و باز مولاي من اعلي الله مقامه فرموده است : و احوال اعداء . كه در اين سوره مباركه از باب تماميت بيان و اينكه گفته‌اند يعرف الاشياء باضدادها احوال اعداء آن حضرت را هم بيان فرموده كه ميفرمايد ان شانئك هو الابتر و شانئ بمعني مبغض است و ابتر در لغت از بتر است بمعني قطع و استيصال و ناتمامي است و كسي را ابتر گويند كه بلا عقب باشد يا دين نداشته باشد و نسب صحيح نداشته و خاسر و زيان‌كار و هر امري كه منقطع از خير باشد و در نفس اين آيه اولا اشعار شده كه اعداء تو اين نسبت را بتو داده‌اند و حال اينكه خود آنها ابترند و تو ابتر نيستي بلكه چون كوثر را خداوند بتو عطا فرموده صاحب خير بسيار و نسل بي شمار خواهي بود و در فرائد از حديث مينويسد كه قريش گفتند كه آنچه ما بر آن هستيم احق است نسبت بآنچه اين مُنبتر بر آن است و مقصودشان پيغمبر (ص) بود پس خداي تعالي نازل فرمود ان شانئك هو الابتر ، و در تفسير برهان از علي بن ابرهيم نقل نموده است كه داخل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله در مسجد و عمرو بن عاص و حكم بن ابي العاص در مسجد بودند پس عمرو گفت يا ابا الابتر چون در جاهليت مردي را كه ولد نداشت ابتر ميگفتند و باز عمرو اظهار عداوت كرد و گفت اني لاشنأ محمدا ، اي ابغضه [ص 23] پس خداوند نازل فرمود بر رسول خود كه انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك يعني دشمن تو كه عمرو بن العاص است هو الابتر يعني نه دين و نه نسبي از براي او نيست و از خود عمرو بن عاص تصديق اين مطلب را نقل نموده كه بر منبر مصر گفته بود كه محو شد از كتاب خدا هزار حرف و حرفي از آن بهزار حرف و من دويست‌هزار درهم عطا كردم بر اينكه محو بكنند آيه ان شانئك هو الابتر را پس گفتند كه اين جايز نيست پس چگونه است كه جايز شد بر ايشان كه هزار حرف را حذف كنند و در اين فقره براي من جايز نشد پس اين حرف رسيد بمعٰويه و نوشت باو كه بمن رسيده است آنچه بر منبر مصر گفته‌اي و لست هناك و شايد در باطن غرضش آن بود كه تو قابل آن نيستي كه در مقابل آنها كه از كتاب حروفي را كه راجع بخودشان بود حذف نمودند سخن بگوئي و خود را همدوش آنها بگيري خلاصه كه اين كلام شنيع از عمرو بن عاص و ساير قريش نسبت برسول خدا صلي الله عليه و آله سرزده است پس خداوند كوثر را باو عطا فرموده كه علاوه بر معاني باطنيه آن صاحب خير بسيار و نسل بي‌شمار هم قرار داده كه امروزه شايد در همه مسلمانان كه عدد آنها را خداوند ميداند احدي نباشد كه در هيچ طبقه از طبقات آباء و اجداد او نسبتي بخاتم انبياء صلي الله عليه و آله نداشته باشد مگر معدود بسيار كمي كه فرضا از يهود و نصاري و مجوس و ساير ملل خارجه از اسلام جديدا اسلام آورده باشد و هنوز نسبتي با مسلمين حاصل نكرده باشد ولي از سايرين يعني اعداء آل‌محمد (ص) ملاحظه كن كه احدي را نمي‌يابي كه باسم ذريه ايشان شناخته شود مثلا از اولاد خليفه ثاني شايد احدي ديده نشود و از بني‌اميه [ص 24] و بني‌مروان بلكه بني‌العباس نيز كسي كه اسمي از او برده شود و نسبتي بآنها داده شود ابدا ديده نشود و شنيده نشود در صورتي كه مي‌داني كه هر يك از خلفاي جور چه سعيها در برانداختن ذريه پيغمبر (ص) و قتل آنها نمودند اما بني‌اميه و بني‌مروان كه جاي خود را داشتند و هميشه دشمني با خانواده رسالت ميكرده‌اند و اما بني‌عباس با وجود اينكه خود را نسبت بخانواده رسالت ميدادند معذلك سلوكي كردند كه اگر حفظ خداوند نبود احدي از ذريه پيغمبر صلي الله عليه و آله نمي‌بايست باقي باشد يك نفر ملعون ابوجعفر منصور دوانيقي ميگويد كه هزار نفر يا متجاوز از ذريه علي بن ابيطالب را كشته و معذلك رأس و رأيس آنها كه جعفر بن محمد عليهما السلام است هنوز حي است و حاضر و باز عزم بر قتل آن بزرگوار ميكرد و باز خداوند تا آن موقع كه ميخواست حفظ ميفرمود و بالاخره كردند آنچه كردند و معذلك خانواده رسالت فزونتر از ستاره‌هاي آسمان همه عالم شدند و خانواده‌هاي اعادي ايشان كه در آن زمان متصدي آن ظلمها و جورها شدند از جهان و الحمد لله رب العالمين گم شدند و اسمي از آنها باقي نماند و اميدواريم بفضل و كرم خداوند كه فرج آل‌محمد عليهم السلام را تعجيل فرمايد و باقي‌مانده اعداء ايشان هم بسزاي خود رسيده هلاك شوند و اين معني بحسب ظاهر معني ظاهري است ولي در واقع و حقيقت تأييد و تسديد و ابقاء و ادامه و استمرار اهل حق هميشه دائمي است و اهل باطل همه ابترند و دابر ايشان مقطوع است چنانچه خداوند ميفرمايد فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شئ حتي اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذين ظلموا و [ص 25] الحمد لله رب العالمين و فرموده است فانجيناه و الذين معه برحمة منا و قطعنا دابر الذين كذبوا بآياتنا و ماكانوا مؤمنين و فرموده است و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين ليحق الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون و درباره قوم لوط فرموده و قضينا اليه ذلك الامر ان دابر هؤلاء مقطوع مصبحين و آيات باين معاني بسيار است و كلية فرموده جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا نهايت عمرهاي ما قصير است و نظرهاي ما كوتاه و حوصله‌هاي ما تنگ و از امهال و استدراج خداوند غافليم و اولا كه مهلت ميدهد و حجت خود را بر آنها تمام ميكند و ثانيا كه بهمين امهال و استدراج تشديد عذاب آنها را مي‌نمايد و ما از كوتاهي نظر همچو فرض ميكنيم كه بقا و فنا و نعمت و عذاب همين است كه ما در دنيا مي‌بينيم در صورتي كه دنيا در نزد اهل بصيرت بقاءش فنا است و نعمتش عذاب و الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر و ابدا اعتنائي بآن ندارند بلكه بسا قسمي سلوك ميكنند مانند حضرت سيدالشهداء (ع) و اصحاب آن حضرت كه بعضي كوته‌نظران ميگويند القاء نفس بتهلكه نموده در صورتي كه حقيقة او بقاء و دولت ابدي را براي خود و اصحاب و انصار خود كسب ميكرد و اعداء خود را بهلاكت ميانداخت و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتاهم الله من فضله الآية ، و حيوة واقعي غيبي آن حضرت و اصحاب او كه جاي خود را دارد و در اخبار رجعت شرح اين مطالب شده است ولي بهمين حسب ظاهر ملاحظه كن كه اسم آن حضرت و صيت مظلوميت او عالم را فرا گرفته كه حتي بسياري از ملل كه هنوز اسلام نياورده‌اند مثل جمع [ص 26] كثيري از هنود و غير ايشان با وجود كفر و ضلالتي كه دارند معذلك اظهار معرفت و محبت آن حضرت را مينمايند و مداومت بر ذكر مصيبت آن بزرگوار ارواحنا فداه دارند و متوسل بآن حضرت ميشوند و باعتماد بر آن حضرت كارها ميكنند كه انسان متحير ميشود و خداوند از باب حجة بالغه خود چه بسيار كه از معجزات آن حضرت نشان آنها ميدهد كه با كمال جرأت مثلا داخل در آتش ميشوند و با راحتي بدون هراس از آن بيرون ميآيند و هيچ آسيبي بآنها نميرسد و وقوع اين كيفيات چنان بصحت پيوسته كه جاي انكار نمانده است و خود آنها معتقدند و اقرار و اعتراف دارند كه همه اينها ببركات حضرت سيدالشهداء عليه الصلوة و السلام است كه بما ميرسد و ما را از خود چنين قدرتي نيست پس ببين كه چه بقاء و دوام و ظهور نوري است كه خداوند بآن حضرت داده كه در عالم اعراض چنين ميكند چه جاي عوالم حقيقيه پس ببين كه آنها كه آن همه جان ميكندند و ملك را عقيم ميخواندند و بگمان باطل خود اسباب بقاء براي خود و اعقاب خود تهيه ميكردند و الحمد لله رب العالمين خودشان و ذرياتشان از عالم گم شدند و نمانده از آنها اسمي مگر ببدي و زشتي و مذمت و لعن و توبيخ و تهجين اللهم العنهما و ابنتيهما و كل شئ مال ميلهم و حذا حذوهم و سلك طريقتهم و تصدر ببدعتهم لعنا لايخطر علي بال و يستعيذ منه اهل النار و العن اللهم من دان بقولهم و اتبع امرهم و دعا الي ولايتهم و شك في كفرهم من الاولين و الآخرين .

خلاصه و باز فرموده است : اخبار بغيب . پس ببين كه چه درجه علم و يقين است كه با كمال اطمينان خبر از دشمنان خود ميدهد كه عقب آنها مقطوع است و خبر از ذريه خود [ص 27] ميدهد كه اعقاب ايشان تا قيامت باقي هستند و خود اين در واقع معجزي است بسيار بزرگ كه با همه علم و اطلاعي كه از عداوت و ظلمهائي كه از اين جماعت سر ميزند داشته است و مكرر بخود دشمنان و دوستان خبر ميداد چنانكه در اخبار و آثار مذكور است و علم بقوت و قدرت و سلطنتي كه خداوند بر آنها تقدير فرموده داشت و سعيي كه در ادامه سلطنت خود داشتند ميدانست معذلك صريحا خبر ميدهد كه دشمنان او با اين همه زحمت و جان كندن اعقاب آنها منقطع است و نسل و ذريه و اتباع و اشياع او تا ابد باقي خواهند بود و اگر اين اخبار از روي صرف سياستهاي ظاهره بود هيچ عاقل تجويز نميكرد كه اعداي او با اين همه جان كندن منقطع بشوند و ذريه و اشياع او با آنهمه اضداد باقي بمانند و اگر فرض كني كه آنها همچنين نيست كه بكلي فاني شده باشند و اين همه اعدا كه باز هم وقتي كه بسنجي نسبت بشيعه او غالبند هستند گمان مكن كه اين بقائي از براي آنهاست و اخبار او وقوع پيدا نكرده باشد و اين همه اعدائي كه هستند ولو بحسب ظاهر خود را از تبعه همان قدماء ميشمارند مع ذلك كله دلهاي آنها متفق نيست تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي ذلك بانهم قوم لايؤمنون ،

جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاي مردان خداست

اين همه خلفاي جور كه بودند و اين همه سلاطين جور كه بوده‌اند و هستند بالفرض كه ادعاي اتحادي با سابقين خود داشته باشند معذلك صرف اظهار ظاهري است و در واقع همه دشمنان يك‌ديگرند حتي اولي و دويمي كه مؤسس اين اساس بوده‌اند كمال عداوت را با يكديگر داشته‌اند و مكرر دويمي اظهار عداوت خود را در محالّ [ص 28] مناسب ميكرد و مذمت بسيار از اولي مينمود و حتي از باب اينكه از اولي مكرر اظهار ترديد ميشد و در آخر هم در حال احتضار باز اظهار ترديد ميكرد نقل ميشود كه دويمي در خفيه بالشي را بر دهان او گذاشت و او را خفه كرد كه نبادا نص بر علي بن ابيطالب (ع) نمايد و همين بس كه خود عامه مكرر از او نقل ميكنند كه هميشه بر منبر ميگفت كه بيعت ابي‌بكر فلته و لغزشي بود كه از ما سر زد كه بدون شور و رضاي جمهور واقع شد و اين بود كه در سياست خود و عداوتي كه با اهل بيت داشت كار را بشورٰي انداخت كه ساير مردم هم اميد خلافت و سلطنتي داشته باشند و بهمين طمع همه بر ضديت آل‌محمد عليهم السلام كمر ببندند . خلاصه كه اگر بنا بود دشمنان خدا قلبا با هم متفق باشند اين دو نفر كه رأس و رأيس مظالم عالم بودند البته ميبايست كه كمال محبت و وداد و اتحاد را داشته باشند و هر كه بر مكنونات خاطر دويمي واقف شده باشد بطور قطع ميداند كه كمال عداوت را با اولي داشته نهايت چون اولي بصورت ظاهر قبول عامه داشته است و در مكه سمت معلمي براي اطفال قريش داشت و رفق و مدارا و حسن خلقي اظهار ميكرد برعكس خود دويمي كه فظ و غليظ بود و خود علماي عامه حتي مثل ابن ابي‌الحديد تصديق اين مطالب را دارند پس دويمي ملاحظه كرد كه اگر ابتداءً دعوت بسوي خود نمايد كسي از او نمي‌پذيرد اما اين پيرمرد ابله كه قابل هر قسم گول زدني هست چون قبول عامه دارد بآن منوال كه شنيده‌اي او را مقدم ميدارد تا مدت كمي بگذرد دو سال يا چيزي كم يا زياد و او را از ميان بردارد و خود او مصدر كار شود و الا دوستي قلبي در ميانه آنها نبود و همچنين ساير خلفا فقط براي طمع رياست و [ص 29] اغواي عامه اظهار اتحادي ميكردند و در جائي كه احتمال خلاف ميلشان ميرفت حتي پدر با پسر و برادر با برادر بآن منوال كه شنيده‌اي در بني‌اميه و بني‌عباس رفتار ميكردند و ابدا محبت قلبي با يكديگر نداشتند و ساير سلاطين عالم هم بهمين منوال ، پس در واقع هر يك ايشان باغراض شخصيه خود كه مخالف با اغراض شخصيه ديگران هم بود با اهل حق دشمني كردند و همين بس كه مكرر در اخبار فرموده‌اند كه امت موسي هفتاد و يك فرقه شدند كه يك فرقه آنها اهل حق بود و باقي همه اهل باطل و امت عيسي هفتاد و دو فرقه شدند كه يك فرقه اهل حق بود و باقي همه اهل باطل و امت خاتم انبياء صلي الله عليه و آله هفتاد و سه فرقه شدند كه يك فرقه‌شان اهل حق است و باقي همه اهل باطل پس اين همه فرق باطل نه اين است كه يك فرقه بوده‌اند و همينطور باقي مانده‌اند و هي زياد شده‌اند بلكه فرق متعدده مختلفه هستند و وحدت آنها در نوع و جنس آنها است نه در مقام عقيده و شخصيت پس بقاء باطل بصور حاليه منافي با منقطع شدن سابقين آنها نيست و بهمين اتحاد نوعي هم باز از دست خداوند بيرون نميروند و خداوند همه را بسزاي خود ميرساند خلاصه پس اين معجزي است حقيقة كه با اين همه اسباب ظاهره كه بر ضد و خلاف اين مطلب موجود است معذلك خاتم انبيا صلي الله عليه و آله از وحي خداوند اظهار ميكند كه ذريه و شيعه او باقيند تا قيامت و دشمنان او منقطعند و همين هم كه فرق مختلفه با اتفاق در عداوت اهل بيت نتوانند كه آنها را از ميان بردارند در واقع تقويت همان معجز و اظهار علم غيبي كه فرموده است مينمايد همان قسم كه فرموده اگر جن و انس هم جمع [ص 30] بشوند و خواسته باشند مثل قرآن يا بعض آنرا بياورند نميتوانند پس كأنه فرموده كه اگر همه فرق عالم هم كه دشمني با من دارند سعي در افناء ذريه من بكنند نميتوانند چنانكه تا كنون هم هزار و سيصد و كسري از آن زمان گذشته و اين همه اعداء كه آمده‌اند و رفته‌اند و سعايت‌هاي خود را نموده‌اند و زحمات كشيده‌اند اين ذريه طيبه و الحمد لله هر چه بركتشان زياد شده و الا از عهده اعدام آنها بر نيامدند باري پس اين اخبار از غيب از حال ذريه طاهره و از حال اعداء خود معجز علاوه‌ايست از خود آيات قرآن كه در اين سوره مباركه واقع شده است و بعضي كه حقيقت كيفيت اعجاز قرآن را ندانسته‌اند همين اشتمال آنرا بر اخبار بغيب و معجزات ديگر وجه اعجاز آن دانسته‌اند و اين خطا يا قصوري است از آنها و بنا بر اين بعض آيات كه ظاهرا مشتمل بر معجزي نيست نبايد معجز باشد و حال اينكه كل قرآن معجز است حتي يك كلمه و يك حرف آن نهايت از باب صعوبت فهم و خارج بودن از ادراك خلق تحدي باتيان كمتر از يك سوره و يك حديث نفرموده و الا اگر حقيقت وجه اعجاز را بداني خواهي دانست كه مثل يك حرف آنرا هم نميتوان اتيان كرد .

خلاصه و باز مولاي من اعلي الله مقامه فرموده است : و بيان مقام نبي صلي الله عليه و آله . و هر چند كه در بيان مقامات پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كردم ولي اين تكراري كه در اين مقام شده است شاهد اين است كه اين مقام نبي غير از مقامات نبوت است و حق است و بيان آن را بيك نحو ميگوئيم كه مراد از كوثر شفاعت است چنانچه از طبرسي رحمه الله از حضرت صادق عليه السلام نقل شد در معاني كوثر ذكر كرديم و در جاي ديگر خداوند ميفرمايد و من [ص 31] الليل فتهجد به نافلة لك عسي ان يبعثك ربك مقاما محمودا و اخبار بسيار در شرح مقام محمود از خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار رسيده است كه مقام محمود شفاعت است و رسول خدا صلي الله عليه و آله بعد از نزول اين آيه فرمود بعلي بن ابيطالب (ع) كه يا علي پرورنده من عز و جل مرا مالك شفاعت در اهل توحيد از امت من قرار داده و حرام فرموده است شفاعت را از كسي كه ناصب تو باشد يا علي يا ناصب ولد تو بعد از تو باشد و اخبار منحصر باين يك حديث نيست و متظافر است الا اينكه مجال تفصيل ندارم پس وقتي كه كوثر شفاعت شد و مقام محمود هم كه مقام نبي است مراد شفاعت است پس در اين سوره تصريح بمقام نبي هم شده است و بدليل عقل ماخوذ از اين اخبار هم كه ملاحظه كني البته پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله كه شفاعت اين امت را بعهده ميگيرد البته از همه مشفوعين حتي صاحبان كباير كه فرمود در حديث شريف انما شفاعتي لاهل الكباير من امتي و اما المحسنون فما عليهم من سبيل و با وجود صدور كباير مع ذلك شفاعت آن حضرت شامل همه است پس البته محمود همه مشفوعين خواهد بود و حمد و ثنا و شكر او را بجا خواهند آورد بلكه اگر مقام اصلي پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اول ما خلق اللهي است ملاحظه كني همه خلق از بر و فاجر كونا حامد و مادح آن حضرت خواهند بود و در كون همه در تحت لواي او ايستاده‌اند پس او محمود كل خلايق است بلكه از باب اينكه خداوند جزاي ذكر را ذكر و جزاي شكر را شكر قرار داده و پيغمبر (ص) اول شاكرين است خداوند هم در جزاي او او را حمد و مدح نموده پس محمود خدا و خلق خواهد بود و بشفاعتي كه بعهده خود گرفته [ص 32] است منت بر تمام خلق دارد .

و باز فرموده است مولاي من اعلي الله مقامه : و بعضي از احكام . و از باب اصالت نماز نسبت بهمه اعمال خير ميتوان گفت كه تمام احكام در همين سوره مباركه بيان شده ولي از اينهم كه بگذريم اما نماز كه عمود فرايض است بجاي خود و مخصوصا بلفظ لربك خلوص و اقبال و توجه را در آن تاكيد فرموده چنانكه در آيه ويل للمصلين الذين هم عن صلوتهم ساهون ساهين و غافلين را تهديد فرموده و علاوه بر اين كلمه مباركه و انحر مشتمل بر چندين حكم است از احكام نماز كه در حديثي فرمودند كه مراد از آن رفع ايدي در نماز است كه براي هر تكبيري دستها را بلند كني تا اسافل صورت و كف دست را رو بقبله واداري و در حديثي از حضرت ابي‌جعفر (ع) وارد شده كه مراد از نحر اعتدال در قيام است باينكه صلب و نحر خود را قائم نمايد و فرمود كه تكفير مكن كه اين كار مجوس است كه مراد از آن همان كار است كه عامه ميكنند كه دست بر سينه مينهند پس فرموده كه چنين مكن و دستها را بالا ببر تا برابر نحر و در حديثي صريحا فرمود كه مراد از نحر آن است كه دست خود را در افتتاح نماز رو بقبله بگيري و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كه رفع الايدي من الاستكانة قلت و ما الاستكانة قال ألاتقرء هذه الآية فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون خلاصه كه احكام متعدده در اين سوره بيان شده است و ما بقدر همين كه سررشته دست بيايد اشاره نموديم .

و اما معاني ديگر براي كوثر در اخبار ذكر شده و يا در كتب مشايخ (اع) و خاصه در ارشاد العوام و البته تفصيل آنها را در آن مقامات ديده‌ايد و محتاج باعاده نيستيد و همينجا كلام را ختم ميكنيم و معذرت ميخواهيم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته و قد تم حامدا مصليا مستغفرا في ٢٤ شهر ربيع‌الثاني سنة ١٣٥٢ .