ترجمه رساله حيوة النفس
از تصنيفات شيخ اجل اوحد مرحوم
شيخ احمد بن زينالدين احسائي اعلي الله مقامه
ترجمه سيد جليل مرحوم حاج سيد كاظم رشتي (اع)
[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
اي مجيب دعوت مضطران و چارهساز بيچارگان محرومان توئي كه جمله موجودات را از فيافي ليس بقصور مشيده مدينه طيبه ايس رسانيدي و همگي ذرات وجود را از اشراف ( اشراق ظ ) نور مشرق از صبح ازل بتلألؤ و لمعان درآورده پس جملگي بجملگي ناطق بوحدانيت و شاهد صدق بر الوهيت و قهاريتت ، يا رب اهل مجاز را از نقل و ارتحال و اشتراك خلاصي ده و از تصاريف حرفين ( صرفيين ظ ) بماضي و استقبال و حال بنحو احسن بسوي اصل واحد راهي ده پس در سرمنزل عموم ابواب اطلاق بر ايشان مفتوح فرموده در خلوتخانه تخصيص بمسند و ما من عام الا و قد خص مأواي ايشان ده بحق [ص 3] سيد و سرور كه كرسينشين بارگاه آستان يكهتاز ميدان مجاز راجح يعني مثل اعلي و مضمر فاعليت فعل اول در حجاب ابيض اعلي در رتبه اصطفا و ناقل ولايت اوليه الهيه مارميت اذ رميت و لكن الله رمي و حامل عرش فاتبعوني يحببكم الله من اطاع الرسول فقد اطاع الله سيد الكونين و فخر العالمين ابوالقاسم محمد بن عبدالله عليه و آله سلام الملك العلي .
اما بعد چنين گويد اين ذره بيمقدار و خاكسار بياعتبار غريق درياي آمال و اماني و متشبث برحمت خداوندي محمدكاظم بن محمدقاسم الحسيني الموسوي الرشتي مولدا و الكربلائي مسكنا كه حق سبحانه و تعالي چون خلقت انسان و ساير اكوان از قبضه نور و قبضه ظلمت از آب عذب فرات و مالح و اجاج آفريده پس معسكر دو عسكر متباين و دو دشمن متخالف گرديده جهتي بتسخير عقل و با هفتاد و دو گروه [ص 4] از ملائكه مسخر و جهتي ديگر بتصرف نفس اماره با هفتاد و دو گروه از شياطين و انسان حامل لواء اين دو عسكر و رئيس و صاحب اختيار اين دو لشكر عنان ميل بجانب هر يك كه معطوف دارد آن لشكر ديگر تاب مقاومت نياورده فرار بر قرار اختيار نمايد پس معلوم شد كه هر حقي را باطل در مقابل و هر هادي را مضلي مماثل و جمعي را كه ميل بجانب نفس اماره غالب آمده دنيا را محل قرار و رو از آخرت برتافته سراب بر آب اختيار نمودند بحسب اعراض باطله و شهوات زايله جهتي از باطل را شيوع دادند و ركني از اركان ضلالت را مستحكم ساختند خصوصا در حق خلافت خلفاي جور و سلاطين باطل و اهل غرور و كبر و خفاي حق باختفاي اهل حق و انمحاء نور شمس هادي مطلق كه اهل باطل مستظهر گشته بواطن خبيثه خود كه مخزن عناد و طغيان و كفر و جحود و عدوان بافكار [ص 5] ميشومه و انظار كاذبه آبگينه اظهار نمودند چون باطل همان شجره خبيثه كه حق تعالي در قرآن از آن خبر داده و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار باصل ثابت قويم مستند و مستحكم نيست لاجرم هر آني بجانبي مايل و تابع هوي و بهر سمت كه نسيم مخالفت وزيدن آغاز كند بآن جهت توجه مينمايد باين جهت آراء باطله و اعتقادات فاسده و اقوال كاسده و اوهام كاذبه كمال شيوع و انتشار بهم رسانيده و اختلاف عظيم بآن سبب هويدا جمعي صوفي با اختلاف فرق و مذاهب و طايفه فلسفي و يوناني و اعراضكننده از حكم قرآني و برخي به قياس و استحسان گرفتار و گروهي مبتلا بمتكلمين كجرفتار و بالكليه علوم عقليه و نقليه و اصوليه و فروعيه را بحكم يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم مغشوش و مضطرب و آراء باطله خود را در هر مطلبي از مطالب داخل نموده تا سر [ص 6] آيه شريفه و ماارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته ظاهر و پديد شود فخذلهم الله و اصلاهم نار جهنم و بئس المصير و گروهي ديگر كه خود را از راكبان سفينه نجات و صاحبان عزم و ثبات و متمسكان بحبل المتين و متشبثان بذيل ولاي ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين ميدانستند چون ضرس قاطع كه حبال و عصي شكوك و اوهام شجره اهل باطل را از هم گسلند عادم و نور لامع كه ظلمات مدلهمه اصحاب غرور و عدوان مضمحل و زايل فرمايند غير متحقق و ثابت لاجرم ظلمات بحر لجي متلاطم و متراكم بانواع شبهات سوفسطائيه و خيالات شعريه مصدوقه ظلمات بعضها فوق بعض نور جزئي عرضي كه بولايت مستودعي در قلوب ايشان مستعار بود مغلوب گشته غواسق مدلهمه بطلان و غرور و اوهام باطله اصحاب مكر و زور باعتبار مناسبت ذاتيه استحكام [ص 7] يافته آن اعتقادات باطله و اوهام فاسده كاسده قبيحه را حق پنداشته از طريقه انيقه شرع شريف و مقتضاي اخبار اهل بيت عصمت و طهارت بود بحسب حقيقت اعراض نموده هر چند بحسب ظاهر متمسك به بعضي اخبار متشابهه و احاديث موضوعه غير معتبره گردد كه آن بجهت اغواي جهال و اضلال ارباب جلال ميباشد و جمعي جهال اين فرقه محقه بمدلول همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح لميستضيئوا بنور العلم فلميلجئوا الي ركن وثيق تابع گشته پس اختلاف عظيم و تزلزل و اضطراب شديد در ذيل فرقه محقه پديدار شده و اين اختلاف هر چند مطلوب است بجهت حفظ آفات اين طايفه شريفه لكن چون خلاف بسيار شود و باطل شيوع يابد و ركون اين طايفه بسوي ظالمين و مخالفين معلوم گردد لاجرم واجب شود بر صاحب شريعت كه از جانب خود شخصي از مؤمنين ممتحنين باعتبار كمال [ص 8] مناسبت بحكم تابعيت بحكم نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون مؤيد فرمايند بفهم مطالب حقه و استنباط احكام و جميع مرادات الهيه از اصوليه و فروعيه عقليه و نقليه از كتاب الله و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله كه در آن تفاصيل جميع اشياء علي اكمل ما ينبغي ميباشد و او را بر ظواهر و بواطن شريعت نبويه علي الصادع بها آلاف الثناء و التحية مطلع ميفرمايند تا در دين خود راسخ و در طريقه ايشان سلام الله عليهم ثابت كالجبل الشامخ بحيث لاتحركه العواصف و لاتزيله القواصف تا اينكه رفع تمامي اوهام فاسده اهل كفر و ضلالت فرموده و قطع رفيع اساس باطل ايشان بقوت ايمان نموده ضعفاي شيعه كه ايتام آلمحمد سلام الله عليهم اجمعين ميباشند ببركت ايشان از ظلمات جهل و شبهات مستخلص گشته بشاهراه نجات و جاده واضح عزم و ثبات رسانيده شوند چنانچه از اين معني خبر داده [ص 9] ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و لاشك در هر عصر و زمان حجتي در ميان خلق از جانب ايشان بجهت قطع اوهام اهل عدوان و طغيان بوده تا در اين زمان سعادت نشان و خيريت اقتران كه غلبه شكوك و شبهات منافقان در تزايد و تضاعف آمده تا اينكه منتحلين محبت آلمحمد سلام الله عليهم ركون باعداي ايشان نموده از كتب و زبر ضلالت اثر ايشان جوياي حق ميباشند از ظلمت نور را طالب و از مرض شفاجويان و از زهر صحت و حيات را متوقع تا اينكه حق تعالي منت گذاشت مسلمين را بظهور نور آفتاب عالمتاب بيت الشرف علم و معرفت و كرسي معارف اهل بيت عصمت و طهارت و محدد جهات محبت و مكرمت آنكه طغراي غراي و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين باسم سامي گرامي [ص 10] آن حضرت از مصدر عز و كرامت صادر و حكم واجب الاذعان فارضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما تا نزد آن جناب مستطاب مهبط اسرار ربانيه و مخزن علوم معصوميه شايسته تشريف ان حديثنا صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او مؤمن امتحن الله قلبه للايمان مخرب مذاهب اشراقيين مضيع قواعد مشايين و رواقيين و مخترعات صوفيه ملاحده اعداء دين آنكه از نور علوم و معارفش كلمات جهل و شبهات وهميه مضمحل و زايل و از ميزان صحيح المعيار مطالب حقهاش تمامي اوهام سوفسطائيه فلاسفه ملاحده باطل و از كلمات حقهاش زلال معارف در جداول قلوب جاري و از اشارات لطيفهاش بحار حقايق و حكم و علوم ظاهر و ساري محيي شريعت بيضاي مصطفوي صلي الله عليه و آله قيم موضح طريقه غريه مرتضوي آتش خرمن ارباب ضلالت صاعقه اوهام [ص 11] اصحاب جهالت مرگ ناگهان صوفيه خدانشناس سيف قاطع مكايد وسواس خناس عماد الملة و الدين عز الاسلام و المسلمين ركن المؤمنين الممتحنين خاتم المجتهدين و ملاذ المتأخرين و قدوة المتقدمين آنكه شجره قلب شريفش بتمامي اثمار همچو اشجار جنت حامل و حديقه صدر منورش بانواع ازهار و معارف و حقايق و علوم را شامل چه گويم در وصفش كه زبان از آن قاصر و چند شتابم كه عقل در آن متحير شاهباز بلندپرواز عقل هر چند در هواي وسيع الفضاي مقامات معرفتش و ادراك منقبتش طيران نمايد جز بر منزل واماندگي نتواند رسيد و هماي همايون بال فكر هر گاه آغاز رسيدن بكنگره مجد و رفعتش نمايد جز باول درجه آن نتواند پريد شيعه با اخلاص اميرالمؤمنين و محب صادق اهل بيت طاهرين سلام الله عليهم اجمعين اعني مولانا و مقتدانا و شيخنا و سيدنا الشيخ احمد بن [ص 12] الشيخ زينالدين اطال الله بقاه و امد ظلاله علي رؤس رعاياه و جعل خير يوميه غداه و خير داريه عقباه كه لواي نصرت شرع شريف برافراشته و جنود نامسعود خيلات شيطانيه را بسيوف قاطعه دلايل واضحه و براهين ساطعه مأخوذه از مشكوة انوار آلمحمد صلي الله عليه و آله قلع و قمع و بشهب حجج ظاهره و سهام ادله قاطعه كه بينات و زبر اين امت مرحومه است منع اوهام شياطين باطله و آراء فاسده اهل طغيان را كه بجهت استراق سمع سماء حقيقت باهل آسمان نزديك شده بودند فرمود جزاه الله عن الايمان و اهله خير الجزاء و خصه بافضل العطاء و الحباء ، و چون آن جناب تمامي كمالات ظاهريه و باطنيه و محسنات صوريه و معنويه را حاوي و كامل بود لاجرم تشبه بكامل باحسن الوجوه براي ايشان حاصل در باطن چون بخلعت عربيت كه لباس اهل جنت است مخلع [ص 13] بود همچو موالي و سادات خود صلي الله عليهم اجمعين در ظاهر بآن لباس متلبس و بآن صورت متصور و بآن ديار منتسب حسن باطن با حسن ظاهر موافق آمده كمال صوري با كمال معنوي مطابق افتاده بلي اينست ثمره صدق مع الله و انقطاع بسوي ائمة الهدي سلام الله عليهم لاجرم التفات بلسان عجمي نفرموده و كلام را بآن لسان در معرض بيان نياورده چون منظور تبعيت كلام الله و ائمه هدي عليهم السلام بود ظاهرا و باطنا باين جهت عوام عجم از استشمام روايح عنبرين ازهار معاني مسطوره در كتب و مصنفات و رسائل و اجوبه مسائل محروم و مأيوس و باين سبب بسياري از ايشان دست بر دست افسوس ميزدند تا اينكه بعضي از اهل صدق و صفا و سالك مسالك محبت و وفا نور حدقه معرفت و نور حديقه عزت و مكرمت اين معني را نزد اولوا الاحباب در معرض عرض و اظهار آورده و استدعا كردند كه هر گاه [ص 14] يكي از رسائل بلسان فارسي ترجمه شود نفعش عام و فيضش بخاص و عام خواهد رسيد لاجرم اين بنده نالايق را باين خدمت مأمور و فقير را هر چند لايق اين معني كه كميت فهم در ميدان مطالب آن بزرگوار دوانم نبود و اشتغال بسيار و موانع مانعه از استقامت حال از حد احصاء خارج لكن المأمور معذور و امتثال امر ايشان بهترين امور لاجرم بر سبيل اختصار و اقتصار بجهت ضيق وقت و قوت اختلال رساله كه در توحيد و عدل و نبوت و امامت براي عوام بمقدار فهم ايشان تصنيف فرموده بودند و در ترجمه آن بمقدار فهم عوام حسب الامر مبادرت نمودم اميد كه حق تعالي نفعش را عام و قصد اين حقير را خالصا لوجهه الكريم گرداند و الآن شروع ميشود در ترجمه كلمات شريفه و چون مقصود اصلي عوام است بنات ابكار معاني را بحلي و حلل كنايات و استعارات و انواع تشبهات و تلويحات متحلي ننموده زيرا كه : حسن خداداد را حاجت مشاطه نيست ، و بعبارات نزديك بفهم مطالب ادا ميشود و الله الموفق للصواب . اين است ترجمه كلمات شريفهاش :
[ص 15] بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
اما بعد چنين گويد بنده مسكين احمد بن زينالدين احسائي كه بعضي از برادران ايماني كه برآوردن حاجت او را بر خود لازم گردانيده بودم بمن التماس نمود كه بنويسم براي ايشان رساله در بعض آنچه واجب است بر مكلفين از معرفت اصول دين كه عبارت از توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد و آنچه ملحق باينهاست از احكام قيامت صغري و رجعت و بيان شفاعت و امثال آنها از روي دليل معتبر هر چند اجمالي باشد نه از جهت [ص 16] تقليد صرف و بيان اعتقاد محض بلكه بدليلي از آن ادله كه ظاهر است از آنچه كه عقول عوام الناس ادراك بتوانند نمود پس اجابت نمودم سؤال او را با وجود كمال اختلال حواس از كثرت اشتغال و توفر اعراض و زيادتي و دوام امراض لكن ميسور بمعسور ساقط نگردد و ناميدم اين رساله را حيوةالنفس در حضرت قدس و ترتيب دادم آنرا بر يك مقدمه و پنج باب و خاتمه و هر بابي مشتمل است بر چند فصل :
بدانكه حق تعالي خلايق را بر عبث نيافريده زيرا كه حكيم است و حكيم كار بيفايده و عبث مرتكب نشود و چونكه حق تعالي غني مطلق است و فقر و احتياج را بساحت جلالش بوجهي راه نيست زيرا كه محتاج مخلوقست نه قديم پس واجب شد كه فايده خلق عالم راجع شود بسوي خلق تا برساند ايشان را بسعادت ابديه و آن موقوف است بر اينكه تكليف كند ايشانرا [ص 17] بآنچه سبب استحقاق ايشان براي سعادت ابديه گردد زيرا كه اگر تكليف نكند ايشانرا مستحق امري نميشدند و هر گاه عطا ميكرد بايشان ثوابها و عطايا را بدون عمل و بدون طلب عبث و بيهوده بود و ثابت شده است كه حق تعالي حكيمست و عبث او را نشايد و خود در كلام شريف از اين معني خبر داده و خود را از اين منزه فرموده افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون پس چون كه حق تعالي خواست كه خلق كند خلق را پس انعام كرد بايشان بمحض فضل و كرم خود نعمت وجود و حيات و رزق و خلق و موت را چون ممكن در هيچ حالي مستغني از اين نيست بلكه هيچ چيزي نيست الا بنعمت و فضل حق تعالي پس چون انعام كرده به ايشان واجب شد بر ايشان شكر نعمت حق تعالي بآن قوت و قدرت كه بايشان عطا فرموده و شكر نعمت ممكن نباشد الا بعد از شناختن [ص 18] منعم تا در حقش نگويند آنچه را كه لايق و سزاوار جلال عظمتش نباشد پس شكر نعمت موقوف است بر معرفت حق تعالي و معرفت حق تعالي موقوف است بر نظر كردن و تفكر نمودن در آثار و صنع و نظر و تفكر موقوف است بر صمت يعني اعراض بدل از تمامي خلق پس اول واجبات بر مكلفين سكوت و صمت است چنانكه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مروي است پس چون اعراض كرد بقلب از خلق قادر ميشود بر نظر كردن و تفكر نمودن كه آن واجب دويم است و بنظر و فكر قدرت بر معرفت حق تعالي كه واجب است حاصل ميكند پس هر يك از مكلفين كه واجب اول را ترك نمايد پس واجب دويم را ترك نموده است و هر كه ترك واجب دويم كند ترك معرفة الله و توحيد و عدل و نبوت انبيا و امامت خلفاي انبياء و معرفت معاد و رجوع ارواح بسوي [ص 19] اجساد خواهد نمود و هر كه ترك اين معرفت مذكوره نمايد پس مؤمن نباشد بلكه مسلم نيست و محشور با زمره كافران و مستحق عذاب اليم و دايم مقيم خواهد بود و مراد بمعرفة الله كه اسلام بدون آن ثابت نميشود اعتقاد بوجود صانعي است كه مخلوق نباشد و الا محتاج بصانع ديگر خواهد بود و معرفت صفات كماليه كه ثابت براي ذات حق تعالي است و اعتقاد آنكه اين صفات عين ذات اوست بدون تعدد و الا تعدد قدما لازم آيد و معرفت صفاتي كه براي افعالش ثابت است و معرفت صفاتي كه توصيف آن لايق جناب حق تعالي نباشد چه آنها صفات مخلوقات اوست پس فرق ميانه خالق و مخلوق متصور نميشود و معرفت صفاتي كه آن لايق افعال حق نباشد زيرا كه صفات افعال مخلوقات است و معرفت عدالت حق سبحانه زيرا كه غني مطلق است پس محتاج بسوي [ص 20] چيزي نيست و عالم مطلق است و چيزي بر او پوشيده نيست تا خلاف عدل اتفاق افتد و معرفت نبوت پيغمبر ما محمد صلي الله عليه و آله و نبوت جميع پيغمبران زيرا كه ايشان وسايطند در تبليغ احكام الهيه ميانه حق تعالي و ميانه مكلفين و معرفت خلفاي پيغمبران زيرا كه ايشان حافظان شريعت پيغمبران و ايشان حجتهاي خداوند عالميان در ميان خلق بعد از پيغمبران عليهم السلام ميباشند و معرفت زنده شدن مكلفين و محشور شدن ايشان بسوي مالك يوم الدين و بايد معرفت اين مجموع بآن نهج كه ذكر ميكنم در اين اوراق از تعليم حق تعالي باشد ما را بر زبان حجج و خلفاي خود چه حق را جز او نشناسند و معرفت اين امور همگي از روي دليل قطعي بايد باشد هر چند بر نهج اجمال نه تقليد محض چنانكه ذكر ميشود ان شاء الله تعالي .
بدانكه واجب است بر هر مكلف كه بشناسد كه حق تعالي موجود است بعلت اين كه ايجاد عالم نموده است و هر گاه معدوم باشد چگونه قدرت بر ايجاد غير خود خواهد داشت و بايد بداند كه حق تعالي باقي است ابد الآبدين بعلت استمرار تجدد آثارش و بيشك اثر بنفسه حادث نميشود بلكه محتاج است بمؤثري كه او را موجود نمايد پس اثر دلالت بر مؤثر ميكند و آن حق تعالي است و جايز نيست كه حق تعالي متغير باشد بلكه بايد پيوسته موجود و باقي و مؤثر در غير خود باشد و الا مثل ساير مخلوقات خواهد بود كه متغير و فاني ميشوند پس وجودش بايجاد خواهد بود نه بذاته پس حادث خواهد بود و ما چون نظر بآثار نموديم دانستيم بعلم قطعي كه اين آثار محتاج بسوي مؤثر ميباشند و آن مؤثر خالق عالميان است و مثال استدلال بآنست كه چون نظر كرديم باشعه سراج ديديم كه [ص 22] مادامي كه موجود است دلالت ميكند بر وجود موجد خود كه سراج است و هر گاه سراج موجود نبود هيچيك از اشعه موجود نميشدند و دليل بر اينكه سراج احداث اشعه ميكند و اشعه در جميع احوال محتاج بسوي سراج ميباشند و لحظه از او مستغني نشوند اينست كه اشعه بدون سراج موجود نشوند و در نزد وجود سراج مفقود نگردند پس سراج مؤثر و مقوم اشعه باشد همچنين است جميع خلق آثار حق تعالي ميباشند بالنسبه بسوي فعل الله تعالي و حق تعالي منزه است از ضرب امثال و لله المثل الاعلي .
فصل - بدانكه واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه حق تعالي قديم است بذاته عدم بر او روا نيست بوجهي من الوجوه و در حالي از احوال و وجود غير بر او سبقت نگرفته زيرا كه اگر قديم نباشد حادث خواهد بود چه واسطه ميان حدوث و قدم نيست [ص 23] و بدرستي و تحقيق ثابت شده كه حق تعالي حادث نيست زيرا كه حادث مستلزم وجود محدث است و ايضا هر گاه قدم هستي او دائمي نباشد عدم و نيستي بر او در بعض احوال جاري شود پس احوالش مختلف گردد و هر كه احوالش مختلف است پس او حادث است و محتاج بسوي كسي كه او را ايجاد كند و ايضا هر گاه قديم نباشد پس غيرش بر او پيشي گرفته باشد در وجود پس او موجد و محدث او خواهد بود تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا و ايضا هر گاه قديم نباشد وجودش مستفاد از غير او خواهد بود پس محتاج بآن غير باشد و احتياج مستلزم حدوث است و آن مستلزم محدث هر گاه او نيز قديم نباشد بعينه همين كلام وارد است .
فصل - واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه حق تعالي دائمي ابديست بعلت اينكه واجب الوجود [ص 24] لذاته است به اين معني كه وجودش عين ذات او است بدون مغايرت و اختلاف پس وجوب وجود بالذات لازم دارد دوام ابد را پس هر گاه عدم شود وجود عين ذاتش نخواهد بود و خلاف آن ثابت است الآن و بدانكه قدم و ازل و دوام و ابد و اوليت بلا اول و آخريت بلا آخر يك چيزيست هيچ مغايرت ميانه اين معاني نيست بوجهي نه در ذات و نه در واقع و نه در مفهوم و الا لازم ميآيد كه حق تعالي در رتبه ذات متعدد و مختلف باشد پس حادث خواهد بود و اما اختلاف اين بحسب مفهوم لفظي پس آن مفهوم ظاهر است كه استعمال شده بجهت تفهيم و تعريف از براي عوام مكلفين و مقصود از اين الفاظ مختلفه متعدده نيست مگر مفهوم واحد و مقصود از آن نيست مگر معني واحد و الا لازم ميآيد كه حق تعالي معروف باشد به كثرت چه بمدلول اين الفاظ در مقام به غير معروف شود [ص 25] و هر كه به كثرت و اختلاف معروف است حادث است و آنچه گفتيم سابقا وجوب وجود مستلزم دوام ابد است عبارت لفظيه بجهت تفهيم است و الا در مقام ازل لازم و ملزوم و تلازم نيست و مقصود از وجوب وجود همان عين دوام ابد است بدون فرض مغايرت و الا لازم ميآيد كه موصوف شود به صفات متخالفه و هر كه چنين است حادث است .
فصل - و واجب است كه اعتقاد كند كه حق تعالي حي است بعلت اينكه حيات در مخلوقات آفريد و زندگان را ايجاد نمود و در نزد عقل و جملگي عقلا محال است كه خلق كند حيات را كسي كه ميت باشد پس چون از بعض مصنوعات حق جل و علا زندگاني و زندگان را مشاهده نموديم دانستيم كه صانع اينها حي است و زنده پس از اينجا ثابت شد كه حياتش قديم است زيرا كه اگر حادث باشد پس قبل از حدوث ميت [ص 26] بوده در اين صورت محتاج باشد بسوي كسي كه باو عطا كند پس حياتش مستفاد از غير خواهد بود و اين حال مخلوق است نه خالق و بدانكه حياتش عين ذات او است بدون مغايرت و هر گاه حيوتش مغاير ذاتش باشد هر چند بالفرض و الاعتبار تعدد قدما لازم آيد و آن باطل است چنانكه در دليل توحيد ذكر خواهد شد ان شاء الله و واسطه ميانه عين ذات و غير ذات نيست .
فصل - و واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه حق عزوجل عالم است بدليل اينكه خلق كرده است علم را در بعض مخلوقات خود و عالم متصف بعلم است و هر كس كه عالم نباشد محال است كه ايجاد كند كسي را كه عالم است بسبب آنكه خود او را آفريده و ايضا ايجاد كرده افعال محكمه متقنه كه جاري است بر مقتضاي حكمت و نهايت استقامت و هر كس عالم نباشد چنين صفتي را محال است كه ايجاد تواند كرد و بدانكه [ص 27] علم حق تعالي بر دو قسم است يكي علم قديم و آن ذات واجب است جل جلاله و دويم علم حادث و آن الواح مخلوقات است مثل لوح و قلم و ذوات موجودات و نفوس خلايق و مكنونات اما علم قديم پس آن ذات حق تعالي است بدون مغايرت نه حقيقي نه مجازي نه فرضي نه اعتباري چه اگر اين علم حادث باشد لازم ميآيد كه حق تعالي قبل از حدوثش خالي از علم باشد و اين اعظم نقايص است پس واجب است كه قديم باشد و چون قديم شد خالي از اين نيست يا عين ذات حق تعالي است بدون مغايرت بوجهي من الوجوه يا نه بلكه غير او است پس هر گاه همان عين ذات باشد عين مطلوب ما است و هر گاه غير ذات باشد تعدد قدما لازم ميآيد و آن باطل است و اما علم حادث پس آن حادث است بحدوث معلوم پس هر گاه قبل از معلوم باشد علم نباشد چه شرط تحقق علم حادث و تعلقش آنست كه مطابق معلوم باشد پس هر گاه معلوم [ص 28] موجود نباشد مطابقت محال خواهد بود با آنكه شرط او است و همچنين شرط ديگر اقتران علم است بمعلوم و قبل از وجود معلوم اقتران محال است و شرط سيم آنكه واقع باشد بر معلوم و قبل از معلوم وقوع متحقق نباشد و اين علم حادث فعل حق تعالي و ناشي از فعل او است و آن يكي از جمله مخلوقات او است و ما او را بحسب اصطلاح علم ناميديم بجهت متابعت ائمه ما سلام الله عليهم و اقتدا بكلام الله چنانكه فرموده علمها عند ربي في كتاب لايضل ربي و لاينسي يعني علم حق تعالي بقرون اولي مسطور است در كتاب كه عبارت از لوح محفوظ است و در مقام ديگر فرموده قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ يعني دانستيم ما آنچه را كه زمين از مردگان كم ميكند و در نزد ما كتابي است محفوظ از تغيير و تبديل كه علم ما در آنها منقش است پس برميگردانيم چنانچه اول مرتبه او را خلق كرده بوديم [ص 29] و مترجم گويد كه اين دو آيه صريح الدلاله بر مراد ما ميباشند و اما اخبار و كلمات ائمه اطهار و استعمال اين علم حادث بيش از حد شمار است و از آن جمله فقره دعاي سحر است كه فرموده اللهم اني اسئلك من علمك بانفذه و كل علمك نافذ اللهم اني اسئلك بعلمك كله هر گاه گويي كه اين عين ذات واجب است لازم ميآيد تشكيك در رتبه ذات حق تعالي و اختلاف علامت حدوث است چنانچه دانستي و واسطه ميانه حدوث و قديم نيست و مدعي آن مكابر است چون باطل شد قدم آن علم پس ثابت شد حدوثش و امثال اين در اخبار بسيار است و ذكر آن بجهت دفع استبعاد بعضي از جهال است كه بامثال اين كلمات بجهت فريب عوام خبث باطني خود را بروز داده گويند كه صاحب اين قول جهل براي خدا ثابت ميكند و السلام علي من اتبع الهدي و خشي عواقب الردي .
[ص 30] فصل - و واجبست بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه حق عزوجل قادر مختار است اما اينكه قادر است بجهت اينكه حق تعالي غني مطلق است و هر چه غير اوست محتاج است بسوي او در هر حالي از احوال چه جميع ماسوي الله وجود ايشان موقوف است بفعل الله تعالي چه وجودي براي ايشان من ذاتها نيست و الا مستغني بودند از حق تعالي ابدا دائما و احتياج در بعضي احوال دليل است بر احتياج در كل احوال و چونكه قادر است بر هر چيزي عطا كرد هر چيزي را آنچه كه لسان استعداد او طالب آن بود اين است معني احتياج كل بسوي او پس اگر قادر مطلق نبود هراينه عاجز بود از اعطاء هر چيزي را آنچه كه لازم قابليت آن بود و هر عاجزي محتاجست بسوي قادر و هر محتاجي حادث است پس لازم آيد حدوث حق تعالي تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا و اما اينكه مختار است بجهت [ص 31] آنكه خلق فرمود اختيار و مختار را پس هر گاه مختار نبودي خلق مختار و اختيار از او محال بودي و ايضا حق تعالي مؤخر كرد مصنوعات خود را بعضي از بعضي ديگر با آنكه قادر بود بر تقديم آنكه مؤخر نموده و تأخير آنكه مقدم داشته چه نسبت فعل حق تعالي بر تمامي موجودات علي السواست و هر گاه فاعل موجب بود تخلف نميكرد چيزي از آثارش از اوقات خود .
فصل - و واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه حق تعالي عالم بهر معلومي و قادر است بر هر مقدوري يعني چيزي نباشد كه علم حق تعالي به آن تعلق نگرفته باشد يا در تحت قدرت او نباشد بعلت اينكه نسبت جميع معلومات و مقدورات در احتياج بسوي حق تعالي مساويست و غناي ذات پاكش از كل موجودات علي السواست پس نخواهد بود كه چيزي اولي باشد [ص 32] بتعلق علم و قدرت از ديگري و هر گاه عالم باشد به بعضي دون بعضي و قادر باشد به اين طريق پس نسبتش بموجودات مختلف باشد و هر كه احوالش مختلف است حادث است و متغير تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا .
فصل - و واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه حق تعالي سميع است بدون آلت سمع بصير است بدون جارحه اما اينكه سميع است بجهت اينكه جميع ماسوي الله متقومند بامر او و صادرند از صنع او يا بالذات يا بتقدير و قضا و از جمله مصنوعات مسموعات است پس همه مسموعات حاضرند در نزد حق تعالي در ملكش نه در ذاتش اقامه كرده است موجودات را در مقامات خود بقيوميت امر و فعلش چنانچه فرموده و اسروا قولكم او اجهروا به انه عليم بذات الصدور الايعلم من خلق يعني پنهان كنيد اقوال شماها را در سينههاي شما يا آشكارا كنيد كه حق تعالي عالم است [ص 33] بآنچه در سينهها مكنون و مكمون است عجيب است آيا آنكه خلق كرده است اسرار و آشكار شما را نميداند و مطلع نيست بر خلق خود پس سمع حق تعالي مسموعات را عبارت است از حضور مسموعات نزد حق تعالي و علمش بآن علي ما هي عليه و اين علم و اطلاع برايش بواسطه آلتي حاصل نيست چنانكه براي ما حاصل است و الا محتاج خواهد بود و ثابت شد كه حق تعالي غني مطلق است و حصول اشياء براي او عبارت از حضور آنهاست در نزد او در حالتي كه متقوم باشند بامر الله و هيچ حالتي از براي موجود جز تقوم بامر الله نيست و الا در آن حالت متقوم بنفس خواهد بود و آن باطل است چنانچه مذكور شد و اين حضور عبارت است از علم حضوري و سمع حضوري و اما علم و سمع قديم ذاتي پس آن عين ذات او است محيط است به اشياء در اماكن وجودات ايشان نه در ذات حق [ص 34] تعالي و الا لازم آيد كه محل حوادث باشد چون دانستي معني سميع بر وجودش پس همين كلام بعينه در بصير جاريست در جميع احوال و سمع و بصري كه هر دو قديمند عين ذات حق تعالي ميباشند بدون تعدد و تغير و اعتبار مگر در تعدد لفظي چنانچه در علم مذكور شد زيرا كه سمع و بصر و علم يك چيزند و متعلقات ايشان متعدد زيرا كه مسموع اصوات و مبصر الوان و اعراض است و معلوم همان موجود است .
فصل - و واجب است كه اعتقاد كند كه حق تعالي واحد است شريكي برايش نباشد زيرا كه كامل مطلق و غني مطلق است و كل ماسوي الله باو محتاجند پس متفرد بالوهيت خواهد بود و هر گاه فرض شود با او خداي ديگر واجب است كه مستغني از حق تعالي باشد و الا خدا نباشد و بيشك هر گاه كسي فرض كند شريكي كه محتاج باشد بسوي حق تعالي [ص 35] هراينه اكمل و اولي باشد براي كمال مطلق واجب الوجود از اينكه آن شريك مستغني باشد از حق تعالي و اتم است از براي غناي مطلق پس فرض شريكي كه بالكليه مستغني باشد از حق تعالي نقص از براي كمال و غناي مطلق است و نقص مستلزم فقر است و فقر مستلزم حدوث پس شريك از براي حق تعالي نباشد چه آن مستلزم تعدد است كه مستلزم حصول نقص در كمال است كه مستلزم حدوث است و ايضا هر گاه شريكي براي حق تعالي در ازليتش باشد پس واجب است اينكه بوده باشد در ميان آنها فرجه قديميه وجوديه تا اينكه اثنينيت محقق بشود پس سه تا ميشوند و لازم ميآيد فرجههاي قديمه در ميان آنها پس پنج ميشوند و همچنين الي غير النهايه و ايضا هر گاه شريكي از براي او بوده باشد در ازليت هراينه شريك ميشوند در ازليت و مخصوص ميشود [ص 36] هر يكي به آنچه او را تميز بدهد از ديگري چه در وجود و قدم هر دو شريك ميباشند پس محتاج به تميز باشند بجهت تحقق يعني در بودن اثنينيت پس مركب ميشوند هر يك از ايشان از امر مشترك و امر مميز و عبارة اخري مركب ميباشند از ما به الاشتراك و ما به الامتياز و هر مركب حادث است بجهت احتياج بسوي اجزاء و ايضا هر گاه با حق تعالي شريكي باشد هراينه جدا ميشد خلق هر يك از خلق ديگري و الا شركت ثابت نميشود و هراينه اقتضا ميكرد ذات هر يك استيلا و استعلاء بر آن ديگري و الا اله نباشد چه مقتضايش قهاريت است و وجود شريك غير مقهور دليل عجز است قطعا و حق تعالي از اين دليل در قرآن خبر داده مااتخذ الله من ولد و ماكان معه من اله اذا لذهب كل اله بما خلق و لعلا بعضهم علي بعض و بدانكه حق تعالي واحد است در چهار مرتبه و شريكي [ص 37] برايش در هيچ مرتبه از مراتب نباشد اول واحد است در ذات و شريكي برايش در رتبه ذات نيست چنانكه حق تعالي فرموده لاتتخذوا الهين اثنين انما هو اله واحد و دويم شريك برايش در صفات نيست چنانكه فرموده ليس كمثله شئ سيم شريك در افعال و ايجاد برايش نيست چنانكه فرموده هذا خلق الله فاروني ماذا خلق الذين من دونه چهارم شريك در عبادت او نيست چنانكه فرموده فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعبادة ربه احدا .
فصل - و واجب است كه اعتقاد كند كه حق تعالي مدرك است يعني محيط است بهر چيزي و مسلط است بهر چيزي و آن عبارت از علم و قدرت است زيرا كه حق تعالي وصف فرموده خود را بآن چنانكه فرموده و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير يعني حق تعالي ادراك ميكند ديدههاي ظاهر و باطن كل خلق را [ص 38] و ديدهها ادراك او نميكنند و اوست لطيف الصنع و خبير و مطلع بر احوال كل موجودات و لطيف اشاره به قدرت است و خبير اشاره به علم است پس ادراك قديم همان ذات ازلي است جل جلاله به آن نهج كه در علم مذكور شد و ادراك مقارن بحوادث از صفات افعال است پس بدانكه حق تعالي چنانكه در ازل عالم است و لامعلوم همچنين او در ازل مدرك است و لامدرك يعني عالم است بدون معلوم و مدرك است بكسر راء بدون وجود مدرك و اين حكم صفات ذات است چه آن صفات عين ذات ميباشند بدون مغايرت .
فصل - واجب است ايمان و اعتقاد بآنكه حق تعالي مريد است بعلت اينكه خود را به آن وصف فرموده چون ديديم كه اراده بدون مراد تحققپذير نيست دانستيم كه حق تعالي خود را وصف فرمود به اراده بواسطه فعلش نه از جهت ذات و اين دلالت ميكند [ص 39] كه اراده از صفات افعال باشد نه از صفات ذات چه هر گاه از صفات ذات باشد عين ذات خواهد بود بجهت عدم تعدد در مقام ذات و هر گاه چنين بود نفي اراده محال بودي همچو نفي علم و قدرت چه نفي آن هر گاه عين ذات باشد مستلزم نفي ذات است با اينكه حق تعالي نفي آن صفت فرموده از خود در مواضع چند چنانكه فرموده اولئك الذين لميرد الله ان يطهر قلوبهم پس هر گاه اراده عين ذات بودي پس از نفي آن نفي ذات لازم آمدي و از نفي ذات كان يكون منفي و عدم شدي و ايضا صفت هر گاه اثبات شود براي ذات و نفي شود از آن پس آن از صفات افعال است چه افعال را اضداد ميباشد و بنفي و اثبات موصوف شود و هر گاه اثبات شود و نفي آن محال باشد پس آن از صفات ذات است چه اضداد و نفي و اثبات در رتبه ذات جمع نشوند قسم اول مثل [ص 40] اراده و كراهت چه گويند مريد و كاره پس از صفات افعال خواهد بود و قسم دويم مثل علم و قدرت چه نتوان گفت عالم جاهل و قادر عاجز پس از صفات ذات خواهد بود پس قول بحدوث اراده همان مذهب اهل بيت ميباشد و بر اين قول اجماع و اتفاق ايشان سلام الله عليهم و همين قول حقي است و شكي در آن نيست پس اراده فعل الله تعالي خواهد بود و همچنين كراهت چه آن صفت فعل است چنانكه حق تعالي فرموده و لكن كره الله انبعاثهم .
فصل - و واجب است ايمان و اعتقاد باينكه حق تعالي متكلم است بعلت اينكه وصف فرموده خود را بكلام چنانكه فرموده كلم الله موسي تكليما و چون ديديم كه حكيم خطاب نميكند مخاطب را مگر بآنچه كه ميفهمد و ما نميفهميم از كلام مگر اينكه آن حروف و اصوات مسموعه منتظمه مركبه است و اجماع [ص 41] كردهاند اهل لغت باينكه همين معني كلام است كه عبارت است از اصوات و حروف مؤلفه متجدده متفرقه و حال اينكه حق تعالي وصف فرموده خود را به آن پس قطع كرديم كه حق تعالي اسناد داده است كلام را بسوي خود بواسطه فعل نه من حيث الذات پس خلق ميكند كلام را در هر چه كه ميخواهد از ساير مخلوقات خود از حيوان و نبات و جماد و آن كلام حادث است زيرا كه مركب است و مؤلف و هر چه مركب است حادث است و بدليل قوله تعالي مايأتيهم من ذكر من ربهم محدث الآيه ، يعني نميآيد كفار را هيچ آيهاي از قرآن محدثي و جديدي مگر اينكه اعراض ميكنند .
فصل - و واجب است بر هر مكلف كه اعتقاد كند كه براي حق تعالي مثلي و شبيهي و مانندي نيست چنانكه حق تعالي فرموده ليس كمثله شئ يعني مثل حق تعالي هيچ چيزي نيست از ساير مخلوقات پس [ص 42] نه جسم است و نه عرض است و نه جوهر است و نه مركب است و نه مختلف است و نه در حيز مكانست و نه در جهت است بعلت اينكه اين صفات جمله صفات خلق است و صحيح نيست اتصاف خالق بآن اما اينكه شبيهي از براي حق تعالي نيست بعلت اينكه وجود مشابه مستلزم شريك خواهد بود در صفات ذاتيه و آن مقتضي نقص است در ذات واجب سبحانه چه بينظير بودن اشرف و اكمل است پس وجود نظير نقص خواهد بود و هر كه بر او نقص جايز باشد جايز است بر او زياده و هر كه زياده و نقصان در او راه يابد متغير ميشود هر گاه بالفعل باشد يا ممكن التغير است هر گاه زياده و نقصان بالقوه باشد پس حادث خواهد بود و بطلانش معلوم شد و اما اينكه جسم نيست پس باين جهت است كه جسم مركب است و محتاج باجزايش و بمحلي كه در آن جا بگيرد و هر محتاجي حادث و مصنوع است و اما اينكه عرض نيست بعلت [ص 43] اينكه عرض محتاج است در تحقق و قيام خود بسوي جوهر يا جسم و هر محتاج حادث است و اما اينكه جوهر نيست بعلت اينكه جوهر خواه جوهر فرد باشد بنا بر مذهب كسي كه او را جايز ميداند و اثبات وجود او نموده و آن جوهر است كه قبول قسمت بوجهي نكند نه طولا و نه عرضا و نه عمقا يا اينكه جوهر خط باشد و آن جوهري است كه قبول قسمت كند طولا نه عرضا و عمقا يا اينكه جوهر سطح باشد و او آن است كه قبول قسمت كند در طول و عرض نه در عمق يا اينكه جوهر جسم باشد و او آنست كه قبول قسمت در طول و عرض و عمق كند مجموع اين چهار قسم محتاج باشند بمكان و لازم افتاده هر يك از اينها را بانتقال از مكان و سكون بلبث و قرار گرفتن در مكان و همگي حوادثي است كه حلول نميكنند الا در حوادث و اما اينكه مركب نيست بعلت اينكه مركب محتاج بسوي اجزاء خود [ص 44] است و محتاج حادث است و اما اينكه مختلف نيست بعلت اينكه علت اختلاف تباين اجزاء يا تباين احوال ذاتيه است و هر دو امر موجب تركيب است كه مستلزم حدوث است و اما اينكه در حيز نيست بعلت اينكه آنچه در حيز است مشابه است با حيز خود پس او از جنس حيز خواهد بود پس حادث است و ايضا متحيز يا اينكه مستقر است در حيز خود يا منتقل است از آن پس از اول سكون لازم آيد و از دويم حركت لازم آيد و آن علامت حدوث است بعلت استلزام هر يك مسبوقيت بديگري را و اما اينكه در جهت نيست بعلت آنكه در جهت لازم افتاده است او را حركت و سكون و لازم افتاده است او را كه محاط شود و محدود و محصور گردد در بعضي دون بعض و خلو او از جهات ديگر و هر چيزي كه يكي از اين صفات در او موجود باشد پس آن حادث خواهد بود .
[ص 45] فصل - و واجب است كه اعتقاد كند اينكه حق تعالي را چيزي احاطه نكرده است و همچنين از چيزي صادر و متولد نشده و چيزي از او متولد نشده و مستقر بر چيزي نيست و چيزي ديگر بر او قرار نگرفته است و بالاي چيزي نيست و چيزي بالاي او نيست و نسبت به چيزي از مخلوقات خود ندارد و چيزي از مخلوقات نسبتي با ذاتش ندارد بعلت اينكه اين صفات جملگي صفات خلق ميباشد اما اينكه چيزي ظرف از براي وجودش نيست بعلت اينكه هر گاه چنين باشد لازم آيد كه محصور باشد بدو ظرف و هر محصوري حادث است و ايضا همان يا ماكث است در آن جزء يا منتقل است از آن در صورت اول لازم ميآيد سكون و در صورت ثاني حركت و هر دو علامت حدوث ميباشند اما اينكه خود ظرف چيزي نيست بعلت اينكه هر گاه چنين باشد لازم ميآيد كه محل حوادث باشد اعم از اينكه آن غير قديم باشد يا حادث بعلت [ص 46] اينكه غير او را مشغول كرده است و مشغول بغير حادث است و اما اينكه متولد از چيزي نيست بعلت اينكه هر گاه چنين باشد لازم ميآيد كه حق تعالي جزء آن شئ باشد پس مولود حادث خواهد بود و اما اينكه چيزي از او متولد نشده بعلت اينكه هر گاه چنين باشد آن شئ جزء حق تعالي خواهد بود پس والد خواهد بود و تجزيه و تفريق علامت حدوث است و اما اينكه قرار بر چيزي ندارد بعلت اينكه هر گاه چنين باشد آن شئ حامل خواهد بود پس اقوي باشد و عاجز خدايرا نشايد و اما اينكه چيزي بر او قرار نگرفته بعلت اينكه هر گاه چنين باشد هراينه اعلي از او خواهد بود و اما منسوب و منسوب اليه نيست بعلت اينكه مستلزم اقتران است و آن علامت حدوث است بعلت احتياج بسوي طرفين منسوب و منسوب اليه .