رساله در جواب شخصي اصفهاني
كه بر كتاب مبارك الزام النواصب ايراد گرفته بوده
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و الصلوة علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه سابقا اين حقير فقير در جواب بعضي از اخوان كه سؤال كرده بود از معني ركن رابع و صاحبان آن مقام و مراتب ايشان و دليل بر وجود ايشان و لزوم اقرار و اعتراف بوجود شريف ايشان و فضايل ايشان كه خداوند ايشان را بآن فضايل مخصوص كرده رساله نوشته بودم مسماة بالزام النواصب و در آن رساله انواع ادله از كتاب و سنت و دليل مجادله بالتي هي احسن و موعظه حسنه و حكمت و امثال آفاقيه و امثال انفسيه و اتفاق اهل ملل و نحل اقامه كرده بودم كه گريزي از براي منصف از تصديق بآنها نبود و سالها آن كتاب در ميان مردم منتشر بود و هيچ كس از علما و حكما نتوانستند كه بر آن كتاب نكته بگيرند يا ايرادي نمايند مگر [ص 3] بعضي از اهل عناد كه بمحض لانسلم لانسلم سخنها ميگفتند ولي بجهت آنكه عجز خود را از رد آن مشاهده ميكردند اقدام بر رد آن نكردند و ملتفت آن بودند كه رد بر آن رد بر كتاب و سنت و اجماع است و انكار بداهت عقول است و اگر چيزي از روي عناد بنويسند يحتمل كه بدست علما يا عقلا بيفتد و سستي آنرا بفهمند و اين مطلب باعث نقص خود ايشان شود بر خود نميپسنديدند كه متعرض چنين امري شوند لهذا همگي از رد آن اعراض كردند تا در اين اوان كه يكي از اهل اصفهان آنها را بر خود هموار كرده اقدام بر رد آن نموده و چند جزوي بزبان فارسي بر كلماتي چند از آن كتاب نوشته و با وجود اشتمال آن كتاب بر ادله مذكوره در رد آن اكتفا برد چند آيه از آياتي كه حقير بآنها استناد كرده بودم كرده با وجود اشتمال آن بر آيات كثيره از قرآن و نام شريف خود را هم در ديباچه كتاب رسم نفرموده كه اگر بدست كسي افتد نداند كه اين ردكننده كيست كه شيوه مرضيه علما را از دست داده و كتاب خود را بفحشهاي عرضي و سخنهاي ناشايست كه لايق شأن علما نيست مشحون كرده و صفحه از آن نيست كه مشتمل بر فحشها و نسبتهاي ناشايست نباشد و بعضي احاديث هم كه دخلي بمطلب ندارد چنانكه يك يك را عرض خواهم كرد انشاء الله در آن درج فرموده و جمله مسائلي [ص 4] كه حقير بنهج حكمت در تلو آن آيات عرض كرده بودم بقانون علم اصول و لغت رد فرموده و حال آنكه رد هر نوع دليل بايد از سنخ آن باشد و بعضي آيات قرآنيه هم كه دخلي بمطلب حقير ندارد در آن ايراد فرموده بخيال آنكه بآنها رد سخنهاي حقير ميشود و آن اجزاء را بعضي از اخوان صفا نسخه كرده براي حقير فرستادند حقير هم در آن تفكر بسيار كردم كه از آن كريمانه اعراض نمايم چنانكه خداوند ميفرمايد كه اذا مروا باللغو مروا كراما يا كلماتي چند بر آن بنويسم و اظهار عدم ورود ايرادات ايشان را بنمايم شايد اگر بدست عاقلي افتد بفهمد مقام هر كس را و در مقابل آن كلمات كه غايتش اراده اطفاء نور خداست كلماتي چند در دنيا باشد كه غايتش نصرت دين و اولياء شرع مبين باشد تا آنكه نوشتن را ترجيح دادم و معذلك هم بعضي از اخوان كه اجابتشان لازم بود اصراري در نوشتن جوابي براي آن داشتند اگر چه خود آن كتاب الزامالنواصب با اجزاي ايشان اگر بدست عاقلي بيفتد حق و باطل را از هم تميز ميدهد لكن حق هر چه واضحتر باشد اولي است لهذا اقدام بنوشتن اين كتاب كردم و از خداوند مؤيد و ولي مسدد استعانت ميجويم كه مرا توفيق دهد بر رسم محض حق و اراده و دست و قلم مرا بازدارد از آنچه رضاي او در آن نيست تا ننويسم در اين كتاب مگر آنچه حق محض و محض حق باشد .
[ص 5] پس اولا بايد مقدمهٔ در اين كتاب قرار دهم براي بعضي سخنان كه تقديم آنها لازم است بعد فصولي چند در شرح بعضي از كلمات ايشان كه اظهار حق و باطل آنها لزومي دارد و چون در اجزاي ايشان مكررات بسيار و سخنهائي كه ذكرش دخلي بمسئله ندارد بسيار بود نميشود كه جميع مرسومات ايشان را ذكر كنم و آنچه بر هر كلمه وارد ميآيد ذكر كنم چرا كه كتاب بسيار بزرگي بايد بنويسم و آنقدر فرصت ندارم و رسايل ديگر در دست است و توجه بآنها اهم وانگهي مقصود ما تخطئه خود ايشان در مكتوباتشان نيست و سابقه عداوتي با ايشان ندارم و مقصود تعرض بهمان كلماتي است كه بسبب آنها اطفاء نور حق اراده شده است پس بهمانها اقتصار ميشود پس در اين مقدمه ايراد چند مطلب ضرور است .
مطلب اول - در جواب شطري از كتاب ايشان كه فحشهاي عرضي و افتراها و بهتانها و حرفهاي نالايق است . بدانكه اگر اين شطر را از كتاب ايشان بيرون كنيم ديگر چيز كمي ميماند و ميتوان متعرض شرح بسياري از آن شد چرا كه ايشان در آن كتاب عماد كلمات خود را فحش قرار فرمودهاند و سخنهائي كه لايق شأن علما نيست و چون آنها لغو محض است بمقتضاي اذا مروا باللغو مروا كراما كريمانه از آنها ميگذريم و عرض ميكنم [ص 6] در جواب شطر اعظم از كتاب ايشان كه اگر راست فرمودهايد خداوند مرا بيامرزد و اگر اشتباها فرمودهايد يا از شدت غضب ملتفت نشدهايد كه چه فرمودهايد خداوند شما را بيامرزد و در اين مقام اكتفا بايراد چند حديث ميكنم از باب ادفع بالتي هي احسن السيئة و يدرؤن بالحسنة السيئة كليني عليه الرحمه روايت كرده است از ابيبصير از ابيعبدالله عليه السلام كه فرمودند كه از علامات شرك شيطان كه شك در آن نيست آن است كه شخص فحاش باشد باك نداشته باشد از آنچه بگويد يا درباره او بگويند و بسند خود از سليم بن قيس روايت كرده است از حضرت امير عليه السلام كه فرمودند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند كه خدا حرام كرده است بهشت را بر هر فحاش بدگوي كمحيا كه باك ندارد از آنچه بگويد يا درباره او بگويند بجهت آنكه اگر تفتيش كني از او نخواهي يافت او را مگر فرزند غي يا شرك شيطان عرض كردند يا رسول الله در مردم شرك شيطان هست فرمود آيا نميخواني قول خداي عز و جل را كه و شاركهم في الاموال و الاولاد گفت سؤال كرد مردي از فقيهي آيا در ميان مردم هست كسي كه باك نداشته باشد از آنچه درباره او بگويند گفت كسي كه متعرض مردم شود و فحش گويد و او ميداند كه مردم او را وانميگذارند پس آن كسي است كه باك ندارد از آنچه ميگويد [ص 7] و نه از آنچه درباره او بگويند و ممكن است كه مراد از فقيه حضرت كاظم عليه السلام باشد چرا كه در كتب اخبار فقيه لقب ايشان است و لقب حضرت صادق هم ميشود و لكن بقرينه آنكه عمر بن اذينه كه يكي از روات اين حديث است از اصحاب حضرت كاظم است ميشود كه او گفته باشد كه از فقيه پرسيدند و بجهت تقيه ايشان را فقيه ميگفتند و بسند خود از ابيجميله روايت كرده است مرفوعا از ابيجعفر عليه السلام كه فرمودند كه خداوند دشمن ميدارد فاحش متفحش را يعني فحشگوي اظهاركننده فحش را و بسند خود از زراره روايت كرده است از ابيجعفر عليه السلام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند كه فحش اگر هيئتي ميداشت هيئت بدي بود و بسند خود از سماعه روايت كرده است از ابيعبدالله عليه السلام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كه از بدترين بندگان خدا كسي است كه مكروه داشته شده باشد مجالست او بجهت فحش او و بسند خود از ابيعبيده روايت كرده است از ابيعبدالله عليه السلام كه بدگوئي از جفاست و جفا در آتش است و بسند خود از حسن صيقل روايت كرده است از ابيعبدالله عليه السلام كه فحش و بدگوئي و زباندرازي از نفاق است و بسند خود از ابيحمزه ثمالي روايت كرده است از ابيجعفر عليه السلام كه لعنت [ص 8] از صاحبش كه بيرون ميآيد مردد ميماند در ميان او و آن كسي كه او را لعن كرده اگر راهي يافت ميرود و الا برميگردد بصاحبش باري از اين قبيل احاديث بسيار است و بابها در كافي و غير آن عنوان شده است در غيبت و بهتان و اذيت مؤمنان و تحقير ايشان و سرزنش و غيرها هر كس خواهد رجوع بآنها كند و انشاء الله جناب مصنف بعد از اطلاع بر آنها ترك اين خصلت را خواهند كرد و خواهند دانست كه اين نوع تصنيف و تأليف شيوه علما نيست اگر چه رد بر جاهلي كنند چه جاي عالمي و علما كه هرگز تفوه باينگونه سخنان نكردهاند بجهت ملاحظه اين اخبار بوده و الا چنانكه شاعر گفته است كه :
و لولا الشعر بالعلماء يزري لكنت اليوم اشعر من لبيد
بديهي است كه ناشايست گفتن مايه و پايه نميخواهد از هر جاهلي برميآيد ولي مرضي خدا و رسول نيست پس بهمين اخبار جواب از شطر اعظم كتاب ايشان داده ميشود پس متوجه ذكر مقدماتي چند براي شرح اقل قليل كلمات ايشان ميشويم .
مطلب ثاني - در بيان كليهٔ در علم تفسير و تأويل قرآن و معني تفسير برأي و غير رأي . بدانكه در علم اصول ما محقق كردهايم و در كتب اصوليه خود مانند قواعد و فصلالخطاب و سوانح و غيرها نوشتهايم كه قرآن سر حبيب است بسوي حبيب و بر آن [ص 9] رقيب مطلع نميشود و علم قرآن در نزد معصومين است صلوات الله عليهم و غير ايشان با ايشان شريك نيست و احاديث متواتر المعني در اين خصوص در آنها ايراد كردهام كه از آن جمله حديثي است كه حضرت صادق عليه السلام در رساله خود بكسي نوشتند كه قرآن چنانكه ذكر كردي نيست و هر چه بشنوي معنيش غير آنطوري است كه گمان كرده و قرآن امثالي است براي قومي كه ميدانند نه غير ايشان و براي قومي كه آنرا بحق تلاوت تلاوت ميكنند و ايشان كسانيند كه ايمان به آن ميآورند و ميشناسند آنرا و اما غير ايشان پس چقدر مشكل است بر ايشان و دور است از گمان دلهاشان و بجهت اين فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه چيزي دورتر از دلهاي مردم از تفسير قرآن نيست و در آن همه خلايق حيران ميشوند مگر كسي كه خدا خواسته است و خدا بمعما ساختن آن اراده كرده است كه مردم ناچار شوند بسوي باب او و صراط او و اينكه او را عبادت كنند و در قول او ناچار شوند به طاعت كساني كه قائمند بامر قرآن و ناطقند از امر او و اينكه استنباط كنند آنچه را كه احتياج بآن دارند از قرآن از ايشان نه از خودشان پس فرمود و لو ردوه الي الله و الي الرسول و الي اولي الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم و اما از غير ايشان دانسته نخواهد شد قرآن ابدا و يافت نخواهد شد تا آنكه فرمود [ص 10] حذر كن حذر كن از تلاوت قرآن برأي خود چرا كه مردم شريك در علم قرآن نيستند مثل اشتراكشان در ماسواي آن از امور و قادر نيستند بر تأويل آن مگر از حدش و بابش كه خدا قرار داده است براي آن پس بفهم انشاء الله و طلب كن امر را از مكانش كه خواهي يافت انشاء الله و فرمودند در حديث ديگر كه نميزند مردي قرآن را بعضي بر بعضي مگر آنكه كافر ميشود و حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند كه جدال در كتاب الله كفر است و از حضرت رسول صلي الله عليه و آله مروي است كه هر كس در قرآن بدون علم سخن گويد جايگاه او در جهنم خواهد بود و غير اين از احاديث متواتره و ماها اين احاديث را روايت كردهايم و ديدهايم و اولائيم باحاديث آلمحمد عليهم السلام بجهاتي چند كه ذكرش طولي دارد ولي ما را از بركات آلمحمد عليهم السلام علومي است در تفسير قرآن كه در نزد غير ما نيست و نميگوئيم چيزي در تفسير مگر بواسطه اخبار صادره از آلمحمد عليهم السلام ولي چنانكه ما در فقاهت در هر مسئله محتاج بنص خاص نيستيم و از جانب آلمحمد عليهم السلام مأذونيم كه بعمومات و مطلقات اخذ نمائيم و استخراج فروع از آنها نمائيم چنانكه فرمودند كه بر ماست القاء اصول بسوي شما و بر شماست كه تفريع كنيد همچنين هر گاه بما برسد عامي يا مطلقي در [ص 11] تفسير قرآن يا در تفسير لفظ خاصي هر جا كه آن لفظ را ببينيم بآن معني معني مينمائيم و پي بتفسير كتاب بواسطه آن اطلاق يا عموم ميبريم مثلا وقتي كه از حضرت ابيجعفر عليه السلام بما رسيد كه هر جا كه در قرآن و قال الشيطان باشد مراد از آن خليفه ثاني است پس در اين هنگام من هر جا ببينم و قال الشيطان و بگويم يعني خليفه ثاني جاهل باخبار آل اطهار گمان ميكند كه من تفسير برأي كردهام و زبان طعن بر من ميگشايد و ميگويد تفسير برأي كرده و كافر شده و مسكين خبر ندارد كه من نگفتهام مگر بنص عام از آل كرام عليهم السلام و لكن چون او از اهل علم نيست يا اگر هست علم اصول است و بس و از علم تفسير خبر ندارد يا علمش علم فقه است و تتبع در علم تفسير ندارد هر گاه از عالم بعلم تفسير آلمحمد عليهم السلام تفسيري ميشنود ندانسته رد بر آن ميكند و بيچاره غافل است از آنكه علم تفسير اجل علوم است و هزار دفعه از علم اصول و فقه مشكلتر است و نه هر كس اصولي شد يا فقيه شد عالم بعلم تفسير ميشود و نه هر كس چهار كلمه عربي ياد گرفت عالم بعلم تفسير ميشود و نه هر كس عبارتفهم شد و رجوع بمجمعالبيان يا كشاف يا بيضاوي يا صافي كرد و آنها را خواند عالم به علم تفسير ميشود چنانكه نه هر كس كه عبارتفهم شد و رجوع بكتب اصول كرد [ص 12] از پيش خود يا رجوع بكتب فقه كرد اصولي و فقيه ميشود بلكه بايد آن علمها را در پيش استاد خواند و سالها سعي كرد تا حقيقت آن علمها را دريابند وقتي كه علم اصول و فقه چنين باشد علم تفسير كه هزار دفعه مشكلتر است و از خواص آلمحمد است عليهم السلام و احدي آنرا نميداند مگر از ايشان اخذ كند چگونه ميشود كه بمراجعه كتب تفسير مفسر قرآن شود و علم تفسير را دريابد و حال آنكه خدا ميفرمايد فاعلموا انما انزل بعلم الله و ميفرمايد بل هو آيات بينات في صدور الذين اوتوا العلم و ميفرمايد قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب و چون بمحض عربيداني و مراجعه كتب تفسير انسان مفسر نميشود چگونه ميشود كه نفهميده و نسنجيده بر علماي تفسير رد كند آيا شايسته است كه يكي از طلبه عربيدان بر فقها رد كند كه شما از پيش خود گفتهايد و فتوا برأي دادهايد و حال آنكه آن فقيه را كلياتي از معصومين عليهم السلام در دست است كه غير فقيه آنرا نميداند و بايد از او بدرس خواندن در سالهاي دراز اخذ كرد حال همچنين است و عالم بتفسير آلمحمد عليهم السلام عالم است باموري چند در تفسير از كليات علم آلمحمد عليهم السلام و اصول ايشان كه عالم ميشود بتفسير آيات و جاهلان آنها را نميدانند و مراد از جاهلان جاهلان بآن علم است اگر چه در [ص 13] ساير علوم ماهر باشد پس شايسته نيست كه جاهلان بعلم تفسير رد كنند بر عالم رباني بعلم تفسير و زبان طعن و لعن بر آنها گشايند كه تو برأي خود تفسير كرده و اين از انصاف نيست و مقتضاي تدين نه بلكه رد بر هر عالمي عالمي از جنس او ميتواند بكند و رد بر حكيم حكيم بايد بكند و رد بر طبيب طبيب و رد بر فقيه فقيه و رد بر اصولي اصولي و هر كس را علمي و اصطلاحي و لغتي است كه غير آن نوع آنرا نميدانند آيا ميتوان جواب از هر شبهه بعلم اصول داد و رفع هر غايله از دين را بعلم اصول كرد مثل آن اصولي كه باو گفتند از كجا خدا يكي باشد و زياده نباشد گفت يكي مجمع عليه است و زياده اصل عدمش است آيا جايز است اينطور جوابها در هر علمي و هر شبهه آيا از تدين است اينگونه تعرضها و والله اگر نه حيفم ميآمد كه علم تفسير بدست هر نااهل افتد شطري از اصول و مقدمات آن ميگفتم تا بداني كه در يك كلمه ما برأي خود تفسير نميكنيم و قياس آيه بآيه نميكنيم و باستحسان در آيات نميگوئيم و ميدانيم كه اينها كفر و حرام است و اگر اين باب مفتوح شود بنياد دين و مذهب از هم خواهد پاشيد و لكن حيفم ميآيد كه بدست هر نااهل افتد و ما و الحمد لله رب العالمين تفسيري جامع تام براي كل قرآن نوشتهايم كه بآن تنقيح تا حال نوشته نشده است و علماي فن تفسير [ص 14] قدر آنرا ميدانند خلاصه اين فصل را مجملا نوشتم تا بداني كه ليس لمن لايعلم حجة علي من يعلم و خداوند ما را مخصوص كرده است ببركات ساداتمان بعلم تفسير بچيزهائي از آن كه در نزد غير ما يافت نميشود و مجموع آن از نصوص است عامة و خاصة و مطلقة و مقيدة و حرام ميدانيم تفوه در علم تفسير را برأي خود ان افتريته فعلي اجرامي و انا بريء مما تجرمون و شايد با وجودي كه حيفم ميآيد كه بدست هر كس افتد بعد از اين در طي فصول اشعارها بآن بنمايم تا معلوم شود كه آنچه من در تفسير آيات عرض كردهام بمحض تشهي و قياس و استحسان و خودرأيي نيست اگر چه تكليف شخص متقي پرهيزگار آن است كه هر گاه قولي از مسلمي ميشنود و احتمال ميرود كه او را مستندي باشد از كتاب و سنت كه اين شنونده آنرا نديده بوده است مسارعت بتكفير و تضليل و تفسيق او نكند و بگويد يحتمل او را سندي باشد عام يا خاص كه من او را نديدهام و فكر كند در پيش خود كه من كه كل كتب عالم را نديدهام و بر جميع احاديث اطلاع ندارم و جميع آنها را نفهميدهام شايد آن مسلم را سندي باشد كه من برنخوردهام يا آنكه ديدهام و نفهميدهام يا آنكه ديدهام و فهميدهام و حال بخاطرم نيست و فراموش كردهام و تكليف او آن است كه مطالبه سند كند از گوينده اگر سندي مقبول ابراز داد فبها [ص 15] و اگر اعتراف كرد يا معلوم شد كه سندي ندارد و خودرأي است آنوقت آنچه لازمه آن است بفرمايند حال من در حيوة و صاحب صد و سي كتاب تقريبا تصنيف ميباشم و صاحب علم تفسير و از جمله مفسرين و تفسيري نوشتهام براي قرآن كه احدي ننوشته است و حال آنكه راوي اخبارم و مسلمم و اميدوارم كه از موالين آلمحمد عليهم السلام باشم و از جهال موالين هم نباشم و معروفيم بآنكه علم خود را از اخبار استنباط كردهايم حال چگونه شد كه بمحض ديدن يك تفسير از ما بايد اينگونه سخنها گفت و اينگونه افتراها زد و حال آنكه شيوه علما چنانكه در كتب فقه و اصول معلوم است آن است كه در تفاسير استناد بقول مفسرين ميكنند و همه جا ميگويند كه مفسرين در اين آيه چنين گفتهاند و اجماعي مفسرين آن است و طلب دليلي از آنها نميكنند و اگر خودشان از مفسرين بودند نميگفتند مفسرين چنان گفتهاند پس چون فن ايشان نيست و فن مفسران است در فن غير اعتماد بقول غير ميكنند چنانكه در فن لغت اعتماد بقول لغويين ميكنند و در فن عربيت اعتماد بقول نحاة ميكنند همچنين در فن تفسير هم اعتماد بقول مفسرين ميكنند و اگر وجهي از وجوه تفسير ايشان را نفهمند اعتراضي بر آنها ندارند چرا كه فن ايشان نيست و آنها صاحبفنند چنانكه خود جناب صاحب كتاب [ص 16] هم از مفسران در اين كتاب نقل فرمودهاند و حرف آنها را بي سند اعتبار كردهاند در حمل آيه قري بشام و منازل ميان سبا و شام و بر من بآنها اعتضاد جستهاند و حال آنكه ظاهرا آن قول سنيان باشد و از طرق ائمه عليهم السلام باحد التفاسير بمكه و راه مكه تفسير شده است مقصود اين است كه قول سايرين را بي مستند قبول فرموده و قول مرا رد ميفرمايند و نميپرسند از من كه سند تو چيست و حال آنكه از موالينم انشاء الله و شيوه متقين نه چنين است .
باري و از جمله مسائلي كه مناط تفسير قرآن ميشود مسئلهايست كه در علم اصول محل اختلاف شده است كه آيا استعمال لفظ در معاني ظاهره حقيقت است و در معاني خفيه مجاز يا در معاني خفيه حقيقت است و در معاني ظاهره مجاز يا در هر دو حقيقت است بهر يك قومي گرفتهاند و مشهور ميان اصوليين قول اول است و قول دويم نادر است و جمعي از محققين بقول سيوم رفتهاند و بر مطلب خود ادله عقليه و نقليه دارند حال شايد مسكيني در آن مسئله اختلافي اختيار قول سيوم را نموده باشد و بر آن ادله بسيار داشته باشد و بآن واسطه آيه يا حديثي را معني بكند و بر آن معني قراين و شواهد و ادله عقليه و نقليه داشته باشد آيا رواست كه صاحب قول اول بدون جهت و سبب او را تكفير [ص 17] و تفسيق كند و اگر اين گونه عمل شيوه علما و متقين بود بايستي كه همه يكديگر را تفسيق و تكفير نمايند بجهت آنكه اختلاف شديد در مسائل ميان ايشان واقع است و بعضي از بعضي بايستي تبري كنند نعوذ بالله حال اگر ما را وجهي براي تفسير آيات و اخبار باشد كه جناب صاحب كتاب بآن برنخورده باشند شايسته هست كه اينگونه سخنان بفرمايند و از تقوي است يا از ايمان است يا از اسلام است ما كه در جواب ايشان بجز آنكه بگوئيم كه خداوند از ايشان عفو كند سخني ديگر نداريم .
و از جمله اموري كه سبب اختلاف تفاسير ميشود وجود قراين حاليه و مقاليه است كه باصطلاح خودشان وجود قراين سبب صرف كلام ميشود از معني بمعني چرا كه اگر براي لفظي دو معني حقيقي باشد يا زياده و قرينه يافت شود كه آن معني نيست و قرينه ديگر يافت شود كه فلان معني مقصود است البته عالم لفظ را بآن معني ديگر صرف ميكند اگر چه اخفي باشد و واجب نيست كه قرينه در خود آن آيه باشد بلكه اگر در آيات ديگر باشد يا در اخبار خارجه باشد يا در ادله عقليه يقينيه باشد يا در اجماع باشد يا غير اينها هر گاه قرينه قطعيه يافت شد البته كلام تابع آن قرينه خواهد بود و قراين امري است دقيق هر كس بر آن مطلع شود آنرا ميبيند و بسا كسي كه بآن قرينه و اشاره برنخورد پس [ص 18] نخواهد فهميد آنرا و بسا باشد كه بآن قرينه بگذرد و ملتفت نشود مگر آنكه كسي او را متذكر كند چنانكه فقها از اخبار از ضم بعضي ببعضي و از ضم اجماع و شهرت بآنها و از ضم قواعد كليه فقاهتي بآنها و از ضم سيره و طريقه شيعه بآنها و غير آنها چيزي چند از اخبار ميفهمند كه غير فقيه نميفهمد و او قطع ميكند كه مراد از خبر آن است و غير او آن قطع را بهم نميرساند حال علم تفسير هم همچنين است چون مفسر متوغل است در آيات و متعمق در آنهاست و در اخبار متعلقه بآنها قرايني چند بدست او ميآيد در تفسير آيه كه قطعي او ميشود كه مراد از آيه اين است و غير آن قراين را نفهميده و آن مراد را نميفهمد پس شايسته نيست كه بمحض آنكه كسي وجه تفسير كسي را نميداند آنرا نسبت بكفر و زندقه دهد و شيوه متقين غير اين است و شيوه كسي كه خودش عالم است و شيوه علما را ديده غير اينطور است چرا كه وجوه علم را ديده و دانسته كه بعضي چيزها بر عالم ظاهر ميشود كه بر غير ظاهر نيست بلكه بعضي چيزها بر اهل فن ظاهر ميشود كه بر غير اهل فن ظاهر نميشود .
و از جمله اموري كه مردم در تفسير قرآن اشتباه كردهاند آن است كه چون شنيدند كه قرآن بزبان عربي نازل شده است و بلسان قوم است گمان كردند كه بايد قرآن را هر كس عربي خوانده [ص 19] يا عرب است بفهمد چرا كه الفاظش عربي است و اين اشتباهي بزرگ است براي مبتدئين و طلاب علوم و از اين غافلند كه قرآن كتاب علم است و كتب علمي را غير عالم نميفهمد اگر چه بزبان متعارف باشد آيا نميبيني كه بسا آنكه مسائل حكمت را بزبان فارسي بنويسند و فارسيان آنرا نفهمند بلاتشبيه كتاب گوهرمراد كتابي است بزبان فارسي است بلاشك و چون از فارسيزبانان مفردات كلمات آنرا بپرسي بفهمند اما مطلب را از آن نميتوانند بيرون بيآورند مگر آنكه شخص متكلم و حكيم باشد و شرحلمعه مثلا كتاب عربي است و جميع عرب مفردات الفاظ آنرا ميفهمند و اما مطلب آنرا نميفهمند مگر فقهاي ماهر آيا ميتوان گفت كه حال كه شرحلمعه عربي است فهم جميع عرب در آن معتبر است و آنچه قاطبه عرب از آن بفهمند آن ظاهر عبارت شرحلمعه است حاشا بلكه عرب را بهره از آن نيست مگر فهم مفردات الفاظ آن و از معني آن چيزي براي آن ظاهر نخواهد شد و اما فقيه معني ميكند عبارت آنرا و ميگويد ظاهر اين عبارت اين است و آن عامي عرب هيچ آن مطلب را از آن ظاهر نميبيند آيا ميرسد آن عامي عرب را كه بگويد بآن فقيه دروغ ميگويد و تدليس ميكند كه اين مطلب از اين عبارت ظاهر است چرا ما ظاهر نميبينيم اين معني را نه والله انصاف [ص 20] نيست و آن عرب اگر متدين و منصف باشد ميبايد فكر كند كه من صرف الفاظ را ميفهمم و بر مطالب فقه آگاهي ندارم و فهم من در مطالب معتبر نيست پس من نبايد جسارت بر فقيه كنم و او را متهم سازم حال عرض ميكنم كه قرآن كتاب علمي است و چگونه علمي كه هيچ تري و هيچ خشكي نيست مگر آنكه در قرآن شرح آن شده است و تبيان هر چيزي است و تفصيل هر مسئلهايست و در تمام عالم هيچ علم غريبي يا معروفي نيست مگر آنكه در قرآن شرح آن شده است بلكه چنانكه خدا ميفرمايد بعلم خدا نازل شده است و احصاء هر چيزي در آن شده است و جميع حكمت حكما و علم علما و فقه فقها و صنعت صانعان و جميع علم آلمحمد عليهم السلام و انبياء و اولياء و جميع علم كتب سماوي همه در قرآن مفصل و مشروح است پس كتاب علمي چنين را چگونه عرب يا هر عربيخواندهاي ميتواند بفهمد و چگونه پي بغير الفاظ او ميتوانند ببرند و چگونه ظاهر او را ميتوانند بفهمند مردم يك شعر فارسي را و حال آنكه همه الفاظ او را زنان و اطفال ميدانند و ميفهمند نميتوانند فهميد و مطلب شاعر را از آن گفت و ظاهر آن شعر را از آن دانست و حال آنكه آن شعر غير از همان ظاهر معني ديگر ندارد پس چگونه رواست كه بگويند كه ظاهر قرآن همين است كه عرب ميفهمند [ص 21] و اگر ميفهميدند ظاهر آنرا امام عليه السلام نميفرمود كه قرآن معماست و نميفرمود كه قرآن امثال است براي قوم خاصي و نميفرمود كه مردم اشتراك در معني قرآن ندارند و نميفرمود تفسير برأي حرام است پس معلوم شد كه ظاهر قرآن را ابدا عرب نميفهمند و كساني كه عربي خواندهاند ابدا نميفهمند اگر چه كلمه كلمه آنرا بفهمند اما مراد از اين فقره چيست در خور ايشان نيست بلكه احدي جز آلمحمد عليهم السلام و هر كس از ايشان اخذ كرده نميفهمد پس ابدا بيضاوي بظاهر قرآن راهبر نيست و ابدا فخررازي را آن حد نيست كه عالم بظاهر قرآن شود چرا كه كتاب علمي چنين فهمش مخصوص عالمي چنين است يا كسي كه از آن عالم اخذ كرده باشد تدبر كن آيا ميتوان كتاب شفاي بوعلي را يا اسفار ملا صدرا را مثلا با كنز و قاموس فهميد كه چه گفتهاند يا طلاب نحو خوانده و صرف خوانده يا معاني بيان خوانده بفهمند كه آنها چه گفتهاند و چه اراده كردهاند و ظاهر مطلبشان گذشته از باطن چيست سهل است علماي اصول خوانده و فقه خوانده كه حكمت نديدهاند آيا ظاهر عبارت آنها را ميفهمند و از كنز و قاموس يا مطالب نحوي و صرفي و معاني بياني ميتوانند ظاهر عبارت آنها را بفهمند مگر فهم عبارت همان است كه بگوئي ضرب يعني [ص 22] زد يك مرد غايب در زمان گذشته چرا انصاف نميدهند اگر انفه و كبر نگذارد كه بگويند چگونه ميشود كه اصولي اسفار را نفهمد ميگويم چه ميگويند آيا اصولي ميتواند ظاهر عبارت جابر بن حيان را يا آيْدَمِرِ جلدكي را در مطالب فلسفه بفهمد معاذ الله اگر يك سطر يا نيم سطر آنرا بفهمند و حال آنكه تصاريف كلمات آنها را بقواعد صرفي ميدانند و تركيب كلمات را بقواعد نحوي ميفهمند و موضوع و محمول و اسناد آنرا بقواعد معاني بيان ميفهمند اما رويهمرفته عبارت آنرا نخواهند فهميد ابدا كه ظاهر آن چيست گذشته از باطنش حال قرآن مشكلتر كتب عالم است و محتوي است بر جميع علوم هزارهزار عالم و آدم چگونه ميشود كه عرب بوال علي عقبيه يا پيروان ايشان از طلاب علوم عربيه ظاهر قرآن را بفهمند و چگونه رواست كه انكار كنند بر عالم بعلم تفسير آلمحمد عليهم السلام كه آخذ از ايشان است و بگويد اين تفسير تو خلاف ظاهر قرآن است آيا ميدانند ظاهر قرآن چيست تا خلاف آنرا بفهمند آيا اين شيوه تدين است كه اينگونه اعتراضات كنند و كسي كه هنوز فرق ميان تفسير ظاهر ظاهر و تفسير ظاهر نكرده و بر تفسير ظاهر ظاهر بقاعده علم صرف بحث ميكند چنانكه خواهد آمد و هنوز نميداند كه ظاهر ظاهر غير ظاهر است و با اين قواعد راست نميآيد و او را قاعده ديگر [ص 23] است شايسته است كه بحث بر علماي تفسير كند و نفهميده و نسنجيده زبان طعن بر ايشان گشايد آيا اين خصلت شيوه علما و اتقياست نه والله .
باري از جمله مسائلي كه مناط معرفت تفاسير است فرق كردن ميان ظاهر ظاهر و ظاهر و باطن و باطن باطن و تأويل ظاهر و تأويل ظاهر ظاهر و تأويل باطن و تأويل باطن باطن است و مادام كه انسان فرق نكند مابين اين انواع چگونه شايسته است كه بر علماي تفسير رد نمايد و زبان قدح بر ايشان گشايد و از اين اقسام با عربيت ظاهره راست نميآيد مگر همان تفسير ظاهر و عربيت را هفتاد وجه است كه يك وجه از آن در دست عرب است و اگر هر كس عرب شد عالم بجميع انحاء تفاسير ميشد بايستي هر عرب بوال علي عقبيه عالم بتفاسير و بواطن قرآن شود و اگر بدرس عربي انسان عالم بوجوه علم قرآن ميشد و بواطن قرآن را ميفهميد بايستي هر ادني طالبي عالم بعلوم اولين و آخرين شود چرا كه همه در قرآن است و حال آنكه اين صاحبان علم نحو و صرف هر چه ماهر شوند همسر يك قاطرچي عرب عربي نخواهند فهميد و اگر باين علوم شخص عالم ميشد جميع قاطرچيهاي عرب و شترداران و شبانان عرب علما و حكما باشند و خاصيت اين علوم جز معرفت الفاظ و حركات و سكنات چيز ديگر نيست و والله كه حيفم ميآيد كه اين مراتب تفسير را كه عرض شد در اين [ص 24] كتاب بنويسم چرا كه از خود ما ميآموزند و با شمشير ما با خود ما قتال ميكنند و الا اينها كجا و تحقيق مسائل و انشاء الله در طي فصول بتو خواهم نمود كه جميع تحقيقات مسائل كه فرمودهاند و سر و صورتي دارد و ميتوان گوش داد از تحقيقات خود ماست كه برداشتهاند و بهمان واسطه براي عوام اظهار فضل كردهاند پس حيفم ميآيد كه اين مراتب تفسير را ذكر كنم بجهت همين كه فردا بهمينها اظهار فضل خواهند كرد و ما بحمد الله عالم را پر از علم آلمحمد كردهايم و در جميع بلاد اسلاميه نشر دادهايم و در دست هر كس از حكما و علما و صوفيه و غير ايشان كلام سر و صورت داري است از ما گرفتهاند و از كتب ما برداشتهاند و بآن اظهار تحقيق و فضل مينمايند الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه خاصيت ما همين است و براي همين آمدهايم بگيرند ولي كاش از ما گرفته بما نفروشند .
پس بطور اختصار عرض ميكنم كه تفسير ظاهر معنيي است براي قرآن كه جاري شود بر مقتضاي ظاهر عربيت نه بمعني آنكه هر كه عرب شد يا هر كس عربي فهميد ميتواند آنرا بفهمد چنانكه گذشت بلكه بمعني آنكه بعد از اينكه عالم بتفسير قرآن آنرا تفسير كرد اهل عربيت خواهند ديد كه آنچه ميگويد با قواعد عربيت وفق ميدهد و لغت همان لغت است و صرفش همان صرف و نحوش همان نحو و دلالتها [ص 25] همان نحو دلالت خلاصه جاري است بر وفق ظاهر عربيت و بعد از تنبيه صاحب عربيت باشعور ميفهمد كه درست است و معني اين عبارت همين است و گمان مكن كه همه عرب يا همه عربيخوانان و عربيدانان در تفسير ظاهر قرآن شريكند چرا كه عرب و عجم تفاوت نميكند و همه عجم نميتوانند يك كتاب حكمت فارسي را مانند اخوانالصفا يا گوهرمراد بفهمند بلكه همه نميتوانند كتاب فقيه فارسي را كه براي تقليد نوشته بفهمند بلكه همه طلاب هم نميتوانند گوهرمراد را مثلا بفهمند بظاهر عبارتش و مطلب ظاهر آنرا نميدانند و محتاجند كه از اعلم از خود بپرسند و حال آنكه آن كتب تأليف ابناء جنس انسان است و محتوي بر همه علوم و اسرار نيست و قرآن كتاب خداست و محتوي بر همه علوم است و موافق نصوص و بداهت قرآن معماست و همه مجملات است چنانكه هر صاحب شعوري اين را دانسته است حتي آنكه جمعي از اخباريين چون اخبار متواتره ناهيه از تفسير قرآن را ديدند و بر اجمال قرآن مطلع شدند گفتند جميع قرآن از متشابهات است نسبت بما و جايز نيست استدلال كردن ما بآنها پس معلوم شد كه تفسير ظاهر هم مشرعه هر خائض نيست و كار هر عربيدان نيست و آيات در قرآن هست كه الي الآن علما و مفسرين در معني ظاهر آن درماندهاند و از متشابهات شمردهاند [ص 26] پس تفسير ظاهر هم موقوف بتنبيه علماي تفسير است و براي ايشان ظاهر است و براي غير كه نميداند خفي است تا او را بر آن آگاه كنند پس آنگاه ميفهمد كه اين تفسير موافق ظاهر عربيت است و بر همين قواعد جاري است و بسا كلامي از حكيمي كه بظاهر لغت عرب نتوان آنرا معني كرد ابدا چرا كه صاحب كلام از اهل اصطلاح است و الفاظي كه در اين عبارت آورده بر اصطلاح خودش گفته و كسي كه آن اصطلاح را نداند آن عبارت را نفهمد و چون او را بر اصطلاح آگاه كنند خواهد ديد كه مطلب از آن ظاهر است و آن مطلب ظاهر آن كلام است و بر قواعد جاري است چرا كه نفس اصطلاح خلاف قاعده نيست و هر قومي از عوام و غير عوام اصطلاحي دارند و صاحب قرآن را اصطلاحي است خاص و صاحب علم كه صاحب اصطلاح باشد كلامش از لغت قوم بيرون نميرود و كسي نميگويد كه شرحلمعه عربي نيست و معذلك اصطلاحاتي دارد كه عوام عرب نميفهمند و با كنز و قاموس عبارات آن حل نميشود و معاني عبارات آن تأويل و باطن نيست بلكه ظاهر آن است با وجودي كه غير فقيه نميفهمد اگر چه اديب باشد حال قرآن كه تمام علم خدا در آن هست و اصطلاحات بديعه دارد كه بگوش اين ملاها نخورده است ظاهر آنرا نه هر كس ميفهمد و چنانكه شرحلمعه بزبان عربي مبين بود و مردم [ص 27] نميفهمند همچنين قرآن بلغت قوم و عربي مبين است ولي مردم نميفهمند و تا اصطلاح آنرا ندانند بظاهر آن برنميخورند آيا نميبيني كه اقيموا الصلوة بلغت عرب يعني دعا كنيد است و باصطلاح خدا و رسول يعني نماز كنيد و اين معني ظاهر است چرا كه بر اصطلاح است اگر چه عربي كه اصطلاح را نميداند اين معني را از آن نفهمد و بر قواعد عربي هم هست چرا كه صلوة اسم عملي است و مفعول اقيموا است و مخالف عربي نيست كه صلوة اسم چيزي باشد بفهم چه ميگويم و نه هر چه عرب نفهميد تأويل است و نماز كنيد تأويل اقيموا الصلوة نيست بلكه ظاهر آن است ،
و اما تفسير ظاهر ظاهر آن هيچ دخلي بتفسير ظاهر ندارد و بصرف و نحو و اشتقاقات ظاهره عربيت جاري نميشود بلي لفظي را ميگيرند و در آن تصرفي ميكنند بمناسبات خفيه كه بر اهل ظاهر آشكار نيست و بآنطور تفسير ميكنند و اين بسيار از عقول اهل ظاهر بعيد است و والله كه حيف ميدانم كه بنويسم و در دست اينها بيفتد و در جهل خود غوطهور باشند بهتر است مجملا از تفسير ظاهر ظاهر است آنچه وارد شده است در تفسير آيه و كيف تأخذونه و قد افضي بعضكم الي بعض و اخذن منكم ميثاقا غليظا فرمودند كه ميثاق صيغه نكاح است و غليظا مني است كه در رحم او قرار گرفته است ببين چگونه با ظاهر [ص 28] راست نميآيد و با قواعد عربيت منافات دارد و از اين قبيل است تفسير لمنك من المصلين كه فرمودند يعني لمنك من اتباع الائمة بنا بر آنكه ائمه عليهم السلام سابقند و اسب دويم را در دوانيدن مصلي ميگويند پس معني آن باشد كه ما از اتباع سابقين يعني ائمه نبودهايم خلاصه اين قبيل تفاسير از تفسير ظاهر ظاهر است و اعتراض بر اين تفسير بكنز و قاموس نميتوان كرد و بقول سكاكي بحث نميتوان وارد آورد آيا نميبيني در تفسير و من يؤمن بالله يهد قلبه فرمودند اي يسكن قلبه و لفظ يهد را از هدوء گرفتهاند كه بمعني سكون باشد و حال آنكه يهد از هدايت است آيا نميبيني كه لفظ شيعه را از شعاع گرفتهاند و حال آنكه شيعه از مشايعة است نه از شعاع بالجمله تفسير ظاهر ظاهر علمي جداگانه دارد و با علوم عربيت ظاهره راست نميآيد و كار هر كس نيست و اعتراضي كه جناب مصنف بحقير فرمودهاند كه من بتفسير ظاهر ظاهر ظهورها را در آيه ان تأتوا البيوت من ظهورها از ظاهر گرفتهام كه مراد ظواهر باشد و ايشان اعتراض فرمودهاند كه ظهور جمع ظهر است و جمع ظاهر ظواهر است و گمان كردهاند كه اين معني يا از راه ناداني من است بعربيت يا از راه تلبيس من است بر مردم باري آن اعتراض در غير محل است و آن گمان سوء ظن [ص 29] است بلكه آن از علم تفسير ظاهر ظاهر است و بگوش ايشان نخورده بوده است و بهره از آن نداشتهاند چنانكه بعد از اين معلوم ميشود باري چنين تفسيري را تفسير ظاهر ظاهر ميگويند و غير از ظاهر است و مراد از آن بسيار ظاهر نيست بلكه خفي است از فهم مردم بسيار ،
و اما باطن آن است كه آيه را صرف كنند و آنرا در محمد و آلمحمد عليهم السلام جاري سازند و اين علم را هم قواعدي است جداگانه و موضوعي و مسائلي جداگانه است و آن تفسير از اقسام بواطن عربيت است كه در دست مردم نيست و عربيت را هفتاد وجه است كه يكي از آن وجوه در دست اين مردم است و باقي آن خفي است بر مردم و تفسير باطن غير تفسير ظاهر است و وجوه آن غير وجوه ظاهر است و لكن آنرا ادله و براهيني است در علم خود واضح و لايح كه در نزد اهلش اوضح من الشمس في رابعة النهار است و بهر آيه كه صاحب آن علم بگذرد تفسير باطن آنرا ميفهمد چنانكه علماي ظاهر بهر آيه كه بگذرند تفسير ظاهر آنرا ميفهمند و علم تفسير باطن هم مبتني است بر ادله قطعيه و اوضاعي جداگانه دارد چنانكه فقه اهل ظاهر و تفسير اهل ظاهر اوضاعي خاصه دارد و والله كه حيفم ميآيد كه از براي اين مردم بآن علم تنطق بكنم يا تعليم نمايم مگر بعضي از جزئيات موارد آنرا كه گاه گاه در درسها و موعظها عرض ميكنم و اما اصل علم [ص 30] آنرا نميگويم مگر بمتحملي انشاء الله و از اين علم باطن كه خداوند بما روزي فرموده است و ما را مخصوص كرده است بآن و له الحمد و له الشكر اگر بخواهم انشاء الله جميع قرآن را در فضايل پيغمبر صلي الله عليه و آله تفسير كنم ميكنم بادله قطعيه و اگر بخواهم انشاء الله جميع قرآن را در فضائل حضرت امير عليه السلام تفسير كنم ميكنم و اگر بخواهم انشاء الله جميع قرآن را در فضائل حضرت فاطمه عليها السلام تفسير كنم ميكنم و اگر بخواهم انشاء الله جميع قرآن را در فضائل حضرت امام حسن عليه السلام تفسير كنم ميكنم و اگر بخواهم انشاء الله جميع قرآن را در فضايل امام حسين عليه السلام بخوانم و تفسير كنم ميكنم و همچنين اگر بخواهم قرآن را تفسير كنم در فضايل امامي پس از امامي تا امام ثانيعشر عجل الله فرجه انشاء الله ميكنم و اين علم را خداوند بما انعام كرده است و اگر بخواهد بر زبان و قلم اين حقير جاري ميشود و آنقدر شواهد و بينات آن الي الآن در درسها و كتب ما جاري شده است كه مطلع بر آنها ميداند كه دروغ و محض ادعا نميگويم بلكه بتوفيق خداوند عالم و بركات آلمحمد عليهم السلام اگر بخواهم جميع قرآن را درباره شيعيان تفسير كنم و همه را در فضائل ايشان بخوانم ميخوانم و علم مخصوص اين چهار كلمه عربي و اصول كه طلاب ميدانند نيست [ص 31] اما عربيتها كه غايتش عربي دانستن است آن هم كمتر از قاطرچيهاي عرب و اين طلاب بقدر آنها عربيدان نميشوند و اما اصول كه علمي است كه در نزد علماي فنون اسهل و احسن علوم است و هيچ علمي بآن سهولت نيست و آنقدر علوم در دنيا هست كه اسم آنها را اين طلاب نشنيدهاند و علم اصول در ميان آنها گم است و آنها ميخواهند به اين چهار كلمه اصول تصرف در ما كان و ما يكون بفرمايند و در همه علوم بمصباح اين علم راه بروند اين است كه خبط ميشود اينها چنين ميكنند و يك علم دارند پس علماي صاحب هزار علم چه كنند در مثل مناقشه نيست شاعر ميگويد :
دارد هزار در صدف و دم نميزند يك بيضه مرغ دارد و فرياد ميكند
باري و اما تفسير باطن باطن آن است كه بعد از آنكه آيه را از ظاهر صرف كرده باطن آنرا گرفتند آن باطن را ظاهر انگاشته بهمان نسبت باطن آنرا گرفته و از باطن اول صرف كنند و باطن باطن كلمهاي است كه بر جميع طبقات بواطن سواي باطن اول بجهت سهولت اطلاق ميشود پس باطن باطن باطن را نيز باطن باطن ميگويند و علي هذا از براي قرآن تفسير باطن باطن بسيار است و باب تفسير باطن باطن بر روي اهل ظاهر مسدود است بلكه بر [ص 32] روي اهل باطن هم مسدود است و حلال نيست ابراز آن و از تفسير باطن باطن است آن كلمه كه امام عجل الله فرجه در كوفه خواهند فرمود و از دور او فرار خواهند كرد مگر دوازده نفر كه يكي از آنها عيسي است عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه من آن كلمه را كه ميگويد و كافر ميشوند مردم ميدانم و آنچه حضرت امير عليه السلام فرمودند بل اندمجت بمكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشية في الطوي البعيدة حاصل معني آنكه علمي چند در سينه من هست كه اگر آشكار كنم هرائينه مضطرب شويد مانند اضطراب ريسمان در چاه گود و از تفسير باطن باطن است آنچه حضرت سجاد فرمودند :
اني لاكتم من علمي جواهره كي لايري الحق ذو جهل فيفتتنا
و رب جوهر علم لو ابوح به لقيل لي انت ممن يعبد الوثنا
و لاستحل رجال مسلمون دمي يرون اقبح ما يأتونه حسنا
لقد تقدم في هذا ابوحسن الي الحسين و وصي قبله الحسنا
حاصل معني آنكه من جواهر علم خود را پنهان ميكنم كه جهال مفتون نشوند و بسا جوهر علمي كه اگر اظهار كنم گويند تو بتپرستي و مسلمانان خون مرا حلال دانند و كشتن مرا نيكو شمرند و حال آنكه آن جوهر علم وصيتي است كه حضرت امير بامام حسن و امام حسين فرموده است و من از ايشان اخذ كردهام و از تفسير [ص 33] باطن باطن است حديث كميل مشهور كه سؤال از حقيقت كرد از حضرت امير و فرمودند ترا چكار بحقيقت و حديث مشهور است در نزد اهلش و از تفسير باطن باطن است آنچه در بصايرالدرجات روايت كرده است از ابيالصامت كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه حديث ما صعب و مستصعب است و شريف و كريم و سوزان و جليل و متين است و سخت است متحمل آن نميشود هيچ ملك مقربي و هيچ نبي مرسلي و هيچ مؤمن ممتحني عرض كرد پس كه متحمل ميشود فرمود هر كس را كه ما بخصوصه بخواهيم پس اينگونه احاديث و علوم ايشان از تفسير باطن باطن است و عقول اهل ظاهر ادراك او را نميتواند بكند بلكه عقول اهل باطن هم ادراك آنرا نكند و آن مخصوص خواص خواص است و حضرات را بخيال آنكه جميع علم دنيا و آخرت همه همين ضرب ضربوا و مسئله امر و نهي است كه در آن قال قال ميكنند و لم و لانسلم بآسمان رساندهاند و بكلي غافل از اين تفاسير و مسائل و علوم ميباشند و قدري قلم را رخصت بسطي دادم تا بداني كه از وراء چهار كلمه ضرب ضربوي اين جماعت علوم بسيار است كه روح اينها از آن خبر ندارد و مراتب اين تفسير باطن باطن نهايت ندارد و از احصاي مردم بيرون است و درجات شيعيان بر حسب درجات علم ايشان است بآن تفاسير و حمد و ستايش خداوند رحيمي [ص 34] را كه ما را از ميان اين مردم بعلم تفسير باطن باطن فايز گردانيده است با وجود عدم قابليت و استعداد ما و نيست مگر از فضل و كرم خودش و اميدواريم كه قدرت و فعليت عمل بآن را نيز بما انعام كند ،
و اما تأويل عبارت است از آنكه كلام را از آن معني كه منظور است صرف نموده بساير اشياء تعلق دهند كه در عرض معني اول باشد بواسطه سر كل شيء فيه معني كل شيء و سر ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و سر لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا پس چنين معني تأويل باشد مثل تفسير امام عليه السلام كه فرمودند فلينظر الانسان الي طعامه يعني الي علمه هذا عمن يأخذه پس طعام را تأويل بعلم فرمودند از باب آنكه طعام ظاهر غذاي جسد است و غذاي روح علم است و او اولي است بخطاب و نظر و اطاعت و اين هم علمي مبسوط است و جايز نيست كه هر كلمه را بهر معني كه خواهد صرف كند از باب تشهي و هوا و هوس و قياس و استحسان و رأي بلكه اين هم علمي است و از براي آن مدركها و مأخذها و مبادي و مقدمات و مسائلي است و بايد آن علم را بخصوصه آموخت و دخلي بعلم ضرب ضربوي حضرات ندارد چرا كه اين علم ايشان غايتش بعد از كمال علم بظاهر الفاظ قرآن است و بس و مؤدي مراد هم نيست مگر بآن ضم شود چيزي ديگر چنانكه سابقا عرض شد كه اگر اين [ص 35] علم مؤدي بعلم ظاهر قرآن بود همه قاطرچيهاي عرب بايستي عالم بظاهر قرآن شوند و علما هنوز از فهم ظاهر قرآن در نرفتهاند بلي فهم الفاظ آنرا عرب ميكرد و اما مراد حاشا حاشا كه كل آنها درك ميكردند بلكه كل ظاهر آنرا اوحديهاي عرب هم نميتوانستند بكنند چرا كه مشتمل بر قرايني است كه هر كس از درك آنها عاجزند و كار هر كس نيست پس كساني كه از علم ظاهر آن عاجز هستند چگونه تأويل آنرا درك ميتوانند كرد و حال آنكه علمي است خاص و عالمي خاص دارد باري پس اين تأويل گاهي بظاهر ظاهر تعلق ميگيرد بعد از اينكه ظاهر ظاهري براي آيه معلوم شد حكيم مأول از روي ادله قطعيه كتاب و سنتي كه دارد تأويل آن آيه را ميكند از حيث ظاهر ظاهر و گاه باشد متعلق آن ظاهر باشد پس بعد از تحقق معني ظاهر آنرا تأويل ميكند بمعني ديگر مساوق با آن در رتبه وجود نه در كمال و گاه باشد كه تعلق بباطن گيرد يعني پس از تحقق معني آيه در باطن آن باطن را تأويل ميكند بمعني مساوقي در رتبه با آن و بسا باشد كه تعلق بباطن باطن گيرد و پس از تحقق معني باطن باطن صرف ميكند آن لفظ را از آن معني و در مساوق با آن معني ميكند و تأويل باطن باطن را نهايتي نيست چنانكه باطن باطن را نهايتي نيست پس اين شش قسم كليات تفسير است و معلوم شد كه ظاهري [ص 36] كه بنده عرض كردهام كه اين آيات ظاهر است در مطلب مراد آن است كه صاحب كلام صاحب اين اصطلاح است و خودش ميگويد كه مرادم از اين كلام اين است و اصطلاحم چنين و آن ظاهر عربيت متعارف شما را اراده نكردهام و اصطلاحم بر آن نيست وانگهي كه شواهد و بينات باشد كه اراده ظاهر لغت نشده و اجماعي قائم باشد يا نصوص رسيده باشد يا دليل عقلي كه جميع عقلا آنرا بديهي دانند قائم باشد كه ظاهر عربي مراد قائل نيست و او را در اين مورد اصطلاحي است پس نميتوان گفت كه آن معني مراد تأويل است و آنكه مراد نيست ظاهر است چنانكه نخواهي گفت كه اقيموا الصلوة ظاهرش آن است كه دعا كنيد و تأويلش آن است كه نماز كنيد زيرا كه يقين كردي كه قائل اصطلاح دارد و صلوة را اسم عملي قرار داده و اصطلاحش را بتو تعليم كرده پس ميداني كه ظاهر عبارت آن است كه نماز كنيد و تأويل نيست چرا كه ظاهر يعني آنكه بذهن انسان بعد از علم باصطلاح آن متبادر ميشود و تأويل آن است كه متبادر بذهن نيست و بايد عمدا ذهن را صرف بسوي آن كرد بادله خارجيه پس نه آن است كه ظاهر شرح كبير مرحوم آقا سيد علي آن است كه عربهاي باديه ميفهمند و آنچه فقها معني ميكنند تأويل است بلكه آنچه فقها معني ميكنند ظاهر [ص 37] شرح كبير است براي كسي كه مشعر فقاهت دارد اگر چه خفي باشد براي غير صاحب مشعر پس آفتاب ظاهر است بلاشك اما اگر كور نبيند نميتوان گفت آفتاب ظاهر نيست حال قرآن كتاب علمي است و كل علم خدا در آن است و كه گفته است كه معاني ظاهره قرآن بايد با فهم عوام عرب راست آيد اگر گوئي بلسان قوم است گويم شرحلمعه هم عربي است زبده شيخ بهائي عليه الرحمه هم عربي است و بلسان قوم است اما نه هر عرب ميفهمد و آن كتابها در يك علم است و قرآن در تمام علم خداست چگونه ميشود كه اصطلاح نداشته باشد وانگهي مقري بر آنكه اصطلاحات شرعي در قرآن بسيار است و حقايق شرعيه غير لغويه است و آنها قرآن را از عربيت بيرون نبرده پس چگونه بساير اصطلاحات بيرون ميرود از عربيت پس اگر ما گفتيم ظاهر آيات دلالت دارد بر مطلب ظاهر در نزد عالم باصطلاح را خواستيم نه ظاهر در نزد قاطرچيان و شترداران و چارواداران عرب را و جناب مصنف مطلقا ملتفت كلام علما كه قرآن ظاهري دارد و تأويلي نشدهاند يا شدهاند و براي قدح حقير تغافل كردهاند باري تا انسان اقسام تفاسير را نداند نميتواند از قرآن استدلال بمطلب خود نمايد و بعد از اينها هم در هيچ نوع تفسير جايز نيست كه تنطق نمايد مگر بنصي عام يا خاص از آلمحمد عليهم السلام [ص 38] و الا مفسر برأي خواهد بود و ما بابي در كتاب فصلالخطاب ايراد كردهايم و اخبار متواتره در آنجا ايراد كردهايم كه تفسير قرآن براي غير آلمحمد عليهم السلام جايز نيست و مردم شريك در فهم معني قرآن با ايشان نيستند حال نميآئيم كه در اين كتاب كه بآن با مصنف و غير ايشان تحدي كردهام تفسير برأي نمايم كه بحثها وارد آيد ولي خدا انصافي دهد كه بحث بيجا كسي نكند كه بحث بيجا چاره ندارد و در تلو بحثهاي ايشان جواب خواهد آمد .