حال ملاحظه كن آن كلام كه پادري گفته « يهود چگونه تصحيف ميكنند تورية را و حال آنكه خداوند فرموده تورية را حفظ كنيد و بر آن زياد و كم نكنيد » چه معني دارد ، تورية اول دست كيست و كجا هست ، اگر موجود بوده كه چرا گفتند ما بآن نبايد عمل كنيم و چرا كتاب به رأي خود مينوشتند ؟ معلوم است كه چون ديدند تورية دست نيست و آنچه [ص 169] دست دارند بعضي احكام ناقص است آمدند كتاب ساختند و حكم قرار دادند كه اقلاً صورت شرعي دست داشته باشند . اگر بگوئي انبياء در ميان ايشان بودند و ايشان عالم بودند بحكم خدا و بتورية عرض ميكنم اوايل چنين بود قدري كه گذشت ديگر تصديق انبياء نكردند الا قليلي و جمعي از ايشان را كشتند و مخذول نمودند و خود متفرق شدند و مذاهب شتّي گرفتند حتي جمعي بتپرست شدند ، خلاصه حال ايشان در كتب ثبت است و معين ، اين مرد خواسته سخني محض القاء شبهه بگويد و الا بر عاقل امر ايشان مشتبه نميشود .
و اين تورية كه دست داشتند باز بوجوه ديگر تصحيف شد چنانچه بعضي مورخين نقل كردهاند كه بعضي آيات را در زمان حضرت عيسي محض عداوت بآن بزرگوار تصحيف كردند چرا كه ذكر حضرت عيسي در تورية صريح بوده خواستند امر را مشتبه كنند و از اين باب است كه آنچه در تورية از ذكر آن بزرگوار موجود است يهود معنيهاي ديگر ميكنند و شايد هم اين آيات كه موجود است از دلايل حضرت عيسي آياتي باشد كه نصاري از تورية اول ملحق كردهاند و نسخهٔ [ص 170] از تورية از قبل از حضرت عيسي عليه السلام در ميان نيست كه معلوم شود اين آيات در آنها بچه نحو است .
بهر حال اين قدر معلوم شده كه آنها تصحيف كردهاند و سابق هم اشاره باين مطلب شد و اين سخن پادري كه « چه طور ميشود اينهمه كتابها را تغيير داد » سخني بيجا است بعد از آن كه بر عداوت اجماع كنند و سلطان شريك آنها باشد همه كار ميتوانند بكنند . آن وقت كه در فتنه بخت النصر تورية طوري از ميان رفت كه كسي ندانست تورية چه بوده چه طور شد و كذلك آن سلطان كه همه كتب را بدريا ريخت اگر واقع است چه طور ريخت ؟ امور عاديه دنيا را نميتوان انكار كرد با تسلط و قدرت و عزم همه كار ميشود خاصه در باب بنياسرائيل كه بعد از حضرت يوشع واقعاً معرض بلاها شدند چرا كه غالباً از دين بيرون رفتند و خداوند هم ايشان را انتقام فرمود و ميان خودشان فتنه بزرگ شد و بيت المقدس ويرانه شد و فتنههاي بزرگ در آن شد مثل فتنه بخت النصر و فتنه طيطوس و ساير فتن كه ذكر آنها طولي دارد ، پس با اين حال برايشان نه كتابي ماند و نه ديني و اگر يك گوشه از زمين پيغمبري يا عالمي هم [ص 171] بود از شر خود بنياسرائيل ايمن نبود كه دين را ظاهر كند و كتاب را بر مردم بخواند ، اين بود مجملي از حال بنياسرائيل در باب تورية .
و اما نصاري تا زماني كه حضرت عيسي تشريف داشتند كه از بسياري عداوت يهود نشد امري شايع شود از اين جهت بود كه حضرت عيسي هر روزي در نقطهٔ قرار ميگرفت و بقوت معجزات امر خود را ظاهر ميفرمود تا آن زمان كه از ميان مردم تشريف بردند نوبت بحواريين رسيد و ضعف در نصاري پيدا شد بطوري كه نميتوانستند زيست كنند در اين حال مسلم است كه ضعفاء از دين خارج ميشوند و اقوياء سرّ خود را نميتوانند فاش نمايند پس حواريين در پنهان بعضي را هدايت ميكردند و تعليم مينمودند و حضرت شمعون كه وصي بود سرّ خود را پنهان ميداشت و در ميان خود نصاري اختلاف افتاد بولس ملعون برخواست و بدعتها در دين گذارد و مردم را از اتباع شمعون بازداشت و شريعت حضرت موسي و عيسي را تغيير داد و غالب آنچه در ميان نصاري شايع شده امروز كه مخالف است با شرع حضرت موسي از او است باين دليل كه خود حضرت عيسي عليه السلام مكرر ميفرمود كه [ص 172] من نيامدهام شريعت تورية را برگردانم بلكه مراد من تكميل همان احكام است و الحال ميبيني در ميان نصاري احكامي چند شايع است كه ابداً در تورية نيست . خلاصه بر اين منوال امر ايشان گذشت تا اينكه نصاري بخود آمدند و ديدند انجيل در دست ندارند و دين ايشان از دست ميرود آمدند نزد علماي خودشان كه ما انجيل نداريم علماي آنها كه از تلامذه حواريين بودند گفتند كه ما براي شما انجيل را ميآوريم پس اين اناجيل كه معروف است براي آنها نوشتند و وضع خود اين انجيلها شاهد اين مطلب است و بعد از اين مذكور ميشود ان شاء الله . حال خود انصاف ده كه با اين وضعها چگونه تصور ميشود كه كتابي صحيح بماند حاشا و كلا عاقل چنين سخني نخواهد گفت ، اگر كتاب تاريخي از ابناء روزگار باشد و مستحفظي نداشته باشد البته ضايع ميشود بلكه اگر يك كتابي را بدقت مقابله نكنند و نسخههاي متعدده شود البته منحرف ميشود و اين تفصيل را محض اطلاع از حال تورية و انجيل عرض كردم تا آسان شود بر تو اقرار نمودن بانحراف و تصحيف شدن آنها . و همين اناجيل موضوعه هم باز بر صرافت اول باقي نيست [ص 173] بلكه تغيير و تبديل شده چنانكه در زمان جوستينين سه كتاب نوشتند كه تقويت قول اَاُستيش ميكرد كه با ساير نصاري در باب تثليث اختلاف داشت و جمعي از تابعين آنها را رواج دادند يكي را تيدرت خليفه شام نوشت دويم را ايباس كه خليفه آناتولي بود سيوم را تاودار كه در اراضي فرانسه خليفه بود و اينها را سه باب انجيل قرار دادند علماء اجماع كردند و جوستينين كه قيصر بود در قسطنطنيه بجهت تعيين حيران ماند نميتوانستند بفهمند حق كدام است باطل كدام آمدند تدبيري كردند كه ما كتب را مياندازيم در آتش هر چه سوخت باطل است هر چه نسوخت حق است ، چنين ذكر كردهاند كه در آتش انداختند اين سه باب سوخت باقي نسوخت گفتند پس آنها حق است . حال تو خود انصاف ده كه باين نحو برهان ميتوان حق و باطل را تميز داد و بر فرض كه يك وقتي بمعجز چنين اتفاقي بيافتد صاحب معجز آن وقت كه بوده و كه تصديق كرده كه آنچه سوخته ملحقات است و باقيمانده انجيل حق است ، خلاصه همه اسباب تحير است . و بر فرض صدق نسبت اين اناجيل بمصنفين اول كه معلوم است كه اصلش از حضرت عيسي نيست [ص 174] و بعد از اين بيان ميشود برهان اين مطلب ان شاء الله .
فصل - وجه تصحيف ديگر در وقت ترجمه شدن اين كتب است و بيان آن را هم در فصلي مينمائيم كه بر منصف ظاهر شود ، بر فرض كه قائلي بگويد اصل تورية دومرتبه بدست آمده است ميگويم بروايت از بعض ثقات از قول خود يهود و نصاري بر تو شاهد ميآورم كه بداني تورية را كه تصحيف كرد . بدانكه جرائيم نصراني ميان نصاري مردي است معتبر بعضي ميگويند روح القدس در او حلول كرده و مؤيد من عند الله بوده مدتي بعد از حضرت عيسي عليه السلام بوده ظاهرا سيصد و هشتاد سال بعد از آن حضرت و بعضي پادريان ميگويند اعتبار دين نصاري بواسطه او است و امر دين ايشان باو منتهي ميشود . او بخواهش شخصي دپزيدرپون نام تورية را از عبري بلاتيني نقل كرده نوشته است :
اي دپزيدرپون مكرر التماس ميكني كه من تورية را از زبان عبري بزبان لاتيني درآورده خلاصهٔ از ترجمِهاي ديگر كه بزبان يوناني و عبري شده بر تو بنويسم ، بدانكه اين كار پرخطر است زيرا كه هرگاه بنظر لعنكنندگان من برسد مرا ملامت ميكنند و فرياد ميزنند كه من ترجمهٔ از ترجمِهاي هفتاد نفر [ص 175] مترجم كه بفرموده بطلميوس نوشتهاند ميكنم چون آن ترجمهها مانند بدن كسي است كه برص دارد بسبب چيزهاي بسيار كه داخل شده و بيرون كردهاند لكه پيسي بهم رسانيده ، پس بعد از كلامي چند ميگويد : من تنها اين كار نكردم بلكه ادريجنيس مترجم كه هممذهب من بود ترجمهٔ از روي ترجمه آنها و ترجمه تيادازيوس كرده همه را مخلوط كرده ، و ميگويد اين دو را بعلامت ممتاز ساختم يكي شكل ستاره ريزه و ديگري شكل سيخچه از براي آنچه فرق شود ميان آنچه از تورية است و آنچه زياد و كم شده و چيزهاي چند كه حواريين و علماي انجيل هم اقرار بآنها كرده بودند كه در ترجمه ايشان نيست ، بعد ميگويد جرائيم : نميدانم اين هفتاد اوطاق پر از دروغ را كه بنا كرده ، و مرادش اين ترجمههاست ، و بعد از آن عذري خواسته از زياد و كم كردن ميگويد : چون در تورية خبر از بعضي امور آتيه بود از قبيل آمدن عيسي و كشته شدن و رجعت نمودن او و در آنها شك داشتند چنين كردند ، بعد ميگويد : اما اين قدر ميدانم كه ترجمهها كه بزبان لاتيني كردهاند از ترجمه يوناني اصح است و ترجمه يوناني [ص 176] اصح از اصل عبري است . تمام شد روايت از جرائيم .
حال ملاحظه نما او كه اهل لسان است و اهل مذهب است ميگويد مترجمين زياد و كم كردند و اين تحريف غير آن تحريف است كه بحسب لغت شود كه پادري در كلام خود عذر خواسته كه تقصير در ترجمه مشتبه نميشود بلكه ميگويد آيات از تورية را انداختند و چيزي چند زياد كردند ، اين كتب هم كه مسلماً در عالم منتشر شده ، حال تو چه ميداني صحيح كدام سقيم كدام است و آن علامت هم كه ادريجنيس معين كرده از ناداني نفهميده چه كند سيخچه و ستاره چيزي نيست در كتاب محفوظ بماند در نسخه دويم و سيوم تغيير ميكند پس از كجا معلوم ميشود تورية كدام است غير تورية كدام ، و اين هفتاد مترجم را ميخواهي بشناسي بدانكه بطلميوس كه سلطان مصر و حبشه و بعض عربستان بود هفتاد نفر از اهل هر ملتي جمع كرد تا كتب انبياء را بر او ترجمه كنند هر يك براي خودشان نوشتند و زياد و كم كردند و همه را از عبري بيوناني آوردند و مدار غالب خلق بر كتب يوناني بود بعد بزبان لاتيني كردند چنانكه عرض شد و جرائيم گفته است [ص 177] كه اگر از يهود بپرسم چرا چنين كردند ميگويند بجهت مصلحت چنين كردند مثلاً چون بطلميوس باعتقاد افلاطون شد و قائل بود بوحدت خداوند خواستند هر عبارتي كه در كتب عبري است كه دليل تثليث است ساقط كنند كه او را خوش آيد . خلاصه مجمل كلام او اين است كه كتب تحريف شده است .
و همچنين از جرائيم نقل شده عبارتي در ترجمه زبور كه بخواهش دو نفر نوشته كه حاصلش اين است كه مسوده آنچه من نوشتهام بنويسيد و شكل سيخچه و ستاره را حفظ كنيد در پيش هر عبارت كه بشكل سيخچه نقش كرده بهبينيد تا جائي كه دو نقطه گذاردهام آن چيزي است كه در ترجمه هفتاد مترجم نبوده و من در اينجا زياد كردهام و هر جا كه ستاره بهبينيد تا جائيكه دو نقطه دارد چيزي در ترجمه آنها نداشته و من از نسخه عبري ديوان تيادازيوس مترجم نصراني فراهم آورده زياد كردهام . پس ملاحظه كن كه زبور را هم با اينكه مأخذ حكمي نبوده تغيير دادند .
و از همين جرائيم نقل شده از ترجمه ديگر كه بعضي پادريان نقل كردهاند كه در اين زمان از كتب سماويه نسخه صحيحي نيست زيرا كه همه با هم مختلف است .
[ص 178] و از بعضي پادريان نقل كردهاند كه در ديباچه بعضي اناجيل نوشته كه : شما كتاب كردار شمعون و انجيل و كتاب شمعون كه خبر ميدهد از وقايع آينده دروغ پنداشته و اعتقاد مكنيد .
و شاهد ديگر اينكه پادري نصراني كه چندي قبل ردي بزعم خود نوشته بر اسلام و مسلمين خودش در اواخر آن كتاب مينويسد در مقام مذمت يهود ميگويد بعد از ذكر بعضي اخبار از آمدن حضرت عيسي عليه السلام « آخر الامر بعد از آمدن يحيي بن زكريا كه بحسب اخبار پيش روي او بود آمد مسيح از دختر دوشيزه از خاندان داوُد در بيت اللحم و هر قسم معجزه نمود لكن خود يهود انتظار ميكشيدند چنين كسي را لكن ميخواستند كه آن شخص با جاه و جلال دنيوي باشد پس او را قبول نكردند و بقتل رسانيدند و كتاب را لا عن شعور كامل كردند موافق اختيار خود » تا آخر كلامش . و در جاي ديگر همين كتاب ميگويد « انجيل تورية را كامل كرد » حال انصاف ده اگر تورية ايشان همان كتاب حضرت موسي بود كه نقصي نداشت كه بعد حضرت عيسي تكميل فرمايد پس معلوم است كه آن كتاب كه در دست يهود بود ناقص بوده و آن بزرگوار تكميل فرموده از تورية حق و صدق كه [ص 179] ميدانسته و از اين جهت فرمود كه من شرع تورية را تغيير نميدهم ، بفهم آنچه گفتم .
و اما آنچه حكايت از خود حضرت عيسي شده كه تكميل آن شرع فرمود و فرمود من تكميل ميكنم مراد اين است كه بعضي تكليفات را كه حضرت موسي بجهت مصلحت نميفرمود من اظهار ميكنم مثل اينكه ميفرمود حضرت موسي شما را امر فرمود زنا نكنيد من ميگويم خيال زنا هم نكنيد ، و اين قسم تكميل غير از آن است كه پادري گفته چرا كه مراد پادري اين است كه تورية ناقص بوده انجيل كاملش نموده و اين خطا است نسبت بتورية اول پس معلوم است كه تورية اول در دست ايشان نيست و در زمان عيسي هم نبوده و عجب اين است كه خود يهود مقرند كه اين تورية موسي نيست بلكه ميگويند ناويان يعني پيغمبران بعد از مفقود شدن نوشتهاند . اين هم محض ادعا است چرا كه بعد خواهي يافت كه اين اسفار تورية مشحون است بكلمات كفرآميز كه در جميع ملل و اديان اينها خطا است و مزخرف و پيغمبران چنين كلمات نميفرمايند بلكه ايشان محض اين آمدهاند كه خلق را بخداي واحد دعوت كنند و مردم را از شرك و كفر برهانند نه آنكه خلق را [ص 180] بشرك و كفر وادارند . بلي بعضي احكام و آيات در آنها هست كه بعيد نيست از انبياء باشد ولي بعضي آيات در تورية ثبت است كه يقيناً از جعل ملاهاست چنانكه يكي از علماي ايشان كه خودش چندي يهودي بوده بعد از كتب انبياء و ادله و براهين فهميده است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله خاتم موعود است و ايمان آورده بعضي از آن مزخرفات را كه يهود ملحق كردهاند در كتاب خود جمع كرده و ميگويد اين آيات را علماي يهود آن وقت كه مست شراب ميشدهاند و شعورشان تمام شده ملحق كردهاند ، و خود او ميگويد كه يهود بعد از حضرت موسي عليه السلام بهيچ پيغمبري اعتقاد نكردند و هر فسق و فجوري كه خواستند مرتكب شدند و شرع حضرت موسي را بكلي تغيير دادند و پيغمبران خدا را كشتند . حال با اين حالت بهبين چگونه متصور است كتاب خدا را حفظ نمايند و تنگي مجال مانع است از اينكه حالات ايشان را درست بيان نمايم و الا از براي تو ظاهر ميساختم كه اين يهود عنود اگر اصل تورية هم از ميان ايشان نرفته بود خودشان ضايعش مينمودند حال كه اعداء دين اصلش را دزديدند و از ميان رفت .
[ص 181] فصل - سابقاً در مقام نقل اقوال پادري از او نقل نمودم كه گفته است كه « بعضي محمديان از مسيحيان شنيده بود كه در نسخههاي قديم تورية و انجيل سهو كاتبان بسيار يافت شده پس گفته كه اين دليل است كه كتب مقدسه تحريف شده » تا آخر كلامش ، و جواب مختصري در آنجا عرض كردم در اين مقام مفصل جواب ميگويم كه اي پادري نادان اين سخنان را از جهل خود ميگوئي يا آنكه با چهار نفر مسلم جاهل نشستهٔ و ديدهٔ اطلاع از كتب و شرع و آئين شما ندارند كه جواب دهند باورت شده و سخن مزخرف خود را در نظرها زينت ميدهي غافل از اينكه اسلام ناصر دارد و خداوند كساني را برميانگيزاند كه جواب تو را بگويند . اين تحريفها كه در كتب عتيقه و جديده شماست اينها سهو قلم نيست كه اصلاحپذير باشد و غلط ترجمه تنها نيست كه اصلاح شود اولاً كه دانستي كه همان تورية و زبور عبري شما و انجيل يوناني شما مغشوش است و اينها تمامش آسماني نيست چنانكه از قول جرائيم كه خودتان مقر بعلم و فضل او هستيد حكايت كردم و بعد هم ادله ديگر نقل ميشود و ثانياً در همينها علماي خودتان چيزي چند ملحق كردند كه [ص 182] خود تورية مكذب آنهاست . و اگر ميگوئي نسخ قديمه صحيحه ما داريم كه اصل تورية آن است ، چرا اينهمه كتابها كه بزبانها ترجمه كردهاند و باطراف منتشر كردهاند و بقيمت نازلي بهر فرقه ميدهند يا مجاناً ميدهند تصحيح نميكنند كه مشت ايشان باز نشود پس معلوم است كه اينها مطابق است با نسخ صحيحه ايشان و اگر سابقاً هم كتابي اصح در ميان ايشان بوده از ميان رفته چنانكه بعض عدول حكايت كردهاند كه قسطنطين كتابها را از ميان جمع كرد و آنچه موافق ميل خودش بود فرمان داد نوشتند و تحريف كرد كتب يهود و نصاري را و بدعت تثليث ميگويند از زمان او شد و الله اعلم و قالبخانه مخصوص هم در فرنگ ساخت و قرار داد كه تورية و انجيل را از همان بلد نسخه كرده باطراف ببرند ديگر چاپخانه او بچه قاعده بوده خدا داناست و تا چندي قبل هم رسم همين بود كه همه تورية و انجيل در لندن چاپ ميشد و باطراف ميرفت حال هم گويا اين رسم شايع است ، حتي ترجمهها هم چاپ همان جاست و اول بناء محض اين بود كه نسخههاي ديگر كه مخالف عقيده او است از عالم برچيده شود حتي اينكه نوشتهاند كه مأمور مخصوص در هر بلد گذارد [ص 183] كه هر كس كتابي داخل شهر كند بگيرند بخوانند و آن شخص را انكيزيتور مينامند و نايب او را رويددر مينامند او كتاب را ملاحظه ميكرد اگر خلاف اصول يا فروع ايشان بود ميسوزانيد و اگر ميفهميدند كسي كتابي را پنهان كرده ميكشتند و او بر همه يهود و نصاري مسلط شد .
و اينكه پادري گفته « ما نسخه از دويست سال بعد از حضرت عيسي داريم » عرض ميكنم آن وقت زمان قسطنطين بود و اگر بگويد كه قسطنطين خود نصراني شد عرض ميكنم اگر چه نصراني شد ولي نه نصراني كه بر دين عيسي عليه السلام باشد بلكه مثل ساير علماي ايشان قائل بربوبيت عيسي بود و اگر كسي ميگفت عيسي خدا نيست او را بقتل ميرسانيد و كذلك بساير بدعتها متدين بود و چنين كسي البته آنچه بهبيند در تورية و انجيل كه ابطال مذهب او را ميكند تحريف ميكند . خلاصه عرضم اين است كه اين سخن كه ميگويد كه « ما نسخه اصل دست داريم پس اگر ترجمه غلط شود اصلاح ميشود » حرفي است بيجا و مزخرف و از اين گذشته آنچه هم كه نصاري دست دارند از تورية باز ترجمه است و عبري نيست [ص 184] و انجيل از اول بالسنه مختلفه نوشته شد و ميگويند اول بلسان يوناني نازل شده و شايد سخني بيجا باشد .
حال نقل كلام ميكنيم بترجمهها عرض ميكنم بعضي الفاظ هست كه اگر ترجمه شود معني برنميگردد نهايت اين است كه بدعبارت ميشود ولي بعضي الفاظ هست كه بعد از ترجمه بكلي برميگردد و آن معني لغت اول را افاده نميكند ، و كذلك زبانها فرق ميكند بعضي از السنه است كه بلسان ديگر نزديك است پس اگر عبارتي از آن زبان بزبان قريب نقل شود معني تفاوت نميكند مثل اين زبان فارسي متداول ميان اهل ايران و زبان عربي بجهت اينكه عرب و عجم مخلوط شدند زبان عجم مركب شد با زبان عرب پس غالب الفاظ عربيه در عجم شايع شده و حروفي كه فرس قديم مخرجش را نداشتند و عرب داشتند حال مخرجش در عجم هست مثل صاد و ضاد و ظاء و طاء همه اينها متعارف است پس اگر مطلبي را از لفظ عربي بفارسي بياورند مشتبه نميشود و معني ظاهر ميشود از اين جهت است كه بعضي قرآن را ترجمه كردهاند بلغت فارسي و مطلب از آن درست ظاهر ميشود ولي در بعضي لغات چنين نيست ، مثلاً در لغت لاتيني [ص 185] عين ندارند و باين جهت در ترجمه تورية هر جا عين است بالف مينويسند چنانكه در طي پسران حام كنعان را كنئان مينويسند و راعو پسر نالغ بن عابر را « راو » نوشتهاند و حرف صاد ندارند لهذا صالح را شالح گفتهاند ، از اين باب است كه ميبيني چه قدر اختلاف در نسخ افتاده ، مثلاً در اسماء پسرهاي نوح بسي اختلاف است در بعضي در اسماء اولاد يافث مينويسند عامر و ماجوج و ماوي و ياوان و توبان و موسوخ و تيرس ، و در بعضي نوشتهاند عامر و ماجوج و مذائي و ياوان و توبال و موضوق و تيراس ، حال ملاحظه كن اين اختلاف از چه چيز است ، و پسران ياوان را در بعضي نسخ اليستا و ترشيش و كائيم و دودانيم نوشتهاند و در بعضي ديگر بجاي ترشيش ترسيس بدو سين و بجاي كائيم اقتيم نوشته شده و ناحور پسر ساروغ را ناقر نوشته و اين ناحور پدر تارخ است كه پدر ابرهيم باشد ، و شك نيست كه از اين قبيل تفاوتها بسيار پيدا شده و ميشود و بيشك بعضي الفاظ كه مصحّف لفظ ديگر است معني ديگر هم دارد و از اين معني مطلب ديگر ظاهر ميشود كه بكلي آنچه مراد گوينده است از ميان ميرود چنانكه در ترجمه جرائيم ميگويد در امر بقرباني كه بحضرت [ص 186] ابرهيم شد فرموده است بگير پسر خود كه يگانه و وحيد است و او را دوست داري و برو بزمين رؤيا و در اينجا يگانه و وحيد را معني لفظ انيجنيتوس قرار داده و باسحق معني كرده و حال اينكه اين لفظ در لغت لاتيني همچنانكه كالوبين كه مصنف كتب لغت ايشان است تصريح كرده و از بعضي پادريان هم حكايت شده كه گفتهاند اين لفظ بمعني فرزندي است كه برادر و خواهر نداشته باشد و بر اسمعيل صادق است ، و كذلك لفظي را كه برؤيا تعبير آورده گفتهاند بمعني معجزه است . خلاصه از اين قبيل الفاظ بسيار است كه ترجمه باختلاف نمودهاند و همه اسباب اشتباه است و بسا باين واسطه احكام برميگردد و شريعت تفاوت ميكند و چه بسيار بواسطه اختلاف ترجمهها مذاهبشان فاسد شده ، بسا آيهايست در يكي از كتب سماويه يك مفسر ترجمه ميكند آن را در شأن حضرت عيسي مفسر ديگر ترجمه ميكند در شأن پيغمبر ما ديگري در باب كس ديگر و مطلب ديگر چنانكه از براي متتبع ظاهر و بيّن است ، پس باختلاف ترجمهها مطلب فرق ميكند بيشبهه و علماي يهود هم مقرند باين مطلب و اعظم شاهد [ص 187] اينكه همه مدعي اين هستند كه ما عمل بتورية ميكنيم و معذلك اختلاف دارند و اگر بگوئي در قرآن هم چنين است عرض ميكنم آيات متشابهه كه متعلق است باصول عقايد در قرآن قليل است و اغلب محكم و مجمع عليه است و در همان متشابهات اختلاف در ترجمه آنها كمتر شده ولي اختلافات در معرفت معنيهاست و باين سبب اختلاف در مسلمين افتاده ولي ائمه ما عليهم السلام دستور العمل فرمودهاند كه ما بعقل خود عمل بقرآن نكنيم و تفسير برأي ننمائيم و عمل بفرمايش ايشان كنيم ولي يهود چنين حكمي در ميان ندارند و همه برأي علماء خودشان عمل ميكنند و علماي ايشان هم كه هيچ نميفهمند و هر از بر تميز نميدهند و با اين قلت فهم و بصيرت ميخواهند از اين كتاب مجمل متشابه خودشان حكم خدا را هم استنباط نمايند ، حال انصاف ده كه چنين چيزي ميسر ميشود ؟ حاشا و كلا .
فصل - يك راه استدلال در فهم صحت نسبت كتب بصاحبانش اسلوب خود كتاب است مثل صنايع كه از شكل و هيئت و اعتدال و انحراف و ساير صفات استدلال بصاحبان آنها [ص 188] ميكنيم و فهم خود را جمع كن تا آنچه عرض ميكنم برخوري و انصاف را شيوه خود قرار ده تا بفهمي . مثلاً حافظ شيرازي شاعر معروفي است و در غزلسرائي بنهايت كمال رسيده است و ديوان او مشهور است ، حال اگر كسي غزلي از او روايت كند كه شاهد صدقي از خارج نداشته باشد ما از نفس اين غزل ميتوانيم استدلال نمائيم كه مال حافظ هست يا نيست ، اگر ديديم شعري است بسيار خوب و محاسن شعريه و صنايع بديعيه همه را دارد و لحنش هم شبيه بلحن حافظ است ميگوئيم شايد شعر حافظ باشد و بعدي ندارد ولي اگر شعري است بسيار بد نميتوان گفت اين شعر حافظ است ، و كذلك اگر شعرش خوب است ولي لحنش شبيه بلحن حافظ نميماند بلكه مثل لحن سعدي است في المثل ميگويم اين شعر حافظ نيست و بهمين وجه از لحن شعراء شخص اديب ميتواند شاعر را بشناسد ، و كذلك در صنايع مثلاً كسي يك نقش بدي را ابراز دهد و بگويد اين عمل ماني است ميگوئيم كار او نيست بلكه شبهه نميكنيم در اين مسأله ، و كذلك در كتب علميه مثلاً اگر شناختيم عالمي را و بر حد [ص 189] علم او مطلع شديم بعد كتابي بهبينيم كه بعضي نسبت باو بدهند صحت و سقم را از لحن كتاب ميفهميم ، و اگر مطلع شويم بر صحت عقايد كسي بعد عقايدي فاسده بشنويم باو نسبت داده ميشود ميفهميم دروغ است ، و اينها امري مسلم است و بديهي در نزد همه عقلا بلكه بناي همه در اختياراتشان همين است و اين نحو معرفت شأن عقلي است كه مميز هر خير و شر و مصلح هر فساد و مدبر هر امر است و بناي عالم بر اين عقل است و شرف انسان بآن است بلكه غايت ايجاد آن است و عاقل تكذيب عقل مستقيم را نميكند و اگر كسي خلاف اين را بگويد لازم ميآيد قول هر باغرضي را درباره هر كسي انسان قبول كند و بر هيچ عقيده ثابت نماند و حال اينكه ميبينيم اهل هيچ ملتي دست از ملت خود بافتراهاي مفترين برنميدارند چنانكه ميبيني مجوسان مثلاً توهين حضرت موسي و عيسي ميكنند و بد نسبت بايشان ميدهند و يهود و نصاري كلام ايشان را قبول نميكنند و شأن حضرت موسي و عيسي را بلندتر ميدانند از اين نسبتها ، قارون نسبت بحضرت موسي جسارت كرد و تهمت باو زد و ساحرش خواند مؤمنين بر قول او وقعي نگذاردند [ص 190] چرا كه عقل ايشان حكم ميكرد كه شأن حضرت موسي اجل از اين نسبتها است ، همچنين نسبت بحضرت عيسي جسارتها ميكنند و نسبت بدعت بآن بزرگوار ميدهند و معجزات كه از آن بزرگوار سر زده ميگويند اسم اعظم را از بيت المقدس دزديد و از اين جهت صاحب آثار شد نصاري آنها را تكفير ميكنند و ميگويند ساحت آن بزرگوار اجل است از اين تهمتها .
اگر بگوئي آنها كه تكذيب مفترين را ميكنند از جهت اخبار است عرض ميكنم صرف خبر مورث يقين نميشود ، اگر صرف خبر مورث يقين ميشد اقوال مفترين هم اخباري بود چرا بآنها يقين نميكنند ولي اخباري كه عقل حكم بصحت آنها ميكند تصديق كرده ميشود و اگر بگوئي پس نصاري چه تقصير دارند كه اخباري كه رسيده در باب معجزات حضرت خاتم صلي الله عليه و آله تصديق نميكنند و چرا عيب بر ايشان ميگيري شايد عقل آنها حاكم است بكذب اين اخبار عرض ميكنم از همان راه كه آنها داخل شدهاند و يقين بانبياء سلف كردند و عقل ايشان فهميد كه آنها انبياء هستند اگر اينجا هم داخل شوند ميفهمند ولي داخل نشدند و تجسس [ص 191] نكردند از اين جهت حيران شدند و از اين جهت من ايشان را تقبيح ميكنم و محال است كه طلب كنند و نفهمند بلكه گمان ميكنم كه اغلب پادريان ايشان فهميدهاند و عالماً عامداً تكذيب ميكنند لهذا ايشان را بر خطا ميدانم .
خلاصه عرضم اين است كه عقل در اين باب حاكم خوبي است و از علامات هر چيزي هر چيزي را خوب ميفهمد ، حال خود انصاف ده اگر امروز كسي يك كتاب مزخرف بياورد كه نه مطلب آن درست باشد نه عبارتش صحيح باشد نه سر و پستائي داشته باشد و بگويد اين صحيفه حضرت ابرهيم است يا كتابي است كه آن بزرگوار تصنيف كرده تو را بحق ابرهيم قسم ميدهم كه در دل خود شبهه در اين باب ميكني كه اين كتاب از آن بزرگوار باشد ؟ حاشا كه چنين احتمالي بدهي اگر چنين احتمالي بدهي عقلا تو را ديوانه ميخوانند ، و هكذا اگر كسي براي تو روايت كند كه فلان پيغمبر را ديدم شراب ميخورد ، زنا ميكرد ، رقص مينمود ، غنا ميكرد ، تو را بحق همه پيغمبران قسم ميدهم كه چنين روايتي را تو قبول ميكني ؟ حاشا و كلا و اگر بواسطه انصباغ ذهنت بروايات دروغ يهود در اين شبهه كني عرض ميكنم در نزد [ص 192] عقل خودت اين عمل را پسنديده ميشمري يا قبيح ميداني ؟ البته ميگوئي قبيح است ، موافق آيات صريحه تورية اين كار را خوب ميداني يا بد ميداني ؟ عاقل متدين يهودي نميتواند تكذيب كند اين مسأله را كه در تورية خداوند شراب را حرام فرموده ، زنا را حرام فرموده ، لغو و لهو و لعب را منع فرموده ، پس در اين صورت عقل چه طور باور ميكند كه پيغمبري اين عمل را بكند ؟
حال كه قدري فهم خود را جمع نمودي و شعورت جاي خود آمد عرض ميكنم كلام خدا اسلوبي دارد غير از اسلوب كلام خلق ، كتابي كه خدا بر پيغمبري مثل حضرت موسي و حضرت داود و حضرت عيسي عليهم السلام بفرستد سبكي دارد مخصوص كه انسان عاقل همينكه ملاحظه ميكند ميفهمد كه اينها كلام خداست و بر بزرگي نازل فرموده ، مثل اينكه فرمان سلطان كه بر صدر اعظم بنويسد البته وضع و سبكش دلالت ميكند بر اينكه از كيست و براي كه و اين كتبي كه امروز در دست مردم است و نسبت ميدهند آنها را بخدا ابداً دلالت بر اين ندارد .
و اولاً در تورية سخن ميگوئيم و از باب مقدمه عرض ميكنم [ص 193] كه جناب رفعت اكتساب سائل دام توفيقاته در فرمايشات خود فرموده بودند كه بعضي از علماء جواب اين مسأله را بمحض استغراب دادهاند و اين مقبول نيست عرض ميكنم اين جواب داعي محض استغراب نيست بلكه كشف مسأله را مينمائيم ، مثلاً اگر كسي بشما بگويد كه اين شعر كه شاعر گفته :
اي آنكه جزء لايتجزي دهان تو است طولي كه هيچ عرض ندارد ميان تو است
شعر سعدي است شما ميفرمائيد لحن اين شعر خودش شاهد است كه اين شعر سعدي نيست چرا كه اولاً بد گفته سعدي باين بدي شعر نميگفته ثانياً اين مضمون ملائي است سعدي شاعر بوده و باين لحن شعر نميگفته ثالثاً اين بيمزه است سعدي شعرش مزه دارد . حال نميتوان گفت كه اين فرمايشات محض استغراب است بلكه اين كلام كسي است كه لحن ميفهمد ، امام ميفرمايد انا لانعد الرجل من شيعتنا فقيها حتي يلحن له فيعرف اللحن پس انسان بايد لحنفهم باشد . حال خود انصاف دهيد كه حضرت موسي پيغمبري است عظيم الشأن و جليل القدر خداوند او را كليم خود قرار داده و بر چندين هزار خلق مبعوث كرده و شريعت او را [ص 194] عام فرموده كه همه خلق ميبايست باين شرع تا زمان خاتم صلي الله عليه و آله عمل كنند . حال چه طور كتابي بر او بايد نازل كند ، آيا كتابي متين و محكم كه خودش گواه باشد بر اينكه كتاب خداست مشحون بشرايع و احكام بقدري كه خلق محتاجند و عبر و امثال و حكم و مواعظ بقدري كه خلق را كفاف نمايد بايد بر او بفرستد يا يك كتاب تاريخ ناقصي از انبياء سلف و تاريخ خود آن زمان و چند حكم جزئي بعض آنهم خلاف واقع ؟ مسلم است كه عاقل بر پيغمبري مثل موسي عليه السلام جايز نميداند اين طور كتاب نازل شود و نسبت بخداي قادر عالم چنين كتابي را نميدهد و علماء يهود خودشان هم اين را فهميدند و از اين جهت پس از چندي علماء جمع شدند و خودشان براي خود احكام و شريعت قرار دادند و عذر آوردند اينكه احكام تورية بكار زمان ما نميخورد و اين زمان مصلحت خلق اين است كه ما نوشتهايم . خلاصه عاقل منصف ميفهمد كه كتاب خداوند اين طور كتابي نيست و كسانيكه تورية را خواندهاند ميدانند و مطلعند و اگر بيانصافي نكنند خودشان ميفهمند ولي براي عوامي كه اطلاع از آن ندارند من خلاصهٔ عرض ميكنم تا بفهمند و آنچه عرض [ص 195] ميشود از روي ترجمههاي فارسي و عربي معتبره است كه خود ايشان ميپسندند و نميتوانند بگويند اينها خطاست .
پس بدان اولاً كه تورية پنج سفر است سفر براشيت و سفر شَموت و سفر وَيِقْرا و سفر بَمٖيدبار و سفر دَباريم يعني باب تكوين يعني بيان كيفيت خلق آسمان و زمين و بنيآدم چنانكه عرض خواهد شد و باب خروج و باب احكام و باب اعداد طوايف و قبايل بنياسرائيل و باب تورية مثني يعني تورية دوباره .
اما سفر اول تاريخي است از زمان گذشته و في الجمله هم كه در بيان تكوين آسمان است بسيار مختصر است و اين تاريخ هم تاريخي نيست كه مثمر ثمري باشد و فايدهٔ داشته باشد كتابي كه خداوند بر پيغمبر خود نازل كند بجهت هدايت خلق تاريخ قرار نميدهد چرا كه فايده معتد به ندارد و اگر كسي بگويد در قرآن هم قصص و تاريخ است عرض ميكنم بناي قرآن بر قصه و حكايت گذارده نشده بلكه جميعش حكمت و موعظه است و اگر احياناً يك وقتي حكايتي از انبياء سلف فرموده يا محض موعظه و اعتبار است كه امت متذكر حال انبياء سلف شوند و معاملات ايشان را با امم بفهمند و از اين [ص 196] متنبه شوند يا معاملات خدا را با انبياء بفهمند و همان طرز بيان دليل اين مطلب است اگر كسي غور كند در قرآن ميفهمد و از اين جهت است كه در هيچ سورهٔ يك تاريخ مفصل و مشروح از هيچ پيغمبري نفرموده بلكه همان قدر از حكايت كه دليل مطلبي بوده بيان فرموده است اگر مقصود تاريخ بود البته بوجه كامل قصه پيغمبران را ميفرمود نه باين اختصار و اما سفر براشيت چنين نيست تاريخ حضرت آدم و اولاد او و اولاد اولاد و هكذا تا زمان نوح و تفصيل حال طوفان و بعد از طوفان و هكذا تا زمان حضرت ابرهيم و فصول عديده در قصه ابرهيم و اولادش و وقايع اتفاقيه تا زمان حضرت يوسف حالات سلف را بيان نموده بر سبك ساير تاريخها كه بعضي مورخين بعينه از روي تورية حالات سابقين را مينويسند و كفايت از تاريخي ميكند . حال خود انصاف ده كه صرف قصه رياضتي نميخواست و مناجاتي لازم نبود و خلوتي لازم نبود كه ايامي چند حضرت موسي عليه السلام امت را بگذارد و تشريف ببرد كه برايشان قصه بياورد مورخين ايشان هم همين قصهها را ميدانستند علاوه بر اينكه در اين سفر چيزي چند نوشته شده كه عقل و نقل [ص 197] دلالت ميكند بر اينكه آنها را افترا بر خدا و رسول بستهاند .
از جمله در فصل يازدهم در بيان حال پسران نوح كه خواستند بناي شهر گذارند ميگويد خدا بجهت ملاحظه شهر و برج كه آدميان ميساختند بزير آمد . و باز ميگويد مطلبي كه حاصل اين است كه خداوند پائين آمد و زبان ايشان را مخلوط كرد . خود ملاحظه نما بعقل خود كه چه طور معقول است خدا پائين آيد ، از خود تورية و زبور ملاحظه كن در مقامي كه تقديس خدا ميشود آيا تجويز شده نسبت دادن نزول و صعود بخداوند ؟ پس معلوم است كه اين لفظ از خدا نيست و اگر اين مطلب در تورية هم بوده شايد بلفظ ديگر بوده مردم كج كردهاند .
و منكر ديگر اينكه در فصل نوزدهم نوشته آنچه حاصلش اين است كه حضرت لوط عليه السلام دختران خود را بعد از خرابي شهرها از صوعرا برداشته بكوه آمد يك دختر شب شراب باو خورانيد و پهلوي او خوابيد و ابدا لوط خبردار نشد و دختر حامله شد و از او مواب عمل آمد شب ديگر دختر ديگر او را مست كرد و پهلوي او خوابيد و لوط نفهميد و حامله شد و از او بنعمي عمل آمد . [ص 198] حال تو را بحق موسي و ابرهيم قسم ميدهم چنين حكايتي را ميتوان تصديق كرد كه لوط پيغمبر اولاً تميز ندهد و شراب را نشناسد و بخورد و مست شود و زنا كند بعد هم نفهمد چه كرده ؟ عاقل چنين نسبتي بنبي مرسل نميدهد با اينكه در تورية خوانده كه خداوند مذمت شراب ميكند و حرام ميفرمايد و ميفرمايد باولاد هرون و هرون كه آن وقت كه بخيمه مجمع داخل ميشويد شرب نكنيد و در كتاب اشعيا و زبور شراب را مذمت فرمودهاند و نهي فرمودهاند و شرع ايشان همان شرع موسي است و از اين معين ميشود كه در تورية هم حرمت خمر صريحتر بوده بعد برداشتهاند و تغيير دادهاند و صريح تورية است كه پيغمبر معصوم است پس چه طور عصيان باين بزرگي ميكند و اگر جاهلي بگويد بسا در شرع او حلال بوده عرض ميكنم چنين احتمالي نميرود ، شراب در شرع همه پيغمبران حرام بوده و ثانياً از خود عبارت ظاهر است كه دختران پنهاني اين كار كردهاند اگر حلال بود چرا پنهان ميداشتند و كذلك نسبت زنا با دختر چه طور برسول خدا ميدهند ؟ خداوند ان شاء الله عقل را از انسان زايل نكند . پس بداهةً اين قول خدا نيست بلكه ملاهاي يهود چون خواستند شرب خمر كنند اين را و مثل اين را ملحق [ص 199] كردند كه برايشان عذري شود .
و كذلك نسبت بحضرت نوح عليه السلام داده كه شرب خمر نمود و خوابيد و عورتش مكشوف شد .
و هم در اين سفر است كه ابرهيم خدا را ديد و غذا بر او آورد و خوردند و حاصل آيات را بزبان فارسي مينويسم تا عبرت عقلا شود . نوشته روزي حضرت ابرهيم در خيمه نشسته بودند ديدند سه مرد بالاي سر ايشان ايستادهاند برخواستند بتعجيل استقبال كردند و بخاك افتاده سجده كردند حضرت ابرهيم بخدا عرض كرد كه خدايا اگر من نزد شما آبروئي دارم از اينجا نگذريد تا آب بياورم پاي خود را بشوئيد و بعد تكيه باين درخت كرده زير آن قرار گيريد قدري نان بياورم بخوريد و قناعت كنيد بعد از آنكه مرا سرافراز كرديد از اينجا برويد هر جا ميل داريد جواب داد اي ابرهيم بكن هر چه ميل داري حضرت بتعجيل آمد بساره فرمود سه گرده نان زود بپز و گوساله نازك خوبي بدست غلام داد و خود آن حضرت قدري كره و شير با سه قرص نان برداشته پيش روي خدا و جبرئيل و ميكائيل گذارد آنها مشغول خوردن شدند ، تا آخر حكايت كه نقل ميكند كه رو بصدوم رفتند و ابرهيم مشايعت نمود . [ص 200] و از قرينه عبارت معلوم است كه آن دو نفر ديگر ملك بودهاند و صريح عبارات است كه يكي خدا بوده نعوذ بالله . و بعضي از نحل قدوميم روايت كرده كه يكي خدا بود يكي ميكائيل يكي جبرئيل . حال تو را بخدا انصاف ده اين بچه مذهب درست است كه خدا بشكل بشر باشد و بخورد و بياشامد و بيايد و برود ؟ اگر چه از يهود و نصاري عجب نيست اين اقوال چرا كه پسر هم بر خدا قائل شدند و عجب اينكه جعلكننده اين قصص اين قدر جاهل بوده كه مخالف صريح مذهب يهود جعل كرده چرا كه از اصول دين ايشان است كه خدا را جسم ندانند . و باز نوشته پادشاه خدا را خواب ديد نعوذ بالله و نهي كرد او را از نكاح كردن ساره و ترسانيد او را .
و از اين قبيل منكرات مكرر دارد و همان سبك و سياق دليل است كه كلام خدا نيست و احدي از بنياسرائيل را نميرسد كه بگويد شما در معاني قرآن ميگوئيد ما نميفهميم بجهت اينكه كلام خداست و در قرآن نازل شده و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم همچنين تورية كلام خداست و شما نميفهميد شايد اين تفاصيل كه مذكور است در تورية معني ديگر دارد ، [ص 201] چرا كه مسلم است كه تورية طوري نازل نشده كه خلق نفهمند و حضرت موسي و همه انبياء بنياسرائيل امر ميفرمودند كه از روي اين تورية عمل كنيد و هيچ شرحي نفرمودند آيات را ، پس ما هم ميفهميم آنها را و بعقل خود نظر ميكنيم ميفهميم كه اين كلمات متحمل معني ديگر نيست و هر ذيشعور اين را ميفهمد كه اين طرز بيان كه حضرت نوح عليه السلام تاك زراعت فرمود و از انگورش شراب تحصيل كرد و آشاميد و مست شد و خوابيد در خيمه و عورتش مكشوف شد و حام ديد برادران را خبر كرد و سام و يافث آمدند عورت او را پوشيدند متحمل معني ديگر نيست و نميتوان گفت اين رمز است و سرّ است ولي قرآن چنين نيست جميعش بيان علمي و حكمت است و بطور رمز بر پيغمبر نازل شده پس اگر آيهٔ را خود پيغمبر يا اهل بيت او معني نكنند بر ما مشتبه ميماند با اينكه دانستي كه اصل اين كتاب تورية آسماني نيست . خلاصه برويم سر مطلب .
و اما سفر دويم هر كس وضع آن را ملاحظه كند مسلم ميفهمد كه غالب اين سفر از تورية نيست چرا كه اغلبش تاريخ حالت حضرت موسي است از ابتداء ورود مصر و خروج [ص 202] از مصر و حالات بنياسرائيل و قشون و منازل و كلمات و بلاها و صدمات و حال فرعون و قبطيان و آنچه بر ايشان وارد شد تا آن وقت كه امر موسي بالا گرفت و تفصيل خيمه مجمع و ساختن آن و بعض احكام جزئيه و تو ميداني كه اين سياق كتاب آسماني نيست و رسم نيست كه پيغمبر تفصيل حال زمان خود را كه همه امت ديدهاند و فهميدهاند و مطلع شدهاند باين تفصيل بياورد براي خود امت بلكه اين وضع معلوم است كه بعد كسي تاريخ موسي را نوشته و هر عاقل نگاه كند اين را ميفهمد و اگر ميبيني در قرآن مجيد چند مقامي ذكري از حال خاتم صلي الله عليه و آله با امت و حال امت و ذكر بعضي غزوات شده اين بجهت تاريخگوئي نيست بلكه آياتي است كه در همان حال نازل ميشده بجهت حكم و دستور العمل يا بجهت منع بعضي از بعض اعمال يا بجهت اخبار پيغمبر از بعضي نيتها و صحبتها كه منافقين پشت سر ميكردند و اين دخل بآن وضع ندارد و بعضي هم محض اظهار نعمت است بجهت تشكر عباد و با وجود اين همه هم بر نسقي نازل شده كه همان قصص حكمتها و علوم است اين غير از قصه حال سفر بجزء و كل است و غالب اين سفر تورية [ص 203] همان قصه حال حضرت موسي و امت است و اعداء ايشان . بلي بعضي شرايع در آن مندرج است و اگر كسي سبك آنها را ملاحظه كند ميبيند كه طوري نيست كه انسان يقين كند كه اين هم عين حكم خداوند باشد بحضرت موسي بلكه احتمال كلي ميرود كه اينها حكايت از قول موسي باشد چنانكه اهل لسان ميفهمند و من قدري از آن احكام را از روي ترجمه وِلْيَمْ گِلِنْ قسيس اِكْسِيّ كه در لندن چاپ شده نقل ميكنم و مطابق است با ترجمه عربي كه چارد واطس چاپ كرده و كتاب معتبري است كه محض كنايس شرقيه پسنديدهاند .
مثلاً در فصل نوزدهم است در ماه سيوم بيرون آمدن بنياسرائيل از زمين مصر در خود آن روز به بيابان سينا رسيدند يعني از رفيديم كوچيدند و به بيابان سينا درآمده اردو در بيابان زدند و در آنجا برابر كوه بنياسرائيل خيمهنشين شدند و موسي نزد خدا برآمد چونكه خداوند از كوه آواز كرده گفت كه بخاندان يعقوب چنين بگو و بنياسرائيل را اخبار نماي كه شما آنچه كه بمصر بيان كردم ديديد ، تا اينكه مينويسد : و موسي فرود آمده مشايخ قوم را آواز كرد و تمامي اين كلامي كه خداوند باو امر فرموده بود [ص 204] پيش ايشان بيان كرد و تمامي قوم متفق جواب داده گفتند كه هر چه خداوند فرموده است بجا خواهيم آورد و موسي سخنان قوم را بخداوند باز رسانيد و خداوند بموسي گفت اينك من در غمامه مظلمه رو بتو ميآيم ، مراد اينكه وقت متكلم شدنم بتو قوم بشنوند و نيز بتو ابداً باور كنند و بعد از اينكه موسي سخنان قوم را بخداوند رسانده بود خداوند بموسي گفت كه نزد قوم روانه شده ايشان را امروز و فردا تقديس نماي ، تا آخر . و هكذا همه بر اين سياق است .
در مقام ذكر احكام در فصل ٢٥ ميگويد : و خداوند بموسي چنين فرمود كه به بنياسرائيل بگو كه از براي من هديه بياورند ، و هكذا غالب بر اين وضع است .
حال خود انصاف ده كه خداوند كه حكم برسول خود فرمايد باين لفظ بيان ميكند ؟ حاشا كه چنين احتمالي رود ، مسلم است سلطان كه حكم ميفرمايد يا خود وزير را مخاطب ميسازد كه چنين كن و چنان كن يا ميفرمايد رعايا چنين كنند و چنان يا پيغام ميفرمايد چنين كنيد چنان كنيد ولي اين وضع وضع تاريخ است مثل اينكه كسي حكايت كند كه خداوند بموسي چنين و چنان فرمود . [ص 205] و باز بدقت ملاحظه كن و انصاف ده كه اين تفصيل كه عرض شد از قصه نزول بنياسرائيل و صعود موسي بجبل هيچ ثمري در نقل آن هست كه خداوند مجدد بر موسي نازل فرمايد و وحي كند ؟ مسلم كه در اين امر ثمري نيست و خداوند كار لغو نميكند . پس معلوم شد كه اين وضع احكام نقل از عين لفظ تورية نيست ، بلي احتمال ميرود كه آن كسي كه اين قصص را نقل نموده احكام را هم نقل كرده باشد ولي اطمينان نميتوان حاصل كرد كه اينها عين حكم خداست چرا كه روايت مقبول است اگر راوي ثقه باشد و ما نميدانيم كه راوي اينها از حضرت موسي ثقه است يا نه ، بلي بعضي از آنها مطابق است با حكم قرآن و ميتوان گفت كه آن قدرش يقين حكم خداست چرا كه كليه شرايع يكي است و چندان فرق نكرده ولي بعضي احكام انبياء سلف در شرع ما نسخ شده بر حسب صلاح روزگار ولي در اين سفر چيزي چند ذكر شده كه عقل از سر انسان ميرود و شخص متدين يقين ميكند كه اينها كلام خدا نيست بلكه كلام نبي نيست بلكه كلام عالم متدين نيست ، مثلاً آياتي در اين سفر است كه دلالت دارد بر تجسم خداوند و نزول او [ص 206] بذاته بطور سيناء و شنيدن جمعي صوت خداوند را و كلمه كفرآميز غريب اينكه خدا بر روي سنگي مثل ياقوت نازل شد و از اين غريبتر آنكه بموسي فرمود تو بمن نميتواني نظر كني ولي برو بمغاره من ميآيم دست در مغاره ميگذارم و ميگذرم تو بعقب من نگاه كن . تو را بخدا خود ملاحظه نما اين كلام بچه مذهب درست ميآيد ؟ اين همانا از جعلهاي آنان است كه بتپرست شدند و خواستند الفاظي نسبت بحضرت موسي بدهند كه چندان منافي با بتپرستي ايشان نباشد و شايد هم اين مطلب در اصل تورية اول بالفاظي كه صالح بوده بيان شده بعد از آن ناقلين بد نقل كردهاند يا عمداً تحريف نمودهاند ، بهر حال اينها مسلم مصحّف است .
و كلام عجيب غريب آن است كه در سفر سي و دويم نوشته كه هر هوشيار ميفهمد دروغ است و افتراء كه نسبت بهرون ميدهد كه گوساله ساخت و اين است عين عبارت او كه نقل ميكنم بشنو و عبرت بگير ميگويد : و هنگام ديدن قوم كه موسي در فرود آمدن از كوه درنگ مينمايد آن قوم نزد هارون جمع آمده وي را گفتند كه برخيز و از براي ما خداياني بساز كه در پيشاپيش ما بروند زيرا كه اين موسي مردي كه [ص 207] ما را از ملك مصر بيرون آورد نميدانيم وي را چه واقع شد و هارون بايشان گفت گوشوارهاي زريني كه در گوشهاي زنان و پسران و دختران است بيرون كرده نزد من بياوريد پس تمامي قوم گوشوارهاي زريني كه در گوشهاي ايشان بود بيرون كرده نزد هارون آوردند و آنها را از دست ايشان گرفته آن را بآلت حكاكي تصوير نموده از آن گوساله ريخته شده ساخت و گفتند كه اي اسرائيل اينهايند خدايان تو كه تو را از زمين مصر بيرون آوردند . بعد نقل ميكند وحي خداوند را بموسي و غضب خدا و دعاي موسي و برگشتن او و غضب فرمودنش بر هارون را تا اينكه ميگويد : هرون تفصيل را عرض كرد و عرض كرد من بايشان گفتم هر كس كه طلا دارد آنرا بيرون نمايد پس بمن دادند و آن را بآتش انداختم و اين گوساله بيرون آمد . حال تو را بخداي موسي قسم ميدهم انصاف ده آيا ميشود اين قصه راست باشد ؟ نه والله چه طور تصور ميشود كه هرون پيغمبر كه چند فصل قبل تصريح كرده در خود تورية كه او نبي است و اجماعي يهود و نصاري و مسلمين است كه هرون پيغمبر و معين و خليفه موسي بوده بت بسازد و قوم را بتپرست [ص 208] كند و اين قدر امانت و ديانت نداشته باشد كه چهل روز صبر كند و از دين خدا بيرون نرود علاوه كه در مقام اعتذار دروغ بگويد ، اول ميگويد با آلات حكاكي خودش ساخت گوساله را اينجا ميگويد من زيورها را ريختم در آتش خودش گوساله شد پس پيغمبري كه هم بت بسازد هم دروغ بگويد چه طور پيغمبري است و اگر بگويند كه اين هرون پيغمبر نيست بلكه همان سامري است كه باين اسم مذكور است عرض ميكنم دروغ ميگويند سامري موسي بن مظفر است كه در مصر دنيا آمد در عصر فرعون و بعضي يهود ميگويند سامري پسر بلعم بوده و بظاهر ايمان آورد و همراه موسي آمد و بعضي از اهل لغت نوشتهاند كه سامري يكي از علوج كرمان بوده و اگر بگويند هرون ديگري است عرض ميكنم اولاً كه سبك و سياق عبارات خود اين فصل شاهد است كه مراد هارون خليفه است و از اين گذشته عرض ميكنم قصه سامري عالم را پر كرده چيزي نيست بر كسي مشتبه شود و شك نيست كه آن شخص كه گوساله را ساخته سامري بوده و در سامريان هرون نام نشنيدهايم و در قرآن هم كه خداوند بلفظ سامري فرمود احدي از يهود منكر اين مطلب نشدند اگر صانع گوساله سامري نبود البته يهود [ص 209] دستآويز بدست ميآوردند و بحثي ميكردند و لااقل سؤالي ميكردند كه چرا سامري فرمودي و مثل عبدالله بن سلام با آن فضل و علم اين حكايت را انكار نكرد پس بداهةً او از سامريان بوده و از آن طايفه نشنيديم هروني باشد و از تورية هم چنين مطلبي برنميآيد و با يكي از علماء در اين باب من مباحثه نمودم اين مسأله را منكر نبود كه مراد هارون پيغمبر است ولي ميگفت مقصود هارون بت ساختن نبود بلكه خواست آنها را مشغول كند تا حضرت موسي تشريف بياورد همينكه طلا را در بوته ريخت سامري پنهاني آن خاك را كه از اثر جبرئيل برداشته بود ريخت يكدفعه گوساله شد با صدا و معلوم ميشود كه اين تفصيل را خود ايشان بجهت اعتذار ساختهاند . خلاصه مسلم است كه مراد گوينده هرون پيغمبر است و از بنياسرائيل بعيد نيست اين تهمت را بهرون بزنند چرا كه تهمت بلوط پيغمبر هم زدند بنوح پيغمبر هم افترا بستند و اين تهمت را نيز بهرون زدند تا بر آنها كه بعد بتپرست شدند عذري باشد . خلاصه بر ذيعقل مشتبه نميشود كه سفر خروج هم بالتمامش از تورية اول نيست و اگر چند حكمي هم از تورية است معين نيست كدام است .