[ص 85] و بعد از اين بيانها گفته : معلوم شد كه اين كتب هيچ وقت تحريف نشده ، عرض ميكنم اين هم مزخرف ديگر ، اينكه اين كتب نوعاً با آنها موافق است چه دلالت بر اين مطلب دارد ؟ بسا بعد تحريف شده و در بعضي جزئيات تفاوت كرده و بسا پيشتر همه كتب تحريف شده نهايت دليل تو اين است كه تو نسخه سيصد سال بتقريب و دويست و پنجاه سال بيقين قبل از هجرت را داري ، پس بگو از آن وقت تا حال تفاوت كلي ميان نسخ پيدا نشده و ميان حضرت عيسي و حضرت خاتم صلي الله عليه و آله بقول نصاري ششصد سال است و بقول ما پانصد سال بسا قبل از سيصد سال تفاوت كرده ، عاقل بدون برهان قطعي نبايد سخن بگويد بمحض استبعاد و استغراب شخص حرف نبايد بزند اگر حجت معصومي صاحب معجزات و آيات از حضرت عيسي در ميان هست كه كتاب و سنت آن بزرگوار را حفظ ميكند و ميفرمايد كتاب تغيير نكرده قول او مطاع است و اگر حجتي نيست ولي خود كتاب دلالتي دارد بر اينكه كتاب خدا است آن هم مطاع است و بعد از اين بتفصيل بيان ميكنم كه كتاب چه طور دلالت ميكند بر صاحبش ولي اگر دليلي نيست بمحض احتمال انسان يقين نميكند [ص 86] بامري ، پس بسا از پيش تغيير كرده است تو خبر نداري .
گفته است : و دليل ديگر جهت ثبوت مطلب مزبور از آن كتب موفوره معلمان و كشيشان كه بعد از حواريون بودهاند يافت ميشود و اين معلمان مدت مديد قبل از محمد بودهاند و نوشتجات ايشان موجود است باين نوع كه مطابق سنه مسيحيه در سنوات صد اول و در صد ثاني كتابها از جمعي مانده و اسماء آنها را ذكر ميكند و ميگويد از معلمان بعضي شاگردان حواريين و بعضي شاگردان شاگردان حواريين و الغرض از نود سال بعد از صعود مسيح تا سنه دويست يعني چهارصد سال و پانصد سال پيش از هجرت محمد كتابهاي ايشان نوشتهاند و ديگر در سنوات صد ثالث سنه مسيحيه و سيصد سال قبل از هجرت جمعي كتب تصنيف كرده و اسامي جمعي را ميشمرد ، و هم از دويست سال قبل و همه در مذهب مسيحيه مرقوم گشته و اكثر در تفسير و بيان كتب عهد عتيق و جديد ميباشند و بهمين علت اكثر مواضع عهد عتيق و جديد در آنها تسطير يافته و آن آيات را اگر مقابله كنيم با اين آيات كه در كتب موجود است ميبينيم موافق است ، پس از اين ميفهميم كه هرگز اين كتب تغيير نيافته و اصل [ص 87] انجيل همين است و اگر كسي ادعا كند كه در زمان محمد (ص) اين نسخ را هم تحريف كردهاند جواب اين است اولاً كه بر اين ادعا دليل نيست و ثانياً چنانكه سابق ثابت نمودهايم كه بجهت مسيحيان سببي نبوده كه در ايام محمد كتب عهد جديد و عتيق را تحريف نمايند همچنين نيز اينجا هم سببي نداشته كه كتب قديمي خود را تصحيف نمايند ثالثاً بنحوي كه مذكور شد كه ممكن نبود آن نسخ را از بسياري تصحيف كنند اينها را ممكن نبود .
جواب - عرض ميكنم معلوم ميشود كه اقواي ادله كه در دست دارد همين است كه ميگويد و بهتر از اين دليلي در دست ندارد ، خلاصه پس از اين دليل سست او ظاهر شد كه از زمان نود مسيحي عليه السلام بعضي از آيات كه اين حكما در كتب نوشتهاند با اين آيات كه در انجيل است مطابق است ، بر فرض كه قول او راست باشد نهايت آنچه معلوم شد همين است ، حال چه ميداني كه قبل از نود سال چه شده شايد پيشتر تفاوت كرده و بعد از اين مذكور ميشود كه اين كتب از پانزده سال بعد از حضرت عيسي عليه السلام تا پنجاه و كسري نوشته شده و بمحض [ص 88] اينكه نويسندگان شاگرد حواريين هم بودهاند نميتوان استدلال كرد كه حق گفتهاند و بر فرض كه قايل شويم حق گفتهاند همين قدر از آيات كه در كتب ايشان است و موافق است با اين اناجيل تصديق ميكنيم كه تا آن وقت عيب نكرده ولي باقي را خدا ميداند چه شده پس اين هم دليل نشد و ثمري نبخشيد .
گفته است : قطع نظر از اينها بعد از وفات محمد (ص) عمر خليفه چند كتابخانههاي عظيم مسيحيان آن ايام را بحيطه تصرف درآورده از آن جمله در ولايت شام كتابخانه قيصريه و در مصر كتابخانه اسكندريه و در اين كتابخانهها از نسخِهاي قديمي كتب مقدسه و اكثري از كتب معلمان مسيحيان موجود بوده است چنانكه از تواريخ قديمه مستنبط ميشود پس در اين صورت بجهت تابعان محمد (ص) بكمال آساني امكان داشت كه نسخِهاي قديمي كتب مقدسه و كتب معلمان قديمي مسيحيان را ضبط نموده در وقت ادعاي تحريف از آنها اثبات كنند مدعاي خود را و حال اينكه بعد از ضبط آنها عمر حكم بسوزانيدن آنها كرد ، و مجمل سخن او تا آخر اينكه هر چه از كتب قديمه دست ميآمد تلف كردند [ص 89] يا از اين بود كه قدر نميدانستند يا از اين جهت بود كه مضمون آنها بر خلاف قرآن گواهي ميداد و از اين جهت بيخبر شدند از تواريخ مسيحيان و لهذا نميتوانند از تواريخ استدلال كنند .
جواب - عرض ميكنم بلي كتب را سوختند بلكه مراجعه هم نكردند و سوختند و جهتش اين بود كه محتاج نبودند كه مراجعه نمايند و شاهدي دست بياورند چرا كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه السلام بعلم غيب كه داشتند بگردن يهود و نصاري گذارده بودند كه اين كتب كه دست ايشان است محرّف است و جمع كثيري از علماء و باشعوران ايشان تصديق هم داشتند و قدري را هم كه در همان زمان كج ميخواندند يا كج مينوشتند همان وقت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ايشان را مفتضح ميفرمود و اين قدر هم از علماء يهود و نصاري مسلمان شده بودند كه همان وقت نسخ قديمه تورية و انجيل را نشان دهند و محتاج نباشند از كتابهاي ولايات ديگر نگاه دارند و شاهد آورند ولي چون پيغمبر ما با هزار معجزه ظاهر شد و اين قدر علامات و آيات بر صدق خود اقامه فرمود كه ديگر كسي نتوانست [ص 90] منكر شود و فرمود اصل اين كتب بعد از انبياء سلف تصحيف شده ديگر محتاج نبودند كه كتابهاي عهد عتيق و جديد را نگاه دارند .
و از اين گذشته عرض ميكنم حال كه شما مدعي هستيد كه آن كتب هست در ميان شما و احتمال اين هم داديد كه مسلمين آنها را سوختند بجهت اينكه مبادا مكذب قرآن باشد پس اگر چنين است چرا يك نصراني دامان مردي بكمر نميزند و كتاب خود را بياورد و از آن اثبات كند كه قرآن نعوذ بالله دروغ است بلكه همه احبار و رهبان خود را گوشه گرفته و جاهلي مثل اين پادري بسخن آمده كه همه نصاري را مفتضح كند .
و از اين هم اگر بگذريم عرض ميكنم همين تورية شما هر چه هست حاكم است بنبوت پيغمبر و همين انجيل حاكم است و بعضي از كتب عهد عتيق و جديد حاكم است ، چرا دست از دور بر آتش ميگيري ؟ انصاف را پيشه كن و رضاي خدا را بطلب و تعصب را كنار گذار تا هدايت يابي .
و اما ساير كتب را كه سوختند و حسرت خورده و بر عدم اطلاع بر تواريخ تأسف خورده آن از اين باب بود كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله عالم علم اولين و آخرين بود و جميع علوم را تعليم امت فرمود و كتب سلف كه در ميان بود بعضي [ص 91] كلمات ناقصه بود چرا كه آنچه از انبياء بود كه حقش بارث بخود خاتم صلي الله عليه و آله رسيده بود و اوصياء يكي از ديگري ارث بردند تا آنكه باين بزرگوار رسيد ، و اما آنچه از ساير است كه يا باطل است يا باطل مركب با حق و كتب كتابخانهها همه از اين قبيل بود و چون ديدند كه اينها اگر در ميان مسلمين شايع شود اسباب فساد است همه را سوختند و اگر قدري ديگر بهمان پستا پيش آمده بود تمام زمين تسخير شده بود و همه كتب عالم را ميسوختند ولي از باب اينكه خداوند ميخواست كه از كتب پيش در عالم ذكر باشد تا اسباب اعتبار باشد و ما قدر علم محمدي را بدانيم اين قدرها در ميان مانده و بقدري كه ما عبرت بگيريم و پستاي سلف دستمان بيايد از علوم قديمه داريم و هميشه هم مسلمين را منع ميكنيم كه ابداً رجوع بآنها نكنند كه نه بكار دين ميخورد نه دنيا ، پس ما حسرت نميخوريم از سوختن آنها الحمد لله بهترش دست ما هست ، نصاري هم نبايد حسرت بخورند چرا كه ميبينند آنها بكارشان نميخورد و دايم در اطراف ايران و روم و هندوستان سياحت ميكنند شايد علمي بدست آورند و منصفين ايشان ميدانند و ميفهمند .
[ص 92] گفته است : و قطع نظر از اين محمديان تفحص و تجسس كتبي كه در دست مسيحيان مغرب زمين ميباشند تا حال بر خود لايق ندانستهاند اما اگر محمديان اين عصر تعصب آباء و اجداد را كنار گذاشته بولايت فرنگ رفته كتابخانِهاي آنجا را ملاحظه نمايند كه در آنها آن نسخِهاي قديمي كتب مقدسه و كتابهاي آن معلمان مسيحي را كه سابقا مذكور كردهايم ميتوانند ، تا آخر عبارت كه از اين قبيل است .
جواب - عرض ميشود تجسس بر كسي لازم است كه در دينش بر يقين نباشد و بر يقين كسي نيست كه برهان صدق در دست نداشته باشد ما الحمد لله يقين در دين خود داريم و آسودهايم ديگر چه حاجتي به تجسس داريم پس در همين گوشه هم كه نشستهايم مثل اين است كه همه جا را ديدهايم و آسوده شدهايم ميخواهد كتب مقدسه تحريف شده باشد ميخواهد نشده باشد فرقي بحال ما نميكند و بقول او كه ميگويد كتب مقدسه تصحيف نشده عرض ميكنم اين كتب بزبان يوناني و عبري و فارسي و عربي و السنه ديگر در عالم منتشر است و ما ميبينيم ديگر چرا بفرنگستان برويم اگر ميگوئي اينها صحيح نيست و با آنها مخالف است ميگويم [ص 93] پس نسخ تورية و انجيل و ساير كتب مختلف است و تحريف شده لامحاله و اگر ميگوئي همينها صحيح است و موافق است با آن نسخ ميگويم چون ما همينها را ديديم علم بانحراف كتب يهود و نصاري حاصل نموديم ، و اما ساير كتب ايشان كه اغلب جعل و افتراء بر خدا و رسول است و نسخ آنها هم بعضي موجود است پس چه حاجت است بزحمت سفر فرنگستان كشيدن .
گفته است : چون بعضي از محمديان در بعضي از اوقات بجهت نفهميدن معني قرآن و يا از راه تعصب و كجبحثي ميگويند كه كتب مقدسه مسيحيان قبل از زمان محمد (ص) محرّف گرديدهاند و حال آنكه اين گونه كلمات خلاف و ضد قرآن هم هست پس باين سخن محبتآميز بر سبيل اختصار جواب ميدهيم ، آن وقت جواب داده همان جوابي كه سابق گفت كه اين نسخ با نسخ قديمه موافقت كلي دارند پس معلوم است كه هرگز اينها تحريف نشده ، و يك جواب ديگرش اين است كه مسيحيان تا مدت مديدي مبتلا بدست يهود و مشركين بودند و بانواع صدمات منصدم ميشدند و بهمين تسلي قلب ايشان بود كه انجيل دست ايشان است [ص 94] پس چه طور متصور ميشود كه آنها مرتكب تحريف شوند .
جواب - عرض ميكنم اينكه گفته اين مطلب خلاف قرآن است مرادش همان بيان است كه سابق كرد كه خداوند فرمود اسألوا اهل الذكر و همچنين در آيه ديگر فرمود فاسأل الذين يقرؤن الكتاب و اگر كتب محرّف بود جايز نبود خداوند حواله بآنها كند و آنها را حكم قرار دهد و جواب اين مطلب پيشتر گذشت حاجتي بتكرار نيست . و اما آن فقره كه گفته كه اين نسخ با آن نسخ موافقت كليه دارد نهايت دلالت ميكند بر اينكه تا آن زمان تحريف كلي نشده ولي بر زمان قبل هيچ دلالت ندارد . و اما دليل ثاني كه دليل نيست محض سخني است كه گفته ، چه بسيار جماعات كه داخل مذهبي ميشوند و از خارج مذهب صدمه ميخورند و در مذهب خود هم خلاف شرع ميكنند ، مگر همين نصاري نبودند كه هفتاد و دو فرقه شدند يكي از آنها برحق بود و باقي هالك ، مگر همينها نبودند كه مخالفت حواريين كردند و متابعت بولس نمودند و در كتب تواريخ اعمال و افعال شنيعه آنها ثبت است حاجتي بذكر نيست .
گفته است : خلاصه بدين قول بعض اشخاص متوجه شده [ص 95] تشخيص دهيم كه بعضي ميگويند كه يهوديان در ايام مسيح كتب خود را كه ذكر مسيح در آن بوده تصحيف كردهاند ، آن وقت فصل مشبعي اشاره بآيات تورية و ساير كتب كرده كه در آنها ذكر يسوع است كه حضرت عيسي عليه السلام است .
جواب - اولاً كه ما مدعي اين نشديم كه يهوديان همه كتب و آياتي را كه اخبار بعثت حضرت عيسي در آن بوده تغيير دادهاند و اگر كسي هم گفته بسا مرادش اين بوده كه كج معني كردهاند چرا كه اختلاف بسيار كردند يهوديان كه آيا شيلوه موعود در تورية و عمّانوئيل موعود در كتاب اشعياء حضرت عيسي است يا غير و در بعضي كتب هم كه ذكر كرده مثل تورية و كتاب ميخا و فصل پنجاه و سوم اشعياء ذكر بوصف و علامت شده و احتمال ميدهند كه مراد غير عيسي عليه السلام باشد و شايد اسم آن بزرگوار از اين صريحتر بوده در تورية و آن وقت محو كردهاند و يهود اين زمان بكلي منكرند ذكر اسم آن بزرگوار را حتي آنكه اقرار بذكر اسم پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله دارند و باسم آن بزرگوار تبرك ميجويند ولي اسم حضرت عيسي را نميبرند و ميگويند ابداً در كتب ما مذكور نيست ، پس از اين معلوم [ص 96] ميشود كه اين اسم در نزد ايشان معني ديگر دارد و عامه يهود ميگويند كه شيلو ماشيح است كه آخر الزمان ميآيد و اشاره بامام زمان عجل الله فرجه ميكنند و بعضي آيات هم كه در بعضي كتب است كه بيان سطوت و سلطنت شيلو را ميفرمايد و آن صلحها و اتفاقها كه در زمان او اتفاق ميافتد ذكر ميفرمايد ميگويند دليل بر همين مطلب است چرا كه از عصر آدم تا كنون چنين صلحي اتفاق نيافتاده و حضرت عيسي هم سلطنتي نداشتند . خلاصه آنها باين معاني قائل نيستند و در صدد تفصيل دادن قول آنها نيستم و حق مسأله اين است كه در بعضي كتب ذكر حضرت عيسي صريح است نميتوان منكر شد مثل ذكر خاتم صلي الله عليه و آله و بسا بعضي هم اشاره برجعت عيسي باشد يعني ظهور او با امام زمان و اين هم بعدي ندارد . خلاصه اين هم دليل نيست كه اسم حضرت عيسي را از تورية برنداشتهاند .
گفته است : و ديگر اينكه خدا بيهوديان تأكيدا امر فرموده كه هيچ چيزي بكتب خودشان اضافه و كم نكنند ، و اشاره ببعض آيات كرده تا آخر عبارت كه حاصل آن اين است كه يهود سعي در حفظ تورية ميكردند چگونه تحريف مينمودند .
[ص 97] جواب - عجب برهان سستي بدست آورده و اصرار در آن دارد و بيچاره لابد هم بوده از اين مطلب چرا كه قول باطل برهان صحيح ندارد پس لابد حرفهاي بيجا ميزند . در مقام جواب و تعارض بمثل عرض ميكنم كه باقرار خود تو در كتب عهد عتيق خبر بعثت حضرت عيسي بوده و مسلم جمعي هم منتظر قدوم شريف او بودند پس چرا جمعي از يهوديان خلاف تورية كردند و تخلف از همه كتب را بر خود اختيار نمودند ؟ پس بدانكه ميشود جمعي خلاف كتاب خدا را هم بكنند چنانكه اكثر امم كرده و ميكنند . اينكه در تورية ثبت است كه حفظ تورية را بنمائيد و زياد و كم نكنيد دليل اين است كه بر هر كسي واجب است حفظ آن و اگر كسي نكرد از دين بيرون رفته ولي دليل اين نميشود كه نخواهند كرد ، خداوند انسان را فاعل مختار آفريده و شيطان را هم مهلت داده تا روز معين و او هم در صدد اغواي همه امم بوده و هست و جمعي هم متابعت او را خواهند كرد .
گفته است : حاصل سخن اگر نسخههاي كتب عهد عتيق را كه در دست يهودان است با آنچه دست نصاري است مقابله نمائيم موافق است و از اين گذشته اگر يهود چنين كار شنيعي [ص 98] كرده بودند جماعتي از ايشان كه نصراني شدند بروز ميدادند و محض اينكه چنين احتمالي نميرفت معلمان مسيحي گفتند كه آنها كج معني كردند تورية را .
جواب - عرض شد كه ما مدعي چنين مطلبي نشديم كه آن وقت تحريف كلي شده و از سير و تواريخ و حالات اين قدر معلوم شده كه كج معني كردهاند ولي حرف ما در اصل اين نسخه تورية است كه اليوم دست يهود و نصاري است كه بعد بيان ميشود و پادري هم جميع آنچه ميگويد باحتمال و استغراب و استبعاد است چنانچه ملاحظه ميكني اينكه دليل نيست كه اگر مقابله كني نسخ مقابل است يا اگر اين كار ميكردند سايرين بروز ميدادند ، تو چه ميداني بلكه اصل نسخ مقابل نباشد اين نسخهها كه حال در دست است كه همه از يك جا بيرون ميآيد و ميان يهود و نصاري منتشر ميشود نسخ قديمه هم اگر هست در خزانهها مكتوم است كسي علم غيب هم ندارد پس همه سخنان محض حدس و تخمين است . و كذلك چه ميداني آن روز يهودي كه نصاري شدند بروز ندادند بلكه تفصيل حال حضرت عيسي عليه السلام از اين ظاهرتر و مكشوفتر در تورية بوده كه محل شبهه نبوده [ص 99] و يهود تحريف كردهاند و آياتي را كه متشابهه است باقي گذاردهاند آنها هم بروز دادند فرياد و فغان هم شده خبرش بما نرسيده شخص عاقل بي دليل محكم سخن نبايد بگويد هر چه از محسوسات و مكاشفات خارج شد برهان ميخواهد ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
گفته است : و ديگر اينكه مسيح يا حواريين در هيچ مواقعي سخني نگفته حتي اشارهٔ هم ننمودهاند كه يهوديان در آن ايام يا در يكي از ايام سابقه كتب مقدسه مستعمله خود را تحريف كردهاند بلكه برعكس گواهي دادند كه كتب عهد عتيق كلام الله است ، و بعضي از فقرات اناجيل را نقل ميكند كه شاهد است بر حكم فرمودن عيسي باتباع تورية و نظر در آن و كذلك ساير كتب .
جواب - اين سخن هم مثل ساير سخنها يك ادعاي علم غيب ديگر ، چه ميداني كه در هيچ مقام چنين فرمايشي نفرمودهاند نهايت تو چهار انجيل از علماء دست داري بگو در اينها خبري هست يا نيست و در اينها هم نهايت فرموده در تورية چنين و چنان است يا در كتب سماويه است اينكه دليل نيست كه تورية را تصحيف نكردند مسلم تورية حقي [ص 100] بوده و در نزد حضرت عيسي و اهل حق هم معروف بوده و بشرع آن عمل ميفرمودند آنچه هم كه فرمودهاند كه در تورية و زبور و كتب ديگر نظر كنيد و عمل كنيد مراد همان است لاغير ، از بعد از عيسي عليه السلام تو چه ميداني آنها چه شد توراتي هم كه از قبل از حضرت عيسي تو نداري كه مقابله نمائي با اين تورية كه در دست است و بهبيني مطابق است يا مخالف ، مگر حكم اين گونه امور را كسي كه علم غيب دارد بفرمايد .
گفته است بعد از تفصيلي كه از اناجيل نقل ميكند اشاراتي را كه بتورية است يا ساير كتب عهد عتيق ميگويد : از اينها معلوم ميشود كه آن وقت هم كه بنياسرائيل اسير بابل بودند معلوم است كه تورية محفوظ بوده ، تا آخر كلامش .
جواب - عرض ميكنم اينها كه دليل نميشود ولي ادله ديگر گواه است كه تورية محفوظ بوده نزد اهلش و الآن هم محفوظ است در نزد اهلش كتاب خدا هرگز گم نميشود ولي بنياسرائيل از توقف در زمين بابل همه چيز را فراموش كردند حتي حكايت كردهاند كه لغت خود را فراموش كردند و بعد از آن مدتهاي مديد انبياء و اولياء [ص 101] زحمت كشيدند تا ديني در ميان ايشان پيدا شد .
گفته است : بعضي محمدي از مسيحيان شنيده بود كه در بعض نسخِهاي قديم تورية و انجيل سهو كاتبان بسيار يافت شده پس گفتهاند كه اين مرحله دليل است كه كتب مقدسه تحريف شده ، و بيان مفصلي كرده كه اين اسباب تحريف نميشود بر فرض غلط در كتابها پيدا شود در قرآنها هم سهو كاتب پيدا ميشود دليل تحريف قرآن نيست ، بعد مكري كرده و شيطنتي نموده كه ضعفاء مسلمين را درباره قرآن سست كند بعضي كلمات از نسخ مغلوطه روايت كرده و بعضي اختلافات را كه در قرائت شده نقل نموده و گفته اختلاف در صرف اعراب نيست كه چندان سبب تحريف نشود بلكه در كلمات و آيات اختلاف است ، و كذلك در باب ترجمهها گفته كه اگر كسي بگويد كه ترجمه غلط كردهاند ميگوئيم چون نسخ اصل موجود است فرضاً كسي ترجمه هم بغلط كرده باشد رفع ميشود و نقلي ندارد .
جواب - عرض ميكنم اما سهو كاتب مسلم است كه اگر كتاب محفوظ باشد بحفظ خداوند سهوي كه كاتب كند نقلي نيست مثل اينكه ميبينيم كتب مغلوطه هست و لكن باز تصحيح [ص 102] هم ميشود ولي اگر مستحفظي براي كتاب نباشد و دست اين مردم بيباك بيافتد و دايم نسخه هم بشود و در تصحيح نسخ نكوشند البته آخر كار بجائي ميرسد كه كتاب از صورت اوليه خود ميافتد چنانكه ديدهايم و اين امري نيست كه مشتبه بماند و اگر بعضي در صدد اين هم باشند كه كتاب را فاسد كنند البته بدتر فاسد ميشود . حال امر تورية و انجيل در ميان خلق چنين شده ، باقرار خود يهود و نصاري امروز وصي معصومي كه در ميان ندارند كه كتاب و شرع ايشان را نگاه دارد اين علماء هم كه دارند كه قابل حفظ كتاب و شرع نيستند خاصة در اين زمان كه علم دين و آئين از ميان ايشان رفته و جميع تابع دولت شدهاند و به ياساهاي دولتي راه ميروند و اصل نسخ هم كه داشتهاند چنانچه بعد بيان ميكنم ميانشان نيست ، همه نسخههاي تورية و انجيل از روي يك نسخه بيك دستور العمل چاپ ميشود پس چه طور ميشود كه اين كتب محفوظ مانده باشد پس همان كجي كه داشتهاند كجتر شده و اما امر قرآن چنين نيست بلكه وصي پيغمبر ما صلي الله عليه و آله موجود است و حي و معصوم و مطهر است و صاحب تصرف نهايت معروف نيست ولي از تصرف خود دست برنداشته ، [ص 103] اگر نصاري ايمان باو ندارند ضرري بدين ما ندارد ما در دين خود يقين باين مسأله داريم و او كتاب جد خود را حفظ ميكند و در ميان مسلمين هم هميشه علماي بزرگ كه حافظ دينند و نگاهدار كتاب موجودند و علماي جزئي ظاهري هم كه عددشان غيرمحصور است پس اگر احيانا در كتاب بواسطه سهو ساهين خللي واقع شود نميگذارند شايع شود و همه نسخ قرآن عيب كند مثل اينكه شرع را حفظ ميكنند ، چنانكه ملاحظه ميكني كه نصاري در ظرف پانصد سال نتوانستند شرع عيسي را نگاهداري كنند و نتوانستند با اوصياء عيسي راه روند كه هميشه اوصياء در گوشه و كنار پنهان بودند و عباد ايشان در بيابانها در گوشه ديرها ساكن بودند و الآن هزار و سيصد و كسري از بعثت پيغمبر ما گذشته با اينكه هزار و كسري سال است كه مسلمين از امامشان خبر ندارند كه كجا تشريف دارد و بظاهر بخدمت او مشرف نشدهاند چنان احكام و شرايع و سنن پيغمبر خود بلكه سير و آداب همه انبياء را ضبط كرده نگاه داشتهاند كه انگشت بآن نميتوان بند كرد و در هر جزئي از جزئيات حكمي محكم در دست دارند كه عقلها در آن حيران ميماند و اگر از يك [ص 104] بچه طلبه مسلمين مسائل حلال و حرام را بپرسي همه را ميداند و يهود نهايت پانصد يا ششصد حكم ميگويند دست داريم و آن را نميدانند از تورية است يا زايد بر تورية است كه بر موسي در طور نازل شده و نميدانند راست است يا تصحيف شده و از همان هم حكم خود را نميفهمند ، آيا نميبيني كه هنوز شعور نكردهاند كه آيا خدا فرموده سر گوسفند را كه ميبريد از روي شعور و علم ببريد يا فرموده همان ملاي شما بايد سر ببرد و اگر يك نفر ايشان جائي باشد كه ملا نباشد گوسفند نميكشند ، و بعد از چند سالي ديدند اين كتاب كه در دست دارند ثمري بحالشان ندارد خودشان كتاب احكام بر خود اختراع كردند و جميع اين اعمال و عبادات ايشان اختراعي است و از حضرت موسي عليه السلام نيست و خودشان باين مسأله مقرّند و بعد از اين ان شاء الله بيان اين مطلب را مفصلا ميكنيم و نصاري كارشان از يهود خرابتر است چرا كه انجيل در دست ايشان نيست و چهار كتاب ناقص دارند و حكمشان اين است كه رجوع بتورية كنند و رجوع بعلماي يهود ننمايند تورية هم كه ميانشان نيست اين كتاب هم كه هست تاريخي است بي سر و ته ، تقليد علماي يهود را هم كه [ص 105] نميتوانند بكنند پس بكتب احكام آنها عمل نميكنند خودشان هم دستور العملي دست ندارند . حال ملاحظه كن كتاب كي محفوظ است و دين چه كس محكم ، هر عاقل هوشياري كه نظر كند ميفهمد كه وضع دين اسلام است كه محفوظ است و محكم ولي دين آنها زايل و مجتث است و اين زمان موافق روزنامههاي معتبر جمع كثيري از اهل فرنگستان اين مسأله را دانستهاند و داخل ملت اسلام شدهاند و در ظل شريعت غرّاء قائمند و اين نيست مگر از همين كه ديدند آن احكام و شرايع منسوخ است زيرا كه اگر خدا ميخواست شرع حضرت موسي برقرار باشد آن را حفظ ميكرد و حجتي از جانب حضرت موسي در عالم قائم ميداشت كه خلق را هدايت نمايد و دين و كتاب او را حفظ فرمايد ولي برعكس ميبينند كه شرع حضرت خاتم صلي الله عليه و آله محفوظ است و دين آن بزرگوار محكم و روزافزون است و احكامش احكامي است كه در اين زمان سبب قوام دولت و ملت است و اسباب ترقي نفس است و ميبينند كه باحكام حضرت موسي اگر امروز بخواهند راه روند عالم مقتضي نيست و هر عاقل ملاحظه كند اين مطلب را ميفهمد [ص 106] چنانكه آنها فهميدند و داخل اسلام شدند .
و اما آنچه در باب قرّاء گفته ظاهراً جميع تتبع اين شخص در كتب مفسرين سني بوده كه ما آنها را نيز از ملت خود خارج ميدانيم و اهل بدعت ميخوانيم مثل اينكه يهود و نصاري ميانشان اختلاف شد و جمعي از ايشان بر باطل رفتند سنيان ما هم بر باطل رفتند و قرّائي كه قرائت كردند و اختلاف در قرآن نمودند همه از آنها هستند و اگر آنها اختلافي كنند چه ضرر باصل قرآن وارد ميآيد ولي ما سلسله شيعه قائل هستيم باينكه حق در دست اوصياء پيغمبر است صلي الله عليه و آله و عالم بقرآن و شرع ايشان را ميدانيم و ايشان بما دستور العمل دادهاند كه قرآن را چه نحو بخوانيم و صحيح و غلط را دست ما دادهاند و خود ايشان هم كلام خدا را براي ما شرح فرمودهاند ، پس اين اختلافات كه واقع شده ابدا ضرري بحال ما و دين ما نخواهد داشت و همين قدرها در جواب عبارات او كافي است .
و خلاصه حرفهاي او همه اين شد كه تورية و انجيل و زبور و ساير كتب كه در دست يهود و نصاري است تحريف نشده و اين نسخ عين همانها است كه از آسمان نازل شده و همه [ص 107] دليلش اين چند دليل شد يكي اينكه يهود چرا تغيير ميدادند با اينكه خداوند در تورية فرموده تورية را حفظ كنيد و ديگر اينكه اگر تغيير ميدادند بروز ميكرد و ديگر اينكه اينهمه نسخ را نميشد تغيير دهي و ديگر اينكه ما از سيصد سال تخميناً قبل از بعثت خاتم چند نسخه تورية و انجيل داريم با اينها موافقت كلي دارند و ديگر اينكه علماء از بعد از صعود عيسي كتاب نوشتهاند بعضي فقرات انجيل و تورية در كتب آنها هست موافق است با اين كتب . پس اين ادله را ضبط داشته باش كه ملتفت باشي آنچه را كه عرض ميكنم و غفلةً بخاطر تو نگذرد كه او برهان محكمي بر سخن خود داشته و شبههٔ بخاطر تو برسد . و اما استدلالهائي كه از قرآن ما خواست بر مطلب خود بكند كه دانستي نفهميده و همين طور دخل و تصرفي كرده است و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
در ذكر ادله و براهيني كه دلالت ميكند بر اينكه كتابهاي آسماني كه در دست يهود و نصاري است تحريف شده و در اين مقصد فصولي است ، و چون از كلمات پادريان نصاري شبههها در دل مسلمين هم افتاده مناسب است در يك فصل خاص احاديثي هم كه از ائمه خودمان وارد شده در اين باب روايت نمائيم ، ولي قبل از شروع در مقصود مقدماتي چند ان شاء الله ذكر مينمائيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و هر مقدمه را در عنواني مخصوص ذكر ميكنيم .
مقدمه - اولاً عرض ميكنم مراد ما از تحريف كتب آسماني بايد ظاهر شود پس بدانكه مقصود ما اين است كه اين كتب كه حال در دست حضرات يهود و نصاري است محرّف و مصحّف است نه اينكه كتب تورية و انجيل بكلي مرتفع شده و در عالم نيست بلكه بعد از حضرت موسي عليه السلام تورية در دست انبياء بود و امت ناجيه عمل بآن مينمودند تا رسيد بحضرت عيسي و حضرت عيسي بحكم تورية عمل ميفرمود و ابدا حكمي را تغيير نداد و آنچه تغيير كرده از تصحيفها [ص 109] و تحريفها است كه اهل نفاق در دين او داخل كردند و مادام كه حضرت عيسي تشريف داشتند تورية دست ايشان بود و انجيل هم بر ايشان نازل شد و ساير كتب انبياء هم همه نزد ايشان بود و بعد هم دست اوصياء ايشان بود تا اينكه رسيد تورية و انجيل بحضرت خاتم صلي الله عليه و آله بلكه آن قدر از الواح هم كه حضرت موسي (ع) در كوه دفن فرمود و از بنياسرائيل مكتوم داشت باين سرور رسيد و بعد از آن بزرگوار نزد اوصياء آن بزرگوار بوده و هست و دليل اين مطلب اين است كه ائمه ما روايت از انجيل و تورية فرمودهاند و ميفرمايند در كتب اول چنين بوده اگر كتابها نزد ايشان نبود از كجا ميفرمودند و همچنين جماعتي از يهود و نصاري بعلم خودشان از روي كتب اقرار به پيغمبر نمودند بلكه وصي را شناختند و قصص ايشان در كتب ما موجود است اگر از كتب صحيحه بيخبر بودند از كجا ميدانستند و چه طور ادعا ميكردند معلوم است كه يا خودشان آن كتب را ديدهاند يا از حجج شنيدهاند و اگر بگوئي اينها محض خبر است و معتبر نيست عرض ميكنم همه چيز همين طور است نبايد تكذيب نمود اخبار ثقات را ، بلكه نفس همين كتب عتيقه و جديده محض خبر است [ص 110] بچه جهت آنها را قبول كردند بلكه حكايت همه انبياء خبر است و بعد از اين مطلب بيان ميشود ان شاء الله . پس آنچه ما ميگوئيم محرّف و مصحّف است اين كتب است كه در دست است و مراد از رفع تورية و انجيل اين است كه از ميان اهل باطل مرتفع شده نه از ميان اهل حق و باز بدان كه مراد ما اين نيست كه هيچ از تورية و انجيل در اين كتب نيست و اخبار و آيات هم دليل اين مطلب نيست ولي بعضي از حق و بعضي از باطل در آنها است و هر چه آيت حق دارد معلوم است كه از خداست و آنچه آيت حق در آن نيست از مردم است و بر هر حقي خداوند حقيقتي قرار داده و هر صوابي نوري دارد خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا و بعد از اين ان شاء الله حق و باطل و غثّ و سمين هر يك ظاهر ميشود از براي اهل انصاف و اما اهل اعتساف را هيچ چيز فايده نميكند .
مقدمه - بدانكه در هر ملتي در هر امري از امور انصاف دادن صفتي پسنديده است خواه در امر دنيا باشد يا عقبي و اگر كسي انصاف نداشته باشد او را همه عقلا مذمت ميكنند و اين امري بديهي است و انبياء و اولياء همه باين امر [ص 111] فرمودهاند و اين چيزي نيست كه پنهان و پوشيده باشد يا كسي بتواند آن را انكار نمايد ، حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد انصف الناس من نفسك و واسهم في مالك و ارض لهم بما ترضي لنفسك و اذكر الله كثيرا حاصل معني اينكه با مردم بانصاف راه رو و مواسات كن با ايشان در مالت و بپسند از براي ايشان آنچه براي خود ميپسندي و ذكر خدا را بسيار نما . و از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام مروي است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود طوبي لمن طاب خلقه و طهرت سجيته و صلحت سريرته و حسنت علانيته و انفق الفضل من ماله و امسك الفضل من قوله و انصف الناس من نفسه يعني خوشا حال كسي كه خلقش خوب باشد و سجيه او پاكيزه باشد و باطن او صالح شود و ظاهر او نيكو گردد و زيادتي مالش را در راه خداوند انفاق كند و از فضول كلام امساك نمايد و با مردم بطور انصاف راه رود . و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود من واسي الفقير من ماله و انصف الناس من نفسه فذلك المؤمن حقا يعني هر كس مواسات كند [ص 112] با فقير در مالش و انصاف دهد مردم را از نفس خود پس اين مؤمن است حقا . و اخبار پيشوايان ما در اين باب بسيار است و در انجيل هم اگر ملاحظه بكني و احكام منسوبه بحضرت عيسي عليه السلام را بهبيني خواهي يافت كه بناي آن بزرگوار بر اين بوده و دعوت آن بزرگوار همين بوده نهايت اگر باين لفظ موجود نباشد در انجيل اين معني موجود است چنانچه در انجيل متي مذكور است طوبي للمطرودين من اجل العدل فان لهم ملكوت السماوات تا اينكه ميفرمايد فاقول لكم ان لميفضل عدلكم علي عدل الكتبة و الفريسيين لاتدخلوا ملكوت السماوات و غير از اين مقام نيز دليل اين مطلب بسيار است خاصة در نصايح و مواعظ خداوند در سلوك با خلق و معني همه انصاف است چرا كه معني انصاف عدل است ، پس شك نيست كه انصاف صفت نيك است و انصاف ندادن ظلم است و هر كس انصاف ندهد بر خود ظلم نموده و بر غير خود نيز ظلم نموده و از انصاف در معرفت حق و باطل اين است كه انسان غرض را ترك كند و قلب خود را خالص نمايد و بمحض انس قديم و تقليد پدران و مادران ديني را اختيار ننمايد چرا كه ميشود [ص 113] انسان ديني را مدتي اختيار نمايد و خطا باشد و ميشود پدران و مادران بخطا رفته باشند چنانكه ديدهايم و شنيدهايم كه پدرها كافر بودهاند و مشرك بودهاند و اولاد يا متابعت ايشان را كرده گمراه شدند يا ملتفت شده و هدايت يافتهاند پس نبايد انسان عقل خود را بمحض تقليد يا انس ترك كند چنانكه جماعتي چنين كردند و گمراه شدند و خداوند حالت ايشان را در كتاب خود بيان فرموده جائي كه ميفرمايد بل قالوا انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مهتدون و كذلك ماارسلنا من قبلك في قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون پس ملاحظه كن و بهبين كه خداوند بعضي امم سابقه و لاحقه را مذمت فرموده است كه بر تقليد آباء خود باقي ماندند و عصبيت دامنگير ايشان شد و دست از دين پدري خود برنداشتند ، و آيه بعد از اين دليل است بر اينكه انسان بايد تابع دليل واضح باشد نه مقلد آباء چرا كه ميفرمايد اولو جئتكم باهدي مما وجدتم عليه آباءكم قالوا انا بما ارسلتم به كافرون فانتقمنا منهم فانظر كيف كان عاقبة المكذبين يعني آيا اگر آنچه من آوردم بهتر باشد و واضحتر دلالت [ص 114] كند شما را بر راه راست از آنچه يافتيد بر او پدران خود را شما متابعت مينمائيد ؟ و در اين نوع بيان وضع مهرباني خاص است كه بطور ملايمت جواب فرموده و نفرموده آنچه در دست شماست ضلالت است ، و شايد بملاحظه اين بوده كه در دست آنها هم بعضي از احكام انبياء بوده و آنها هم طريق هدايت بوده نهايت بعد از بعثت خاتم صلي الله عليه و آله بعض آن احكام منسوخ شده پس از اين جهت مطلقا نفرمود آنها طريق ضلالت است ، يا آنكه مراد برهان باشد و معني اين است كه دليل شما همين است كه اين دين ما دين پدري ميراثي است ما چگونه ترك نمائيم ، من اگر برهان واضحتر بر شما بياورم آيا قبول ميكنيد ؟ و محض مدارا و تحبيب در كلام نفرمود كه دليل شما دليل نيست و محض سخن مزخرفي است و دأب انبياء همه همين بوده كه با امتها بملاطفت مجادله ميفرمودند . خلاصه بعد از آنكه اين را فرمود آنها گفتند ما مطلقاً بآنچه شما فرستاده شدهايد كافر هستيم و اعتقاد نميآوريم ، پس انتقام كشيديم از ايشان پس نگاه كن و بهبين كه عاقبت مكذبين چه بوده . و كلام خداوند بر مسلمين حجت است و يهود و نصاري هم ميدانند كه اصل فايده بعثت پيغمبران همين [ص 115] است كه انسان متابعت ايشان را نمايد و دين پدري را اگر مخالف مذهب پيغمبران شود بايد ترك كرد و در همه حال بايد پيرو حق شد پس بر هر عاقل هوشيار واجب است كه شعور خود را جمع كند و خود را هلاك ننمايد و اگر كسي غير از اين كند با جان خود خصمي نموده و خود را بهلاكت انداخته ، پس اي طالب نجات جهد نما كه حق را بيابي و از طلب حق عار مدار كه هيچ ننگ و عار در آن نيست و اگر عار داري بدانكه عار از نار بهتر است پس عار را بر خود بگذار و بدخول نار راضي مشو بر خلاف عمر بن خطاب كه گفت النار و لا العار .
مقدمه - بدانكه امور عالم بر دو قسم است يا ظاهر و مشهود است كه هيچ پرده بر او نيست يا پنهان و پوشيده است ، اگر ظاهر است كه خودش محسوس است و محتاج ببرهان نيست مثل آفتاب و ماه و ستارگان و روز و شب و آب و خاك و هوا و آتش و غير اينها از امور ظاهره محسوسه و در معرفت آنها انسان محتاج ببرهان ديگر نيست مگر در وقتيكه مدرك مخصوص بدرك آن شئ را نداشته باشد در آن وقت بر وجود آن بايد طلب برهان كند و آن نيز ملحق بقسم ثاني است ، [ص 116] و اگر مخفي است محتاج است ببرهان و دليل كه بهدايت و دلالت آن پي ببرند بامر مخفي و دليل آن چيزي است كه خود آن ظاهر باشد بنفسه يا بواسطه دليل ديگر و الا دليل نميشود ، از اين جهت است كه اهل علم ميگويند برهان بايد ضروري باشد چرا كه اگر نظري شد خودش مشكوك فيه است و بايد ببرهان ضروري علم بآن پيدا كرد و از براي فهم مسأله مثلي عرض ميكنم تا درست واضح شود . بدانكه اشياء يا خود روشن هستند يا تاريكند اما آنچه روشن است مثل چراغ و آفتاب و ماه و آنچه تاريك است مثل خاك و آب و هوا و آنچه بينور است از مركبات ، اما آنچه نيّر است خود او مرئي و محسوس است و محتاج بروشنائي ديگر نيست و آنچه بخودي خودش روشن نيست بايد بسبب چيزي روشن روشن شود خواه آن چيز بذاته روشن باشد مثل آفتاب يا بواسطه نيّري روشن شده باشد بحدي كه نوربخشي بديگري هم نمايد مثل ماه يا آئينه كه برابر آفتاب بگيري و منعكس شود روشنائي از او و بر جسم غاسقي بتابد ، بفهم اين مثال شريف را .
پس امور عالم اگر خودشان مرئي و محسوس نيستند برهان مشهود [ص 117] محسوسي بر فهم آنها لازم است و از جمله امور مخفيه حقيت اشخاص و بطلان ايشان است اين امري نيست كه محسوس و ملموس باشد مثل سفيدي و سياهي و گرمي و سردي كه با حواس خود بهبينيم و درك كنيم بلكه از امور نفسانيه است و امور نفسانيه مثل خود نفس مخفي هستند و لابد بايد براي فهميدن آنها برهان ظاهر نيّري طلب كنيم چنانكه خداوند در قرآن مجيد فرموده است قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين يعني بگو اي پيغمبر كه برهان خود را بياوريد اگر راست ميگوئيد . و غير از اين نيز آيات دليل اين مطلب متعدد است . و در تورية نيز ميبينيم كه خداوند دليل صدق انبياء را آيات و علامات قرار داده و بنياسرائيل را متذكر فرموده كه هر كس مدعي وحي الهي شود بي برهان از او نپذيرند و بناي همه امم بر اين بوده كه هر جماعتي كه غرضي نداشتهاند از هر كس و هر جا برهان حق و صدق ميديدند تسليم ميكردند پس از هر كس كه ادعاء حقيت نمود و بر ادعاي خود برهان حق اقامه نمود بايد سخن او را پذيرفت بلا شك و اگر دليل نداشته باشد يا دليلي داشته باشد كه قابل دلالت نباشد قول او پذيرفته نخواهد بود و اين حكم جاري است [ص 118] در جميع امور حقه و باطله نيز و هر حقي ببرهان دانسته ميشود اين است كه امام عليه السلام فرمود الحق يعرف بالمثل و الباطل يعرف بالجدل يعني حق شناخته ميشود بمثال و مثال برهان شئ است و باطل شناخته ميشود بجدل يعني محض حرف بي برهان نيّر .
مقدمه - بدانكه برهان يا عقلي است يا نقلي اما برهان عقلي آن است كه عقل انسان حكم كند بر چيزي بواسطه آيات و علامات كه بر او مكشوف شده مثل اينكه حكم ميكني بر امور مغيبه بادله عقليه و انواع آن ادله بسيار است و جهاتش بيشمار و اما نقلي حكايات و رواياتي است كه بانسان ميرسد و روايت يا بواسطه ثقات ميرسد يا بواسطه اشخاصي كه ثقه نيستند اما آنچه بواسطه ثقات ميرسد لابد بايد قبول نمود بضرورت همه اديان بلكه همه عقلا بلكه بناي عالم بر اين است و اگر روايت ثقه مقبول نباشد امر عباد منظم نميشود و بناء شرايع و دول همه فاسد ميشود و اما روايت غير ثقه بتنهايي محل اعتنا نيست مگر اينكه شاهد صدق ديگر باشد و روايات يا از امور محسوسه است يا از امور معقوله اگر از امور محسوسه است بايد روايت از كسي باشد [ص 119] كه حاسه داشته باشد مثل اينكه كسي روايت ميكند كه من ماه را ديدم يا فلان ماه را ديد آن كسي كه مدعي رؤيت است بايد چشم داشته باشد و الا قول او قابل اعتناء نيست و روايتي كه از او شود معتني به نيست ، و همچنين اگر كسي روايت كند كه قند شيرين است اگر خودش ميگويد چشيدم بايد ذائقه داشته باشد و اگر از ديگري روايت ميكند او بايد ذائقه داشته باشد اگر چنين نباشد اين روايت معتني به نيست ، و همچنين در روايت معقولات بايد روايت منتهي بعاقل شود و الا آن روايت معتني به نيست و عاقل حقيقي پيغمبران هستند زيرا كه مؤيدند بروح القدس چنانكه در كتابهاي ديگر ثابت كردهايم علاوه بر آنكه محل وحي خداوند هم هستند و غير ايشان عقولشان كامل نيست چرا كه ميبيني اعقل اين مردم مجهولاتي چند دارد و در بسياري از امور اشتباه ميكند پس احتمال ميرود كه آن امري را هم كه فهميده و اعتقاد دارد كه درست فهميده خطا باشد ، از اين جهت است كه پيغمبران امتهاي خود را نهي كردند از اينكه برأي خود راه روند و بر ايشان واجب كردند كه هميشه تقليد از انبياء كنند ، پس روايت معتني به روايتي است كه از پيغمبران خدا باشد [ص 120] و اگر از ديگري است شاهد صدقي از ايشان بايد با او باشد . خلاصه پس هر روايتي كه ثقه نمايد از انبياء بايد قبول كرد و اين مسأله امري ظاهر و بيّن است و شكي در آن نيست . و بدانكه گاه ميشود روايت غير ثقه هم مقبول ميگردد و آن وقتي است كه قراين صحت و صدق با آن جمع شود و از جمله قراين صدق اين است كه روايتي را جمع كثيري ذكر كنند مثل اينكه اتفاقي در شهر افتد و صد نفر اطفال وارد خانه شوند و بر تو خبر آورند كه اين اتفاق افتاده تو يقين ميكني بر وقوع اين امر با اينكه روايت يكي يكي اين اطفال محل اعتنا نيست و اگر يك نفر ايشان بر تو روايت ميكرد ابدا اعتنا بروايت او نميكردي و لكن چون جمعي از ايشان بر يك قول اجماع كردند انسان يقين ميكند و گاه ميشود كه جمعي بسيار بيك قولي قائل ميشوند يا روايتي ميكنند ولي باز انسان روايت ايشان را قبول نميكند مثل اينكه جمعي قائل بقولي بشوند و شواهد صدق بر كذب ايشان موجود شود ابدا قول ايشان را قبول نميكنيم ، مثل اينكه بتپرستان همه اتفاق دارند بر حقيت عبادت بت و روايتها دارند بر صدق خود و با وجود كثرت ايشان مليين تكذيب ايشان را ميكنند و اعتنا [ص 121] باجماع آنها ندارند ، و كذلك هندوان مذاهبي دارند و كتب و روايات در دست دارند ولي معذلك يهودان اعتنا بقول آنها ندارند ، و كذلك يهودها كتابها دارند و روايتها ميكنند و اتفاق دارند نوعاً بر رواياتي ولي نصاري برهان نيّر ظاهر دست دارند بر كذب آنها و تصديق آنها را نميكنند ، و كذلك حال نصاري نسبت بمسلمين ، نصاري بر ملت خود اجماعي دارند و رواياتي ميكنند ولي مسلمين بجهت اينكه شواهد معتبره بر صدق مدعي و روايات خود دارند تصديق آنها را نميكنند ، و كذلك در ميان مسلمين نيز فرق مختلفه هستند و اهل حق تصديق آنها را نميكنند چرا كه روايات ثقات و امناء و شواهد ديگر مكذب آنها است .
خلاصه پس حاصل كلام اين است كه دليل عقل و نقل مطاع و حجت است و نقل يا بواسطه ثقات است يا شاهد صدقي با آن است و هر دو مطاع است چنانكه خداوند در قرآن مجيد فرموده است در باب اطاعت قول ثقات فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون و فرموده يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و در باب روايت غير ثقات ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا [ص 122] ان جاءكم فاسق بنبأ فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا علي ما فعلتم نادمين يعني اي كساني كه ايمان آوردهايد اگر فاسقي بر شما خبري آورد طلب بيان كنيد يعني سعي كنيد از شواهد و بينات ديگر صدق آن را بفهميد مبادا برسيد قومي را بجهالت پس بر آنچه كردهايد پشيمان شويد . و اين امري است طبيعي بشر نهايت اين است كه بعد از آنكه در مباحث علميه بيان ميشود اذهان مرتاضه بعلوم در آن شبهات ميكنند و اگر بدانند كه خداوند تكليف عباد نفرموده مگر آنچه طبيعي آنها بوده و فطرت ايشان بر آن جاري شده ديگر شبهه نميكنند و اين است فطرت جميع خلق در همه امور مثل اينكه در امور دنيويه و معاملات عاديه انسان طلب علم ميكند و مادام كه علم حاصل نكند بنفع و ضرر و صدق و كذب هيچ معامله نميكند كذلك در معاملات اخرويه هم انسان بايد طلب علم كند و علم حاصل نميشود مگر ببرهان يا كشف و بغير اين دو انسان در تيه جهالت خواهد ماند .
مقدمه - بدانكه چيزهائي كه گذشته يا از حضور ما غايب شده ولو موجود باشد علم بآنها حاصل نميشود مگر ببرهان ، [ص 123] مثل اينكه سالهائي چند گذشته و ما نديدهايم گردش آسمان را در آن سنوات يا هندوستان را نديدهايم و نديدهايم آفتاب در آنجا چه طور طلوع و غروب ميكند علم باين دو مسأله حاصل نميشود مگر ببرهان عقل يا نقل ، پس اگر كسي علم هيئت دارد و مطلع است بر وضع افلاك و دواير ميفهمد كه وضع افلاك هميشه همين بوده و در همه كره زمين امر بهمين منوال است نهايت تفاوت در وقت طلوع و غروب است بحسب آفاق مايله و اگر كسي علم ندارد بواسطه نقل ثقات علم باين مسأله حاصل مينمايد ، و از اين جمله است خبر پيغمبران صلوات الله عليهم اجمعين اگر كسي را عقل باشد ببرهان عقلي ميفهمد كه بايد پيغمبراني باين عالم بيايند و شرايع و احكام بگذارند ، اگر عقل ندارد بواسطه نقل ميفهمد كه پيغمبران آمدهاند ، و بغير از اين دو وجه علم ببعث رسل حاصل نميشود . و بعضي از امور جزئيه هست كه عقل را هم در آنها راهي نيست و فهم آنها منحصر بنقل است مثل اينكه مكه هست و كابل و قندهار موجود است اين را ما بعقل نميتوانيم اثبات كنيم چرا كه عقل ما محيط بجزئيات نيست ولي بدليل نقل مطلع بر وجود آنها [ص 124] ميشويم و نقل هم يا بواسطه ثقه و امين بايد باشد يا بتواتر برسد بطوري كه علم عادي حاصل شود و از آن جمله است علم به نبوت اشخاص پيغمبران . من اگر چه اثبات نمايم بعقل كه بايد پيغمبران باشند ولي من بعقل نميتوانم ثابت كنم كه حضرت الياس پيغمبر خداست يا بايد پيغمبري الياس نام مبعوث شود ولي بواسطه روايات معتبره و شواهد بيّنه كه بمن رسيده ميفهمم كه الياس پيغمبر خدا بوده و اگر در مسأله دليل عقل معتبر يا نقل معتبر قائم شد شخص عاقل را نميرسد كه انكار نمايد بمحض احتمالات واهيه و خيالات فاسده مثل اينكه اگر بچشم ديدي كه آفتاب طالع شده است ديگر باحتمالات بعيده و شكوك فاسده انكار آن را نميكني و اگر كسي در مثل اين مورد شك نمايد مردم او را ديوانه ميخوانند و كذلك امري اگر ببرهان ثابت شد اگر كسي در آن شك كند عقلا او را تسفيه ميكنند ، مثل اينكه امروز اگر من منكر وجود لندن شوم با اينكه جماعتي خبر آوردند كه شهري است مسمي بلندن و ادلهٔ چند بر من قائم شد كه همه حكم كرد بوجود لندن مردم مرا مريض و سفيه ميخوانند ، و هكذا اگر بدليل مسلم شد كه فلان نبي مبعوث شد [ص 125] و دعوتي فرمود من نميتوانم منكر شوم كه من نديدهام و اگر انصاف را شيوه خود قرار دهي و با عقل و دين خود خصمي ننمائي اين بيانها را اعتراف ميكني و ميداني كه اين است فطرة اوليه و بناي همه ملك بر همين است لاغير .