[ص 1]

حُسام الدين

در اثبات تحريف تورية و انجيل

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا و مولانا محمد خاتم النبيين و اشرف الانبياء و المرسلين و علي آله الاوصياء الافضلين و آيات الله في العالمين الائمة الهداة المهديين الغرّ الميامين و السلام علي الانبياء و المرسلين و حجج الله علي الخلايق اجمعين و علي خواص شيعتهم المكرمين النقباء و النجباء الخصّيصين حماة الدين و رعاة المؤمنين و خلفاء المرسلين و ورثة النبيين و لعنة الله علي اعداء الدين و مضلي المسلمين الغاصبين لحقوق السابقين و الناصبين الناكثين الخارجين من الجنة و الناس اجمعين ابد الآبدين .

و بعد چنين گويد بنده اثيم محمد بن محمدكريم بن ابرهيم كه در اين اوان سعادت اقتران تعليقهٔ انيقه و رقيمهٔ كريمه عز وصول ارزاني فرمود از جانب سني الجوانب سركار نواب مستطاب عظمت انتساب رفعت اكتساب مؤتمن السلطان [ص 3] حاج ميرزا حسين خان وكيل سياسي و جنرال قونسول دولت عليّه ايران دام مجده العالي از معموره بمبئي و در ضمن بعد از طي مراسم التفات امر فرموده بودند كه بادله محكمه اثبات نمايم كه كتب عهد عتيق و جديد تحريف و تبديل يافته و آنچه در دست يهود و نصاري است اصل كتب منزله نيست و باعث اين فرمايش اين شده كه يكي از پادريان كتابي بخيال خود نوشته و چيزي چند بهم بافته در رد مذهب اسلام و در ضمن آن مزخرفات بخيال خود رد نموده بر مسلمين اين قول را چرا كه اكثر مسلمين قايلند باينكه كتب سماويه از ميان امم مرتفع شده و آنچه در دست ايشان است مصحّف است و محرّف و او خواسته اين كلام را رد نمايد و چونكه دأب ايشان از صدر اول بر اين جاري شده كه ضعفاء مسلمين را اغواء نمايند و القاء شبهه در قلوب ايشان كنند بزباني چرب و نرم داخل مي‌شوند و از راههاي بسيار نزديك داخل مي‌شوند كه مسلمين ضعفاء بلغزند و اين است دأب شيطان رجيم كه باين لباسها بيرون مي‌آيد محض تلبيس پس بجهت اين حيله و مكر آياتي چند از قرآن مجيد را برأي خود معني نموده و شاهد قول خود قرار داده كه مسلمانان محض اعتقاد بقرآن مغرور [ص 4] شوند و گول او را بخورند و بعضي دليلهاي مزخرف هم از عقل خود آورده بخيال اينكه در ميان مسلمين كسي نيست كه حق و باطل را تميز دهد و مزخرفات او را باطل نمايد ، و چند سال قبل از اين هم كتابي يكي از پادريان كه هنري مارتن نام داشت بخيال خود در رد اسلام نوشته و از همين قبيل خرافات هم در آن مندرج ساخته و سابقاً مرحوم مبرور عالم رباني و حكيم صمداني آخوند ملا احمد نراقي اعلي الله درجته كه يكي از علماء بااطلاع مؤمنين بود ردي بر او نوشته در كمال متانت و آن كتاب را مسمي ساخته بسيف الامة و الحق اسمي است بامسمي و از تورية و انجيل و زبور و ساير كتب انبياء او را رد فرموده و بسيار كتاب خوبي است الحق اسلام و مسلمين را بآن كتاب نصرت فرموده جزاه الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين ، و كذلك مرحوم مبرور حكيم رباني و عالم صمداني حاج محمدرضاي همداني كتابي مفصل و مشروح در اثبات نبوت نوشته و اعتراضات او را هم رد نموده‌اند و ايشان هم بسيار خوب نوشته‌اند و اسم آن كتاب هم مفتاح النبوة است . و كتاب ديگر بعد از آن پادري ديگر نوشت در سنه هزار و دويست [ص 5] و پنجاه و دو و چاپ كردند و در ايران منتشر نمودند و آن هم پيرو اول شد و از همان قبيل ايرادات مزخرفه او نوشت چرا كه ايرادي در واقع نمي‌توانند بر پيغمبر ما صلي الله عليه و آله وارد آورند ولي عقلهاي خود را جمع كردند چند ايراد بيجا بخيالات واهيه بهم بافتند و همانها را بيك‌ديگر ميراث دادند خلاصه آن كتاب را هم بمحضر مبارك مولا و سيد من وحيد العصر و فريد الدهر شيخ الامة و كاشف الغمة ينبوع العلم و اصل الحلم و معدن الحكمة و بقية الائمة وارث النبيين و حجة المرسلين سلمان الزمان و قاطع البرهان الحاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه آوردند پس ردي عجيب به بياني غريب از كتب سماويه و آيات واضحه و ادله قاطعه بر او نوشتند آن هم طوري پسنديده آمد كه خود علماء نصاري قبول كردند چه جاي مسلمين . و بعضي هم حكايت كرده‌اند كه سابق بر اين هم پادري ديگر فليب نام ردّي نوشته و هنري مارتن خوشه‌چين خرمن او شده ، حال هم سركار خان معزيّ اليه دام مجده از روي كتاب اين پادري كه در اين زمان احياء مزخرفات پادريان سابق را كرده همين قدر از بيانات او را كه متعلق باين مسأله است [ص 6] نسخه نموده ارسال فرموده‌اند و اين فصل سيوم آن كتاب است و اصل اين ايراد را اقتباس از آن پادريان نموده ولي تفصيل بيشتر داده و در كتاب مبارك نصرة الدين مرحوم مبرور آقاي والد اعلي الله مقامه اين ايراد را مختصر جواب فرموده‌اند و از همان عين مطالب مندرجه در تورية و انجيل و ساير كتب استنباط تحريف فرموده و برشته تحرير درآورده‌اند و در كتاب سيف الامة هم چون پادري مذكور چند كلمه بيشتر در اين مسأله ننوشته مختصر جواب گفته لهذا اين بنده جاهل لابد شدم از اينكه اين مسأله را با ادلهٔ كه مسلمين و يهود و نصاري همه بپسندند اثبات نمايم و بطلان مزخرفات او را محقق نمايم تا بر احدي شبهه نماند ، ولي شرط فهميدن بيانات ما اين است كه انسان طالب دين باشد و از خداوند بترسد و هر جا حق را ديد قبول نمايد و انصاف را شعار خود نمايد اگر چنين كند بمطلب مي‌رسد و حق را از باطل تميز مي‌دهد ولي شخص مغرض محال و ممتنع است كه چيزي را بفهمد يا آنكه بحق اقرار نمايد بلكه همه انبياء اگر حجت خود را اقامه كنند شخص باغرض قبول نخواهد نمود چنانكه شنيدهٔ و در كتب ديدهٔ كه امتها با رسل چه كردند [ص 7] حتي اينكه ايشان را ساحر خواندند و مجنون گفتند نعوذ بالله اين نبود مگر از غرضي كه خود امت داشتند و الا در برهان انبياء البته نقص نبوده و نيست . هم‌چنين در تحقيق و اثبات مسائل شأن مبيّن اين است كه حق برهان را اداء نمايد بطوري كه در علم جدل شرط است خواه مدعي به‌پذيرد يا نپذيرد ، و اين رساله را مسمي نموديم بحسام الدين و مرتب ساختيم بر مقدمه و دو مقصد ، در مقصد اول ذكر مي‌نمايم ايرادات پادري را و يكي يكي را جواب مي‌گويم انشاء الله و در مقصد دويم اثبات مي‌نمايم تحريف كتب اولين را بانواع ادله و اسأل الله ان يوفّقني علي احقاق الحق و ابطال الباطل و لو كره المشركون .

مقدمه

بدانكه هر علمي و صنعتي اهل فني مخصوص دارد اگر آن را نزد اهل فن بردي خوب و بد و صحيح و سقيم را تميز مي‌دهد و الا فلا ، هر كسي را اهل كاري يافتيم ، مثل اين مطلب را ملاحظه نما در صنايع و حرف خلايق آن كس كه ساعت‌سازي مي‌داند هر گاه ساعتي را بدست او دادي عيب آن را مي‌فهمد و خوب و بد آن را تميز مي‌دهد و لكن اگر ساعتي بدست بقال بدهند كه تو اين را تميز ده [ص 8] و عيب و بي‌عيبي آن را بگوي از عهده برنمي‌آيد و نمي‌فهمد ، هم‌چنين هر صنعتي را اهلي است كه بايد رجوع بآن نمود و از او تقليد كرد پس اگر ساعتي را دست بقال يا خباز دادي او تصديق نمود كه خوب است و بي‌عيب يا بد است و فاسد قول او ابداً مناط اعتبار نيست و هيچ عاقلي اعتنا بسخن او نخواهد نمود ، هم‌چنين است امر علوم ، هر علمي اهلي دارد و بايد در هر علم رجوع باهلش كرد ، علم تشريح را خداوند عالم بكسي مخصوص داده پس هر كس آن علم را بخواهد بايد رجوع باو كند پس اگر برود نزد ساعت‌ساز و از او طلب كند اين علم را البته بر خطا رفته ، و هم‌چنين علم معالجه را طبيب حاذق دارد پس اگر بروي نزد غير از او بجهت معالجه البته محروم مي‌شوي بلكه احتمال هلاكت تو مي‌رود ، و هم‌چنين علم الهي را اهلي است علم دين و مذهب را بايد از ايشان آموخت و اگر از غير ايشان بطلبي خائب و خاسر مي‌شوي و عجب اين است كه باين كلام همه كس اعتقاد مي‌كنند و نزد هر كس بگويي تصديق تو را مي‌نمايد [ص 9] ولي غالب خلق در وقت عمل كردن غافل مي‌شوند و نمي‌فهمند چه مي‌كنند و اين نيست مگر از سادگي يا محض حسن ظن بيجا ، مثلاً در معالجات اغلب مردم بزبان مي‌گويند كه درد را بايد بطبيب حاذق گفت ولي مع‌ذلك همينكه تب مي‌كنند بقول هر عجوزه يا سيّاح عمل مي‌كنند و چه بسيار بيماران كه باجل حتمي خود از دنيا نمي‌روند و بسوء علاج مي‌ميرند و هر چه هم ايشان را نصيحت كني تصديق بزبان مي‌نمايند ولي در عمل باز خلاف مي‌كنند ، و هم‌چنين در امر عقايد غالب خلق پيرو پدر و مادر و همسايه و رفيق خود مي‌شوند و هر مذهبي كه آنها دارند همان را مي‌گيرند و هر شبهه و مشكلي كه بر آنها وارد شود عرضه بر ايشان مي‌كنند اگر قدري ترقي كنند رجوع بملاي محله خود مي‌كنند اگر چه هيچ نفهمد و بهمين قناعت دارند كه اسم او ملا باشد يا مقلد ملاي شهر خود مي‌شوند هر كس باشد و حال اينكه بسا جاهل باشد يا فاسد العقيده و هر كس خواسته باشد اعتقاد او صحيح باشد و عاقبت نجات يابد بايد هوش خود را جمع كند و اعتنا بقول عامه خلق نكند و بفهمد كه [ص 10] كيست صاحب علم و فهم و دين‌دار و متقي و پرهيزگار پس در دين و عقيده خود از او اخذ نمايد و تابع او گردد .

حال كه اين مقدمه سديده را دانستي عرض ميكنم علم حقايق دينيه و معارف ايمانيه علمي است بخصوص و تعريف و فايده و موضوع خاص دارد غير از موضوع و تعريف و فايده اصول و فقه ، پس نه هر فقيهي آگاه بر آنهاست بلكه فقيه همان صرف مسائل شرعيه را ميداند و بمقتضاي علم خود احكام شرعيه را جاري ميكند ولي اگر كسي بر اصل اين شرع اعتراضي وارد آورد يا در نبوت نبي و وصايت وصي شكي و شبههٔ نمايد فقيه بسا از عهده جواب برنمي‌آيد ، شأن فقيه همين است كه فتوي دهد كه اگر كسي انكار حكم شارع نمايد كافر است و هر كافري نجس پس اگر كسي مثلاً در فرض بودن صلوة شك كند فقيه ميگويد كافر است و نجس ولي باين حكم حل مسأله و رفع اشكال نمي‌شود اما اگر مسأله را بر حكيم ماهر عرضه كنند با دليل و برهان حقيت قائل بوجوب صلوة و بطلان قول خصم را اثبات ميكند .

حال كه اين مقدمه معلوم شد بدانكه اگر شبهاتي از يهود و نصاري بر عوام مسلمين يا علمائي كه اهل اين فن نباشند [ص 11] عرضه كنند و آنها جواب نتوانند بدهند يا جوابي دهند كه خصم قبول نكند نبايد ضعفاء در دين خود سست شوند و اعتقاد ايشان فاسد شود بلكه مثل اين بعينه اين است كه ساعت مكب را دست بقال دهي كه تميز ده يا قبا را بآشپز دهي كه بدوز يا بيمار را نزد جاهل ببري كه معالجه كن ، اگر چنين كني البته محروم ميشوي و چون محروم شدي خود را ملامت كن نه اهل شهر را ، ولي اين خلق غالباً بسليقه خود بجهت هر كاري كس ناقابلي را اختيار ميكنند آن وقت كه محروم ميشوند فرياد برمي‌آورند كه در اين شهر اهل صنايع نيست و حال اينكه اهل صنايع بسيار است و هر كسي مشغول بكار خود . از آن جمله است شبهات پادريان ، جواب آنها را كسي ميدهد كه علوم بسيار داشته باشد و بسا ايرادهاي آنها را دست جهال ميدهند و آنها نميتوانند جواب دهند پس ضعفاء چنين مي‌پندارند كه ايرادهاي آنها راست است و درست و امر اسلام ضعيف است پس اگر پادريان مي‌بينند كه بعضي ايرادهاي آنها را ضعفاي مسلمين نتوانستند جواب دهند مغرور نشوند و گمان نكنند كه حرف‌هاي آنها بامعني است بلكه اهل علم ميدانند كه آنها مزخرف گفته‌اند [ص 12] و امام عليه السلام ميفرمايد ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و از خداوند مسألت ميكنم كه اين خادم ضعيف آستان ملك‌پاسبان پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله را اعانت فرمايد و توفيق دهد بر اينكه ايرادات اين پادري را جواب گويم و نصرت نمايم اين ملت بيضاء و شريعت غراء علي صاحبها آلاف التحية و الثناء را ولي عذرخواهم از ناظرين در اين رساله كه مجال تفصيل دادن كلام ندارم و باختصار ميكوشم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

مقصد اول

در نقل ايرادات پادري و جوابهاي آنها . فقره فقره كلام او را بعينه ذكر ميكنم و در ذيل آن جواب عرض ميكنم بحول الله و قوته .

گفته است : چون جمهور محمديان ادعا مينمايند كه مسيحيان و يهوديان كتب مقدسه خودشان را تحريف نموده آن آياتي را كه بمحمد اشاره و آمدنش را بيان‌كننده بودند [ص 13] اخراج ساخته كلمات ديگر در مقام آنها نهاده‌اند باين سبب كتب مقدسه موجوده كه الآن مستعمل ايشان است ديگر قابل اعتقاد و اعتماد نيست پس واجب و لازم است كه با دقت تمام متوجه تشخيص اين ادعا شويم نهايت كه از امتان محمد طلب ثبوت اين ادعا را نمائيم ، تعجب است كه هيچ‌يك از آنها هنوز درستي آنرا با دلايل واضحه و معتبره ثابت ننموده است و ايشان در باب اداء جواب قاطع اين چهار مسأله كه آيا كتب مقدسه عهد عتيق و جديد در چه زمان و بواسطه كيان و بچه نوع تحريف گشته و كلمات محرّفه كدامند تا حال مديون مسيحيان مي‌باشند بلكه بي دليل بمحض ادعاء خودشان را ساكت ميسازند .

جواب - اولاً جواب كلام او را ميگوئيم بعد ان شاء الله چنانكه وعده كرديم اقامه براهين بر دعوي خود ميكنيم ، عرض ميكنم اين بيچاره پادري نصراني هم جاهل بكتب و سير خودشان است هم بي‌خبر از احكام اسلام و ملت حضرت خاتم صلي الله عليه و آله بوده . اما در نزد اكثر مسلمين شبهه نيست در اينكه كتب عهد عتيق و جديد همه تصحيف شده بلكه چند قسم تغيير در آنها شده يكي اينكه از همان وقت [ص 14] غيبت حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام بكلي انجيل از ميان رفت باقرار خود نصاري اگر چه اين مرد بي‌خرد بي‌خبر باشد يا عمداً تجاهل كند و اگر چه وصي آن بزرگوار ميدانست ولي آن سرور هم ظاهر نميساخت و بعد از مدتها شاگردان حواريين كتبي نوشتند اسم آنها را انجيل گذاردند و اين حكايت بعد از اين مفصل و مبرهن بيان ميشود و اما تورية آنهم بكلي مرتفع شد و بعد از حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام يهود اختلاف زياد در آن كردند و كتب احكام جعل نمودند و بعد از اين ان شاء الله بيان آن هم خواهد آمد و احاديث متعدده از طريق خودشان دلالت بر اين مطلب ميكند و شواهد بسيار هم از طرق خود يهود و نصاري در اين باب داريم . و يك قسم تصحيف ديگر شده در همين كتب در وقتي كه ترجمه شد از لغت اول بلغتهاي ديگر و خود مترجمين و علماي يهود شهادت بر اين دعوي ميدهند چنانكه بعد ان شاء الله مذكور ميشود و اختلاف خود ايشان در بعضي لغات و آيات دليل اين مطلب است . [ص 15] و يك قسم تحريف و تصحيف هم در زمان بعثت حضرت پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله شد و آيات عديده از قرآن مجيد دليل اين مطلب است بلكه قدري بيشتر هم شايد تغيير داده‌اند و آن تغيير در بعضي آيات است كه ذكر علامت بعثت خاتم صلي الله عليه و آله و اسم آن بزرگوار در آنها بوده و كذلك در تورية اسم حضرت عيسي مذكور بوده و چنين نقل ميكنند كه تصحيف كرده‌اند و اين تحريف و تصحيف در همه آيات نيست و اين تغيير هم لازم نيست به برداشتن آيات و تغيير دادن الفاظ باشد بلكه محتمل است بتغيير دادن معاني در الفاظ مشتركه باشد يا تغيير دادن اعراب كلماتي كه بآن سبب معني فرق ميكند چنانكه شايد بعد از اين ذكر بعضي بيايد ، و كذلك لازم نكرده جميع نسخ را تغيير داده باشند بلكه بسا بعضي را تغيير داده‌اند و مرادم در اين مقام محض جواب كلام است نه برهان چرا كه خود ايرادكننده در اينجا اقامه برهاني نكرده بلكه مرادش محض تكذيب قول ماست ما هم مرادمان بيان دروغ او .

و كذلك اين قول كه ميگويد مسلمانان هنوز مديون نصاري هستند در جواب مطلب ، اين هم دروغ است بعضي از علماء [ص 16] مسلمين جواب گفته‌اند و دين خود را با برهان ثابت كرده‌اند ولي حيف كه در ميان يهود و نصاري اهل علمي نيست كه بفهمد و اين چند شبهه را هم خلفاً عن سلف ياد گرفته‌اند كه مي‌نويسند و منتشر ميكنند و چهل سال متجاوز است كه جواب اينها در اسلام داده شده و غافلند از اينكه يهود و نصاري در عصر خود پيغمبر صلي الله عليه و آله هم از اين عصر مجتمع‌تر بودند هم بااطلاع‌تر هم در دين خود راسخ‌تر ، اگر اينها ايرادي بود كه محل نظر باشد آنها بر خود پيغمبر صلي الله عليه و آله كرده بودند و جواب هم شنيده بودند و حال اينكه در چند آيه از قرآن خداوند فسق ايشان را ظاهر فرمود كه تورية را تصحيف ميكنند و تغيير مي‌دهند يا كتمان ميكنند و پيغمبر صلي الله عليه و آله مكرر با ايشان در اين باب تكلم فرمود و يك نفر ايشان نتوانست اثبات كند كه او نعوذ بالله دروغ فرموده و حال اينكه آرزو داشتند يك دروغي از او بشنوند كه بر همه كس ظاهر بشود نبي نبودن او ، بلكه خلافش را ديديم كه اگر يك نفري از يهود و نصاري تكذيب او را كردند معلوم شد دروغ گفتن خود او و جمع كثيري از يهود از علماء و عوام ايشان اقرار كردند بصدق پيغمبر [ص 17] صلي الله عليه و آله و تصديق نمودند . خلاصه بعد از اين همهٔ اين مطالب مبرهناً بيان ميشود ان شاء الله .

گفته است : و در قرآن نيز بجهت تحريف كتب مقدسه مستعمله مسيحيان و يهودان اشاره گشته است پس مادامي كه تابعان محمد ادعاي خود را با دلايل معتبره بثبوت نرسانيده بر مسيحيان تحمل اين ادعا لازم نمي‌آيد زيرا كه هر چيز را گفتن و ادعا نمودن ممكن است اما ادعائي كه از براي تحقيق آن دلايل معتبره نباشد بيجا و بي‌ثمر است بلكه ادعاي بي‌دليل كار خردمندان نيست .

جواب - جميع اين عبارت مكر است و شيطنت و محض القاء شبهه در دل عوام الناس ذكر كرده . عرض ميكنيم فرض ميكنيم بعضي از مسلمين از اقامه برهان بر اين مطلب عاجز يا همه هم عاجز بمانند اين چه دخل دارد بر عدم حقيت دين اسلام و چرا باعث توقف نصاري شده در مذهبشان ؟ اما اولاً كه دليل نبوت خاتم صلي الله عليه و آله منحصر بچهار خبر كه در تورية و كتب ساير انبياء و انجيل است نبوده بلكه هزار آيت نبوت با خود داشت مثل اينكه ادله نبوت [ص 18] حضرت عيسي عليه السلام منحصر باخبار كتب عتيقه نبوده بلكه چندين برهان با خود داشت ، بلي نصوص سلف بر خلف محض اتمام حجت بر بعض است و الا همين قدر كه پيغمبر خدا نبوت خود را ببرهان پيغمبري ثابت كرد واجب است تصديق او بلكه تصديق پيغمبر سلف را نيز اگر كسي ببرهان خلف كند جايز است چنانكه همه يهود و نصاري تصديق انبياء قبل از تورية را بنص تورية دارند و مسلمين تصديق همه را بقرآن دارند . پس بالفرض كه شما ندانيد آيا يهود تغيير دادند تورية را يا نه اين‌همه براهين كه از خاتم صلي الله عليه و آله ديديد و شنيديد و فهميديد كه آن بزرگوار مثل انبياء سلف آيات دارد و علامات مي‌آورد تصديق او را بنمائيد ، بلكه عرض ميكنم بر يهود و نصاري واجب است بحكم همين تورية تجسس كردن و طلب حق نمودن پس بايد تجسس حال پيغمبر صلي الله عليه و آله بنمايند و به‌بينند چه برهان بر نبوت خود دارد و چون برهان صدق را يافتند همين فرمايش او را كه در قرآن خود فرموده كه يهود تغيير دادند كتاب خود را تصديق نمايند با اينكه در همين تورية و انجيل كه در دست ايشان است ذكر خاتم [ص 19] و علامت او و محل او موجود است و در ساير كتب عهد عتيق و جديد و وحي كودك اين خبر مشهود است پس چرا معطلند اگر درد دين دارند ؟ و اگر باز امر آن بزرگوار بر ايشان از آن اخبار يقين نميشود از ضم كردن آن اخبار بسيرت خاتم صلي الله عليه و آله و ذهاب و بوار شرع خودشان بفهمند حقيت اسلام را . خلاصه بعد از اين كلام مفصل ذكر ميشود ان شاء الله .

گفته است بعد از كلماتي در بيان تحريف قرآن : اما در اين حال كه ادعاي تحريف كتب مقدسه مسيحيان و يهوديان در ميان امتان محمد شهرت كلي يافته است پس بجهت محمدياني كه طالب حقيقت هستند ادعاي مذكور را تشخيص داده معلوم سازيم كه آيا تحريف كتب مقدسه در يك وقت واقع گرديده است يا نه ، بلي بجهت زمان چنان تحريف در آيات قرآن اندكي خبر داده شده است چنانچه در سورة الانبيا مرقوم است و ماارسلنا قبلك الا رجالا نوحي اليهم فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و اهل ذكر را باهل كتاب معني كرده ، و ديگر در سوره يونس مذكور گشته فان كنت في شك مما [ص 20] انزلنا اليك فاسأل الذين يقرأون الكتاب من قبلك پس تا ايام خروج محمد كتب مقدسه اهل كتاب هنوز تحريف نكرده بودند . اگر بالفرض قرآن حق باشد چگونه ميتواند بود كه خدا در آيات مذكوره حكم نمايد كه بكتب يهوديان و مسيحيان رجوع نمائيد زيرا كه بيرون از امكان است كه خدا احدي را بكتابي كه محرّف گشته رجوع نمايد مگر باين شرط كه معلوم نموده باشد كه كدام يك از كلمات آن كتاب تحريف يافته است و حال آنكه در هيچ مواضع قرآن سخني نميتوان يافت كه كدام مواقع و آيات كتب عهد جديد و عتيق تحريف گشته‌اند بلكه محض گفته است كه اهل كتاب علي الخصوص يهوديان كتب مقدسه مستعمله خودشان را تحريف نموده‌اند چنانچه در سوره بقره نوشته شده است يا بني‌اسرائيل لاتلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون و در مواقع ديگر همان سوره مسطور است افتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون و در ضمن اين دو آيه تحريف بلا تعين وقت بمعني عام بيان شده .

جواب - اين هم يك وسوسه و مكر ديگر است كه اول [ص 21] اثبات كرده كه قرآن در زمان عثمان تحريف شده تا آنكه قلوب ضعفاء مسلمين را مضطرب سازد و اعتقاد ايشان سست شود بعد خواسته از آيات مجيده كتاب عزيز استدلال كند كه آنچه در دست يهود و نصاري است بتصديق خود قرآن تورية و انجيل است و لكن در اين قرآن نازل شده كه تحريف كرده‌اند آن وقت ادله اوهن از خانه عنكبوت آورده كه از زمان قليلي بعد از عيسي عليه السلام تا كنون تورية و انجيل تغيير نكرده است چنانچه بعد مذكور ميشود . پس باعتقاد خود كتاب خدا را رد نموده و تكذيب پيغمبر ما صلي الله عليه و آله را نموده است و خواسته شبهه در دل مسلمين بياندازد تا بمطلوب خود برسد غافل از اينكه خداوند فرموده است يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون و نخواهد گذارد كه اهل باطل بر حضرت خاتم صلي الله عليه و آله و كتاب او غالب آيند و اگر چنين امري ميسر ايشان بود سابقين ايشان اعلم و ابصر بودند و نصرت دين خود را ميكردند و آن بزرگوار را مغلوب مي‌نمودند ، خلاصه برويم سر مطلب .

[ص 22] اما آنچه گفته است از تحريف قرآن مجيد مكر كرده و شيطنت نموده اگر چه عثمان بعضي قرآنها را سوخت و قرآن را خودش جمع نمود ولي مسلماً باجماع همه مسلمانان و اخبار عديده اهل عصمت و طهارت صلوات الله عليهم چيزي بر قرآن زياد ننموده است و جميع آنچه موجود است قرآن است و اگر در بعضي آيات هم يك كلمه سقط شده يا پيش و پسي شده اولاً بقدر قابل نيست كه حكم قرآن را برگرداند و ثاني خليفگان پيغمبر صلي الله عليه و آله در ميان بودند و در اخبار خود فرمودند كه اين آيه نزولش چنين بوده و خود قرآن هم شهادت ميدهد كه بر او زياد نشده چرا كه صريح قرآن است كه آن معجز است و مخلوق مثل او نميتواند بياورد و جميع اين كتاب علانيه مي‌بينيم كه بر يك نسق است و اختلاف ندارد و خداوند ميفرمايد لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و از عجايب امر قرآن ما اين است كه همين قدرش هم كه در دست ماست جامع احكام است و بقدر كفاف امت خداوند حكم همه چيز را در آن قرار داده نهايت امت جاهلند و معاني قرآن را نمي‌فهمند مثل ساير امم كه نمي‌فهميدند كتاب خود را و خداوند اوصيائي بعد از هر نبيي قرار داده است كه شارح [ص 23] كتاب و سنت او باشند و بعد از پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله نيز اوصياء آن بزرگوار صلوات الله عليهم بودند كه شرح كتاب و سنت او را فرمودند ، پس اجمال كتاب ضرري بحال امت نرسانيده است و جميع اين مطلب كه عرض شد بديهي است و كتب اخبار و تفاسير ما گواه اين مطلب است . پس اين تفصيلي كه پادري نصراني مذكور داشته ابداً ضرري بحال قرآن و اسلام وارد نياورد ، مثلش مثل اين است كه از كتابي چند ورقي برداشته شده باشد چه ضرر بباقي كتاب دارد در صورتي كه احكام متفرقه باشد و همه‌اش يك قصه و حكايت نباشد . و اما امر تورية و انجيل چنين نيست چرا كه عرض كردم و بعد هم بيان مي‌نمايم كه جميعش مرتفع شده و آنچه در دست است مردم نوشته‌اند و بسا بعضي فقرات و آيات كه خاطرشان بوده در آنها نوشته‌اند آنها هم معين نيست كدام است ، پس اينها نه تورية موسي است نه انجيل عيسي عليهما السلام و باز همين كتب مجعوله هم تصحيف شده پس فرق ميان اين كتب و قرآن بسيار است .

و اما استدلالاتي كه از قرآن ما نموده جميعش بيجاست ، كاش [ص 24] دخل و تصرف در قرآن نمي‌كرد و واقعا از انصاف دور است كه كسي كه از كتاب خودشان و سيرت خودشان بي‌سررشته است در كتاب امت ديگر سخن بگويد . اگر شخص منصف باشد و در بيانات او نظر كند ميفهمد كه هيچ سررشته نداشته چرا كه شخص بافهم ميفهمد كه اين انجيلها كه در دست است انجيل حضرت عيسي نيست و اگر قدري متدرّب باشد و تتبع در كتب عهد عتيق نمايد ميفهمد كه همه آنها مصحّف است و محرّف چنانكه ظاهر خواهد شد و اكثر عقلاي نصاري كه اين مسأله را فهميده‌اند اعتقادشان باين كتب كم شده و اين مرد ادعا ميكند كه اينها همان كتب سماويه است .

اما استدلال او بآيه كريمه فاسألوا اهل الذكر بيجاست ابداً مراد از اهل ذكر اهل تورية و انجيل نيست و اسم تورية و انجيل ذكر نيست و بعضي از مفسرين سني ذكر را برأي خود باين دو تفسير كرده‌اند و پادري شنيده و باور كرده و حرف جاهل در هيچ ملتي مسموع نيست جهال نصاري هم مزخرفات بسيار ميگويند و كتاب خود را برأي خود معني ميكنند و عقلاي ايشان قبول نميكنند در مذهب ما هم چنين است ، بلكه مراد از ذكر در ظاهر قرآن است و در باطن پيغمبر ما [ص 25] صلي الله عليه و آله و خود قرآن دلالت بر اين ميكند چرا كه در آيه ميفرمايد مايأتيهم من ذكر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون و مراد از اين ذكر قرآن است ، پس اهل ذكر در معني ظاهر يعني اهل قرآن و اهل قرآن ائمه هدي هستند صلوات الله عليهم بنص خود قرآن كه ميفرمايد و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم و امام عليه السلام ميفرمايد مائيم راسخين در علم . پس چون ايشان حامل علم قرآنند اهل قرآن ميشوند . و در جاي ديگر در صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد قد انزل الله اليكم ذكرا رسولا و در جاي ديگر ميفرمايد ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر و مراد از ذكر پيغمبر است صلي الله عليه و آله ، پس اهل ذكر بنص خود قرآن اهل پيغمبرند . و اخبار بسيار هم در اين باب وارد شده از طرق خاصه و عامه چنانچه محمد بن مسلم عرض كرد خدمت حضرت باقر عليه السلام كه جماعتي نزد ما هستند گمان ميكنند كه اهل ذكر در اين آيه كريمه يهود و نصاري هستند فرمود هر گاه از ايشان سؤال كنيد شما را بدين خود ميخوانند پس اشاره فرمود بسينه مبارك خود و فرمود مائيم اهل ذكر [ص 26] و از ما بايد سؤال كرده شود . تمام شد حديث شريف . و اگر خود بعقل خود هم نظر كني ميفهمي كه نمي‌شود چنين چيزي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله دشمنان و مكذبين خود را حكم قرار دهد ميان خود و ميان امت و از اين گذشته بر فرض كه كسي بخواهد نعوذ بالله قرآن را برأي خود معني كند و از اخبار و آثار نگيرد بايد رجوع بلغت كند و ذكر در لغت بمعني حفظ است و خاطر داشتن و بعضي معني ميكنند اهل ذكر را باهل علم ، پس معني آيه كريمه اين ميشود كه نفرستاديم قبل از تو مگر رجالي كه وحي ميكرديم بايشان پس سؤال كنيد از كسانيكه خاطر دارند و حاصل اينكه علم دارند يعني اطلاع بر سيرت سابقين دارند كه همه رسل بشر بوده‌اند ، و نزول آيه وقتي بود كه مشركين گفتند خداوند چرا ملكي بسوي ما رسول نمي‌كند پس اين جواب را فرمود و در سوره نحل هم نظير اين آيه كريمه هست ميفرمايد و ماارسلنا من قبلك الا رجالا نوحي اليهم فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون بالبينات و الزبر و انزلنا اليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل اليهم و لعلهم يتفكرون [ص 27] و اگر اين مرد انصاف داشت همين آيه مي‌بايست اسباب تصديق او شود چرا كه خداوند ميفرمايد نفرستاديم قبل از تو مگر رجالي را كه وحي ميكرديم بسوي ايشان پس سؤال كنيد از اهل ذكر اگر نميدانيد ، و بالبينات بحسب عربيت متعلق است بماارسلنا و جمله سابق معترضه است يعني نفرستاديم قبل از تو مگر رجالي با بينات يعني دليلها از معجزات و غيرها و زبر يعني كتابها و نازل كرديم بسوي تو ذكر را يعني قرآن را تا اينكه بيان كني از براي مردم آنچه نازل كرده شده است بسوي ايشان از احكام و شرايع و اخبار معاد و ثواب و عقاب و شايد ايشان تفكر نمايند يعني ذكر را نازل كرديم بجهت اينكه بيان احكام بر ايشان شود و بجهت اينكه تفكر در آن نمايند . خلاصه در همين آيه فرموده ذكر قرآن است و فرموده از اهل قرآن سؤال كنيد كه اهل بيت پيغمبر باشند و اگر بگوئي چگونه اهل بيت خود را حكم قرار ميدهد و حال اينكه مشركين كه مخاطب بآيه كريمه هستند اعتقاد بخود آن بزرگوار هم نداشتند چه جاي اوصياء پس قول ايشان را چگونه قبول ميكردند [ص 28] عرض ميكنم امر فرموده بسؤال از ايشان تا اينكه مطلب را با ادله و براهين باهل زمان خود بفهمانند زيرا كه علم حق را مخصوص بايشان فرموده است پس بر امت هم واجب كرده كه رجوع بايشان نمايند . پس حاصل مطلب اين است كه اگر بخبر قرآن قناعت نداريد از پيشوايان خود سؤال كنيد تا درست مفصل و مشروح بشما بفهمانند و وجوه ديگر نيز در شرح آيه كريمه هست كه اين رساله موقع ذكر آنها نيست .

و اما آيه ثانيه كه بآن استدلال نموده بر عدم تغير تورية و انجيل ، عرض ميكنم باز در تفسير آن هم خيالي نموده و متابعت عامه را نموده ولي در نزد اهل حق چند قسم تفسير شده و هيچ قسمش دليل مطلب او نيست يكي در ظاهر و آن اين است كه جمعي مشركين گفتند اين پيغمبر مثل ما ميخورد و مي‌آشامد ما از كجا بفهميم پيغمبر است ، خداوند بر رسول خود نازل فرمود ان كنت في شك مما انزلنا اليك و خطاب بخود پيغمبر فرمود با اينكه مقصود ديگرانند و شك آنها كردند ولي قرآن از باب اياك اعني و اسمعي يا جارة نازل شده و غالباً خداوند پيغمبر را [ص 29] مخاطب بخطاب قرار ميدهد پس مراد اين نيست كه خود پيغمبر شك فرموده ولي جواب شاكّين را ميفرمايد كه اگر شك كردي يا شك داري از آنچه ما بر تو نازل كرديم پس سؤال كن اي پيغمبر از كسانيكه كتاب را ميخوانند يعني همين يك مسأله معينه را از آنها بپرس يعني خود تو بپرس اي پيغمبر در حضور شاكّين تا آنها شهادت دهند و بگويند كه رسولان همه بشر بوده‌اند ، و در احاديث ما اين طور معني شده و همين طور كه ما متدين بقرآن هستيم متدين باين هستيم كه شرح قرآن را ائمه ما ميدانند لاغير چرا كه در همين قرآن نازل شده كه معني آنرا نميدانند مگر خدا و راسخين در علم و در اخبار ما وارد شده كه اگر كسي قرآن را برأي خود تفسير كند كافر ميشود پس همين معني كه ايشان فرموده‌اند حق است و مراد اين است كه در حضور جهال از كساني كه كتاب را ميخوانند سؤال نما و ايشان نميتوانند در اين باب دروغ بگويند . و چون اين تفسير معلوم شد عرض ميكنم ابدا اين آيه دلالت ندارد بر اينكه قاريان كتاب عين تورية و انجيل و زبور و ساير كتب عهد عتيق و جديد در دست ايشان است بلكه همين [ص 30] هم كه موجود است اسمش كتاب است و هر چه هست از علماء متقدمين ايشان است و مشركين عرب هم بقول آنها اعتمادي داشتند لهذا فرمود از آنها كه كتابي دارند سؤال كن چرا كه مشركين همين قدر هم كتاب نداشتند .

و وجه ديگر از تأويل اين است كه در اخباري چند وارد شده كه در شب معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله نماز جماعت با انبياء و ملئكه فرمود و خداوند بر او وحي نازل فرمود از فضايل و مناقب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و آن بزرگوار بسيار تعجب فرمود پس اين آيه نازل شد كه اگر شك داري و حال اينكه شك نداشت ولي محض اطمينان قلب آن بزرگوار اين امر شد كه سؤال نما از كسانيكه قرائت كتاب مي‌كنند يعني انبيائي كه حاضر هستند و به‌بين كه در كتب ايشان هم از فضايل حضرت امير عليه السلام نازل نموده‌ايم مثل اينكه بر تو نازل نموده‌ايم پس پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كرد نه شك ميكنم و نه سؤال مينمايم .

پس آيه هيچ دلالت ندارد بر اينكه اين تورية و انجيل همان كتب سماويه است كه بر حضرت موسي و عيسي نازل شده بلكه در قرآن ادله اينكه اصل تورية و انجيل در ميان نيست موجود [ص 31] است و پادري نفهميده بلكه جهال مسلمين هم نمي‌فهمند ولي اهل علم ميفهمند و بالفرض اگر اين تفسيرهاي ما را قبول نكنند و مستبد برأي خود شوند ميگوئيم در هيچ‌يك از آيات نفرموده رجوع بخود كتب كنيد كه لازم باشد صحت آنها بلكه فرموده رجوع باهل كتب كنيد و اين مسأله معينه كه در باب آن امر شده تصديق از آنها بخواهند ضروري ايشان بوده و از اين گذشته از همين كتب مجعوله يا محرّفه هم كه ظاهر و بيّن است كه رسل بشر بوده‌اند و در اين دو سه آيه هم كه در همين يك مسأله فقط در ظاهر امر برجوع كردن بآنها شده و در باطن هم كه در آيه ثانيه عرض كرديم مراد تصديق فضايل حضرت امير عليه السلام است و از همين كتابها فضل آن سرور ظاهر ميشود چنانكه بعضي از احبار و رهبان ايشان در آن زمان تصديق ميكردند . پس بهر معني كه بگوئي اين آيات دلالت بر مقصود پادري ندارد ، مكري كرد كه شبهه القاء كند ولي خداوند نگذارد .

و اما آياتي كه خواسته از آنها استدلال نمايد بر اينكه كتب در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله تحريف شده بعد انكار نمايد و مدعي شود كه آيات قرآن متعارضه است يكي اين است [ص 32] كه ميفرمايد و لاتلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون عرض ميكنم اين آيه كريمه ابداً دليل بر اين نيست كه آنها جميع كتب خود را تغيير داده باشند بلكه تفسير ظاهر آيه اين است كه شما حق و باطل را مخلوط بهم نكنيد و كتمان نكنيد حق را و حال اينكه شما ميدانيد ، و ابداً دلالت ندارد بر اينكه كتب خود را تحريف كردند كه ايراد پادري وارد آيد كه ما نسخه قبل از آن زمان را داريم با اين نسخ مطابق است بلكه كلامي است مجمل و از اين آيه براي جاهلان بوجه نزول آيه و كسانيكه اطلاع از واقع ندارند همين قدر ظاهر ميشود كه يهود كلام حق و باطلي با هم ممزوج ميكردند و حكايت مينمودند و حق صرف را پنهان ميداشتند خداوند سرّ ايشان را فاش كرده و ايشان را رسوا نموده . و اما اصل واقعه موافق حديث اين است كه حضرت امام حسن عسكري عليه السلام مي‌فرمايد كه خطاب فرموده باين آيه خداوند قومي از يهود را كه مخلوط كردند حق را بباطل باينكه گمان كردند كه محمد صلي الله عليه و آله نبي است و علي عليه السلام وصي است و لكن هنوز نيامده‌اند و پانصد سال ديگر مي‌آيند پس رسول خدا صلي الله عليه و آله [ص 33] بايشان فرمود آيا راضي مي‌شويد بتورية كه ميان من و شما حكم باشد گفتند بلي پس آوردند و بر خلاف آنكه واقع بود مي‌خواندند پس خداوند آن طومار را كه از روي آن مي‌خواندند و در دست دو نفر بود برگردانيد و بصورت ثعبان فرمود كه دو سر داشت و هر يكي دست راست آن يهودي را كه سر ورق دستش بود خورد كرد و آنها فرياد مي‌كردند و طومارهاي ديگر هم آنجا بود بسخن آمدند و گفتند شما دو نفر هميشه معذب خواهيد بود تا اقرار كنيد بآنچه در تورية است از صفت محمد و نبوت او و صفت علي و امامت او پس عبارت را درست خواندند و ايمان آوردند برسول خدا صلي الله عليه و آله و اعتقاد كردند بولايت حضرت امير عليه السلام پس خداوند ايشان را مخاطب ساخت و فرمود و لاتلبسوا الحق بالباطل يعني مخلوط نكنيد حق را بباطل باينكه از يك وجه اقرار كنيد بمحمد و علي كه بگوئيد بايد بيايند و از يك وجه انكار كنيد كه بگوئيد اين دو نيستند و باينكه مكتوم داريد حق را و حال اينكه شما مي‌دانيد ، تا آخر حديث شريف . پس نزول آيه در اين موقع است و عمل آنها اين بود نه اينكه تغيير كتابها را آن وقت دادند پس اين آيه دلالت ندارد بر مطلب ابدا .

[ص 34] و اما آيه ثانيه كه استدلال نموده اين جزء آيه تمام دليل نيست ولي دليل صريح بعد از آن است آن هم بتفصيلي كه عرض مي‌شود خداوند مي‌فرمايد افتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرّفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلا بعضهم الي بعض قالوا اتحدّثونهم بما فتح الله عليكم ليحاجّوكم به عند ربكم افلاتعقلون اولايعلمون ان الله يعلم ما يسرّون و ما يعلنون و منهم امّيون لايعلمون الكتاب الا اماني و ان هم الا يظنون فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون و قالوا لن‌تمسنا النار الا اياما معدودة قل اتخذتم عند الله عهدا فلن‌يخلف الله عهده ام تقولون علي الله ما لاتعلمون بلي من كسب سيئة و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون تا اينكه مي‌فرمايد و لما جاءهم كتاب من عند الله مصدّق لما معهم و كانوا من قبل يستفتحون علي الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنة الله علي الكافرين نزول آيه كريمه در آن وقت شد كه رسول خدا معجزات [ص 35] و آيات بينات ظاهر فرمود بطوري كه يهود مبهوت شدند و عذرشان قطع شد و نتوانستند قطع حجت آن بزرگوار را نمايند گفتند يا محمد ايمان آورديم و وقتيكه بساير يهودان مي‌رسيدند مي‌گفتند ما ايمان نياورديم ولي چنين مي‌گوئيم كه اذيت مسلمين بما نرسد و ما بر سرّ ايشان آگاه شويم و اعداء ايشان را خبر دهيم پس با ما يار شوند و وقت فرصت هجوم آوريم بر سر مسلمين و ايشان را دفع كنيم و با اين حال نزد يهود منكر معجزات پيغمبر هم بودند پس خداوند فرمود يا محمد تو و اصحاب تو طمع مي‌كنيد كه تصديق كنند شما را و حال اينكه طايفهٔ از ايشان مي‌شنيدند كلام خدا را پس تحريف مي‌كردند آن را بعد از آنكه فهميدند و حال اينكه مي‌دانستند ، و مراد اين است كه در اصل جبل سيناء طايفهٔ از ايشان كلام خدا را مي‌شنيدند پس تحريف ميكردند و شاهد مطلب در خود آيه موجود است نمي‌بيني مي‌فرمايد كان فريق منهم يسمعون كلام الله يعني پيش از اين و نميفرمايد حالا شنيدند و فرمود كلام الله را و اگر مراد تورية بود مي‌فرمود تورية را چنانكه رسم قرآن اين است كه تورية را باسم تورية مي‌خوانند پس مراد آن كلمات است كه خداوند [ص 36] در طور بر موسي عليه السلام نازل فرمود و بمعجز حضرت موسي صوت را يهوديان شنيدند محض اتمام حجت و بعد از آنكه برگشتند ميان بني‌اسرائيل كلام خدا را تحريف كردند و تحريف ايشان هم اين طور بود كه گفتند خداوند چنين و چنان فرمود بعد فرمود اگر بر شما دشوار شد عيب ندارد كه ترك كنيد ، و تفصيل كلام خداوند و شنيدن يهود در سفر اشتراع تورية موجود است و حاجت بذكر آنها نيست چرا كه مسلم است ميان ايشان و در طرق خود ما هم از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام اين تفصيل وارد شده كه عرض شد و تفصيل تغيير دادن ايشان احكام را ميان خودشان معروف است و عمل ايشان شاهد است و بعد از اين هم بطور اختصار ان شاء الله ذكر مي‌كنيم . پس اين آيه كريمه دلالت ندارد بر اينكه يهود تحريف كردند تورية را در زمان حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله . بعد كه خداوند حال ايشان را بيان فرمود و فرمود طمع نكنيد كه مسلم شوند و نفاق نكنند باز شرح نفاق ايشان را با مسلمين فرمود كه هر گاه ملاقات كنند كساني را كه ايمان آوردند مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مي‌گويند كه ما ايمان [ص 37] آورديم بمحمد و علي و ذريه ايشان صلوات الله عليهم و بعضي گفتند ايمان آورديم بمعجزات پيغمبر و مفصل و مشروح معجزات را بيان كردند كه نقل آنها طولي دارد پس بعد از آنكه خلوت كردند بعض با بعض گفتند چه كرديد آيا خبر مي‌دهيد ايشان را بآنچه خداوند بر شما ظاهر كرده است از دلالات بر صدق محمد صلي الله عليه و آله و امامت علي عليه السلام كه محاجّه بكنند در نزد خداوند با شما باينكه شما دانستيد اين آيات را و مشاهده كرديد پس ايمان نياورديد و اطاعت نكرديد و گمان كردند كه آنها اگر ابراز نداده بودند اين آيات را مسلمين بر ايشان حجتي نداشتند ، پس خدا فرمود آيا تعقل نمي‌كنند كه بآنچه خبر مي‌دهند از چيزهائي كه خداوند ظاهر فرموده از دلالات حجت ثابت است بر ايشان آيا نمي‌دانند آنها كه خداوند مي‌داند آنچه در دل پنهان مي‌كنند از نفاق و خيالات فاسده و آنچه ظاهر مي‌كنند از ايمان دروغ محض مصلحت خودشان .

و باز وجه ديگر هم پيدا كرد نزول آيه كريمه و در حديث ديگر آن وجه بيان شده و آن اين است كه بعضي از يهود بودند كه چندان عداوت با مسلمين نداشتند و گاهي با ايشان [ص 38] آميزشي داشتند و ايشان را خبر مي‌دادند از آنچه خداوند در تورية خبر داده است از صفات و علامات خاتم انبياء صلوات الله عليه و آله و پس از آنكه با يهوديان متعصبين خلوت مي‌كردند آنها مي‌گفتند چرا بايشان ابراز مي‌دهيد اين اخبار را كه بر شما حجت داشته باشند پس خداوند اين آيه را بر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل فرمود و جواب هر دو فرقه را فرمود ، بعد بيان حال ايشان را باز مي‌فرمايد كه بعضي از يهود امّي هستند يعني نميتوانند بخوانند و نميتوانند بنويسند مثل كسي كه از مادر متولد شده و نمي‌دانند كتابي را كه از آسمان نازل شده و نه آنچه يهود افتراء بر خداوند بستند مگر امانيّ يعني آرزوي اين دارند كه ديگري بر ايشان بخواند و اگر كسي هم خلاف آنچه نازل شده بر ايشان بخواند نمي‌فهمند مثل عوام مسلمانان كه قرآن را نمي‌فهمند و اگر كسي آيه هم بر ايشان بدروغ جعل كند هيچ نمي‌فهمند و نيستند ايشان مگر اهل مظنه ، از آنچه علماء ايشان بگويند مظنه پيدا مي‌كنند و اهل يقين نيستند و دين ايشان محض تقليد است با اينكه بر ايشان حرام است كه در اصل دين تقليد علماء را كنند ، [ص 39] بعد فرمود پس واي بر جماعتي كه مي‌نويسند كتاب را بدست خودشان و مي‌گويند كه اين از نزد خداست تا اينكه بفروشند آن را بثمن قليلي پس واي بر ايشان از آنچه دست ايشان نوشته و واي بر ايشان از آنچه اكتساب كردند از اموال كه مي‌گيرند . و نزول آيه در رد آن جماعت از يهود شد كه نوشتند صفت پيغمبر را بر خلاف صفاتي كه خداوند قرار داده و در تورية اول بود ، نوشتند كه پيغمبر آخر الزمان طويل است عظيم البطن است موي او اصهب است و حال اينكه پيغمبر چنين نبود و نوشتند پانصد سال بعد از اين مبعوث مي‌شود و مقصودشان اين بود كه اين نوشته در ميان ايشان بماند و ضعفاء ايشان اغوا شوند شايد رياست ايشان باقي بماند و منفعتي برايشان حاصل شود و زحمت طاعت و خدمت حضرت پيغمبر و حضرت امير را نكشند پس خداوند اين آيه را نازل فرمود در شأن ايشان . پس اين آيه دليل است بر اينكه يهود در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله چنين كردند و اين تفصيل از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام مروي است و فرمايش آن بزرگوار بر مسلمين خاصة شيعيان [ص 40] حجت است و بر يهود و نصاري هم اگر انصاف دهند حجت است و شك نيست كه در ميان اين‌همه يهود و نصاري كه همه دشمن بودند و سعي ايشان در اين بود كه دست‌آويزي دست آورند و تكذيب آن بزرگوار را نمايند اگر اين كيفيت اتفاق نيافتاده بود البته فغان مي‌كردند و تكذيب مي‌نمودند و مع‌ذلك ديديم ساكت شدند و وصي آن بزرگوار هم شرح آيه را نمودند كه كيفيت اين شد كه آيه نازل شد همه يهود ساكت شدند و اين‌همه علماء يهود آيه را شنيدند با وجود اين اسلام آوردند اگر اين فقره دروغ بود چگونه تصديق مي‌كردند و مؤمن مي‌شدند و در زمان اول هم ابن‌عباس كه مردي آگاه و مطلع بود از تفسير قرآن و وجه نزول آيات و مطلع بود از حال يهود و نصاري همين قسم حكايت كرده و بواسطه معتبرين و ثقات خبر بما رسيده و اگر بگوئي روايت ثقات معتبر نيست ميگويم پس آنچه هم بيهود و نصاري رسيده از اخبار انبياء سلف بايد كذب باشد و تصديق نبايد كرد چرا كه آنها هم بواسطه مخبرين رسيده و بعد از اين ان شاء الله بيان مي‌كنم ادلهٔ چند بر اينكه روايت ثقه را بايد قبول كرد و نمي‌توان تكذيب نمود . [ص 41] خلاصه پس از اين آيه ظاهر شد كه يهوديان چنين خبري جعل كردند ولي در آيه و حديث نفرمود كه همه توريتها را تغيير دادند كه ايرادهاي پادري وارد آيد بلكه معلوم مي‌شود كه در يهود مدينه اين اتفاق افتاده بسا در يك كتاب دو كتاب هم نوشتند همينكه اين صدا بلند شد بسا باز پنهانش كرده‌اند خلاصه آيه دليل است كه چنين چيزي نوشتند پس اين آيه هم دليل صريح نمي‌شود بر اينكه آن وقت تمام تورية را تغيير دادند ولي دليل اين است كه دروغي بر خدا و رسول بستند و دست مردم دادند بعد هم كه خداوند ايشان را رسوا كرد و كذب ايشان را ظاهر كرد مردم فهميدند كه يهود خودشان اين بيان را جعل نمودند . پس از آنكه بيان دروغ ايشان را فرمود باز شرح حال ايشان را فرمود كه اين يهود كه نفاق مي‌كردند و بظاهر اظهار ايمان مي‌كردند گفتند كه آتش بما نمي‌رسد مگر ايامي و وجه نزول اين شد كه اين يهود منافق بعضي بستگان و برادران رضاعي از مسلمين داشتند كه آنها بر نفاق ايشان واقف بودند ولي كتمان مي‌كردند از پيغمبر صلي الله عليه و آله و خاصان آن بزرگوار محض حفظ دماء آنها و با آنها صحبت [ص 42] كردند كه شما چرا نفاق مي‌كنيد و حال اينكه مي‌دانيد كه خدا راضي نيست و شما را عذاب مي‌فرمايد گفتند كه عقاب ما بقدر ايام نفاق ماست و همين قدر خدا ما را عذاب ميفرمايد بعد منعم مي‌شويم و ما بجهت عذاب چند روز مكروه دنيا را اختيار نمي‌كنيم حال راحت مي‌كنيم در آخرت چند روزي معذب هستيم بعد عذاب منقضي مي‌شود و راحت مي‌شويم ، مثل بعضي از حكماء كه تابع آنها شدند و قايل شدند باينكه عذاب آخر عذب مي‌شود و جهنم بهشت مي‌شود بر اهلش و مثل زدند باينكه انسان در دنيا بهر صدمهٔ كه بر او وارد آيد همينكه چند روزي گذشت انس مي‌گيرد و ديگر منصدم از آن نمي‌شود پس خداوند جواب ايشان را مي‌فرمايد كه بگو يا محمد كه آيا گرفته‌ايد نزد خداوند عهدي كه عذاب شما بر كفرتان منقطع است و دايم نيست و از اين جهت آسوده‌ايد كه خداوند عهد خود را خلف نمي‌كند و عذاب شما دايم نخواهد بود يا آنكه بر خدا افتراء مي‌بنديد چيزي را كه نمي‌دانيد ، بعد بجهت احقاق حق و ابطال باطل فرمود بلي كسي كه معصيت كند و فرا بگيرد او را خطاي او پس آن [ص 43] جماعت اصحاب آتشند و ايشان در آتش خالدند ، و امام عليه السلام مي‌فرمايد كه خطيئه محيطه آن است كه انسان را از جمله دين خداوند بيرون كند و او را از ولايت خداوند بيرون كند و اين شرك بخداوند است و كفر بمحمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام و هر يك از اينها عصياني است كه فرا مي‌گيرد همه اعمال را يعني جميع طاعات را فاسد مي‌كند ، تا اينكه مي‌فرمايد و لما جاءهم كتاب من عند الله تا آخر يعني چونكه آمد اين طايفه يهود را كه ذكر ايشان گذشت و ساير يهود را كه امثال ايشان بودند كتابي از نزد خداوند كه قرآن باشد كه تصديق‌كننده است آنچه را كه نزد ايشان است از تورية كه در آن بيان شده است از احوال پيغمبر از ولد اسمعيل و علي وصي او و اين جماعت قبل از بعثت پيغمبر طلب فتح مي‌نمودند بر دشمنان خود باستشفاع و توسل به پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله و خداوند عالم جل شانه ايشان را ظفر مي‌داد و دعاي ايشان را مستجاب مي‌نمود و تفصيل حال ايشان در تواريخ مسطور است پس چونكه آمد ايشان را آنچه مي‌دانستند كافر باو شدند پس لعنت خداوند بر كافرين باد . [ص 44] و مراد از آيه كريمه بيان حال ايشان است كه قبل از بعثت پيغمبر آن بزرگوار را مي‌شناختند بلكه منتظر بودند بلكه در دعوات و حاجات خدا را بحق آن بزرگوار مي‌خواندند پس از آنكه مبعوث شد و او را ديدند و شناختند تكذيب نمودند و كافر شدند و اين آيه هم دليل نمي‌شود بر اينكه آنچه در دست ايشان است تورية اول است بلكه محتمل است كه مراد تورية اول باشد كه خبرش بايشان رسيده ولي خودش در دست ايشان نيست يا آنكه مراد همين تورية است كه در دست ايشان است و در همين هست خبر پيغمبر ما چنانكه بر اهل خبره و بصيرت ظاهر است و اين قرآن هم مصدق آن است چرا كه دليل بعث خاتم است و معجز بيّن و آشكار است بر او .