خلاصه كه اگر دنيا در نظر دنياطلبان عزيز است در نظر انبيا و اوليا بسيار خوار و خفيف است و در صدد عمارت آن بيش از اندازه حاجت و اقل ما يقنع نيستند و اين است كه در تعليم صنايع و اعمال غريبه كه اسباب وسعت و زيادتي مال دنيا است و مُعْجِب است و باعث غفلت ميشود مطلقا نيستند بلكه پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله راضي نشد كه يك پردهٔ كه نقش داشت بر در حجره آن بزرگوار بياويزند و راضي نشد كه دخترش فاطمه زهرا گلوبندي از عاج و جزئي زينت [ص 40] ديگر بخود بگيرد و بمحض اينكه ديد از خانه بيرون آمد و بمسجد رفت و فاطمه زهرا دانست كه علت بيرون رفتن جمع بودن اين جزئي زينت بود و فورا آنها را فرستاد خدمت پيغمبر (ص) تا در راه خدا بدهد و پيغمبر (ص) بسيار خرسند شد و فرمود فعلت فداها ابوها پس با اين حال چگونه راضي ميشود كه امت او اينقدر مشغول بدنيا شوند و پي صنايع بيحاصل بلكه مضر بروند .
و خاصة ملاحظه كن تو ببين كه اهل اين زمان با اين صنايع كه كردهاند و اينهمه اسباب كه جمع نمودهاند چه كردهاند كه اهل زمانهاي سابق نكرده بودند ، در امور متعلقه بمعيشت و تجارت و كسب ملاحظه كن پيش از اينها مگر مردم كسب نميكردند و تجارت نمينمودند و بهمان قاصدها كه منتهي روزي بيست فرسخ راه ميرفت و اطلاعي از تسعيرات و حوائج ميداد و بهمان حمل شتر و قاطر كه منتهي روزي ده فرسخ راه ميپيمود و بهمان جهازات كه اگر باد موافقي بود خوب بود و الا كه بسا راه سه روز را سي روز ميرفت حمل اثقال ميكردند و بهمين قسمها كارشان ميگذشت و رفع حوائج ميشد و زندگي ميكردند بلكه عمرها طويلتر و بنيهها قويتر در كمال رفاه تعيش ميكردند و هيچ اين زحمات را هم نكشيده بودند [ص 41] پس چه ثمر متفرع بر اينها شد ؟ امروز اگر بزودي توانستي با تلگراف از فلان بلد بعيد جنس بخواهي و با كالسكه بخار بزودي آوردند ، اما از باب تجارت ميگوئي كه همان طور كه تو از اين طرف توانستي تنخواه را در موقع حاجت بخواهي صاحب تنخواه هم موقع حاجتِ تو را از همين راه دانست پس بر قيمت افزود و چندان تفاوتي براي تو خاصة پيدا نشد و اگر امروز ميگوئي در موقع حاجت اجناس را بزودي ميرسانيم و باعث تلف نفوس و قحط و غلا نميشود ميگويم آن روز هم ممكن بود هميشه از پيش اندازه حاجت خود را دست داشتند و در تهيه و تدارك كار خود بودند و اين است كه همان قسم كه آن اوقات يك وقتي بتقدير خداوند قحط و غلا ميشد امروز هم ميشود و تقدير خداوند را هيچ چيز مانع و حاجب نيست و همه بتقدير خداست و اگر حاصل همه جا را بخواهد فاسد و تباه كند ميكند و بغير قحط و غلا هم نفوس را بخواهد تلف كند ميكند و لا عاصم اليوم من امر الله الا من رحم .
و اگر بگوئي چنانكه توهم كردهاند كه عمرها كأنه زياد شده زيرا كه معطلي زياد در سفرها نيست و انسان بحاجت خود بزودي ميرسد و بزودي برميگردد عرض ميكنم اين هم توهمي است از [ص 42] شما كه تمام حاجت را همانكه خود خيال كردهايد دانستهايد و همه فايده را از همان راه كه تصور كردهايد پنداشتهايد و حال اينكه چه بسيار فوائد هست كه خداوند در جاهائي بانسان ميرساند كه ابدا خيال نكرده و از پي آن نرفته و چه بسيار فوائد را كه از آن محل كه انسان خودش توقع نموده سلب ميفرمايد كه ميسر نميشود و تو چه ميداني كه همين محل كه بعجله مثلا از آن گذشتي و غافل از آن شدي حاجت تو بهتر برآورده نميشد تا آن محل كه خودت خيال كردي و چه بسيار كه مسافرين بقصد راههاي دور ميرفتهاند و در اثناي راه بحاجت خود بلكه هزار فايده ديگر رسيدهاند و برگشتهاند پس اينهم توهمي است كه شما ميكنيد .
و اما از باب ملكداري و تصرفات دولتي و لشكركشي و تهيه قشون و اسلحه ناريه و غير اينها اگر ملاحظه كني كه خواهش دارم اولا ملاحظه كنيد و ببينيد كه در اين باب اهل زمانهاي سابق جنگهاي غريب و فتحهاي عجيب و تصرفات و تسخيرات بيشتر كردهاند يا اهل اين زمان كه كمتر ديدهايم دول توانسته باشند از حدود خودشان تجاوز قابلي كنند مگر جزئي و اگر بنا بود كه امور عالم همه بخيالات و تدبيرات خود خلق باشد البته [ص 43] تمام ملك فاسد ميشد و خداست كه تمام ملك مسخر اوست و نميگذارد كه تصرف بيحدي بكنند و خاصة كه همان طور كه فلان دولت تهيه اين كار را دارد دولت ديگر هم براي خود دارد و نميگذارد همسايه او تعدي كند يا اگر خود همسايه بظاهر مثل دولت ايران تهيهاش كم است خداوند اسبابي فراهم آورده كه بظاهر همسايگان اطراف احتياط يكديگر را دارند و دولت ايران در اين ميانه محفوظ بحفظ خداست و اما در باطن كه خداوند ميداند و براي ملك صاحبي گذارده كه دست بر دلها و دستها و بازوهاي تمام خلايق دارد و نميگذارد كه از حد تجاوز كنند تا هر وقت كه بخواهد و هر چه خواسته باشد بكند و همين در واقع محل عبرتي است كه خلق بدانند كه حاجت بزحمات و خيالات ما نيست و خداوند بهر طور بخواهد ملك خود را حفظ ميفرمايد و امر مفوض بخلق نيست .
پس اين فوايد هم كه براي صنايع خود خيال كردهاند توهمات است خاصة كه اگر فايده منحصر بيك شخص يا يك طرف باشد فايده است و اگر هر طرف بهره دارند مسأله چندان فرق نميكند زيرا كه منظور از فوايد اگر قوت لايموت و تعيش جزئي است كه هميشه فراهم بوده و اگر مراد فضول معاش است [ص 44] وقتي كه تو قدري از فضول جمع كردي و ضد تو هم قدري جمع كرد هيچيك از شما از اين فضول كه جمع كردهايد سير نميشويد و باز بواسطه حسد در صدد هستيد كه از ديگري بگذريد و بالاتر رويد پس اين است كه هميشه باز محتاجيد و هميشه در تعب كسب فضول اما اگر انسان بقوت لايموت قناعت كند و بكسب فوايد اخروي مشغول باشد از زحمت دنيا آسوده خواهد شد و فايده آخرت را خواهد برد و عيش باقي را درمييابد .
خلاصه كه اين مطالب از فهم مردم اين زمان و طبايع و سليقههاي ايشان خيلي دور است و در ذائقه ايشان مثل سفال ميآيد و حق دارند چنانكه در مثل گفتهاند حلواي تنتناني تا نخوري نداني ، اگر تابع انبياء و اوليا ميشديم و آن طور كه ايشان دستور العمل دادهاند زاهد در دنيا و راغب در آخرت ميگشتيم عيش دنيا و آخرت را آنوقت ميفهميديم و اما امروز براي غالب اين مردم اين سخنان مشت بر سندان است و ابدا متأثر نميشوند و زحمتي براي گويندگان ميماند اينقدر هست كه آنها اگر براي خدا ميگويند اجر اخروي دارند و زحمتهاشان بيحاصل نميشود .
و باز حكمتهاي ديگر خداوند در ملك ملاحظه فرموده است كه خلق اين زمان از آنها غافل شدهاند و باين [ص 45] راهها افتادهاند و مفاسد بسيار از همين باب در ملك پيدا شده و آن آن است كه چون غالب خلق از كمال عقل محرومند و كمتر چيزي است كه در ميان ايشان قسمت شده و در ابتداي خلقت عامه ايشان مگر انبيا و اوليا جاهلند و البته لازمه جهل ايشان آن است كه فساد هميشه بيش از صلاح باشد و شر بيش از خير و اين است كه خداوند عامه خلق را محتاج فرموده كه گرفتار كسب معيشت و حوائج خود باشند و گرد يكديگر جمع شوند و هر كسي بكاري مشغول باشد و فراغت ايشان كم باشد تا از فساد ممنوع شوند چنانچه ملاحظه ميكني كه طفل را اگر در بچگي بمعلم سپردي يا پي كسب بردي و از تو و استاد خود ترسيد و هر روز حاضر شد براي تحصيل اولا كه عقل و كمالي باين سبب حاصل ميكند ثاني اينكه امر معيشت او منظم ميشود ثالث از شرارتها كه لازمه جهالت او است ممنوع ميشود و شر او بديگري نميرسد و جان خودش هم باين واسطه محفوظ ميماند ولي اگر همهاش مرخص باشد و ببازي مشغول شود البته شر و فساد او بيحد ميشود ، و چنين است حال بزرگترها بلكه بدتر ، پس از اين قبيل صنايع كه باعث بيكاري جماعت بسياري از اين خلق [ص 46] ميشود ببين شر و فساد آنها چقدر ميشود ، مثلا پنجاههزار نفس ميبايست مشغول باشند كه كولك را بشكنند و دانه آنرا بگيرند و حلاج آنرا محلوج كند و قابل رشتن و آنرا بريسند و ببافند و رنگ كنند تا قابل پوشيدن شود همه اين جماعت بايست مشغول باشند و فايده ببرند و كسب معيشت بنمايند و هر يك گرفتار كار خود باشد كه مجال كار ديگر نكند و محتاج بدزدي و مال مردم خوردن و قتل و غارت و فواحش لايتناهي نباشند حالا يك چرخ ساخته ميشود كه كولك را از اينطرف ميريزي از آنطرف چيتهاي الوان مطبوع باندك وقتي بيرون ميآيد و بسا صد عمله در همه اين كارخانه بيشتر حاجت نيست حال ملاحظه كن باقي آن پنجاههزار نفس چه كنند و فراغت آنها باعث چه همه فساد براي خودشان و براي نوع عالم ميشود و هيچ ملتفت نيستيم و همان فايده يك نفر يا چند نفر شركاء صاحبان چرخ را ملاحظه ميكنيم كه مالي بيش از حاجت خود جمع كند و قدري را صرف كند و باقي را در اين جهان فاني بگذارد و برود با دست خالي نهايت بقدر كفن خود ميبرد آنهم در خاك اين دنيا ميپوسد و اگر سعادتي داشته و كسب آخرتي كرده نعم المطلوب [ص 47] و الا كه خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين ، و همچنين بسا در راهي بجهت حمل اثقال ميبايست پنجاههزار نفس مشغول بكسب و كار باشند و آمد و شد كنند حالا خط آهن كشيده ميشود و كالسكه بخار حركت ميكند همان كاري كه آن جماعت ميكردند بسا هزار نفر عمله ميكند و باقي بيكار ميمانند و شر و فسادشان بينهايت ميشود ، و بر اين قياس كن اغلب صنايع را كه هر يك آفتي است كه خود بجان خود خريدهاند ، و انبيا و اوليا چون ميخواستند موافق حكمت خداوند كار كنند مخصوصا تعليم اين قسم صنايع را نكردهاند و اين خلق را باين راهها وانداشتهاند تا خلق بطول تجربه بعضي صنايع دست آوردهاند و اصول اينها باز كه علم بآنها ضرورت داشته است باز از انبيا است و اين طب الهي را ايشان دست دادهاند نهايت آنها غرضشان اصلاح بوده و بقدر مسيس حاجت دستور العمل دادهاند و اين خلق غالبا در راههاي فساد همان علم را بكار برده و تجربهها دست آوردهاند تا آنكه باينجاها رسيده كه ميبيني .
خلاصه كه براي نصاري همين بس است كه بگوئيم پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله بدعي از رسل نبوده اگر رسلي كه [ص 48] شما قبول داريد از اين قبيل اعمال اظهار كردهاند از خاتم صلي الله عليه و آله هم توقع بكنيد و الا كه چه جاي توقع است و اگر بواسطه نياوردن اين صنايع بر انبياء ماضين صلوات الله عليهم اثبات جهل ميكنيد كه عجب از معرفت و اعتقاد شما و اگر ميگوئيد عالم بودهاند نهايت صلاح زمان را در اظهار نديدهاند درباره خاتم صلي الله عليه و آله هم همين را بگوئيد اگر انصاف داريد .
و باز نوشتهاند كه اين روزها در مجلسي منكر وجود جن شدهاند و عاقبت بجائي رسيده كه تلگرافچي فرنگي گفته است كه چنانچه كسي توانائي دارد جن را حكم كند كه مرا صدمه زند طوري كه خود هم او را ببينم و بعد هم او را خارج كند خود مسلمان ميشوم و بولايت هم مينويسم جماعت كثيري بشرف اسلام مشرف ميشوند .
عرض ميكنم از اين مسأله بسيار تعجب ميكنم و سابق بر اينهم مكرر شنيدهام كه بسياري از فرنگيان منكر وجود جن هستند و از قراري كه بروايت شنيدم سابق بر اين وقتي در طهران يكي از مشّاقهاي فرنگي كه مشق سربازي ميداد يكي از تبعه او مصروع شده بود و يكي از اجله علماي ما او را [ص 49] بعزايم معالجه كرد و اسباب حيرت و تعجب آن مشّاق شد و اظهار تصديق نمود و معلوم است كه انكار اين امر تازگي ندارد اما محل تعجب است و نميدانم منكرين از چه طايفه فرنگيان هستند و بچه زبان با آنها بايد سخن گفت و اولا ميگوئيم كه شما اگر اهل مكابره و بهتان هستيد و منظور تصديق نيست كه اگر بالفرض كسي هم امروز در ظاهر صاحب كرامت باشد و از اين قبيل تصرفات بكند بر او حتم نيست كه همين كه شما هوس كرديد از شما قبول كند و اظهار كرامتي كند چنانكه انبياء پيشين در آوردن آيات تابع هر بوالهوس نبودند و حضرت عيسي عليه السلام با آنهمه معجزات كه اجماعي ما و شما است تابع بوالهوسان نبودند و در موقعي كه محض مكابره و تعنّت طلب آيت ميكردند بسا قبول نميكردند چنانچه در باب دوازدهم انجيل متي است از آيه سي و هشتم : آنگاه بعضي از كاتبان و فريسيان در جواب او گفتند اي استاد ميخواهيم از تو آيتي بهبينيم او در جواب ايشان گفت فرقه شرير و زناكار آيتي ميطلبند و بديشان جز آيت يونس نبي داده نخواهد شد زيرا همچنانكه يونس سه شبانهروز در شكم ماهي ماند پسر انسان نيز سه شبانهروز در شكم زمين [ص 50] خواهد بود تا آخر ، و در بعض اناجيل ديگر مثل انجيل لوقا در باب يازدهم نيز همين مضمون را حكايت كرده ، و غرض آن است كه اظهار آيت موقوف بصلاحي است كه صاحب آيت بهبيند و بعد از آنكه حضرت عيسي عليه السلام چندين آيت اظهار فرمود و حقيت خود را ثابت كرد ديگر كسي را حق مطالبه آيت از او نيست .
و از معترض سؤال ميكنم كه آيا نبوت حضرت عيسي عليه السلام بر تو ثابت و محقق شده است و بمعجزات و آياتي كه بتواتر از آن حضرت بشما رسيده يقين بنبوت او و صدق قول او حاصل كردهٔ و معتقد باناجيلي كه خود نصاري مدعي صحت آنها هستند هستي يا نه ؟ اگر نيستي پس چرا خود را يهودي نميخواني يا چرا بملت ديگر خود را منتسب نميكني ؟ و اگر از نصارائي ولي در نصرانيت خود بر يقين و ثابتقدم نيستي پس فرضتر از فهميدن وجود جن بر تو آن است كه نبوت حضرت عيسي عليه السلام را اولا بفهمي و يقين كني ، زيرا كه علم بوجود جن جزو اركان دين تو نيست كه اگر ندانستي نقصي در دين تو وارد آيد اما اگر از نبوت عيسي عليه السلام بر يقين نباشي البته ضالّ و گمراه خواهي بود ، پس [ص 51] اول سعي كن يقين بنبوت آن حضرت كني كه الزم لوازم است و حال آنكه غالب نصاري آن حضرت را از نبوت گذرانيده دعوي ابن اللهي بلكه دعوي الوهيت درباره او دارند و ناچار از تصديق قول او هستند و اناجيل منسوبه بآن حضرت را حجت بر خود ميدانند و تو هم با وجود دعوي نصرانيت ناچار از تصديق آنهائي خواه چيزي از آنچه مذكور در آنها است بچشم خود بهبيني يا نهبيني . مثلا اينهمه كه حضرت عيسي عليه السلام از ملكوت آسمان خبر ميدهد و وصف آن مقام را ميفرمايد تو بچشم خود ديدهٔ يا بعقل خود فهميدهٔ ؟ و گمان نميكنم كسي كه خبر از جن ندارد و تصديق آنرا نكرده باشد خبر از ملكوت آسمان داشته باشد . بهر حال كه ما بنا بر ظاهر كه بايد تو مصدق حضرت عيسي عليه السلام باشي و قول او را صدق داني شواهد بسيار از قول آنحضرت و عمل او بر وجود جن ميآوريم اگر قبول كردي فبها المراد و الا كه معلوم است معتقد بعيسي عليه السلام هم نيستي .
منجمله در باب دوازدهم از انجيل متي از آيه ٢٢ : آنگاه ديوانه كور و گنگ را نزد او آوردند و او را شفا داد چنانكه آن كور و گنگ گويا و بينا شد و تمام آن گروه در حيرت افتاده گفتند آيا اين [ص 52] شخص پسر داود نيست ليكن فريسيان شنيده گفتند اين شخص ديوها را بيرون نميكند مگر بياري بعلزبول رئيس ديوها عيسي خيالات ايشان را درك نموده بديشان گفت هر مملكتي كه بر خود منقسم گردد ويران شود و هر شهري يا خانهٔ كه بر خود منقسم گردد برقرار نماند لهذا اگر شيطان شيطان را بيرون كند هراينه بخلاف خود منقسم گردد پس چگونه سلطنتش پايدار ماند و اگر من بوساطت بعلزبول ديوها را بيرون ميكنم پسران شما آنها را بياري كه بيرون ميكنند ؟ از اينجهت ايشان بر شما داوري خواهند كرد ليكن هر گاه من بروح خدا ديوها را اخراج ميكنم هراينه ملكوت خدا بر شما رسيده است و چگونه كسي بتواند در خانه شخصي زورآور درآيد و اسباب او را غارت كند مگر آنكه اول آن زورآور را ببندد و پس خانه او را تاراج كند تا آخر .
و در باب هشتم از انجيل متي نيز تفصيلي از دو نفر ديوانه كه در قبرها ميرفتند مينويسد كه آن حضرت شفا داد و ارواح پليد را از آنها بجان گرازان فرستاد كه همه ديوانه شده بدريا ريختند و هلاك شدند ، و حذراً من الاطناب باجمال ذكر شد .
[ص 53] و در باب اول از انجيل مرقس از آيه بيست و سيوم : و در كنيسه ايشان شخصي بود كه روح پليد داشت ناگاه صيحه زده گفت اي عيسي ناصري ما را با تو چه كار است آيا براي هلاك كردن ما آمدي تو را ميشناسيم كيستي اي قدّوس خدا ، عيسي بوي نهيب داده گفت خاموش شو و از او درآي در ساعت آن روح خبيث او را مصروع نمود و بآواز بلند صدا زده از او بيرون آمد و همه متعجب شدند بحدي كه از همديگر سؤال كرده گفتند اين چيست و اين چه تعليم تازهايست كه ارواح پليد را نيز با قدرت امر ميكند و اطاعتش مينمايند و اسم او فورا در تمامي مرز و بوم جليل شهرت يافت ، تا آخر كه باز ذكر بيرون كردن ديوان از بعض مجانين دارد . نظر كن كه بعينه همين قسم كه الآن مشهود ما است كه همين كه معزّم ميآيد بجهت بيرون كردن ارواح خبيثه ، اول انقلاب و اضطراب شديدي در مصروع پيدا ميشود طوري كه غش ميكند و ميافتد تا باز بقوت معزم روح خبيث بيرون رود و مصروع آرام بگيرد ، و علت اين امر آن است كه نفس معزم با روح خبيث ضديت دارد چون آب و آتش و همين كه آب بآتش ميرسد اول انقلاب و اشتعال و فوراني براي آتش پيدا ميشود تا آب [ص 54] اثر خود را بكند و آتش را خاموش كند .
و نيز در باب سيوم حكايت آنچه كاتبان گفتند كه عيسي بياري بعلزبول كه رئيس ديوها است كار ميكند و ديو را بيرون ميكند و جوابي كه آن حضرت فرمود مذكور است .
و در باب پنجم مينويسد : پس بآن كناره دريا تا بسرزمين جدريان آمدند و چون از كشتي بيرون آمد في الفور شخصي كه روحي پليد داشت از قبور بيرون شده بدو برخورد كه در قبور ساكن ميبود و هيچكس بزنجيرها هم نميتوانست او را بند نمايد زيرا كه بارها او را به كُندها و زنجيرها بسته بودند و زنجيرها را گسيخته و كندها را شكسته بود و احدي نميتوانست او را رام نمايد و پيوسته شب و روز در كوهها و قبرها فرياد ميزد و خود را بسنگها مجروح ميساخت ، چون عيسي را از دور ديد دوان دوان آمده او را سجده كرد و بآواز بلند صيحه زده گفت اي عيسي پسر خداي تعالي مرا با تو چه كار است تو را بخدا قسم ميدهم كه مرا معذب نسازي زيرا بدو گفته بود اي روح پليد از اين شخص بيرون بيا پس از او پرسيد اسم تو چيست بوي گفت نام من لجئون است زيرا كه بسياريم پس بدو التماس بسيار نمود كه ايشان را از آن سرزمين [ص 55] بيرون نكند و در حوالي آن كوهها گله گراز بسياري ميچريد و همه ديوها از وي خواهش نموده گفتند ما را بگرازها بفرست تا در آنها داخل شويم فورا عيسي ايشان را اجازت داد پس آن ارواح خبيث بيرون شده بگرازان داخل گشتند و آن گله از بلندي بدريا جست و قريب بدوهزار بودند كه در آب خفه شدند و خوكبانان فرار كرده در شهر و مزرعهها خبر ميدادند و مردم بجهت ديدن آن ماجرا بيرون شتافتند و چون نزد عيسي رسيده آن ديوانه را كه لجئون داشته بود ديدند كه نشسته و لباس پوشيده و عاقل گشته است بترسيدند و آناني كه ديده بودند سرگذشت ديوانه و گرازان را بديشان بازگفتند پس شروع بالتماس نمودند كه از حدود ايشان روانه شود و چون بكشتي سوار شد آنكه ديوانه بود از وي استدعا نمود كه با وي باشد اما عيسي وي را اجازت نداد بلكه بدو گفت بخانه نزد خويشان خود برو و ايشان را خبر ده از آنچه خداوند با تو كرده است و چگونه بتو رحم نموده است پس روانه شده در ديكاپولس بآنچه عيسي با وي كرده موعظه كردن آغاز نمود كه همه مردم متعجب شدند ، تا آخر باب . عرض ميكنم اگر چه ما را بواسطه تعدد اناجيل اعتماد [ص 56] تامّي بآنها نيست و عين آنها را از حضرت عيسي (ع) نميدانيم و وضع هم پيداست كه حواريين حكايت افعال و اقوال او را بزعم خود كردهاند ولي معذلك حكايتي را كه همه يا بعض ايشان در كتب خود نقل ميكنند بيشتر محل اعتماد ميشود تا چيزي كه منحصر بيك راوي باشد مثل كيفيت قول كاتبان كه اين باستعانت بعلزبول است و اين حكايت نيز چون در انجيل متي و مرقس هر دو نقل شده است بيشتر محل اعتماد ميشود ولو اينكه در بعض الفاظ آنها بر ما محقق شده باشد كه خطا است مثل اينكه آن حضرت را ابن الله خوانده باشند و آن حضرت انكار نفرموده باشد البته از رويه انبياء خارج است و يقينا نه عيسي (ع) چنين فرموده و نه تصديق قول گوينده را فرموده است و اما آنچه منافي قول انبيا نيست و مكرر روايت شده اعتماد ما هم بآن زيادتر است ، شما هم كه مدعي يقين هستيد و از اين عبارت صريحا ظاهر ميشود كه اينها ارواح معينه با شعور و ادراك هستند و قوه خروج و دخول دارند و فقط مرضي نيست كه بر شخص مصروع وارد آمده باشد و طبيب او را معالجه كند زيرا كه مرض را نميتوان از شخص بيرون كرد و داخل گرازان نمود طوري [ص 57] كه آنها ديوانه شوند و خود را بدريا بياندازند و خفه شوند .
خلاصه و در باب ششم از اين كتاب نيز ذكر قدرت دادن آن حضرت حواريين را بر اخراج ارواح خبيثه ديوان مينمايد ، و در باب هفتم نيز ذكر شفا دادن دختر زني را كه از اهل فيليقيه صوريه بود از صدمه ديو مينمايد .
و در باب نهم نيز از آيه هفدهم مينويسد : يكي از آن ميان در جواب گفت اي استاد پسر خود را نزد تو آوردم كه روحي گنگ دارد و هر جا كه او را بگيرد مياندازدش چنانچه كف برآورده دندانها بهم ميسايد و خشك ميگردد پس شاگردان تو را گفتم كه او را بيرون كنند نتوانستند او ايشان را جواب داده گفت اي فرقه بيايمان تا كي با شما باشم و تا چه حد متحمل شما شوم او را نزد من آوريد پس او را نزد وي آوردند چون او را ديد فورا آن روح او را مصروع كرد تا بر زمين افتاده كف برآورد و غلطان شد پس از پدر وي پرسيد چند وقت است كه او را اين حالت است گفت از طفوليت و بارها او را در آتش و در آب انداخت تا او را هلاك كند حال اگر ميتواني بر ما ترحم كرده ما را مدد فرما عيسي وي را گفت اگر ميتواني ايمان آري مؤمن را همه چيز ممكن است در ساعت [ص 58] پدر طفل فرياد برآورده گريهكنان گفت ايمان ميآورم اي خداوند بيايماني مرا امداد فرما چون عيسي ديد كه گروهي گرد او بشتاب ميآيند روح پليد را نهيب داده بوي فرمود اي روح گنگ و كر من تو را حكم ميكنم از او درآي ديگر داخل او مشو پس صيحه زده و او را بشدت مصروع نموده بيرون آمد و مانند مرده گشت چنانكه بسياري گفتند كه فوت شد اما عيسي دستش را گرفته برخيزانيدش كه برپا ايستاد و چون بخانه درآمد شاگردانش در خلوت از او پرسيدند چرا ما نتوانستيم او را بيرون كنيم ايشان را گفت اين جنس بهيچ وجه بيرون نميرود جز بدُعا . عرض ميكنم ظاهر از اين فرمايش آن است كه ارواح را هم اجناسي است و بعضي قويتر و بعضي ضعيفترند و آنچه هم كه از اخبار ما ظاهر است و دليل عقلي نيز اقتضا ميكند همين است .
و در انجيل لوقا در باب چهارم از آيه سي و سيوم مينويسد : و در كنيسه مردي بود كه روح ديو خبيث داشت و بآواز بلند فريادكنان ميگفت آه اي عيسي ناصري ما را با تو چه كار است آيا آمدهٔ تا ما را هلاك سازي تو را ميشناسيم كيستي [ص 59] اي قدوس خدا پس عيسي او را نهيب داده فرمود خاموش باش و از وي بيرون آي در ساعت ديو او را در ميان انداخته از او بيرون شد و هيچ آسيبي بدو نرسانيد . عرض ميكنم باز درست ملاحظه كن و تدبر بنما كه از وضع ارواح پيداست كه اشخاصي هستند صاحبان شعور و ادراك و بصرف اين نيست كه خلطي بر مزاج غالب شود و او را مريض و مصروع كند كه غش نمايد و بيفتد بلكه روحي است صاحب شعور كه داخل ميشود و چيزي چند ميفهمد كه اين شخص پيش از آن نميفهميد چنانچه مجرب پيشينيان ما است و ديدهاند كه بسا روح تعلق بشخص گرفته و بنا گذارده تكلم كردن بمسائل علميه كه سابقا هيچ نميدانسته بلكه اهل علم مطلقا نبوده و نيز اخبار بغيب و چيزها كه در مسافتهاي دور اتفاق افتاده در همان حال ميداده و همين عبارات كه در اين كتب ملاحظه ميكني شهادت بصدق اين مطالب نوعا ميدهد و خود ما در عصر خود از اين قبيل اشخاص ديدهايم و شبهه در آن نيست .
و نيز در باب هشتم از انجيل لوقا تفصيل آن ديوانه كه گفت نام من لجئون است و داخل قبرها ميشد و حكايت [ص 60] تعلق ارواح بگرازان كه سابق گذشت نوشته است .
و اگر بخواهيم هر جا از اين كتب ذكري از اين مطلب شده است نقل عبارت آن را بكنيم سخن بطول ميانجامد و حال اينكه مسأله را چندان اهميتي نيست و مردم اين زمان چون از ديدار انبيا و اوليا محروم ماندهاند گمان كردهاند كه اعقل از ايشان كسي نيست و همچه پنداشتهاند كه هر چيزي كه وجود داشته باشد بايد بعقل ايشان درآيد و بمشعر خود درك او را بكنند كه اگر نكردند منكر او ميشوند و بسيار غريب است و خارج از انصاف كه انسان ملاحظه كند و حال خود را از طفوليت تا كبر ببيند كه هر روز چيز تازهٔ ميفهمد كه ديروز نفهميده بود و يكدفعه منكر شود كه بعد از اين ديگر چيزي باشد كه او هنوز نفهميده باشد ، و انكار ايشان هم محض قول است زيرا كه در عملشان ميبيني كه هميشه عقب صنايع جديده و علوم غريبه كه سابق نفهميده بودند ميروند و هر روز هم چيز تازهٔ دست ميآورند و با وجود اين قولا انكار ميكنند كه آنچه را كه بعقل خود نفهميدند وجود داشته باشد و اين نيست مگر محض بهتان و مكابره ، و چون ارواح از محسوسات بچشم ظاهر نيستند اثبات وجود آنها براي اهل ظاهر [ص 61] خالي از اشكال نيست از ادله عقليه هم انتفاع كامل حاصل نميكنند و اولي و اكمل همان ادله نقليه است كه ذكر آنها شد ولي همين قدر اشارهٔ از دليل عقلي براي اهل حكمت ميكنيم و كلام را ختم ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله .
پس عرض ميكنم كه جميع اين عالم كه ملاحظه ميكني چنانكه شبهه در نزد موحدين نيست همه مخلوق خدايند و شريكي براي او در فعلش نيست و فعل او يكي است كه تعلق بخلقت هر چه ميگيرد خصوصيت آن را در نزد آن ميگيرد چنانچه حركت انساني نوعا يكي است و تعلق بهر كار كه ميگيرد خصوصيت آنرا ميگيرد و بآن شكل درميآيد و چون اصل حركت يكي است انتقال و انقلاب آن از كاري بكار ديگر بي واسطه نميشود ، مثلا در نوشتن همين كه دست را از جلو بعقب حركت ميدهي الف مينويسي و همين كه از راست بچپ حركت ميدهي باء ميشود و البته ميان حركت الفي و حركت بائي حركت ديگر براي دست هست ولو اينكه چون قلم را از كاغذ جدا ميكني اثر آن حركت متوسط بر كاغذ ظاهر نميشود اما بدون شبهه همين كه الف را نوشتي و خواستي باء بنويسي بايد دست را حركت بدهي تا بمحلي كه اراده داري [ص 62] باء بنويسي پس باء بنويسي ، خلاصه سخن آن است كه هيچ دو چيزي كه در اين عالم خلقت شده نيست مگر آنكه ميان آندو واسطهايست و جميع امور عالم بهم مرتبط است و جدائي محض كه در ميانه آنها هيچ چيز نباشد امكان ندارد و آنچه فرنگيان گمان كردهاند كه خلأ صرف ممكن است و استدلال بخالي نمودن ظرف از هوا ميكنند اشتباه است و منتهي كاري كه بتوان كرد آن است كه از هواي غليظ خالي بكنند و الا هواي لطيف از هر جسمي نفوذ ميكند مثل اينكه آتش نفوذ ميكند و اگر شيشه را بالفرض بدرجهٔ خالي بكنند كه قريب بخلأ برسد البته ميشكند چنانكه مجرب است ، پس جميع امور عالم از هر قبيل كه باشد بهم مرتبط است و واسطه در ميان دارد چنانكه اگر جسمي كه رنگ آن قرمز است خواسته باشي سفيد شود البته قرمزي آن بتدريج كم ميشود تا سفيد شود و نميتوان يكمرتبه از منتهي درجه قرمزي آنرا بمنتهي درجه سفيدي برساني ولو آنكه ممكن باشد بسرعت سفيد شود و زمان بسيار كمي بگذرد اما عقلاً ميداني كه بي واسطه نيست ، و همچنين است امر در هر صفتي و كمالي حتي آنكه از سطح خانه ببام نميتوان [ص 63] رفت مگر اينكه مسافت بين زمين و بام را طي كني يا ببطؤ و يا بسرعت و الا طي كردن آن چارهٔ از آن نيست .
پس اين مقدمه را اگر دانستي عرض ميكنم مركبات و مواليد اين عالم كليةً چهار است ولي در ميانه آنها وسائط بسيار است ، اما چهار كلي يكي جماد است كه از قبيل سنگهاي اين عالم باشد و يكي نبات كه از قبيل گياهها باشد و يكي حيوان كه جانوران از هر قبيل باشند و يكي انسان كه بنيآدم باشند ، اما نه اين است كه ميان هر دو تاي از اينها ديگر واسطه و برزخي نباشد كه بمحض اينكه از درجه سنگي بالا رفت فورا بدون فاصله نبات كاملي شود كه صاحب جذب و دفع و هضم و امساك و نمو بطور كمال شود بلكه چه بسيار مرتبهها هست كه از درجه جمادي بالا رفته و بنبات كامل نرسيده مثل مرجان و معادن منطرقه و امثال آنها كه يك جزئي حالت نباتي پيدا كرده اما بدرجه نباتات كامله نرسيده است ، و همچنين از درجه نبات كه بالا ميرود يكمرتبه بدرجه حيواني نميرسد بلكه بعض چيزها هست كه در بعض صفات بگياه ميماند و در بعض صفات بحيوان ميماند مانند بواريخ كه در بعض جاها نقل ميكنند و در كتب نوشتهاند كه در بعض اماكن كه بالفعل ظاهرا در تصرف [ص 64] روسيه است حيواني است شبيه بآهو و بناف خود متصل بزمين است و حركتي ميكند و اطراف خود چرا ميكند و اگر ناف آنرا از زمين قطع كردند ميميرد و همچنين بعض حيوانات ديگر از اين قبيل نقل ميكنند و علي اي حال از حالت نباتي تا بحيواني بي واسطه و برزخ نيست البته يك مقامي دارد كه در بعض صفات بگياه ميماند و در بعض صفات بحيوان ميماند تا بدرجه حيوان كامل برسد و ريشه آن از زمين قطع شود و براي خود راه رود ، و همچنين از درجه حيواني كه رو بانسانيت حركت ميكند و صاحب روح انساني ميشود البته باز برزخي در ميان هست كه از حيوان بالاتر است و شعور او بيشتر اما بانسانيت نرسيده ، مثل اينكه يك درجه از اين برزخيت در ميمون و خرس بروز كرده كه بعض شعورها را دارد و بحسب هيكل هم في الجمله شبيه بانسان است اما معذلك انسان نيست ، و همچنين باز برزخهاي ديگر در ميانه هست كه از درجه حيوان بالا رفته اما بدرجه انسان نرسيده كه از جمله آنها ارواح جنيه است كه گاهي خداوند آنها را نشان ميدهد مثل اينكه بسياري از آنها را براي سليمان بن داود عليه السلام مسخر كرد و بدنهاي غليظ بآنها داده بود و كار ميكردند [ص 65] و همچنين در حديث است كه اكراد قومي از جن هستند كه غليظ شدهاند و از اين قبيل بودند بعض از زنان اولاد اول آدم عليه السلام كه خداوند براي آنها خلقت فرمود و خطا كردهاند آنها كه پنداشتهاند كه در ميان خواهر و برادر تزويج شده و چنين نيست بلكه زناني از حوريه بهشت و زناني از جن خداوند فرو فرستاد و با اولاد آدم عليه السلام تزويج كردند و اين نسل شايع شد .
و در اين مطلب كه عرض شد چندان اشكالي نيست ولي محل اشكال ارواحي هستند كه براي آنها اجسام غليظه نيست اما گاه گاه تعلق بانسان يا حيوان ميگيرد بلكه بنبات و جماد و آثار آن ارواح از آنها بروز ميكند و در اين مطلب شبهه نيست كه شخصي كه مصروع شده روحي تازه باو تعلق گرفته كه اين حركات غير عاديه و طبيعيه را ميكند بدليل اينكه وقتي او را رها ميكند و انسان بحال طبيعي خود برميگردد پس اين حركات ناهنجار از روح طبيعي خودش نيست و الا ميبايست دائمي باشد بلكه اين روحي ديگر است كه تعلق باو گرفته و اين حركت را ميكند نهايت شما اسم آنرا روح نگذاردهايد و انبياء و اولياء ميفرمايند كه اينها ارواحي هستند [ص 66] كه تعلق باشخاص ميگيرند و حق آن است كه ايشان فرمودهاند ، و گمان مكن كه اينكه ما ميگوئيم اينها ارواحي هستند كه باشخاص تعلق ميگيرند منكر اين باشيم كه اين از سوء مزاج و خلط فاسدي است كه در شخص پيدا ميشود ، بلكه البته از سوء مزاج است كه همين كه پيدا شد آن روح بمناسبت بآن تعلق ميگيرد و اين است كه يك راه معالجه آن است كه تعديل مزاج شود و خلط فاسد از بدن بيرون رود پس آن روح تعلق خود را بردارد و بديهي است كه خلط فاسد اگر حيوة پيدا نكند اين حركات از او بروز نميكند چنانكه آب و آتش و هوا و خاك در خارج عالم بسيار است اما حيوة ندارد و از اين قبيل حركات از آنها ديده نميشود و همين شخص مصروع بعد از آنكه مرد اين حركات از او ديده نميشود با اينكه اخلاط فاسده در آن است و بهمين جهت بدن او را تشريح ميكنند كه ببينند چه فسادي در او پيدا شده كه او را از حال طبيعي گردانيده و همين كه اين اخلاط فاسده زنده شد بآن روح كه از خارج بآنها تعلق ميگيرد بنا ميكند حركات غير طبيعي و عادي كردن ، و دليل اينكه اين غير از روح خود انسان است اين است كه ميبيني بدوا يا دعا معالجه ميشود [ص 67] و انسان هنوز زنده است و بانسانيت حركت ميكند پس البته آن روح كه صاحب حركات ناهنجار بود غير از روح انساني بود كه باو تعلق گرفت و از او بيرون رفت و خلط فاسد هم خودش بدون روح صاحب اين حركات نميشود زيرا كه خلط فاسد بدون روح غيبي منتهي اگر حركتي از او بروز كند مثل حركت آتش و هوا حركت ميكند اما حركت مصروع حركتي است غير حركت آتش و هوا چنانكه ميبيني كه اراده و شعوري في الجمله از او بروز ميكند و نطقي ميكند نهايت اعتدال و استقامت ندارد ، پس اين حركتي است كه علانيه ميبيني از حركت جماد و نبات بلكه از حركت حيوان بالاتر است و حركت انساني هم نيست پس روحي غير از اين هر دو است كه برزخ ميان اين دو است و اگر همه قسم مصروع ديده باشي و حركات ناهنجار و سخنان بيمعني و بامعني كه خارج از حال طبيعي آن شخص است از آنها ديده باشي شبهه در اين مطالب كه ميگويم نميكني و اگر ببيني كه معزّمين ما چگونه همين ارواح را بعزيمهها و دعاها از مصروعين بيرون ميكنند و برميخيزد و بسلامتي راه ميرود يقين ميكني كه واقعا ارواحي هستند صاحبان شعور و ادراك و همين كه شخص با قوّت نفس [ص 68] گفت برو و او را ترسانيد و عذاب كرد بدعاها ميرود و همين كه گفت بيا ميآيد و كارها از آنها بروز ميكند و اخبار ميدهد كه خدا دانا است و زياده بر اين تفصيل در بيان اين مطلب حاجت نيست و السلام علي من اتبع الهدي .
تمام شد بر دست مصنفش زينالعابدين بن كريم بن ابرهيم حامدا مصليا مستغفرا در شب هشتم شهر شوال سنه ١٣٢٧ .
* * *
و الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .
بدانكه از جمله اكتشافات كه بطول تعمق و تجارب براي علماي فرنگ حاصل شده آن است كه چندي است معتقد شدهاند كه براي ارواح غيبيه آثار و تصرفات و اطلاعاتي در اين ملك هست و آمد و رفت و اقبال و ادباري دارند و گاه گاه اخباري از وقايع خفيه ماضيه بلكه آتيه ميدهند و بگمان خود با آنها مكالمات دارند و اطلاعاتي بسبب اخبار ارواح حاصل ميكنند و كتابها در اين باب نوشتهاند و روز بروز در تكميل آن سعي دارند و بزعم خود ارواح را حاضر ميكنند و از راههائي چند و كيفيات مخصوصه از آنها سؤالات ميكنند و جوابها ميشنوند كه بعضي [ص 69] موافق واقع و بعضي مخالف آن اتفاق ميافتد و همين مطالب عينا دليل صحت قول ما است كه آثار ارواح را مشاهده ميكنند چيزي كه هست آن است كه آنها از كوتاهي نظرشان و عدم خبرت و بصيرت از امور غير محسوسه همچه گمان ميكنند كه اين ارواح كه از آنها آثار ديده ميشود ارواح همين اناسي هستند كه صاحب اطلاعات و علوم ميشوند و از آنها بظهور ميرسد پس گاهي از احياء اناسي نقل آثار و علومي ميكنند و گاهي بگمان خود ارواح اموات را حاضر ميكنند و از آنها استكشاف امور خفيه را مينمايند و ما نوعا منكر ارواح و علوم و بعض اطلاعات آنها نيستيم بلكه در صدد اثبات همين مطلب بودهايم و اطلاع بعض ارواح اناسي كه زندهاند و در دنيا راه ميروند از بعض امور خفيه امر منكري نيست و بسا در ميان خود ما تجربيات از اين قبيل حاصل شده باشد ولي غالب اينها را بمعونه همان ارواح غيبيه جنيه يا شيطانيه يا ملكيه ميدانيم كه در اخبار و آثار اهل بيت سلام الله عليهم هم شواهد آن را داريم و در جاي خود معلوم است و مخصوص فرمودهاند كه در جن و شياطين هم صدوق و كذوب هست مثل اينكه در مردم هست و اين است كه اخباري هم كه ميدهند [ص 70] بعضي صدق و موافق واقع ميشود و بعضي اكاذيب است كه ميسرايند و بعضي صدق و كذب را مخلوط ميكنند و يك حديث در اين باب نقل ميكنيم تا بداني كه اگر تو امروز خبر جزئي از اين مطالب دست آوردهٔ ائمه ما سلام الله عليهم سالهاي سال پيش از اين كشف اين اسرار را براي ما فرمودهاند و چيز تازهٔ نيست .
پس در كتاب المبين از بحار نقل شده از حضرت صادق عليه السلام در احتجاج با زنديقي پس آن زنديق عرض كرد اصل كهانت از كجا است و از كجا خبر ميدهند مردم بآنچه حادث ميشود پس آنحضرت عليه السلام فرمود كه كهانت در جاهليت بود و در ميان مردم در هر وقتي كه فترهٔ از رسولان حاصل ميشد كاهن در آن وقت بمنزله حاكم بود كه طلب حكم ميكردند نزد او در آنچه مشتبه ميشد بر ايشان از امور واقعه بين ايشان پس خبر ميداد ايشان را بچيزهائي كه حادث ميشد و اين در وجوه شتّي بود از فراست عين و ذكاوت قلب و وسوسه نفس و فطانت روح با قذف و القائي كه در قلب آنها ميشد بجهت اينكه آنچه در زمين حادث ميشد از حوادث ظاهره پس شيطان آنها را ميدانست و ادا ميكرد آنرا بسوي كاهن و خبر ميداد او را بآنچه در منازل و اطراف حادث ميشد [ص 71] و اما اخبار آسمان پس شياطين بودند كه مينشستند نشيمنگاههائي بجهت استراق سمع در آن وقت و آنها محجوب نميشدند و بنجوم و شهب رانده نميشدند و اين است و جز اين نيست كه بعد از آن منع كرده شدند از استراق سمع تا اينكه واقع نشود در زمين سببي كه مشاكل وحي باشد از خبر آسمان و مشتبه بكند بر اهل زمين آنچه را كه از نزد خداوند آمده براي اثبات حجت و نفي شبهه و بود شيطان كه ميدزديد كلمه واحدهٔ را از خبر آسمان بآنچه حادث ميشد از خداوند در خلق او پس ميربود آن را و بزمين ميآورد پس آن را بسوي كاهني القا ميكرد و در اين وقت كلماتي چند هم از نزد خود زياد ميكرد و حق را بباطل مخلوط مينمود پس آنچه را كه كاهن بصواب خبر ميداد از چيزهائي بود كه شيطان او از مسموعات خود باو ادا ميكرد و آنچه را كه در آن خطا ميكرد از باطلي بود كه شيطان او زياد كرده بود پس از وقتي كه شياطين از استراق سمع ممنوع شدند كهانت منقطع شد و امروز شياطين فقط ادا ميكنند بكهنه خود همان اخبار مردم را از آنچه حديث ميكنند بآن و احداث ميكنند و شياطين ادا ميكنند بشياطين آنچه كه در راههاي دور حادث [ص 72] ميشود از حوادث از سارقي كه سرقت كند و قاتلي را كه قتل نمايد و غايبي كه غايب شود و آنها هم نيز بمنزله مردم هستند و در ميان ايشان راستگو هست و دروغگو ، تا آخر حديث شريف كه باز شرح مبسوطي از باب سحر فرمودند كه آن را هم وجوهي است ، و امروز هم مكالمه با ارواح و هم بعضي اقسام سحر در اروپا شايع است و كساني هم از آنها تعليم گرفته در اطراف بلاد منتشرند و كسبي است براي ايشان .
خلاصه كه اينگونه آثار و اطلاعات كه براي اشخاص حاصل ميشود اكثر آنها از تعلق شياطين جن است باشخاص كه بمعونه آنها اطلاعي حاصل ميكنند و بعضي هم بفراست و ذكاوت و فطانت خود از مشاهده مقدماتي چند پي بنتايج خفيه ميبرند و حدس ميزنند و در علم احكام نجوم نيز معلوم است كه بعضي سهم الغيب در طالع ايشان واقع ميشود كه صاحب حدس صائب ميشوند حتي در اطفال مكرر ديده شده كه اخباري از آتيه دادهاند كه عينا واقع شده و از باب اينكه خداوند خلق خود را بر يك نهج آفريده قوه اين امور در همه مردم هست نهايت بعضي در قوه قريب و بعضي در قوه بعيد و باكتساب و تحصيل و ممارست امكان دارد كه بعضي [ص 73] از اين قوٰي در بعضي بالفعل شود چنانچه محققين اروپا هم همين طور مينويسند كه اين قوي در همه كس هست نهايت هر كه زحمت كشيد ممكن است كه بعض آنها را تكميل نمايد و بالفعل كند و هر كه پي آن نرفت در قوه او ميماند .
و اما آنچه گمان كردهاند كه ارواح اناسي كه مردهاند و از دنيا رفتهاند بهمين سهولت امكان دارد كه آنها را حاضر كنيم و با آنها سؤال و جواب نمائيم عرض ميكنم چون اروپائيان غالبا منكر ارواح جنيه بودهاند و خبر از آنها نداشتهاند بعد از آنكه بعضي از اين آثار را مشاهده نمودند گمان كردند كه اينها همان ارواح اناسي هستند كه در دنيا بودهاند و حال مردهاند و تعلق خود را از ابدان شخصيه خود برداشتهاند پس فارغ البال در عالم خود هستند و منتظرند كه بعضي از ما آنها را احضار نمائيم و از عقب آنها بفرستيم و آنها را بطلبيم و آنها هم مطيع و منقاد مايند و فورا اطاعت نموده حاضر ميشوند و مشغول سؤال و جواب ميشويم و اينها خيالات جاهلانه است و ارواح اناسي نوعا خلايق مستقلهٔ هستند قائم بنفس خودشان بحول و قوه خداوند و اطاعتي از ما و تو ندارند كه بمحض احضار حاضر [ص 74] شوند و بمحض اجازه مرخص شوند چنانكه در دنيا ميبيني كه هر كسي مختار نفس خود است و باين سهولت نميتوان غايبانه هر كسي را از خانه خودش احضار نمائي و برخيزد و بيايد ، حتي از ايشان يا كسانيكه از ايشان آموختهاند شنيده ميشود كه مثلا بعض از اولياء خدا يا انبياء و ائمه را بخيال خود احضار ميكنند و با آنها سؤال و جواب مينمايند و اينها از كمال جهالت بلكه حماقت و بلاهت است كه ما گمان كنيم كه باين آساني ممكن است فرضا فلان ولي خدا را حاضر كردن و با او سؤال و جواب نمودن يا اگر خيلي احترام كنيم همين شخص واسطه ساده ابله را كه مخصوصا سادگي او را شرط ميكنند محض همين كه مثل اطفال توهمات بياصل براي او بزودي ممثل و مجسم شود در مقام حفظ احترام امام مثلا خود او را ميفرستند و ميگويند برو خدمت ايشان و چنين و چنان عرض كن و جواب بگير او هم بخيال خود ميرود و بسا خدمتشان هم ميرسد ، اينها مزخرفات است و احدي از ارواح اناسي كه همه اشخاصي نظير ما هستند چه جاي ارواح اولياء خدا كه احدي از ايشان مطيع ما بلكه مُدْرَك ما نميشوند مگر خودشان ابتداءاً بخواهند و بنحوي جلوه [ص 75] نمايند و الا هيهات كه باين سهولت دسترس ما واقع شوند .
و خلاصه كه كليةً احضار ارواح اناسي كه سخن جاهلانهايست كه اگر اندك علمي بحقايق اشياء داشته باشي چنين سخني نميگوئي زيرا كه تصرف در هر چيزي منوط بر اين است كه مستعلي و مهيمن بر آن باشد و اگر در عرض او واقع شد يا دون او نميتواند تصرف در آن نمايد و آنچه در دنيا بر خلاف اين ميبيني از تصرف ارواح عاليه است كه در مراتب دانيه بروز ميكند ولي همان قسم كه گفتيم كه ارواح جن و شياطين كه همه دون درجه انسان هستند ممكن است كه احضار شوند و بيايند و بروند و براي اشخاص مصور شوند و سؤال و جواب بين ايشان واقع شود چنانكه از قديم الايام اين علم در ميان ما معروف بود و بعضي عملش را داشتند و ارواح جنيه را احضار مينمودند و اخباري از حوادث را از آنها ميگرفتند و مكرر اتفاق ميافتاد كه صدق هم ميگفتند بلكه مكرر ديده شده است كه آنكه واسطه مكالمات ميشد از مصروعين بود و تصرفات عجيبه از ارواحي كه متعلق بآنها شده بود ديده ميشد و در نزد ما محل انكار و شبهه نيست و همه اينها از آثار ارواح جنيه است كه ديده ميشد ، [ص 76] و عجب مكن كه خود را هم باسم بعضي از اناسي اموات بخوانند زيرا كه دانستي از فرمايش امام (ع) كه بعضي از آنها دروغگو هم هستند پس ممكن است كه خود را بدروغ باسم فلان و فلان بخوانند بخصوص كه اينها از القاءاتي است كه اشخاص اهل اين صنعت بر اين شخص واسطه مينمايند و او هم همين قسم توهم ميكند پس بر حسب توهم خود ميگويد كه فلان آمد و فلان رفت و حال اينكه فلان شخص انساني نه آمده و نه رفته و اين واسطه بيچاره اگر توهم صحيحي بالنسبه كرده باشد فقط يكي از ارواح جنيه را در خيال خود ديده و باسمي كه باو القاء نمودهاند خوانده .
خلاصه كه آنچه امكان عقلي دارد كه از اين مردم تصرفات ديده شود فقط همين است كه بعضي از ارواح جنيه را كه ممكن است در تحت تصرف درآورند بهبينند و با آنها مكالمه بكنند ، بلي انبياء و اولياء را خداوند قدرت داده كه بعض ارواح اناسي را از مؤمنين يا كفار احضار نمايند و با آنها مكالمات نمايند بلكه بديگران نشان دهند ، چنانكه از اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام و ساير ائمه عليهم السلام مكرر از اين قبيل اعمال ديده ميشد و آنها عين واقع بوده و شبهه در صحت [ص 77] آنها نيست ، و اما احضار ارواح كه از سابق در ايران و اخيرا در اروپا معمول شده اگر صحيح باشد و واقعيت داشته باشد بيش از احضار ارواح جنيه نيست و همين است مطلبي كه آنها اصلا منكر وجود ارواح جنيه بودند و ما اثبات ميكرديم و السلام علي من اتبع الهدي ، و انا العبد زينالعابدين بن كريم بن ابراهيم اعلي الله مقامه .