فصل - از جمله ادله بر بطلان ادعاي اين مرد خالي بودن اوست از علم چرا كه بعضي سؤالات از او شده بود و او جوابها داده بود كه بكلي از حليه ربط عاري بود و دو كلمه آنرا مرتبط بيكديگر كردن مشكل بود و ميبايست تكلفي چند كرد تا كلمات آنرا بهم ربط داد و اگر عبارت علمي را علما كه از اهل فن ميباشند نفهمند پس كه بايد بفهمد و اگر بنا اين باشد كه انسان الفاظي چند بيربط در جواب مسائل ايشان بگويد و هر كس بحث كند بگويند كه تو نميفهمي اين از اسرار است ضابطه علم و جهل در ميان نميماند بلي اين حرف پذيرفته ميشود از كسي كه علوم ظاهره را بتفصيل باحسن وجوه ميگويد و در اين اثنا بعضي كلمات مشكله از او بظهور رسد در مقام تحقيق سري يا علمي از علوم غريبه چون كسي بحثي كند ميگويد اين مطلب از اسرار است و حلش جايز نيست نه آنكه جميع كلمات انسان از اول اين طور باشد وانگهي از فهم مسائل حلال و حرام و كتب علما عاري باشد وانگهي كه همان عبارات كه در جواب مسائل [ص 31] نوشته باشد همه بر خلاف عربيت و مغلوط و فاسد و نامربوط باشد و اگر كسي ادعا كند كه احتمال ميرود نسخه غلط بوده ميگوئيم اين احتمال ميرود ولي چه ميگوئي با كتاب او كه او را قرآن ناميده و تواتر غلطهاي او و اقرار تلامذه او بغلطهاي او وانگهي از خود او سبب آن غلطها را پرسيدهاند گفته است كه عربيت هفتاد وجه است گيرم همه اينها بالاتفاق غلط بوده پس دليلي الي الآن بر علم و حقيت او قائم نشده است چرا كه اينها همه نامربوط است و دليل حقي هم نيامده است و اگر في المثل غلط هم نبودي چه ميكردند با جسارت او بر كلام خدا و ادعاهاي خام او و اينكه گفته است اگر بخواهم قرآن را بالتمام در يك حرف از حروف كتابم قرار دهم ميدهم و چكنم با ادعاهائي كه بعد خواهد آمد در اين رساله بهر حال غلط بودن عباراتش بحد علم رسيده كه از خود او غلط صادر شده است نه غلط كتاب است گذشته از غلط كتاب چكنم با عدم ارتباط كلماتش آخر كتب ديگر از شيخ و سيد هست و كتاب غلط هم نوشتهاند و معذلك مواضع غلط معلوم و مطلب هم بيرون ميآيد نهايت جائي سطري صفحه افتاده باشد نادر است وانگهي كه هزار صحيح از ايشان ديده شده است اگر غلطي روزي ديده شود معلوم ميشود كه از ناسخين است و اينجا چنين نيست .
[ص 32] فصل - از جمله ادله بر بطلان امر اين مرد آنكه خداوند عالم جل شأنه پيغمبران بسوي خلق فرستاد و كتابهاي آسماني نازل كرد و اوصيا براي ايشان قرار داد و شريعتها براي آنها مقرر داشت تا آنكه در آخرالزمان ختم كرد رسالت را بخاتم النبيين و وصايت را بائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين و شريعت را باسلام و كتابهاي آسماني را بقرآن و طريق وحي منقطع شد بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله چنانكه دلالت ميكند بر اين جمله آيات قرآن و اخبار اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين و ضرورت اسلام و اتفاق شيعه پس چگونه بعد از وحي بر پيغمبر وحيي است و بعد از كتاب آن كتابي است و بعد از شرع آن شرعي و بعد از او رسولي و اين مرد ادعاي رسالت دارد چرا كه اگر قاصدي از جائي بيايد و نگويد كه من قاصدم باعث آن نميشود كه اسم قاصد بر آن گفته نشود بلكه آن قاصد است لامحاله پس اين مرد ميگويد كتاب جديدي بمن وحي شده است و شرعي آورده و حلالي حرام كرده و حرامي حلال كرده اگر اين رسالت نيست پس چيست و اگر بعضي از اهل تلبيس بگويند كه اين كتاب بامام وحي شده و امام باو وحي كرده ميگوئيم اين باعث آن نميشود كه رسول نباشد چرا كه قرآن را هم جبرئيل بسوي پيغمبر ميآورد و رسول بود همچنين اين مرد مدعي كتاب [ص 33] جديدي است بعد از قرآن بوحي جديدي و در آن است حلال جديدي و حرام جديدي چنانكه صريح است عبارتهاي كتابش بر آن و نوشته است در كتابش كه ما وحي كرديم بتو چنانكه بمحمد و ساير پيغمبران وحي كرديم و اگر اين رسالت نيست پس رسالت چيست پس اين مرد مدعي رسالت است خواه اسم رسالت بر خود بگويد و خواه نگويد و كتاب جديد آورده بعد از قرآن كه خاتم كتب است و حال آنكه حضرت صادق فرمودند كه خداوند عالم فرستاد پيغمبر را و ختم كرد باو انبيا را پس نبي بعد از او نيست و بر او كتابي نازل كرد و ختم كرد بآن كتابها را پس كتابي بعد از آن نيست حلال كرد در آن كتاب حلالي و حرام كرد حرامي را پس حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت ، تا آخر حديث و آن حديث شريفي است و در بحارالانوار مسطور است بهر حال پس آوردن اين مرد كتابي را كه در آن مسطور است كه اين كتاب وحي شده است بتو چنانكه بر محمد و ساير پيغمبران عليهم السلام وحي شده است بعد از دانستن آنكه پيغمبر آخر پيغمبران و قرآن خاتم كتابهاي آسماني است اعظم دليلي است بر بطلان امر اين مرد و كفر قائلش و خدا ميفرمايد كه و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او قال اوحي الي و لميوح اليه شئ و من قال سانزل مثل [ص 34] ما انزل الله يعني چه كس ظالمتر است از كسي كه افترا بر خدا ببندد دروغي را يا بگويد وحي بسوي من شده است و حال آنكه وحي بسوي او نشده است و از كسي كه بگويد من نازل ميكنم مثل آنچه خدا نازل كرده است و اين آيه در شأن عبدالله بن ابيسرح نازل شد كه كاتب وحي بود و سميع بصير را سميع عليم نوشته بود و خبير را بصير و گفته بود كه من هم مثل محمد ميگويم او اين طور گفت و من اين طور اين آيه در شأن او نازل شد و پيغمبر امر بقتل او فرمودند و عثمان نگذاشت او را بكشند و امر اين مرد هزار دفعه اعظم است از عبدالله بن ابيسرح او يك كلمه را تحريف كرد و اين مرد ميگويد اگر بخواهم همه قرآن را در يك حرف كتابم قرار ميدهم و ميگويد وحي بمن شده مثل آنكه به پيغمبر وحي شده و سورها ساخته و كتابها باطراف نوشته و از آن جمله بخط خود سوره ساخته و نزد من فرستاده و آن قدر نامربوط در آن كتاب نوشته كه نهايت ندارد و مرا خواسته است كه قوشن بردارم و بشيراز روم و در ركابش جنگ كنم و گفته است كه قدغن كن كه مؤذنان در اذان بر منارها نام مرا بگويند و مزخرفاتي چند بهم بافته كه نهايت ندارد و اگر نه اين بود كه اين رساله از براي عوام عجم نوشته شده بود هراينه عبارتهاي آن كاغذ را مينوشتم و قدري از نامربوطهاي كتاب آنرا برشته [ص 35] تحرير درميآوردم چنانكه در كتاب ازهاقالباطل ذكر بسياري از آنچه بما رسيده از آن كردم بهر حال كه بطلان امر اين مرد واضحتر از آفتاب است بطوري كه مجال انكار نيست .
فصل - از جمله ادله واضحه بر بطلان امر اين مرد خواندن اوست مردم را بسوي جهاد و اجماعي كل شيعه است كه جهاد بايد در ركاب معصوم كرد يا نايب خاصي كه معصوم در ايام ظهور خود نصب كند و ادعاي نيابت خاصه در زمان غيبت امام عليه السلام خلاف طريقه و سيرت شيعه است و ابدا در آثار اهل بيت يافت نشده است كه نايب خاصي در زمان غيبت خواهد آمد و مأمور بجهاد خواهد شد خلاصه اجماعي شيعه است كه جهاد براي خواندن مردم بحق در زمان غيبت امام نيست و اخبار و احاديث متواتره از ائمه عليهم السلام وارد شده است و در كتاب ازهاقالباطل آنها را ذكر كردهايم بتفصيل پس همين خواندن مردم را بجهاد با وجود آنكه اجماعي شيعه است و اخبار متواتر وارد شده است كه جهاد با غير امام نيست و فسقي است ظاهر از اين مرد و معلوم ميشود كه همه حب رياست و سلطنت است و الا در زمان غيبت جهاد يعني چه و ادعاي نيابت خاصه يعني چه ابدا در آثار اهل بيت ديده نشده است كه در زمان غيبت نايب خاصي خواهد آمد بلي جناب آخوند ملا محمدباقر مرحوم روايت كرده است [ص 36] كه قبل از ظهور امام عليه السلام دوازده نفر سيد خروج خواهند كرد و مردم را بسوي خود خواهند خواند و همه بر باطلند و روايت ديگر كه شصت نفر قبل از ظهور حضرت خواهند آمد كه مدعي پيغمبري شوند خلاصه دور نيست كه اين مرد يكي از آنها باشد خلاصه اين مرد قباحتي را بكار برده است كه خدا شاهد است كه اگر بگوش مخالفين برسد هزار طعن بر مذهب شيعه خواهند زد خداوند داد شيعه را از اين مرد بگيرد كه هيچ كفري بكفر اين مرد نميرسد و گناه اين مرد اعظم از جميع گناهان است فيا سبحان الله اگر زمان شايسته آنست كه از براي لشكر حق غلبه باشد چرا خود امام بروز نميكند و خود او جهاد نميكند و اگر جاهلي بگويد كه اين نايب خاص است و اين را امام بجهاد فرستادهاند اولا كه نايب خاص نص خاص ميخواهد كه شخص بشنود از امام كه فلان مرد را بفلان عمل من مقرر كردم و بر فلان لشكر امير كردم يا بر فلان امر وكيل كردم و هر گاه نص مسموعي مفقود شد دو شاهد عدل ميخواهد كه آنها بسماع نص شهادت دهند و اگر آن مفقود شد شياع و تواتري ميخواهد كه موجب قطع شود و اگر آن هم ممكن نشد بايد قراين عديده با آن باشد و مقارن ادعاي او شود و نشاني و علامتي با آن باشد كه بآن نشاني و علامت قطع حاصل شود كه اين شخص از جانب [ص 37] فلان شخص مأمور باين خدمت هست و اگر اينها نشد خارق عادتي در كار است كه مثل آن عمل از غير امام و حجت سرنزند و ما بآن خارق عادت او را تصديق كنيم اما طريق نصوص بر اينكه اين مرد نايب است كه در زمان غيبت ممكن نيست بجهت اينكه هيچ كس بخدمت امام نميرسد و اما قراين اگر خصم گويد كه قراين با اين شخص هست ميگوئيم كه اين شخص مدعي آنست كه مبعوث بر كل خلق است پس بايد قرايني با او باشد كه كل خلق بفهمند كه اين شخص صادق است نه همان دو نفر سه نفر نافهم عامي يا صاحب غرض كه از روي طلب رياست و از روي اينكه بلكه اين مرد كسي شد و من كه پيشتر اجابت كردهام البته سرعسكر خواهم شد يا اينكه نايب خاص او ميشوم يا بعد از او من منصوب باين عمل ميشوم پس چه قرينه با اين مرد است كه اين نايب خاص است اگر بطور ادعاي خودش مأمور بامر كل بود قرينه بايستي ظاهر و آشكار باشد بلي مگر قرينه نايب بودن او دروغهاي او باشد كه گفت من در روز عاشورا شمشير را بشانه خود ميگذارم و از حرم سيدشهدا يا حضرت امير بيرون ميآيم و جهاد ميكنم اينكه نشد و حساب راه مكه را نكرده بود كه عاشورا بكربلا نميرسد بعد گفت عاشورا بدا شده و در نوروز خروج خواهم كرد و تكبيرگويان از حرم بيرون ميآيم و مردم را بعراق طلبيد آن [ص 38] هم عربهاي راه مكه دعوا داشتند و باب نتوانست كه اصلا از راه عراق عرب برگردد و از راه بندر ابوشهر آمد و او را حاكم شيراز بشيراز طلبيد و الحال آمده و انكار تامي دارد كه اينها را من نگفتهام و قرآني نساختهام و بدبختي دروغ گفته است و كاغذ بخط خودش نوشته است براي من و بيكي از مريدهايش داده بود و براي من آوردند و الحال حاضر است و مرا بشيراز خوانده كه بروم در ركاب او جهاد كنم اينك الحال در راه خدا جهاد ميكنم و آنچه در مجالس و محافل توانستم در كرمان و يزد لسانا امر او را فاسد كردم و آنجا كه نتوانستم و دستم نرسيد رساله مفصلي عجيبي غريبي فصيحي بليغي مطولي بزبان عربي نوشتهام با ادله و براهين و آنرا ازهاقالباطل ناميدم و آن كتاب اينك نسخهاي عديده شده است و در انتشار است و اين كتاب را هم بطور اختصار بزبان فارسي نوشتم كه هر كس عربي نميفهمد فارسي را بخواند و بفهمد و چون مرا فرصت نيست و فارسي نوشتن هم بر من بسيار سخت است وانگهي عاميانه نوشتن از اين جهت باين مختصر كفايت شد و اگر يكي از برادران مؤمن در اين جهاد با من كمكي ميكرد و رساله ازهاق الباطل را فارسي ميكرد بسيار مردم منتفع ميشدند باري پس قرينه كه با اين مرد نيست مگر دروغهاي او و اما معجزه و خارق عادت يكي از خارق عادات [ص 39] او قرار دادهاند كه مردي كه ملا نيست چگونه اين طور عربي ميگويد و مطالب مينويسد فيا سبحان الله نامربوط نوشتن غير ملا خارق عادت كدام قوم است و چه خلاف عادتي است كه كسي كه ملا نيست عربي را غلط و نامربوط بنويسد و آيات قرآن را بدزدد و پس و پيش كند و از هر سوره و آيه كلماتي بدزدد و قطار كند و معذلك غلط هم باشد و نامربوط هم باشد و معذلك كفر هم باشد و هتك حرمت انبيا و مرسلين هم باشد نعوذ بالله باين خرق عادت انسان حجت خدا ميشود اولا كه اين شخص گيرم عربي درس نخوانده است مدتي در كربلا بوده است و از معاشرت قدري زبان عربي ياد گرفته است و عوامي كه در كربلا هستند همه عربي ياد گرفتند بطوري كه روضهخوانهاي عرب اشعار فصيح ميخوانند و عبارات فصيح ميخوانند ميفهمند و آيات قرآن را قدري ميفهمند چنانكه خود بودهايم و ديدهايم و ديگر عوام بقدر ذهنشان مختلف ميشوند و مدتي هم اين مرد در گرمسيرات شيراز و بندرات بوده است و با عربها معاشرت داشته است و در اصل شيراز هم عرب بيش از جاهاي ديگر ميآيند و معاشرت كرده است يك پاره عربي غلطي ياد گرفته است و قدري هم صاحب ذهن بوده است آيات قرآن را دزديده است و پس و پيش كرده است و از همين جهت هم همه غلط و نامربوط است وقتي كه [ص 40] قاصد او آمد پيش من خواستم كه بلكه او را هدايت كنم و جميع نامربوطهاي امر اين مرد را حالي او كردم آخر گفت كه چيزي كه در نظر من غريب است امر قرآن اين مرد است چون سوادي درست نداشت هر چه خواستم غلطهاي اين كتاب را حالي او كنم حالي او نشد و ميگفت كه هيچ كس مثل اين كتاب نميتواند بگويد من هم حيا كردم از خدا و رسول كه براي او از اين قبيل عبارت بگويم و بخوانم بالاخره يكي از رفقاي عوام ما كه سواد عربي نداشت بهيچ وجه برداشت و سوره بطور شوخي ساخت بسيار مسجع و درست و مضمونش تكذيب باب قرار داد و بر او خواند بسيار فصيحتر و بليغتر از كتاب باب ضلالت انتساب آنگاه آن قاصد حيران شد و ساكت گرديد بهر حال كه اين خرق عادت نيست بلكه موافق عادت است و آدم ناملا و بيسواد همين طور نامربوط ميگويد و غلط خواهد عربي گفت و نوشت و موافق عادت هم واقع شده است بهر حال كه از پي اين حرفها كسي ميرود كه جديد الاسلام باشد و از اوضاع اسلام و ايمان بيخبر باشد بلكه در امر دنيا هم احمق باشد و همچنين تحقيقات كه در جواب سؤالات گفته است همه نامربوط بطوري كه دو كلمه او بهم ربط ندارد وانگهي كه اگر همه مربوط بود دخلي بهيچ حقيت نداشت مگر هر كس عبارت عربي ميتواند بگويد [ص 41] يا مطلبي تحقيق ميتواند بكند ولي ميشود يا نايب ميشود اينك عوام اهل كرمان بهتر از ملاهاي بزرگ بزرگ تحقيق مطالب معرفت ميكنند باري آنچه ذكر شد براي منصف كافي است و كسي كه رگي از اسلام در تن او باشد از پي اين حرفها نميرود .
فصل - از جمله ادله بر بطلان اين مرد حرفهائي است كه در كتاب خود گفته است و زياده از آن است كه در اين مختصر بنگارم ولي بعضي از آنرا بجهت عبرت مينويسم از آن جمله در يكي از سورهاي خرافاتش كه نوشته است و جسارت بر خدا و رسول كرده است نوشته است كه ما ترا تفضيل داديم بر همه بابها بواسطه كلمه خودمان و توئي صراط علي در كتاب خدا در دوراتش نوشته شده بودي و ما ترا گواه گرفتيم در نزد خلقت اشياء همگي و تو بچشم خدا نگران بودي تا آخر الحال شما را بحق خدا قسم ميدهم كه انصاف دهيد و اين ادعاي خام را عبرت بگيريد كه آيا ميشود كه انسان چنين ادعاي بزرگي كند با وجودي كه باين احمقي باشد و خود را افضل از سلمان بگيرد كه در شأن او فرمودند كه سلمان علم اولين و آخرين را داشت بلكه علم محمد و علي را داشت و سلمان افضل از جبرئيل است و سلمان باب الله است در زمين و سلمان در درجه اعلي ايمان ايستاده است كه بالاتر از او از براي شيعه مقامي نيست بلكه او در مقام برزخ مابين [ص 42] انبيا و شيعه ميباشد و اين مرد ادعا كرده است كه من افضل بابهاي خدا هستم و هر از بر تميز نداده و هزار غلط در كتاب خود نوشته است و ادعا كرده است كه خدا او را بر خلق هر چيزي شاهد گرفته است و اين مقام لايق پيغمبران نيست چه جاي بابها و اين مقام مخصوص پيغمبر آخرالزمان و اهل بيت اوست و ديگر احدي شاهد بر خلق كل اشياء نيست و احاطه كليه ندارد نميبيني كه انبيا عالم بهمه چيز نبودند مثل موسي عالم بآنچه خضر داشت نبود و حضرت آدم عالم بآنكه آن حرف حوا از وسوسه شيطان است نبود و حضرت سليمان عالم بمكان هدهد و علم او نبود و حضرت داود عالم بعلم مورچه نبود و عالم بآن دو ملك كه بصورت دو انسان آمدند نبود و هكذا پس پيغمبران شاهد بر كل اشيا نبودند و چگونه اين مرد غصب مقام اهل بيت را نموده و خود را در مقام ايشان نهاده و فضل ايشان را بخود نسبت داده و اينكه ما ميگوئيم كه شيعه آئينه سر تا پا نماي امام است مقصود آنست كه امام براي شيعه خود بصورتي جلوه ميكند و شيعه آن صورت را سر تا پا ميگويد و مينمايد ولي از براي امام صدهزار صورت ديگر هست كه بآن صورتها جلوه نكرده است براي آن شيعه و از آن صورتها خبر ندارد پس نميشود كه شيعه عالم بكل اشيا بشود و اما اينكه گفتيم كه سلمان علم محمد و علي را داشت [ص 43] مقصود نوع علم آن دو بزرگوار است بدليل آنكه اگر علم محمد غير علم علي و علم علي غير علم محمد است كه علي علم محمد و محمد علم علي را ندارد پس سلمان كه علم هر دو را دارد بايستي اعلم از هر دو باشد نعوذ بالله و اگر آن دو بزرگوار هر دو كل علم يكديگر را دارند پس بايستي سلمان مساوي آن دو بزرگوار باشد در رتبه بجهت آنكه شرافت انسان بعلم است و او علم هر دو را داشت پس بشرافت ايشان بود نعوذ بالله و حال آنكه سلمان بشرافت ساير انبيا نبود پس سلمان ميدانست نوع علم محمد و نوع علم علي را و علم محمد علم اجمال است و علم علي علم تفصيل و سلمان علم اجمال و تفصيل هر دو داشت و علم محمد علم حقايق است و علم علي علم صور اشيا و سلمان علم بحقيقت اشيا داشت و علم بصور اشيا هم داشت يعني نوع علم اجمالي و نوع علم تفصيلي و نوع علم حقيقت و نوع علم صورت را داشت مثل آنكه ميگوئي زيد عربي ميداند فارسي هم ميداند و چه ميشود كه لغات بسيار از عربي نداند و لغات بسيار از فارسي نداند همچنان كه كل عجمها فارسي زبان ميباشند مثلا و همه لغات فارسي را نميدانند و اين باعث آن نميشود كه بگوئيم عجمان لغت فارسي نميدانند و همچنين عربان عربند و عربي زبان و همه لغات عربي را نميدانند پس ميگوئي كه زيد علم عربي ميداند و علم فارسي ميداند همچنين [ص 44] سلمان علم محمد را ميداند كه علم اجمال باشد و باطن و حقيقت و علم علي را ميداند كه علم تفصيل باشد و ظاهر و صورت و نگفتيم كه كل علم محمد را و كل علم علي را ميداند صلي الله علي محمد و آلمحمد و سلم پس اين ادعاي خام اين باب ضلالت انتساب مثل غصب خلافت و تاراج فضل اهل بيت است كه مقام ايشان را مقام خود كرده است و اگر بگوئي كه كلام اين مرد را چرا همچنين حمل بر نوع نكرديم ميگوئيم كه او خود گفته است كه مجموع اشيا را من مشاهده كردهام بعين الله و تفسيري كه صاحبش قصد نكرده چه بگويم بهر حال اين يك ادعاي بيجاي اين مرد است و در همين سوره باز گفته است كه ما از براي هر كس قبله قرار داديم و ترا قبله سابقين قرار داديم تا آخر ترا بحق خدا انصاف ده كه سابقان بنيآدم نقبا هستند و اين مرد خود را قبله سابقان قرار داده است كه مثلا ميبايد سلمان و ابوذر اين مرد را قبله خود قرار دهند و اكتفاء بادعا نكرده است كه اين تهمتها را پاي خدا و رسول و امام بسته است كه امام با او چنين مخاطبه كرده است كه ما ترا چنين و چنان كرديم و از جمله خرافات او در سوره كه آنرا مزن ناميده است ميگويد بگو اي اهل زمين اگر جمع شويد بر اينكه بسازيد حرفي بمثل حرفي از عمل مرا نميتوانيد مثل او تا آخر و مزه اين جاست كه همين [ص 45] عبارت را غلط گفته است در عربي و بطور عربي نيست خداوند اين طور براي دروغگو علامت قرار ميدهد كه امر مشتبه نشود و بطلان اين حرف پيش ذكر شد كه اين حرف تكذيب خداست و اين هم ادعاي پيغمبر را بخود بسته و كتاب مهمل خود را نازل منزله قرآن كرده است و باصطلاح خود در سوره افئده ميگويد كلامي كه حاصلش اين است كه تو بايد اقامه امر بكني در كلمه بزرگ و داود و سليمان دو حرف از آن كلمه را داشتند كه امين بر ملك شدند و ذاالنون و ادريس و اسمعيل و ذاالكفل را ما داخل ظلمات كرديم تا شهادت دادند درباره باب كه ما توقف كرده بوديم در كلمه بزرگ خدا تا آخر ببين بخرافت اين مرد در اين كلمات كه چه جسارت درباره انبياء مرسل كرده است و خود را كلمه ناميده و انبياء مرسل را صاحب دو حرف از آن كلمه و انبيا را خدا معذب كرده است كه درباره باب توقف كردند نه اينكه اين ادعاي مقام امامت را كرده است و ادعاي مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را كرده است كه فرمودند كه ايوب در ولايت من شك كرد كه خدا او را مبتلا كرد و همچنين جميع انبيا بولايت او آزمايش شدند و اين مرد با اين خرافت ادعاي چه مقام براي خود كرده است و عجب از اين مرد نيست چندان ولي عجب از آن طلابي است كه از عقب همچنين ضالي و كافري [ص 46] ميافتند و عالمي را ميخواهند مشوش كنند و ميخواهند خروج كنند و خون مسلمين را بريزند نعوذ بالله من بوار العقل و قبح الزلل و به نستعين ، و در سوره كه آن سوره را بگمان خود ذكر ناميده است ميگويد اي اهل عرش بخداي حق قسم كه ذكر امر تازه از پيش خدا آورده است و همه امت نقطه هستند بر گرد باب و خدا بامتها وحي كرد كه نپرستيد غير از خدا را در راه اين باب بجهت اينكه اين باب غني است و من خداي بلند هستم و باز ميگويد كه امروز آسمانها در دست باب پيچيد همان طور كه اول خلق كرديم آخر هم همان طور برميگردانيم شما را و ما در همه الواح نوشتهايم كه ملك زمين مال ذكر است و باز ميگويد كه اي مردم بشنويد صداي حجت را از باب كه خدا بمن وحي كرده است كه ما اين كتاب را بر بنده تو نازل كرديم كه بر همه عالمها نذير و بشير باشد تا آخر ، شما را بخدا در اين كلمات تدبري كنيد و بهبينيد كه با اين عنق منكسر چگونه حرفها زده است كه دل عوام را بترساند و مردم گول بزرگي حرف را بخورند ولي كسي كه اين حرفهاي بزرگ را ميتواند بزند اقلا عبارت كتاب را نامربوط نميگويد كه هر عرب شتردار و شباني و قاطرچي بفهمد كه اين حرفها غلط است و دزديده است [ص 47] و ندانسته است كه چگونه بدزدد يا سبحان الله كل امتها كي مأمور بودند كه خدا را در راه اين باب جهنم بپرستند و آسمانها كجا در دست او پيچيده شد بقول شاعر :
تو كار زمين يكسره ساختي كه بر آسمانها بپرداختي
تو اول حرف زدن ياد بگير آن وقت آسمانها در دست تو پيچيده شود و كجا ملك زمين همه در دست تو است و تو ندانستي كه راه عربستان و راه مكه مغشوش است و وعده كردي كه عاشورا و نوروز خروج ميكني و راه مغشوش شد و خائب و خاسر به بندر ابوشهر برگشتي و مريدهايت ساختند كه بدا شد در حكم باب و تعجب كنيد از آن خرافت كه گفته است كه اين كتاب بر او نازل شده است كه بر همه عالمها نذير و بشير باشد ببينيد كه چگونه غصب مقام رسالت را كرده است چرا كه خدا در قرآن حق ميفرمايد مبارك است كسي كه فرقان را نازل كرد بر بنده خود كه بر اهل همه عالمها نذير باشد و اين ملعون بعينه همين مقام را نسبت بخود داده است نه آنكه از عالمها عالم پيغمبران است و اين مرد ادعا كرده است كه حجت بر پيغمبران خداست و نذير و بشير بر آنهاست با اين خرافات كه عرب قاطرچي ابا دارد از آنها و در سوره جبن بقول خود گفته است كه بحق خدا كه ذكر شما را بر صراط بحكم جمع ميكند و باز گفته است [ص 48] اي اهل آسمانها هر كس بزيارت باب رود چنان است كه مرا در عرش زيارت كرده است و هر كس از كتاب او و نداي او اعراض كند از صراط گمراه ميشود و باز گفته است كه مشركون ميخواهند ميان خدا و باب جدائي اندازند و باز گفته است كه ما ترا بر طور بلند كرديم تا عهد بگيري از آنچه در آسمان و زمين است و بجهت آنكه همه مردم تو را سجده كنند تا آخر شما را بخدا باين ادعاهاي خام نظري گماريد و حيف كه عوام عجم نميدانند كه اصل عبارتهاي عربي اين مرد كه آنها را من عجمي كردم چگونه ميباشد و چه قدر نامربوط است كه هيچ عرب شباني اين طور نامربوط نميگويد و لكن عجمها چيزي ميشنوند و اگر كسي آن عبارتها را بخواهد ما در كتاب ازهاقالباطل بعينه عبارتهاي او را نوشتهايم و تعجب ميكنم از آن عجمان عوام احمقي كه نه عربي ميفهمند و نه علمي دارند و باين مرد احمق تصديق كردهاند و او را باب الله ميدانند بهر حال هر كس جنس هر كس هست مايل باو ميشود كاش اين تصديق عارضي بسيد مرحوم نميكردند و اين ننگ را بر اين سلسله جليله نميگذاردند كه مردم بگويند كه بعضي از شيخيه براه اين باب ضلالت انتساب رفتهاند و ما را باين واسطه بيك نهج خيال كنند خلاصه در عبارتها نظري كنيد اما آنكه باب مردم را بر صراط [ص 49] بحكم جمع ميكند خود انصاف دهيد جمعكننده مردم بر صراط مكذب قرآن و مكذب رسول خداست اگر بعضي جهال گويند مكذب قرآن و رسول نيست عباراتي كه نوشتم حاضر است مراجعه كنند چرا كه خدا پيغمبر را خاتم پيغمبران و كتابش را خاتم كتابها و وحيش را آخري وحيها قرار داد و سنتش را آخري سنتها مقرر فرمود و اين مرد ادعاي رسالت ميكند و كتاب جديد بوحي جديد ادعا ميكند و حلالي چند را كه اجماعي و ضروري مسلمين است حرام كرده است و حرامي چند را حلال كرده است حال همچنين كسي بحكم خود مردم را بر صراط جمع ميكند و اهل آسمانها بزيارت همچنين كسي بايد بيايند و زيارت او زيارت خدا ميشود و اعراض از كتاب او باعث گمراهي از صراط ميشود آيا بعد از قرآن كتابي است و ميگويد مشركون ميان باب و خدا جدائي مياندازند ببين اين همان است كه خدا درباره پيغمبر در قرآن فرموده است كه كفار ميخواهند ميان خدا و پيغمبران جدائي افكنند چگونه مقام پيغمبران را نسبت بخود داده است و مطالب و آيات را دزديده است و هم چنين آنكه ميگويد كه عهد اهل آسمان و زمين را تو بايد بگيري و همه مردم داخل باب شوند سجدهكنان يا سبحان الله آيا بمحض حرف بزرگ زدن انسان بزرگ ميشود ،
[ص 50]تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد بگزاف مگر اسباب بزرگي همه آماده كني
نه هر كه طرف كله برشكست و تند نشست كلاهداري و آئين سروري داند
و در همان سوره خبيثه ميگويد كه ما وحي كرديم بتو چنانكه وحي كرديم بمحمد و رسولان پيش از او تا آنكه مردم بعد از بابها حجتي بر خدا نداشته باشند تا آخر نميدانم اين چه ملعنتي است آيا سخن قحط است آيا ادعا قحط است آيا موسي و عيسي عليهما السلام جرأت همچنين ادعائي را داشتند آيا امير مؤمنان عليه السلام چنين ادعائي ميكند كه اين مرد كرده است آيا احدي از خلق خدا اين ادعا را ميتوانند كه مثل آنكه بر پيغمبر وحي شده است بر كسي وحي بشود نعوذ بالله من غضب الله اللهم العنه و اتباعه و مصدقيه بعدد ما في علمك من شئ بس است همين قدر ذكر خرافاتش كه زياده از اين موجب ملال است و ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، و اگر كسي مسلم باشد از همين قدرها هم عبرت ميگيرد .
فصل - در ذكر بعضي از خلاف ضرورت اسلام و شيعه و خلاف سيرت ايشان و بدعتهائي كه اين مرد مرتكب شده است بطور اختصار : [ص 51] اولا اثبات وحي جديد بعد از انقطاع وحي بر پيغمبر آخرالزمان صلي الله عليه و آله دويم آوردن كتاب جديدي بعد از قرآن كه خاتم كتب است سيم حلال كردن جهادي كه سيرت شيعه بر حرمت آن است در زمان غيبت چهارم حرام كرده است كه كتاب او را با سياهي بنويسند و واجب كرده است كه بالوان ديگر نوشته شود پنجم امثال اين ادعاها كه شنيدي كه مخصوص پيغمبر آخرالزمان و ائمه انس و جان است سلام الله عليهم ششم قرار دادن اوست كه اسمش را در منارها با ذكر پيغمبر و ائمه عليهم السلام ياد كنند هفتم اصل ادعاي نيابت خاصه او باين طورها كه مشاهد است هشتم واجب كردن اوست بر مردم كه همه اطاعت او را بكنند و هر كه اطاعت نكند مشرك است نهم ادعاهاي صريح اوست كه مردم بايد همه او را بپرستند و او را قبله و مسجود خود دانند دهم افتراهاي اوست بر صاحبالامر عجل الله فرجه كه راضي بدروغ تنها نشده است و همه را نسبت بآن بزرگوار داده است و هكذا چيزي چند كه فرصت ذكر آنها را ندارم و در رساله ازهاقالباطل بقدر كفايت ياد كردهايم و لكن در اين ايام مذكور شد كه بكلي انكار اين سخنها را كرده است كه از او صادر نشده است و افترا بر او بستهاند و حضرات طلابي كه خود را باو چسپانيدهاند از راه طلب دنيا و خيالات فاسد خود اين [ص 52] سورها و عبارتهاي ركيك را درست كردهاند و از اينها همه بيزاري جسته است بهر حال صاحبان اين ادعاها ضال و مضلند و اضلال مردم را كردهاند و كافرند بظاهر اسلام و مفتري بر خدا و رسول هر كس را يافتي كه مدعي اين امور است او را كافر بدان بنص آيه قرآن و هر كس اين ادعاها را بكند آنرا ضال و مضل و مفتري بر خدا و رسول بدان و اين صيتي كه ظاهر شده است و دعوتي كه منتشر گرديده است و كتابها كه ظاهر گرديده است همگي بدعت و ضلالت است و ادعاهاي باطل و امري ديگر از كسي ديگر كه آشكار نشده است پس اين دعوت كه باطل است و صاحب اين دعوت بر باطل خواه او گفته باشد و خواه غير او و صاحب اين دعوت مستحق آنچه گفتيم هست و الآن كه متواتر است اين سخنها از او بطوري كه شبهه در آن نيست و بر ماست بيان حق از باطل لاغير و السلام علي من اتبع الهدي .
فصل - در مجملي از معرفت نقبا و نجبا بطور عوام فهم و تفصيل آنرا در رساله ازهاقالباطل و رساله نجفيه و غير آنها نوشتهام و اين جا بطور اختصار ذكري مينمايم كه خالي نباشد از ذكر شريف آنها بدانكه خداوند عالم انسان را كه آفريد از مبدأ وجود او تا منتهاي شهود او از براي او مراتبي چند قرار داد چرا كه انسان نور مشيت الهي است و نور وقتي از منير صادر ميشود [ص 53] و منتشر ميشود صاحب مراتب ميشود از نزديك منير تا نهايت بعد آن هر چه نزديكتر بمنير است نورانيتر است و هر چه دورتر از منير ميشود ظلمانيتر ميشود و آن جزء كه نزديكتر از همه بمنير است نوري است كه در او ظلمتي نيست مگر بقدر يك ذره و آنكه در نهايت دوري است از منير در آن نوري نيست مگر بقدر يك ذره هر چه رو بمنير ميرود نورش زياده ميشود و هر چه رو بظلمت ميرود ظلمتش زياده ميشود و در مابين بين بين است و نور و ظلمت مساوي است چنانكه تفصيل آنرا در كتاب كبير كه مسمي بارشادالعوام است و در عقايد فارسي بالتماس بعضي از همشيرگان نوشته شده است نوشته ميشود پس انسان كه نور مشيت الهي است از اول صدورش تا آخر بروزش صاحب مراتب است اول صدورش كه نزديكتر بمشيت الهي است از همه مراتبش مقام فؤاد اوست و دورتر مراتبش از مشيت الهي مقام جسم اوست و در اين مابين مراتب بسيار دارد پس بعد از مقام فؤادش مقام عقل است بعد مقام نفس است و مراتب ديگر كه ذكرش باعث تطويل است و مناسب اين مقام نيست و خداوند عالم در عالم جسم مشاعري چند بانسان داده است كه بآن مشاعر ادراك عالم اجسام ميكند مثل آنكه چشم داده است كه بآن چشم ادراك رنگها و شكلها را ميكند و گوش داده است كه بآن گوش ادراك صداها را [ص 54] ميكند و بيني داده است كه بآن ادراك بوها را ميكند و زبان داده است كه بآن زبان ادراك طعمها را ميكند و لامسه عطا فرموده است كه بآن لامسه ادراك گرمي و سردي و نرمي و درشتي را ميكند پس باين مدارك ادراك جميع متعلقات اجسام را ميكند و همچنين بنفس انسان خداوند عالم مشاعري عطا فرموده است و آن مشاعر را بعالم نفوس گشوده است تا بآن مشاعر مدركات و معلومات عالم نفوس را مشاهده كند و آن مشاعر ادراك ميكنند معلومات عالم نفوس را همچنان كه اين مشاعر جسمانيه ادراك ميكنند معلومات عالم اجسام را و همين طور علانيه و مشاهده ميبينند و لكن نسبت مشاعر جسماني باين عالم مثل نسبت مشاعر نفساني است بعالم نفوس چنانكه با مشاعر جسماني ميبيند اجسام را ولي هر جا را كه مقابل و مقارن با او شد و هر جا كه از او محجوب است آنرا نبيند ولي صاحب اين مشاعر كسي است كه اگر آنجا برود كه محجوب بود آنجا را هم خواهد ديد مثلا شخص آنچه در پيش روي اوست ميبيند ولي آنچه در پشت ديوار است نميبيند ولي كسي است كه اگر برود پشت ديوار آنجا را هم خواهد ديد بخلاف كور كه اگر برود يا نرود نخواهد ديد حال همچنين است نسبت مشاعر نفس بعالم نفوس هر كس آن مشاعر را دارد با آنچه مواجه شود ميداند ولي آنچه را كه متوجه [ص 55] نيست نميداند وقتي كه متوجه شد آن وقت ميداند مثل آنكه كسي كه عالم بعلم نحو است در هنگامي كه ملتفت بيك مسأله است ملتفت ساير مسائل نيست و از آنها همه غافل و ذاهل است ولي كسي است كه اگر ملتفت هر مسأله بشود آنرا خواهد دانست حال صاحب مشاعر نفس هم بهمين طور است صاحب مشاعر نفس هست ولي ملتفت هر چه شود او را دريافت خواهد كرد و ديگر التفاتش بقدر مسافت مابين او و آنجاست مثل عالم اجسام كه يك مسافت هست كه بيك ساعت ميتواند برود و آنجا را ببيند و يك مسافت هست كه يك روز بايد برود تا بآنجا برسد و يك مسافت هست كه بايد هفته يا ماهي يا سالي برود همچنين است صاحب ديده نفساني پس مسأله هست كه يك ساعت بايد فكر كند و مسأله هست كه بايد يك روز يا يك هفته يا يك ماه يا يك سال ملتفت شود تا بآنجا برسد و فرق او با جاهل آنست كه جاهل هر چه فكر كند نخواهد يافت و آن عالم اگر ملتفت شود خواهد يافت و همچنين بعقل انسان خداوند عالم مشاعري را عطا كرده است كه بآن مشاعر معقولات عالم عقول را مشاهده ميكند و نسبت عقل او بعالم عقول مثل نسبت نفس اوست بعالم نفوس و مثل نسبت جسم اوست بعالم اجسام چنانكه جسم او جزئي است از اين عالم عقل او هم جزئي است از عالم عقول و بهمين نهج است فؤاد انسان چنانكه عقل او [ص 56] جزئي است از عالم عقول و نفس او هم جزئي است از عالم نفوس و جسم او هم جزئي است از عالم اجسام فؤاد او هم جزئي است از عالم فؤاد و علت اين مطالب كه عرض شد آن است كه ظاهر بر طبق باطن است و ظاهر ظرف باطن است و در ظرف كوچك چيز بزرگ نميگنجد پس هر كس كه در اين عالم جزئي است باطن او هم در عالم باطن جزئي است و هر كس كه در اين عالم كلي است در عالم باطن هم كلي است چون اين را بطور اختصار دانستي بدان كه هر چه متعدد است جزئي است و هر چه واحد است كه در عرض او نظيري ندارد يا نظيرش ممكن نيست او كلي است پس چون ديديم كه يگانه در ملك خدا جز خاتم النبيين صلوات الله عليه و آله نيست يافتيم كه غير از او كسي كلي نيست پس آن بزرگوار ظاهر و باطن كلي است پس از جسم او هيچ جسمي پنهان نيست و از نفس او هيچ نفسي پنهان نيست و از عقل او هيچ عقلي پنهان نيست و از فؤاد او هيچ فؤادي پنهان نيست و چون كه اهل بيت او سلام الله عليهم از عقل و روح و نفس و جسم او خلق شدهاند بلكه همه يك عقل و يك نفس و يك جسم ميباشند از ايشان هم هيچ چيز پنهان نيست ولي بقدر آنكه آنها باز به نسبت به پيغمبر تفاوت بسيار جزئي دارند يك چيز هست كه پيغمبر ميداند و آنها نميدانند و از آن يك چيز گذشته همه [ص 57] آنچه پيغمبر ميداند همه را آنها ميدانند و آن يك چيز هم مطلبي است در توحيد خدا لاغير پس جميع خلق در پيش پيغمبر و اهل بيت طيبين طاهرين او مكشوف است و از ايشان گذشته مقام انبيا است چون مقام انبيا مختلف است بعضي اولوا العزم ميباشند و بعضي رسولند و اولوا العزم نيستند و بعضي نبيند و رسول نيستند و هر يك باز مختلف المراتب بودند پس آنها متعددند پس هيچ يك كلي نبودند پس عالم بهمه چيز نبودند و شاهد بر خلق كل موجودات نبودند از اين جهت هر يك چيزي داشتند كه ديگري نداشت بلكه در پيش بعضي از رعيت چيزي يافت ميشد كه در نزد ايشان نبود مثل اول مثل موسي و خضر كه موسي داشت چيزي كه خضر متحمل نبود و خضر داشت چيزي كه موسي متحمل نبود و مثل ثاني مثل آنكه آن مرغ دانست چيزي را كه هر دو ندانستند و مورچه دانست چيزي را كه سليمان ندانست و هدهد دانست چيزي را كه سليمان ندانست و به ابوحمزه ثمالي نمودند عوالمي را كه ابرهيم ندانسته بود و هكذا و اينها بجهت آن است كه هيچ يك از آنها كلي و محيط بر كل و شاهد بر خلق كل نبودند و همچنين بعد از ايشان انسان است و ايشان در نهايت اختلاف و تعدد ميباشند پس هيچ يك كلي نيستند پس نميشود كه كلي و محيط باشند بر كل موجودات پس همه جزئي ميباشند ظاهرا [ص 58] و باطنا پس هر يك ميدانند چيزي را و نميدانند چيزي را و لكن همه در جزئي بودن مساوي نيستند يكي احاطهاش بيشتر است و يكي كمتر و يكي ظاهرا و باطنا لطيفتر و نورانيتر است و يكي ظاهرا و باطنا كثيفتر و ظلمانيتر است و بحسب لطافت ظاهر و باطن علوم و مقامات ايشان مختلف ميشود و نوع مقام انسان بر پنج قسم است اول مقام كساني است كه صاحب مدرك جسماني هستند و بغير از اجسام چيزي ديگر نميبينند و همه علوم ايشان از اين عالم است و اين مقام صاحبان علوم شريعت و طريقت و حقيقت ظاهري است بحسب مطابقه اين عالم كه همه را از اين عالم استنباط كردهاند و فهميدهاند بمشاعر ظاهره خود و بمشاعر خياليه خود كه از افلاك اين عالم خلقت شده است كه تفصيل آنها در اين رساله گنجايش ندارد و در ساير كتابهاي مطول تفصيل دادهايم و اين طايفه جزئيترين ساير طوايف ميباشند و معلومات ايشان كمتر و محجوبات ايشان بيشتر است از همه كس و دويم مقام نجباي جزئي است و اين جماعت مقامشان در عالم نفوس است و مدارك نفساني ايشان گشاده است و مطالب نفساني را مشاهده ميبينند و نوع علم نفوس را دارند و بر نقطه آن آگاه شدهاند ولي هنوز در كثرات نفسانيه هستند و بسياري از معلومات نفسانيه بر ايشان مكشوف است و بسياري محجوب ولي نوع همه را [ص 59] در دست دارند و اگر سير كنند تا آنجا كه محجوب است آنرا درك خواهند كرد و بسا راهها را كه محتاج به بلد هستند و بسا راهها را محتاج به بلد نيستند و معذلك از اهل نفوسند و كلام ايشان روح دارد و مؤثر است و بر معني برخوردهاند و معني را يافتهاند نه محض الفاظ است علمشان و نه محض الزامات لفظيه است بلكه معنويت دارند و بچشم نفساني چيزها را ميبينند و استقامت و اعوجاج آنرا برؤيت نفساني ميفهمند سيم مقام نقباي جزئي است و آنها هم از اهل نفوسند و بحقيقت نفوس برخوردهاند و درك نفسانيات را علانيه ميكنند و محتاج به بلدي نيستند در درك آن چيزها كه از ايشان مخفي است و خود ميتوانند استنباط كنند بلكه غالب چيزهاي نفساني كه ممكن است كه انسان درك آن كند براي او آشكار است و اين طايفه صاحبان تصرفات جزئيه هستند و تصرف در جزئيات ميتوانند بكنند به بركت آن اسماء الله كه در نزد ايشان مخزون است و اينها صاحبان حقايق نفس ميباشند و بر سر نفوس و غيب نفوس آگاهند و هست گاهي كه از ايشان چيزي مخفي شود و اينكه گفتيم كه صاحبان حقيقت نفوس ميباشند مراد نفوس بنيآدم است از انسان و نفوس انبيا و اوصيا و نفوس قدسيه پيغمبر آخرالزمان و ائمه طاهرين سلام الله عليهم را نميدانند و بر آنها بهيچ وجه آگاهي ندارند و بعضي از همين [ص 60] نفوس انسان را هم ميشود كه ندانند و بسياري از آن بر ايشان مخفي شود و لكن اگر بخواهند بدانند ممكن ميشود كه بفهمند و بدانند اگر في الفور نباشد بعد از زماني بقدر طي مسافت ميدانند و مقام طايفه اول مقام زمين است و مقام طايفه دويم مقام افلاك سته است و مقام طايفه سيم مقام فلك شمس است و چهارم مقام نجباي كلي است و اين طايفه مقامشان مقام كرسي است و اينها هم صاحبان نفوسند ولي نفوس غيبيه كليه به نسبت بدوره انسان نه كليه در ملك پس باز احاطه بمقام انبيا و بالاتر ندارند و كلي ميباشند در مقام خود و اين طايفه علم جميع نفوس را حاضر دارند و بر جميع علوم آگاهند بطور عيان و مشاهده كه ديگر در هيچ علمي محتاج به تدبر و تفكر و مراجعه نيستند و صاحبان تصرفات كليه هستند و تفصيل و اجمال و غيب و شهاده علوم در نزد ايشان حاضر است و صاحبان علم اولين و آخرين و صاحب علم محمد و علي عليهما السلام ميباشند و كرامات از ايشان ظاهر ميشود و دعاي ايشان رد نميشود و مشاهده علوم مقام ايشان است نه حالات و پنجم نقباي كلي ميباشند كه آنها اصحاب عقل ميباشند و مقام ايشان مقام عرش است و اينها در درك حقايق بطور كليت و مشاهده و معاينه قدم زدهاند و صاحبان تصرفات كليه ميباشند و حقايق اشياء در پيش ايشان مكشوف است و حكامند بر نجباي [ص 61] كلي و نسبت آن دو نسبت باطن نبوت است به باطن ولايت و نسبت نقبا و نجباي جزئي نسبت ظاهر نبوت است به ظاهر ولايت و نسبت كلي به جزئي مثل نسبت باطن نبي و ولي است به ظاهر آنها و همين قدر در تقسيم اين مقامات در اين رساله بس است .