فصل - و واجب است كه اعتقاد كند اينكه حق تعالي حلول نمي‌كند در چيزي و متحد نمي‌شود بغير خود [ص 47] اما اينكه حق تعالي حلول نميكند در چيزي بعلت اينكه حلول عبارت است از قيام موجودي بموجود ديگر بر سبيل تبعيت مثل قيام اعراض باجسام يا بر سبيل ظهور مثل قيام ارواح باجسام پس هر گاه فرض شود كه حق تعالي حلول كرده در چيزي لازم ميآيد كه محتاج باشد پس حادث خواهد بود و اما اينكه متحد نميشود بغيرش بعلت اينكه اتحاد را هر گاه معني كنند به چيزي كه عقل او را محال ميداند و آن اين است كه دو چيز موجود يك چيز شوند بدون زياد و نقصان و انفعال يكي از ديگري و اين بلا اشكال حصولش محال است چگونه قديم را باين وصف توان نمود و هر گاه تفسير كنند اتحاد را بانقلاب چيزي از حقيقتي بحقيقت ديگر پس آن انقلاب و استحاله باشد نه اتحاد و اين هر چند در ممكن جايز است لكن در قديم سبحانه و تعالي محالست بعلت اينكه آن تغير [ص 48] از حالت بسوي حالت ديگر است و حق تعالي متحول نمي‌شود و احوال مختلفه برايش ثابت نباشد چه آن از علامات حدوث است .

فصل - و واجب است كه اعتقاد كند بر اينكه رؤيت بر حق تعالي ممتنع و محال است و ديده نشود نه در دنيا و نه در آخرت بعلت اينكه هر گاه رؤيت بدل باشد و از مرئي ذات حق تعالي را قصد كند پس آن بلاشك باطل است بعلت اينكه ذات حق را ديده‌هاي ظاهر و باطن ادراك نمي‌تواند كرد چه قلوب را تاب مشاهده حجاب عظمت و حجاب قهاريت نيست پس چگونه ذات را ادراك توانند كرد و ادراك ذات حق سبحانه و تعالي جز براي خود او براي احدي ممكن نيست و هر گاه از مرئي آيات و آثار افعال حق تعالي اراده كنند اين نوع از رؤيت را قلوب ادراك مي‌كنند زيرا كه حق تعالي تجلي كرده براي قلوب بنور عظمت [ص 49] خود و ايشان را مشاهده جلال و عظمت ممكن باشد باين جهت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند كه و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان و اما رؤيت ببصر حسي پس ادراك آن محال و ممتنع باشد چنانكه حق تعالي فرموده لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار يعني ذات حق جل و علا را ديده‌هاي ظاهري و باطني هيچيك ادراك نميكند هر چند آثار عظمت او را قلوب ادراك كنند بجهت اينكه شرط ادراك بصر اشياء را اينست كه مرئي مقابل باشد يا در حكم مقابل باشد همچو رؤيت بآينه و شرط ديگر اينكه بسيار دور نباشد و بسيار نزديك نباشد و اينكه مستنير باشد و در تاريكي نباشد و اينكه در جهتي باشد از جهات و حق سبحانه و تعالي منزه است از جميع اين صفات چه حق تعالي قريب و بعيد نيست بلكه او ابعد از هر چيز و اقرب از هر چيزي است و بعد و قربش غير متناهي [ص 50] است پس از حد افراط گذشته پس يكي از شروط مفقود شده و همچنين حق تعالي مستنير از غيرش نيست تا بصر را طاقت نظر باشد و همچنين در غير خود نيست تا اينكه ذاتش بذاته مدرك شود بلكه ظهورش محو ميكند ماسوي را پس اگر تجلي فرمود بظهور خود محو و فاني نمود غير ظهور خود را و هر گاه تجلي نفرمود احدي را قدرت مشاهده ظهورش نيست فضلا از ذاتش مترجم گويد و اين تجلي خلقي است مثل آنچه حق تعالي فرموده و تجلي ربه للجبل و معنيش اينكه ظهورش محو ميكند ماسوي را و در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است جذب الاحدية لصفة التوحيد و هتك الستر لغلبة السر اطفئ السراج فقد طلع الصبح مراد بسراج قوا و مشاعر است كه در ظلمات جسد بنور آنها نشان با ستاره مينمايند و مراد بسر و صبح همان ظهور حق است سبحانه و تعالي و آن خلقي است حادث [ص 51] و آيت معرفت حق تعالي تأمل كن تا ظن سوء باصحاب حقيقت نبرده باشي كه ممكن هرگز بمرتبه ازل نميرسد و از لفظ تجلي وحشت مكن كه مراد از آن ظهور حق است باثر و فعل خود نه بالذات مثل تجلي حق براي موسي و امثال اينها باز عود كنيم بترجمه و همچنين حق تعالي در جهتي نيست تا بصر تواند او را ادراك كند زيرا كه بصر محدود است و ممكن نيست ادراكش الا در محدود پس هر گاه حق تعالي در جهتي از جهات باشد پس خالي از جهات ديگر باشد پس محصور باشد در آن جهت و آن علامت حدوث است پس رؤيت ببصر محال است بعلت اينكه شروط رؤيت بر حق تعالي جاري نشود و هر گاه يكي از شروط مفقود شود مشروط موجود نگردد فضلا از اينكه تمامي شروط مفقود باشد و ايضا جملگي ماسوي الله در عالم امكان ميباشد خواه در دنيا و خواه در عقبي و آنكه در امكانست ممتنع است [ص 52] برايش ادراك آنكه در ازل است بجهت عدم اتصال و عدم مناسبت مشروط در ادراك پس ثابت شد كه حق تعالي مرئي نميشود بذاته نه در دنيا و نه در آخرت .

فصل - و واجبست بر مكلف كه اعتقاد كند كه حق تعالي را ادراك نتوان كرد به هيچ حاسه از حواس ظاهره همچو سمع و بصر و ذوق و شم و لمس و باطنه مثل حس مشترك و آن قوه‌ايست كه ادراك امور باطنه را بمعونت حس ظاهر ميكند همچو استداره شعله جواله و خيال و آن قوه‌ايست كه ادراك صور حسيه ملايمه ميكند و واهمه و آن قوه‌ايست كه ادراك صور موحشه منافره مخوفه و مهوله نمايد و متصرفه و آن قوه‌ايست كه ارتباط و افتراق بين اين دو قوه نمايد و حافظه و آن خزانه اين مدارك است و بالجمله حق تعالي را بچيزي از اين قوا ادراك نتوان كرد زيرا كه حق تعالي مشابه چيزي نيست و چيزي مانند او نيست [ص 53] و ادراك يكديگر را نتوانند نمود الا دو چيز كه از جنس يكديگر باشند يا مشابه هم باشند چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظايرها يعني آلات و ادوات تعيين و تشخيص درك نميكند الا مثل و مانند خود را و حق تعالي فرموده لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار يعني ديده‌هاي ظاهره و باطنه كه عبارت از حواس ظاهره و باطنه باشد ادراك ذات حق تعالي نتوان كرد و حق تعالي ادراك ميكند ذوات و قوا و مشاعر موجودات و آنچه را كه بآن ادراك ميكنند و ايضا فرمود و لايحيطون به علما يعني بعلم و ادراك احاطه بذات و صفات حق تعالي نتوانند نمود و آن در وسع هيچ موجودي از موجودات نباشد و اين وجهش اينست كه حواس ظاهره و باطنه ادراك نميكند مگر محدود و مصور و مكيف را و حق عزوجل را حدي و تركيبي نيست و كيفيتي و صورتي در حقش متصور ني [ص 54] پس چگونه مدرك شود به حواس ظاهره و باطنه تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا .

باب دويم

در اصل دويم است و آن عدل است و عدل عبارتست از حكم اموري كه راجع شود بافعال عامه حق تعالي بالنسبه بمكلفين در دار تكليف از اوامر و نواهي و در دار جزاء از ثواب و عقاب و عدل در لغت ضد جور و ظلم است و آن عبارت است از تساوي پس افعال حق تعالي تعلق ميگيرد بمكلفين در دنيا بجهت عدل باين معني كه تكليف نميكند ايشانرا مگر بآنچه طاقت دارند از اعمال و افعالي كه در آن صلاح ايشان است باين طريق كه جزاي ايشان بر آن عمل زايد بر قدر تكليف باشد در طاعات و جزاء ايشان زايد بقدر فعل مكلف باشد در معاصي يعني آنچه مترتب ميشود [ص 55] بالفعل از ثواب و عقاب اگر در اعظم و ازيد از نفس فعل مكلف به باشد يا منهي عنه باشد تا حاصل شود فايده تكليف كه عين منفعت بخلق است زيرا كه حق تعالي غني است و بي‌نياز است از كل ماسوي پس فايده تكليف راجع بسوي مكلفين خواهد بود يقينا و چونكه جاري نميشود بر حق تعالي احوال ناقصه ضعيفه مخلوقات پس رضاي حق تعالي از خلقش عبارت از تفعل و احسان اوست بالنسبه بسوي بنده و زايد بر جزاي اعمال و استحقاق او از تزايد درجات و اعطاء مثوبات و رفع عقوبات و امثال اينها و غضب حق تعالي عبارت است از عدل بالنسبه بسوي مكلفين زيرا كه حق تعالي غضب نميكند بر عاصي بعلت اينكه معصيت كرده او را تا اينكه از عذاب و عقاب آن بنده استراحت قلبي برايش حاصل شود تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا بلكه غضب حق تعالي في الحقيقه [ص 56] عبارت است از ايجاد مسببات در نزد وجود اسباب آنها پس معصيت علت تامه است از براي ايجاد عقوبت مخصوصه بآن معصيت پس ايجاد ميكند حق تعالي آن عقوبت را بمقتضاي آن معصيت مگر اينكه هر گاه بخواهد عفو كند پس عفوش مانع آن مقتضي است پس حاجب و حايل ميشود ميانه آن معصيت و ميانه عقوبتي كه متفرع و مترتب بر آن بود و هر گاه مانع عفو الهي حاصل نشود آن عقوبت لازم ميشود بعلت وجود مقتضي و رفع مانع و غضب حق تعالي عبارتست از همين نه اينكه غضبش همچنان غضب مخلوقين از هيجان حرارت غريزيه واقعه در قلب پس از آن منبعث شود براي انتقام تا اينكه آن هيجان ساكن گردد و حق تعالي اجل و اكرم است از اينكه صفات مخلوقين بر او وارد شود اما حكم افعال اختياريه مكلفين در اصل ايجاد و آن افعاليست كه ممكن است در حق ايشان و قدرت [ص 57] بر فعل و ترك آن دارند پس بدانكه همه موجودات از ذوات و صفات و افعال موجود و متحققند بامر حق سبحانه و تعالي و متقومند بمدد الهي و هيچيك از اينها مستقل بنفسه در ذات و صفات و افعال خود نيستند چه اگر آني مستغني باشند در جميع احوال خواهند بود پس فقير نباشند و حال اينكه امكان و ممكن عين فقر و احتياج است و چونكه حق تعالي بندگان را فرمود بطاعت و امتثال اوامر و اجتناب از نواهي واجب است كه ايشان را قادر و متمكن از اداي تكاليف سازد و الا تكليف محال خواهد بود و تمكن مطيع از فعل طاعت وقتي صورت بندد كه قدرت بر ترك آن داشته باشد پس اختيار فعل را بجهت امتثال امر حق تعالي باختيار خود كند لاجرم خلق كرده حق تعالي تمامي مكلفين را از نور و ظلمت و بآن قادر گردانيد ايشان را از فعل طاعت و معصيت پس قوام وجود عبد [ص 58] و افعالش بامر حق تعالي و مدد و حفظ او است چه اگر مدد ندهد و حفظ وجود ايشان نكند موجود نخواهد بود لكن بنده خود فاعل فعل خويشتن است بدون مشاركت احدي در فعل او و حق تعالي حافظ فعل اوست و امداد ميكند او را از معونت در طاعت و خذلان در معصيت پس هر كس كه قايل شود كه فاعل فعلي كه از بنده صادر ميشود از خيرات و شرور حق تعالي است و بنده را در هيچ فعلي از افعال خود مدخليتي نيست بلكه حق سبحانه و تعالي فاعل فعل بندگان و سبب آن افعال است چنانكه او خالق ذوات بندگانست همچنين خالق افعال ايشانست چنانكه اشاعره بر اين معتقدند پس بتحقيق كه نسبت داده بسوي خداي تعالي ظلم و قبح را چه لازم قول ايشان افتاده است كه حق تعالي جبر كرده خلايق را بر معاصي پس عقاب و عذاب كرده ايشانرا بجهت آن افعال كه خود مستقل در ايجادش بود و بندگان [ص 59] را در آن مدخليتي بوجهي من الوجوه نبود و هر كس كه قايل شود باينكه بنده خود فاعل فعل خود است بدون مدخليت غير بوجهي من الوجوه بلكه خود مستقل است بفعلش مانعي از آن فعل برايش نيست پس معزول كرده حق سبحانه و تعالي را از ملك و سلطانش چنانكه طايفه معتزله و مفوضه را اعتقاد اين است و هر دو فرقه خارج از طريقه حق و بيرون از جاده صواب ميباشند چه فرقه اولي افراط نمودند و آن يكي تفريط و حق در اين است كه قائل به حكم اوسط بشويم چنانكه حضرت جعفر بن محمد عليهما السلام از آن معني خبر داده‌اند لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين يعني جبري نيست باينكه گفته شود كه حق تعالي جبر كرده بندگان را بر طاعات و معاصي چه هر گاه چنين باشد هراينه جايز نبود كه عقاب ايشان نمايد بجهت معاصي ايشان و الا ظالم خواهد بود [ص 60] و ما ربك بظلام للعبيد و تفويض نيست باينكه گفته شود كه حق تعالي تفويض كرده امر را بسوي عباد و از براي حق تعالي امري و حكمي در افعال ايشان نيست پس اگر چنين باشد پس در ملك حق تعالي وارد و واقع خواهد شد چيزي را كه تقدير نكرده پس معزول از حكم و سلطنت خواهد بود بلكه امري بين اين دو امر باين معني كه عبد خود فاعل فعل خود است بر وجه اختيار بدون اكراه و اجبار ليكن بتقدير حق سبحانه و تعالي كه ساري و جاريست در فعل عبد پس بدون قدر تمام نميشود فعل عبد و امضا نميشود و معني اين كلام آنست كه حق سبحانه حافظ بنده خود و آنچه صادر ميشود از او از افعال مي‌باشد زيرا كه بدون حفظ و حمايت حق تعالي وجود و تحققي براي عبد و فعلش نخواهد بود پس مادام كه محفوظ است بامر الله پس موجود و محقق است پس بنده محفوظ بفعل الله و مدد [ص 61] و عنايت او فاعل است مر افعال خود را بالاستقلال بلكه عبد فاعل است و حق تعالي حافظ و معني قول ما كه عبد فاعل است مر افعال خود را بمدد خداوند نه با خداوند و نه بي خدا همانست كه اشاره كرديم بسوي او و لكن طريق ادراكش مظلم و تاريك است بدون چراغ مشتعل از نور ولايت آل‌محمد صلي الله عليه و آله سير اين طريق مظلم محال و بحر عميقي است كه تا غواص كامل الصفة نباشد البته در اين گرداب غرق خواهد شد پس غنيمت شمار آنچه را كه براي تو ذكر كرديم از معني امر بين امرين كه ديگران اين كلام را بلفظ ميگويند و چون بيان كنند يا مجبره‌اند يا مفوضه و الله الموفق و المعين و اينست عدل در افعال عباد پس اگر عصيان ورزند پس باختيار خودشان و بموافقت قدر است پس هر گاه ميخواستند كه طاعت كنند متمكن از آن بودند پس چون اختيار كردند معصيت را جاري كرد حق تعالي بر ايشان لازم عصيان را كه [ص 62] عقابست و ظلم نكرد ايشانرا بعلت اقدام ايشان بر معصيت بدون اجبار و اكراه و اضطرار و هر گاه اطاعت كند پس آن نيز باختيار خود ايشان و موافقت قدر است و هر گاه خواسته باشند معصيت را متمكن از آن بودند پس چون اختيار كردند طاعت را جاري كرد بر ايشان لازمه طاعت را كه ادراك ثواب است و مستحق ثواب شدند بعلت اقدام ايشان بر طاعت بدون اضطرار و بودن افعال عباد موافق تقدير سبب اجبار نميشود بعلت تمكن ايشان در اين صورت از مخالفت بموافقت قدر پس اختيار ايشان هر فعلي را كه بخواهند و اراده كنند مفارقت از تقدير الهي نخواهد كرد زيرا كه فعل تمام نميشود بدون قدر پس تمامي بندگان مستقلند بفعل خيرات و شرور كه از ايشان صادر ميشود با تقدير الهي هر فعلي را كه اختيار ميكنند و هيچ فعل را بدون تقدير نميكنند و اين تقدير تقدير لزوم و حتم نيست بلكه تقدير اختيار است بفهم اين مطلب را و نيكو تأمل كن .

[ص 63] باب سيم

در نبوت است . بدانكه حق سبحانه و تعالي چون غني مطلق است او را حاجتي بسوي هيچ چيز نباشد پس خلق كرد خلق را بمقتضاي كرم و فضل و احسان و دوست داشت كه برساند ايشان را بسوي آنچه خواسته است براي ايشان از نعمتهاي غير متناهي و چون حق تعالي حكيم است واجبست كه آنچه را كه تفضل نمود بر بندگان خود جاري باشد بر مقتضاي كمال حكمت و صنع ربوبيت پس تكليف كرد خلق را بآن اموري كه بسبب ارتكاب آنها ميشود رسيدن آن كرامات و مثوبات را بر وجهي كه تفضل او سبحانه از عبث خارج شود و چون ساير مخلوقات بعلت جهل و عجز ذاتي خود نميدانند آنچه را كه در او صلاح ايشانست چه علمش از مكنونات علوم الهيه است كه غير را در آن [ص 64] مقام راهي نيست و چون حق سبحانه و تعالي مدرك نميشود و محسوس نگردد و خلق را قدرت بر اخذ معالم دين خود بلا واسطه از حق تعالي بعلت كمال تقدس و تنزه او نميباشد پس واجب شد در حكمت كه اختيار فرمايد از خلق خود قويي را كه قادر باشد بمعونت حق تعالي از تلقي وحي از جناب حق تا اينكه بخلق برساند از جانب حق عزوجل معاني امور و تكاليفي كه از بندگان خواسته از آنچه در او صلاح دنيا و آخرت ايشانست بعلت اينكه اين تكليف لطفي است بر ايشان كه متوقف است بر آن صلاح و نظام نشأتين دنيا و نشأة عقبي پس واجب باشد آن لطف در حكمت و آن واسطه پيغمبر است صلي الله عليه و آله و علي جميع الانبياء و المرسلين و چونكه مقتضاي حكمت در ايجاد آن بود كه خلايق را در اوقات متعدده و متعاقبه و با احوال مختلفه آفرينش فرمايد و جملگي مشترك بودند در [ص 65] علت غائيه كه ايصال نفع بايشان باشد پس واجب شد در حكمت كه مبعوث كند حق تعالي در هر امتي رسولي از جنس ايشان تا مناسب ايشان بوده تا برساند از جانب الهي بايشان آنچه صلاح نظام دنيا و آخرت ايشانست چه بندگان نميدانند مگر آنچه حق تعالي بايشان تعليم فرموده بفضل و كرم خود تا اينكه منتهي شد نبوت بسوي پيغمبر ما محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله خاتم النبيين .

فصل - بدانكه چون نبوت از مقتضيات عدل است واجبست اينكه بر اكمل وجه باشد تا فايده بعثت بر او مترتب شود بر كمال ما ينبغي و آن وجه كامل آنست كه حق تعالي ظاهر فرمايد بر دست آن پيغمبر كه براي هدايت مكلفين مبعوث فرموده امر معجزي كه از ابناي جنس او مثلش حاصل نشود و خارق عادت باشد و مطابق دعواي نبوتش باشد كه حق تعالي بجهت [ص 66] تصديق نبوتش آن امر را ظاهر كرده باشد و بايست كه صحيح النسب طاهر المولد باشد و منزه از شبهه حرام و حيض و امثال اينها و مستقيم الخلقه باشد مشتمل بر زيادتي و نقصان نباشد مطهر باشد از جميع احوالي كه دلها از آن نفرت دارند از جهت خلق بحيثيتي كه اهل زمانش را مقام طعن بر او بوجهي نباشد و بايست كه صادق القول باشد و هرگز از او كذبي و خيانتي و طلب رياستي و ميل زخارف دنيا از او مشاهده نشده باشد و بايست كه اعلم اهل زمان خود باشد و زاهدترين آنها باشد و عامل‌ترين آنها بآنچه امر و نهي ميكند و بايست كه مطهر باشد از جميع زوايد و نقايص ظاهره و باطنه بحيثيتي كه اهل زمانش كه مبعوث بر ايشان شده است بدانند كه برايش نظيري نيست در هر صفت كمالي و بايست كه معصوم باشد از تمامي گناهان صغيره و كبيره قبل از بعثت و بعد از بعثت از اول عمرش تا آخر [ص 67] عمرش و بايست كه معصوم باشد از سهو و نسيان و از هر چيزي كه رعيت آنرا نقص ميدانند و عذري بجهت عدم متابعت بياورند يا اينكه شكي براي ايشان حاصل شود در نبوتش يا توقف كنند در آن زيرا كه حجة الله واجبست كه بالغه باشد و قاطع عذر هر معتذر باشد و هر گاه جايز باشد كه احد مكلفين بيايد و خدشه در نبوت پيغمبر كند پس حجة الله تام و بالغ نبوده باشد و آن باطلست چه اصل بعثت براي قطع حجت است پس چگونه با بعثت حجت باقي ميماند و بايست كه مسدد باشد از جانب حق تعالي و موفق باشد براي صواب در اعتقاد و علم و قول و عمل زيرا كه حق تعالي مدد ميدهد او را به الطاف و الهام خود و وحي ميكند بسوي او بالهامات بمقدار مقامش و قرار ميدهد برايش ملكي از ملائكه كه تأييد كند او را بنور حق و تسديد نمايد او را از خطا و لغزش حفظ كند و حق تعالي كل اينها را قرار [ص 68] داده و خواسته تا اينكه بعد از بعثت پيغمبران براي مردمان حجتي در ترك متابعت او نباشد بعلت اينكه پيغمبر عبارت از انساني است كه خبردهنده باشد از جانب حق تعالي بدون واسطه انسان ديگر و اين انسان حجة الله بر مكلف نباشد مگر وقتي كه ثابت شود نزد مكلف كه قول او قول خدا و امر و نهي او امر و نهي خداست و حق تعالي قادر است بر ايجاد امور و اسبابي كه حجتش تمام شود بر خلقش و احدي را قدرت دفع در آن نباشد و باقامه حجت بر خلق متحقق ميشود لطفش بر خلقش از رسانيدن ايشان را بكمالات دنيا و آخرت و آن باعمال است و اعمال موقوف است بر اثبات مبلغ و پيغمبر پس واجب است بر حق تعالي كه موصوف كند آن پيغمبر را بصفاتي كه ثابت شود بر مكلفين نبوتش اينكه قول او عين قول خداست جل و علا و حق تعالي واجبي را ترك نميكند چو آن قبيح است و او متعالي است از فعل قبيح بعلت غناي ذاتي و عدم افتقار بوجهي من الوجوه .

[ص 69] فصل - چون دانستي اين مذكورات را پس بدانكه پيغمبر اين امت مرحومه محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوي بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان صلي الله عليه و آله الطاهرين است كه ادعاي نبوت كرده و معجزه بر دست شريفش ظاهر گشته و هر كس ادعاي نبوت كند و مطابق ادعاي خود معجزه ظاهر كند پس آن پيغمبر است بي‌شبهه و بتحقيق كه متواتر شد ميانه مسلمين و غير ايشان از تمامي اهل دنيا كه ظاهر شد مردي در مكه مشرفه اسم او محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و ادعاي نبوت نمود و حق تعالي بر دست مبارك او معجزه ظاهر فرمود كه مطابق دعوايش [ص 70] و مقرون به تحدي كه سعي كردند مثل آن بياورند از آن متمكن نشدند پس پيغمبر بحق و ناطق بصدق مطلق باشد صلي الله عليه و آله و اين تواتر موجب قطع است مگر براي كسي كه مسبوق باشد بشبهه و بلا اشكال اين امر متواتر است ميان جميع اهل الارض بعلت اينكه آن حضرت صلي الله عليه و آله خاتم النبيين است پس بعد از او پيغمبر نباشد پس واجب است كه رسول باشد بر كافه خلق بعلت اينكه ايشان مكلف ميباشند و صحيح نيست تكليف ايشان بدون حجت و ثابت نميشود حجت بر خلق الا بآن نهج كه مذكور شد پس ثابت شد نبوت آن حضرت بتواتر نزد جميع مكلفين و اما آنكس كه مسبوق بشبهه باشد بر او نيز ثابت شده است هر چند طبيعت او عادت بانكار نموده است و ايضا حق تعالي ميفرمايد و ماكان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبين لهم ما يتقون .

[ص 71] فصل - و اما معجزات آن حضرت كه حق تعالي بآن تصديق نبوت آن بزرگوار صلي الله عليه و آله را فرموده بسيار است و علماء امت هزار معجزه را احصاء كرده‌اند از آن جمله انشقاق قمر است و ظاهر شدن چشمه آب از ميان انگشتان مباركش و سير كردن خلق بسيار را از طعام اندك و شكايت شتر بآن حضرت و كلام پاچه گوسفند كه او را بزهر آميخته بودند و آواز بواقعه و تنطق بي‌زبانان از انحاء شتي و ناله جذع نخل و تسبيح سنگ‌ريزه در كف مبارك آن حضرت و مهر كردن بر سنگ بمهر شريف مطهر خود صلي الله عليه و آله و غير ذلك از معجزات كه تعداد آن موجب تطويل كلام است و معروف ميانه خواص و عوام و از جمله معجزات عجيبه غريبه قرآن عزيز است كه ناسخي برايش هرگز نخواهد بود و تحدي كرد بآن قرآن عربها را حتي راضي شد كه يك سوره بياورند مثل قرآن با قصر سوره كه [ص 72] در قرآن است پس عاجز شدند و نتوانستند كه مثل آن بياورند و چون قبول نكردند اسلام را بعلت حميت جاهليت پس صبر كردند بانواع ايذا و اذيت از قتل رجال ايشان و اسيري اطفال و زنان ايشان و متحمل شدن لبس عار و وقوع قلع و قمع از مساكن و ديار و نتوانستند كه دفع كنند آنچه بر ايشان وارد شد بآوردن سوره مثل قرآن و قرآن باقي است تا فناء عالم كون و مكان و عجز عرب از اتيان بمثل اين سهل است كه كل خلق عالم از ماسوي الله را طاقت تعبير بعبارتي مثل قرآن نيست و احدي را از اول آفرينش تا فناء عالم طاقت معارضه با قرآن نيست و از براي هيچ پيغمبري از پيغمبران بعد از ايشان معجزه باقي نمانده بعلت انقطاع نبوت ايشان الا معجز پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه او باقي است تا تكليف باقي است زيرا كه نبوت آن حضرت باقي است ببقاء تكليف تا معجزه باهره‌اش قاطع حجج متعرضين باشد .

[ص 73] فصل - بدانكه آن حضرت صلي الله عليه و آله خاتم النبيين است و بعد از او پيغمبري نيست بعلت اينكه حق تعالي از آن در كتاب عزيز خبر داده كه ماكان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين و حق سبحانه و تعالي از او كذب واقع نميشود زيرا كه كذب قبيح است و غني مطلق فاعل قبيح نباشد و ايضا در كتاب خود فرموده ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا و خبر داد ما را آن حضرت صلي الله عليه و آله كه پيغمبري بعد از خود نيست پس اخذ ميكنيم قول او را چه آن حق است از جانب خدا و بدانكه آن حضرت صلي الله عليه و آله افضل و اعلم از ساير پيغمبران و از تمامي خلق ميباشد زيرا كه فرموده انا سيد ولد آدم يعني من بهترين فرزندان آدم هستم و ايضا فرموده است بفاطمه صلوات الله عليها كه [ص 74] ابوك خير الانبياء و بعلك خير الاوصياء و آن حضرت معصوم است دروغ از او صادر نميشود چنانچه ارشاد فرموده حق است از جانب خدا قال الله تعالي لاينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و ايضا فرموده در قرآن مجيد و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين پس قول شريفش صدق خواهد بود پس افضل خلق بودنش حق باشد و همچنين اجماع علماء اسلام است كه آن حضرت سيد كاينات است و از كلام الله در حديث قدسي خطاب بآن بزرگوار است لولاك لماخلقت الافلاك و ما فيها بطفيل وجود او موجود شده‌اند صلي الله عليه و آله الطاهرين المعصومين .

[ص 75] باب چهارم

در امامت است . چون ثابت شد كه وجود نبي لطف است كه تمام نميشود نظام عالم در دنيا و آخرت مگر باو تا روز قيامت بعلت اينكه آن حضرت مبلغ است از جانب حق تعالي و اداكننده است آنچه بر او وارد مي‌شود از احوال خلق از اموري كه بآن بقاي ايشان است مادام تكليف و اموري كه بآن سعادت ابديه است بر ايشان و لاشك احوال مكلفين آنا فآنا متجدد مي‌شود تا روز قيامت و احكام ايشان تابع احوال ايشان است پس احكام نيز بمقتضاي احوال متجدد مي‌شود و پيغمبر باقي نمي‌ماند تا آخر تكليف و فناء عالم بلكه جاري مي‌شود بر آن حضرت به علت امكانش تغيير و موت بعلت اينكه عبدي است مخلوق و جايز نيست در حكمت كه به موتش رفع حكم نبوت او شود چه آن لطفي است واجب مادام بقاء تكليف پس واجب باشد در حكمت نصب خليفه كه قائم بشود مقام پيغمبر و ادا بكند از پيغمبر احكام خلق [ص 76] مكلفين بايشان و حافظ باشد شريعت آن پيغمبر را و قايم باشد سنت و طريقه او تا باطل نشود حجة الله بالغه بر خلق مكلفين و لابد است كه آن خليفه جامع باشد جميع آنچه مذكور شد در حق نبي صلي الله عليه و آله از اينكه اعلم اهل زمان خود باشد و ازهد و اتقي و اعبد و انجب ايشان باشد و افضل ايشان در جميع صفات و كمالات و مزايا و فواضل و معصوم باشد از گناهان صغيره و كبيره از اول عمر خود تا آخر عمر خود و معصوم باشد از كذب و خطا و نسيان و امثال اينها از تمامي آنچه معتبر بود در حق نبي مگر نبوت بعلت اينكه ثابت شد كه نبوت منقطع شده تا پيغمبر صلي الله عليه و آله اما اينكه شرط شده وجود كل صفات نبي صلي الله عليه و آله در وصي بعلت اينكه وصي قائم است مقام نبي را در جميع آنچه محتاجند مكلفين از احكام و شريعت [ص 77] زيرا كه وصي حافظ شريعت نبي است و اين حفظ شريعت لطفي است از جانب حق جل و علا و واجب است در حكمت همچنانكه واجب است در نبوت پس واجب شد كه وصي متصف بصفات نبي خود باشد صلي الله عليه و آله بحيثيتي كه براي مكلفين قطع حاصل شود كه آن حضرت حجة الله است بر آن كسان كه نبي حجت بود و بايست كه قاطع باشد كه قول او قول خدا است و حكم او حكم خدا و رسول او است و طاعتش واجب است و انقياد امر او و رجوع در شدايد احوال به سوي او لازم است و واجب است كه مطهر و منزه باشد از هر چه كه مستلزم نفرت نفوس و طبايع و عدم اطمينان است در كل احوال و هر كس كه به اين صفات موصوف است مطلع نمي‌شود بر حقيقت احوالش مگر كسي كه مطلع بر سراير و ضماير است و اوست خداوند [ص 78] عالم جل شأنه و نيست اين حكم منصب احدي از خلق و دانسته نمي‌شود مگر بنص خاص از جانب خداوند عزوجل بر شخصي و آن لطف است به مقتضاي عدل و لطف واجب است در حكمت و قادر حكيم عزوجل اخلال به واجب نمي‌كند زيرا كه قبيح است پس واجب شد كه امامت بنص خاص از جانب خدا باشد و بدان كه در ميان امت پيغمبر صلي الله عليه و آله كسي كه جامع باشد جميع شرايط نبوت را غير از نفس نبوت نبود مگر مولانا و سيدنا علي بن ابي‌طالب بن عبدالمطلب تا آخر اجداد رسول الله صلي الله عليه و آله بعلت اينكه آن بزرگوار معصوم بود از هر بدي و زشتي كه طبع سليم را ناگوار باشد از اموري كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن معصوم بود و شريك آن حضرت است در هر فضيلت مگر نبوت و حق تعالي [ص 79] در قرآن عزيز به آن تصريح فرموده در آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون يعني ولي و صاحب اختيار و متولي امور شما منحصر است در سه و آن حق تعالي و رسول او و گروهي كه ايمان آورده‌اند به خدا و به‌پا مي‌دارند نماز را و ميدهند زكوة را در حالت ركوع و متواتر شد روايات و كلام مفسرين از فريقين كه اين آيه نازل شد در حق اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب عليه السلام در وقتي كه تصدق به خاتم خود در حال ركوع نمود و انكار نمي‌كند مگر معاند و منكر حق بعد از معرفت پس ثابت كرد حق تعالي براي علي بن ابي‌طالب عليه السلام به نص كلام عزيز خود آنچه را كه ثابت كرد از براي خود و رسولش از ولايت عامه و رياست مطلقه و معني در اين آيه شريفه نيست [ص 80] مگر اولويت به خلق از نفسهاي ايشان در تمامي احوال از امور دنياي ايشان و دين ايشان و آخرت ايشان چه ولايت همان ولايت است كه براي حق تعالي ثابت است و براي رسولش و از اين جهت است كه رسول صلي الله عليه و آله در روز غديرخم تنبيه فرموده به اين معني چنانچه فريقان روايت غديرخم را از طرق متعدده كه بر حد تواتر رسيده به اعتراف خصم مخالف روايت نموده‌اند چه آن حضرت در آن روز فرموده است الست اولي بكم من انفسكم آيا من اولي نيستم از شما به تصرف در جانهاي شما و مالهاي شما همگي به يك بار گفتند بلي يا رسول الله پس فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله پس تصريح فرمود رسول الله كه مراد از ولي در اين مقام اولي به تصرف است و حق تعالي در حق آن حضرت [ص 81] فرموده ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا پس ما را واجب شد امتثال بامر او و عمل بقول او و در حق او حق تعالي فرموده فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم و در حق آن حضرت فرموده و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و روايت كرده‌اند فريقان كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اقضاكم علي فرموده يعني عالمترين امت باحكام فتوي و احوال متعلقه بخلق علي عليه السلام است و فرموده باقرار فريقين علي مع الحق و الحق مع علي يدور معه حيث ما دار يعني علي با حق است و حق با علي است دور مي‌زند حق با او بهر نهج كه او دور مي‌زند ثابت شد كه آن بزرگوار عليه السلام هادي بسوي حق است و دليلي دلالت نكرد كه غير از آن حضرت احدي از صحابه باين مرتبه و جلالت باشند و ادعا نكرد احدي از امت عصمت را از براي احدي از [ص 82] صحابه چنانچه ادعاء شد براي آن حضرت پس آن كس كه هادي است بسوي حق او احق و سزاوارتر است كه مردم اطاعت او كنند و او را امام واجب الاقتدا دانسته اقتدا بآن حضرت نمايند از كلي و جزئي امور و احوال خود زيرا كه آن حضرت هرگز بنص پيغمبر باقرار فريقين مفارقت نمي‌كند حق را و حق نيز از آن حضرت مفارقت نميكند و احدي انكار اين معني نميكند كه اميرالمؤمنين (ع) هرگز در حالي از احوال با باطل بوده و مقصود از عصمت نيست مگر اين معني پس ثابت شد نزد هر منصف طالب حقي بر جهت قطع و يقين از مثل اين حديث و اين آيه شريفه كه علي بن ابي‌طالب عليه السلام خليفه رسول الله است بلافصل بعلت اينكه او هادي است بسوي حق زيرا كه هر كه مفارقت از حق نميكند و حق از او مفارقت نمي‌نمايد پس آن بزرگوار احق [ص 83] و اليق است كه اطاعت كرده شود بحكم الله تعالي چنانكه در كتاب خود فرموده افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون پس هر كس كه مخالفت حكم خدا نمايد داخل خواهد شد در قوله تعالي و من لم‌يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون و من لم‌يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون و من لم‌يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون پس ثابت شد كه آن حضرت عليه السلام از اشخاصي است كه حق تعالي او را منزه و مطهر فرموده از انواع رجس پس معصوم باشد بنص كتاب الله و قول رسول الله صلي الله عليه و آله و او منصوص بخصوص از جانب خدا و رسول او صلي الله عليه و آله است و ادعا نكرد احدي از مسلمين اين معني را از براي احدي از اصحاب و الحمد لله رب العالمين .

[ص 84] فصل - و سببي كه باعث نصب علي بن ابي‌طالب عليه السلام شد از براي خلافت همان بعينها سبب نصب فرزند ارجمندش حسن است عليه السلام پس حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام و بعد از آن حضرت علي بن الحسين و بعد از آن حضرت امام محمد باقر و بعد از آن حضرت صادق و بعد از آن حضرت امام موسي كاظم و بعد از آن حضرت امام رضا و بعد از آن حضرت امام محمد تقي و بعد از آن حضرت امام علي نقي و بعد از آن حضرت امام حسن عسكري و بعد از آن خلف صالح حجة القائم محمد بن الحسن صاحب‌الزمان و مظهر الايمان و خليفة الرحمن صلي الله عليهم اجمعين و جميع آنچه معتبر بود در خلافت اميرالمؤمنين و قيامش مقام رسول الله و بودن او حجة الله بر خلق و غير ذلك از آنچه بكليات آن سابقا اشاره شده از كمالات و فضائل و مناقب [ص 85] معتبره در واسطه ميانه خدا و خلق معتبر است در هر يك از ايشان صلوات الله عليهم اجمعين و همچنين خصوص نص بهر يك از ايشان از جانب خداوند عالميان چنانچه صريح حديث لوح است كه جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده و غيرش از قرآن و احاديث قدسيه و نص از جابر روايت مي‌كند در باب هر يك از ايشان باسامي ايشان و نص هر سابقي بر لاحقي و كل اين نصوص و اخبار به تواتر ثابت شده مگر آن كس كه مسبوق بشبهه باشد بعلت اينكه بيان و اثبات حجت بر حق تعالي در حكمت واجب است و حق سبحانه و تعالي اخلالي به واجب نميكند از عموم علمش و غناي مطلق و قدرت عامه شامله .

فصل - و واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه قائم آل‌محمد محمد بن الحسن عسكري عليه و علي آبائه الكرام السلام حي و موجود است اما نزد ما [ص 86] معاشر شيعه اثناعشريه بجهت اجماع فرقه محقه بر وجود آن حضرت و اينكه ظاهر خواهد شد و پر خواهد كرد زمين را از عدل و قسط بعد از آنكه پر شده باشد از ظلم و جور و او فرزند ارجمند حضرت امام حسن عسكري عليه السلام غائب مفتقد منتظر مترقب است و اجماع فرقه محقه تابع اجماع ائمه ايشان است سلام الله عليهم اجمعين و اجماع اهل بيت حجت است بعلت اينكه حق تعالي پاك و مطهر فرموده ايشان را از رجس و دنس پس قول ايشان حجت است زيرا كه نمي‌گويند الا حق و اما اجماع شيعه پس آن نيز حجت است بجهت كشفش از قول امام ايشان كه معصوم است و اما نزد عامه پس بسيار از ايشان متفقند با ما و قائلند بقول ما و بعضي از ايشان را زعم آن است كه الآن موجود نيست بعد از اين موجود خواهد شد و بعضي از ايشان را گمان اين است [ص 87] كه آن عيسي بن مريم عليه السلام است لكن حديث مروي متفق عليه فريقين قول پيغمبر صلي الله عليه و آله من مات و لم‌يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية اين دو قول را باطل مي‌نمايد چه اين كلام عام است و صادق است بر زمان ما الآن كه هر گاه كسي بميرد و امام زمان خود را نشناسد مرده است مرده جاهليت و شرك است و اين دو قول در صورت عدم وجود امام لغو و عبث خواهد بود با اينكه سابق گفتيم كه وجود امام لطف است از جانب حق تعالي بر بندگان و لطف مادام تكليف واجب است بحسب حكمت پس صحيح نخواهد بود تكليف بدون لطفي موجود چه آن شرط تكليف است و مشروط در نزد انتفاء شرط منتفي مي‌شود و هر كس كه قائل باشد باينكه آن حضرت متولد شده است قائل بوجودش الآن مي‌باشد زيرا كه احدي قائل نشده است كه آن حضرت متولد شده است [ص 88] و از عالم ارتحال نموده است و آن كس كه استبعاد وجودش و طول عمرش ميكند به حقيقت حكمت در اين باب برنخورده با آنكه حق تعالي بجهت استبعاد اين امر دليل واضحي خلق فرموده كه رد آن ممكن نيست و آن خضر عليه السلام است كه جدش هود پيغمبر بوده است با اينكه متولد شد در زمان ابراهيم عليه السلام بنا بر دو قول مشهور و او الي الآن باقي است بلكه تا نفخ صور حي است و او اعظم آيتي است بر وجود قائم عليه السلام و ابليس عدو الله باقي است تا يوم وقت معلوم پس هر گاه جايز باشد بقاء عدو الله و بقاء خضر كه دليل براي مصلحت جزئي است بالنسبه بسوي مصلحت بقاء غوث عالم كه محل نظر حق تعالي و قطب وجود است پس چگونه جايز نباشد بقاء كسي كه موقوف است جميع مصالح نظام دنيا و دين و آخرت بر بقاء او با اينكه متفق شده بروايات امت [ص 89] و اقوال ايشان بر اينكه لابد است از قيام قائم عليه السلام و بيان كرد او را رسول صلي الله عليه و آله كه هر گاه در دنيا باقي نماند مگر يك روز حق تعالي آن روز را بلند خواهد نمود تا اينكه ظاهر شود از اهل بيت ما از ذريه من كسي كه اسم او اسم من باشد و كنيه او مثل كنيه من خواهد بود پر كند زمين را از قسط و عدل چنانكه پر شده باشد از ظلم و جور و آن جماعت از عامه كه قائل شده‌اند عيسي بن مريم است اين حديث تكذيب ايشان مينمايد كه اتفاق بر صحتش دارند زيرا كه عيسي از اهل بيت و ذريه حضرت پيغمبر نيست و اسمش نيز مخالف و همچنين كنيتش و هم‌چنين اين حديث تكذيب مي‌كند قول آنكه گفته كه آن قائم مهدي عباسي است چه آن از اولاد و ذريتش نيست پس باقي نماند از براي منصف طالب حق مگر قول به اينكه آن امام دوازدهم از ائمه عليهم السلام است و نهم از ذريه مولانا الحسين عليه السلام عجل الله فرجهم و سهل مخرجهم .

[ص 90] فصل - و واجب است كه اعتقاد كند بوصايت اوصياء پيغمبران و ايمان به ايشان و اينكه ايشان و انبياء ايشان حق بوده‌اند و بصدق تنطق نموده‌اند و از جانب خدا بودند زيرا كه حق تعالي مدح كرده ايشانرا و ثنا بر ايشان فرستاده بود بجهت طاعت و اجابت امر خداي تعالي و عبادت و دوام ذكر و شكر او سبحانه و تعالي و هر كه را حق تعالي ثنا گويد پس قول او حق است و علمش و فعلش جمله حق است و واجب است بر مكلف كه ايمان بياورد بجميع آنچه حق تعالي نازل كرده بر انبيا و اوصياء ايشان از كتب و وحي و به آنچه كه ملئكه به ايشان رسانيده زيرا كه حق تعالي به آن خبر داده پيغمبر خود را و خبر داده بآن پيغمبران و اوصياء و حجج صادق القول صلوات الله [ص 91] عليهم اجمعين را و هر چه كه ايشان سلام الله عليهم اجمعين خبر دهند حق است و صدق و من گواهي ميدهم براي ايشان كه ايشان اداي امانت به بندگان و تبليغ حجت بر عامه مكلفان نمودند و هل علي الرسول الا البلاغ المبين .

باب پنجم

در معاد است . واجب است كه اعتقاد كند مكلف وجوب معاد را يعني عود ارواح بسوي اجساد ايشان روز قيامت و كيفيت آن آن است كه چون مردمان ميميرند ارواح بر سه گونه مي‌باشند يكي از ايشان ماحض الايمانند و اين طايفه بعد از مرگ ارواح ايشان بجنت دنيا روند و در آنجا در نعيم مي‌باشند و چون روز جمعه شود و روز عيد در نزد طلوع صبح صادق ملائكه براي ايشان ناقهائي از نور كه بر هر ناقه [ص 92] قبه‌اي از ياقوت و زمرد و زبرجد مي‌باشد حاضر كنند پس سوار آن ناقها ميشوند پس پرواز دهند آن ناقها ايشان را ميان آسمان و زمين تا بوادي السلام آيند به پشت كوفه مي‌باشند تا زوال شمس پس اذن مي‌گيرند از ملائكه براي زيارت قبور و اهالي خود تا اينكه ظل هر چيزي مثل خودش مي‌شود پس ملك ندا كند و ايشان جمع شوند و سوار ناقها مي‌شوند ايشان را پرواز داده تا بغرفات جنان رسند و در آنجا تنعم مي‌كنند بهمين طريق تا رجعت آل‌محمد صلي الله عليهم پس برمي‌گردند بسوي دنيا پس هر كه كشته شده باشد در دنيا زندگاني مي‌كند در رجعت بدو مقابل دنيا پس ميميرد و هر كه مرده باشد در دنيا برمي‌گردد تا اينكه كشته گردد پس چون حق تعالي محمد و آل طاهرين آن حضرت را از زمين بالا برد باقي مي‌مانند مردمان چهل روز پس اسرافيل [ص 93] نفخ ميكند نفخه صعق را پس باطل ميشود ارواح و ساير حركات پس نه حس است و نه محسوس تا چهارصد سال و اما اجساد آنها پس روح و ريحان ميرسد بآنها از جنان دنيا و اجساد اجزايش متفرق مي‌باشند و باقي مي‌ماند در قبور خود مستديره مثل سحاله طلا در دكان صايغ و اما قسم دويم ماحض الكفرند و اين طايفه چون بميرند محشور شوند ارواح ايشان در نزد مطلع شمس و در آنجا ايشان را عذاب ميكنند بحرارت آفتاب پس چون غروب نزديك شود محشور شوند بسوي برهوت بوادي حضرموت عذاب مي‌شوند در آنجا تا صباح پس ملائكه عذاب مي‌رانند ايشان را بسوي مطلع الشمس و بهمين طريق تا نفخه صعق پس باطل مي‌شوند ارواح ايشان و اجساد ايشان در قبور خود مي‌باشند و دخاني و شراره از آتش جهنم كه در مشرق است باجساد آنها ميرسد و بهمين حالت باقيند تا نفخه صور [ص 94] و اما قسم سيم كسانيند كه مستضعفند نه ماحض الايمانند و نه ماحض الكفر و اين جماعت ارواح ايشان باقي مي‌ماند با اجساد ايشان تا روز قيامت پس چون چهارصد سال بين نفختين بگذرد باراني مي‌بارد از حق تعالي از زير عرش كه چشمه صاد است و او آبي است كه رايحه‌اش رايحه مني است تا اينكه جملگي دريا شود پس مواج گردد بر روي زمين تا اينكه مجتمع شوند اجزاء هر جسدي در قبر خودش پس گوشتها برويد در مقدار چهل روز پس مبعوث ميكند حق تعالي اسرافيل را پس امر ميكند او را بنفخه صور نفخه نشور و بعث پس پرواز كنند ارواح پس داخل ميشود هر روحي در جسد خود در قبر پس بيرون مي‌آيند از قبر و خاك از سر ايشان مي‌ريزد پس در آن وقت قيامت برپا مي‌شود اين است معني معاد يعني عود ارواح بسوي اجساد خود [ص 95] چنانكه در دنيا است و واجب است ايمان به اين معاد چه ممكن است و حق تعالي بهر ممكني قادر است و حال اينكه خدا و رسول و ائمه صادقين سلام الله عليهم اجمعين از آن خبر داده‌اند پس حق مي‌باشد و ايضا اين معاد وقت ثمره عدل و فضل است و روز جزاء اعمال است و عدم وجود آن منافي فضل در اعطاء ثواب و عدل در وقوع عقاب ميباشد و ايضا معاد لطفي است براي مكلفين كه اعانت ميكند ايشان را بطاعت و بازميدارد ايشان را از معصيت پس واجب باشد در حكمت و ايضا تمامي مسلمانان اجماع و اتفاق بر وقوع آن نموده‌اند و بر اينكه اصلي است از اصول اسلام پس متحقق نمي‌شود اسلام بدون اعتقاد بوقوع آن و اينكه منكر معاد كافر است پس وقوعش حق باشد و ايضا حق تعالي تكليف كرده بندگان خود را پس امر كرد ايشان را بطاعت و وعده داد ايشان را [ص 96] بر وفاي بعهد حق و امتثال امرش حسن ثواب را و نهي كرد ايشان را از معصيت خود و وعده كرد ايشان را از نقض عهد و مخالفت نهي بعقاب و تكليف واقع شد و واقع شد از بعض بندگان طاعت و از بعض ديگر معصيت و جزا و مكافات واقع نشد و حق سبحانه و تعالي خبر داد كه تأخير كرده آنان را تا روز قيامت پس فرمود انما يؤخرهم ليوم تشخص فيه الابصار و ايضا فرمود و يستعجلونك بالعذاب و لن‌يخلف الله وعده و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون و آيات در اين معني بسيار است پس وقوعش حق و ثابت خواهد بود چه از آن خبر داده صادقي كه قادر است بر آن .