فصل - در شطري از صفات نجبا و نقبا و اين رساله گنجايش تفصيل آنرا ندارد چرا كه در شأن ايشان سزاست كه بگويم :
كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست كه تر كني سر انگشت و صفحه بشماري
ولي فيالجمله تفصيلي در كتاب ازهاق الباطل دادهام و در اين مختصر اشاره بآن مينمايم تا عوام عجم هم بيبهره از معرفت آنها نباشند بدانكه بعد از اينكه انسان مزاج خود را بمتابعت شرع انور كه حقيقة اكسير نفوس است معتدل نمود بطوري كه هيچ يك از اخلاط مزاجش بر ديگري غلبه نكرد و منهاج خود را نيز صحيح نمود بمتابعت هاديان طريق نجات كه از جانب خداوند عالم مأمور ميباشند بهدايت گمگشتگان وادي طلب لامحاله تأثير نفس قدسي در او زياده ميشود و سلطنت او نافذ ميشود در مملكت جسم و احكام او جاري ميشود و چون نفس قدسي از شعاع ائمه طاهرين است سلام الله عليهم و عكس جمال جهانآراي ايشان است و هر شعاعي تابع منير است لامحاله احكام او مانند احكام [ص 62] اهل بيت است سلام الله عليهم و بآن نهج در مملكت جسم حكمراني ميكند پس جميع صفات و اخلاق صادره از او مانند صفات اهل بيت خواهد شد سلام الله عليهم و آئينه سر تا پا نماي ايشان خواهد شد و مو بمو صفات و اخلاق و احوال ايشان را حكايت ميكند پس در آن هنگام ميشود كسي كه حب او حب ائمه است و بغض او بغض ايشان است و گفت او گفت ايشان و فعل او فعل ايشان و رضاي او رضاي ايشان و سخط او سخط ايشان و ديدار او ديدار ايشان و محرومي از فيض خدمت او محرومي از فيض خدمت ايشان و زيارت او زيارت ايشان و صله او صله ايشان و قطع از او قطع از ايشان و هكذا بجهت آنكه خود را در جنب ايشان نيست كرده است و ايشان را اظهار نموده است خوب ميگويد شاعر كه :
ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خرده خرده رفت من آهسته آهسته
پس ميشود در اين هنگام مثل آهن برتافته يا مثل دودي مشتعل شده كه سر تا پا فعل او فعل آتش است بلكه نام او نام آتش خواهد شد و در جميع آثار قائم مقام آتش است در آثار و اعمال و اقوال و در همه احوال ،
[ص 63]نار خود سوزنده شعله آلتي است نار افروزنده شعله آيتي است
دود تيره از كجا سوزنده شد خود همه ظلمت كي افروزنده شد
چونكه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت
از خودي بگذشته يكسر او شده نعره اني انا الناري زده
و لكن اين مقام نه حظ هر كسي است و اين مرتبه نه جاي هر شخصي از براي او علامتي چند است كه مشتبه بغير نميشود ،
گيرم كه مارچوبه كند تن بشكل مار كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آئين سروري داند
هزار نكته باريكتر ز مو اين جاست نه هر كه سر نتراشد قلندري داند
و علامت صاحب امثال اين مقام دو نوع است يكي علامت نجبا و ديگري علامت نقبا اما علامت نجبا علم است و عمل اما علم پس بايد كه در جميع مايحتاج مردم در دين و ايمان و سلوك [ص 64] بسوي خداوند عالم عالم باشد بطوري كه جميع علم خود را از كتاب خدا و سنت رسول و ائمه هدي عليهم السلام و دليل عقل از مجادله و موعظه حسنه و حكمت و دليل آفاق و انفس و ضرورت اسلام و شيعه و اجماع ايشان استنباط نمايد و اثبات نمايد و مالك نقطه علم شده باشد بطوري كه هر چه بر او وارد شود از مسائل و علوم همه را از آن نقطه استنباط كند و متحمل همه اسرار و علوم و مقامات و فضائل اهل بيت سلام الله عليهم باشد بقدر مقام نجبا و صاحب تنزيل و تأويل و باطن و باطن باطن كتاب و سنت باشد و همه را باز از ظواهر كتاب و سنت استنباط نمايد و اما عمل بايد متابع شريعت باشد در جميع افعال خود و مداوم بر سنن باشد و مجتنب از مكروهات مهما امكن و اما مواظبت بر فرائض و اجتناب از محرمات كه بطريق اولي پس هر گاه يافتي كسي را كه صاحب اين مقامات باشد بطوري كه اشاره بآن شد پس بدان كه او از نجباي مؤتمن است و اطاعت او لازم و تولاي او و دوستان او و تبراي از اعداي او متحتم است و اما نقبا پس علامت ايشان آنچه مذكور شد از علم و عمل و علاوه بر آن تصريفات و آثار است و در حقيقت معرفت اين جماعات بتعريف خود ايشان است زيرا كه داني نميتواند عالي را بشناسد مگر [ص 65] آنكه خود عالي خود را بشناساند و هر گاه بنا شد كه ايشان خود را بشناسانند خود اعلمند كه خود را چگونه بشناسانند ولي بايد دانست كه اين زمان زماني نيست كه نجبا يا نقبا خود را بوصف نقابت و نجابت ابراز دهند بجهت غلبه جور و ظلم و لابد است كه شرح اين مقام را نيز در فصلي نمايم كه بسيار لزوم دارد .
فصل - بدانكه حضرات نجبا يا نقبا هر گاه خود را باين وصف ابراز ندهند كه هيچ كس نميتواند ايشان را بشناسد چرا كه داني نميتواند احاطه بعالي پيدا كند و نجابت و نقابت وصفي نيست در ظاهر خلقت انسان كه بآن وصف معلوم شود و هر گاه كه در اين زمان ابراز دهند اگر بمقتضي آن عمل ننمايند پس چه حاصل از ابراز دادن و محض دانستن آنكه فلان كس نجيب است يا نقيب است و حال آنكه تكليف خود را به نسبت باو ندانند و ندانند كه با او چگونه بايد سلوك كرد ثمره بر او مترتب نيست و اگر بخواهد كه بمقتضي آن عمل نمايد و تكليف خلق را به نسبت بخود بگويد مردم بآن تكاليف عمل نخواهند كرد تا او را بوصف نقابت و نجابت نشناسند و عرض شد كه وصف نقابت و نجابت سيمائي نيست كه در ظاهر خلقت باشد پس بايد كه خود را بشناساند و علامات خود را ابراز دهد و چون همه خلق عارف بعلوم و رسوم نيستند كه او را بشناسند كه عالم است يا نه [ص 66] و عامل بآنچه ميگويد هست يا نه زيرا كه گفتهاند كه : انما يعرف ذا الفضل من الناس ذووه ، و نجيب نجيب را ميشناسد و نقيب نقيب را و مردم چون نقيب و نجيب نيستند حقيقت امر او را نميشناسند پس بايد كه از او كرامتي كه دليل صدق او باشد آشكار شود كه بآن كرامت بشناسند كه او صادق است پس وقتي كه كرامت از او بروز كرد و تكليف مردم را بايشان گفت و بنا شد كه آن طور نسبت باو سلوك كنند لامحاله بايد هر كس كه بعد از ظهور امر او از او تخلف جويد امر بمعروف و نهي از منكر نمايد و سزاي مخالف را باو برساند و هر گاه بناي اين شد لامحاله ارباب جور و استيلا تمكين امر و استيلاي او را نمينمايند و در صدد جنگ و جدال و دفع او برآيند پس هر گاه تحمل كند تا او را دفع كنند چه حاصل از اين عمل كه امري اظهار كند و در همان روز اول بلكه ساعت اول تلف شود و اگر متحمل نشود و در صدد دفع از خود برآيد بناي محاربه و جدال بايد گذارد و چون اين باب مفتوح شد آن باب كه خدا خواسته است كه دولت باطل را جولاني باشد تا آنكه تقدير بمنتهاي خود برسد و آلودگي طينتها باين واسطه پاك شود و آنها كه آلودهاند بمنتهاي اجل خود برسند و بنيه ايشان از هم نپاشد و بنياد عالم برقرار باشد مسدود خواهد شد و بكلي اين نظم را بايد تغيير داد و خداوند عالم اين بنياد [ص 67] را بحكمتي برپا كرده است و اگر صلاح در آن بود كه اين بنياد از هم بپاشد و خراب شود خداوند آنرا بنا نميكرد از اين جهت بود كه ائمه هدي سلام الله عليهم باب جهاد را مسدود فرمودند و در گوشه نشستند تا آنكه بنياد ظلم و جور بمنتهاي اجل خود برسد ،
امير قافله را يك تغافلي شرط است كه بينصيب نمانند قاطعان طريق
و تفصيل اين مطلب در درسهاي عام و خاص بتفصيل بيان كردهام و اين رساله گنجايش آنرا ندارد كه تفصيل دهم و اين جزئي جهادي كه حضرت امير عليه السلام كردند آن هم بحسب حكم ظاهر شرع كه در دست ايشان بود لازم آمده بود و آن هم بعد از چندين سال بود كه صبر فرمود و مصلحت آن هم فيالجمله اثبات امر امامت بود كه اگر آن جهاد نشده بود امر امامت تا آخرالزمان در خفا ميماند و بهيچ وجه كسي آنرا نميشناخت لهذا آن جهاد جزئي را فرمودند و باز خلق را بحال خود گذاردند تا آنكه بمنتهاي اجل خود برسند و هر گاه شايسته بود كه اين بنياد از هم بپاشد صاحبامر عجل الله فرجه خود بروز ميفرمودند و بنياد ظلم و جور را از هم ميريختند پس معلوم شد كه هر گاه نجبا و نقبا امر خود را ابراز دهند و حجت بر امر خود ابراز [ص 68] كنند و اتمام حجت نمايند كه براي احدي عذري نماند و تكليفات را بگويند اگر مردم امتثال نكنند و ايشان هم صبر كنند چه حاصل از ابراز دادن و اگر بمقتضاي ترك امتثال ايشان با ايشان عمل كنند عرض شد كه بناي اين بنياد از هم خواهد پاشيد و اگر كسي گويد كه ايشان ابراز بدهند هر كس اطاعت كرد نجات خواهد يافت و هر كس اطاعت نكرد خودش هلاك ميشود جواب گويم كه امر اين بزرگواران اظهار حلال و حرام تنها نيست بلكه امري است كه اگر ابراز شود خون ايشان را مباح خواهند كرد و عزم بر قتل ايشان خواهند كرد پس چگونه ميشود كه بگويند تا هر كس هلاك ميشود بشود و هر كس نجات مييابد بيابد نشنيده قول حضرت سيد ساجدين را در آن اشعار كه مضمون آن اين است كه ميفرمايد كه بسا جوهر علمي كه اگر آنرا ابراز دهم ميگويند بمن كه تو بتپرستي و هراينه مسلمانان خون مرا حلال خواهند دانست و اين كار قبيح خود را نيكو خواهند شمرد و حال آنكه آن امر امري است كه حضرت امير عليه السلام وصيت بامام حسن و امام حسين عليهما السلام فرمودند و همچنين حضرت سلمان بحضرت امير عليه السلام عرض كرد كه اگر نه ترس اين بود كه مردم بگويند خدا كشنده سلمان را رحمت كند هراينه قول عظيمي در شأن [ص 69] شما عرض ميكردم و همچنين حضرت امير عليه السلام فرمودند علمي در سينه من هست كه اگر بگويم مضطرب خواهيد شد چنانكه ريسمان در چاه عميق مضطرب ميشود ، و همچنين ائمه عليهم السلام فرمودند كه امر ما صعب است و دشواري او را همه كس يافتهاند متحمل آن نميشود نه ملك مقرب و نه نبي مرسل و نه مؤمن ممتحن عرض كردند پس كه متحمل ميشود فرمودند هر كس كه ما بخواهيم پس يافتي كه امر نجبا و نقبا نه محض امر مسائل فقهي است كه بگويند و كسي متعرض ايشان نشود پس اگر گفتند مردم در صدد دفع ايشان برميآيند اگر از خود منع كنند كار بآنجا كه عرض شد ميانجامد و اگر از خود منع نكنند كار بقتل ايشان خواهد انجاميد و اين از حكمت نيست پس صلاح و حكمت در اين است كه ابراز مقام خود را ندهند چگونه و ايشان اسم شريف امامند چرا كه حضرت امير فرمودند اسم صفت است و صفت شعاع و نور صاحب صفت است و شعاع امام شيعه امام است پس شيعه امام اسم امام است و سابق بر اين عرض شد كه احاديث بسيار از ائمه اطهار سلام الله عليهم رسيده است كه اسم امام ذكر كردن در زمان غيبت حرام است پس اظهار امر نجبا و نقبا در زمان غيبت حرام است بآن ادله كه ذكر شد و از آنچه ذكر شد معلوم شد براي حكيم با سياست و تدبير كه ادعاهاي اين مرد [ص 70] گذشته از بطلان ظاهري او كه ذكر شد از حكمت و تدبير نيست و اصل همين ادعاي او در مثل اين زمان ادل دليلي است بر بطلان او و اينكه او حكيم نيست بلكه طالب رياست باطله است و اگر حكيم بودي و سياست مدن دانستي دانستي كه اين زمان زمان اظهار امر نجابت و نقابت نيست و هنوز اين بنياد بمنتهاي اجل خود نرسيده است و هنوز نبايد تغيير وضع عالم داده شود زيرا كه واضع عالم حكيم و وضع اين عالم را اين طور خواسته و خرق اين اوضاع خرق وضع حكيم است و خلاف غرض خدا از وضع عالم و اين كار مؤمن ممتحن نيست و آنچه در اين رساله ذكر شد براي مؤمن منصف كافي است و زياده از اين فرصت نيست و از اين جهت هرگز از سيد جليل و شيخ نبيل امثال اين ادعاها مسموع نيفتاده است و احدي از تلامذه از ايشان كلامي كه رائحه اين مقامات از او آيد نشنيده است بلكه هر گاه يكي نسبت بايشان چيزي ميگفت و نسبت مقامي بايشان ميداد متغير ميشدند و منقلب ميگشتند و او را ميراندند و انواع بياعتنائي باو ميفرمودند ولي از بيان ايشان اصل مقامات نجبا و نقبا را تلامذه حدسها ميزدند يكي نسبت نقابت بايشان ميداد و يكي نسبت نجابت و يكي نسبت قطبيت و همه آنها خرص و تخمين بود و هيچ يك از آنها متمسك بنصي نبودند و عرض شد كه عالي را داني نميتواند شناخت و اين [ص 71] امري است كه شخص بايد آنرا اعتقاد كند و بآن اعتقاد از دنيا برود پس اين امر بخرص و تخمين نميگذرد مجملا اصحاب بتخمين چيزي ميگفتند و بعد از فوت سيد جليل بناي تخمين قوتي گرفت و جزم بر امر سيد كردند و از پي وصي ايشان برآمدند و هر كس را محل مظنه ميبينند طلب علامت و كرامت ميكنند هيهات بهمين خيالات خواهند مرد آنكه كسي است بطلب بيجاي واهي ايشان از جا بيرون نخواهد رفت و آن كه كسي نيست بهرزهدرائي حركات قبيحه خواهد كرد و اين حضرات طلاب بهمين ليت و لعل ملعب شيطان خواهند شد نميدانم از ايشان كه گذشتند چه بروز كرد كه از وصي ايشان بروز كند و نميدانم كه بايشان بچه نهج گرويدند و بوصي بچه نهج ميخواهند بگروند و ايشان را بچه شناختند و وصي را بچه ميخواهند بشناسند تصديق ايشان بچه علامت كردند و تصديق وصي بچه علامت ميخواهند بكنند و در مدة العمر از ايشان چه شنيدند و چه ديدند و از وصي چه ميخواهند ببينند و بشنوند اگر وصي وصي ايشان است پس بر طريقه ايشان است و اگر بر خلاف طريقه و حكمت ايشان است پس وصي ايشان نيست و بر طريقه ايشان نه و بعضي ميبينم طلب نص ميكنند از سيد جليل نميدانم نص بر شيخ براي ايشان كه كرده بود و نص بر سيد كه كرده كه او نقيب [ص 72] است يا نجيب و اگر نص بر فضل و علم ايشان شده بود چرا امروز كفايت بچنين نص نميكنند و زياده ميخواهند باري ميخواهند هتك ستر خدا را كنند و نخواهد شد والله راه هدايت اوضح از آفتاب است و لكن مردم رو بحق نيستند و اهواء و اغراض نفساني دارند چنانكه واضح است بهر حال اينها كه شيخي شدند نميدانم بكرامت و معجز شيخي شدند يا بعلم و عمل اما كرامت و معجز كه نبود اما علم و عمل پس ميزان را همان علم و عمل قرار دهند اگر اهل تميز آن نيستند آن روز هم نبودند و اگر بودند امروز هم هستند نميدانم چرا طور و طرز ايشان تغيير كرده آن روز بچه چيز سيد را پسنديدند و امروز بچه چيز جرح و تعديل ميكنند و خالص و مغشوش را تميز ميدهند غرض اگر ترك تصديق علما را ميكنند بانتظار كرامت و معجز پس بهمين انتظار خواهند مرد و زمان را اقتضاي آن نيست آنها در انتظار باشند و ما هم در انتظار هستيم و الله يقول الحق و هو يهدي السبيل ، افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون .
فصل - در ذكر فرق مابين سحر و معجز ، و چون سخن باين مقام رسيد ختم كتاب را نمودم ولي بعضي از مخاديم لازم الاطاعه امر فرمودند كه فصلي ملحق كنم باين رساله شريفه در بيان فرق [ص 73] مابين سحر و معجز لهذا امتثالا لامره بنوشتن اين فصل اقدام نمودم ولي بجهت قلت فرصت و بودن ايشان در جناح حركت بسمت دارالعباده باختصار ميكوشم پس بدان ايدك الله كه خداوند عالم بعد از آنكه بنيآدم را مدني الطبع قرار داد كه چون حيوانات گنگ نميتوانند فرد فرد زندگي كنند و بايد مجتمع باشند در شهرها و قريهها كه هر يك بامري مشغول و حاجات و اسباب وجود و حيات كل بواسطه كل مهيا شود تا نظام معاش و معاد ايشان برپا باشد و باقي بماند و چون اسباب قوام معاش و نظام معاد ايشان مختلف است و هر سببي خواسته از طبعي و سليقه و مزاجي ميشود كه از ضد آن برنميآيد و اسباب هم مختلف و متضاد بود لهذا طبايع ايشان مختلف و متضاد خلقت شد و اختلاف و تضاد خلقت و طبيعت باعث پيدا شدن فتنه و فساد در حال اجتماع ايشان شد بجهت رفع اين ماجري در حكمت خلقت حاكم و سلطان لازم شد كه رفع فتنه و فساد شود و در مابين ايشان حكم بعدل و انصاف كند و بحق در جميع وجوه اختلاف ايشان آگاه باشد تا در جميع مواد مابين ايشان حكم كند و چون در صدد بيان ساير صفات آن حاكم نيستيم بيان آنها را حواله بكتاب ارشادالعوام مينمايم كه هر كس ميخواهد به برهان آنها را بداند بآن كتاب رجوع نمايد و در اين كتاب غرض بيان فرق [ص 74] مابين معجزه و سحر است پس چون آن حاكم در حكمت ضرور شده است و از وضع الهي بايد باشد پس بايد بحق باشد و جامع جميع صفات كماليه باشد و اگر آن حاكم حق و عدل و معصوم نباشد خود يكي از مفسدين خواهد بود كه بايد حاكمي ديگر بر آن نصب شود تا رفع غائله آنرا نمايد از بلاد و عباد و خداوند حكيم علي الاطلاق اجل از آن است كه حاكم جور در محل لزوم عدل خلقت نمايد پس چون صفت حكومت صفتي است نفساني نه جسماني كه هر كس مشاهده كند بآن صورت او را بشناسد بلكه نفساني است و هيچ كس بجز خالق آن بر آن مطلع نيست و او ميداند و بس كه كه عادل است و كه ظالم و كه مصلح است و كه مفسد و كه بزرگ نفس است و كه كوچك پس در حكمت لازم شد كه علامتي براي آن شخص قرار دهد كه بآن علامت ممتاز باشد از سايرين و شاهدي باشد از براي بودن او از جانب خداوند و اينكه اوست حاكم عدلي كه جور در او نيست و معصومي كه خطا در او نيست و هكذا باقي صفات لازمه مجملا شاهدي ضرور شد كه دلالت كند بر اتصال او بملكوت خداوند عالم و آن علامت بايستي علامتي باشد كه در سايرين نباشد چرا كه اگر در غير او هم باشد او خواهد گفت كه پس من هم بايست حاكم باشم بجهت آنكه آن علامت كه تو داري من هم دارم پس بايست [ص 75] كه علامت او از جنس علامات رعيت نباشد و چون صفات از دو قسم بيش نيست صفات خلقي و صفات خالقي و چون صفات خلقي علامت حجت نميشود چرا كه باقي خلق هم آنرا دارند و حجت نيستند پس بايست كه افعال و صفات الهي با آن حاكم باشد و با ديگران نباشد تا بدان واسطه خلق بدانند كه اين شخص متصل بملكوت الهي است و در ادعاي حكومت صادق است و بر سايرين لازم است اطاعت او و آن افعال الهي افعالي است كه ساير خلق از آوردن مثل آن عاجز ميباشند و در حد بشر نيست پس لازم شد كه حاكم افعالي چند از او سرزند كه خارق عادت بشر باشد و اسم آن معجزه است و از اين جهت هر نبي و وصيي بايست با معجزه باشند تا حق از باطل و حاكم از رعيت ممتاز شود و چون بجهت بعضي از حكمتها خداوند در عالم سحر و شعبده و علوم غريبه خلقت كرده بود كه يكي از آن حكمتها آزمايش خلق است و حاصل آنها اظهار اموري چند كه شبيه بافعال الهي است بود و بعضي از خلق بآن علمها آزمايش شدند و آن علمها را تعليم گرفتند و از باب حب رياست و طمع دنيا آن علوم را بكار بردند و امور غريبه كه صورة شبيه بمعجزه بود ابراز دادند و تميز مابين آنها و معجزه كار هر كس نبود و باز خلق بحيرت ميافتادند و حق را از باطل تميز نميدادند و ديگر علامتي نميشد قرار دهي [ص 76] كه حق از باطل ممتاز شود چرا كه هر صورتي كه در عليين باشد او را نظيري در سجين هست و هر زمان كه داعي حق برخيزد و صورتي از صورتهاي حق را اظهار كند در مقابل آن داعي باطل برميخيزد و صورتي نظير آنرا ابراز ميكند كه عقول جاهلان در هر دو حيران ميشود او ميگويد حق با من است و آن ديگري ميگويد حق با من و هر صورت كه از عليين شاهد آورد بحكم ، صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي ، آن ديگري هم صورتي جفت آن خواهد آورد پس در اين حال حمايت و اعانت الهي لازم شد و رعايت و تقرير او واجب آمد كه او كه داناست بحق و باطل و خالق هر دو است و قادر بر هر دو او منع باطل را كند و غائله او را دفع نمايد و حق را باقي گذارد پس دفع الهي تكذيبي باشد براي باطل و تقرير او و باقي گذاردن او تصديقي باشد براي حق پس هر گاه باطلي برخيزد و ادعا كند پيوستن خود را بملكوت الهي و اعمالي چند بخواهد ابراز دهد بر خداست كه تكذيب او نمايد باين طور كه او را رسوا كند و كذب او را آشكار نمايد تا نتواند در مقابل حق و اهل حق ايستادهگي كند و بغير از اين چاره نداشت لهذا اين امر را خود متكفل شد و براي تميز هر حقي در هر عصري علامتي صحيحتر و معتبرتر از تصديق الهي نيست پس خدا باطل را هرگز تصديق نميكند و حق را هرگز [ص 77] وانميگذارد چنانكه در قرآن ميفرمايد لايفلح الساحر حيث اتي رستگار نميشود ساحر هر جا بيايد و ميفرمايد ان الله لايصلح عمل المفسدين خدا عمل مفسدين را اصلاح نميكند و ميفرمايد بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه يعني بلكه مياندازيم حق را بر باطل پس او را هلاك ميكند و هكذا پس در هر امر كه عقل تو واماند و نتواني حق و باطل آنرا تميز دهي بهمين ميزان قويم بسنج و تصديق الهي را چنانكه عرض خواهم كرد پيشواي خود كن و دانستي كه بر خداست ابطال و رسوا كردن آن پس اين مطلب از جهات بسيار حاصل ميشود و خداوند در حكمت او همين قدر لازم است كه امر او را فاسد كند اگر چه از يك جهت باشد و همين كه از يك جهت امر او را فاسد كرد ساير جهات را برحمت واسعه خود از او منع نمينمايد و باو عطا ميفرمايد چنانكه فرموده است و رحمتي وسعت كل شئ يعني رحمت من همه چيز را فرا گرفته است پس هر گاه كسي شعبدهباز يا ساحر آيد و ادعائي جز ساحري نكند و مقابلي با اهل حق نكند خداوند از رحمت واسعه خود منع او نمينمايد چنانكه ساير عصاة را منع از معصيت نميفرمايد تا هر كس بحظ خود از متاع دنيا برسد و بمقتضي آن ثواب يا عقاب باو برسد و هر گاه كسي آيد و ادعاي حقي كند ولي بشرك دعوت كند در بطلان [ص 78] او همين دعوت او كافي است پس ميشود كه عملي از او سرزند و منع او نشود و هر گاه بتوحيد دعوت كند ولي بانكار انبياي سلف كلا او بعضا دعوت كند يا باثبات نقصي كه ضروري ملل سابقه در انبيا باشد دعوت نمايد در بطلان او همين علامت كافي است و ميشود كه بر دست او عملي ظاهر شود و هر گاه در انبيا هم سخني نداشته باشد و بهمه و صفات همه دعوت كند ولي انكار اوصياي ايشان نمايد يا انكار صفات بديهيه آنها را كند و دعوت بانكار نمايد در بطلان امر او همين كافي است و هر گاه دعوت بتوحيد و نبوت و اوصياي ايشان كند و بآنها اقرار كند ولي انكار محبت اولياي خدا و بغض اعداي خدا را نمايد و دعوت بعكس نمايد عموما يا بخصوص كسي كه از انبيا و اوصياي سلف محبت يا بغض او بطور ضرورت معلوم شده باشد اين علامت كافي است در بطلان او و حاجت بچيزي ديگر نيست و ميشود كه از او عملي هم شبيه بمعجزه سرزند چرا كه بر خدا بود ابطال او و باطل كرد و منع ساير امداد از رحمت واسعه نيست و هر گاه همه اين چهار اصل را موافق حق دعوت كند ولي ادعاي نبوت كند بعد از خاتم يا ادعاي وصايت كند بعد از اثناعشر كفايت ميكند در بطلان او همين ادعا و ميشود كه بعد از او بعضي اعمال سرزند چرا كه بر خدا بود ابطال او و كرد و هر گاه نه ادعاي نبوت كند و نه [ص 79] وصايت بلكه ادعاي نيابت و بابيت و نقابت و نجابت كند حال بايد نظر كرد اگر منكر ضروريات مذهب كلا او بعضا ميباشد بس است در بطلان امر او همين چرا كه حقيت آنها بقول پيغمبر و امام سابق معلوم شده است و حلال او حلال است تا قيامت و حرام او حرام است تا قيامت و شرع او باقي است تا قيامت و قول او كلا حق است بضرورت مذهب شيعه و اگر مصدق كل ضروريات هم هست حال بايد نظر كرد كه آيا مجنون است يا عاقل اگر مجنون است همين علامت بس است چرا كه مجنون ولي نميشود و اگر عاقل است بايد ديد كه عالم است يا جاهل اگر جاهل است كافي است همين علامت در بطلان او چرا كه جاهل را خدا حجت بر خلق نميكند و اگر عالم هم هست بايد ديد كه فاسق است يا عادل اگر فاسق است همين علامت كافي است چرا كه فاسق ولي نميشود و اگر عادل هم هست بايد ديد كه طيب المولد است يا در او مغمزي هست اگر معلوم است خبث مولد او همين علامت بس است چرا كه خبيث المولد ولي نميشود و اگر اين هم بظاهر مذهب طيب است و سخني در او نيست بايد ديد اخلاق او چون است اگر بدخلق است و اخلاق روحانيين و اخلاق الهي ندارد همچون حلم و سخاوت و سماحت و مدارا و زهد و استغنا و وفا و صفا و صبر و هكذا ساير [ص 80] صفات محموده پس همين علامت بس است در بطلان او و كسي كه اخلاق قبيحه داشته باشد ولي نميشود پس هر گاه يك وجه از وجوه بطلان در او باشد در بطلان امر او كفايت ميكند و آنچه بر خدا بوده است بعمل آمده و ممكن است كه اعمال ديگر كه شبيه بمعجز باشد از او سرزند چرا كه بر خدا بود ابطال او و باطل كرد و ديگر منع ساير امداد از آن لازم نيست و هر گاه از هيچ راه در او عيبي نميتوان گرفت و همه علم و عمل و خلق و سلوك او موافق فرمايش خدا و رسول است و با ضروريات اسلام و مذهب منطبق است و اگر چيزي هم خلافي باشد بر اختيار خود دليل دارد و آنگاه ادعاي مقامي كرد و بر ادعاي خود حجت آورد از كرامتي و آثاري و خدا منع او را نكرد البته او حق است و اطاعت او لازم و مخالفت او حرام و دوستي دوستان او و دشمني دشمنان او واجب است و اما در اين زمان كه بهيچ وجه حكمت وضع عالم اقتضاي آن نميكند كه كسي اظهار مقامي كند و حجتي اقامه كند چنانكه دانستي و از كلام سيد جليل فهميدي پس بعد از فهميدن اين مقام كه از عين حكمت الهي است بعبرت نظري در امر اين باب ضلالت انتساب بنما و خدا را بر خود حاضر كن كه كسي بعد از خاتم النبيين عليه و آله صلوات المصلين و بعد از ائمه طاهرين بيايد و ادعاي وحي جديد كند و بگويد كه [ص 81] كتاب جديدي بر من وحي شده است چنانكه بر محمد بن عبدالله صلوات الله عليه و آله و بر ساير پيغمبران وحي شده است آيا باقيه براي او باقي ميماند و راه شبهه براي كسي ديگر باقي ميماند وانگهي كه حلال كند حرام خدا را و حرام كند حلال خدا را و تغيير شرع دهد حال اگر از اين مرد ديگر امري هم في المثل سرزند بزند چرا كه بر خدا بود ابطال او و باطل كرد يا سبحان الله عين دليل بطلان را اين بيعقلان دليل حقيت قرار دهند و كتاب مزخرف او كه اسباب ابطال خداست او را اسباب حقيت او قرار دادهاند پس كدام دليل بر بطلان او اوضح از آوردن كتابي بعد از خاتم كتب و ادعاي وحي جديدي پس از انقطاع وحي بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و حلال كردن و حرام كردن پس از شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله كه حرام كرده است حلال خدا را كه نوشتن عبارات او باشد بسياهي و واجب كرده است نوشتن برنگي ديگر را و واجب كرده است جهادي را كه باجماع شيعه و تواتر اخبار در غيبت امام نميشود و گفته است كه اسم او را در اذان بر منارها ذكر كنند و شهادت بحق او دهند و اينها همه بدعت صريح است و بدعت ضلالت است و ضلالت در آتش جهنم است و كدام دليل اوضح از آنكه مرد مسائل حلال و حرام و فقه و احكام نميداند و كدام دليل اوضح از آنكه علم حكمت نميداند [ص 82] و كدام دليل اوضح از اين كه مرد عربيت ظاهره ندارد و خرافات و اباطيل و نامربوطهاي خود را معجزه ميانگارد و خود را قبله سلمان ميداند و اعلم از انبياء مرسل ميداند چه بگويم و چه قدر بگويم امر اوضح از آفتاب است ولي چكنم با ديدههاي كور و طبعهاي پر شر و شور كه جمعي بطمع رياست اجابت او كردند و جمعي بمحض محبت تغيير دولتي و اوضاعي و بعضي بعداوت دولتهاي ظاهره و جمعي از راه شدت ظلم و جور در عالم و هكذا هر كسي بخيالي اين باطل را اعانتي كرد و امر اين مرد باطل از حق عاطل را شهرتي داد و اين هم يك محنتي است كه حقير بعد از فوت سيد جليل بآن مبتلا شدهام و مكابره با ارذال و انذال باين واسطه بايد بنمايم و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون همين قدر در اين مقام كافي است ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
قد فرغ من تسويده العبد الاثيم كريم بن ابرهيم في الساعة الثالثة من ليلة الاثنين لاثنتيعشرة خلون من شهر ربيع الاول من شهور سنة اثنتين و ستين بعد المأتين و الالف حامدا مصليا مستغفرا مستقيلا . تمت .