[ص 1]

رساله در رد بعض شبهات نصرانيه

در جواب مرحوم آقا مير محمد دواني

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج زين‌العابدين خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

و بعد چنين گويد بنده مسكين ابن محمدكريم زين‌العابدين كه چند روز قبل رقيمه كريمهٔ از يكي از دوستان از اهل رفسنجان رسيد كه بعد از طي مراسم دوستي اظهار فرموده بود كه بعضي از فرنگان در اين محل راه دارند و با بعضي از مسلمين حشر نموده و در بعض مسائل دينيه اسلاميه سخن ميگويند و باعث شبهه براي عوام مسلمين ميشوند و چند مسأله ذكر نموده بود كه در آنها شبهات بگمان خود وارد آورده‌اند و از اين جانب خواهش نموده‌اند كه چنانچه از اخبار و آثار جوابي براي آنها دست بيايد عرضه دارم .

و از باب مقدمه عرض مي‌كنم از راه خيرخواهي و نصيحت براي كسانيكه از مسلمين گول اين شبهات را ميخورند و هم كسانيكه از فرنگيان يا ملل ديگر چنين اظهار ميدارند كه ما طالب حقيم نهايت از فلان باب [ص 3] و فلان باب براي ما شبهه شده و اين است كه توقف داريم عرض ميكنم كه اگر چنانچه واقعا و حقيقةً طالب حقيد و با دين خود بازي نميكنيد و اعتقادي بتوحيد خداوند و روز جزا داريد و بر جان خود مي‌ترسيد از عذاب آخرت و ميخواهيد دين حق را دست بياوريد و بنجات خود يقين كنيد سعي كنيد اولا اصل دين و حقيقت و كليه آن را دست بياوريد و در آن باب بر يقين باشيد و بعد از آن رجوع بجزئيات و نظريات نموده هر چه را بعقل خود بطور صحت و درستي فهميديد كه با ميزان قويم مطابق شد خداوند را بر آن شكر كنيد و هر چه را كه بعقل خود نفهميديد رجوع بانبياء و اولياء كنيد و آنچه ايشان فرموده‌اند بگيريد و راحت بخوابيد زيرا كه اين مطلب بديهي است كه عقول ما قاصر است از اينكه همه چيز را بفهمد چنانچه در امور دنيا علانيه مي‌بيني و جائي كه در امور دنيائي عاجز است در امور دينيه بطريق اولي عاجز ميشود زيرا كه آنها امور غيبيه‌ايست كه از درك خلق بيرون است و امور دنيا محسوسات است كه بانواع راهها ميتوان علم بآنها حاصل كرد و اما امور غيبيه باين آساني دسترس نيست و در معرفت اصل دين [ص 4] و حقيقت دين هم اگر بخواهي از راه جزئيات و نظرياتْ دين را دست بياوري ممكن نيست ، مثلا اگر بخواهي پيغمبري را كه برخواسته و مدعي نبوت است جزئيات اخلاق و احوال و اعمال و فضايل او را مثلا بعقل خود تميز بدهي و بفهمي آنوقت تصديق كني ممكن نيست زيرا كه تو ميداني كه اصل بعثت انبياء براي هدايت نمودن خلق است و اگر مردم علم معرفت جزئيات را از خود داشتند محتاج بهدايت و تعليم نبودند و فرستادن انبياء لغو و عبث بود ولي چون خلق جاهل بودند از اينجهت خداوند انبياء را فرستاد تا اينكه بيايند و خلق را تعليم كنند پس چگونه ميتوان از راه جزئيات قبل از معرفت نبي نبي را شناخت ؟

باري پس تكليف ما و تو اين است كه واقعاً و حقيقةً از دل و جان طالب حق باشيم و نجات خود را بخواهيم و غرض و مرض را كنار بگذاريم و از خداوند بخواهيم كه ما را هدايت كند و پيغمبري كه فرستاده بما بشناساند و بعد از آنكه شناسانيد تسليم و تصديق امر او را در جميع جزئيات بنمائيم ، تصور كن كه اگر قصد شهري يا دهي را داشته باشي ممكن هست كه از همه جهات احتماليه بروي تا بلكه بآن شهر برسي يا آنكه [ص 5] غالب اين است كه گمراه ميشوي و در بيابانها هلاك خواهي شد ، اما اگر اول يك دليل راستگوي امين دست آوردي و او را جلو انداختي و از عقب او رفتي و از هر راه كه رفت بدون اعتراض و ايراد با او رفتي بمطلب ميرسي در اندك وقت و آسوده ميشوي ، پس سعي كن كه اول دليل امين را دست بياوري آن وقت حركت كني و الا البته هلاك خواهي شد .

خلاصه كه از جمله اعتراضات كه نموده‌اند يكي اين است كه پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله همه زبانها را نمي‌دانست و الا ميبايست كه اخبار از او بزبان فارسي و تركي و هندي مثلا ضبط شود و ضبط نشدن دليل ندانستن است لكن مترجم داشته‌اند . و جناب سائل در آخر خواهش نموده‌اند كه اگر احاديثي بزبانهاي مختلف از آن حضرت روايت شده باشد نقل كنم تا رفع اعتراض ايشان بشود .

و اولا عرض ميكنم بمعترض كه شما سعي كنيد در طلب حق صادق باشيد و واقعاً و حقيقةً با جان خود خصمي نكنيد و الا بودن بعضي اخبار بزبانهاي مختلف آيا محتمل صدق و كذب نيست و آيا امكان ندارد كه كسي درباره كسي ادعاي نبوت بكند و بگويد علم السنه مختلفه را هم داشته و بعض اخبار [ص 6] هم بزبانهاي مختلف جعل كند و بگويد چنين روايت شده است همچنانكه جماعتي از اين قبيل حيله‌ها درباره اكابر خود كرده‌اند و امر را بر ضعفا مشتبه كرده‌اند ، پس صرف بودن همچه اخبار اسباب يقين نميشود مگر اينكه انسان معرفت شخص نبي را اولا حاصل كند و بداند كه پيغمبر بوده و بعد ، از آن راهي كه خود او دست ميدهد علم بجزئيات اخلاق و احوال او حاصل كند و تسليم امر او را نمايد .

و براي يهود و نصاري خداوند حجت را تمام نموده و بهمان نصوص بينه كه در كتب آسماني موافق همانچه اظهار ميكنند هست نبوت خاتم انبياء صلي الله عليه و آله را ثابت و محقق فرموده است چنانچه در اخبار ما و كتبي كه از علماي مسلمين در اين باب هست اين مطلب بحمد الله مشروح و مفصل نوشته شده و پدر بزرگوار من (اع) در كتاب نصرة الدين بيان فرموده است و از ساير علماء مسلمين نيز هست و كسانيكه طالب حق بوده‌اند از يهود و نصاري خودشان ديده و دانسته‌اند و ايمان آورده‌اند و اما كسانيكه طالب حق نيستند كه اگر از اين بيش هم دليل و برهان بياوري قبول نميكنند و ماتغني الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون چنانچه بيشتر يهود با آنهمه آيات كه [ص 7] از حضرت عيسي عليه السلام ديدند قبول نكردند و ايمان نياوردند و ايمان نياوردن آنها دليل بطلان نبوت حضرت عيسي عليه السلام نيست و ما در اين اوراق در صدد اثبات اين مطلب نيستيم زيرا كه بحمد الله مفروغ عنه است .

و اما مسلمانان كه تصديق نبوت خاتم انبياء صلي الله عليه و آله را دارند چاره ندارند جز اينكه موافق آنچه از كتاب و سنت ثابت و مبرهن شده است تسليم نمايند و اقرار و اعتقاد بآن داشته باشند پس عرض مي‌كنم كه خداوند در كتاب مجيد خود ميفرمايد و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبيّن لهم فيضلّ الله من يشاء و يهدي من يشاء و هو العزيز الحكيم يعني نفرستاديم رسولي مگر بلسان قومش تا اينكه بيان كند از براي ايشان پس گمراه كند خدا هر كس را كه بخواهد و هدايت كند هر كه را كه بخواهد و اوست عزيز حكيم و در قدسي است كه خداوند بخاتم صلي الله عليه و آله خطاب فرموده و مي‌فرمايد يا محمد قد ارسلت كلّ رسول الي امّته بلسانها و ارسلتك الي كلّ احمر و اسود من خلقي يعني فرستادم هر رسولي را بسوي امتش بزبان ايشان و تو را بسوي هر احمر و اسود فرستادم ، و بديهي است كه بسوي هر احمر و اسود كه فرستاده شد البته بايد علم [ص 8] همه زبانها را داشته باشد و الا براي همه امت بيان نخواهد شد اما شرفي كه خداوند به پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله داده آن است كه زبان آنحضرت عربي بوده است ولي معذلك با هر كه سخن ميفرمود مستمع بزبان خود مي‌شنيد و هر كه با او سخن ميگفت آنحضرت بعربي مي‌شنيد چنانچه روايت نموده است در تفسير برهان از ابن‌بابويه باسنادش از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود ماانزل الله تبارك و تعالي كتابا و لا وحيا الا بالعربية و كان يقع في مسامع الانبياء بالسنة اقوامهم و كان يقع في مسامع نبينا بالعربية فاذا كلّم به قومه كلّمهم بالعربية فيقع في مسامعهم بلسانهم و كان احد لايخاطب رسول الله صلي الله عليه و آله باي لسان خاطبه الا وقع في مسامعه بالعربية كلّ ذلك يترجم جبرئيل عنه تشريفا من الله عز و جل له يعني نازل نفرمود خداي تبارك و تعالي كتابي و نه وحيي مگر بزبان عربي و واقع ميشد در گوشهاي انبياء بزبانهاي اقوامشان و در گوشهاي پيغمبر ما بعربي واقع ميشد پس هر گاه با قوم خود سخن ميفرمود بعربي سخن ميفرمود پس واقع ميشد در مسامع قوم بزبان خودشان و احدي مخاطبه نميكرد [ص 9] با پيغمبر صلي الله عليه و آله بهر زبان كه مخاطبه ميكرد مگر اينكه واقع ميشد در گوشهاي پيغمبر بعربي همه اينها را ترجمه ميكرد جبرئيل از او بجهت شرفي كه خداوند عز و جل باو داده بود .

عرض ميكنم اگر چه اين حديث شريف در نظر بعضي از متلوّنين كه در دل خود اعتقادي بانبيا و اوليا ندارند غريب ميآيد اما اگر از فرنگيان كسي معتقد بانبيا باشد و اعتماد بر كتب آسماني داشته باشد حق انكار ندارد زيرا كه اين صفت انبيا است و از اين قبيل تصرفات از ايشان بسيار بظهور ميرسيد چنانكه در باب دويم از كتاب اعمال رسولان موافق ترجمهٔ كه از زبان اصلي يوناني شده و بنفقه جماعت مشهور ببريتش وفورن بيبل سوسائيتي دارالسلطنه لندن مطبوع گرديده در سنه ١٨٩٥ در آن باب مينويسد : و چون روز پنطياكاست رسيد بيك دل در يك جا بودند كه ناگاه آوازي چون صداي وزيدن باد شديد از آسمان آمد و تمام آن خانهٔ را كه در آنجا نشسته بودند پر ساخت و زبانِهاي منقسم شده مثل زبانِهاي آتش بديشان ظاهر گشته بر هر يكي از ايشان قرار گرفت و همه از روح القدس پر گشته بزبانهاي مختلف بنوعي كه روح بديشان [ص 10] قدرت تلفظ بخشيد بسخن گفتن شروع كردند و مردم يهود ديندار از هر طايفه زير فلك در اورشليم منزل ميداشتند پس چون اين صدا بلند شد گروهي فراهم شده در حيرت افتادند زيرا هر كس لغت خود را از ايشان شنيد و همه مبهوت و متعجب شده بيك‌ديگر ميگفتند مگر همه اينها كه حرف ميزنند جليلي نيستند پس چون است كه هر يكي از ما لغت خود را كه در آن تولد يافته‌ايم ميشنويم پارتيان و ماديان و علاميان و ساكنان جزيره و يهوديه و كَپَّدكيا و پنطس و آسيا و فريجيه و پمفليه و مصر و نواحي لبيا كه متصل بقيروان است و غربا از روم يعني يهوديان و جديدان و اهل كريت و عرب اينها را مي‌شنويم كه بزبانهاي ما ذكر كبريائي خدا ميكنند پس همه در حيرت و شك افتاده بيك‌ديگر گفتند اين بكجا خواهد انجاميد اما بعضي استهزاكنان گفتند كه از خمر تازه مست شده‌اند پس پطرس با آن يازده برخواسته آواز خود را بلند كرد بديشان گفت اي مردان يهود و جميع سكنه اورشليم اين را بدانيد و سخنان مرا فرا گيريد زيرا كه اينها مست نيستند چنانكه شما گمان ميبريد زيرا كه ساعت سيوم از روز است بلكه اين همان است كه يوئيل نبي گفت كه خدا ميگويد در ايام آخر [ص 11] چنين خواهد بود كه از روح خود بر تمام بشر خواهم ريخت و پسران و دختران شما نبوت كنند و جوانان شما رؤياها و پيران شما خوابها خواهند ديد و بر غلامان و كنيزان خود در آن ايام از روح خود خواهم ريخت و ايشان نبوت خواهند نمود و از بالا در افلاك عجائب و از پائين در زمين آيات را از خون و آتش و بخار دود بظهور آورم خورشيد بظلمت و ماه بخون مبدل گردد قبل از وقوع روز عظيم مشهور خداوند و چنين خواهد بود كه هر كه نام خداوند را بخواند نجات يابد ، تا آخر فرمايشات .

عرض ميكنم براي مسلمانان كه اين مطالب اگر چه در آن وقت جزئي ظهوري حاصل كرده باشد ولي عمده اخبار از علامات ظهور امام است عليه السلام و آثار آن كه بروز خواهد كرد كه در اخبار ما است كه علماء امتي كانبياء بني‌اسرائيل و اينكه مؤمنين در آخر الزمان شأن انبياء دارند و رؤياي مؤمن جزئي از چهل و شش جزء نبوت است و اينكه در آخر الزمان يعني در ظهور قائم عليه السلام زن در خانه خود بكتاب و سنت حكم ميكند و امثال اينها كه بفرمايش پطرس عليه السلام در ايام آخر يعني ظهور امام عليه السلام چنين خواهد [ص 12] بود و اين كه فرمود « از روح خود بر تمام بشر خواهم ريخت » اشاره ببعثت خاتم صلي الله عليه و آله است بر تمام بشر و در ايام آخر همه بآن روح زنده ميشوند چنانكه فرمود استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .

خلاصه غرض آن بود كه سخن گفتن پيغمبر بزباني و شنيدن امت بزبان خودشان از تصرفات انبياء خدا و معجزات ايشان غريب نيست خداوند ما را از اهل تسليم قرار دهد ، حال اگر تو از ما شاهد ميخواهي بر اينكه خاتم (ص) بالسنه مختلفه سخن فرموده باشد همين حديث شاهد بطور عموم كه هر كس با او مخاطبه ميكرد بزبان خود جواب مي‌شنيد و نيز در برهان روايت مي‌كند از ابن‌بابويه باسنادش از جعفر بن محمد الصوفي قال سألت اباجعفر عليه السلام محمد بن علي عليه السلام فقلت يا بن رسول الله صلي الله عليه و آله لم سمّي النبي الامّي فقال ما تقول الناس قلت يزعمون انه انما سمي الامي لانه لم‌يحسن ان يكتب فقال كذبوا عليهم لعنة الله انّي ذلك و الله يقول في محكم كتابه هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة فكيف كان يعلّمهم ما لايحسن والله لقد كان [ص 13] رسول الله صلي الله عليه و آله يقرأ و يكتب باثنين او قال بثلثة و سبعين لسانا و انما سمي الامي لانه كان من اهل مكة و مكة من امّهات القري و ذلك قول الله عز و جل لتنذر امّ القري و من حولها ، سؤال كرد كه چرا پيغمبر را امي گفتند فرمود مردم يعني عامه چه ميگويند عرض كرد چون نميتوانست بخوبي بنويسد او را امي گفتند فرمود دروغ گفتند ، بر ايشان باد لعنت خدا كجا چنين بود و حال اينكه خداوند ميفرمايد هو الذي بعث تا آخر ، كه ميفرمايد بايشان كتاب و حكمت را ميآموخت پس چگونه ميآموخت چيزي را كه خود بخوبي نمي‌دانست بحق خداوند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميخواند و مينوشت بهفتاد و دو يا هفتاد و سه زبان و ترديد از راوي است و لكن او را امي گفتند بجهت اينكه از اهل مكه بود و مكه از امهات قريِها است چنانكه خداوند ميفرمايد لتنذر ام القري و من حولها . عرض مي‌كنم پس اگر اهل تسليمي تصديق كن و الا كه نقل روايات براي اهل تعنّت چه ثمر دارد .

و باز بجهت اتمام حجت بعض اخبار در علم ائمه صلوات الله عليهم بزبانها نقل ميكنيم ولي بملاحظه اطناب بعضي را بترجمه اكتفا ميكنيم ، [ص 14] از جمله حديثي است كه در كتاب المبين از قرة العيون نقل شده است از ابن‌مسعود كه حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود بيكي از اهل اصفهان كه اكتب املي علي بن ابيطالب ان اهل اصفهان لايكون فيهم خمس خصال السخاوة و الشجاعة و الامانة و الغيرة و حبنا اهل البيت قال زدني يا اميرالمؤمنين قال بلسان الاصفهان اروت اين وس اي اليوم حسبك هذا يعني اهل اصفهان پنج خصلت در ايشان نيست سخاوت و شجاعت و امانت و غيرت و دوستي ما اهل بيت عرض كرد زياد كن بر من يا اميرالمؤمنين فرمود بزبان اهل اصفهان اروت اين وس يعني امروز همين تو را بس است . عرض ميكنم و اگر اين ايام زبانها تغيير كرده و اين قسم سخن نميگويند منافات ندارد . و نيز در تزويج جهان‌شاه دختر يزدجرد بن شهريار براي حضرت امام حسين عليه السلام روايت شده است كه بعد از آنكه او را مختار كردند كه هر كه را كه خواهد اختيار كند فجالت فوضعت يدها علي منكب الحسين فقال « چه نام داري اي كنيزك » يعني ما اسمك يا صبية قالت جهان‌شاه فقال بل شهربانويه قالت تلك اختي قال « راست گفتي » اي صدقت [ص 15] يعني جهان‌شاه جولاني كرد و آمد و دست گذارد بر شانه حسين عليه السلام پس حضرت فرمود چه نام داري اي كنيزك عرض كرد جهان‌شاه حضرت فرمود بلكه شهربانويه عرض كرد آن خواهر من است فرمود راست گفتي . عرض ميكنم مراد از آن كه حضرت فرمود بلكه اسم تو شهربانويه است موافق آنچه بعضي گفته‌اند آن است كه اسم او شهربانو بوده و لكن مخصوصا پنهان داشته بود و حضرت از غيب خبر داد ولي اين قول بنظر ضعيف مينمايد چنانكه وقتي كه عرض كرد خواهرم شهربانو است حضرت فرمود راست گفتي و ظاهر آن است كه مراد حضرت آن بوده كه اسم او را تغيير بدهند چنانكه سنت است كه اسم كنيز را تغيير بدهند و خاصة كه شاه اسم خداوند است و اين است يك جهت منع از شطرنج كه ميگويند شاه مرد و كشته شد و در اخبار ميفرمايند كه شاه خداست و نه مرده و نه كشته شده و اسم گذاردن جهان‌شاه موهم شرك است از اين جهت منع فرموده‌اند . خلاصه كه ملاحظه كن بچه فصاحت و بلاغت بعجمي سخن فرموده‌اند .

و نيز اخبار بسيار دلالت دارد بر علم ايشان بهمه زبانها چنانكه در بحار از هروي روايت ميكند كه حضرت امام رضا [ص 16] (ع) با مردم تكلم ميفرمود بلغتهاي آنها و بحق خداوند كه افصح مردم بود و اعلم ايشان بهر زباني و هر لغتي پس عرض كردم روزي كه يا بن رسول الله بدرستيكه من تعجب ميكنم از معرفت تو باين لغات مختلفه فرمود اي ابوالصلت من حجت خدا هستم بر خلق او و خداوند حجت نميگيرد كسي را بر قومي و حال اينكه او جاهل باشد بلغات ايشان آيا نرسيده است بتو قول اميرالمؤمنين عليه السلام كه فصل الخطاب بما داده شده و آيا فصل الخطاب سواي معرفت لغات چيزي است . و نيز از علي بن ابي‌حمزه روايت ميكند كه نزد ابوالحسن عليه السلام بودم كه داخل شدند بر او سي نفر مملوك از حبش كه براي آن حضرت خريده بودند پس با يكي از آنها كه خوش‌رو بود بزبان حبشي تكلم فرمود ساعتي تا آنكه همه مطالب خود را فرمود و نقدي باو عطا فرمود و فرمود بده به اصحابت اين جماعت هر غلامي از ايشان در ماهي سي درهم بعد بيرون رفتند عرض كردم جعلت فداك ديدم با اين غلام بحبشي تكلم ميكردي چه امر فرمودي باو فرمود امر كردم او را كه با اصحاب خود نيكي كند و شهريه بآنها بدهد و اين از آن جهت بود كه ديدم غلام عاقلي است و از ابناء ملك [ص 17] ايشان است پس وصيت كردم باو هر چه را كه محتاج بودم و وصيت مرا قبول كرد و با وجود اين غلام راست و درست‌كرداري است بعد فرمود كه شايد عجب كردي كه با او بزبان حبشي سخن گفتم پس عجب مكن كه آنچه از امر امام بر تو پنهان است عجيبتر است و بيشتر ، تا آخر حديث . و نيز از علي بن مهزيار روايت ميكند كه گفت غلامي داشتم صقلابي فرستادم خدمت ابوالحسن سيوم كه امام علي النقي عليه السلام باشد غلام برگشت و متعجب بود باو گفتم اي فرزند تو را چه ميشود گفت چگونه تعجب نكنم و حال اينكه همه‌اش با من بزبان صقلابي سخن ميفرمود طوري كه گويا يكي از ما است . و نيز از عمار ساباطي روايت ميكند كه حضرت صادق عليه السلام بمن فرمود يا عمار ابومسلم فطلله و كسا و كسيحه بساطورا ميگويد عرض كردم نديدم نبطي را كه از تو فصيحتر بزبان نبطي سخن گويد فرمود يا عمار و بهر زبان اين طور است . و نيز از فرقد روايت ميكند كه خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم كه غلام عجمي را از پي حاجتي فرستاده بود و برگشت و پيغام را تغيير ميداد و درست ادا نميكرد تا جائي كه گمان [ص 18] كردم كه امام عليه السلام غضب خواهد كرد پس فرمود امام بهر زبان ميخواهي تكلم كن كه ميفهمم چه ميگوئي . و نيز از ياسر خادم ابي‌الحسن عليه السلام نقل ميكند كه غلامان حضرت سقلبي و رومي بودند و در حجرهٔ در نزديكي حضرت با يك‌ديگر بزبان سقلبي و رومي سخن مي‌گفتند كه عادت ما در شهرهاي خودمان اين بود كه هر سال فصد ميكرديم و در اينجا فصد نكرده‌ايم همين كه صبح شد حضرت فرستاد نزد يكي از اطباء و فرمود فلان غلام را از عرق فلان فصد كن و فلان را از عرق فلان بعد بياسر فرمود تو فصد مكن و او تخلف كرد و فصد نمود و دستش نيلي شد و گويا ورم كرد حضرت فرمود اي ياسر تو را چه ميشود پس خبر داد بحضرت فرمود آيا تو را نهي نكردم از فصد كردن پس فرمود دست خود را بياور پس مسح فرمود بر آن و آب دهان مبارك ماليد و بمن وصيت كرد كه ديگر غذاي شب را نخورم و بعد چنان بود كه هر وقت غافل ميشدم و تعشي ميكردم باز مرض دست من ظاهر ميشد . و نيز از بعض اصحاب روايت شده است كه داخل شديم بر حضرت باقر عليه السلام همين كه بدهليز خانه رسيديم شنيديم [ص 19] از آن حضرت كه بسرياني قرائت ميكرد بصوت خوشي و گريه ميكرد تا اينكه ما را گريانيد . و نيز از هشام روايت ميكند از موسي بن جعفر عليه السلام كه ببريهه نصراني فرمود كه اي بريهه علم تو بكتابت چگونه است عرض كرد ميدانم فرمود علم تأويل آنرا بطور اطمينان داري عرض كرد بلي پس ابتدا فرمود بقرائت انجيل بريهه گفت كه مسيح همين قسم ميخوانده و هيچكس غير از او باين قرائت نخوانده پس عرض كرد كه پنجاه سال بود كه مثل توئي را طلب ميكردم پس بر دست آنحضرت اسلام آورد .

خلاصه كه اخبار از اين قبيل بسيار است و علت اينكه عين عباراتي كه فرموده‌اند در بيشتر اخبار نقل نشده آن است كه روات اخبار عالم بالسنه مختلفه نبوده‌اند و شخص تا علم لساني را نداشته باشد نميتواند نقل الفاظ آن را بكند و اگر اهل تسليمي باشد بعضي از همينها كافي است و اگر اهل تسليم نباشد هزار از اين قبيل بلكه صريحتر از آنها كفايت نميكند حتي اگر از خود پيغمبر يا امام هم بشنود خواهد گفت كه تعليم گرفته و درس خوانده چنانكه همان اوقات كه پيغمبر صلي الله عليه و آله قرآن را ميآورد و معجز آن حضرت بود [ص 20] و ابوفكيهه مولي بن الحضرمي ايمان بحضرت آورده بود و از اهل كتاب بود قريش گفتند كه ابوفكيهه تعليم ميكند به پيغمبر صلي الله عليه و آله و خداوند بر ايشان رد ميكند بقول خود كه ميفرمايد و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلّمه بشر لسان الذي يلحدون اليه اعجميّ و هذا لسان عربيّ مبين يعني آنكه ميل باو ميكنند و نسبت باو ميدهند زبان او عجمي است و اين آيات كه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميخواند عربي مبين است پس چگونه از او تعليم گرفته ، پس بايد سعي كرد كه شخص طالب حق باشد و الا اگر طالب نباشد هر چه دليل بياوري كفايت نميكند .

و ما باز دليل واضح ديگر در اين مقام ميآوريم كه اگر اهل انصافي باشد البته تصديق خواهد كرد و آن آن است كه خداوند در قرآن بر زبان پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه يعني نفرستاديم هيچ پيغمبري را مگر بزبان قومش ، و نيز ميفرمايد خطاب به پيغمبر صلي الله عليه و آله و ماارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا يعني نفرستاديم تو را مگر بسوي كافه مردم كه بشارت‌دهنده و ترساننده باشي ، و از جمع اين دو آيه لازم ميشود كه پيغمبر خاتم صلي الله [ص 21] عليه و آله زبان همه مردم را بداند و با هر كسي بزبان خود تكلم فرمايد و بديهي است كه آنحضرت را دشمنان و اهل تعنت و عناد و انكار آنقدر بوده كه خدا دانا است و دايما در صدد محاجّه با آن حضرت بوده‌اند و ايرادات و اعتراضات از هر قبيل داشته‌اند چنانكه در اخبار ما كه در احتجاجات با آن حضرت روايت شده مذكور است و كتابها در اين باب نوشته شده و در همين قرآن نيز ذكر احتجاجات هست پس اگر آن حضرت جاهل بزبانهاي مختلفه بود و هميشه ميبايست مترجم حاضر باشد كه سؤال و جواب نمايند اولا كه ميباست ذكر مترجم در همه جا باشد و ثاني اينكه خود اين ايراد بزرگ صحيحي بود كه باو بگويند تو مدعي هستي كه مبعوث بر همه مردم هستي و خود تو از كلام خدا نقل ميكني كه هر رسولي را بزبان قوم خود فرستاده و چون است كه تو سواي زبان عرب زباني ديگر را نميداني و محتاج بمترجم هستي كه اگر مترجم حاضر نباشد نه مطلب سائل را ميفهمي و نه ميتواني جواب او را بگوئي ، تو را بحق خداوند و بحق مسيح عليه السلام اگر معتقد باو هستي قسم ميدهم كه ايراد از اين درست‌تر و واضح‌تر كه هيچ محل شبهه نيست ممكن ميشود ؟ پس چه شده [ص 22] است كه از هيچكس همچه ايرادي نشده با اينكه بديهي است كه همه ايمان نداشتند و دأب پيغمبر صلي الله عليه و آله هم اين نبود كه در مقام احتجاج بتندي و تلخي و امثال اينها احتجاج كند كه بالفرض كسي را جرأت از اين قبيل اعتراضات نباشد چنانكه در اخبار بسيار است كه فرضا بخيال خود اعتراض جزئي دست ميآوردند و ايراد ميكردند و آن حضرت بدليل و برهان جواب ميداد من‌جمله عرض كردند بآن حضرت كه تو در قرآن ميگوئي انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم و حال اينكه نصاري عيسي را هم عبادت كردند و تو او را پيغمبر ميخواني پس چگونه اهل جهنم است فرمود شما عربيد مگر نميدانيد كه لفظ ما در كلام عرب مستعمل در غير ذوي العقول است از حيوان و نبات و جماد و اما عيسي از ذوي العقول است پس آيه شامل او نيست ، حال ملاحظه كن جماعتي كه اين طور در صدد ايراد و اعتراض بوده‌اند و آن رفق و مدارائي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله داشت كه رحمة للعالمين بود چه شده است كه ايراد باين بزرگي بتصديق خود او و آياتي كه آورده بالفرض بر او وارد شده و يك نفر ملتفت نشد كه همچه ايرادي كند تا امروز تو مدعي همچه مطلبي شدهٔ و ايراد [ص 23] كردهٔ و نميدانم خاتم انبياء صلوات الله عليه كه مثل عيسي بن مريم عليه السلام خبر از غيب ميدهد و از آنچه ميخوردند و ذخيره ميكردند تمام اطلاع دارد و جميع اوضاع عالم را ميداند چگونه فرض ميشود كه جاهل بزبان مردم باشد و حال آنكه عالم بزبان حيوانات و طيور تماما بود چه جاي انسان چنانكه سليمان عليه السلام ميدانست و ساير انبياء عليهم السلام ميدانستند و اگر بخواهم شواهد اينها را از اخبار عرض كنم سخن بطول ميانجامد و بهمينقدر اكتفا ميكنيم .

و باز ذكر كرده‌اند كه منكر علم ايشان بصنايع جديده مثل تلگراف و امثال آن شده‌اند و گفته‌اند اگر ميدانستند تعليم ميفرمودند .

و در جواب ميگوئيم كه حقيقةً چقدر از سنت انبياء و اولياء ماضين بي‌بهره‌اند و گويا بكلي منكر آنهايند و از سبك و سياق آنها هم اطلاعي ندارند و الا اگر منكر نبودند و كيفيت سلوك ايشان را هم ميدانستند ميديدند كه خاتم صلي الله عليه و آله هم بر سبك آنها است و بدعي از رسل نيست چنانكه ميفرمايد ماكنت بدعا من الرسل و البته تصديق ميكردند .

خلاصه پس اولا مقدمهٔ عرض مي‌كنم تا بمطلب برسيم و آن [ص 24] آن است كه در نزد ملّيّين و كسانيكه قائلند كه اين ملك را پرورندهٔ هست بديهي است كه پرورنده اين عالم خلق را بيفايده خلقت نفرموده و البته غرضي داشته است و نتيجهٔ از آن بايد حاصل بشود سواي اين وضع اولي خلقت زيرا كه بديهي است كه فايده هر چيزي بايد در آخر و در انجام عمل بروز كند و اين خلق را كه مشاهده ميكني دائما بهمين صورت خلقت ميشوند و ميآيند و ميروند و اگر فايده خلقتشان همين بود كه بيايند و بروند و ديگر مطلب ديگر نبود اولا كه مطلب ناقابلي بود و هيچ عاقل قبول نميكند كه خلقي را باين تفصيل خلقت كند محض همين كه بيايند و بروند چنانكه هيچ عاقل از تو نمي‌پسندد كه كوزه‌ها بسازي و خراب كني و باز مجدد بسازي و خراب كني و هيچ مطلب ديگر نداشته باشي و بالفرض كه مطلب كسي همين باشد ديگر تكرار آن اينقدر چه ضرورت دارد و تحصيل حاصل است ، بهر حال كه عاقل قبول نميكند كه فايده خلقت همين باشد كه خلقت كرده باشد و غرضي ديگر منظور نباشد چنانكه هيچ صاحب صنعت صنعت نميكند كه صنعت كرده باشد بلكه فايده ديگر از اين صنعت منظور دارد چنانكه در صنعت همين تلگراف منظور ، خود اين [ص 25] صورت نصب ستونها و كشيدن سيمها و قرار دادن دستگاههاي كار منظور نيست بلكه مطلب حصول اخبار و اطلاعات است كه اگر از اين اسباب حاصل نشد البته هيچ عاقلي اقدام در اين صنعت نميكند ، و چنين است امر كليه اين خلقت كه خداوند خلقت فرموده لامحاله فايدهٔ غير از اين خلقت ظاهره بايد براي آن باشد و آن فايده لامحاله بايد فايدهٔ بزرگ باشد كه قابل اينهمه تفصيل خلقت باشد بلكه بزرگتر از همه اين اوضاع بايد باشد ، پس اين تفصيل خلقت كه مي‌بيني مبناي آن همه بر فناء است اگر فايده آنهم امر فاني و زايلي باشد البته ناقص و لغو خواهد بود چنانكه اگر بگوئي كه خداوند پدر را خلقت كرده كه از آن فرزند عمل آيد و منظور نظر خلقت فرزند بوده و اين است كه پدر فاني است و زايل و خواهد مرد گويم اگر فرزند باقي است و نمي‌ميرد تواند بود كه خلقت پدر براي خلقت فرزند باشد اما اگر فرزند هم مثل پدر فاني است و ميميرد چگونه ميتوان گفت كه اين فايده آن است و حال اينكه هر دو مثل هم ميمانند و مزيتي از براي فرزند بر پدر نيست ، درست تدبر كن و عقل خود را حكم نما ببين [ص 26] درست ميگويم و اين است كه در انجيل در كلمات خداوند ملاحظه ميكني كه اينهمه وعده ميدهد كه چنين و چنان كنيد تا در ملكوت خداوند تا ابد الآباد ثمر آن را بچينيد ، و از اين گذشته ميگويم كه پدر و فرزند هر دو دو خلقت مستقلند از خداوند و نميتوان فرزند را فايده حقيقي پدر گرفت پس پدر را براي فايدهٔ خلقت كرده و فايده‌اش مخصوص خود او است و فرزند را نيز براي فايدهٔ خلقت كرده و فايده‌اش مخصوص خود اوست كه هر يك بايد بغايت خود برسند و اگر غير از اين باشد در حق پدر ظلم شده كه خودش بجائي نرسد و فائده وجود او فقط همين باشد كه فرزند از او عمل آيد و حال اينكه هر دو بني نوع واحد هستند و از يك جنس خلقت شده‌اند . خلاصه كه غرض تحقيق خود اين مسأله نيست مگر از باب مقدمه كه اشاره بآن مي‌شود و چون روي سخن ما با مليين است و اهل كتاب و كتاب ايشان شاهد صدق است حاجت بتفصيل زياده از اين نيست .

پس مقصود از خلقت بني نوع انسان البته امري بالاتر و عظيمتر و شريفتر از اين صورت خلقت دنيائي و زندگاني اين دنيا است كه بايد در [ص 27] آخرت كه دار بقاء است حاصل شود و بديهي است كه اگر جميع ايام مهلت و زندگاني اين دنيا صرف همين دنيا شود و ابدا در صدد تحصيل فايده اخروي نباشيم آن فايده براي ما حاصل نميشود زيرا كه اين مطلب در نزد عقلا ثابت است كه فايده خلقت راجع بخود ايشان است و خداوند محتاج به فايده آنها نيست زيرا كه اگر خدا محتاج بود پس فقير بود و آن فايده را نداشت و اگر نداشت از كجا تحصيل ميكرد و حال اينكه ملكي غير از ملك او نيست و ديگري نيست كه حاجت او را برآورد پس اگر بر فرض محال خدا محتاج باشد هرگز رفع حاجت او نميشود پس خدا محتاج نيست و فايده خلقت را براي خود نميخواهد و اين است كه در قدسي ميفرمايد ماخلقتكم لأربح عليكم بل خلقتكم لتربحوا عليّ يعني من خلق نكردم شما را كه از شما فايده ببرم بلكه خلقت كردم كه شما از من فايده ببريد ، و چون خداوند محتاج نيست و فايده را براي خود نمي‌خواهد اين است كه خلق را خلقت فرموده است و همه امت واحده هستند و بايشان قوت و قدرت داده و انبيا و اوليا را بسوي ايشان فرستاده كه ايشان را هدايت كنند و خير و شر و صلاح و فساد [ص 28] را بايشان بفهمانند پس هر كه خواهد كسب فايده خلقت را بكند و هر كه نخواهد نكند و بر او ضرري وارد نميآيد ،

گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد

پس من و تو براي خود بايد كسب كنيم و اگر نيكي كرديم براي خود ميكنيم و اگر بدي كرديم بر خود ميكنيم و اين است كه خداوند در كلام مجيد خود ميفرمايد و ماظلمونا و لكن ظلموا انفسهم يعني بما ظلم نكردند بلكه بخود ظلم كردند و فرموده است كه هر كه نيكي كند براي نفع خود او است و هر كه بدي كند بر ضرر خود او است .

خلاصه كه در اين ايام مهلت كه خانه تحصيل و اكتساب است بايد كسب آخرت نمود و براي آنجا كار كرد نه براي دنيا و فرمايشات حضرت عيسي عليه السلام غالبا اشاره بهمين مطالب است و پوشيده نيست الا اينكه يكي از عبارات منسوبه بآن حضرت را كه در انجيل متّي نقل ميكند ذكر ميكنيم تا اسباب تذكرهٔ باشد ، در باب سيزدهم از آيه سي و ششم بعد از آنكه امثالي چند ذكر ميكند ميفرمايد : آنگاه عيسي آن گروه را مرخص كرده داخل خانه گشت و شاگردانش نزد وي [ص 29] آمده گفتند مثل كركاس مزرعه را بجهت ما شرح فرما در جواب ايشان گفت آنكه بذر نيكو ميكارد پسر انسان است و مزرعه اين جهان است و تخم نيكو ابناي ملكوت و كركاسها پسران شريرند و دشمني كه آنها را كاشت ابليس است و موسم حصاد عاقبت اين عالم و دروندگان فرشتگانند پس همچنانكه كركاسها را جمع كرده در آتش ميسوزانند همان طور در عاقبت اين عالم خواهد شد كه پسر انسان ملائكه خود را فرستاده لغزش‌دهندگان و بدكاران را جمع خواهد كرد و ايشان را بتنور آتش خواهند انداخت چنانكه گريه و فشار دندان بود آنگاه عادلان در ملكوت پدر خود مثل آفتاب درخشان خواهند شد هر كه گوش شنوا دارد بشنود و ملكوت آسمان گنجي را ماند مخفي شده در زمين كه شخصي آن را يافته پنهان نمود و از خوشي آن رفته آنچه داشت فروخت و آن زمين را خريد ، باز ملكوت آسمان تاجري را ماند كه جوياي مرواريدهاي خوب باشد و چون يك مرواريد گرانبها يافت رفت و مايملك خود را فروخته آن را خريد ، ايضا ملكوت آسمان مثل دامي است كه بدريا افكنده شود و از هر جنسي بآن درآيد و چون پر شود بكناره‌اش كشند و نشسته خوبها [ص 30] را در ظروف جمع كنند و بدها را دور اندازند بدين طور در آخر اين عالم خواهد شد فرشتگان بيرون آمده طالحين را از ميان صالحين جدا كرده ايشان را در تنور آتش خواهند انداخت جائي كه گريه و فشار دندان ميباشد ، تا آخر فرمايشات و از اين قبيل هزاران است .

پس ملاحظه كن كه در تحصيل آخرت بايد از دنيا گذشت و آنچه متعلق بزندگاني دنيا است بايد فروخت و آنچه متعلق بزندگي جاوداني و نعمت آخرت است بايد خريد ، نهايت اين است كه اگر بكلي انسان ترك دنيا گويد و ابدا بلوازم زندگي دنيا نپردازد البته هلاك ميشود و آنقدر مهلت نخواهد يافت كه تحصيل آخرت كند چنانكه اگر بكلي از غذاي دنيا نخوري و از لباس دنيا نپوشي گرسنگي و سرما و گرماي اين دنيا تو را خواهد كشت پس بقدر اينكه حفظ رمقي باشد و سد جوع نمايد بايد از غذاي دنيا خورد و بقدر اينكه از سرما و گرما محفوظ بماني بايد از لباس دنيا پوشيد ، اما اگر جميع اوقات خود را صرف شكم نمودي و از پي زينت دنيا رفتي از تحصيل آخرت بكلي بازميماني ، و اين است كه انبيا و اوليا چنان زاهد در دنيا بودند كه ابدا قيدي بآن نداشتند و عيسي بن مريم (ع) چنان زاهد [ص 31] در دنيا بود كه ضرب المثل است و مقتداي زهاد و عباد .

و يك حديث از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكنم كه اسباب تذكر باشد كه فرمود : عيسي بن مريم (ع) باصحاب خود ميفرمود اي بني‌آدم فرار كنيد از دنيا بسوي خداوند و بيرون كنيد دلهاي خود را از دنيا كه شما براي دنيا صالح نيستيد و دنيا براي شما صالح نيست و شما براي آن باقي نميمانيد آنهم براي شما نميماند و اين است خدّاع كه خدعه و مكر ميكند و فجّاع كه انسان را مبتلا بمصائب دردناك ميكند مغرور آن است كه گول آن را بخورد و مغبون آن است كه مطمئن بآن بشود هالك آن است كه آنرا دوست دارد و قصد آن را بكند پس توبه كنيد بسوي خالق خود و بپرهيزيد از پرورنده خود و بترسيد روزي را كه جزا نميدهد پدري از فرزندش و نه فرزند از پدر چيزي را ، كجايند پدران شما و كجايند برادران شما و كجايند خواهران شما كجايند فرزندان شما ؟ خوانده شدند پس اجابت كردند و بخاك سپرده شدند و همسايه مردگان شدند و جزو هلاك‌شدگان شدند و از دنيا بيرون رفتند و از دوستان جدا شدند و محتاج شدند بآنچه پيش فرستادند از اعمال و مستغني شدند از آنچه عقب [ص 32] انداختند در دنيا ، چقدر موعظه ميشويد و چقدر زجر و منع ميشويد و بلهو و لعب مشغوليد ، مثَل شما در دنيا مثل بهائم است كه همّ شما شكم‌هاي شما است و فروج شما ، آيا حيا نميكنيد از كسي كه شما را خلق كرده و حال اينكه وعيد داده عاصيان را بآتش و شما تاب آتش نداريد و وعده نموده مطيعين را ببهشت و مجاورت آن در فردوس اعلي پس رغبت كنيد بفردوس و از اهل آن باشيد و انصاف پيشه خود كنيد و بر ضعفا و اهل حاجت خود عطوفت كنيد و توبه كنيد بسوي خدا توبه خالصي و بندگان نيكوكار باشيد و ملوك جبابره نباشيد و نه از سركشان فراعنه متمرّدين ظالمين بر زيردستان كه آنها را هلاك كنيد ، جبار جبابره پرورنده آسمانها و زمينها است و خداي اولين و آخرين مالك روز جزاست كه شديد است عقاب او و دردناك است عذاب او كه هيچ ظالم از دست او نجات نمي‌يابد و هيچ چيز از او فوت نميشود و چيزي از او دور نميشود و پوشيده نميماند ، علم او هر چيزي را احصا كرده و آن را بجاي خود از بهشت و جهنم نازل كرده ، اي پسر آدمِ ضعيف كجا ميگريزي از كسي كه طلب ميكند تو را در سياهي شبِ تو و سفيدي روز تو و در هر حال از [ص 33] حالات تو پس رسانيد هر كه پند داد و رستگار شد هر كه پند گرفت . تمام شد حديث شريف .

پس ملاحظه كن كه كسي كه تابع انبياء خدا باشد و تأسي بايشان نموده باشد آيا جميع اوقات شب و روز خود را در اصلاح امور دنيا و عمارت آن و چيزهائي كه ابدا ثمر اخروي بر آنها مترتب نيست مي‌نمايد ؟ نمي‌دانم اگر معتقد به پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله نيستيد بعيسي بن مريم (ع) معتقد هستيد يا نه ؟ كجا از آن حضرت از اين قبيل صنايع ديده شده و حال اينكه يقينا علم تمام اينها را داشته است و ما با وجود اينكه از آن حضرت اظهار اين قسم صنايع نشنيده‌ايم اقرار داريم كه البته عالم بكل اينها بوده بلكه هزاران از اين قبيل صنايع مي‌دانسته كه هنوز بذهن شماها نرسيده و بخاطر شما خطور نكرده اما مع‌ذلك چون ملاحظه فرمود كه همه اينها اسباب اشتغال بدنيا است و فراموشي از خداوند اين است كه ابدا در صدد تعليم آنها برنمي‌آيد و خلق را باين راهها وانميدارد و دايما امر بعبادت و زهادت و بندگي خداوند مينمايد .

پس اگر صلاح خلق در دانستن اينها و از پي اينها رفتن بود هرآينه عيسي بن مريم نعوذ بالله تقصير در اين باب كرده كه [ص 34] صلاح خلق را از ايشان پنهان داشته است و يا اينكه نعوذ بالله جاهل بوده ، ما كه در مذهب خود نه عيسي را مقصر ميشمريم و نه جاهل ، بلكه عالم بكل اينها بود اما صلاح خلق را در آن نميدانست كه خلق از پي آنها بروند و اين است كه از آنها پنهان ميداشت . و همچنين است امر پيغمبر ما صلي الله عليه و آله ، عالم بكل اينها بود اما صلاح خلق را در اظهار آنها نميدانست و پنهان ميداشت ، تصور كن كه علم كيميا و اكسير كه البته براي انبيا و اوليا مكشوف بوده و گاه اظهار ميفرموده‌اند چنانكه موسي بن عمران عليه السلام علم كيميا داشت و قارون كه اين علم را داشت و ميگويد انما اوتيته علي علم عندي مقصود علم كيميا است و موافق بعض حكايات از حضرت موسي عليه السلام آموخته بود اما مع‌ذلك آنرا بعامه خلق نمي‌آموختند زيرا كه صلاح عامه در دانستن آن نيست چنانكه قارون را طاغي و ياغي كرد و ديگران را هم نيز بطغيان واميدارد و ائمه ما صلوات الله عليهم نيز اين علم را داشته‌اند و حضرت امير عليه السلام مكرر اظهار ميفرمود و براي يكي از يهود كه اين علم را داشت بر سبيل رمز اظهار فرمود و گويا ايمان آورد و حضرت صادق عليه السلام نيز بجابر بن حيان صوفي [ص 35] آموخته بود و جلدكي نيز از او آموخته بود اما مع‌ذلك چون صلاح عامه نيست آنرا پنهان داشته‌اند بقسمي كه فرنگيان با اينهمه اسباب كه براي ايشان فراهم است و دايم مشغولند و سعي هم در اين باب دارند اما خداوند چون صلاح ملك را در ظهور اين سرّ نميداند براي ايشان مكشوف نشده و جاهلند بآن و حقيقةً علمي است كه اگر مكشوف شود هزاران از اين قبيل صنايع بواسطه آن مكشوف ميشود و انبيا و اوليا دارا بوده‌اند بلكه حقيقةً وجود خودشان كبريت احمر است اما چون صلاح در اظهارش نبوده ظاهر نشده ، و همچنين است امر در ساير صنايع ، ايشان بدون شبهه علم آنها را دارند اما چون ابراز آنها باعث اعراض خلق است از خداوند و اعتماد ايشان باسباب ، پس نپسنديده‌اند و همه اينها حقيقةً نوعي از بت‌پرستي است كه فرمودند كلما يشغلك عن الله فهو صنمك يعني هر چه تو را از خداوند مشغول كند اين بتي است براي تو كه تو را از خداوند روگردان كرده و مشرك شدهٔ يا كافر .

پس بطور كليت از آنچه عرض كردم ظاهر شد كه اصلش سنت انبيا و اوليا بر اين نبوده است كه خلق را باين صنايع وادارند ، بلي همين قدر كه در دنيا بتوانند ايام عمر خود را تعيشي [ص 36] كنند و امر معاش ايشان منظم باشد تا باصلاح امر معاد خود بپردازند تعليم نموده‌اند و بيشتر از اين حاجت نيست بلكه مضر است بحال ايشان در تحصيل آخرت ، چنانچه بديهي است كه هر كه اوضاع دنيا براي او جمع شد اسباب طغيان و سركشي او ميشود و انبيا و اوليا اگر چه ساحت خود ايشان منزه است از اينكه فريفته دنيا شوند اما چون اسوه و مقتداي خلق هستند اگر چنانچه دنيا و اوضاع دنيا را بخود بگيرند اسباب اين ميشود كه پيروان ضعيف ايشان هم از پي دنيا بروند و اسباب طغيان آنها بشود ، و باز جماعتي دنياطلبان هستند كه بهمين واسطه كه انبيا و اوليا از دنيا كناره دارند امتحان ميشوند و كفر و خباثت باطني ايشان بروز ميكند و تميز داده ميشوند و اگر انبيا باسباب دنيوي متعلق ميشدند اين جماعت لامحاله گرد ايشان جمع ميشدند و خبث باطن ايشان بروز نميكرد و اين است كه عادت انبياء غالبا بر اين جاري شده كه اسباب دنيا براي ايشان جمع نباشد و چه بسيار ايشان كه از گرسنگي هلاك ميشدند مگر يك نفر دو نفر از ايشان مثل حضرت سليمان عليه السلام كه ملك دنيا را بحسب ظاهر بخود ميگيرد بلكه صنايع عجيبه و غريبه بواسطه آن [ص 37] حضرت و بدستور العمل او بروز ميكند كه حقيقةً همان معجزي است از آن بزرگوار كه براي احدي از خلق كه رعيت او هستند ميسر نميشود و اين است كه در قرآن حكايت از سليمان ميفرمايد ربّ هب لي ملكا لاينبغي لاحد من بعدي انك انت الوهاب اگر چه در اخبار معني فرموده‌اند كه مراد آن است كه بمن ملكي عطا كن كه احدي را نرسد كه بگويد اين ملك بظلم و جور است ولي منافي با عرضي كه كردم نيست زيرا كه ملكي كه بر وجه اعجاز شد كه جن و انس و حيوانات و طيور و برّ و بحر حتي هوا مطيع او باشد و باد بساط او را حركت دهد البته كسي را نميرسد كه بگويد اين ملك بجور و تغلب است زيرا كه سلطان جور متصرف در جن و انس و حيوانات و زمين و هوا نميشود و آنها همه‌اش متمسك باسباب ظاهري هستند و اسباب ظاهر در اينها كارگر نيست .

خلاصه كه اگر يك وقتي حكمت اقتضا كرد كه نبي اسباب دنيا را براي خود جمع كند ميكند اما مع‌ذلك اهل دنيا نيست و اين است كه حكايت ميكنند كه حضرت سليمان با آن حشمت و جاه و جلال ، قوت مخصوص خود آن حضرت از كسب خود او بود كه زنبيل‌بافي ميكرد و فايده [ص 38] آنرا صرف قوت ميكرد يا ماهي‌فروشي ميكرد و نان ميخورد ، و همچنين حضرت يوسف عليه السلام ملكي كه براي او فراهم شد بطوري كه همه اهل مصر غلام و كنيز او شدند و مايملك خود را باو دادند در ازاء قوت خود اولش كه باعجازي بود كه از خود آن حضرت در تأويل خواب عزيز ظاهر شد و آخرش هم كه باز موافق حديث همه را آزاد كرد و تمام آنچه از هر كس باو رسيده بود همه را بخشيد بخود آنها ، پس حقيقةً اگر دنيا هم براي انبيا جمع بشود باز در تحصيل آخرت صرف ميشود و مقصود صرف دنيا و براي حب دنيا نيست و حضرت يوسف عليه السلام با آن ملكي كه داشت شبها گرسنه ميخوابيد عرض كردند كه روزي تمام اهل مصر دست تو است و تو گرسنه ميخوابي فرمود ميترسم از گرسنگان فراموش كنم ، پس ببين كه با وجود فراهم بودن دنيا طالب دنيا نيستند و مع‌ذلك باز اثر خود را ميكند و معلوم است كه شأن حضرت يوسف و حضرت سليمان با آن حشمت و جلال نسبت بعيسي بن مريم (ع) با آن زهد و اعراض از دنيا بدرجات پست‌تر است بلكه نظرم ميآيد كه در اخبار روايت شده است كه محض همين كه سلطنت دنيا براي حضرت سليمان جمع شده بود در آخرت بعد از همه [ص 39] انبيا داخل بهشت ميشود و اين است كه ملَكي بر پيغمبر خاتم (ص) نازل شد و عرض كرد كه خداوند ميفرمايد ميخواهي ملِكي رسول باشي و اسباب دنيا براي تو جمع باشد يا نه عرض كرد نه اي پرورنده من ميخواهم يك روز گرسنه باشم دعا كنم و يك روز سير باشم و شكر كنم ، و حقيقةً براي همه انبيا اين طور بود كه خودشان از دنيا اعراض داشتند ، و خداوند بحضرت موسي عليه السلام خطاب ميفرمايد كه اي موسي همين كه فقر را ديدي كه رو بتو آورد بگو مرحبا بشعار صالحين و همين كه ديدي غنا رو بتو آورد بگو گناهي از من سر زده كه تعجيل در عقوبت آن شده .