ايشان است از لوازم تولي ايشان است و ولايت عدو ايشان از اين جهت كه عدو ايشان است در معني براءت از ايشان و عداوت ايشان است و بعد از فحشي چند فرمودهاند كه در اين معني اجمال كافي است و وجود ولي در هر عصر و شناختن او بعينه معتبر نيست و اصل جداگانه نيست بلكه از لوازم ولايت و معني محبت اهل بيت عليهم السلام است .
عرض ميكنم كه خداوند چنين حجت را تمام ميكند كه زبان خود سركار را كه ميخواهيد رد بر مذهب من كنيد بحق ناطق ميفرمايد پس خود شما شاهديد بر حق در دنيا و آخرت كه ولايت اولياء الله و براءت از اعداء الله واجب است اجمالا و هر يك كه بالاتفاق شناخته شدند بعينه واجب ميشود پس ديگر شما را بعد از اين بحثي بر من در اين معني كه نخواهد بود و اگر بحثي بعد از اين شود بجا واقع نشده و اگر عمل نفرمائيد بمقتضاي آن عمل بر ترك فريضه شده است پس احتمال راه بحثي كه ميرود آن است كه بفرمائيد كه اركان و نقبا و نجبا از اولياء الله نيستند اما اركان پيغمبرانند كه زندهاند بآنها اگر جسارتي ممكن است بفرمائيد و اما نقبا و نجبا خوبان شيعهاند و اعظم علماشان و اتقي و اورعشان چنانكه در احاديث است و اصطلاح ائمه عليهم السلام بآن شده است و مراد ما هم اكابر شيعه است اگر اكابر شيعه را [ص 94] اجمالا از تولا بيرون ميكنيد مختاريد يا بفرمائيد كه تو قائل بمعرفت شخصي عيني هستي چنانكه فرمودهايد و والله تهمت و افتراست كتب من حاضر است پس جناب مصنف از مؤكدان حجت من هستند و من شريك ايشان در عمل نكردن بمقتضاي اين اعتقاد نيستم و اما اينكه فرمودهاند اين امر اصلي جداگانه نيست پس عرض ميكنم مسئله را بشكافيد بقاعده اصول خود كه اين اصل يعني چه و بديهي است كه معني آن آن است كه آنچه بناي مذهب بر آن است و شك نيست كه بناي مذهب بر اين امر هم هست چنانكه بر توحيد و بر نبوت و امامت هم هست چرا كه هر كس اقرار بآن سه بكند و اقرار باين اصل نكند بلاشك ايمان ندارد اگر بفرمائيد كه اقرار بائمه مستلزم اقرار باين اصل هم هست ميگويم اقرار بائمه بطور حقيقت و اخلاص و تسليم مستلزم اين است يا اقرار ظاهري بلاشك نميتوانيد بگوئيد كه اقرار ظاهري پس اگر اقرار ظاهري باشد اين اصل را بخصوصه بايد ذكر كرد چرا كه اقرار ظاهري مستلزم اين نيست و اگر بفرمائيد كه اقرار حقيقي مستلزم اين است عرض ميكنم كه اقرار حقيقي به پيغمبر صلي الله عليه و آله مستلزم اقرار بائمه هست چرا كه امام را بنص او ميتوان شناخت پس چرا امامت را اصل ديگر گرفته و اقرار حقيقي به پيغمبر مستلزم اقرار بمعاد هم هست چرا كه باخبار [ص 95] او آنرا فهميدهايم و مستلزم اقرار بعدل هم هست چرا اينها را اصل ديگر شمردهايد اگر بگوئيد عدل را اصلي شمرديم بجهت آنكه ما اقرار كرديم بعدل و جبريه انكار كردند پس آنرا ما اصل مذهب خود قرار داديم كه امتياز از آنها داشته باشيم و معاد را اصل دين خود قرار داديم كه امتياز از منكرين معاد داشته باشيم و امامت را اصل دين خود قرار داديم كه امتياز از سني داشته باشيم و معلوم شود كه ما بحقيقت مقر بتوحيد و نبوت هستيم و آنها بحقيقت مقر نيستند ميگويم ما هم ميدانيم كه ولايت اولياء و براءت از اعداء لازم ولايت اهل بيت اگر بطور حقيقت باشد هست و شك نداريم لكن چون قومي را يافتيم كه اظهار ولايت آلمحمد عليهم السلام بطور نفاق ميكنند و هر عنادي كه با ايشان در باطن دارند با مواليان ايشان بكار ميبرند و تأييد دشمنان ايشان را ميكنند ما هم خواستيم كه خود را امتياز از منافقان شيعه دهيم و اظهار كنيم كه ما بحقيقت دوست آلمحمديم عليهم السلام و علامتش اينكه با دوستان ايشان نهايت دوستي و اخلاص را داريم و با اعداي ايشان نهايت عداوت و بيزاري را اين قول چه ضرر بدين يا مذهب دارد و اگر دعواها همه باينجا منتهي شد كه واجب هست ولي تو چرا اسمش را اصل گذاردهاي دعواي اسم پري طول نميكشد و بخوشي ميگذرد آخر يا شما باصطلاح ما راضي ميشويد يا ما اسمي ديگر براي خاطر شما [ص 96] سرش ميگذاريم مجملا در اين فقرات معلوم شد كه خدا حجت ما را بر زبان مصنف و قلم مصنف جاري كرده تا همه خلق بدانند كه مصنف هم از اهل اجماع ماست و حرف ما را مؤالف و مخالف اعتقاد دارند و باقي بحثها از محض افترا و تهمت است كه بمصنف عرض كردهاند يا ايشان اشتباه فرمودهاند الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه .
فرمودهاند : ديگر آنكه در هر عصري از اعصار بايد عالمي از علماي شيعه ظاهر باشد كه مردم در مسائل حلال و حرام رجوع باو كنند چنانچه در حديث صحيح از معصوم سؤال كردند كه آيا زمين خالي ميماند از عالم زنده ظاهري كه مردم در حلال و حرام رجوع باو نمايند فرمودند در اين صورت خداوند عبادت كرده نميشود اي ابايوسف تا آنكه مصنف فرمودند پس شناختن يكي از مجتهدين بر تمامي عوام الناس لازم است تا آنكه پس از فحشها فرمودهاند كلامها كه حاصلش اين است كه اين فقره دخلي باصول دين ندارد و مقدمه فروع است .
عرض ميكنم كه اين بحثها و فحشها براي آن است كه گمان فرمودهاند كه من معرفت شخص نقبا و نجبا را واجب دانستهام و والله كه عين تهمت و افتراست بلي اينقدر عرض ميكنم كه ما در بعضي اوقات بجهت عموم ادله كه مؤيد است بمفاد بعضي [ص 97] از اخبار نجبا را تعميم ميدهيم آنقدر كه شامل فقها هم ميشود چنانكه در حديث است كه زراره و محمد بن مسلم و معوية بن بريد و ابوبصير نجباء هستند پس بعموم ادله كه مؤيد است باين حديث امر منسحب ميشود تا فقهاي ظاهر كثر الله امثالهم پس در آن هنگام ميگوئيم كه معرفت شخص احد نجبا لزومي دارد بجهت اخذ دين از او و اين تدليس نيست چنانكه گمان فرمودهاند بلكه عين اعتقاد است و ان بعض الظن اثم آيه قرآن است مختارند وانگهي كه ظاهر اسلام نيست كه كسي كه فرياد ميكند كه اعتقاد من اين است بگويند تو تدليس ميكني و دروغ ميگوئي و اين بجاهاي بد ميرساند و اما اين از اصول دين است يا نه باز دعوا در سر اسم و اصطلاح است و در فقره پيش جوابش گذشت ولي ولايت مجتهدين و فقها و علماي شيعه واجب و عداوتشان از اين جهت كه ناشر علم آلمحمدند عليهم السلام نصب است البته و ولايت اولياء و براءت از اعداء در مذهب ما و باصطلاح ما از اصول مذهب است و لا مشاحة في الاصطلاح و اين فصل هم مؤيد شطري از مذهب ماست چرا كه ما خلو عصر را از عالم فقيه جايز نميدانيم و ايشان هم مؤيد ما شدهاند الحمد لله معلوم است كه خدا ميخواهد حجت را بر مصنف تمام كند .
فرمودهاند : سيّم آنكه ائمه عليهم السلام را شيعياني است كه [ص 98] قلم تمامي خلق از احصاء فضايل ايشان عاجز است و ايشان تالي مرتبه امامت و صاحبان كرامت ميباشند و آنچه را اراده كنند صورتپذير است تا آنكه فرمودهاند و اين مطلب مقتضي آن نيست كه شناختن ايشان باعيانهم از جمله اركان ايمان باشد يا في الجمله واجب و لازم باشد بلكه علم بوجود ايشان از جمله اركان ايمان بلكه از شرايط اسلام و ايمان نيست بلكه شرايط ايمان با فرض قطع بفقدان امثال اين جماعت هم ممكن الحصول است تا آخر فحشها كه فرمودهاند .
عرض ميكنم كه اينجاست كه حجت خدا فرا گرفت ظاهر جناب مصنف را و باطنش را و عذري براي ايشان پيش خدا نماند چرا كه اثبات چنين شيعيان فرمودند و اثبات فضائل لاتحصي و كرامات و امضاي ارادات براي آنها كردند و ايشان اعلا مقامات ركن رابعند و ما را هيچ حرفي جز اين نيست و جميع اين هنگامها براي اثبات چنين اشخاص است كه خدا قلم مصنف را بآن جاري كرده است و اينها بلاشك غير از فقهاي ظاهرند كه جميع فضلشان اصول و فقه است و اداي فرايض ولي ميشود كه در ميان اين فقها يكي در واقع از آن جمله اشخاص باشد و خود را بفقاهت اظهار كرده باشد و باطن خود را مخفي كرده باشد هيچ مانعي از اين نيست بلكه شايد خود را بكسبها و حرفها در ميان مردم [ص 99] اظهار كرده باشد و در واقع از آن اشخاص باشد كه مصنف فرمودهاند و يحتمل هم كه چنان اشخاص بجهت شدت نفرت از خلق در اطراف زمين مخفي باشند و كسي بايشان پي نبرد پس چنين اشخاص هستند و الحمد لله كه مصنف از اهل اجماعند و معلوم شد كه چنين اشخاص كه ما اسم آنها را نقبا و نجبا بجهت متابعت حديث گذاردهايم در عالم هستند و مصنف اگر دعوا در سر اسم دارد دعوائي است كه زود بصلح ميانجامد اگر مصنف باسم خدا و رسول راضي شد فبها و الا اسم ديگر بر سر آنها بگذارد و ما هم مسامحه با او ميكنيم حال از مصنف ميپرسم كه آيا تولاي چنين اشخاص نوعا واجب است يا نه اگر چه باعيانهم معروف نباشند و تبري از اعداي ايشان واجب هست يا نه هرگز نميتواند بگويد كه واجب نيست بجهت آنكه اقرار بوجوب آنها كرد و لكن بحثي كه داشت بر سر آن بود كه اصلي جداگانه نيست و جواب آنرا شنيد پس تولاي ايشان و براءت از اعداي ايشان از اصول دين هست بهر حال چرا كه مصنف ميگفت كه جزو ولايت آلمحمد است و ما هم جزو آن ميدانيم و بجهت امتياز ذكر آنرا ما جدا ميكنيم و شك نيست كه ولايت آلمحمد عليهم السلام از اصول دين است و اين هم جزو آن است پس از اجزاي اصول دين است باقرار مصنف و اجزاي اصول دين از اصول دين است بلاشك مثل آنكه [ص 100] اقرار بعلم خدا جزو توحيد است و بلاشك از اصول دين است نه از فروع پس ولايت اوليا هم كه جزو امامت است و تمام ولايت امام است جزو اصول دين است باقرار مصنف پس از اصول دين است اينطور خدا حجت را بر مصنف تمام ميكند كه مفري ندارد و باقرار خود درميماند پس ميماند سخن در دو مسئله يكي آنكه شناختن ايشان باعيانهم واجب است يا نه و مكرر عرض كردم كه ما هرگز چنين ادعائي نكرديم و هر كس بگويد تهمت بما زده و مصنف هم اشتباها افترا بستهاند و عمدا انشاء الله نگفتهاند و بعد از اين ديگر اشتباها هم نخواهند گفت چرا كه مكرر عرض كردم كه ما قائل باين مسئله نيستيم و حكيم چنين ادعائي نميكند كه شخصي كه خود را از خلق مخفي كرده معرفت عيني آن لازم و انكارش كفر و جهل باو ضلال خواهد بود و كل خلق را باين واسطه كافر و ضال داند بدون نصي و حجتي كه از خدا قائم شده باشد مگر انسان احمق باشد كه اين ادعا را كند يا از جمله مجانين باشد و الا تا في الجمله عقلي در سر انسان باشد چنين ادعائي نميكند و يكي ديگر جواز خلو عصر است از امثال ايشان و اين عمده مسئله است كه ما جايز نميدانيم و مصنف هم تصريح بوقوع نفرموده همينقدر فرموده ممكن الحصول است و شك نيست كه عدم پيغمبران و امامان هم ممكن است چرا كه واجب [ص 101] الوجود نيستند و لكن آيا از لطف و حكمت هست كه زمين خالي از چنين اشخاص باشد و امام بي مأموم حقيقي باشد يا منير بي شعاع واقعي باشد يا نه همه مسئله همين است و وضع كتاب الزام النواصب براي همين است كه از حكمت نيست و لامحاله در روي زمين چنين اشخاص كه اقتداي تام در اعمال و اقوال بامام خود كرده باشند هستند و ديگر اينجا اطناب در ادله آن نميكنم ارشاد العوام در فارسي و الزام النواصب در عربي كفايت ميكند و منتهاي جهد مصنف هم همينقدر است كه بگويد وجودشان واجب نيست و ممكن است عدمشان و لكن وقوع خلو زمان از ايشان علم غيب است و مصنف نميداند و اگر ادعا كند كسي از او نميپذيرد كسي كه احاطه بكل امكنه و ازمنه ندارد چه ميداند كه قطعا در فلان عصر در روي زمين چنين اشخاص نبودند و امامي كه عالم است بازمنه و امكنه ميفرمايد كه زمان خالي نميشود از چنين اشخاص و بايد تسليم كرد و مصنف اگر تسليم نميكند اقلا واجب است كه ساكت باشد و بمريدان خود بفرمايد كه چنين اشخاص ممكن است كه باشند و كساني كه ادعاي آن دارند كه هيچ وقت خالي از آنها نيست ممكن است راست بگويند و خلاف ضرورتي ادعا نكردهاند پس نميتوان ايشان را تكذيب كرد چه جاي تكفير تا شق عصاي مسلمين نشود [ص 102] و امتي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله با آن همه زحمت يك فرقه كرد دو فرقه نكنند پس معلوم شد كه مصنف بحثي كه در اين كتاب داشتند همه محض خيال بوده و خود اقرار بآنچه ما بنهايت زحمت گفتهايم بآساني كردهاند حال كاش يكي از ايشان ميپرسيد كه ديگر چه بحث داريد ولي آنچه تصريح فرمودهاند در كتاب خود آن است كه ما اگر چه اقرار بحق كنيم هم تدليس است و در دل ما غير از اين است ، گويا ادعاي علم غيب دارند و اسلامي را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بر ظاهر قرار دادند ايشان بباطن قرار دادهاند .
باري حمد خدا را كه لسان و قلم مصنف را بحق جاري كرد و پشت ما را راست كرد و ما را روسفيد فرمود و اشتباهات مصنف را هم رفع فرمود چرا كه ظاهرا همه فغان ايشان بجهت اين بود كه چنين يافتهاند كه من ميگويم معرفت شخصي واجب است و در اين عصر هم خود من بايد صاحب اين امر باشم و همه ملاها از كارهاي خود معزولند و كسي تقليد آنها نبايد بكند و مرافعه نزد آنها نبايد بكند و حكم آنها ممضي نيست و همه كافرند كه بمن ايمان نياوردهاند و اين همه فغان را مصنف از اين جهت كردهاند اگر اين گمان راست بود من مستحق انواع طعنها و لعنها و قتلها بودم و مصنف كوتاهي كرده است و والله كم فحش داده است و از اين گذشته خدا مرا مهلت نميداد و مرا بانواع ذلتها [ص 103] ذليل ميكرد و حجت مرا باطل ميكرد و چنانكه باب مرتاب را منقرض و تمام كرد امر مرا هم منقرض ميكرد و لكن بمصنف خلاف عرض كردند بنده مردي هستم كه چهار كلمه علمي خداوند به بنده روزي كرده و در گوشه خانه خود نشستهام و سالي شش ماه كه هوا سرد است در شهرم در خانه خود و شش ماه ديگر در قريه از قريهاي مخروبه كرمان كه مسمي بلنگر است در گوشه خانه خود آرميده كاري كه از معاشرت خلق دارم درسي است و نمازي ديگر نه قضاوتي دارم نه امام جمعه ميباشم نه متولي اوقافم نه متعرض حكومت باسم اصلاحم الي الآن در دو دينار ميان دو مسلم حكم نكردهام و نه كسي بمن رجوعي ميكند و نه معاشرت با حكام دارم و نه خانه و محله خود را بست كردهام و نه واسطه امور و وظائف نزد حكامم و نه زياد ديد و بازديدي دارم و مهما امكن از در خانه بيرون نميآيم مگر بجهت نماز و درس و بهيچ وجه متعرض دنياي كسي نيستم و املاكي زياد و مداخلي زياد ندارم و هميشه هزار تومان و زياده مقروضم و راه مداخل هوائي بكلي مسدود است منم و دو سه دانگ املاك كه نصفه مخارج مرا نميدهد و قريب بهزار تومان مخارج و عيال بسيار دارم اينطور زندگي من است در دنيا نه هرگز ادعاي اجتهادي دارم چه جاي ادعاي فتوا و قضاوت و نه هرگز ادعاي نجابتي و نه هرگز [ص 104] ادعاي نقابتي والله احب مواضع ايران پيش من گوشه لنگر است و احب امور عزلت از خلق منكوس و از همه مأيوسم و اين امور مشتبه نميماند اگر راه دور است جاسوسي بفرستند كه بيغرض باشد و احوال مرا ببيند و معذلك بايد دايم بتهمتها و افتراها گرفتار باشم و اعادي علي الاتصال ملتجي بحكام و سلاطين شده آرزوي آن دارند كه مرا از صفحه جهان براندازند و نه عرصه بر آنها تنگ كردهام نه مالي از آنها خوردهام و نه خوني از آنها ريختهام و نه مداخلي از آنها كم كردهام و نه منصبي از آنها گرفتهام نه قرب سلطان و حاكمي دارم كه مزاحم قرب ايشان شوم نه وظيفه دارم كه مزاحم وظيفه ايشان شوم نميدانم باعث اين همه عداوت و حسد چيست و سبب اين همه افترا و تهمت چه نميدانم مصنف كه اين گمانها فرموده است چرا از كتابهاي من عبارتي بيرون نياورده است كه دال بر اين ادعا باشد و بفرمايد در فلان جا تصريح كرده چرا يك عبارت دال بر آن باشد كه من گفته باشم كه معرفت شخصي عيني نقبا واجب است از من و كتاب من نقل نكرده است كه حجت بر من باشد خيالي پيش خود كردهاند و كتابي بر رد خيال خود نوشتهاند و فحشهاي بسيار دادهاند آخر يك سند بايست از من ابراز بدهند كه بر من حجت باشد و زبان من بريده شود حال كه چنين ميكنند من هم لابدم كه چنين كتابي [ص 105] بنويسم كه آخر سبب شرمساري ايشان شود اگر متقيند يا بر عداوت ايشان بيافزايد اگر خدا نخواسته غير اين باشند .
و چون كلام باينجا رسيد فكري كردم كه باقيمانده از كتاب ايشان از چند قسم كلام خارج نيست بسياري از آن فحش است كه جوابي در پيش ما ندارند و از باقيمانده جمله ادلهٔ كه آوردهاند بر آن است كه معرفت شخصي واجب نيست و اين را هم كه عرض كردم كه دين من و مذهب من نيست و ايشان هم مؤيد قول منند در واقع اگر چه بظاهر رد بر من است ديگر چه متعرض آنها شوم و از پس هر عنوان بگويم كه ما قائل بوجوب معرفت عيني نيستيم و اگر در آنها كلماتي يافت شود كه دال بر انكار نوع باشد خود در اول كتاب كه اثبات نوع را فرمودند و فرمودند كه خوبان شيعه هستند و اقرار اول ايشان مكافي انكار آخر اگر باشد ميشود و ديگر بعضي بحثها بر كلمات من كردهاند من باب ملائي كه اوقات اشرف از آن است كه انسان صرف اين كند و رد بر آن بحثها كند تا معلوم شود كه من ملاتر از ايشانم حلوائي كسي قسمت نميكند و اگر هم بكند من از حصه خود مدتي است گذشتهام ايشان ملاتر باشند سهل است و ديگر بعضي اعتراضات بر دو سه آيه كه من ذكر كردهام كردهاند كه متكفل جواب آنها مقدمه اين كتاب هست و باز بحثهاي ملائي است و من از آن بيزارم [ص 106] و في الحقيقه ايشان مقر بنوع اين اشخاص هستند چنانكه يافتي ما هم مقريم ايشان مقر بمعرفت شخصي نيستند ما هم مقر بلزوم آن نيستيم پس در حقيقت موافقند بما چيزي كه عبث شده فحشهاي بيجا ، بلي يك كلمه هست كه ايشان در وصف اولياء فرمودهاند و غلو كردهاند ما آنرا نميگوئيم چرا كه در وصف شيعيان كامل فرموده بودند كه ايشان تالي مرتبه امامت ميباشند و ظاهر عبارت آن است كه از مرتبه امام كه فرود آمدي مرتبه ايشان است و اين در نزد ما غلو است و جايز نيست چرا كه تالي مرتبه امامت مرتبه پيغمبران سلف است و تالي مرتبه پيغمبران مرتبه شيعيان اگر ايشان شيعيان كامل را در درجه پيغمبران ميدانند نزد ما غاليند چرا كه ما ميگوئيم كه شيعيان از شعاع پيغمبران خلق شدهاند و اگر ادني ميدانند پس در عبارت سهوي شده است . باري پس چون ايشان در اثبات نوع و نفي لزوم معرفت شخصي مثل ما ميگويند ديگر متعرض رد ايشان براي چه بشوم و بحث بر كلمات ايشان از چه نمايم و نهايت بغيه ما از رسم اين كتب اثبات مدعي است كه مصنف اقرار كرده است ديگر لجبازي با ايشان و سابقه عداوتي ندارم كه تا آخر كتاب رد نويسم و تناقضها بگيرم و بحثها كنم تا اثبات كنم كه ايشان مثلا ملا نيستند يا علم ندارند يا اصول نميدانند حاصلي براي ما ندارد و وقت اشرف از اين است پس بهمينجا ختم كنيم .
[ص 107] تمام شد كتاب بر يد مصنفش در عصر يوم الاثنين بيست و ششم شهر شوال از سنه هزار و دويست و شصت و نه هجري حامدا مصليا مستغفرا لنفسي و لجناب المصنف ان اشتبه عليه الامر و لميعاند .