رساله تيرشهاب در راندن باب خسرانمآب
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
ستايش خداوندي را سزاست كه پروردگار عالميانست و درود پيغمبري را رواست كه مهتر جهانيان است و آل اطهارش را كه سادات كايناتند و اولياء اخيارش را كه قادات برياتند و لعنت بيشمار باد بر دشمنان انبيا و مرسلين و اوصياء مقربين و اولياء منتجبين .
و بعد اين رسالهايست مختصر كه برشته تحرير درآورده است بنده اثيم كريم بن ابرهيم بزبان فارسي بر حسب فرمايش جناب لب الالباب و سلالة الانجاب علام فهام ذو العز و الاحترام الجليل العظيم الشريف مولانا آقا محمدشريف كرماني اناري سلمه الله و ابقاه و من كل مكروه وقاه و سبب آن شد كه چون حقير فقير رساله نوشته بودم بزبان عربي در ابطال دعواي ميرزا عليمحمد نام شيرازي كه خود را باب ناميده و في الحقيقه خسرانمآب است و آنرا بازهاقالباطل ناميده بودم و عوام عجم از فهم آن عاجز بودند و بآن سبب شبهه باب خسران مآب در [ص 3] دلهاي آن عوام كالانعام باقي مانده بود لهذا ايشان فرمايش فرمودند كه اگر رساله تأليف ميشد بزبان فارسي و بطوري كه اين باقي شبهه كه در دل عوام مانده است برطرف شود بد نبود من هم امتثالا لامره العالي مبادرت كردم و في الفور اين رساله را شروع كردم و آنرا تيرشهاب در راندن باب ناميدم و اميدم از خداوند عالم چنان است كه توفيق بر اتمام آن عطا فرمايد و قرار دادم اين رساله را بر مقدمه و چند فصل .
مقدمه - بدانكه چون عالم خبير و داناي بصير در اين عالم نظر كند خواهد دانست كه بناي اين عالم بر حكمت است و چنان حكمتي صانع عالم در وضع اين عالم بكار برده است كه عقول حكما بكنه آن نميتواند رسيد و اوهام علما حقيقت آنرا نميتواند فهميد و علانيه ميبيند كه چنان حكمتي بكار برده شده است كه اگر جميع حكماء عالم جمع شوند و تا روزگار هست در آن تفكر كنند نميتوانند نكته در آن بگيرند و بر بهترين اقسام حكمت وضع شده است كه نميتوان ذرهٔ از آنرا اندكي پيشتر يا پستر قرار داد و اگر احيانا چيزي پيدا شود كه حكيم از درك حكمت آن عاجز باشد دليل نهايت حكمت صانع است نه دليل لغوكاري و عبثكاري آن نعوذ بالله چنانكه اگر ساعتي فرنگي في المثل بهبيني كه در نهايت استقامت كار ميكند [ص 4] و بهيچ وجه خللي و عيبي در آن نيست و غالب چرخها و پيچهاي آنرا بفهمي كه چه مصرف دارد و اتفاقا در آن پيچي باشد يا چرخي باشد كه فايده وضع آنرا در آن ساعت نفهمي هرگز حمل نخواهي كرد بر آن كه وضع آن چرخ در اين ساعت عجيب غريب بيفايده است پس هر گاه در اين ساعت بزرگ تدبر كردي و ديدي كه چرخهاي آن در گشت است و ساعتشمار آفتاب و ماهش در حركت است و اين همه آثار غريب و عجيب از آنها بظهور ميرسد بطوري كه عقلها در دركش حيران است و حكمت بسياري از اجزاي آنرا يافتي الحال اگر درك بعضي چيزهاي آن نكني باعث آن نميشود كه بگوئي آن لغو است نعوذ بالله وانگهي كه ميداني كه وقتي كه تولد كردي هيچ از حكمت عالم را نميدانستي و كمكم بحكمت چيزي بعد از چيزي برخوردي و چه بسيار حكمت كه هنوز برنخوردهٔ و ميداني كه چه بسيار حكمتها كه در عصر سابق مخفي بوده و در عصر بعد معين شده است بهر حال كه در حكمت خلقت عالم شبهه از براي عاقلي نيست و چون نظر كني مييابي كه انسان مدني الطبع خلقت شده است يعني بطوري خلقت شده است كه بايست با هم زيست كنند بخلاف ساير حيوانات كه ميتوانند هر يك تنها زيست كنند اما بنيآدم نميتوانند تنها زيست كرد و بايد با هم باشند [ص 5] از اين جهت باختلاف طبايع خلقت شدهاند كه طبع هر يك موافق كسبي و كاري باشد و باختلاف شأن و مقام خلقت شدهاند و بعضي غني و بعضي فقير و بعضي قوي و بعضي ضعيف و بعضي صحيح و بعضي مريض و بعضي پير و بعضي جوان و بعضي بزرگ و بعضي كوچك و بعضي عالي همت و بعضي دون همت و هكذا باقي صفات كه باندك نظري پوشيده نخواهد ماند تا آنكه هر يك از ايشان بطور راحت بتوانند كه مشغول كاري باشند و از آن كار خشنود باشند و دل بآن كار توانند بست و آنرا بانجام توانند رساند و بناي اجتماع ايشان مستحكم باشد و متفرق نشوند كه بسبب آن هلاك شوند پس چون بحسب خلقت مدني شدند و باين جهت مختلف الطبع شدند اسباب فساد مهيا شد و آن اختلاف طبايع و اهواء و آراء ايشان است پس در حكمت سد آن واجب شد و بجهت اين حكم در خلقت لازم شد كه جبر كسر اين فساد را بكند و تعليم جهل ايشان را بنمايد زيرا كه چنانكه غني محتاج بفقير است و فقير محتاج بغني و بزرگ محتاج بكوچك است و كوچك محتاج به بزرگ و هر چيزي ضدي در خلقت لازم دارد تا بمنتهاي حاجات خود برسد همچنين جهال خلق عالم ضرور دارند و سفيهان حكيمان ضرور دارند و اطفال پرستاران در كار دارند و رعايا حاكم لازم دارند تا بناي مدينه ايشان از هم نپاشد لهذا حكيم [ص 6] علي الاطلاق در اين حكمت عظيم كه مدار كل بنيآدم بر آنست اخلال نميفرمايد وانگهي كه آن اخلال بجزئيات حكمت نفرموده پس چگونه ميشود كه اخلال باين امر عظيم نمايد حاشا و كلا پس چنانكه در هر عصري همه اضداد را آفريده پس هيچ عصري نميشود كه جاهل آفريده باشد و عالم نيافريده باشد و كوچك آفريده باشد و بزرگ نيافريده باشد و سفيه آفريده باشد و حكيم نيافريده باشد و رعيت آفريده باشد و حاكم نيافريده باشد و علت اين حكمت آنست كه وجود هيچ چيز معين و معلوم نگردد و حسن و قبح و ضر و نفع و صلاح و فساد هيچ چيز معين و معلوم نشود مگر بوجود ضدش و قدر هيچ چيز معلوم نشود مگر بوجود ضد و شكر هيچ نعمت گذارده نشود مگر بوجود ضد و تعيين هيچ چيز نشود مگر بوجود ضد و آزمايش نشود هيچ چيز مگر بوجود ضد و بروز نكند حقيقت طاعت و معصيت مگر بوجود ضد و قرار و ثبات نگيرد چيزي مگر بوجود ضد و مركب و موجود نشود چيزي مگر از اضداد پس حكمت اقتضا كرد كه هر چيزي با ضد خلق شود پس چون سفيه آفريده لازم شد كه حكيم آفريند و چون جاهل آفريد لازم شد كه عالم آفريند و چون ضعيف آفريد لازم شد كه قوي آفريند و چون كوچك آفريد لازم شد كه بزرگ آفريند تا خلق ملتئم باشند و تأليف و اجتماع ايشان دوام [ص 7] گيرد و مدني بودن ايشان محقق گردد چرا كه تأليف افراد انسان هم مثل تأليف اجزاء مركب است چنانكه تا اضداد نباشند چيزي مركب نشود و باقي و ثابت نماند همچنين تا اضداد نباشند اجتماع ايشان صورت نبندد پس لامحاله در هر عصري لابد است كه علما و حكما و اوليا و انبيا باشند و مردم را بسوي خدا خوانند و حق و باطل را آشكار سازند و جهال را تعليم نمايند و چون خداوند حكيم است پس در هر عصري بقدر ضرورت بايد اظهار علم و حكمت فرمايد زيادش مفسد و لغو است و كمش منع لطف و خلاف جود و كرم است پس در هر عصري بقدر ضرورت بايد انبيا و اوليا و حكما و علما باشند و عدد ايشان هم در هر عصري بقدر ضرورت در آن عصر بايد باشد پس از اين است كه فرمودهاند كه زمين خالي از حجت نميشود و اگر خالي از حجت بماند هراينه زمين فرو خواهد رفت و خراب خواهد شد پس چون طفل از اول تكونش تا آخر موتش حالات دارد كه اول نطفه است بعد علقه ميشود بعد مضغه ميشود بعد عظام در او پيدا ميشود بعد كسوت لحم ميشود بعد روح در او دميده ميشود و جنين ميگردد بعد تولد ميشود بعد در حال رضاع است بعد از آن حال فطام است بعد از آن خرده خرده بحد مراهقه ميرسد بعد مكلف ميشود بعد بحد شباب ميرسد بعد بحد چهل سالگي ميرسد بعد بحد پيري و هرم ميرسد بعد [ص 8] ميميرد بلكه اين تفصيل كه عرض شد در جميع مخلوقات بالنسبه همين طور است ، همچنين اين دنيا هم از اول تكونش تا موتش حالات دارد پس در عهد حضرت آدم عالم بمنزله نطفه بود بجهت قلت هوش و فهم مردم و عدم تجربهها و اكتسابها و كسبها و صنعتها و علوم و احوال پس بالنسبه آن حالت با حالات بعد بمنزله نطفه بود و شرع حضرت آدم بقدر استعداد اهل آن زمان بود و معارف و حكمي كه بر ايشان نازل شده بود و تكليفات آنها بقدر فهم و عقل و هوش اهل آن زمان بود و علم علما و حكمت حكما بقدر فهم آن زمان ظاهر ميشد و از حكمت نبود كه زياده از قابليت اهل آن زمان حكمت و علم و تكليفات بروز كند تا آنكه ببركت اسمهاي اعظمي كه در نزد حضرت آدم عليه السلام بود و بواسطه عمل كردن بآن تكليفات كه فرمايش شده بود حرارتي در مزاج عالم پيدا شد و ماده عالم نضجي گرفت تا در زمان حضرت نوح عليه السلام عالم بمنزله علقه شد و قابليت عالم ترقي كرد و آن قدر تكليف و علم و حكمت كه آدم (ع) آورده بود كفايت اهل آن زمان را نميكرد و آن تكليفات مناسب مزاج اهل آن زمان نبود خداوند حكيم دانا حضرت نوح (ع) را برگزيد و او را خلعت رسالت پوشانيد و علم و حكمت و تكليف بقدر صلاح آن زمان براي ايشان فرستاد و آن بزرگوار هم نشر آن علم [ص 9] و تكليف را فرمود تا آنكه به بركت آن اسمهاي اعظمي كه ايشان داشتند و بواسطه عمل كردن مردم بآن تكليفات و علوم حرارتي در ميان عالم زياده از اول پيدا شد و ماده عالم نضجي گرفت و هر كس متكون ميشد و از مادر متولد ميشد صاحبشعورتر و صاحبفهمتر ميبود بواسطه لطافت ماده عالم كه از پيشتر لطيفتر شده بود و همچنين بود تا نوع عالم لطيفتر شد و نوع مردم صاحبفهمتر و صاحبشعورتر و صاحبقوهتر شدند و ديگر آن علم سابق و تكليف و حكمت سابق كفايت ايشان نميكرد خداوند عالم در ميان ايشان برگزيد حضرت ابرهيم را عليه السلام و بآن بزرگوار شرعي و علمي و حكمتي مناسب آن زمان عطا فرمود و در زمان شريف ايشان عالم بمنزله مضغه بود و آن بزرگوار بواسطه نور اسماء اعظم و حرارت علم و حكمت و نفس شريفش عالم را پختهتر كرد بطوري كه ديگر آن علم و حكمت كفايت امر ايشان را نكرد خداوند عالم حضرت موسي را عليه السلام برگزيد و علم و حكمت و شريعت باو آموخت و او را برسالت معين كرد پس ايشان هم آن شريعت را نشر كردند و مردم علم و عمل آن بزرگوار را تعليم گرفتند و عمل بآن كردند و در زمان آن بزرگوار عالم بمنزله عظام بود و به بركت اسمهاي اعظم كه آن بزرگوار داشت و به بركت عمل كردن بآن شريعت ماده عالم [ص 10] نضجي تازه گرفت و پختهتر شد و لطيفتر گرديد و اشاره بحكمت اين مطلب آنست كه انسان اشرف مخلوقات است و بالاتر و ساير مخلوقات از شعاع و نور او خلقت شدهاند همين كه انسان پختهتر شد همه عالم كه از نور اوست پختهتر ميشود و همين كه مردم معصيت كنند اوضاع آسمان و زمين دگرگون شود و همين كه طاعت كنند اوضاع آسمان و زمين نيكو شود و بركات آن زياده شود بهر حال چون در زمان موسي (ع) مردم عمل بشرع او كردند و نفوس ايشان قوت گرفت و پختهتر شد عالم پختهتر شد و هر كس متكون شد لطيفتر شد و قويتر و داناتر پس احتياج بعلم بيشتر شد و حكمت ديگر در كار شد و حكمت اول كفايت امر ايشان را نكرد محتاج بحكمت زياده شدند خداوند عالم حضرت عيسي را (ع) برانگيخت و شرعي و علمي باو عطا فرمود و در زمان آن بزرگوار عالم بمنزله روئيدن گوشت در بدن طفل بود و اندام عالم درست شد و صورت ظاهر آن كامل شد و چون بشرع او عمل كردند ظاهر و باطن اندام عالم درست شد و قابل دميدن روح شد در زمان خاتم النبيين صلي الله عليه و آله روح در تن عالم دميده شد و تا مردن اين طفل كه عالم باشد احكام حيوة باقي است و بايد زنده باشد مثل حالت نطفه نيست كه برود و حالت علقه آيد و حالت علقه برود و حالت مضغه آيد [ص 11] و حالت مضغه برود و حالت عظام آيد و حالت عظام برود و حالت روئيدن گوشت آيد بلكه حالت روح باقي است تا وقت مردن از اين جهت شريعت همه پيغمبران بايد نسخ شود و شد مگر شريعت خاتم النبيين صلي الله عليه و آله كه تا وقت مردن عالم كه نفخه صور باشد عالم زنده است پس اين است كه اين شرع نسخ نميشود و پيغمبري بعد از ايشان نميآيد و حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و تغيير نخواهد كرد مگر بعضي جزئيات كه از شرع او در زمان او نسخ شد و آيه قرآن نازل شد و حديث صادر شد و اما بعد از او شرع او باقي است تا قيام قيامت بهر حال كه شرع خاتم نسخ نميشود و لكن در زمان آن بزرگوار عالم بمنزله طفل بود كه در شكم مادر روح در تن او دميده شده بود و روحش مستحكم شده بود و قابل باقي ماندن شده بود پس به بركت شرع آن بزرگوار و نور وجه او و حرارت وجود او و عمل كردن مؤمنين بشرع و دين او عالم روز بروز قوت گرفت و در زمان ولايت حضرت امير عليه السلام عالم متولد شد و لكن رضيع و شيرخواره بود و شعورش بالنسبه همان قدر بود ولي به بركت شير خوردن و تعلم كردن از پستان علوم آن بزرگوار خرده خرده عالم ترقي كرد تا در زمان حضرت امام حسن عليه السلام از شير باز شد و خرده خرده [ص 12] در زمان هر امامي از سالي بسالي منتقل شد تا در اين زمان كه زمان زمان مهدي آلمحمد است عليهم السلام عالم بسن مراهقه رسيده است و قريب بتكليف است و چنانكه وقتي كه طفل اندكي شعور و تميز در او پيدا شد خداوند عالم بمقتضي قدرت كامله خود باو ذهني و فهمي عطا فرمود پدر او را بمكتب ميبرد و اول محتاج بمعلمي است كه شعورش قريب بشعور اطفال باشد و صبر بر طفوليت آنها بتواند و با آنها بمدارا سلوك نمايد و همان قدر حروف هجائي بآنها تعليم كند و تركيب حروف را بياموزد چون خط تعليم گرفت و كتاب و قرآن خواند محتاج بمعلمي اعلم ميشود و پدر او را بمعلم اعلم خواهد سپرد تا آنكه در پيش او عربيت را تعليم بگيرد و قدري از رسوم ادبيه معروفه را كه تعليم گرفت محتاج بمعلمي اعلم خواهد شد پدر او را بفقيهي خواهد سپرد كه باو رسم اخبار و علوم و احكام و رسوم بياموزد و چون آنرا فرا گرفت و ظاهر او بالتمام درست شد آنگاه وقت تكليف ميشود و اين مراتب هم مثل مراتب اول است كه باز دوره شعورش را و عقل كسبي او را شش مرتبه است اول نطفه است و آن حالت مكتب بردن و پيش استاد نشاندن است و چند گاهي در مكتب ميرود با اطفال و درس نميخواند و لكن بحرارت وجود استاد انسي بعلم ميگيرد و بواسطه اطفال بشوق كاري ميآيد بعد [ص 13] حروف خواندن بمنزله علقه است و كتب خواندن بمنزله مضغه است و علوم ادبيه و عربيه بمنزله عظام است و علم فقه بمنزله روئيدن گوشت و تمام شدن اندام است و حكمت و علم باطن بمنزله روح است كه همين كه اندام تمام شد وقت دميدن روح است و وقت تعليم حكمت است كه روح شريعت است وقتي كه شعورش بكلي درست شد آنگاه تولد ميكند و آن وقت وقت تكليف است و آن زمان ظهور امام است كه در آن زمان عالم بحد تكليف ميرسد و حد بر او جاري ميشود نعوذ بالله و همين طور روز بروز بزرگ ميشود تا در زمان رجعت پيغمبر صلي الله عليه و آله بدنيا عالم چهل ساله ميشود و عقلش بواسطه رجوع عقل كل كامل ميگردد و همين طور روز بروز سن عالم بالا ميرود تا چهل روز قبل از نفخه صور پيغمبر (ص) بآسمان بالا ميرود با تمام اهل بيتش آنگاه روح از تن عالم ميرود و عالم بيحس و شعور ميشود و چهل روز بآن طور ميماند و آن بمنزله آن حرارت است كه در تن ميت بعد از مردن ميماند تا آنكه بعد از چهل روز سرد ميشود و صور دميده ميشود و قيامت برپا ميشود و مقصود ما از اين بيانها همه اين بود كه بعد از آنكه عالم بسن تميز و شعور رسيد ائمه سلام الله عليهم عالم را بمعلم دادند و معلمان اول و ناطقان صدر بمنزله معلم اول بودند و همچنين هر چه عالم ترقي كرد و شعور مردم زياده شد [ص 14] محتاج بمعلمي اعلم شدند و علم معلم سابق كفايت امر ايشان را نكرد چنانكه اين بديهي است در اين عصر كه علم علماي سابق كفايت شعور اين خلق را نميكند و محتاج بحكمتي دقيقتر و علمي بيشتر و شريفتر شدهاند و خداوند عالم سنت و طريقه حكمت را از دست نميدهد و طفل را تا عمر دارد بخواندن حروف هجا مثلا امر نميكند كه هر چه خواند باز از سر گيرد چرا كه اين لغو است و خدا حكيم است و لغو نميكند و اينكه بعضي از معلمان سابق فغان دارند سببش آنست كه ميخواهند اطفال باز الف بي بخوانند و گاهي ناشتائي براي آخوند ببرند و گاهي باصطلاح چاشتي و سرتختگي ببرند و معاش آخوند بگذرد باز ما منع نميكنيم آنرا نهايت حرف ما آنست كه در هر عصري باز اطفالي هستند همين قدر تو خود كه اعلم از اطفال ميباشي در پيش استادتر از خود درس خود را بخوان و باقي اوقات را صرف اطفال و شاگردان خود كن كبر و غرور نميگذارد نه خود به درس خواندن خودش راضي ميشود و نه مردم ديگر را ميگذارد مگر جمعي كه آنها بمكتبخانه او نبودند آنها روئي كنند و طلب علمي نمايند و آن اطفال كه الف بي خواندند خود فكري كنند كه قرآني بايد خواند و كتابي بايد ديد تا كي الف بي بگوئيم و باز برگرديم و ديگر الف بي بگوئيم . بهر حال عالم را ائمه سلام [ص 15] الله عليهم كه بمنزله پدر شفيق ميباشند بهمين روش سال بسال و وقت بوقت در نزد معلمي اعلم گذاردند تا در اين ايام كه علم فقه و ظاهر شرع كه بمنزله اندام شعور است و گوشت در تن آن روئيده ميكند بحد كمال رسيد و اعصار بر آن گذشت و اصلاح آن بكلي شد و كتب در آن تأليف شد و مسائل در عالم منتشر گرديد و طريقه مذهب شيعه در بلاد ايشان پهن شد و اين هم چند سالي است چرا كه قبل از سلاطين صفويه انار الله مضاجعهم اگر چه علما بودند و كتب بود و لكن كتب در مخازن آنها بود و خود ايشان هم در نهايت تقيه و شدت بودند حتي آنكه بعضي از ايشان را كشتند بجهت تشيع و جميع بلاد مملو از سني بود و بلدي خالي از سني و خالي از تقيه نبود و هر گوشه كه شيعه بود از تقيه پنهان و بظاهر عمل بطريقه سنيان ميكردند و اين طور و طريقه از آخر زمان صفويه رحمهم الله است كه منتشر گرديده است و مبدأ بروز و انتشار فقه شيعه و اخبار ايشان در اواخر مائه يازدهم است كه هزار و صد باشد و الحال كمتر از دويست سال است كه اين علوم ظاهره شيعه در عالم منتشر شده است و حق مسئله آنست كه مراتب ظاهر شرع در مائه دوازدهم بحد كمال رسيد يعني در هزار و دويست كه ديگر باين انتشار در هيچ عصري حتي عصر پيغمبر صلوات الله عليه و آله نبوده . پس چون ظاهر [ص 16] شعور كامل شد خداوند عالم خواست كه معلمي برانگيزاند كه بواسطه وجود شريف او و حرارت مزاج او روح شعور در تن عالم دميده شود و عالم را بفضل علم و حكمت او زنده نمايد و شعور عالم را كامل نمايد اين بود كه در مائه سيزدهم برانگيخت مركز دائره ايمان و قطب فلك ايقان اعلم علماي رباني و افضل حكماي صمداني ناشر علوم سبحاني افضل المتألهين مرآة فضائل المعصومين و حامل اسرار الائمة الطاهرين منير ظلمات و كشاف معضلات و حلال مشكلات الشيخ الاجل و السيد الانبل و السند الاعظم و العماد الافخم الشيخ الاجل الاوحد الاحمد الشيخ احمد بن زينالدين اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه را تا منشئ روح شود در تن شعور عالم و آن كالبد ظاهر را بفضل علم و حكمت خود زنده گرداند و روح در آن بدمد و فضائل و مقامات پيغمبر و ائمه طاهرين سلام الله عليهم را در عالم منتشر گرداند و آن بزرگوار بتفصيلي كه در كتاب هداية الطالبين نوشتهام در ميان خلق آشكار گشتند و لواي علم و حكمت اسرار اهل بيت سلام الله عليهم را در ميان خلق افراشتند و در حوالي رأس مائه ثالثعشر ظاهر گرديدند و از آن زمان الي الآن كه سنه هزار و دويست و شصت و دو هجري است صيت روز افزون آن بزرگوار در غالب بلاد شيعه گوشزد شيعيان گرديده بتفصيلي كه در كتاب هداية الطالبين نوشتهام . [ص 17] و بعد از ايشان مركز دائره علوم رباني و قطب فلك حكوم سبحاني اعلم علماي متقدمين و افضل فضلاي متأخرين صاحب انوار و مالك اسرار مرآة فضائل ائمه اطهار عليهم صلوات الله الملك الجبار اعني حبر امجد و حكيم اوحد سيد سند و عماد معتمد استاد الكل في الكل و مرجع الكل في الجل و القل اعني سيد عالم فخر اكابر و اعاظم و سبب مباهات آل هاشم السيد كاظم بن قاسم اجل الله شأنه و انار في العالمين برهانه بودند و ايشان هم بر همان روش حكم مسطوره و علوم مزبوره را ناشر بودند و حقيقة نشر علوم شيخ بزرگوار بواسطه آن سيد عالي مقدار بود و ايشان عالم را پر از صيت علوم و حكوم آن بزرگوار فرمودند زيرا كه آن بزرگوار ما دام الحيوة علوم را بطور اجمال بيان فرمود و سعي در تعليم كليات نمود تا آنكه در زمان قليل ايضاح سبيل شود و كليات علوم بر مردم آشكار گردد تا بعد صاحبان فطانت و ذكاوت در آنها تدبر كنند و فروع كثيره از آنها استخراج نمايند و در زمان شيخ مرحوم كسي از خواب غفلت بيدار نشد مگر قليلي چنانكه از ايشان مشهور است كه فرمودند السيد كاظم يفهم و غيره مايفهم يعني سيد ميفهمد و غير او نميفهمد و اما سيد جليل در زمان خود به نسبت بايشان تفصيل دادند مطالب را و آشكار كردند و هر كس بهره برد از آن علوم از ايشان برد حتي [ص 18] آنكه خود ايشان ميفرمودند كه هر كس مطلب شيخ را دريافت كرده و ترقي كرده در نزد من ترقي كرده و الا از شيخ كسي چيزي نفهميده بهر حال تخمي شيخ جليل كاشت و آبياري سيد نبيل فرمود و بعد از اين همه مصائب و محن كه آشكار است و كثرت اعادي امر باينجا كه ميبينيد منتهي شده هنوز آن بنيان كه شيخ جليل بنا فرموده بانجام نرسيده و هنوز آن مطالب كه سيد نبيل آشكار فرموده مفهوم غالب نشده پس چگونه ميشود كه تغيير طريقه داده شود و علم باطن باطن ابراز شود خود ببينيد كه در مدت صد سال و كسري اصلاح ظاهر شد تا آنكه ظاهر بانجام رسيد آن وقت خداوند عالم انشاء دوره ديگر فرمود و امري ديگر ابراز داد الحال امر باطن بانجام نرسيده و هنوز پنجاه سال نگذشته و از هزار نفر يك نفر نفهميده اول و آخر كلام ايشان را پس چگونه عالم را قابليت اظهار باطن باطن پيدا شد و هنگام ظهور آن رسيد و حال آنكه اظهار باطن باطن مخصوص امام عصر است عجل الله فرجه و هر گاه عالم را قابليت آن پيدا شد خود آن بزرگوار ظهور خواهد فرمود و ابراز آنرا خواهد داد و بعينه اين حكايت مانند آنست كه هنوز بدن درست نشده باشد و اعضا و جوارح آن خلقت نشده باشد كسي ادعا كند كه هنگام دميدن روح است و منم دمنده روح حاشا خدا را عجله [ص 19] در كارها نيست و هنوز كه روح در بدن شرع تمام نيامده و مستحكم نگرديده كجا هنگام تولد است كه صاحب اين امر ظاهر شود هيهات اين ادعاها خام است و خداوند تدبير ملك را بآراء سخيفه طالبان دنيا نگذارده ،
دريا بوجود خويش موجي دارد خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
و طالبان رياسات باطله گمان ميكنند كه تدبير ملك با ايشان است حاشا و كلا و عرض كردم كه وجود شيخ بزرگوار در بدن شعور عالم بمنزله روح بود و پس از آنكه روح عالم مستحكم شد آنگاه تولد ميكند و امام عصر ظاهر ميگردد و سرّ باطن باطن آن وقت آشكار ميشود و بعبارتي ديگر هنوز دوره علم است و ميبايست سلوك علمي خلق تمام گردد و پس از استكمال مراتب علم هنگام سلوك عملي ميشود و هر گاه كسي تصديق اين مراتب را نكند و از كلام سلف صالح بر اين مقام شاهدي خواهد اين است عبارت سيد جليل اجل الله شأنه و انار في العالمين برهانه كه بخط شريف خود براي حقير نوشتهاند و بخاتم شريف مزين فرمودهاند :
اما جواب آنچه اشاره بآن فرموديد كه مردم الآن اكتفا بلفظ نميكنند امري ديگر ميخواهند معلوم سركار بوده باشد كه اتصال خلق يعني شيعه بغوث اعظم جعلني الله فداه و عليه و علي آبائه [ص 20] السلام بعد از سير در چند قريه است از قراي ظاهره اول در قريه اولي در قوس صعود و آن اصحاب شريعت از اهل مجادله است و اصحاب طريقت و حقيقت بحسب مطابقه اين عالم دويم در قريه ثانيه و آن نجباءاند بمعني ادني حمله علوم و اسرار در مقام ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين ، و سيم در قريه ثالثه و آن نقباءاند بمعني ادني و اينها اصحاب افعال و مظاهر اسماي بيست و هشت گانه كه كينونت انسان قابل آنهاست و چهارم در قريه رابعه و آن نجباءاند بمعني اعلي و ايشان همين نقباءاند در مقام كليت يعني نزد ظهور اسم اعظم اعظم اعظم پنجم در قريه خامسه و آن نقباءاند بمعني اعلي و در ايشان ظاهر شده ذكر اجل اعلي اعلي اعلي و نسبت اين نقبا با نجبا نسبت عرش و كرسي است با سموات سبع در جميع تأثيرات و افعال هر دو مؤثرند در وجود و لكن تأثير بهمين نسبت است ششم در قريه سادسه و آن اركان است و امر ايشان بر آن جناب عيان و نسبت اين اركان با نقبا بهر دو معني و مقام نسبت روح است بجسم چون در اين قري سير خود تمام نمود آنگاه بغوث اعظم اتصال بهم ميرساند و يفعل ما يشاء في الاكوان و مردم الآن در قريه اولي سير كردهاند و در قريه ثانيه در مبدأ سيرند كجا بنيه متحمل سير در قريه ثالثه ميشود [ص 21] و آن قراي مباركه حقيقة اسمند از براي غوث اعظم صلي الله عليه و آله و سلم و در كافي و بحار و عوالم بابي منعقد كرده در تحريم تسميه و احاديث بسيار در نهي از تسميه وارد شده و در آن كتب مذكور است و سركار شما در اين جا همين سؤال فرموديد بنده عرض كردم كه مصلحت نيست لاتسألوا عن اشياء و الآن تفصيل امر را بالاجمال عرض كردم مردم الآن محتاج علومند از بواطن و اسرار و حقايق و انوار و آنها را نهايت نيست و بكنهش نميتوان رسيد هنوز وقت بيش از اين نحو نيست چنانكه قبل وقت اين مقدار هم نبود و الاشارة كافية و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته در امر خود محكم باش و در آنچه بر او هستي راسخ لعل الله يحدث بعد ذلك امرا و السلام عليك و علي من صدقك و صدق لك و رحمة الله و بركاته .
تمام شد عبارت آن بزرگوار كه در اين باب مرقوم فرموده بودند پس بمقتضي فرمايش ايشان قراي مباركه اسمند براي غوث اعظم جعلني الله فداه زيرا كه الاسم هو ما انبأ عن المسمي يعني كه اسم آن چيزي است كه از مسمي خبر دهد و شيعيان كملين خبردهندگانند از امام خود و بجهت آنكه شيعه از شعاع امام خود است و شعاع صفت منير است و اسم همان صفت است پس شيعه اسم امام است چنانكه اشاره بآن فرمودند و در [ص 22] زمان غيبت آن بزرگوار اسم امام را ابراز دادن حرام است و در مجالس و محافل ذكر كردن جايز نه وانگهي كه مردم هنوز در مبدء سير در قريه نجبا هستند و بنيه ايشان چنانكه يافتي متحمل امر ازيد از اين نيست و هيهات و حال آنكه هنوز بغور آن چنانكه شنيدي نرسيدهاند و اين تعليقه را تقريبا يكسال قبل از فوت خود بحقير نوشتهاند و چگونه شد كه در عرض يك سال مردم قريه ثالثه و رابعه را سير كردند و بقريه خامسه رسيدند و هنگام ظهور ذكر اجل اعلي اعلي اعلي شد و اين مرد آمد و خود را اكبر ابواب ياد كرد و اجل اذكار شمرد و خود را معبود و مسجود سلمان شمرد نعوذ بالله نه اينكه اين حرفها مزخرفات است كه از باب رياست و دنياداري گفتهاند و ميگويند چنانكه در كتاب ازهاق الباطل تفصيل آنرا نوشتهام و الحمد لله رب العالمين كه خود او از قرار مذكور نوشته است كه اين ادعاي باطلي بود كه من كردم و سوداي خامي بود كه بر سرم بود و تائب شده است ولي مرده ضلالت انتساب او كاسه گرمتر از آش شدهاند آن مرد دست از طلب خود برداشته اين قوم دست از شهادت خود برنميدارند و كار بجائي رسيده كه هر چند آن مرد الحاح كند و توبه نمايد اين قوم ميگويند تقيه ميكند و اگر وعده او خلف شود يا بميرد ميگويند كه بدا شد حال نميدانم كه بچه وجه [ص 23] بطلان اين بايد بر اين قوم آشكار شود و اگر مردي پشيمان شود از فعل شنيع خود اين قوم دست برنميدارند و مثل اين قوم مثل آن جماعتي است كه كسي در ميان ايشان بود از هر جهت كه طلب دنيا كرد دنيا باو رو نكرد شيطان نزد او آمد و گفت اگر دنيا ميخواهي مذهبي اختراع كن و مردم را بآن بخوان چنان كرد مردم بدين او درآمدند چون چندي سير شد پشيمان شد در ملأ قوم آمد و اظهار ندامت كرد گفتند اين خوب ديني است تو در دين خود شك كرده باري شيطان دام خوبي افكند اگر پيش رفت فبها المطلوب و اگر نشد در امر بدا شده و اگر حاشا كرد يا توبه كرد تقيه است و اين امر ديگر نبايد باطل شود و اين قوم غافل از آنند كه كسي كه مدعي امري ميشود و اخباري ميكند نبايد كه در خبرش بدا شود مگر آنكه امر او بمعجزات كثيره ديگر ثابت شود و امر او بر خلق بديهي گردد بعد از آن خبري دهد و بگويد كه احتمال بدا ميرود يا آنكه بطور بت نگويد و بلفظي بگويد كه منافات با بدا نداشته باشد يا آنكه بلافاصله وجه حدوث بدا را بر خلق آشكار كند كه در آن حكمتي ظاهر شود و الا كسي كه در اول امرش كه هنوز بوساطت اخبارش و اقوال و اعمالش بايد حقيت او ظاهر شود خلاف گفتهاش ظاهر شود دليل بطلان امر اوست نه آنكه بدا شده [ص 24] است و اين هم از مزخرفات قول ايشان است و اينجا محل بدا نيست وانگهي كه هزار دليل ديگر بر بطلان امر او قائم باشد چنانكه شطري از آنها را در كتاب ازهاق الباطل بيان كردهام و همچنين محل تقيه اينجا نبود بجهت آنكه صاحب اين امر بايد بر نفوس اهل زمان آگاه باشد و احوال خلق و صلاح زمان را بداند اگر خلق را صالح ميدانست چرا الحال مخفي كرد و اگر صالح نميدانست چرا اول اظهار كرد و اگر بناي اين محملها باشد من شخصي كناس را ميگويم كه اين مردي بزرگ است پس از آن از او تو سؤال ميكني هر چه خرافات بگويد ميگويم از باب مصلحت است و اگر انكار ميكند ميگويم از باب تقيه است و اگر حلال و حرام نميداند ميگويم تو خود را ميزان كامل مكن او را بايد ميزان خود قرار دهي و اگر علم ندارد ميگويم مصلحت در ابراز علم نميداند الحال چگونه ميتواند كسي اثبات ناچيزي او را كند بعينه اين حكايت مثل حكايت آن دو نفر است كه در سفري ميرفتند در منزلي شنيدند كه در راه اين منزل كه در پيش داريد غول بسيار است هر دو رفتند و يكي از آن دو بحاجتي عقب ماند آنكه رفته بود از تنهائي سودايش حركت كرد و واهمه غول بر او غالب آمد چون رفيق ديگر باو رسيد باو گفت تو غولي گفت من رفيق تو فلانم گفت غول دروغ هم [ص 25] ميگويد گفت نام تو فلان است گفت غول نام مرا هم ميداند گفت نام پدرت فلان و مادرت فلان و نام زن و فرزندت فلان گفت غول اينها همه را ميداند گفت واويلاه سر شب با هم بوديم در فلان منزل و چنين و چنان صحبت شد گفت غول اينها همه را ميداند هر چند قسم ياد كرد كه من غول نيستم گفت غول قسم دروغ هم ميخورد حكما تو غولي بهر حال كه آن رفيق همسفر نتوانست ثابت كند كه غول نيست و آن صاحب واهمه از رفاقتش بهمين توهم بريد الحال اين باب بيچاره هر چند قسم ياد كند كه والله و بالله من بر اشتباه بودم كه ديگر كار از كار گذشته و چارهپذير نيست . باري اين هم فتنهٔ بود كه بعد از آن بزرگواران بايستي بشود تا امتحان ثابت بر طريقه ايشان و منحرف داده شود و الحمد لله شد و اگر نه آن بود كه سائل جليل شريف سؤال فرموده بود اعتنائي باين امر ديگر نميكردم چرا كه باطل را بترك ذكر بهتر ميتوان موقوف كرد و خود ايشان خرده خرده خسته ميشدند چرا كه بيهوده سخن دراز نخواهد شد چنانكه الحمد لله رب العالمين تا كنون در شرف انقراض است و لكن حسب الفرمايش ايشان خواستم دو كلمه برشته تحرير درآورم كه اگر احيانا در بعضي بلاد شبههٔ در دل بعضي مانده باشد و از اهل خير باشد باين نوشته براه هدايت آيد پس بس است آنچه ميخواستم در مقدمه برشته [ص 26] تحرير درآورم و اينك هنگام شروع در فصول است .
فصل - اول از ادله بر بطلان رأي و سخافت عقل اين مدعي اقدام اوست بساختن كتابي بسبك و سياق قرآن و از براي آن كتاب آيها و سورها قرار دادن و مواضع سجده جعل كردن و همين يك بيادبي بزرگ است به نسبت بقرآن مجيد و كلام حميد خداوند كه مافوقش متصور نيست دويم آنكه بعد از آنكه اعجاز قرآن بر تمامي عرب و عجم ثابت شده و خداوند عالم ميفرمايد كه اگر جن و انس جمع شوند مثل اين قرآن نميتوانند آورد اين مرد اين كتاب مزخرف خود را آورده و در آن ادعا كرده و ثبت كرده كه جن و انس مثل حرفي از حروف كتاب مرا نميتوانند آورد و اين هم يك جسارت و بيادبي ديگر كه تكذيب قول خدا را خواسته است بنمايد كه خدا ميفرمايد كه جن و انس مثل قرآن نميتوانند آورد و او هم ميگويد كه جن و انس مثل كتاب من هم نميتوانند آورد وانگهي كه خدا در يك آيه ميفرمايد كه مثل اين قرآن نميتوانند آورد و در يك آيه ميفرمايد كه مثل ده سوره آنرا بياوريد و در يك آيه ميفرمايد كه مثل يك سوره آنرا بياوريد اگر راست ميگوئيد و هيچ جا نفرموده است كه مثل يك حرف از قرآن نميتوانند بياورند چرا كه حروف آن الف و بي است و حروف بيست و هشتگانه در [ص 27] كلام كل عرب و عجم يافت ميشود بلكه خدا نفرموده است كه مثل يك آيه از قرآن را نميتوانند بياورند چرا كه يكي از آيات ثم نظر است و همه عرب ثم نظر گفته بودند و ميگويند و يك آيه مدهامتان است و همه عرب گفتهاند و ميگويند و اين مرد ادعا كرده است كه مثل يك حرف از حروف كتاب من كسي نميتواند بگويد وانگهي كه دروغ بهمين ادعا معلوم شد چرا كه همه كس مثل حروف او ميتوانند بگويند بلكه مثل آيات او ميتوانند بگويند بلكه مثل سورهاي او ميتوانند بگويند بلكه مثل كتاب ضلالت انتساب او ميتوانند بگويند بلكه بعضي از طلاب بهتر و فصيحتر از او گفتهاند و ميتوانند گفت و اگر نه قبيح بود اقدام بساختن كتابي بر آن سبك و سياق ميديد كه فصحاي علما ميتوانند بطوري بسازند كه عقل او و امثال او در فصاحت عبارات و بلاغت اشارات او عاجز بماند و مطالبي چند در آن مندرج سازند كه او و امثال او از فهمش عاجز بمانند و لكن طريقه ادب زبان ايشان را بسته است و نميخواهند كه جواب بيادبي او را به بيادبي بكتاب خدا بدهند و باين واسطه عقول جمعي از ضعفا را بشبهه اندازند پس همين بيادبي او و كذب او و جسارت او در ردش كافي است .
فصل - از جمله ادله بر بيايماني اين شخص آنكه در اين كتاب [ص 28] مزخرف غلطهائي چند گفته است كه همه عوام طلاب غلطهاي او را ميفهمند و مذكور ميشود كه از او پرسيدهاند كه اين غلطها چيست گفته است كه عربي هفتاد قسم است اين هم قسمي است و اين هم از آن خرافاتي است كه ديگر ضابطه از براي حق و باطل باقي نميگذارد پس يك بيسوادي بنا كند و خرافاتي چند بهم ببافد و هر چه ميخواهد غلط و نامربوط بهم ببافد بعد از آن هر كس بحث كند كه اين خرافات چيست بگويد عربي هفتاد قسم است اين هم يك قسم و در مقام رد بر آن ميگوئيم كه اگر اين كتاب را تو براي معجز آورده پس معجز بايد طوري باشد كه قوم بفهمند كه اين معجز است نه آنكه خودت بگوئي معجز است و وجه اعجاز آنرا هيچ كس نفهمد بلكه چنان بفهمند كه خودشان صحيحتر و بهتر ميگويند اما قوم كه اين را غلط و نامربوط يافتند و بهتر و فصيحتر از آن ساختند و همه اهل عربيت و فصحا و علما و تلامذه خودت غفلة تصديق كردند كه اين افصح از آن است و اما آنكه خودت مصر باشي كه اين معجز است و شما نميفهميد چه دلالت بر حقيت تو كرد و خاتم النبيين كه قرآن آورد عرب فصيح و هر كه بعد از ايشان آمد عاجز شدند از آوردن مثل او و اگر يك وجه خلاف عربي از قرآن ديده بودند امر پيغمبر را باطل ميكردند و خلاف [ص 29] لسان از او نديدند و عاجز هم شدند و تصديق كردند الحال تو اگر براي عرب آورده عرب نامربوطي آنرا آشكار ميفهمد و اگر براي علما آورده كه بطور بداهت نامربوطي لفظ و معني آنرا ميفهمند و اگر بر عوام عجم آورده نه براي عرب و علما كه كتاب بايد بلسان قوم باشد پس هر كه هر خرافاتي ميخواهد بگويد و بگويد من بر عوام عجم مبعوثم و اگر تو مبعوثي بر علما و عرب و عجم كه قوم تو بهتر از معجز تو آوردند و ساير علما و فصحا هم تصديق كردند كه آنچه قوم آوردهاند بهتر است پس چگونه معجزي آوردي پس قول باينكه اين معجز است كذب و افترا بر خدا و رسول و ائمه هدي عليهم السلام است و كاذب كه مدعي اين مقام خطير شود و مردم را بضلالت اندازد ببين چه مقام دارد نعوذ بالله و از ادله بر بيعقلي اين مرد آن است كه اين كتاب كه البته هر صفحه چندين غلط و نامربوط واضح دارد بار كرده باطراف ميفرستد كه علما را دعوت كند فيا سبحان الله مردم در علم زيست كردهاند و در اسلام نشو و نما كردهاند چگونه امر باين ظهور بطلان بر ايشان مشتبه ميشود و ارسال او همين خرافات را باطراف از اعظم منتهاي خداست بر خلق چرا كه اگر نفرستاده بود هر كس كه ميشنيد كه شخص كاملي در شيراز پيدا شده است احتمال ميداد و استبعادي نداشت اما خدا [ص 30] نگذاشت كه امر مشتبه شود خود او اسباب بطلان خود را بار كرده بدست رسولان خود داده و باطراف فرستاده كه اول حجت او را ببينند بعد دعواي او را بشنوند تا حجت خدا تمام شود و امر مشتبه نگردد .