رساله در تفسير سوره كوثر در شرح عبارتي از كتاب ارشاد
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .
و بعد چنين گويد بنده مسكين مستكين ابن محمدكريم زينالعابدين عفا الله عن جرائمه بحق محمد و آله الطيبين صلواته و تحياته عليهم اجمعين كه از مدتي مديد قبل از اين مراسلاتي چند از جناب فضائل و كمالات انتساب زبدة الاحباب افضل امجد آقا ميرزا احمد خان مشكوة خلف ذي شرف مرحوم مبرور آقا محمدكريم كرماني بلغه الله تعالي غاية الاماني كه چندي است بمأموريت از جانب سني الجوانب امناي دولت قاهره عليه ايران صانها الله عن طوارق الحدثان بتنظيم و تشكيل و اداره نمودن مدارس ايرانيه كه در عراق عرب مفتوح است در كربلاي معلي و بصره مشغول خدمت هستند رسيده كه در چند مراسله از آنها خواهش فرمودهاند از اين ناچيز [ص 3] كه شرح يكي از عبارات پر از اسرار و اشارات از مولاي بزرگوار و سيد سند عاليمقدار والد ماجد والاتبار اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه را كه در كتاب مبارك ارشاد العوام مرقوم داشتهاند برشته تحرير درآورم در صورتي كه حقيقة بدون رعايت شكستهنفسي بلكه از عين واقع اقرار و اعتراف بجهل خود دارم و از حقايق فرمايشات ايشان ابدا بهره ندارم خاصه از اين عبارت عظيمه شريفه دقيقه كه بعد از نقل عين عبارت مباركه دقت و عظمت آنرا خواهي دانست و علاوه بر آن كه در اين ايام كه اولا بمفاد قول خداوند تبارك و تعالي يرد الي ارذل العمر لكيلايعلم بعد علم شيئا عمر گذشته و زياده از هفتاد و پنج سال سنين زندگاني من سپري شده و در صورتي كه در ايام شباب اكتساب علم و معرفتي كه لايق باشد ننمودهام و ببطالت عمر را گذرانيدهام در اين حال كه بارذل عمر باز گشت نمودهام چه خواهد بود و اگر بعد از علم گرفتار بيعلمي ميشويم بعد از جهالت و بطالت چه خواهد بود و اين است كه حقيقة حيا ميكنم از اينكه قصد جولان در اين ميدان را با اين ضعف و ناتواني و فتور در همه قواي ظاهري و باطني بنمايم و باز علاوه بر آن حوادث آخر الزمان كه از هر حيث و هر جهت دايما در توارد است الحق اگر مرا علم و استعدادي مانده بود با اين حوادث حواس جمع و قلب مجتمعي نميماند كه بتوانم در اين مطالب غامضه تدبر و تفكري نمايم كه بموجب قول خداوند افلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها هر حادثه و العياذ بالله قفلي است كه بر دلها زده ميشود و يا بادي است كه ميوزد و حواس ما را متفرق ميكند كهشيم تذروه الرياح و علي اي حال كه واضح است كه موانعم از مطلبنويسي بسيار بوده [ص 4] و هست و بهمين جهات مدتي ميگذرد كه با توارد مراسلات ايشان موفق بر جواب نشدهام ولي معذلك اصرار ايشان مرا ناچار نمود كه اقلا شروعي در جواب بنمايم تا بعد از آن اگر خداوند خواست و توفيق خود را مصاحب اين بنده شرمنده فرمود شايد بر حسب فرمايش امام عليه السلام احسن ظنك و لو بحجر يلق الله مطلوبك فيه كلماتي چند بر قلم اين ناچيز جاري شود كه حل مشكلات جناب سائل بشود و استعداد ايشان بحمد الله خوب است و ممكن است كه عباراتي چند نوشته شود كه ايشان از خود من بهتر بر كنه آنها واقف شوند چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كه رب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه بهر حال كه باتكال و اعتماد بفرمايش آلمحمد عليهم السلام و حسن ظني كه جناب سامي داشتهاند و سؤال فرمودهاند شروع در جواب مينمايم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين ، و سزاوار بود كه جواب را بعربي عرض كنم زيرا كه مطالب علميه غامضهاي است ولي چون غرض ايشان رفع شبهه از قلوب ديگران هم هست كه اكثر از عربيت بيبهرهاند ناچار بزبان فارسي مينويسم .
و سؤال ايشان اين است كه مينويسند : در جلد اول ارشاد در صفحه ٨٤ چاپ بمبئي درباره قرآن ميفرمايند كه مانند اين قرآن نه عرب و نه عجم نه عالم نه جاهل هيچ كس نميتواند بگويد و هر كس گمان ميكند كه ميتواند بگويد بسم الله يك سوره مانند كوتاهترين سورِها كه سوره انا اعطيناك است بياورند كه سه آيه بيشتر نيست و آنهم آيههاي بسيار كوچك و معذلك مشتمل است بر بيان مقامات توحيد و نبوت و امامت و احوال اعدا و در آن است اخبار بغيب و بيان [ص 5] مقام نبي صلي الله عليه و آله و بعضي از احكام .
و عرض ميكنم كه همين عبارت در توجيه معاذير من و قبول آنها كافي است زيرا كه بديهي است كه علمي كه دقت و عظمت آن باين درجه است امثال من از عهده فهم و بيان آن نخواهيم برآمد و طمع آنرا هم نبايد كرد مگر همين قدر از باب اينكه در كتاب المبين در حديث شريف از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود كتاب الله عز و جل علي اربعة اشياء علي العبارة و الاشارة و اللطايف و الحقايق فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطايف للاولياء و الحقايق للانبياء جزئي از عبارات ظاهره آنرا بفهميم و بعد بتنبيه و ارشاد خواص و اولياء خدا قليلي از اشارات آنرا ملتفت شويم و بديهي است كه چشم ضعيف اگر باشاره هم ملتفت چيزي شود بيش از همانكه بچشم خود ميتواند احساس كند ملتفت نخواهد شد و همان قدر را هم بهدايت و دلالت خواص و استعانت و استفاضه از ايشان خواهد فهميد و از خداوند مسألت داريم ببركت سادات و موالي خود سلام الله عليهم كه ما را هم از فضل و كرم خود بي نصيب نفرمايند و چشم بينائي اولا عطا فرمايد كه بعد از آنكه اشاره بمطلبي نمودند ملتفت آن شود و احساس آنرا بنمايد .
خلاصه كه جناب سائل بعد از ذكر عبارت مذكوره مينويسند : چنان آرزومندم كه سوره فوق را شرح و تفسير كامل فرموده و مراتب سبعه فوق را كه بيان فرمودهاند و ساير اسرار و حكم ظاهري و باطني كه منطوي در آن سوره است مفصلا و مشروحا بيان فرمائيد تا زنگ تيرهگي از بسياري قلوب زدوده گردد .
عرض ميكنم بديهي است كه اگر گفته شود كه همه آنچه مولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه در كتب مفصله و مختصره خود شرح و بسط دادهاند از [ص 6] شرح همين يك سوره مباركه نگذشته بلكه همه آنچه منطوي در آن است بيان نشده ابدا اغراق نيست و عين واقع است و بعد از آن ملاحظه كنيد كه استفاضه و استفاده من از كتب و بيانات مولاي بزرگوارم (اع) چقدر خواهد بود و ميراث اين بنده از آنها چقدر بوده است كه البته صد يك بلكه هزار يك آنها بمن نرسيده پس در اين صورت چه تكليفي است كه جناب سامي بمن نمائيد و چه خواهشي است كه از من بفرمائيد و خداي خالق من تكليف بزيادتر از آنچه در وسع من است و بمن اتيان و تعريف شده نفرموده است و البته شما هم چنين تكليفي كه عبارت سؤال متضمن است نخواهيد فرمود و عذر مرا قبول خواهيد نمود پس بحول و قوه خداوند بقدري كه خداوند خواسته باشد و اولا بفهماند و ثانيا توفيق بيان آنرا بدهد مختصري عرض نمايم .
و ابتداءا ملاحظه نمائيد كه همين مختصر تعدادي كه از مطالب مندرجه در اين سوره مباركه فرمودهاند از عين عبارت سوره شريفه بيشتر است و خود سوره بعد از بسمله ده كلمه بيشتر نيست و كلمات بيان ايشان بيشتر است پس بديهي است كه مطالب مندرجه در كتاب بنهايت اجمال و كليت و اختصار است كه اين همه مطالب را در كلمات اندك گنجانيده است و اخبار بسيار شاهد اين معني است و البته حديث شريف را در نظر داريد كه آنچه در همه قرآن بيان شده در سوره حمد است و آنچه در سوره حمد بيان شده در بسمله است و آنچه در بسمله است در باء بسم الله است و آنچه در باء بسم الله است در نقطه تحت باء است پس ملاحظه كنيد بچه درجه اجمال و كليت در بيان هست كه همه چيز در نقطه تحت باء گذارده شده و در حديثي نظرم ميآيد سؤال از نص كتاب بر [ص 7] ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام شده است و فرمودند كه تفصيل و توضيح هيچ مطلبي در ظاهر كتاب نيست ولي خداوند ذكر مطالب را بطور كليت فرموده و بعد از آن شرح و بسط آنها را حواله بفرمايشات پيغمبر (ص) فرموده است كه فرموده ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول يا فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و آيات ديگر كه باين معاني است پس ذكر صلوة را مثلا مجملا فرموده اما اعداد و كيفيات و احكام آن در ظاهر كتاب نيست و در آنها بايد رجوع به پيغمبر صلي الله عليه و آله نمود و همچنين ذكر صوم را فرموده اما توضيح كيفيت و تفصيل احكام آنرا موكول به بيان آن حضرت فرموده است و همچنين زكوة و حج و غير آنها همه بهمين منوال است و اين مطالب هم كه مولاي من (اع) از اين سوره مباركه تعداد فرموده تقريبا بهمين منوال است و تفصيل و توضيح مطالب در ظاهر اين الفاظ نيست اما گمان مكن كه كلام مجملي كه خداوند بعلم خود نازل فرموده و همه چيز را در آن احصا فرموده مثل كلام مجملي است كه از ما و تو شنيده شود پس بگوئي كه پس چه فرق ميكند نقطه تحت باء يا خود باء يا بسم الله يا ساير كلمات كه خداوند فرموده و همه چيز را در آن احصا فرموده ما هم عين آنرا تلفظ ميكنيم و همان معاني هم از براي آن في الواقع هست ولو من ندانم پس مدعي شويم كه مثل كتاب يا بعض قليل آن مثلا كه حديثي مثل آن باشد آوردهايم و خدا هم فرموده فليأتوا بحديث مثله نه چنين است و اين كلام جاهلانهاي است و خداوند عالم و محيط بهمه اشياء هست و لفظي را كه در مقامي فرموده اراده همه معاني و مندرجات آنرا فرموده است و همه آنها از براي آن لفظ [ص 8] هست و در موقع خود ادا شده اما لفظي كه ما و تو از كلمات موضوعه خداوند آموخته باشيم و آنرا ادا كنيم چون علم آن معاني را نداريم و احاطه بآنها نكردهايم و فقط لفظي است كه بر زبان ما جاري شده اين است كه اين مثل آن نخواهد بود و مثل ظاهر اين چنان است كه خداوند زيد را خلقت فرموده و از براي آن مراتب بسيار كه گاهي تعبير بهزارهزار آورده ميشود قرار داده از ذات او گرفته تا اين بدن ظاهر و همه مراتب موجودهاي هستند صاحب آثار و خواص و آيات و علامات و علم و احاطه بكل اين مراتب هم دارد الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير پس در مقامي كه لفظ زيد را ادا ميفرمايد چون علم و احاطه بهمه اين مراتب دارد هر چه را كه از آن خواسته باشد اراده بفرمايد نقلي نيست بلكه همه را هم اراده فرمايد مانعي نيست اما ما و تو كه فقط از زيد صورت ظاهري ديدهايم و هيچ خبر از باطن او حتي تحت جلد او نداريم بلكه از تمام سطح بدن او هم مستحضر نيستيم وقتي كه تلفظ بلفظ زيد كرديم از حقيقت او تا ظواهر او را چه از اين لفظ اراده خواهم كرد سواي همين صورت ظاهره نيم تمام پس چه مماثلتي بين كلام جاهلانه من با كلامي كه خداي عليم حكيم فرموده است خواهد بود بلكه اگر بدقت نظر كني خواهي دانست كه الآن هم كه اين آيات و سور از نزد خداوند بر پيغمبر او صلي الله عليه و آله نازل شده و آن حضرت بر كافه امت خوانده و هر كسي از آن تعليم گرفته و تلاوت ميكنند هر كس كه تلاوت ميكند بمقدار معرفت و صدق و خلوص خود تلاوت ميكند و اگر بالفرض مثل عين آن كلمات كه بر آن حضرت نازل شده و خوانده است ديگري هم تلاوت كند اين عين آن يا مثل آن نخواهد بود و از اين جهت است كه آن آثار كه بر كلام آن حضرت متفرع بود [ص 9] بر كلام ديگري متفرع نخواهد بود و خداوند ميفرمايد و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتي بل لله الامر جميعا و از تلاوت پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم همين آثار مشاهده ميشود اما از تلاوت ساير خلق هر كسي باندازه معرفت و خلوص او اگر آثاري مشاهده شود و الا كه هيچ و اگر آنچه ساير ميخوانند عينا همان است كه خود آن حضرت ميخواند پس چرا آن آثار از تلاوت همه كس ديده نميشود ملاحظه كن كه عبارت زيارت است مثلا زيارت جامعه كبيره كه عامه زوار ميخوانند و شيخ اوحد اعلي الله مقامه هم ميخواندهاند اما ساير زوار ببين از معاني آن هر كسي چه ميفهمد و چه قدر ميفهمد اما شيخ اوحد (اع) نسبت به همين سطح ظاهر عبارات زيارت ملاحظه كن كه از هر يك كلام و يك جمله كه در آن است شايد هفتاد معني يا متجاوز از آن استخراج ميكند چنانكه مكرر از اين قبيل در كتاب مبارك شرح زيارت ديده ميشود پس ببين كه فرق زيارت ما با زيارت ايشان چه قدر است و آثاري كه بر زيارت كردن ايشان متفرع است تا بر زيارت ما ببين چقدر تفاوت دارد خلاصه كه ،
بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول سبحان من تحير في ذاته العقول
و غرض آنست كه اگر ميشنوي كه قرآن بيانات مجملهايست گمان مكن كه هر بيان مجملي مثل قرآن ميماند حتي آنكه عرض ميكنم كه آيه مباركه بسم الله الرحمن الرحيم مثلا بر حضرت سليمان عليه السلام هم نازل شده بود و بر خاتم انبيا صلي الله عليه و آله هم نازل شده اما معذلك حضرت سليمان مثل آنچه بر پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله نازل شده اتيان نشده بود و بسم اللهي كه بر آن حضرت نازل شده معجزي است كه سليمان پيغمبر هم از اتيان بمثل آن [ص 10] عاجز بود خلاصه كه در صدد تفصيل اين مطالب نيستم و مقصود رفع شبهه بود پس بديهي است كه اشتمال اين سوره مباركه بر مطالب مذكوره بر نحو اجمال است كه هر يك كلمه آن معاني بسيار دارد كه اگر خداوند توفيق عطا فرمايد بيان بعض آنها بشود ان شاء الله و لا قوة الا بالله .
پس عرض ميكنم كه اولا فرمودهاند كه : آن مشتمل است بر بيان مقامات توحيد . و مقامات توحيد چهار است توحيد ذات و توحيد صفات و توحيد افعال و توحيد عبادت و بيان اين چهار در بعض از اين سوره مباركه شده است كه آيه اولي و ثانيه باشد كه فرموده است انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر پس لفظ رب را مفرد فرموده كه دليل بر وحدت ذات باشد و لفظ نا را كه ضمير متكلم مع الغير است در كلمه و انا اعطينا جمع يعني مع الغير قرار داده كه اشعار بر تعدد و تكثر فرمايد چون وحدت واحديت خداوند در ذات او كه معلوم است و تركيب و تعدد و تكثري در او راهبر نيست و او فرد بسيط است اما صفات و اسماء خداوند في انفسها متعدد و متكثرند هر چند كه همه خبر از خداوند احد واحد ميدهند چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد الاسم ما انبأ عن المسمي پس همه اسم اويند و صفت او و صفت هم اسم است كه فرمود الاسم صفة لموصوف و احدي شريك او در اسماء و صفات او نيست و اگر ميبيني بعض اسماء و صفات او در خلق و بر خلق استعمال ميشود بآن معاني كه بر خداوند وضع شده نيست و فقط از باب اشتراك لفظي است با اينكه موضوع اسماء خداوند هم عين ذات او نيست و او منزه از كل آنها است و كمال التوحيد نفي الصفات عنه و صفات و اسماء را موقعي است دون حقيقة ذات كه خداوند آنرا آيت خود [ص 11] قرار داده كه فرمودند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة خلاصه كه اسماء و صفات خداوند چون همه خبر از خداوند ميدهند و دلالت بر او ميكنند و اوست كه ظاهر در كل آنها است و اولاي بكل آنها از خودشان و في المثل و لله المثل الاعلي چون نور آفتاب كه از مراياي متعدده ظاهر شود كه اگر ظاهر نشود هيچيك از مرايا مرئي و محسوس نميشوند بلكه در موقعي كه منظور ما است اگر آن نور موصوف و مسمي ظاهر در مراياي اسماء و صفات نشود وجودي براي آنها نخواهد بود و او اولاي بكل آنها از خود آنها است و احدي شريك خداوند در آنها نيست و اگر بداني كه كل خلق صفات و اسماء اويند چنانكه حكما گفتهاند كه ليس الا الله و صفاته و اسماؤه و در حديث شريف فرمودند ليس الا الله و فعله و نوره كه همان هم راجع بهمان اسماء و صفات است و موصوف و مسماي كل آنها خود او است كه در آنها جلوه بموصوفيت و مسمائيت كرده البته ميداني كه شريكي براي او در آنها نيست و اوست كه بوحدته جلوه بكل آنها فرموده و اگر شنيدهاي كه اسماء و صفات را مراتبي است و مواقعي كه بعضي فوق بعض و بعضي دون بعض هستند دليل تعدد و تكثر در آنكه موصوف بكل آنها است نيست چنانكه نور آفتاب كه بصحن خانه ميفتد و از آنجا بحجره اولي و بعد از آنجا بثانيه و هكذا و اينها متعدد و متكثرند چون همه اين روشنيها از آفتاب است كه اگر آن غروب كند همه تاريك ميشوند پس رجوع كل بآن است و اوست كه ظاهر در كل و اولاي بكل از كل است و نور صحن خانه و حجرها شركتي با نور آفتاب ندارند بلكه همه صادر از اويند و دالّ بر او و آيت اويند ،
و في كل شئ له آية تدل علي انه واحد [ص 12]
نهايت در اين مقام چون تعدد و تكثري در اسماء و صفات از حيث انيات آنها ديده ميشود و هر يك هم دلالت بر كمال و صفت خاصه دارند و باز معذلك رجوع كل بخداوند عالم است اينست كه برعايت تعدد ظاهر و وحدت حقيقة تعبير بلفظ جمع هم ميتوان آورد چون در همه جماعات خلقيه تعددي از جهت ظاهر آنها ديده ميشود و اشتراك و وحدتي در نوع آنها هست اين است كه بلفظ جمع از آنها تعبير آورده ميشود و در مقام اسماء و صفات الهي هم كه همه حقيقة خلق خداوند هستند چنانكه در اخبار متعدده بيان شده بهمين لحاظ تعدد ظاهر و وحدت حقيقة مكرر بلفظ جمع تعبير آورده ميشود و اين است كه در دعاهاي متعدده وارد شده است اعوذ بجمع الله و در حديثي عرض كردند و ما جمع الله فرمود يعني كل الله و مراد از كل الله كل ذات نيست زيرا كه ذات خداوند را اجزائي نيست كه كلي داشته باشد ولي مقصود كل صفات و كمالات بينهايت خداوند است پس در كلام خداوند در مواقعي بلفظ جمع يا متكلم مع الغير تعبير از خود ميآورد كه راجع بمقام صفات و اسماء باشد پس دلالتي بر تعدد آنها نمايد و دلالتي بر وحدت خود كه ظاهر در كل است و بيان اين مطلب را حضرت امير عليه السلام در حديث شريفي كه در جواب زنديقي كه از تناقض آيات قرآن سؤال ميكرد فرمود و اما ما كان من الانفراد مرة و بالجمع مرة و من صفة الباري جل ذكره فان الله تبارك و تعالي علي ما وصف به نفسه بالانفراد و الوحدانية هو النور الازلي القديم الذي ليس كمثله شئ لايتغير و يحكم ما يشاء و يختار و لا معقب لحكمه و لا راد لقضائه و لا ما خلق زاد في ملكه و عزه و لانقص منه ما لميخلقه و انما اراد بالخلق [ص 13] اظهار قدرته و ابداء سلطانه و تبيين براهين حكمته فخلق ما شاء كما شاء و اجري فعل بعض الاشياء علي ايدي من اصطفي من امنائه فكان فعلهم فعله و امرهم امره كما قال و من يطع الرسول فقد اطاع الله و جعل السماء و الارض وعاء لمن يشاء من خلقه ليميز الخبيث من الطيب مع سابق علمه بالفريقين من اهلها و ليجعل ذلك مثالا لاوليائه و امنائه و عرف الخليقة فضل منزلة اوليائه و فرض عليهم من طاعتهم مثل الذي فرضه منه لنفسه و الزمهم الحجة بان خاطبهم خطابا يدل علي انفراده و توحده بان له اولياء تجري افعالهم و احكامهم مجري فعله فهم العباد المكرمون الذين لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ، تا آخر حديث شريف و در صدد ترجمه ظاهر الفاظ حديث نيستم ولي خلاصه مطلب كه منظور ما بود آن است كه بر حسب بياني كه فرموده است هر گاه در كلام خداوند تعبير از خود بلفظ مفرد آورده باشد مقصود نفس اوست و هر گاه بلفظ جمع يا مع الغير تعبير آورده باشد اين تعدد و تكثر ناشي از تعدد و تكثر امناء و اصفياء و حجج اوست كه همه اسماء و صفات خداوندند چنانكه فرمودند نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها و فرمودند اما المعاني فنحن معانيه و ظاهره فيكم اخترعنا من نور ذاته و فوض الينا امور عباده پس چون همه اسماء و صفات اويند و اسم خبر از مسمي ميدهد و ظاهر اوست اين است كه تعبير از كليه آنها بلفظ جمع آورده ميشود كه از حيث ظاهر دلالت بر ظاهر بكند و از حيث حقيقة چون مسمي اولي بجميع اسماء خود است راجع باو شود خلاصه كه عرضم اين بود كه در اين آيه مباركه انا اعطيناك الكوثر بلفظ نا و اعطينا اشعار بتوحيد صفات فرموده است كه با وجود تعدد صفات همه [ص 14] صفات يك موصوفند و همچنين عطا را كه جامع كل عطاهاي خداست و كوثري كه خير كثير است و كثير از هر خيري و فاقد خيري نيست عطا كرده شده باين عطا است پس بهمين اشعار فرموده است بتوحيد خود در افعال حتي عملي را هم كه بشخص خود خاتم صلي الله عليه و آله امر فرموده كه بجا آورد كه فرموده فصل لربك و انحر و صلوة و نحر در آن هر دو فعلي است كه بايد از خود خاتم (ص) صادر شود همين را هم بدلالت فاء تفريع بيان فرموده كه از فعل خداست و بنده با او شريك نيست يعني چون ما كوثر را بتو عطا كردهايم پس تو بايد نماز بگذاري و نور خود را وصل بنور ما كني چنانكه آفتاب بآئينه ميگويد كه چون من نور خود را بتو عطا كردهام تو بايد نوراني شوي و فضا را روشن كني و روشن كردن آئينه فضا را بشركت با آفتاب نيست و كل نور از آفتاب است و راجع باوست و خداوند در كتاب مجيد خود ميفرمايد ما اصابك من حسنة فمن الله پس نمازي هم كه پيغمبر (ص) ميفرمايد فعل خداست و حقيقتش همان است كه جبرئيل در معراج عرض ميكند قف يا محمد ان ربك يصلي پس تمام فعل مخصوص خداوند عالم است و احدي از خلق با او شريك نيست و بر دست هر بندهاي از بندگان او هم كه جاري بشود باز فعل اوست چنانكه در مثل ظاهر در بدن انساني همه افعال از روح اوست و با هر آلت و جارحهاي از بدن خود كه كار كند باز فعل فعل خود اوست و آلت شركتي با او ندارد پس باين كلمات مباركه هم توحيد افعال را بيان فرموده و لفظ انا را هم كه مقدم داشته است دلالت بر اختصاص و انحصار و وحدت او ميكند يعني ديگري غير من بتو عطائي نكرده است و بعد در آيه ثانيه تصريح بتوحيد عبادت [ص 15] فرموده كه فرموده است فصل لربك و انحر كه صلوة را خالص از براي رب قرار داده و تخصيص باو داده است و صلوة چنانچه ميداني عمود دينست كه اگر قبول شد ماسواي آن از اعمال خير قبول ميشود و اگر رد شد ماسواي آن رد ميشود و شواهد اين معني بسيار است و رسول خدا (ص) در وجوب نماز جمعه فرموده كه تارك آن از روي تهاون و استخفاف يا جحود آن نماز ندارد و زكوة ندارد و حج ندارد و صوم ندارد و هيچ بري ندارد تا تائب شود و مراد اين است كه اگر نماز جمعه را بجا نياورد ولو همه آنها را بجا آورد هيچيك از او قبول نميشود زيرا كه اصل كل آنها است پس در واقع صلوة كل عبادت است و جمع آن و تمام آن كه بايد تخصيص بخداوند داد و توحيد او را در بندگي نمود و حضرت امام رضا (ع) فرمود انما امروا بالصلوة لان في الصلوة الاقرار بالربوبية و هو صلاح عام لان فيه خلع الانداد و القيام بين يدي الجبار و نيز از آن حضرت است ان علة الصلوة انها اقرار بالربوبية لله عز و جل و خلع الانداد و قيام بين يدي الجبار جل جلاله بالذل و المسكنة و الخضوع و الاعتراف الحديث ، پس امر بصلوة در اين مقام خودش اشعار بتوحيد عبادت است و خاصة كه لفظ لربك را هم فرموده كه اختصاص بپرورنده داده و خلع جميع انداد بايد بشود تا اختصاص بخداوند حاصل نمايد و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود ايما عبد التفت في صلوته قال الله يا عبدي الي اين تقصد و من تطلب أربا غيري تريد او رقيبا سواي تطلب او جوادا خلاي تبتغي انا اكرم الاكرمين و اجود الاجودين و افضل المعطين اثيبك ثوابا لايحصي قدره فاقبل علي فاني عليك مقبل و ملائكتي عليك مقبلون ، و از خداوند مسألت عفو و غفران داريم بتوسل بآلمحمد عليهم السلام كه [ص 16] حقيقة بايد حيا كرد از اين كه خود را جزو مصلين بشمريم و خداوند ميفرمايد ويل للمصلين الذين هم عن صلوتهم ساهون خلاصه كه صلوة را بايد خالص براي پرورنده قرار داد و خلع جميع انداد نمود پس بطور اختصار و اجمال دانستي كه مقامات اربعه توحيد در اين دو آيه مباركه اشعار شده است و تفصيل اين مراتب موكول بساير آيات كتاب و اخبار اهل بيت اطياب سلام الله عليهم است و بيانات مشايخ كبار (اع) كه همه مأخوذ از كتاب و سنت است و ما در صدد نيستيم .
و باز فرموده است مولاي من (اع) : و نبوت و امامت . و چون عطف بر مقامات توحيد فرموده معلوم است كه در اين دو فقره هم مراد مقامات نبوت و امامت است و از براي ايشان هم بطور كليت چهار مقام است كه در اخبار اهل بيت صلوات الله عليهم بيان آنها شده است و در كتب مشايخ اعلي الله مقامهم و خاصة در شرح زيارت جامعه و فطرة السليمة و ارشاد العوام و فوايد سبعه و غير اينها مشروحا بيان شده است كه مراد مقام بيان باشد و مقام معاني و مقام ابواب و مقام رسالت و امامت و بدانكه حضرت امير و ساير ائمه اطهار صلوات الله عليهم بنص آيه مباهله و آياتي ديگر از كتاب نفس پيغمبرند صلي الله عليه و آله كه هر چه در اين مقام از فضل پيغمبر (ص) بيان شده است راجع بهمه اهل بيت (س) خواهد بود و فرمودند كه ما كان لاولنا فهو لآخرنا و حضرت امام رضا عليه السلام در جواب مأمون (لع) كه از اكبر فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام در قرآن سؤال كرد و حضرت بآيه مباهله استدلال فرمود تا اينكه فرمود و دعا اميرالمؤمنين عليه السلام فكان نفسه بحكم الله عز و جل فقد ثبت انه ليس احد من خلق الله تعالي اجل من رسول الله صلي الله عليه و آله و [ص 17] افضل فواجب ان لايكون احد افضل من نفس رسول الله صلي الله عليه و آله بحكم الله جل و عز الحديث ، پس هر فضيلتي كه در اين سوره مباركه براي پيغمبر (ص) اثبات شده براي اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت است نهايت اگر مقام نبوت را از آن حضرت سلب نمايند و اين از باب اين است كه چون بعد از خاتم انبيا (ص) ديگري مبعوث بنبوت نشده و نميشود ايشان را باسم نبي نخوانيم كه مبعوث بنبوت نشده است و الا بحسب شأن و مقام بديهي است كه اميرالمؤمنين (ع) از همه انبياء سابقين اشرف و افضل بوده است پس چگونه است كه نبي نيست مگر همين كه بعد از خاتم (ص) چون مبعوث بنبوت نشده باسم نبي خوانده نشده است و بحسب ظاهر اين اسم از اسماء اضافي است و سلب اين اسم بظاهر منافات با اصل شأن و رتبه ايشان ندارد و خود آن حضرت فرمود انا محمد و محمد انا پس هر فضيلتي كه بر پيغمبر (ص) ثابت است بر نفس او هم ثابت است ولو اينكه شبهه نيست كه پيغمبر خدا (ص) حقيقة افضل از اميرالمؤمنين عليه السلام است و اسبق بر او ولي معذلك همه نور واحدند و طينت واحده و عجالة در صدد تفصيل اين مطالب نيستيم پس اشعار بمقامات اربعه اين بزرگواران (س) همه در اين سوره مباركه شده است پس اشعار بمقام بيان شده است بكلمه مباركه ربك كه بزرگتر ظهوري است كه خداوند براي آن حضرت و ساير كاينات فرموده كه معرفت خداوند باعلي درجه كه در خلق بروز ميكند بهمين مقام حاصل ميشود كه فرمود يا علي ماعرف الله الا انا و انت و ماعرفني الا الله و انت و ماعرفك الا الله و انا پس بطوري حقيقت معرفت خدا بر ايشان حاصل شده كه از ديگران بكلي سلب معرفت شده است و اين [ص 18] مقام مقام بيان است كه فرمودند اما البيان فهو ان تعرف الله بانه ليس كمثله شئ ، و اگر در ديگران معرفت خداوند مثل آنچه بر ايشان حاصل است ممكن بود در اين مقام ليس كمثله شئ گفته نميشد زيرا كه بنا بر اين فرض امثال بسيار داشتند و اين مقام اگر چه كه مقام رب اذمربوب است و مقام بيان در نزد كمال خلوص و صفا مقام رب اذلامربوب باشد پس با اضافه بسوي كاف خطاب درست نيايد ولي مقام پيغمبر (ص) در درجات بندگي بجائي رسيده كه كأنه انيت و مهيتي براي خود ابدا باقي نگذارده و بكلي از خود بيخود شده چنانكه خداوند ميفرمايد و مارميت اذ رميت و لكن الله رمي و ميفرمايد ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم پس بكلي انيت او را نفي فرموده و ظهور خود را اثبات فرموده است پس اعلي درجه بيان خداوند و معرفت او همان است كه در ايشان بروز كرده كه فرمود الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان و انسان حقيقي ايشانند كه فرمودند نحن الناس و شيعتنا اشباه الناس كه از ماسواي خداوند بكلي فراموش كردهاند و در ظلال محبوب انس گرفتهاند پس بهر معني انسان حقيقي ايشانند كه حقيقة بيان خداوند تعليم ايشان شده است و اضافه رب بكاف خطاب در كلمه مباركه ربك جهت تعريف است چنانكه در ظاهر هم نكره را بمعرفه اضافه ميكنند تا آنهم معروف شود و اگر اضافه بآن حضرت نشده بود حواله بغايب بود و راهي بمعرفت خداوند حاصل نميشد مثلا اگر فرموده بود و صل للرب مردم را از هيچ راه خبري از رب نبود اما فرموده است فصل لربك تا آنكه بدانند خداي محمد را بايد پرستيد و البته خداي محمد خداي همه كاينات است زيرا كه آن حضرت مبدء كاينات است و علت [ص 19] همه موجودات و چون خدا خداي اوست ساير خلق بطريق اولي در ظل ربوبيت او خواهند بود پس خطاب بأنيت اين بزرگوار نه از اين باب است كه انيتي براي خود باقي گذارده باشد بلكه چون ساير خلق راه ديگري نداشتند برعايت حال ايشان ذكري از او فرموده و الا در اظهار نور خداوند و اسماء و صفات او كمآسائي از او نشده و همين ملاحظه است كه ميفرمايد قل انما انا بشر مثلكم يوحي الي انما الهكم اله واحد كه اگر ذكر بشريت خود آن حضرت نشده بود مردم خبري از وحي خداوند و يگانگي او نداشتند اما چنان بشريتي است كه انيتي از او ديده نميشود و حتي دست او را هم دست خود ميشمرد و يد الله فوق ايديهم ميفرمايد و اين است كه در سوره توحيد ميفرمايد قل هو الله احد كه تصريح به بشريت در اين مقام نشده است و معني آن موافق حديث اين است كه اظهر يا محمد الله احد و همين اشاره بمقام بيان است كه ظهور نور خداوند را از ايشان ميرساند خلاصه كه در صدد تفصيل نيستيم و غرض همين بود كه كلمه مباركه لربك اشعار بمقام بيان ميكند و اما كلمه نا در انا و اعطينا چنانكه دانستي اشعار باسماء و صفات خداوند و يگانگي او در آنها ميكند و همين مقام مقام معاني است كه فرمودند اما المعاني فنحن معانيه و ظاهره فيكم و مراد از معاني اسماء و صفاتند چنانچه در نحو ثابت است و اين معاني از معاني عليائي است كه اصل مقام آن در نفس مشية الله است و آن مقام علت فاعلي است كه در مقامي فرمودهاند خلق الله المشية بنفسها و در مقامي فرمودهاند بالعلم خلقت المشية و اين است كه در بيان معاني باز فرمودهاند اما المعاني فنحن معانيه و نحن امره و يده و لسانه و علمه و حقه و علت فاعلي كه مقام معاني [ص 20] عليا است ظهورش در مقام فعل است كه ظاهر مشية الله باشد كه اگر فعل را از شخص نبيني از فاعليت او خبردار نميشوي و مقام فاعل اگر چه اصلا مقدم بر فعل است و فعل صادر از اوست اما چون هر چه در وجود مقدم است در ظهور مؤخر خواهد شد چون عكس شخص قائم پهلوي آب و آئينه كه سر او كه بالا است بزير ميرود و پاي او كه پائين است بالا ميايستد پس در اين مقام هم كه فاعل اصلا مقدم بر فعل است در مقام ظهور متفرع بر فعل و معمول او ميشود و بهر حال كه فاعل ظاهر از فعل است و فعل ظهور فاعل است پس جائي كه نفس مشيت كه علة وجود اوست مقام معاني عليا است مقام ظاهر مشيت كه نماينده نفس اوست مقام ابواب خواهد بود پس اين است كه لفظ اعطينا مشتمل بر بيان مقام معاني و مقام ابواب هر دو خواهد بود زيرا كه اعطاء بمعني فعلي مقام فعل است و فعل ظاهر فاعل است و نماينده اوست و معني باب همين است كه نماينده ذي الباب باشد و كاف خطاب مقام معطي بصيغه مفعول است و الكوثر مقام معطي به است پس كوثر در اين مقام مقام نبوت و رسالت و امامت است كه بنفس ايشان عطا شده و نفس ايشان مقام قطبيت است كه در مقام تفصيل گاهي مشايخ عظام (اع) قطبيت را دون درجه رسالت و امامت ميشمرند و مقامات ايشان را پنج مقام ميگيرند كه با مقام قطبيت پنج مقام ميشود و بدانكه در معياراللغة و فرايداللغة معاني چند براي كوثر مينويسد كه بعض آنها مأخوذ از صرف لغت است و بعضي از اخبار آلمحمد عليهم السلام چنانكه در فرائد ميگويد و الكوثر كجوهر الكثير من كل شئ و الاسلام و النبوة و الرجل الخير المعطاء كالكيثر كضيغم و السيد الكثير الخير و النهر و نهر في الجنة مخرجه من [ص 21] ساق العرش و عن علي عليه السلام انا الكوثر و روي انه الشفاعة و قيل هو حوض النبي صلي الله عليه و آله يكثر الناس عليه يوم القيمة و روي انه نهر في الجنة اعطاه الله نبيه عوضا عن ابنه ابرهيم و قيل هو كثرة النسل و الذرية و قد ظهر ذلك في نسله من ولد فاطمة عليها السلام اذ لايحصي عددهم و يتصل بحمد الله الي آخر الدهر عددهم عرض ميكنم پس مقام نبوت و ولايت را كه فرمود انا الكوثر هر دو را از معاني كوثر مينويسد كه عطا كرده شده به پيغمبر صلي الله عليه و آله است و شخص نبي و ولي هر دو محل نزول اين عطاي بزرگ هستند چون ايشان بمنزله قلب و قطب عالمند كه فرمود انا و اصحابي ناشئة القطب و اعلام الفلك و در حديث طارق بن شهاب ميفرمايد الامام قطب الوجود و شرف الموجود و بديهي است كه محل نزول و فعليت روح غيبي اولا قلب خواهد بود كه اعدل و احكاي تمام بدن است و ايشان هم كه قلب همه كايناتند البته اعدل و احكاي از كل خواهند بود و اين است كه فرمود اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان پس اين روح از مشيت خداوند نازل بر ايشان و قلب ايشان شده است پس لفظ كوثر اشعار بمقام رسالت و امامت ميكند كه بايشان عطا شده است و مقام عطا مقام ابواب است كه نماينده فاعل است و ضمير متكلم راجع بمقام نفس فاعل و معطي است و ممكن است كه حرف كاف خطاب را راجع بخود كوثر بگيريم چنانكه در لغت هم ديدي كه كوثر را بمعني نبوت گرفتند پس اين مقامات اربعه همه راجع بمقام خود پيغمبر ميشود و ممكن است كه كوثر را بمقام ولايت تفسير كنيم چنانكه فرمود كه من كوثرم پس علي را خداوند به پيغمبر (ص) داده است و باز همه اين مقامات اربعه هم راجع بمقام ولايت [ص 22] ميشود زيرا كه ولي هم نفس نبي است خلاصه كه مقامات اربعه يا خمسه اين دو بزرگوار (ص) در اين چند كلمه بيان شده است و اگر ميخواستيم همه ادله و براهين اختصاص هر مقامي را بيكي از الفاظ دو آيه بيان كنيم سخن بسيار بطول ميانجاميد و اگر در كتب مشايخ عظام در اين ابواب كه بيان اين مقامات شده ملاحظه نمائيد ادله يكي يكي را بيشتر از آنچه اشاره شده مييابيد .