مقدمه - چون دانستي كه آنچه ما با حواس خود درك نكرديم در معرفت آنها محتاج بدليل هستيم و دانستي كه دليل منحصر است بعقل و نقل و ثالثي نيست و دانستي كه علم بلزوم وجود انبياء بدليل حاصل ميشود و كذلك علم باشخاص انبياء و از بابت اكمال بيان عرض ميكنم يكي از جمله اموري كه از انظار خلايق بيرون است و در معرفت آن محتاج ببرهان هستيم نبوت شخص پيغمبر است چرا كه نبوت امري است نفساني و دخلي بظاهر بدن ندارد كه من بچشم خود به‌بينم اگر بچشم مي‌ديدم بدون دليل تصديق مي‌نمودم مثل اينكه آثار بدنيه دليلي جز ديدن لازم ندارد مثل بلندي و كوتاهي و سياهي و سفيدي و امثال اينها پس اگر كسي مدعي شود من سفيدم من نگاه ميكنم اگر ديدم سفيد است تصديق ميكنم و الا فلا و اما امور نفسانيه محسوس من نيست پس كسي كه مدعي نبوت باشد بايد دليل بر مدعاي خود اقامه كند و دليل هر مرتبه [ص 126] و مقامي از مختصات خود آن مقام است نه صفات مشتركه چرا كه صفاتي كه ميان انواعي يا اشخاصي چند مشترك باشد اسباب معرفت شخص نمي‌شود ولي همان صفت كه مخصوص بشخص است دليل او است مثل اينكه آتش بر آتشي خود اگر دليل بياورد طول و عرض و عمق را اين سبب معرفت و امتياز نمي‌شود چرا كه هر جسمي صاحب طول و عرض و عمق است ولي دليل آتش بودن گرمي و سوزندگي است اگر اين را دارد بايد تصديق او را كرد كه آتش است ، هم‌چنين پيغمبر اگر دليل نبوت خود بياورد كه من حرف ميزنم اين دليل نميشود چرا كه اين دليل مشترك است ميان همه اناسي ولي دليل نبوت امري است كه مخصوص او بشود كه اين فرد از نوع ممتاز گردد ، بفهم چه ميگويم .

حال انصاف ده كه دليل نبوت چيست ، پس بايد معني نبوت و رسالت را دانست تا دليل آنرا بفهميم ، معني نبوت اين است كه اين شخص از جانب خداوند آمده و دعوت بسوي خدا ميكند و نبي ميگويد مرا خداوند از براي رسالت خود برگزيده پس بايد دليلي خدائي دست داشته باشد و آن امري است كه خارق عادت بندگان باشد [ص 127] پس بايد علم او فوق علم رعيت باشد و قدرت او فوق قدرت خلق باشد و در جميع كمالات اشرف از عامه ناس باشد نهايت اين است كه پيغمبران بعضي كمالات خود را ظاهر كردند بقدر اتمام حجت و بعضي را ظاهر نفرمودند نه اين است كه نداشتند بلكه داشتند ولي حاجت نبود همه را اظهار فرمايند اين است كه مي‌بيني هر يكي چند معجزه مخصوص اظهار فرمودند حضرت موسي عليه السلام نه آيت ظاهر فرمود و حضرت عيسي سه چهار آيت ظاهر فرمود ، نه اين است كه قادر بر فعل ديگر نبودند بلكه قدرت ايشان فوق قدرت بشر بوده نهايت بحسب مصلحت روزگار راه ميرفته‌اند . خلاصه مطلب همين قدر است كه تصديق نبوت احدي را نمي‌توان كرد مگر در صورتي كه برهان بر نبوت خود اقامه كند و برهان اين است كه علاوه بر كمالات بشريه آيات و علامات ربوبي با خود داشته باشد يعني كاري بكند كه خلاف عادت بشر باشد .

پس اگر كسي برخواست در زماني كه جايز باشد پيغمبري قائم شود و مدعي نبوت شد و آثار نبوت را ظاهر نمود و ما مطلع بر آن شديم بر ما واجب است اطاعت او چرا كه ما ببراهين عقليه ثابت كرده‌ايم كه بايد پيغمبري از جانب [ص 128] خداوند قائم شود و اين شخص هم ادعاي امري را كه عقل حكم بامكان آن ميكند كرد و برهان هم بر ادعاي خود مي‌آورد پس راه ندارد كه آن را انكار نمائيم بلكه انكار كردن چنين شخصي از سفاهت است و جنون و اگر كسي شكوك و شبهات جاري سازد بعد از براهين نيره حمل بر سفاهت او ميشود و هميشه در عالم سفهاء بوده‌اند مثل اينكه حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام قائم بامر شد و مدعي نبوت بود در زماني كه ممكن بود پيغمبري قائم شود و آيات و علامات اظهار فرمود مع‌ذلك فرعون و قبطيان منكر شدند و شبهه در او نمودند و او را ساحر خواندند و كذلك حضرت عيسي عليه السلام قائم شد با ادله ، جمعي از يهوديان تكذيب او را نمودند و كذلك پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله مبعوث شد با همان ادله و براهين و فرمود ماكنت بدعا من الرسل و جمعي در او شبهه كردند بعضي گفتند ساحر است بعضي گفتند مجنون است نعوذ بالله من بوار العقل و قبح الزلل و حال اينكه آيات آن بزرگوار ظاهرتر و زيادتر از همه پيغمبران بود ، بفهم چه مي‌گويم و انصاف ده تا بر حق واقف شوي .

مقدمه - چون دانستي كه معرفت پيغمبران بواسطه برهان است [ص 129] عرض ميكنم ما اگر در زماني باشيم كه پيغمبر مبعوث شده و ما بچشم خود او را به‌بينيم و بگوش خود صداي او را بشنويم او را و برهان او را درك ميكنيم و حجت خداوند هم بر ما قائم ميشود ولي اگر در آن زمان نباشيم يا غايب از او باشيم و ميسرمان نشود مهاجرت بسوي او كنيم تو را بخداوند انصاف ده كه تكليف چه خواهد بود ، آيا بايد بطريق نقل رفت يا عقل يا بكلي تكليف ساقط است و ما بايد سر خود راه رويم ؟ اما عدم تكليف كه كلامي باطل است بدليل عقل و نقل و چون امري ظاهر است و محل حاجت هم نيست اقامه برهان بر آن در اين مقام نمي‌كنيم و در رسائل ديگر اين مطلب را مفصلاً ثابت كرده‌ايم كه همه عباد مكلفند مگر جاهل محض يا سفيه باشند يا خواب يا طفل يا در حال اغماء و الا همه مكلفند بطلب دين ، پس منحصر ميشود علم بنبوت نبي ببرهان ، و دليل عقل هم بر همه كس ميسر نيست كه دست بياورد بر اينكه فلان پيغمبر پيغمبر بوده و معجز داشته پس منحصر است بدليل نقل ، پس مرا چارهٔ امروز نيست مگر اينكه بادله نقليه بگيرم ، پس بواسطه كتب و اخبار دانسته‌ام حضرت آدم و حضرت نوح [ص 130] و حضرت ابرهيم و حضرت موسي و حضرت عيسي پيغمبران بوده‌اند و برهان ايشان هم بروايت بمن رسيده و كذلك شريعت ايشان همه را من بروايت فهميده‌ام و اين نقص بر من نيست چرا كه بناي ملك بر همين است در امور جزئيه و كليه رسم ما همين است مثل اينكه در چيزهاي ديدني عادت ما اين است كه با چشم مي‌بينيم و در چيزهاي شنيدني رسم اين است كه با گوش مي‌شنويم هم‌چنين گذشته‌ها را باخبار و كتب ميفهميم و دروغ بودن بعض اخبار باعث شبهه در تمام خبرها نميشود مثل اينكه در ديدني‌ها اگر چشمي كج به‌بيند اسباب شبهه ساير چشم‌داران نميشود نهايت اين است كه چون احتمال خطا در بعض اخبار ميرود من كوشش مي‌نمايم در تصحيح خبر و اگر خبري بمن رسيد كه شاهد صدقش موجود نباشد متوقف ميشوم ولي اگر شاهد صدق موجود شد تصديق ميكنم و همه ملل امروز بناي ايشان بر اين است ، يهود اعتقاد بنبوت حضرت موسي نكردند مگر بواسطه اخبار ، نصاري اعتقاد بنبوت حضرت عيسي نكردند مگر بواسطه اخبار ، چون خبرهاي متواتر بايشان رسيد كه اين دو بزرگوار ادعاي نبوت كرده‌اند و معجزه داشته‌اند ايشان تصديق كردند و اگر كسي بگويد [ص 131] كه يحتمل اين اخبار دروغ باشد همه او را تسفيه ميكنند و مي‌گويند چه طور ميشود چيزي باين تواتر دروغ باشد با اينكه آثار و علامات ايشان هم موجود است و همه آنها شهادت بر صدق اخبار ميدهد ، پس در اين زمان كه پيغمبري از خداوند در ميان مردم ظاهر نيست ما را چاره نيست مگر اينكه باخبار صادقان بگيريم از اين جهت است كه از ائمه ما رسيده است كه يك حديث كه از صادقي روايت نمائي بهتر است براي تو از دنيا و ما فيها و در انجيل مرقس است در باب چهارم بعد از مثال زراعت و زارع ميفرمايد برزگر آن است كه كلمه را ميكارد و آناني كه بر كناره راهند آنجا است كه كلمه در آن كاشته ميشود و چون كلمه را مي‌شنوند في الفور شيطان ميآيد و آن كلمه را كه در دلهاي آنها كاشته شده است مي‌ربايد ، بهمين وضع آنها كه بر زمين سنگلاخ كاشته شده بودند آنانند كه چون كلمه را مي‌شنوند بخوشنودي في الفور قبولش مي‌نمايند و در خود ريشه ندارند بلكه چندي مانده چون زحمتي يا تصديعي بجهت آن كلمه واقع گردد بي‌درنگ لغزش مي‌يابند ، و آنها كه در ميان خارها كاشته شده بودند آنانند كه كلمه را مي‌شنوند لكن افكار دنيوي و فريب توانگري [ص 132] و هوس چيزهاي ديگر داخل گشته كلمه را خفه مي‌نمايند و بيشتر ميگردد و آنهائي كه بر زمين نيكو افتاده بودند آنانند كه كلمه را شنيده قبول مي‌نمايند و بعضي سي و بعضي شصت و بعضي صد مانند ثمر مي‌آرند . و اين آيات دلالت ميكند بر اينكه بايد تصديق مخبرين صادق را كرد . و در انجيل متي در باب دهم در نصيحت بحواريين ميفرمايد در هر شهر يا قريه كه داخل شويد تفحص نمائيد كه در آنجا كيست كه قابليت داشته باشد و در همان مكان باشيد تا بيرون رويد ، تا اينكه ميفرمايد و چون كسي شما را قبول نكند و سخن شما را استماع ننمايد چون از آن خانه يا شهر بيرون رويد غبار قدمهاي خود را برافشانيد ، تا آخر آيات كه در همين باب فرموده تا آنكه آخر باب ميفرمايد : و هر آنكه او شما را مي‌پذيرد مرا پذيرفته است و آنكه مرا پذيرفته است آنكسي را پذيرفته است كه مرا فرستاده است هر آنكسي كه نبي را باسم نبي قبول نمايد اجر نبي را خواهد داشت و آنكه عادلي را بنام عادلي پذيرد مزد عادلي را خواهد گرفت . خلاصه دليل اينكه بايد سخن راست‌گويان را پذيرفت در انجيل بسيار است و منكر نمي‌توان شد . [ص 133] و در تورية هم نوعا شاهد اين مطلب بسيار است بلكه بناء حضرت موسي عليه السلام نيز بر همين بوده و مسلم ابلاغ بهمه بني‌اسرائيل بنفس نفيس خود نمي‌فرموده است و از اين جهت است كه يهود و نصاري اعتقاد بقول احبار و رهبان خود ميكنند حتي آنكه وثوق يهود باحبار اين قدر شد كه ايشان هر چه خواستند حلال كردند و حرام نمودند و آنها تقليد نمودند و چون بيجا اطاعت كردند و ايشان برأي و هواي خود حلال و حرام مي‌نمودند خداوند تعالي ايشان را مذمت فرمود و فرمود اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله عرض كردند خدمت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه جميع آنچه از اخبار يهودان فرموديد حق بود و صدق و لكن ايشان پرستش علماء ننمودند و علما را خدايان نگرفتند فرمود آيا نبود كه آنها برأي خود حلال كردند و حرام نمودند و شما اطاعت كرديد عرض كردند آري فرمودند همين معني پرستش است ، پس تصديق نمودند چون ديدند فرمايش آن بزرگوار حق است و موافق است با كتب سماوي چرا كه در كتب سماوي و تورية خداوند ايشان را نهي كرده از پرستيدن خدايان غريبه و معني آنها اشخاص خلق بود و هر گاه علماء ايشان [ص 134] ثقه و امين بودند و روايت از انبياء مي‌نمودند و بني‌اسرائيل هم بصرف روايت از علماء اقتصار مي‌كردند خداوند ايشان را مذمت نميفرمود و از ايشان قبول مينمود چنانكه انبياء سلف امر مي‌فرمودند باتباع علماء ، و رسولان بجهت هدايت خلق باطراف مي‌فرستادند و مراد ايشان اين بود كه خلق بروايات ايشان عمل نمايند .

مقدمه - چون دانستي كه بناي عالم بر اخبار است عرض ميكنم كه تو خود انصاف ده كه مثل امروز تكليف خلق چيست در باب خاتم صلي الله عليه و آله ، شكي نيست كه شخصي در هزار و سيصد و كسري قبل از اين قائم شده و ادعاي نبوت هم نموده و خبر او هم بما رسيده و معجزات بسيار هم از او روايت شده ، آيا بايد مطلقا او را انكار كنند يا از روي بصيرت و فهم تصديق او كنند و متابعت او نمايند ؟ اما انكار او مطلقا كه جايز نيست چرا كه مانعي از بعث رسول در آن زمان نيست و هيچ‌يك از پيغمبران نفرمودند ديگر پيغمبر نمي‌آيد و ممكن بوده است كه پيغمبري بيايد ، بعلاوه اينكه انبياء سلف خبر آمدن چنين پيغمبري را دادند چنانكه در همين تورية موجود خواه مصحّف يا صحيح [ص 135] باشد اشاره بآن بزرگوار در مواضعي هست بلكه مثل صريح بيان حال آن سرور شده و اگر بعضي از يهود منكر شوند انكار ايشان دليل چيزي نميشود ، يهود همان وقت هم كه حضرت موسي تشريف داشت اغلب دايم معصيت او را مي‌كردند و اذيت و آزار مي‌نمودند و نسبت بساير انبياء هم كردند آنچه كردند تا خداوند ايشان را ذليل و خار نمود در همه جا بطوري كه تا كنون در هيچ دولت نمي‌توانند بميل خود راه روند . و در ساير كتب سماوي هم ذكر آن سرور هست در انجيل هم خداوند بيان بعث آن بزرگوار را فرموده ، در وحي كودك هم تفصيل حال آن بزرگوار موجود است و خود يهود اگر تكذيب نكنند و انصاف دهند قبل از بعثت منتظر مقدم آن سرور بودند و جمع كثيري از ايشان مدعي بودند كه او را مي‌شناسند و بعلم خود تصديق او را نمودند و هكذا نصاري آن بزرگوار را مي‌شناختند و وصي او را مي‌شناختند و چون در اين رساله در صدد اثبات اين مسأله نيستم باشاره و اختصار كوشيدم و الا عين عبارات كتب عهد عتيق و جديد را در اخبار بخاتم صلي الله عليه و آله روايت مي‌نمودم تا بداني كه در همين كتب ذكر آن بزرگوار موجود است . [ص 136] پس واضح و آشكار است كه در اين زمان مي‌بايست چنين پيغمبري مبعوث شود و يهود هيچ دليل ندارند كه نبايد رسولي بعد از حضرت موسي بيايد مگر يك آيه كه خود ايشان معني ميكنند و مي‌گويند دلالت دارد بر ابديت حكم تورية و دروغ ميگويند ، در خود تورية شاهد صريح هست بر اينكه معني كه ايشان ميكنند تصحيف است و دروغ و ادله عقليه نيز گواه است بر اينكه نمي‌شود حكم تورية ابدي باشد و البته بايد تغيير نمايد بلكه يهوديان اين زمان ديدند چاره ندارند و اخبار ظهور خاتم صلي الله عليه و آله بسي علانيه است و منكر نمي‌توان شد گفتند ما منتظريم كه او بعد از اين بيايد .

خلاصه خاتم صلي الله عليه و آله در زماني برخواسته كه ممكن بوده است پيغمبري برخيزد پس انكار كردن آن بزرگوار بدون برهان مسلماً جايز نيست چرا كه احتمال مي‌رود پيغمبر باشد ، بلي اگر در اين زمان كه ضروري است ميان مسلمين كه پيغمبر ما خاتم پيغمبران است و بعد از او ديگر پيغمبري قائم نمي‌شود كسي برخيزد و ادعاء نبوت نمايد ما مطلقاً او را انكار ميكنيم اگر چه خارق عادتي داشته باشد چرا كه خاتم صلي الله عليه و آله با آيات بينات و معجزات باهرات اثبات فرمود [ص 137] كه من خاتم هستم و فرمود لا نبي بعدي پس هر كس ادعاي رسالت كند بعد از او كافر است و مبدع و خارق عادت تنها دليل حقيت نمي‌شود چرا كه بسيار ديده‌ايم زنادقه و كفار ادعائي نداشته‌اند و مع‌ذلك خارق عادت هم از دست ايشان جاري شده و بعضي از فرنگيان شعبده‌ها دارند كه هوش از سر انسان ميرود پس ميشود كه اين شخص مدعي شعبده داشته باشد يا آنكه اهل رياضت باشد و ارواح خبيثه باو تعلق گرفته باشند مثل كهنه و سحره بعضي كارهاي خارق عادت بكند و بعضي اخبار غيب هم بدهد ، و مي‌بينم امروز بعضي مردم را كه هيچ ملتفت اين مسأله نيستند و ايراد بر بعضي مبدعان كه مدعي نبوت مي‌شوند مثل ميرزا علي‌محمد باب لعنه الله يا تابعان او ميكنند كه معجزه او كو و معلوم ميشود كه اگر يكي از آنها خارق عادتي داشته باشد همه تصديق ميكنند و حال اينكه مسلم شده كه بعد از پيغمبر ما صلي الله عليه و آله ديگر رسولي نمي‌آيد و بعد از قرآن ديگر كتابي از آسمان نازل نمي‌شود و عجب اين است كه ملعون كتاب مزخرفي آورده و اين را معجز خود پنداشته با اينكه ضروري مسلمين است كه بعد از قرآن [ص 138] كتاب از آسمان نازل نمي‌شود و اتباع او بجهت اصلاح امر او متمسك باين حديث نادر ميشوند كه فرموده در صفت امام عليه السلام يأتي بشرع جديد و كتاب جديد و اين حديث را معني مي‌كنند كه شريعتي از نو ميگذارد و كتاب نو نازل ميكند و غافلند از اينكه اولا بحديث نادر ضرورت را نمي‌توان ترك كرد و از اين گذشته كه در اخبار صحيحه معتبره بسيار وارد شده كه آن سرور بسيرت خاتم صلي الله عليه و آله و بشرع او برميخيزد و مراد از كتاب جديد آن قرآني است كه حضرت امير عليه السلام بعد از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله جمع فرمودند و آن همين قرآن است نهايت آنچه از او عثمان دزديد باز ظاهر ميشود و از همه اينها چشم پوشيده انصاف نمي‌دهند كه كتاب اين مرد جميعش مزخرف است نه معني دارد نه عبارت و يك ادني طلبه از اين بهتر كتاب مينويسد ولي من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور . خلاصه مي‌شود اهل باطل خارق عادت داشته باشند پس ما امروز اگر كسي مدعي رسالت شود و خارق عادت هم داشته باشد او را تكذيب ميكنيم ولي آن روز مانع نداشته پس تكذيب آن بزرگوار را نمي‌توان نمود ولي بايد طلب ادله [ص 139] و براهين و آيات كرد كه از روي بصيرت تصديق نمايند .

حال انصاف ده كه چاره اين مطلب چيست اما آن جماعت كه خدمت آن بزرگوار مشرف شدند كه چشم خود را گشودند و علامات و آيات ديدند و اما امروز چارهٔ جز سماع نداريم پس خبر بعثت آن بزرگوار را شنيديم و اخبار معجزات او را هم شنيديم نهايت تكليف ما اين است كه بذل جهد نمائيم تا بروايات يقين حاصل نمائيم پس كوشش كرديم و مجاهده نموديم تا همان طور كه علم بساير انبياء و معجزات ايشان حاصل نموديم علم بخاتم صلي الله عليه و آله حاصل كرديم ، و بر يهود و نصاري هم واجب است كه انصاف دهند و نظر نمايند بروايات و اخبار و سير كه در كتب خود ايشان و كتب ما مسطور است تا علم حاصل نمايند و اگر بگويند بر ما علم حاصل نمي‌شود دروغ ميگويند چرا كه جماعتي از خود ايشان بهمين واسطه ايمان آورده‌اند و ايمانشان كامل هم شده و بغير از اين چاره نيست چنانكه شخص نصراني خدمت امام عليه السلام مباحثه ميكرد فرمودند تو كه حضرت عيسي را نديدهٔ از كجا فهميدي پيغمبر بوده عرض كرد از اخبار ثقات آگاه شدم فرمود همين طور ثقات اصحاب [ص 140] محمد صلي الله عليه و آله خبر آوردند كه آن بزرگوار معجزات داشته پس گنگ شد و هيچ جواب نتوانست بدهد . و يك چيز ديگر هست كه خداوند بآن چيز پيغمبر ما را بر ساير پيغمبران فضيلت داده و برهان او در همه اعصار و امصار ظاهر و نيّر ميشود و از براي بيان اين مسأله هم مقدمهٔ مخصوص عنوان مي‌كنيم .

مقدمه - بدانكه هر پيغمبري معجزه او مخصوص بوقت بخصوص بود و مكان بخصوص و غالب معجزات ايشان دوام نداشت بلكه يك آن بود و بعد از وقوع روايتش در ميان مي‌ماند مثل اژدها شدن عصا و يد بيضا و امثال اينها و بعضي هم كه چند صباحي باقي بود باز ابدي نبود و همه جا و همه كس نميديدند و لكن خداوند عالم پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله را فضيلت داد بمعجزه ابدي كه امروز هم كه ما خدمت او نرسيديم معجزه او را مي‌بينيم كه اين قرآن باشد كه از همه حيث معجزه است و احدي مثل آن نمي‌تواند بياورد و خود آن بزرگوار هم بآن تحدّي فرموده و هيچ كس مثل آن را نياورده و نمي‌آورد و اگر بگوئي همه كس آن را نميفهمند عرض ميكنم همه معجزي همين قسم است ، آنچه ديدني است صاحبان [ص 141] چشم مي‌بينند و كوران نمي‌بينند و آنچه شنيدني است صاحبان گوش ميشنوند و كران نمي‌شنوند هم‌چنين قرآن هم فهميدني است صاحبان فهم مي‌فهمند نهايت كسانيكه فهم ندارند اين قدر ميفهمند كه پيغمبر ايشان تحدي فرمود و احدي هم نتوانست مثلش را بياورد با اينكه مدعي بسيار داشت ، همين قدر هم بس است و كافي است علاوه بر اينكه رجوع باهل خبره مي‌توانند بكنند مثل اينكه جهال در معرفت فقيه رجوع باهل خبره ميكنند و بهمين قدر علم هم يقين بنبوت حاصل ميشود ، و هر گاه اعجاز قرآن را ضم نمائي بساير روايات كه در باب معجزات ديگر هست نور علي نور ميشود و يقين بر يقين تو مي‌افزايد و هر گاه برواياتي كه در ساير كتب است اعتماد نكني معجزاتي كه خداوند در قرآن مجيد ذكر فرموده مسلم است و در آنها شك نيست چنانكه در تورية و انجيل معجزات حضرت موسي و حضرت عيسي را نقل فرموده و اعتماد يهود و نصاري بر آن بوده و هست كذلك در قرآن مجيد هم ذكري از بعضي معجزات آن بزرگوار شده و مسلم قرآن كتابي است معتبر كه احتمال دروغ در آن نمي‌رود و خداوند حكايت كذب در كتاب خود [ص 142] نمي‌فرمايد و اگر معتقد نيستي باينكه كتاب خداست پس باين قلب خود را تسكين بده كه مردي با آن علم و فهم و كمال در حالي كه مدعي نبوت است كتابي كه در آن دروغ باشد در حضور هزاران مدعي كه همه در صدد انكار او هستند و بهانه مي‌جويند نمي‌آورد پس جميع حكايات آن راست و درست است پس همينكه فرموده اقتربت الساعة و انشق القمر بايد شق القمر شده باشد ، و هم‌چنين اينكه در مقامات عديده خبر از ما في الضمير بعضي داده يا از اعمال و اقوال نهاني ايشان خبر داده اگر العياذ بالله خلاف واقع بود اعادي مي‌بايستي كذبش را ظاهر كنند و احدي تكذيب او را ننمود بلكه ضماير ايشان را خداوند ظاهر فرمود و فسق آنها و صدق پيغمبر ظاهر شد ، و كذلك اشعار بآيات و معجزات ديگر در آن است و اخبار از ازمنه بعد از نزول قرآن داده شده كه بعضي از آنها شده و بعضي هنوز نشده و خواهد شد و اينها چيزي نيست كه تكذيب بتوان نمود زيرا كه ظاهر است و آشكارا . خلاصه معجزات پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله بيّن و آشكار است و انكاركردني نيست مگر آنكه كسي مغرض باشد .

[ص 143] و يك معجز عظيم ديگر از معجزات آن بزرگوار شريعت مقدسه او است كه هر عاقل هوشيار كه نظر كند در حكمتهاي احكام آن بزرگوار مي‌فهمد كه حد او فوق حد خلق است اگر نمي‌فهمي عقل خود را جمع كن تا بتو بفهمانم . امروز كه نصاري قدري بخود آمدند ديدند كه احكام تورية و انجيل كفاف آنها را نمي‌كند و صلاح زمان آنها هم در آن شرايع نيست و همين اعظم شاهدي است بر نسخ آن شريعت چرا كه شريعت را خداوند بجهت اصلاح خلق مي‌گذارد و اصلاح ايشان در هر زماني بحكمي خاص و شرعي مخصوص مي‌شود پس خداوند آن وقت آن حكم را مي‌گذارد و در زماني بآن حكم اصلاح نميشود پس خداوند آن حكم را مرتفع مي‌فرمايد و شرعي ديگر مي‌گذارد و از اين باب است اختلاف شرايع ، مثل اينكه ديدي در زمان حضرت موسي عليه السلام صلاح در عيد كردن سبت بود در زمان حضرت عيسي حكم سبت مرتفع شد ، در زمان حضرت موسي (ع) حكم بحفظ خيالها و فكرها از عصيان نشد در زمان حضرت عيسي حكم بحفظ خيالات شد ، در زمان حضرت موسي جهاد تكليف ايشان بود در زمان حضرت عيسي امر بجهاد نفرمود بلكه جهاد ايشان جهاد نفس بود . [ص 144] خلاصه شرايع بحسب صلاح زمان است ، اين زمان اگر بخواهند بشرع حضرت موسي راه بروند امر ملك فاسد مي‌شود با اينكه چيزي هم از آن احكام بجا نمانده چه طور مي‌شود كتاب و شرعي كه حامل ندارد در دست جهال باقي بماند ؟ اگر كسي در تورية نگاه كند مي‌بيند قليل حكمي هست آن هم در امور متفرقه و امر ملك بآنها نمي‌گذرد ، اگر شعور داشته باشد از همين مي‌فهمد كه بايد پيغمبر صاحب شريعت ديگر بيايد ولي آنها ملتفت نشدند خواستند براي خود قانون بگذارند در هر مملكتي فحول و عقلاي ايشان جمع شدند و آنچه از پيغمبران سلف دست داشتند ميان گذاردند و هر چه در اين ازمنه تجربه داشتند همه را جمع كردند تا بمشورتها و زحمتها قانونهاي ناقصهٔ در بعضي از امور جزئيه دنيائي خود گذاردند و آن هم باقرار خودشان ناقص است و روز بروز سعي مي‌كنند كه تكميلش كنند ولي شخص عاقل اگر انصاف دهد مي‌بيند كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله يك نفر عرب در يتيمي بزرگ شد آن هم در بيابانها در منزل دايه و گاهي مثل حضرت موسي گوسفند چرانيد گاهي بي‌كار گشت و مشغول شد بعبادت تا بزرگ شد از گوشه مكه كه از همه شهرها [ص 145] و دولتها بعيد بود نه سلطنت ديده بود نه حكومت نه علم نه علما نه تجارت نه تجار نه زراعت نه زارعين نه صنعتي و نه شغلي در واقع در همه چيز امي بود يك‌مرتبه مبعوث شد و شريعتي گذارد كه عقلها در آن حيران مانده ، حكم سلطنت فرموده مثل كسيكه تمام عمر دنيا را سلطنت كرده ، حكم رياست و سياست فرموده مثل افضل رؤساء و سايسين ، بيان علوم و اسرار فرموده كه فحول علماء در بحر علمش غرق مي‌شوند ، حكم رياضت و عبادت فرموده كه اگر كسي بدستور العمل او چهل روز راه رود بدرجه كمال ميرسد ، حكم طب فرموده مثل افضل اطباء ، حكم تجارت فرموده ، حكم زراعت و فلاحت فرموده ، حكم صنايع ديگر بيان فرموده در هر يك مثل ماهرترين اهل آن صنعت ، بلكه اگر انصاف دهند فرنگيان مي‌فهمند كه چيزها كه آنها بعد از زحمتها حال مي‌فهمند آن بزرگوار آن روز بيان فرموده و در احكام مي‌بيني كه جزئي و كلي از امر روزگار را بي حكم نگذارده ، فرنگيان بيچاره زبان ما را كه نمي‌فهمند ، از علم شريعت هم كه سررشته ندارند ، يك نفري از ايشان احياناً يك وقتي آمده چيزي از ملاهاي جاهل مسلمين آموخته ، حال چنين مي‌پندارند كه [ص 146] همه حكم همين است و حال اينكه خود معلمين نفهميده‌اند و غالب كتابهاي آنها پر شده از احكام برأي و اجتهادات ظنيه مگر بعضي كتب از بعض ايشان و آنها هم شايد بدست فرنگان نيافتاده و اگر بدست ايشان افتاده نفهميده‌اند مثل اينكه قرآن را نمي‌فهمند و بخيال خود ترجمه كرده‌اند و اين معني قرآن نيست و علم آن نزد جمعي خاص است كه آنها علم خود را از جهال كتمان ميكنند . خلاصه اگر عاقل در اين شريعت غراء نظر كند مي‌فهمد كه خود اين معجزي ظاهر و بيّن است و همان حكماي فرنگستان هم كه قانون ميگذارند خورده خورده رجوعشان بهمين شرع مطهر شده و مي‌شود چنانكه اهل فهم ملتفتند و مي‌فهمند . خلاصه مطلب من اين بيانها نبود ولي خورده خورده بمناسبت كلام كشيد باينجا ،

اگر ناخدا جامه بر تن درد خدا كشتي آنجا كه خواهد برد

در خانه اگر كس است يك حرف بس است .

مقدمه - چون دانستي كه بناي عالم بر دليل است و هيچ چيز را بي دليل نمي‌توان قبول كرد عرض ميكنم از جمله امور يكي دانستن و فهميدن اين مطلب است كه اين كتاب كه در [ص 147] دست است كتاب خداست يا كتاب خلق ، بي برهان و دليل نمي‌توان اين سخن را از كسي پذيرفت . پس از جمله كتب قرآن است كه مسلمين مدعي اين هستند كه آن كتاب را كه خاتم انبياء آورده است همين است عرض ميكنم اين سخن را بي دليل نبايد پذيرفت چرا كه بسيار سخت است كه كتابي هزار و سيصد و كسري دست اين مردم باشد و تصحيف و تحريف نشده باشد پس بايد از در انصاف پيش آمد و چشم دل را باز كرد و از روي بصيرت نگاه كرد ، عرض ميكنم براهين قطعيه بر اين مطلب در دست مسلمين هست كه بيني و بين الله نمي‌توان منكر ايشان شد .

يك دليل محكم ايشان اين است كه قرآن حافظ دارد ، خليفه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه امام معصوم است حي است و از آن وقت كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله از ميان رفته وقتي نشده كه ما امام معصوم نداشته باشيم نهايت امام دوازدهم شخص او غايب شده اما حفظ دين و كتاب جدش را مي‌فرمايد و وجود او مسلم است و در آن شبهه نداريم بلكه همه ملل علم باو دارند و در انجيل و بعض كتب منسوبه بانبياء ذكر او موجود است و خبر ظهور او ثابت است و در وحي كودك موجود [ص 148] است و آثار وجود او را هم خود ما ديده و مي‌دانيم و از زمان غيبت او هم باز خبر او را بواسطه روات ثقات داريم و علم ما بوجود او كمتر از علم ما بساير مغيبات نيست ، مثل اينكه شما اگر انصاف دهيد علم داريد باينكه عيسي در آسمان است و حي است و مي‌دانيد كه روح القدس موجود است ، ما هم علم بامام خود داريم و از جانب او هميشه مستحفظين حي و موجود هستند كه كتاب را نگاه مي‌دارند ، پس اگر مستحفظ نداشت شايد فاسد ميشد ولي حال چنين نيست شرع و كتاب پيغمبر ما صلي الله عليه و آله هر دو محفوظ است .

و برهان ديگر ايشان اين است كه قرآن پيغمبر شاهدش همراه خودش است چرا كه معجزه است كسي مثل آن را نمي‌تواند بياورد پس اگر كسي چيزي از آنرا تغيير دهد ظاهر ميشود و مشتبه نمي‌ماند و اين هم خودش برهاني نيّر است ، اگر كتاب كسي باشد كه غير او مثل آن را بتواند بياورد مي‌توان احتمال داد كه تصحيف شده باشد ولي اگر كسي نتواند مثل آن را بياورد پس خودش دليل خودش است ، آفتاب آمد دليل آفتاب .

و برهان ديگر ايشان اين است كه دايما مسلمين در صدد حفظ قرآن بوده‌اند و هميشه مي‌خوانده‌اند و اين عبادت ايشان [ص 149] بوده و هرگز هم نشده كه فتره شود و كتاب از دستشان برود كه احتمال رود كه آنچه ثانياً دست آورده‌اند غير از اول است ، عثمن هم كه دستي در آن انداخت بعضي آيات را دزديد نه اين است كه چيزي توانست بر او بيفزايد بلكه هر آيه كه دو شاهد عادل شهادت ندادند بر اينكه آن از قرآن است جرأت نكرد بنويسد و حضرت امير عليه السلام كه عالم بتمام قرآن بود تصديق فرمود كه همين قرآن است نهايت بعضي از آن كم شده و اين ضرر بحكم قرآن ندارد و مسلمانان هميشه حريص بودند بنگاهداري قرآن و يداً بيد از هم گرفتند تا امروز ، پس احتمال تغيير و تصحيف در چنين كتابي نمي‌رود .

و برهان ديگر ايشان اين است كه اخبار عديده كه از ائمه ما رسيده در بعضي از آنها عين آيات قرآن ذكر شده كه مطابق با اين قرآن است و اخبار بسيار هم در شرح قرآن از ايشان بما رسيده كه همه مطابق است پس از اين مي‌فهميم كه اين قرآن همان قرآن است كه ايشان قراءت ميفرموده‌اند .

و برهان ديگرشان اين است كه ما قرآن‌هاي بسيار داريم كه در زمان ائمه ما عليهم السلام نوشته شده بلكه قرآنها داريم [ص 150] كه گفته مي‌شود خط خود ايشان است و اگر يقين باين مطلب نكنيم ظن متاخم بعلم باين مطلب داريم و اگر باين ظن اعتماد نكنيم اين را يقين داريم كه همان زمانها نوشته شده است و اين شاهد صدق است كه اين همان قرآن است مثل اينكه پادري بقرينه نسخ قديمه اعتماد داشته و او بمحض احتمال مي‌گويد ما بيقين ميگوئيم .

خلاصه ادله مسلمين بر اينكه اين قرآن همان قرآن حضرت پيغمبر خاتم است صلي الله عليه و آله بسيار است و همه هم ادله محكمه است از اين جهت است كه احدي از مسلمانان در قرآن شك نمي‌كند ولو در همه چيز شك نمايد . اين است بعضي از ادله مسلمين بر قرآن كه عرض شد .

حال انصاف ده كه دليل يهود بر تورية چيست و دليل نصاري بر تورية و انجيل چيست ، از كجا مي‌فهمند كه اينها همان كتب است ؟ و در واقع آنها بايد دليل بياورند بر مدعاي خود ، چرا كه ايشان مدعي اين هستند كه اين كتب همان كتب است و اما ما كه مي‌گوئيم نيست از ما نبايد دليل بطلبند اگر انصاف دهند چرا كه نافي دليل نبايد بياورد در هيچ مذهب و ملتي و شك نيست كه اين مرد كه خواسته رد بر ما كند تمام ادله محكمه خود را آورده [ص 151] و هوش خود را جمع كرده و آنچه تتبع مي‌بايد بكند كرده و همه دليلش همين بوده كه آورده كه سابقا ذكر شد و دانستي كه اين ادله همه سست است و بي‌معني ، بلي اين قدر بر ما ثابت شده كه توريتي بوده و انجيلي بوده و زبوري بوده و صحفي هم بوده كه مجموع صد و چهار كتاب و صحيفه بوده ، اين قدر را هم مي‌توان احتمال داد كه در اين تورية و انجيل چيزي از آن كتب باشد ولي قطع بر اين نمي‌توان كرد ولي احتمال نمي‌توان داد كه جميع آنچه در اين كتب مزبور است آسماني است چرا كه خود آنها دليلند بر اينكه از خداوند نيستند چنانكه بعد از اين ان شاء الله مذكور ميشود . و چون ما مدعي اين مطلب شديم كه اين كتب اصلشان از آسمان نازل شده ولي بعد تحريف شده بر ماست اثبات اين ادعا و لا حول و لا قوة الا بالله و از براي ذكر ادله فصولي چند ذكر ميكنيم و در هر فصلي نوع برهاني اقامه مي‌نمائيم ان شاء الله تعالي .

فصل - در ذكر اخباري كه از ائمه ما صلوات الله عليهم رسيده است در اين باب و بر همه كس فرض است تصديق اين اخبار اما شيعه كه بي‌شك بر خود فرض مي‌دانند اتباع اخبار اهل بيت [ص 152] سلام الله عليهم را و اما سنيان آنچه از حضرت امير عليه السلام روايت شده بدون شبهه تسليم مي‌كنند چرا كه آن بزرگوار را امام و خليفه پيغمبر صلي الله عليه و آله مي‌دانند نهايت اين است كه خليفه چهارم مي‌خوانند و اهل فضل و علم ايشان انكار فرمايش آن بزرگوار را نمي‌توانند نمود و اگر كسي از ايشان منكر شود ناصب است و خارج از مذهب و اما يهود و نصاري هم بقاعده مذهب خودشان بايد سخن ايشان را بپذيرند چرا كه دانستي كه سخن راست‌گو را در هيچ ملت و مذهبي هيچ عاقلي تكذيب نمي‌كند و دانستي كه صريح حكم انجيل است كه اطاعت كلام راست‌گو را بايد كرد با اينكه اگر انصاف پيشه خود كنند از كتب خود يقين مي‌نمايند بر اينكه اين بزرگوارانند حجتهاي خداوند و تسليم كلام ايشان را مي‌نمايند و اگر بهيچ نحو تسليم نكنند عرض ميكنم اين قدر را كه يقين دارند كه يهود و نصاري در همه ازمنه مدعي ايشان بوده‌اند و سعي داشته‌اند كه بر خلق امر ايشان را مشتبه كنند و اين فرمايش را هم از ايشان مي‌شنيدند چرا بر ايشان مبرهن نكردند كه اين كتب بر حال اول باقي است و بر خلق ظاهر نكردند كه آنچه ائمه مي‌فرمايند موافق واقع [ص 153] نيست و فضيحت را بر خود گذاردند و ساكت شدند بلكه مجالس عديده با ايشان نشستند و گفتگوها كردند و مغلوب هم شدند و اگر در مقامي غالب آمده بودند خبر آنهم بما ميرسيد بلكه خبر خلافش بتواتر رسيده كه بي‌غرضان يهود و نصاري ميگفتند كه ما در كتب خود اسم مقدس پيغمبر و وصي و اسباط او را ديده‌ايم بلكه بهمين علامت اسلام مي‌آوردند . باري حال بر سر مقصدي كه داشتيم برگرديم .

پس بعضي از اخبار را كه دلالت دارد بر تحريف و تبديل يهود و نصاري تورية و انجيل را روايت ميكنيم . مجلسي مرحوم در كتاب بحار الانوار روايت كرده است از حضرت امير عليه السلام در حديثي در بيان حال كسانيكه منحرف و متبدل كردند بعضي آيات قرآن را مي‌فرمايد و قد بيّن الله تعالي قصص المغيّرين بقوله الذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا و بقوله و ان منهم لفريقا يلون السنتهم بالكتاب و بقوله اذ يبيّتون ما لايرضي من القول بعد فقد الرسول مما يقيمون به اود باطلهم حسب ما فعلته اليهود و النصاري بعد فقد موسي و عيسي من فقد التورية و الانجيل و تحريف الكلم عن مواضعه و بقوله يريدون ليطفؤا نور الله [ص 154] بافواههم و يأبي الله الا ان يتم نوره يعني انهم اثبتوا في الكتاب ما لم‌يقله الله ليلبسوا علي الخليقة فاعمي الله قلوبهم حتي تركوا فيه ما دل علي ما احدثوه فيه و حرفوا منه تا آخر حديث شريف ، يعني خداوند بيان فرموده قصص مغيرين را بقول خود الذين يكتبون تا آخر و بقول خود و ان منهم تا آخر و بقول خود اذ يبيتون ما لايرضي تا آخر بعد از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله شبها شور ميكنند و قرار ميدهند چيزي را كه خداوند راضي نيست از چيزهائي كه راست ميكنند كجي باطل خود را بآنها مثل اينكه يهود و نصاري بعد از حضرت موسي و عيسي تغيير دادند تورية و انجيل را و تحريف نمودند كلمه‌ها را از جاي خود و بقول خود يريدون تا آخر قصد فرموده كه ايشان اثبات مي‌كنند در كتب آنچه خداوند نفرموده است تا امر را مشتبه نمايند بر خلق پس خداوند كور گردانيد چشمهاي ايشان را تا اينكه باقي گذاردند در آن آياتي را كه دلالت ميكند بر عمل ايشان .

و صاحب مرآة الانوار در تفسير خود روايت نموده است از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود ان بني اسرائيل اختلفوا كما اختلفت هذه الامة في الكتاب و سيختلفون في الكتاب [ص 155] الذي مع القائم الذي يأتيهم به حتي ينكره ناس كثير فيقدمهم فيضرب اعناقهم يعني بني‌اسرائيل اختلاف كردند مثل اينكه اين امت اختلاف كردند در كتاب و زود باشد كه اختلاف كنند در كتابي كه با قائم است تا اينكه مردم بسيار آن را انكار نمايند پس آنها را پيش مي‌آورد و گردن همه را مي‌زند . پس از اين حديث شريف هم معلوم مي‌شود كه ميان بني‌اسرائيل نيز در تورية اختلاف شده و اختلاف نمي‌شود مگر بتغيير و تحريف يا در لفظ يا در معني .

و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود ان رسول الله قال لعلي عليه السلام يا علي ان القرآن خلف فراشي في الصحف و الجريد و القراطيس فخذوه و اجمعوه و لاتضيعوه كما ضيعت اليهود بالتورية فانطلق علي عليه السلام فجمعه في ثوب اصفر ثم ختم عليه في بيته و قال لاارتدي حتي اجمعه قال كان الرجل ليأتيه فيخرج اليه بغير رداء حتي جمعه يعني حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند بحضرت امير عليه السلام يا علي قرآن پشت فراش من است در صحيفه‌ها و چوبها و كاغذها بگيريد آن را و جمع نمائيد و ضايع [ص 156] نكنيد آن را چنانكه يهود تورية را ضايع نمودند پس حضرت امير رفتند و جمع فرمودند نوشته‌ها را در جامه زردي و مهرش فرمودند و آوردند آن را بخانه و فرمودند رداء بر دوش خود نمي‌گيرم تا قرآن را جمع نمايم پس اگر كسي خدمت ايشان مي‌آمد در آن ايام بي رداء نزد او مي‌آمدند كه خلاف عهد نشود تا تمام قرآن را جمع فرمودند . و اين حديث هم صريح است در اينكه يهود ضايع كردند تورية را ، و از اين اخبار ظاهر ميشود كه بعد از رحلت حضرت موسي آن جماعت يهود كه گمراه شدند اين كار را كردند .

و سيد هاشم بحريني در تفسير خود روايت كرده از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در تأويل فويل لهم مما كتبت ايديهم تا آخر قال عليه السلام قال الله عز و جل لقوم من هؤلاء اليهود كتبوا صفة النبي (ص) و هو خلاف صفة النبي المبعوث في آخر الزمان انه طويل عظيم البطن اصهب الشعر و محمد خلافه و هو يجيء بعد هذا الزمان بخمسمائة سنة و انما ارادوا بذلك لتبقي علي ضعفائهم رياستهم و تدوم اصاباتهم و يكفوا انفسهم مؤنة خدمة محمد (ص) و خدمة علي و اهل خاصته فقال الله عز و جل فويل لهم مما كتبت ايديهم من هذه الصفات [ص 157] المحرفات المخالفات لصفة محمد و علي (ع) الشدة لهم من العذاب و اسوء بقاع جهنم و ويل لهم من الشدة من العذاب ثانية مضافة الي الاولي مما يكسبون من الاموال التي يأخذونها اذا اثبتوا عوامهم علي الكفر بمحمد رسول الله صلي الله عليه و آله و الجحد لوصية اخيه علي ولي الله حاصل معني فارسي آن اين است كه خداوند فرمود در حق قومي از يهود كه نوشتند صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله را بر خلاف صفت آن بزرگوار كه نبي آخر الزمان طويل است و شكم‌بزرگ و قرمزمو و حال اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميان‌بالا بود و سياه‌مو و شكم مباركش هم بزرگ نبود و نوشتند كه پانصد سال بعد از اين زمان بايد مبعوث شود و مرادشان اين بود كه رياست ايشان بر ضعفائشان باقي باشد و منفعت ايشان دايم باشد و بازدارند خود را از مؤنه خدمت پيغمبر و حضرت امير و خواص ايشان صلوات الله عليهم پس خداوند فرمود واي بر ايشان از آنچه دست ايشان نوشته از اين صفات محرّفه كه مخالف صفت پيغمبر است و حضرت امير عليه السلام يعني بر ايشان است شدت عذاب در سخت‌ترين بقعه‌هاي جهنم و واي بر ايشان از شدت از عذاب دوباره [ص 158] از آنچه كسب كردند از اموالي كه از عوام بدست مي‌آورند هر گاه ثابت داشتند عوام را بر كفر بمحمد صلي الله عليه و آله و انكار نمودن وصيت برادرش علي ولي الله را .

و شيخ طبرسي در احتجاج روايت نموده در احتجاج حضرت امام رضا عليه السلام با اصحاب ملل فرمود يا جاثليق الاتخبرني عن الانجيل الاول حين افتقدتموه عند من وجدتموه و من وضح لكم هذا الانجيل قال له ماافتقدنا الانجيل الا يوما واحدا حتي وجدناه غضا طريا فاخرجه الينا يوحنا و متي فقال عليه السلام ما اقل معرفتك بسنن الانجيل و علمائه فان كان كما تزعم فلم اختلفتم في الانجيل و انما وقع الاختلاف في هذا الانجيل الذي في ايديكم اليوم فلو كان علي العهد الاول لم‌تختلفوا فيه و لكني مفيدك علم ذلك اعلم انه لما افتقد الانجيل الاول اجتمعت النصاري الي علمائهم فقالوا لهم قتل عيسي بن مريم و افتقدنا الانجيل و انتم العلماء فما عندكم فقال لهم الوقا و مرقانوس و يوحنا و متي ان الانجيل في صدورنا و نحن العلماء نخرجه اليكم سفرا سفرا في كل احد فلاتحزنوا عليه و لاتخلوا الكنايس فانا سنتلوه عليكم في كل احد سفرا سفرا حتي نجمعه كله فقعد الوقا و مرقانوس [ص 159] و يوحنا و متي فوضعوا لكم هذا الانجيل بعد ما افتقدتم الانجيل الاول و انما كان هؤلاء الاربعة تلاميذ تلاميذ الاولين اعلمت ذلك قال الجاثليق اما قبل هذا فلم‌اعلمه و قد علمته الآن و قد بان لي من فضل علمك بالانجيل ما بان و قد سمعت اشياء مما علمته شهد قلبي انها حق و استزدت كثيرا من الفهم فقال له عليه السلام فكيف شهادة هؤلاء عندك قال جايزة هؤلاء علماء الانجيل و كل ما شهدوا به فهو حق فقال عليه السلام للمأمون و من حضره من اهل البيت و من غيرهم اشهدوا عليه فقالوا قد شهدنا ثم قال للجاثليق بحق الابن و امه هل تعلم ان متي قال ان المسيح هو ابن داود بن ابرهيم بن اسحق بن يعقوب بن يهودان بن حضرون و قال مرقانوس في نسبة عيسي انه كلمة الله احلها في الجسد الآدمي فصارت انسانا و قال الوقا ان عيسي بن مريم و امه كانا انسانين من لحم و دم فدخل فيهما روح القدس ثم انك تقول من شهادة عيسي علي نفسه حقا اقول لكم انه لايصعد الي السماء الا من نزل منها الا راكب البعير خاتم الانبياء فانه يصعد الي السماء و ينزل فما تقول في هذا القول قال الجاثليق هذا قول عيسي لاننكره قال عليه السلام فما تقول في شهادة الوقا و مرقانوس و متي علي [ص 160] عيسي و ما نسبوه اليه قال الجاثليق كذبوا علي عيسي قال عليه السلام يا قوم اليس قد زكّاهم و شهد انهم علماء الانجيل و قولهم حق فقال الجاثليق يا عالم المسلمين احب ان تعفيني من امر هؤلاء قال عليه السلام فانا قد فعلنا تا آخر حديث شريف و اين حديث طويلي است و بسيار شريف است و همان نص حضرت امام رضا عليه السلام بر غايب شدن انجيل از براي مسلمانان كافي است و آن برهان كه در آن اقامه فرمود كه جاثليق نصراني از آن حضرت قبول كرد دليل است بر همه نصاري و من قبل از اين اثبات نمودم كه بايد دليل حق را پذيرفت و چاره غير از اين نيست و حال ترجمه مينمايم حديث را و حاصل آنرا بفارسي بيان ميكنم تا عوام از معني آن بهره برند . فرمود اي جاثليق خبر نميدهي مرا از انجيل اول وقتي كه آنرا گم كرديد نزد كه يافتيد و كه بر شما واضح ساخت اين انجيل را عرض كرد ما گم نكرديم انجيل را مگر يك روز و آنرا تازه پيدا كرديم يوحنا و متي بر ما بيرون آوردند فرمود چه قدر كم‌معرفتي بسنن انجيل و علماء او ، اگر اين طور است كه تو گمان ميكني چرا در انجيل اختلاف كرديد و در اين انجيل كه در دست شماست اختلاف افتاده و اگر بر عهد اول [ص 161] باقي بود اختلاف در آن نمي‌كرديد ولي من تعليم تو ميكنم ، بدانكه چون انجيل اول مفقود شد نصاري جمع شدند در نزد علماشان و گفتند عيسي كشته شد و ما انجيل را گم كرديم و شما علماي ما هستيد چه مي‌دانيد از انجيل پس الوقا و مرقانوس و يوحنا و متي گفتند كه انجيل در سينه ماست و ما ميدانيم سفر سفر مينويسم و هر يك‌شنبه سفري را مي‌آوريم شما غصه نخوريد و كنيسه‌ها را خالي نكنيد ، پس نشستند و اين انجيلها را نوشتند و اين چهار نفر شاگرد شاگرد حواريين بودند آيا دانستي اي جاثليق ؟ عرض كرد تا حال نمي‌دانستم حال فهميدم و دانستم كه تو عالمي بعلم انجيل و چيزها كه نمي‌دانستم تعليم گرفتم پس فرمود شهادت اين چهار نفر نزد تو چه طور است ؟ عرض كرد جايز است اينها علماي انجيل هستند ، فرمود بمأمون و ساير حاضرين كه شاهد باشيد ، آن وقت فرمود اي جاثليق تو را بحق پسر و مادرش قسم ميدهم ميداني كه متي در نسب عيسي گفته كه عيسي پسر داود است تا آخر آباء كه شمرده و مرقانوس گفته كلمه خداست كه او را در قالب بشري گذارده بصورت انسان شده و الوقا گفته عيسي بن مريم و مادر او انسان بودند از گوشت و پوست روح القدس [ص 162] بآنها تعلق گرفت پس تو ميگوئي كه عيسي خود شهادت داده از نفس خودش كه كسيكه از آسمان نيامده بآسمان نمي‌رود مگر شترسوار خاتم انبياء كه او بآسمان ميرود چه ميگوئي در اين كلام ؟ گفت اين كلام عيسي است فرمود پس چه ميگوئي در قول آن جماعت كه خلاف قول عيسي گفتند ؟ عرض كرد آنها دروغ بستند بر عيسي حضرت فرمود اي قوم آيا نبود كه تزكيه اين جماعت را نمود و گفت اينها علم انجيل دارند و قول ايشان حق است حال تكذيب ايشان ميكند ، عرض كرد اي عالم مسلمين دوست مي‌دارم مرا از امر ايشان معاف داري فرمود معاف داشتم ، تا آخر حديث شريف و اين حديث از براي مسلمين دليلي واضح و نيّر است بر تصحيف انجيل و از براي نصاري هم دليل است از چند وجه يكي اينكه آن شخص نصراني از فحول نصاري بود و در آن روز هم هنوز علماء و رهبان در ميان ايشان بسيار بود و وهن زيادي بر نصاري وارد نيامده بود و قادر بودند از كتب خود و تواريخ و حكايات اگر حقي داشتند اثبات نمايند مع‌ذلك جاثليق مجاب شد و تسليم نمود پس معلوم است دليلي دست نياورده كه جواب آن حضرت را عرض كند . [ص 163] و وجه ديگر اينكه حضرت بيان فرمود كه اين اناجيل مختلف است و همان اختلاف دليل اين است كه از جانب خدا نيست چنانكه خداوند در قرآن فرموده است لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا . و وجه ديگر اينكه اين اناجيل را تلامذه حواريين نوشتند هر كدامي بر حسب حفظ خودشان و پيغمبري هم كه تصديق اين اناجيل را نفرموده و خاتم صلي الله عليه و آله هم كه مبعوث شدند تصديق اين اناجيل را نفرمودند بلكه فرمودند اينها مصحّف است و بعضي احكام و آيات روايت فرمودند از انجيلي كه تغيير نيافته بود كه در اين اناجيل نيست ، پس نصاري از كجا فهميدند كه اين انجيل است ؟ ملتفت باش كه چه عرض نمودم و انصاف ده و اخبار در اين باب متعدد است و ما بهمين قدر اكتفا ميكنيم و شروع ميكنيم بادلهٔ كه يهود و نصاري بپسندند اگر انصاف دهند .

فصل - از آنچه سابقا عرض كردم معلوم شد كه اصل تورية و انجيل در نزد اوصياء محفوظ بوده و تا زمان خاتم صلي الله عليه و آله دست بدست رسانيده‌اند تا بآن بزرگوار رسيده و الآن هم در نزد امام زمان عليه السلام محفوظ است [ص 164] ولي سخن در اين كتابها است كه در دست مردم است ، و بدانكه يهود بعد از حضرت موسي هفتاد و يك فرقه شدند و اين خبر را خود آن حضرت داد و اهل حق ايشان يك فرقه‌اند و آن يك فرقه همان جماعتند كه بهمه اوصياء حضرت موسي اقرار كردند و بر دين باقي ماندند و آخر متابعت حضرت عيسي عليه السلام نمودند و باقي همه هالكند ، و كذلك نصاري هفتاد و دو فرقه شدند چنانكه خود حضرت عيسي عليه السلام بحواريين فرمود و يك فرقه ناجيند و آن همان طايفه‌اند كه متابعت شمعون الصفا نمودند و بعد از آن بزرگوار نيز مصدق اوصياء شدند تا منتهي شد امر بخاتم صلي الله عليه و آله پس هر كس مسلم شد او برحق است و ساير همه هالك ، و تورية و انجيل هميشه در نزد وصي ثابت بوده يا بظاهر يا در پنهان ولي اينكه در دست است اصل تورية و انجيل نيست و ما اولاً مختصري اشاره باحوال يهود مي‌كنيم و قدري هم از حالت نصاري ذكر ميكنيم تا از همان حال ايشان تو بفهمي كارشان را .

اما يهود تا آن زمان كه حضرت موسي عليه السلام در ميان ايشان تشريف داشتند در اوايل كه تورية نازل نشده بود و شرع هم تغيير نيافته بود بر شرع حضرت ابرهيم خليل عليه السلام [ص 165] و علي نبينا و آله الصلوة راه ميرفتند تا زمانيكه فرعون هلاك شد و مدتي در سفرها در بيابانها و شهرها بودند تا آنكه خداوند عالم تورية را بر ايشان نازل فرمود و شريعتي جديد بر ايشان قرار داد و قليلي از ايشان مؤمن بخدا و رسول بودند و باقي ضعفاء و منافقين بودند و حضرت موسي عليه السلام هميشه از ايشان صدمه ميخوردند تا آنكه از ميان ايشان رفتند و امر بدست يوشع افتاد جمعي كافر شدند و برخي بر ايمان بودند و بهمين منوال بر ايشان گذشت سالها تا آنكه اختلاف در ميان ايشان زياد شد حتي آنكه با پيغمبران خدا عداوت كردند و پيغمبران را كشتند و كفران نعمت خداوند را كردند . حال جماعتي كه حال ايشان چنين است آيا حفظ تورية را ميكنند ؟ حاشا و كلا در حفظ تورية ابداً سعي نكردند و حفظ آن را ننمودند تا آن وقت كه خداوند بخت النصر را بر ايشان مسلط فرمود كه ايشان را ذليل و خار كرد و بني‌اسرائيل را از بيت المقدس كوچانيد و جماعتي از پيغمبران و پيغمبرزادگان را اسير و دستگير كرد بكلي اسم دين از ميان ايشان برداشته شد و مؤمنين در پنهان عبادت خدا ميكردند و در ظاهر خائف و ترسان بودند و پيغمبران خدا پنهان بودند و بعضي [ص 166] در حبس بودند و ابدا دعوتي نمي‌كردند و امر بني‌اسرائيل هفتاد سال بر اين منوال گذشت تورية از ميان رفت و شرع برطرف شد طوري شده بود كه زبان و خط خود را فراموش كرده بودند و بعضي از يهود ميگويند كه لفظ تورية را نمي‌دانستند ولي معني را مي‌دانستند و اين هم محض ادعائي است بلكه اكثر علماي بني‌اسرائيل گفته‌اند كه اصل خط عبري را فراموش كردند و اين خط كه مي‌نويسند خط اَشُوريت است يعني خط جماعت بابل زمين و از همين هم معلوم ميشود كه تورية را كه ثانياً نوشتند چه قدر مشوش ميشود خود انصاف ده و من با يكي از علماي بني‌اسرائيل در اين باب تكلم نمودم از خجالت سر بزير انداخت و رنگش متغير شد ولي مدعي بود كه خط عبري را فراموش نكرديم اما دروغ ميگويند اين فقره مسلم است كه حضرات يهود بعد از اسيري هيچ علم و فهم و دين و مذهب نداشتند و بعد از بخت النصر تا مدتهاي مديده هر روز بر ايشان بلائي نازل شد و بيت المقدس را بارها خراب كردند و دين و آئين از ميان رفت و آن تابوت كه الواح و تورية در آن بود دزديدند تا زماني كه يكي از سلاطين خارج مذهب بر ايشان مسلط شد كه بكلي نسخ تورية را جمع كرد [ص 167] و بدريا ريخت و بني‌اسرائيل را مغلوب ساخت و در همه اين ازمنه انبياء بودند و تورية نزد ايشان بود ولي نمي‌توانستند آن طور كه بايد دين را ظاهر كنند و خورده خورده كار بجائي رسيد كه اسكندر از يونان بسمت بيت المقدس آمد و بكلي اهل بيت المقدس را مغلوب ساخت و بعضي حكايت كرده‌اند كه ديوان‌خانهٔ برقرار كرد و جمعي ساحرين را جمع كرد و در ديوان‌خانه حاكم قرار داد و بعضي اين را ذكر نكرده‌اند بهر حال تورية صحيح دست ايشان نبود و اين تورية را دست آورده‌اند و معلوم نيست باني آن كيست و خود علماي ايشان دانستند كه اين كتاب خدا نيست و كفاف ايشان را نمي‌كند پس اول آمدند كتابي نوشتند او را ميشناه ناميدند و اين كتاب در بيت المقدس ثاني عهد اسكندر شروع شد و اسم آن را تورية شبُعل‌يه گذاردند يعني توريتي كه از حفظ گفته شد يعني از روي كتاب خدا نيست و همه احكام بر خلاف تورية اول است و ميگويند اين احكامي است كه در كوه طور بر موسي نازل شد ولي در تورية نيست و شصت باب است و تا دو هزار سال ثبت نشد ميگويند در سينه ضبط داشتيم بعد از اين مدت علماء نوشتند . حال خود انصاف ده بني‌اسرائيل كه هفتاد سال زبان [ص 168] خودشان را فراموش كردند و توراتي را كه حفظ كردن آن شرط دين ايشان بود فراموش كردند چگونه متصور است كه ميشناي بآن بزرگي را حفظ كنند و اين چه طور كتابي است كه حضرت موسي ذكر آن را در تورية نكرده . باري در صدد رد اين مطلب نيستم مراد محض ذكر بود . و بعد از چندي كتاب ديگر نوشتند كَمارا ناميدند و تا يكصد و هفتاد دو سال بعد از خرابي بيت المقدس ثاني مينوشتند و گفتند تورية موسي را در اين زمانها مأمور نيستيم عمل كنيم و بهمان خواندن بايد اكتفا كرد و عمل بكمارا بايد كرد . بعد از آن كتاب ديگر حلافا اسم گذاردند تا وقتي كه ربي يوسف قارو كتابي نوشت شولخان عاروح ناميد و همه بر خلاف حكم خداست و عمل يهود از روي اين كتب است .