[ص 210] و اما سفر سيوم كه سفر ويقرا باشد و آن را سفر لِوِيان ميگويند و مراد سفر احبار است كه در آن احكام ذكر شده و اگر سبك و سياق آن را هم ملاحظه كني خواهي يافت كه بروش روايت است مثل اين است كه كسي حكايت كرده باشد احكامي را كه بحضرت موسي شده و اطمينان هم نداريم كه همه حكم خداوند باشد بعد از آن حوادث كه بر تورية وارد شده و سابقا عرض كرديم .
و سفر چهارم سفر بَميدبار است و بعضي ويدبار روايت كردهاند و مراد از آن عدد است و اين سفر هم بيان طوايف بنياسرائيل است و تفصيل كارها و سفرها و اسماء قبايل و اعمال ايشان و تو ميداني كه اينها دخلي بكتاب حكم ندارد و بنا نيست كه خداوند اين طور كتاب نازل فرمايد بلكه باين شبيه است كه كسي تاريخ عمل حضرت موسي را با قوم نوشته باشد و بعضي تفاصيل هم دارد كه عقل استبعاد مينمايد كه حكم خداوند باشد مثل آن تفاصيل هداياي مجلس اجتماع بآن وضعها كه حكم شده ولي انكار هم نميكنيم شايد خداوند فرموده باشد بجهت امتحان و شايد هم ملاها بجهت مداخل خود شرحي نوشته باشند [ص 211] و بعضي منكرات هم در اين سفر ثبت است از آن جمله كه بلعام بن باعور عراف خدا را خواب ديد و ملئكه را ديد و خر او ملئكه را ديد و همچنين در آن مذكور است كه شراب بقربانگاه ببرند و قربان كنند و مسلم است كه خداوند امر بحرام نميكند با اينكه در خود تورية نهي از آن فرموده چگونه امر بآن ميكند و اين نه سخني است كه من ميگويم بلكه بعضي از يهوديان مقرند كه اين افتراء بر خدا و رسول است و ابدا حضرت موسي عليه السلام شرب خمر را تجويز نفرموده و از جهت تنگي مجال نميتوانم در اين مقام همه آيات كه در تورية و كتب انبياء در حرمت خمر موجود است نقل نمايم ولي آيهٔ از تورية نقل ميكنم كه در نزد يهود معتبرتر از ساير كتب است تا بداني حرمت و خباثت شراب را . در سفر لويان ميفرمايد ويدبر ادوناي الاهرون لئموريئين وشخارال تثت اتاه وباينخا ايتاخ بئواخم ال اوهل موعد ولوءتا موتو حقت عولام لدورو تيخم يعني خداوند هرون را متكلم شده گفت تو و پسرانت بهمراهت هنگام درآمدن شما بخيمه مجمع شراب و مسكرات را نخوريد مبادا كه بميريد و در قرنهاي شما قانون ابدي باشد . [ص 212] پس قبح شراب خوردن از اين آيه ظاهر است و در بعضي كتب انبياء تصريح بحرمت آن شده و در بعضي كتب عهد جديد هم ذكر حرمت هست پس چه طور ميشود با وجود اين خداوند امر فرمايد كه شراب هديه ببرند . خلاصه بطلان اين كلمات ظاهر است و تورية اجل از اين بوده كه در آن اين قسم اباطيل باشد .
و سفر پنجم كه سفر تثنية الاشتراع است قدري از آن باز تاريخ است و قدري احكام در آن است كه شايد از حضرت موسي باشد و در نزد يهود خيلي معتبر است و شايد كمتر تصحيف شده باشد و در اين سفر است اخبار به پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه نتوانستند تحريف كنند و باقي گذاردند و خداوند خواست كه حجت خداوند بر ايشان تمام شود پس اين چند آيه را خود روايت كردند و در اين سفر باز تاريخ حال موسي و اسفار او و موتش و گريستن بنياسرائيل و نبوت يوشع بعد از او و عجب اين است كه در اين سفر در فصل آخر معين و صريح نوشته كه قبر موسي تا امروز معلوم نيست كجا است و من عين همان عبارت را از تورية صحيح براي [ص 213] تو نقل ميكنم كه يهود و نصاري نتوانند منكر شوند و بدانند كه بعضي مسلمين مطلع بر كتاب ايشان هستند و گول آنها را نميخورند و مسلمين يقين كنند كه آنچه عرض ميكنم حق و صواب است .
در آخر تورية است بعد از آنكه حضرت موسي از بيابانهاي مواب آمد سر كوه برابر يريحو برآمد و آن اراضي را مشاهده فرمود ويومر ادوناي الاوزوت هٰاارص اشر نيشبعتي لابرٰاهٰام لييصحٰاق و وليعقوب لمورلز رعخا اِتيننا هر اتينحا بعنخا رشا ما لوتعبور ويامت شام موشه عبد ادوناي بارص مواب عل بي ادوناي وييقبودا و تو بكي بارص مواب مول بت پعور ولو يادع ايش ات قبو را توعد هيوم هزه و وموشه بن ما وعسريم شانا بموتو لو خاهتا عنو ولونا تلخو و ييكوين ييسرائيل ات موشه بعربوت مواب شلوشيم يوم ويتيمو يام بخي ابل موشه يعني فرمود خدا باو اين است آن زمين كه عهد كردم بابرهيم و باسحق و بيعقوب بگفتن بنسل تو بدهم آنرا بنمودم تو را و نظر تو و بآنجا نگذري و رحلت كرد آنجا موسي بنده خدا در زمين مواب بر امر خدا دفن كن او را در كاي در زمين مواب برابر خانه پعور و ندانست مردي مر قبر او را تا امروز اينك [ص 214] و موسي پسر صد و بيست ساله رحلت كرد او نه كند شده بود چشمان او و نه تغيير يافت چهره او گريه كردند بنياسرائيل مر موسي را در عربوت مواب سي روز تمام ايام گريه تعزيه موسي . بعد فقره نبوت يوشع را ميفرمايد و فارسيش اين است كه : يوشع پسر نون پر الهام عقل زيرا كه ماليد موسي دستهاي خود را بر او و شنيدند از او بنياسرائيل و عمل كردند بقول او و بعد از موسي در بنياسرائيل پيغمبري مثل موسي برنخواست ، تا آخر آيات كه اينجا تمام تورية است .
حال تو را بحق موسي ميخوانم خودت انصاف ده كه اين تفصيل كتاب خداست كه در اول امر موسي بر موسي نازل شده ؟ حاشا و كلا ، عاقل خود ميفهمد كه همه اينها بعد نوشته شده ، معني ندارد قصه موت و دفن و عزاداري خود شخص را شخص باين طور بگويد و اگر بنا بود اين حالات بر موسي نازل شود ميبايست بطور اخبار از زمان آينده باشد نه قصه حال گذشته و حال اينكه ميبيني كه همه قصه گذشته است حتي همين آيهاش كه حاصلش اين است كه در بنياسرائيل پيغمبري مثل حضرت موسي برنخواسته و يهود ميخواهند باين استدلال نمايند كه مطلقاً پيغمبر بزرگي مثل موسي [ص 215] نميآيد معلوم ميشود اين از موسي نيست و از خدا نيست بلكه فضلي است كه آنكه تورية را نوشته خواسته آخر تورية از آن بزرگوار ذكر كند و هر يك از اينها كه بر تو مشتبه شود اين فقره كه ميگويد تا امروز قبر موسي معلوم نشده دليل صريح است كه اين فقرات از تورية نيست و اگر بگوئي همين سوره ملحق شده بتورية يا آياتي چند باين سوره ملحق شده ميگويم پس همه براهين تو دروغ شد و اگر قدري را تجويز نمودي تحريف كرده باشند باقي هم جايز است تحريف شده باشد .
پس مسلم شد الحمد لله از همين اسلوب تورية كه اين كتاب خدا نيست و خود يهود مقرند كه تورية از دست رفت ولي ميگويند انبياء بعد نوشتند و بعضي ميگويند عزير نوشته ولي آنهم معلوم نيست دليلي در دست نداريم و اگر هم انبياء آن روز نوشتهاند اصلش دست اوصياء ايشان است و آنهمه تحريفاتي كه عرض كردم سابقا بر آن نسخ كه دست مردم بوده وارد آمده است . اين بود حال تورية .
و اما ساير كتب عهد عتيق كه ابداً محل اشتباه نيست ، خودشان مينويسند در ترجمهها كه اينها تاريخ انبياء است و خود آنها را هم كه ملاحظه كني ميبيني بعضي قصص است بعضي [ص 216] مشحون بمنكرات است و علي اي حال هيچيك از آنها ثابت نيست و اگر ثابت هم باشد كتاب آسماني بعيد است كه باشد چرا كه لحن و سبك آنها دلالت بر اين ندارد خود يهود هم چنين ادعائي ندارند كه اينها كتاب آسماني است .
و اما زبور اصلش كتاب آسماني بود ولي حكمي در آن نيست الا قليل و آنچه از حكايات برميآيد بايد تصحيف شده باشد ، اخبار ما هم في الجمله دلالت بر اين دارد و بعضي فقرات هم از قبيل همان مزخرفات كه بساير كتب ملحق كردهاند و مسلماً از خدا و رسول نيست در آن موجود است و بداهة الحاقي است ولي نوعش باين شبيه است كه كسي مناجاتهاي حضرت داود عليه السلام و بعضي آيات زبور منزل را جمع نموده باشد .
و اما انجيل بهتر اين است كه فصلي خاص در باب آن عرض كنم .
فصل - چون سابقا وعده نمودم كيفيت جمع نمودن اناجيل را عرض نمايم و اينجا موقع بيان است عرض ميكنم بعضي مجملاً روايت مينمايند كه اين اناجيل را شاگردان حواريين جمع نمودند و در حديث هم همين قدر مذكور بود كه سابقاً عرض شد و چون پادري در ايرادش گفته كه مسلمين مديون نصاري هستند در بيان وقت و تحريف كتب عرض ميكنم [ص 217] امر تورية از آنچه عرض شد معلوم شد و اما انجيل بدانكه بعد از رفع عيسي عليه السلام نصاري بسيار كم بودند و ضعيف و بعضي گفتهاند كه هفتاد و يك نفر بودند و بعد از اين واقعه عظيمه پريشان و مضطرب شدند و مدت دعوت حضرت عيسي عليه السلام هم بسيار كم بود نصاري ميگويند كه تمام دعوت سه سال و سه ماه و سه روز بوده و بعيد هم نيست كه همين قدرها بيشتر نباشد چرا كه مدتها خائف و پنهان بودند بعد از ظهور هم مدتها امرشان مكتوم بود و از اول ولادت تا غيبت ايشان هم سي سال بيشتر نبود در اين مدت قليل با عدم صلاحيت زمان و كثرت اعداء و بدنفسي يهود كه از قتل انبياء باك نداشتند بحدي كه يك روز هفتاد پيغمبر كشتند و رفتند عقب كسب خودشان و هيچ غمشان نبود و حال اينكه جبلي بشر است كه اگر يك طفل ششماهه از طايفهٔ بميرد هر چه قسي القلب باشند يك روز عزاداري ميكنند اينها از قتل هفتاد پيغمبر غم نداشتند خلاصه با اين شقاوت ايشان حضرت عيسي عليه السلام نميتوانست امر خود را ظاهر فرمايد اين بود كه همان وقت دعوت هم يك جا مقيم نبودند و دايم سياحت فرمودند و تنها [ص 218] بشهرها داخل ميشدند و در خفيه دعوت ميفرمودند خلاصه طولي نكشيد كه حضرت غايب شد ، انجيل هم مسلم است كه نسخ عديده نشده بود موافق آنچه بعض اهل سير حكايت كردهاند در اين آشوب و فتنه انجيل هم از دست رفت و امر باين منوال گذشت و تا حواريين در ميان بودند آسوده بودند بعد از حواريين ملاحظه كردند كه حواريين رفتند و انجيل هم در دست نيست با اوصياء هم كه گروشي نداشتند بلكه اختلاف در ميان ايشان پيدا شده بود و اوصياء هم از ترس يهود و سلاطين عجم و غيرهم پنهان و خاموش بودند پس دست مردم بانجيل حق نرسيد يكدفعه ملتفت شدند و مضطرب شدند بحدي كه خواستند از دين بكلي بيرون روند و درهاي كليسا را بستند لوقا و مرقس ايشان را تسلي دادند و گفتند ما انجيل را ضبط داريم و براي شما مينويسيم و نصاري ميگويند اول كسي كه انجيل را نوشت متي بود كه بلفظ عبري نوشت بعد از پانزده سال از صعود علي ما قيل يك انجيل ديگر مرقس نوشت بلغت سرياني و بعد از هفده سال يكي ديگر لوقا در انطاكيه بزبان يوناني نوشت و يكي ديگر يوحنا كه [ص 219] از همه اكمل بود بعد از پنجاه و سه سال از صعود در شهر ابيسوس بزبان روماني نوشت و آنرا زبان لاتيني و ليتين ميگويند و بعضي خود اين چهار را از حواريين ميدانند ولي اهل سيرت ميدانند كه اينها حواري نيستند و اسماء حواريين را خود ايشان در اناجيل نوشتهاند و اين يوحنا ديلمي است و آن يوحناي حواري غير از اين است زيرا كه علانيه ميبيني كه يوحنا ذكر حواريين را همه جا بغيبت ميكند و كذلك متي هم همين طور مينويسد علاوه كه اسماء همه را نوشته و اسم متي را كه مينويسد مينويسد متي كه عشار بود و عيسي بآنها چنين گفت و چنان گفت اگر خودشان از آنها بودند اشارهٔ در كلام ميگذاردند و در حديث هم كه شنيدي امام ميفرمايد كه اينها تلامذه هستند و لوقا و مرقس كه مطلقا اسمشان در حواريين نيست .
اين است تاريخ نوشتن انجيلها و بسيار تعجب است از كسي كه ادعا كند كه اين انجيلها عين انجيل آسماني است و حال اينكه خود نويسندگان چنين ادعائي نكردهاند .
اما اولاً اگر بخواني آنها را ميبيني كه هر يك از شاگردان حواريين تاريخي نوشتهاند از اول ولادت حضرت عيسي تا آن وقت [ص 220] كه آن بزرگوار را بنا بر رأي ايشان بر دار كشيدند و فوت شد و دفن نمودند جسد مقدس او را بعد زنده شد و بنا بر رأي حق نه دارش كشيدند نه فوت شد بلكه عكس خود را روي يكي از حواريين گذارد و خود بالا رفت بآسمان ، جميع تاريخ است نهايت در اين تاريخها بعضي مواعظ و نصايح آن بزرگوار را نوشتهاند و بعضي فرمايشات را روايت كردهاند ، از كجا بفهميم كه اينها آيه انجيل يا موعظه آن حضرت است .
و ثانياً ملاحظه كن در انجيل مرقس در اولش نوشته آغاز بشارت عيساي مسيح فرزند خدا چنانچه در رسائل رسل نوشته شده است كه اينك من رسول خود را در پيش روي تو ميفرستم كه راه تو را در پيش تو آراسته كند . ملاحظه نما كه خودش اول نوشته كه اول رسائل چنين نوشته بعد بنا گذارده تاريخ نوشتن و اول انجيل لوقا خودش نوشته از آنجا كه جمعي شروع نموده كه آن وقايعي را كه در ميانه ما بيقين پيوسته است تبيين نمايند بنهجي كه آنان كه از آغاز بچشم خود ميديدند و خادمان كلام بوده بما رسانيدهاند من نيز مصلحت چنان ديدم كه آن وقايع را تماماً من البداية كمال تبعيت نموده [ص 221] بر حسب اتصالشان تحرير نمايم براي تو اي يثوفيلس ( يثوفلس خل ) گرامي . حال تو خود انصاف ده كه خود لوقا درباره خود شهادت ميدهد كه من وقايع مينويسم و اگر عادلش ميداني كه ميگويد سايرين هم تاريخ نوشتند و اين اشاره بصاحبان انجيلها است كه سابق نوشتهاند ، پس تو چه ادعا ميكني چيزي را كه خودشان نگفتند ؟ آنها كه نگفتند ما حكايت انجيل آسماني ميكنيم تو بر ايشان ميبندي ، بلي شايد در اين ميانه مثل اينكه فرمايشات عيسي را روايت كردهاند بعضي هم از انجيل باشد از اين قدر استنكاف نداريم .
و ثالثاً عرض ميكنم كتاب آسماني مختلف و متعدد نيست اولاً خود نصاري ميگويند چهار انجيل ، انجيل اول كه يكي بوده چرا چهار شد و خودشان نسبت ميدهند اينها را بصاحبانش و بر سر ورقهاي كتب مطبوعه علانيه مينويسند كه بر هيچ عاقل مشتبه نميماند و مينويسند و ميگويند انجيل متي و انجيل مرقس و انجيل لوقا و انجيل مار يوحنا اگر اينها انجيل عيسي است چرا بآنها نسبت ميدهي و اگر بگوئي آنها روايت كردهاند از يك كتاب عرض ميكنم پس چرا مختلف است [ص 222] مسلماً ترتيب و معني اينها مختلف است و زياد و كم دارد و تفاوت دارد كداميك حق است و كداميك باطل و اگر بگوئي هر يك بعض انجيل است و چهار كتاب تمام انجيل است عرض ميكنم دروغ گفتي هر يك تاريخي است عليحده كه چهار نفر خواستهاند تاريخ يك زمان و يك وقت را بنويسند پس هر كدام بسليقه خود چيزي نوشتهاند .
و عجب است كه بعضي مطالب را كه هر يك نوشتهاند ميبيني مختلف نوشتهاند مثلاً نسب حضرت عيسي را مار متي نوشته در همان اول كتاب و مار لوقا هم نوشته در فصل دهم و هر يك بقسمي نوشتهاند . مار متي مينويسد : عيسي بن يوسف بن يعقوب بن متال بن العازار بن اليهود ( اليود خل ) بن اكيم ( اخين خل ) بن صادوق بن عازور بن الياقيم بن ابيهود بن زرباجل بن شئلتيئيل ( شلثائيل خل ) بن يكنيان لوحانيا يوشياه ابن آمون ( عامون خل ) بن منسد بن خرقياه بن احازم بن يوتام بن عوزياه بن بويورام بن يهوشافاط بن اسا بن ابياه بن رحبعام بن سليمان بن داود ملك . و مار لوقا نوشته : يوسف بن مصلي بن مطاث بن لاوي بن ملخي [ص 223] بن ينار ( يونا خل ) بن يوسف بن مطاثيا ( متاثيا خل ) بن عاموس بن ناحوم بن اسلي ( حسلي خل ) بن نكي ( نجا خل ) بن مااَث بن مطاثيا بن شمعي بن يوسف بن يهودا بن يوحنا بن ريصاء بن رزبابل بن شئلتي ( شلثائيل خل ) بن يزين ملخي بن ادي بن قوصام بن المودام بن ائير بن يوسي بن ايلعازر بن يوريم متثاث بن يعوي بن شمعون بن يهوداه يوسف بن يونان ، تا آخر بهمين قسم نوشته و ابدا نسب را بداود و سليمان نرسانيده . حال ميگوئي كداميك حق است و اين اختلاف عظيم از چه جهت است در اين امر باين واضحي يا بايد اقرار نمائي كه يكي باطل است يا بايد بگوئي كه هر دو باطل است و اگر بگوئي هر دو حق است و نقل بمعني كردهاند اسماء را عرض ميكنم باز اختلاف حاصل است و در كتاب خدا اختلاف نبوده .
باز اختلاف ديگر اينكه در انجيل متي نوشته كه هيردويس در همان اول امر كه حضرت عيسي را يوسف بمصر برده بود مرد و بعد از مردن او در خواب وحي شد باو كه عيسي را بردار و بمرز و بوم اسرائيل برو و از خود انجيل متي چنين برميآيد كه مدت مديدي هيردويس بوده بلكه قاتل حضرت يحيي هم [ص 224] خود اوست و از انجيل مرقس و لوقا چنين مستفاد ميشود كه هيردويس بعد از آن زمان هم زنده بود و حاكم بيت المقدس بود اين اختلاف از چه جهت است هيردويس دو نفر نبودند همان هردوش است كه از جانب قيصر حاكم آن صفحات بود بلكه در كتاب حواريين در باب دوازدهم نوشته كه هيردويس يعقوب برادر يوحنا را بقتل رسانيد و اين فقره مدت زماني بعد از حضرت عيسي بوده . و هكذا در تولد حضرت عيسي ملاحظه كن متي چه مينويسد و لوقا چه مينويسد چه قدر اختلاف در ميان است و نيز ملاحظه كن يوحنا از چه زمان نوشته و ساير از چه زمان و بعضي كه عالم بودهاند بعلم كتب سماويه روايت كردهاند كه سايرين تصريح نمودهاند كه هيردويس تا زمان گرفتن عيسي بوده ، پس اينها چه قسم درست ميآيد و سابقاً شرح ديگر از حديث نقل نموديم كه حضرت امام رضا عليه السلام بر جاثليق ايراد فرمودند و در همين اناجيل همان عبارات موجود است پس چه طور ميان اينها جمع ميشود .
و رابعاً عرض ميكنم كه منكرات متعدده در اين اناجيل ثبت است كه ساحت حضرت عيسي عليه السلام اجل از اين فرمايشات است .
[ص 225] در انجيل مرقس مينويسد كه حضرت ناني را پاره پاره كردند باصحاب دادند فرمودند بخوريد اين جسم من است و جامي بآنها دادند فرمودند بنوشيد اين خون من است بشما ميگويم عهد كردم بعد از اين از دختر رز ننوشم تا آن روز كه در ملكوت آسمان تازهاش را بنوشم . و در ترجمه عربي مينويسد عصير الكرمة و عصير در زبان عربي محتمل حلال و حرام هر دو هست ولي چون مترجم فارسي مطلع بر لغت يوناني بوده معلوم است كه مفهوم از آن لفظ خمر بوده و در ترجمه عربي ندانسته باين لفظ ترجمه كرده و در انجيل متي هم همين طور است .
و در انجيل يوحنا در اصحاح دويم در آيات اولي بيان ميكند حاصل مطلب را عرض ميكنم : در قاناي جليل سوري واقع شد مادر عيسي (ع) آنجا بود و خود آن حضرت و حواريين را وعده خواسته بودند شرابشان كم شد مادر عيسي خدمت آن حضرت عرض كرد كه شراب كم شد فرمود اي زن مرا با تو چه كار است هنوز وقت من نرسيده مادرش بخادمان گفت هر چه بفرمايد عمل نمائيد در خانه شش كوزه سنگي بود فرمود اينها را آب كنيد آب كردند بمعجزه آن [ص 226] حضرت خمر شد فرمود قدري نزد مير مجلس ببريد مير مجلس چشيد ديد شراب خوبي است بداماد گفت مردم شراب خوب را اول مجلس ميآورند تو آخر آوردي . اين سخن يعني چه ؟ آيا شرابي را كه همه انبياء حرام كردند حضرت عيسي حلال ميدانسته يا بحرام ميخورده و آن جام كه بحواريين داده چه بوده و حاضر شدن پيغمبر بمجلس شراب يعني چه و ميزباني مريم يعني چه و معجز نمودن بشراب نوشانيدن يعني چه ؟ اگر مراد معجز بود كه استحاله نمودن آب بچيزهاي حلال هم ممكن بود اگر ميگوئي هنوز عيسي حكمش را ظاهر نكرده بود عرض ميكنم حكم موسي كه ظاهر بود و موسي از خمر منع فرمود پس مريم چه طور شراب بمجلس آورد و آن حضرت چرا باعث شد و اگر بگوئي عيسي حلال ميدانسته عرض ميكنم اولاً كه عقل قبول نميكند كه پيغمبري كه بجهت اصلاح نفس و تكميل عقل مبعوث ميشود و مردم را بعبادت واميدارد اذن دهد كه مسكر استعمال نمايند چرا كه مسلم شعور را زايل ميكند و ايشان بجهت تكميل شعور آمدهاند و ثانياً حضرت عيسي شرع موسي را تغيير نداد ، اينك در تورية [ص 227] و بعضي از كتب انبياء موجود است نهي از استعمال مسكر بلكه در كتاب شوفطيم شرحي مفصل نوشته از مردي كه در صرعاه بود و شرح حال داده تا اينكه فرموده : ملكي نازل شد بر زن او و گفت تو عاقره بودي اما حال حامله شدي پسري خواهي زائيد تمني اينكه باحذر باشي شراب و مسكرات ننوشي و از هر چيز ناپاك اجتناب كني زيرا كه آن پسر در رحم مادر نزد خدا خواهد بود و برهانيدن اسرائيليان از دست فلسطيا آغاز مينمايد ، تا آخر عبارت . و مكرر ملك آن را نهي از مسكر خوردن كرد و پسر بعد از آنكه متولد شد او را شيمشون نام نهاد و نبي شد . حال ملاحظه نما كه خداوند آن مادري را كه بدن رسول او در رحم اوست از مسكر منع ميفرمايد پس چگونه تصور ميشود كه خود پيغمبر مسكر بياشامد ؟ و در كتاب شعيا است : واي بر كسانيكه سحرگاه برميخيزند تا پيروي مسكرات نموده تا شام درنگ مينمايند كه شراب ايشان را گرم كند و در مجالس خود بربط و دف و سنطور و ناي و شراب موجود ميكنند ، تا اينكه ميفرمايد : واي بر كساني كه بنوشيدن شراب پهلواني و در مزج مسكرات قوت ميدانند . و هكذا در جاي ديگر [ص 228] در مذمت شاربين خمر فرمايشاتي است تا اينكه ميفرمايد كه ايشان يعني مدعيان باطل كه مسكرات مينوشند در رؤيا خاطي و در فتوي ساهيند . پس بنا بر اين محال است كه شارب خمر رسول شود و همچنين در ساير كتب انبياء حرمت خمر موجود است پس واي بر آنكسي كه نسبت اين كلام را بعيساي روح الله دهد . اگر نويسنده اين انجيل مردي برحق بوده لامحاله اين كلام را محرفين ملحق كردهاند يا تصحيف نمودهاند و اگر بر باطل بوده كه كلام خود اوست و آنچه از قول جاثليق در احتجاج حضرت امام رضا عليه السلام معلوم شد خود نصاري هم در حق آنها بدگمان بودهاند چرا كه همينكه از او سؤال فرمود حال يوحنا را و بعد بيان فرمود اختلاف كلام او را با سايرين عرض كرد مرا معاف داريد از ذكر حال آنها . پس معلوم ميشود كه اعتقادي بآنها ندارند . و عجب است از نصاري كه اين فقره كه در خمر عرض شد از انجيل تصديق ميكنند و حال اينكه مار بولس كه كثيري از ايشان باو معتقدند در نامهٔ كه باهل غلطايا نوشته تصريح بمنع از مسكر كرده ، اگر باو اقرار دارند پس چرا قول مرقس را قبول دارند و حال اينكه ميگويند بولس [ص 229] پيغمبر است و خود او در كتابش ادعاي نبوت كرده است و مرقس نه نبي بوده نه وصي بلكه شاگرد حواريين بوده و بعد از عيسي انجيل را نوشته و عجب اينكه در انجيل لوقا مينويسد كه از ميوه رز نخواهم آشاميد و اين مطلب با آن مطلب اختلاف دارد و اگر كلام خدا بود مختلف نميشد و همين يك شاهد است بر تحريف انجيلهاي ديگر .
خلاصه نصاري نزد عالم نميتوانند ادعا كنند كه اين اناجيل از حضرت عيسي است و اين پادري در اصطلاح تنها بقاضي رفته و قول او مسموع نيست و خود اناجيل منكر اوست و مار لوقا كه شاهد صادق است بقول ايشان گواه اين مطلب است ، بلكه چنين معلوم است كه كتاب ابركسيس يعني اخبار حواريين هم از اوست چرا كه سر آن كتاب نوشته كه تاريخ احوال عيسي و اموري كه پيش اتفاق افتاده نوشتم بر تو اي ثاوفيلا حال احوال حواريين را مينويسم . اين حاصل كلام اوست و ثاوفيلا همان ثيوفيلس است و همين شهادت ميدهد كه مصنف هر دو مار لوقا باشد و يكي از نصاري ميگفت مصنف آن كتاب يوسف قارو است ولي اين بعيد است و الله اعلم .
[ص 230] باري و از منكرات عجيبه اين است كه در اين اناجيل خدا را باسم پدر خوانده و عيسي را پسر و گاه عيسي را خدا خوانده و اين مسلم تصحيف و تحريف است يا افتراست بر حضرت عيسي و شايد در انجيل اول روح القدس را حضرت عيسي عليه السلام باسم پدر خوانده باشد يا خاتم صلي الله عليه و آله را باسم پدر خوانده باشد و اينها تصحيف كردهاند .
و همچنين باز ملاحظه نما در حكايت تكلمي كه حضرت با شاگردان فرمود در كتاب مرقس حكايت ميكند از وقتيكه حضرت رو بدهات قيصريه فيلپوس ميرفتند در اثناي راه با شاگردان صحبت فرمودند كه مردم مرا چه كس ميدانند جواب دادند كه بعضي ميگويند يحيي و بعضي ايليا و بعضي يكي از انبياء ، ايشان را فرمود كه شما مرا چه كس ميدانيد پطرس جواب داد كه تو مسيح هستي پس آنها را قدغن فرمود كه هيچ كس را مطلع نسازيد و شروع در تعليم ايشان نمود و فرمود كه فرزند انسان را ضروري است متحمل چيزهاي بسيار شدن و از مشايخ و رؤساي كهنه و نويسندگان مردود شدن و كشته گشتن و بعد از سه روز برخواستن و آن مقدمه را آشكارا فرمود چنانچه پطرس او را گرفته شروع بملامتش [ص 231] نمود و او برگشته بر شاگردان خود نظر افكنده پطرس را نهيب داده فرمود كه اي شيطان از عقب من برو زيرا كه انديشه تو از الهيات نيست بلكه از انسانيات است . حال ملاحظه نما اين كلام مرقس است كه نسبت بپطرس داده ، خود تصور كن پطرس كه وصي حضرت عيسي است چه طور ميشود عيسي عليه السلام باو بفرمايد اي شيطان و او را ملامت فرمايد . و همين قصه را متي ذكر ميكند بنحو ديگر ، بعد از آنكه فرمود شما مرا چه كس ميدانيد شمعون پطرس جواب داد تو مسيح پسر خداي حي ، عيسي فرمود خوشا حال تو اي شمعون از اين جهت كه جسم و خون را نديدي بلكه پدر من كه در آسمان است بر تو ظاهر شد و من نيز تو را ميگويم كه توئي پطرس و بر اين سنگ كليسياي خود را بنا خواهم نمود و درهاي جهنم بر تو استوار نخواهد بود و كليدهاي مملكت آسمان را بتو خواهم بخشيد و هر چيزي را كه تو در زمين عقد كني در آسمان معقود است و هر چيزي را كه در زمين حل كني در آسمان حل است . حال تو انصاف را پيشه خود نموده اين كلمات كدام يك حق است و كدام يك باطل .
و بعد از همه اين عيوب كه بر اناجيل [ص 232] وارد آمد و همه برهاني است قاطع بر اينكه اينها كتاب خداوند نيست و از روي انصاف در اسلوب اينها نگاه كن و خودت عقل خود را حكم كن و با نفس خود تكلم كن كه اين قسم كتاب خداي حكيم براي چه نازل ميكند و اين چه سبك است ، اينها كه همان تاريخ حال عيسي است و قدري از حال حواريين و مردم تا زمان رفع عيسي ، ثمر نزول اين تاريخ چه بوده خداوند بر پيغمبر خود چيزي نازل ميكند كه ثمري ببخشد و سبب هدايت بندگان شود تاريخ كه خودشان ميدانند و اگر بگوئي بعضي مواعظ هم دارد عرض ميكنم آنها هم حكايت فرمايشات عيسي است و خدا بنا نيست از قول پيغمبرش حكايت كند بلكه خدا امر ميكند چنين بگو و چنان بكن . باري در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، و بهمين قدرها هم كه عرض كرديم اتمام حجت ميشود .
و اما ساير كتب عهد جديد يكي كه سفر ابركسيس است تاريخي است از اعمال بعضي حواريين و بعضي احبار و سلوك خلق با آنها ، در اينها كه حجتي نيست فرض ميكنم راست هم باشد در حكم ساير تواريخ است و الا كه همان هم بعض مزخرفات دارد و ساير كتب كاغذهائي است كه بعضي علماء و حواريين [ص 233] باطراف نوشتهاند مثل مار بولس و يوحنا و يهودا اينها هم سندش معتبر نيست و بر فرض معتبر باشد كتاب آسماني نيست چه صدق است چه كذب محض كاغذ است كه باطراف نوشتهاند و در آنها بعض بدعتها و مذاهب باطله هم موجود است با اينكه اكثر آنها هم نامههاي مار بولس است و او مردي مبدع بود در دين عيسي عليه السلام و در همين كاغذهاي او مكتوب است بطور ظاهر كه انكار شرع موسي و عيسي را نموده و بدعت ختنه نكردن و تثليث گذارده و نامه مار يعقوب حواري صريح است در خلاف قول او و تورية و انجيل بر خلاف او حكم فرموده پس چه حجتي در اين نامهها است ؟ و يك رساله هم كه در مكاشفه يوحنا است آن هم خوابي است كه ديده دخلي بكتاب آسماني ندارد و بعضي كه از شمعون است آنهم سندش معتبر نيست علاوه بر آن كه قراين تحريف هم در آن موجود است . پس ثابت و محقق شد و الحمد لله و المنة بعقل و نقل از طرق اسلام و خود يهود و نصاري كه كتاب آسماني در دست يهود و نصاري نيست و اگر در اين كتب چيزي هم از كتب اوليه باشد نميدانيم حق كدام است و باطل كدام .
[ص 234] و اگر بگوئي پس شما مسلمين چرا باين كتب استدلال ميكنيد بر نبوت خاتم صلي الله عليه و آله عرض ميكنم از جهاتي چند : اول اينكه بر ما ثابت و محقق شد بادله بسيار كه انبياء سلام الله عليهم امم خود را خبر دادهاند كه حضرت خاتم صلي الله عليه و آله مبعوث ميشود و مسلّم شده كه در كتب ايشان هم ذكر آن بزرگوار بوده پس در اين كتب كه ميبينيم آن ذكر را ميفهميم كه اين اخبار را از كتب آسماني نقل كردهاند و ثابت مانده و خداوند محافظت فرموده كه اتمام حجت بر امم بشود و مسلمين در دين خود بر يقين شوند ، و ثاني اينكه مسلم ميدانيم كه خود امت غيب نميدانستند كه اين اخبار را جعل كنند پس مسلم اين را از انبياء شنيدهاند كه در اين كتب نوشتهاند ، و سيوم بدليل تقرير ميگوئيم كه خداوند وانميگذارد امت را كه جميع حجت او را پنهان كنند اگر چه بجهت امتحان ايشان در جزئيات ايشان را منع نكند پس امر مهم كلي را خداوند مسلم حفظ ميفرمايد چنانكه اخبار عيسي را در تورية حفظ فرمود و نگذارد كه يهود با آن عزمي كه بر ابطال امر حضرت عيسي و كتمان نبوت و حجت او داشتند خبرهاي [ص 235] حضرت موسي را بكلي پنهان دارند و اگر يك كتاب را آنها تحريف كردند كتاب ديگر را خدا ظاهر كرد تا بر يهود حجت تمام شود و آن كسانيكه طالب حقند نجات يابند ، و هكذا امر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را نگذارد بكلي حضرات از تورية و انجيل و زبور محو كنند و محض اتمام حجت اين قدر را ظاهر فرمود اگر چه بعضي تفاصيل را باز دزديدند و در تورية اصل صفات خاتم صلي الله عليه و آله از اين ظاهرتر بوده و خداوند هم ايشان را مفتضح فرمود ، و رابع اينكه دليل ما بر نبوت آن سرور منحصر بنص حضرت موسي و عيسي نبوده و لازم هم نكرده كه نبي صاحب شريعت از نبي سابق منصوص باشد بلكه بهمان دليل كه نبي سابق را تصديق كرديم نبي لاحق را هم تصديق ميكنيم ، حجت خدا همه جا برهان است و هر پيغمبري با خود برهان دارد . پس خاتم صلي الله عليه و آله در وقتي برخواست كه جايز بود نبي مبعوث شود و هيچ پيغمبري نفرموده بود كه ديگر پيغمبر نخواهد آمد و آنچه هم جهال يهود ميگويند كه بعد از موسي مثل موسي نميآيد يا آنكه شرع موسي ابدي است دروغ محض است و در تورية خودشان چنين چيزي نيست ، پس حضرت [ص 236] پيغمبر برخواستند با براهين نيره و ما تصديق ايشان كرديم و چون در اين كتب هم تصديق آن بزرگوار را ديديم و اخبار را مطابق واقع يافتيم تصديق نموديم ، و پنجم اينكه استدلال ما باين كتب بر يهود و نصاري است كه اگر شما راست ميگوئيد و باين تورية و انجيل و كتب انبياء سلام الله عليهم اعتقاد داريد در اينها خبر پيغمبر هست چرا تصديق نميكنيد .
و اگر بگوئيد قرآن دلالت ميكند بر اينكه اين تورية است چرا كه يك جا ميفرمايد و كيف يحكمونك و عندهم التورية فيها حكم الله ثم يتولون من بعد ذلك و ما اولئك بالمؤمنين و يك جا ميفرمايد قل فاتوا بالتورية فاتلوها ان كنتم صادقين ، عرض ميكنم نفرمود تورية اول نزد شما است بلكه مراد اين است كه كتابي كه شما تورية ميخوانيد دستتان است و اينكه فرموده حكم خدا در آن است شك نيست كه بعضي از حكم خدا در آن هست و نزول آيه در آن وقت است كه در باب رجم در زناي محصنه يهود راضي شدند بحكم پيغمبر صلي الله عليه و آله ، وحي نازل شد آنها چگونه راضي شدند بحكم تو و حال آنكه اين حكم در تورية موجود است و آنها اعراض كردند [ص 237] و در همين تورية هم اين حكم هست و يهود عمل بآن نميكنند و بعد بيان ميفرمايد صفت تورية اول را كه انا انزلنا التورية فيها هدي و نور يحكم بها النبيون تا آخر ، يعني تورية را نازل كرديم و در آن بود هدي و نور يعني بشارت به پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير در آن بود و نبيين بآن حكم ميكردند بعد از حضرت موسي ، و اين دليل نميشود كه اين تورية بر صورت اول باقي است بقرينه اينكه بعد ميفرمايد بفاصله آياتي و آتيناه الانجيل فيه هدي و نور تا آخر ، و قبل از اين ميفرمايد و ليحكم اهل الانجيل بما انزل الله فيه و مسلم اين اناجيل انجيل عيسي نيست و حكمي در آن نيست مگر قليلي آن هم از مواعظ و نصايح و معدودي بسيار قليل از احكام شرعيه ، پس معلوم است كه مراد انجيل اول بوده .
و اگر بگوئي چه طور حكم فرموده كه بايد اهل انجيل بآنچه خداوند در آن نازل فرموده حكم نمايند عرض ميكنم نسبت باين اناجيل مشهوره آيه خاص است بهمين قليل حكمي كه در آن هست و در باطن مراد همان مژدهايست كه خدا در انجيل داده در باب پيغمبر يعني بآن حكم راه رويد [ص 238] پس مسلم شويد و در آيه ديگر فرمود اگر راست ميگوئيد تورية را بياوريد بخوانيد ، بجهت اين بود كه آنچه مطلب بود از همين تورية ظاهر ميشد پس اين است مراد خدا نه اينكه اين كتاب اصل است بلكه صريح قرآن است كه اين تورية اول نيست چرا كه ميفرمايد كه خداوند الواح بر موسي نازل فرمود و در آنها از هر چيزي موعظه نوشته بود اين است آيه كريمه و كتبنا له في الالواح من كل شئ موعظة و تفصيلا لكل شئ و اين تورية كتاب تاريخي است ناقص و قليلي از احكام جزئيه دارد باقي كجا است ؟ پس معلوم است كه اين آن تورية كه خدا نازل كرده نيست و زياده حاجت بتفصيل دادن نيست و اگر مراد برهان بود اقامه نموديم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و چون چندان مسأله عمدهٔ نيست زياده از اين حاجت تفصيل دادن نيست .
و لامحاله ناظرين در اين اجوبه ملتفت هستند كه پادري ادعايش همه محض حرفهاي نرم و لافهاي گزاف بود و برهاني بر ادعاي خود نداشت مگر همين دو سه حرف ، يكي اينكه چه بر اين واداشته يهود را كه تحريف كتاب خود را نمايند ، يكي اينكه خدا ايشان را در تورية منع كرده كه تورية را زياد و كم نكنند ، يكي اينكه مدعي [ص 239] داشتند و جمعيت زياد بود و كتاب زياد چه طور با اين حال متصور بود تغيير دادن ، يكي هم اينكه نسخ قديمه ما دست داريم با اين نسخ موافق است ، و از آنچه عرض شد ظاهر شد كه اينها دليل نيست .
اما چه بر اين واداشته بود تحريف كنند ، مطلبي نشد . اما اولاً كه دانستي كه اصل تورية از ميان رفت و خودشان ميگويند انبياء نوشتهاند و بعضي ميگويند عزير و همان را هم كه بعد نوشتهاند از حكايات كه عرض شد فهميدي كه چه ايشان را واداشت بر تصحيف نمودن و تحريف كردن .
و اما اين سخن كه خدا منعشان نموده بود از تحريف ، خدا از بسياري چيزها منع فرمود چرا مخالفت كردند ؟ اين سخن را عاقل نميگويد ، شخص ناقص خطاكار است بخصوص اگر بيدين هم باشد و در هر ملتي اين قسم مردم بيباك بسيارند كه از اين اعمال بكنند خاصة اگر پاي غير هم در ميان بيايد و الآن در ميان خود نصاري در انجيل اختلاف است و مذاهب عجيبه در ميان ايشان هست و خودشان سرگردان و حيران ماندهاند و متدينين ايشان تبعه مار بولس هستند كه مبدع بوده و شرع حضرت عيسي را خواست تغيير دهد و مردم را [ص 240] از عمل بتورية منع نمايد و ميگفت دين يعني اقرار بربوبيت عيسي ديگر مقيد بشرع بودن معني ندارد و از اين قبيل مزخرفات بسيار گفته ، حال چنين خلقي چه مبالات از تصحيف كتب خود دارند و چه اعتقادي بدين و مذهب دارند .
و كذلك اين سخن كه مدعي داشتند و جمعيتشان زياد بود ، اينها همه استغرابات است و با آن تفاصيل كه از عمل ايشان پيشتر عرض شد و با آن حالات كه يهود داشتند و من عرض نكردم هيچ بعدي ندارد اين كارها كردن و اگر بر كسي صعب آيد تواريخ احوال يهود را ملاحظه كند ميبيند اين كارها بيشتر از ايشان برميآمد ، خودشان جمع شدند شرع تورية را تغيير دادند خودشان انبياء را كشتند خودشان نفاق كردند خودشان بت پرستيدند پس اين استبعاد و استغرابها براي چه خوب است ؟ اينها همه حمل بر بياطلاعي پادري ميشود .
و اما نسخ قديمه داشتن هم كه سابقا دانستي نهايت از بعد زمان حضرت عيسي است و تورية از همان زمان سابق تحريف شده بود ، و اما انجيل كه اصلاً نداشتند و بعد از حواريين معلوم نشد كه چه شد و اينها را مورخين نوشتند [ص 241] پس حرفهاي او همه حرف شد ولي ما بعون الله ببرهان نيّر محقق نموديم كه اينها كتاب آسماني نيست و الحمد لله .
و قد حصل الفراغ من تسويد هذه الاوراق بعد العصر من خامس شهر ربيع الثاني سنة تسع و ثلثمأة و الالف في دار الامان كرمان بيمين مصنفها محمد بن كريم بن ابرهيم حامدا مصليا مستغفرا . تمت .