[ص 1]

رساله در جواب مرحوم مهديقلي خان صقري

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج زين‌العابدين خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

و بعد چنين گويد بنده مسكين ابن محمدكريم زين‌العابدين كه مراسله مودت‌مواصلهٔ رسيد از جانب جناب مجدت نصاب نجدت انتساب آقاي مهديقلي خان ابن مرحوم مبرور جنت‌مكان شيخ عبدالكريم خان اسلحه‌دارباشي اعليحضرت اقدس همايوني مرحوم مظفرالدين شاه اطاب الله ثراه و جعل الجنة مثواه و بعد از طي مراسم دوستي سؤالاتي نموده‌اند كه معلوم است با همه تغييرات روزگار حواس ايشان بحمد الله مصروف مسائل علميه و احكام دينيه است كه بر هر مسلم تحصيل آنها فرض است كه فرمودند طلب العلم فريضة علي كل حال و علي كل مسلم و فرمودند دوست ميدارم تازيانه بر سر جوانان شيعيان خود زنم كه اقلا در هر هفته يك روز را صرف تحصيل علم نمايند . بهر حال پس لازم شد كه بقدر [ص 3] امكان جوابي از سؤالات ايشان عرض شود اگر چه بسياري از آنها در رسائل ديگر شرح داده شده ولي شايد بعض آنها بنظر شريف ايشان نرسيده است و براي هر سؤالي جوابي است اين است كه با كمال پريشاني خاطر و اختلال بال از توارد احوال بحول و قوه خداوند متعال كلماتي چند برشته تحرير بيرون ميآورم و از خداوند مسألت دارم ببركات آل اطهار صلوات الله عليهم و مشايخ كبار رضوان الله عليهم كه موافق رضاي خود عباراتي چند بر قلم اين ناچيز جاري فرمايد كه حل مشكلات ايشان شده و بايشان و ساير اخوان ما كثّر الله امثالهم نفع ببخشد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلّي الله علي محمد و آله الطاهرين .

فرموده‌اند : شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در كتاب مبارك حيوة النفس ميفرمايد بر هر مؤمن يك كشته شدن است و يك مردن ، باطن اين فرمايش را بيان فرمائيد .

جواب - عرض ميكنم مرحوم آقا سيد ابراهيم همداني طاب ثراه از اين مسأله از اين ناچيز مدتي قبل سؤال نمودند و بعلاوه خواهش نمودند كه بياني كه ميشود با احوال مولود كريم هرمسي تطبيق شود و بر حسب خواهش آن مرحوم رساله مشروحهٔ [ص 4] نوشته‌ام و از اخبار و آثار و بيانات فلسفي و حِكمي بيان اين مطلب را نموده‌ام بزبان عربي و رساله بديعه‌ايست و اگر آن رساله بنظر شريف رسيده بود شايد محتاج بسؤال مجدد نبوديد ولي چون كتاب مفصل معضلي است اين است كه باز مجملي بزبان سهل و آسان عرض ميكنم كه ان شاء الله حل اشكال بشود .

و بدانكه اين فرمايش شيخ اوحد اعلي الله مقامه مثل همه فرمايشات ايشان مأخوذ از اخبار اهل بيت سلام الله عليهم است چنانكه از جابر بن يزيد از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود نيست مؤمني مگر اينكه براي او كشته شدني است و مردني ، هر كه كشته شود نشر ميشود تا اينكه بميرد و هر كه بميرد نشر ميشود تا كشته شود جابر ميگويد پس خواندم اين آيه را بر آن حضرت كه كل نفس ذائقة الموت حضرت فرمود و منشورة عرض كردم منشورة چيست فرمود جبرئيل (ع) اين طور بر محمد صلي الله عليه و آله نازل نمود كل نفس ذائقة الموت و منشورة ، تا آخر حديث . و مقصود جابر شايد اين باشد كه از اين آيه بيش از يك مرگ ظاهر نمي‌شود و حضرت فرمود خداوند [ص 5] و منشورة هم فرموده كه اشاره برجعت است و همين كه برگشتند باز بايد بميرند ، و شايد مراد اين باشد چون بعض اصحاب فرقي ميان موت و قتل نميگذاشتند و مكرر از اين مطلب سؤال كرده‌اند پس جابر هم اشاره باين مطلب ميكند كه همه ميميرند و قتلي غير از موت ذكر نشده و حضرت فرمود و منشورة هم داشته ، پس بمعني ظاهر كه معلوم است دليل رجعت است يعني باز مبعوث ميشوند در برزخ ولي ممكن است بظاهر ظاهر اراده فرموده باشند چون نشر بمعني تفريق و قطع هم آمده و منشار آلت قطع است كه اره باشد و حضرت زكريا عليه السلام را با اره شهيد كردند پس اشاره باين باشد كه اگر ذائقة الموت فرموده منشورة را هم فرموده كه اشاره بقطع و قتل باشد ولي معني اول اوضح است .

و نيز از جابر از آن حضرت روايت شده كه سؤال كرده شد از قول خداي عزوجل و لئن قتلتم في سبيل الله او متّم فرمود اي جابر آيا ميداني سبيل الله چيست عرض كردم نه والله مگر هر گاه از تو بشنوم فرمود قتل در راه علي و ذريه او است پس هر كه كشته شود در ولايت علي مقتول في سبيل الله است و نيست احدي كه ايمان باين آيه داشته باشد مگر [ص 6] اينكه از براي او قتله‌ايست و ميتهٔ بدرستيكه هر كه كشته شود پس منشور ميشود تا بميرد و هر كه بميرد منشور ميشود تا كشته شود و از حضرت ابوالحسن رضا عليه السلام شنيده شد كه ميفرمود در رجعت هر كه مرده باشد از مؤمنين آنجا كشته مي‌شود و هر كه كشته شده باشد از ايشان آنجا ميميرد و نيز از زراره است ميگويد بحضرت باقر عليه السلام عرض كردم خبر ده مرا از كسيكه كشته شده مرده است فرمود نه ، موت موت است و قتل قتل عرض كردم فرمايش تو را نمي‌يابم يعني نمي‌فهمم يا دليل آنرا نمي‌يابم فرمود خداوند در قرآن ميان موت و قتل جدا فرموده و فرموده است أفأن مات او قتل و فرموده است و لئن متّم او قتلتم لألي الله تحشرون كه موت و قتل را بهم عطف فرموده و دو تا شمرده است پس آن طور كه تو گفتي اي زراره نيست موت موت است و قتل قتل و خداي عزوجل فرموده است ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا زراره ميگويد عرض كردم خداي عزوجل ميفرمايد كل نفس ذائقة الموت پس خبر ده مرا [ص 7] كسيكه كشته شده موت را نچشيده است فرمود نيست كسي كه بشمشير كشته شده مثل كسيكه بر فراش خود مرده بدرستيكه كسيكه كشته شده لابد است كه برگردد بدنيا تا اينكه مرگ را بچشد .

عرض ميكنم مفسرين و لغويين در فرق ميان موت و قتل سخن گفته‌اند و حاصل كلامشان كه در اين مقام عرض كنم همين قدر است كه موت فعل خداوند است و قتل نقض بنيه حيواني است كه باعث حلول موت مي‌شود پس قتل از بنده سر ميزند و اما موت را خداوند در بدن داخل ميكند و كلام متيني است و شاهد آن فرمايش حضرت باقر است عليه السلام كه در بيان فرق فرمود كه اگر كسي برادر تو را بكشد او را خواهي كشت عرض كرد بلي فرمود اگر بميرد مردني احدي را عوض او خواهي كشت عرض كرد نه فرمود نمي‌بيني چطور ميان آندو جدا شد ؟

عرض ميكنم پس يك فرق ميان آندو همين است كه قتل از بندگان سر ميزند كه همان نقض بنيه حيواني باشد و اين است كه قصاص بر ايشان جاري ميشود و اما موت از خداوند سر زده و او مالك و مختار است و قصاص از او نميشود . [ص 8] و فرق ديگر ميان اين قتل و موتي كه در اين اخبار است اين است كه بمقتضاي آيات و اخبار مراد از اين قتل قتل في سبيل الله است چنانكه از آيهٔ كه حضرت براي زراره خواند ظاهر است ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا و آيات و اخبار ديگر هم دليل همين است الا اينكه اينجا در صدد تفصيل نيستم و در رساله مزبوره بيان كرده‌ام و مقتولين في سبيل الله احياء هستند چنانكه خداوند ميفرمايد لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون و اين جماعت كه سالك راه خداوند هستند و از خود گذشته‌اند اگر بر فراش خود هم بميرند شهيدند چنانكه در اخبار بسيار فرموده‌اند و استشهاد بقول خداوند نموده‌اند الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصدّيقون و الشهداء عند ربهم پس مؤمن اگر بر فراش خود هم بميرد شهيد است و شهيد حي است در نزد خداوند يعني اهل رجعت است و اگر اهل رجعت شد پس دومرتبه موت بر او جاري ميشود و معذلك باز زنده است چنانكه از حديثي كه در تفسير آيه كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام وارد شده ظاهر [ص 9] است كه فرمودند هر كه اطاعت خداوند كند بآنچه امر فرموده از طاعت محمد صلي الله عليه و آله او وجهي است كه هلاك نميشود و نيز فرمودند كه آن وجه كسي است كه طريق حق را بگيرد . خلاصه پس ايشان اهل رجعتند و در دنيا و برزخ هر دو ، صورت موت و قتلي براي ايشان هست با اينكه در هر حال حقيقةً زنده‌اند ، پس فرق ميان موت و قتل باين دو وجه ظاهر شد .

و نه اين است كه مقصود اين باشد كه موت بسبب قتل حاصل نميشود ابدا و اگر در اخبار نظر كني موت را هم در آنچه حاصل از قتل است بسيار مي‌بيني كه استعمال فرموده‌اند ، مثلا در اخباري چند وارد شده كه پيش از قائم آل‌محمد عليهم السلام موتي است احمر و موتي است ابيض اما موت احمر بسيف است و اما موت ابيض بطاعون ، و موارد استعمال آن بسيار است الا آنكه حاجت بتفصيل نيست .

و بدانكه نكات و دقايق و اسرار فرمايشات آل‌محمد عليهم السلام بسيار است و از فهم امثال ما خارج است و اقل قليلي را هم كه از توضيحات خود ايشان دست بياوريم اينجا محل تفصيل نيست همين قدر اجمالا عرض ميكنم كه چون خداوند [ص 10] نوع خلق را براي بقاء خلقت فرموده و هر چه داخل ملك خداوند شد از ملك خداوند خارج نميشود و خاصة انسان كه خلق مكرم است كه فرمود و لقد كرّمنا بني‌آدم البته بايد بدار خلود كه عرصه آخرت است برود و در آن مقام خالد و باقي باشد زيرا كه كمال خداوند است و اگر فاني شد نقص بر او وارد ميآيد و چندان فرق نميكند كه كسي اصلا داراي كمال نباشد يا آنكه يك وقتي داراي كمال شده و باز از دست او رفته و فراموش كرده است و هر دو موجب نقصان است و كمال خداوند هرگز مبدل بنقصان نميشود و خاصة انسان كه از افضل كمالات اوست كه فرمود و فضّلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا پس اين است كه بايد باقي و خالد باشد ، اما معذلك حكمت پروردگار بر اين جاري شده كه بحسب ظاهر كه ملاحظه ميكني بني‌آدم را در اين عالم زمان كه عرصه فناء و زوال است ايجاد بفرمايد و اعراض و غرايب اين عالم كه موجب فناء و زوال است دامنگير او شود چنانكه فرمودند كلما بالجسم ظهوره فالعرض يلزمه و اگر بخواهم از علل اين حكمتها در اين مقام عرض كنم سخن بطول مي‌انجامد ، و بديهي است كه اَعراض با بقاء و خلود منافات دارد زيرا كه اگر در [ص 11] ميانه اجزاء و عناصر هر چيزي اعراض و غرايب باشد لامحاله آنها را از هم جدا ميكند و بزودي از هم ميريزند و تركيب آنها فاسد ميشود ، در مثل ظاهر ملاحظه كن كه اگر عمارتي را از خاك شيرين خوب و آب و سنگ بنا بگذاري سالهاي سال دوام ميكند اما اگر شوره در ميان اين گلها باشد مثل اينكه در بلد ما بسيار است همين كه رطوبت بشوره ميرسد آن را ذوب ميكند پس باعث تفريق اجزاء خاك ميشود و متخلخل ميشود پس بزودي عمارت منهدم ميشود ، پس اگر خواستي عمارت تو دوام كند بايد خاكي تحصيل كني كه شوره در اجزاء آن نباشد و با آب اجزاء خاك را بهم متصل كني و هر غريبهٔ كه در آنها است بيرون كني تا ملاصق يك‌ديگر شوند و باين زوديها از هم متفرق نشوند و بسا بجائي ميرسد از شدت اتصال اجزاء و استحكام آنها پنج‌هزار سال دوام ميكند چنانچه از عمارات قديم ظاهر است اما اگر دقتي در اين باب نشده باشد بسا عمارت را در تابستان ميسازي و از همين زمستان نميگذرد يا در اثناي همين تابستان خراب ميشود ، خلاصه كه حكمت خداوند بر اين جاري شده كه ابتداءاً در اين دنيا اعراض و غرايبي در بنيه انساني باشند و فوايدي [ص 12] بر همين اعراض مترتب است كه بايد باشند اما از آن طرف چون مولود انساني براي دوام و خلود خلقت شده اين است كه باز حكمت خداوند بر اين جاري شده كه بعد از آنكه انسان استفاده خود را از اعراض نمود آنها را از او بگيرند و اجزاء وجود او را خالص كنند و باز با يك‌ديگر تركيب نمايند تا قابل خلود و دوام شود و بديهي است همين كه اعراض در ميان اجزاء اصليه فرو رفته است بايد همه اجزاء را از هم بريزند و جدا كنند و اجزاء اصليه را از اعراض پاك كنند و مجدد آنها را با هم تركيب كنند و اين است معني موت و علت آن و فايده آن كه حكمت خداوند بر اين جاري شده كه همه بايد بميرند و عناصر وجود ايشان از هم بريزد پس اعراض و غرايب را از اجزاء اصليه كه متناسب براي خلقت اين شئ است بگيرند و اصول را با هم تركيب كنند ، پس اين يكي از علل كليه موت است .

ولي اعراض هر چيزي دو قسمند و بهتر اين است كه مثلي از فلسفه كه حقيقةً آئينه نماينده همه اين مسائل است عرض كنم تا مطلب را دريابي ، پس بدانكه اركاني را كه فلسفي براي عمل خود ميگيرد كه روح و نفس و جسد باشد بعبارة اخري زيبق و كبريت و ذهب مثلا باشد البته [ص 13] بايد آنها را تصفيه و تعديل نمايد تا آنكه تركيبي كه از آنها ميكند باقي و خالد و صاحب اثر باشد حال هر يك از اين اركان را دو قسم عرض است كه بايد هر يك آنها گرفته شود ، مثلا ذهب يك قسم اعراضي دارد كه از معدن آورده مانند خاك و سنگ و ساير فلزاتي كه در اين معدن يافت ميشود مانند مس و آهن و نقره و غير آنها كه جزو اين طلا شده و علاوه از معدن كه بيرون آورده‌اند چه بسيار داخليها كه از دست اهل صنعت جزو آن شده پس اينكه مي‌بيني طلاي خالص نيست و بايد اين را حل كنند با بعض تيزابها ، و محلول آن را شست و شو كنند بتدابير حكمتي تا بكلي آنچه غير از طلاست از آن گرفته شود پس آن محلول را دومرتبه ذوب نموده عقد نمايند كه طلاي خالص شود ، بعد از آن بديهي است كه ولو اين طلاي معين خالص هم شده باشد اما نه هر طلائي طلاي اعلي است كه از حيث رنگ و وزن و رزانت و نعامت و غير اينها از صفات مطلوبه نهايت خوبي را داشته باشد پس بعضي از آنها كم‌رنگ است و بعضي پررنگ و بعضي سبك‌تر است و بعضي سنگين‌تر و بعضي نرم‌تر است و بعضي خشك‌تر ، پس ميان افراد طلاها فرق بسيار [ص 14] هست با اينكه اعراض غريبه هر يك را هم بيرون كرده باشي و خالص شده باشند مع ذلك خالصش هم مختلف است و اين اختلاف ناشي از همان اجزاء خود طلاها است كه در معدن گرفته شده كه بخار باشد و دخان و ترابي كه ميان آن دو مي‌ريزند چون هر يك از اينها بكيفيتهاي مختلفه و كميتهاي متعدده در اين معادن حاصل شده است اين است كه بالوان مختلف بيرون آمده ، نمي‌بيني كه از يك ميوه بلكه از يك تخم معيّنِ آن با يك آب و زمين باشكال مختلف حاصل ميشود با اينكه همه همان است مثلا همه خربزه است اما يكي شيرين‌تر و يكي بيمزه‌تر يكي لطيف‌تر يكي غليظتر يكي بزرگتر يكي كوچكتر و هكذا ، پس افراد طلا هم همه طلا است و خالصند و مع ذلك اختلاف دارند و ما در عمل خودمان طلاي خالص تمام كه بي نقص و عيب باشد ميخواهيم ، اين است كه شخص فلسفي ناچار است كه اين طلا را بعد از آنكه از اعراض و غرايب خارجي خالص كرده و عقد نموده مجدد آن را باسبابي كه خداوند براي آن مهيا كرده حل نمايد تا آنكه بدرجه همان بخار و دخان اول كه در معدن براي آن گرفته بودند و همان خاكي كه در ميان آن دو [ص 15] افشانده بودند برساند پس در اين مقام هم اعراض آنها را بگيرد و تصفيه و تعديل نمايد بعد از آن بميزان معين از هر يك آنها بگيرد و تركيب نمايد تا اينكه طلائي حاصل شود باعلي درجه كمال كه از هيچ حيث نقص نداشته باشد ، و همچنين زيبق و كبريت را بهمين منوال هر يك را باين دو حل و دو عقد بحد كمال برساند و آنها را با هم تشكيل نمايد كه شبيه يك‌ديگر شوند و حيّزات مختلفه نداشته باشند ، پس از آن بميزان اعتدال از هر يك جزئي بگيرد و با هم تركيب نمايد پس اكسيري بيرون آيد فعّال در نهايت اعتدال كه فرموده‌اند يكسر الصفوف و لايكترث بالالوف و آيت معجز در او ديده شود و باقي و خالد باشد كه هر چه بماند فاسد نشود و تركيب آن از هم نريزد و از آتش و آب و غيرهما باك نداشته باشد .

خلاصه ملاحظه كردي كه ناچار بايد هر يك اين اركان باين دو حل و دو عقد كه اول را حل هبائي ميگويند و عقد هبائي و دويم را حل طبيعي ميگويند و عقد طبيعي تصفيه و تعديل شود تا بدرجه كمال برسد ، اين است كه مولود انساني را هم كه خداوند خواسته بعرصه بقاء برساند و اكسيريت [ص 16] و فعاليت حاصل كند در حكمت بالغه خود قرار داده كه اول بايد در اين دنيا بميرد و روح و نفس او از بدن خارج شود و عناصر بدن از اعراض و اصول همه از هم بريزد و آنچه از اعراض دنيا است از آنها گرفته شود و اصول عناصر او را بگيرند و تركيب نمايند پس روح و نفس مجدد متعلق ببدن شود پس زنده شود و رجعت نمايد ، اما اين اعراض كه در اين موقع گرفته ميشود در قبر اعراض دنيوي است ولي باز بايد بعد از آنكه عمر خود را در رجعت ميگذراند بميرد تا اعراض برزخي را هم كه عارض همه اركان كه جسد و نفس و روح او باشد بوده در قبر آن عالم از آنها بگيرند و هر يك آنها بصورت اصلي خود برگردد و تصفيه و تعديل آنها باندازهٔ كه در هر كسي متصور است حاصل شود و بآن ميزان كه خدا ميداند گرفته شود پس تركيب شوند و روح بنفس و نفس بجسد ملحق شود و سر از قيامت كه عرصه خلود است بيرون آورد .

و همان طور كه همه اكاسير دنيا بيك درجه كمال نيستند و حل و عقد و تصفيه و تعديل آنها بيك منوال نيست و موازين آنها مختلف است همچنين در افراد اناسي هم كه ملاحظه شود اين اختلافات هست ، پس نوعا بعضي از ايشان در ايام دنيا [ص 17] بحسب اعمال و اكتسابات خود زحمتي كشيده‌اند كه براي نفوس آنها مفارقه حاصل شده و اجزاء اصليه بدن آنها نسبت باعراض بدن كأنه از يك‌ديگر جدا شده‌اند و منتظر همين است كه مرگ برسد و بدن اصلي او زود يا دور باختلاف اشخاص از اعراض جدا شود و بعضي هستند كه اين زحمات را نكشيده‌اند و اجزاء اصليه آنها منهمك در اعراض است و باين زودي مستخلص نميشود و بسا تا نفخ صور طول ميكشد كه همين طور اصول و اعراض مخلوط بهم هستند و بدن مثل كلوخ در قبر خود افتاده و شعور و ادراكش بسيار جزئي است ، مثلي براي اين مطلب عرض كنم تا بهتر ملتفت شوي ، مريض اخلاط غريبه فاسده جزو اخلاط صالحه او ميشوند و او را از سلامتي مياندازند و در مقام علاج چنانكه حكيم حاذقي باشد و مريض هم حاضر براي معالجه باشد و تمكين كند پس حكيم اول منضجاتي چند باين مريض ميدهد كه اخلاط او را ذوب نمايد و صالح آنها را از فاسد تميز دهد و جدا كند و جمع نمايد پس اخلاط فاسده را حاضر و آماده براي بيرون رفتن بنمايد همين كه نضج تمام گرفت مسهل ميدهد پس وارد ميشود بمعده و كبد و ساير بدن و اخلاط فاسده كه حاضر و آماده [ص 18] است برميدارد و از مجاري خود بيرون ميكند پس اخلاط صالحه بحال سلامتي خود برميگردد و روحانيتي كه بسبب اَعراض ضعيف شده بود و اِعراض نموده بود اقبال ميكند و متعلق ببدن ميشود پس قوت ميگيرد و بحركت درميآيد ، اما اگر حكيم حاذقي نباشد يا مريض تمكين و تسليم براي علاج نداشته باشد و از روي جهالت كار كند پس يكمرتبه بدون اِنضاج اخلاط ، يك مسهل قوي استعمال كند پس داخل بدن ميشود پس اصول و اعراضي كه داخل هم هستند و منهمك و متعلّك بيك‌ديگر و از هم جدا نشده‌اند يكمرتبه همه را بردارد بيرون ببرد پس اي بسا فورا باعث هلاكت ميشود يا آنكه نكايت بسيار باصول بدن ميرساند و آنرا ضعيف ميكند كه مدتها بايد زحمت بكشند تا آنكه شايد علاج شود . حال چنين است امر در اين مقام ، مردم در اكتسابات خود و عمل نمودن بتكاليف شرعيه مختلفند ، بعضي در دنيا زحمت كشيده و اخلاط بدن را نضج داده‌اند و اَعراض و اصول را از هم جدا كرده‌اند و همين كه مرگ ميرسد كه بمنزله آن مسهل قوي است اعراض از اصول مفارقت ميكند پس اصول بر گرد يك‌ديگر جمع ميشوند كه در اخبار فرموده‌اند طينت اصليه مستديراً [ص 19] در قبر مي‌ماند پس بدني مي‌شود براي روح مثل بدن دنيوي پس روح متعلق بآن مي‌شود و برميخيزد و زنده مي‌شود و رجعت ميكند ، اما اگر بتكاليف خود در دنيا عمل نكرده و اعراض را نضج نداده و همين طور مخلوط و ممزوج و متعلّك باصول هستند مسهل مرگ هم كه ميرسد آنها را از هم جدا نميكند و آنها را با هم ميبرد و در قبر ميپوسند ، و بدانكه عمل نمودن بتكاليف كه گفتيم اعم از تكاليف شرعيه نورانيه و تكاليف شيطانيه ظلمانيه است باين معني كه خواه شخص مؤمن باشد يا كافر همين كه بتكاليف ايمان يا كفر خود در دنيا عمل كرد مؤمن اصول نورانيه‌اش مستخلص ميشود و كافر اصول ظلمانيه‌اش پس همين كه مرگ براي هر يك ميرسد از مؤمن اعراض ظلمانيه دور ميشود و از كافر اعراض نورانيه چنانكه از اخباري كه در اختلاط طينتها وارد شده بخوبي ظاهر است ، پس هر يك در حد خود محض و خالص ميشوند و رجعت براي هر دو حاصل ميشود ، و اگر ضعيف باشند و بتكاليف عمل نكرده باشند اصول و اعراضشان در هم ميماند خواه بالذات اهل سعادت باشد يا اهل شقاوت تا در نفخ صور تصفيه شود و در قيامت زنده شود و محشور گردد [ص 20] و عرضه بر نار فلق شوند و سعيد از شقي جدا شود ، پس اين است كه در ضعفا اين دو حل و عقد كه از شروط كمال است درست تميز داده نميشود و كأنه از وقتي كه در اين دنيا ميميرد همين طور مرده است تا سر از قيامت بيرون بياورد و چندان شعور و ادراكي ندارد مگر بسيار قليل ، و اين است كه اين دو مرگ مخصوص بكفار و مؤمنين ماحضين ميشود كه هر دو اهل رجعت هستند پس در دنيا ميميرند و باز رجعت ميكنند و دومرتبه ميميرند و سر از عرصه قيامت بيرون ميآورند .

ولي نكته ديگر را در اين مقام بايد بداني و آن اين است كه اصل حيوة صفت خداوند عالم است و نور اوست كه باطاعت نمودن بنده و مواجهه او با رخساره پروردگار در او عكس مي‌اندازد پس زنده ميشود چنانكه در قدسي ميفرمايد يا بن آدم انا حيّ لااموت اطعني فيما امرتك اجعلك مثلي حيّاً لاتموت و در قرآن فرموده است استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم پس مؤمن كه مطيع امر خداوند است زنده است و كافر كه عاصي است و از رخساره پروردگار اعراض نموده او مرده است و اين است كه اخبار بسيار در تفسير آيه يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي وارد شده است [ص 21] كه يعني مؤمن را كه حي است از صلب كافر كه ميت است بيرون مي‌آورد و كافر را كه ميت است از صلب مؤمن كه حي است بيرون ميآورد ، و فرموده است در خطاب به پيغمبر خود صلي الله عليه و آله كه انك لاتسمع من في القبور يعني تو بكساني كه در قبرها هستند نميشنواني ، و مراد همين كفارند كه مرده‌اند و ابدان آنها بمنزله قبرهاي آنها است و كلام حق را نمي‌شنوند و لهم اعين لايبصرون بها و آذان لايسمعون بها و قلوب لايفقهون بها و همه اينها صفت مردگان است ، اما مؤمن صاحب حيوة است و ادراك و شعور و اين معني در درجات كمال بجائي ميرسد كه اگر مؤمن در ظاهر هم بميرد باز زنده است چنانكه در اخبار فرموده‌اند كه ميت مؤمن ميت نيست و شهيد مؤمن زنده است چنانكه خداوند ميفرمايد لاتحسبنّ الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون پس مؤمن حقيقةً در هر حال زنده است ، ولي چشم از اين مطلب پوشيده ميگوئيم پس مؤمن كه زنده است موت عارض حي ميشود و كسي كه حقيقةً حي نيست فرقي ميان موت و حيوة او نيست ، مثلا سنگ حيوة ندارد و نميگويند كه يك روزي ميميرد اما درخت كه حيوة نباتي دارد يك روزي ميميرد و روح نباتي آن بيرون [ص 22] ميرود ، و حيوان كه حيوة حيواني هم دارد مرگي براي آن هست و يك روزي ميميرد ، پس وقتي كه كافر بنص قول خداوند در حياتش مرده است فهي كالحجارة بل اشد قسوة اين است كه بعد از آنهم كه مرد چندان فرقي بحال او نميكند مرده بوده و باز مرده است ، اما مؤمن كه بنص قول خداوند زنده است براي تصفيه و تعديل و تكميل او مرگي براي او قرار داده‌اند پس دو مرتبه بايد بميرد و دو مرتبه زنده شود تا باعلي درجات كمال خود برسد ، اما كافر ولو هر دوي اين موت و حيوة ظاهري كوني براي او هم هست و در قيامت ميگويد ربنا اَمَتَّنَا اثنتين و احييتنا اثنتين اما همه‌اش موت است و در حال حياتش شرعا مرده است و كلام شارع را نميشنود چه جاي موتش ، پس باين ملاحظه در اين اخبار كه محل سؤال است اين دو مرگ را براي مؤمن شمرده‌اند و كافر را در اين مقام از نظر انداخته‌اند اگر چه كونا اين دو مرگ براي هر دو باشد . خلاصه كه از آنچه عرض شد ظاهر شد كه براي هر مؤمني كه در ايمان خود خالص و ماحض باشد اين دو مرگ هست كه در دنيا ميميرد پس رجعت ميكند و در عالم رجعت زنده ميشود و باز در آن عالم ميميرد و در قيامت زنده مي‌شود .

[ص 23] باقي ماند جواب از اينكه فرموده‌اند براي او كشته شدني است و مردني پس اگر در اين دنيا مرد در رجعت كشته ميشود و اگر اينجا كشته شد آنجا ميميرد ، و بدانكه شيخ اوحد اعلي الله مقامه يكي از اسرار اين فرمايش را در يكي از رسائل خود بيان فرموده‌اند كه موت آن استكمال تدريجي است كه خورده خورده براي انسان حاصل ميشود و اما قتل آن استكمال دفعي است كه يكمرتبه براي او حاصل ميشود ، چنانكه مي‌بيني كه موت غالبا بامراضي است كه براي آنها طول مدتي است تا آنكه بميرد و كأنه از اول مرض تدريجا رو بمرگ ميرود و آثار مرگ خورده خورده در او بروز ميكند و اما قتل دفعةً موجب موت ميشود و هر دو باعث استكمال شخص است چنانكه از بيانات فلسفي دانستي ، و واضح است كه استكمال دفعي لذتش از استكمال تدريجي بيشتر است چنانكه اگر از غذائي ريزه ريزه بخوري لذتي ميبري اما اگر يك‌مرتبه بقدر شهوت خود از آن غذا بخوري لذتش بيشتر ميشود اگر چه كه در طعام دنيا در بعض احوال مضراتي هم باشد اما امور اخروي براي مؤمن بيضرر است ، خلاصه كه چون خداوند خواسته از همه درجات ثواب بمؤمن [ص 24] عطا فرموده باشد اين است كه طريق استكمال تدريجي و دفعي هر دو را براي مؤمن قرار داده كه هم موت عارض او ميشود و هم قتل ، پس اگر در دنيا مرد در رجعت كشته ميشود و اگر در دنيا كشته شد در رجعت ميميرد و اين براي ماحض الايمان است چنانكه بيان كرديم ، و اين بود حاصل فرمايش ايشان با جزئي شرحي . عرض ميكنم و يكي از شواهد فرمايش ايشان كلامي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بحضرت سيدالشهداء عليه السلام در خواب ميفرمايد كه اي حسين براي تو در نزد خداوند درجه‌ايست كه نميرسي بآن مگر بشهادت . و شايد حل اين فرمايش باز بهمان عرضهاي سابق بشود كه در اخبار بسيار فرموده‌اند كه مؤمن بهر قسم بميرد شهيد است و استناد فرمودند بقول خداوند كه فرمود الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصدّيقون و الشهداء عند ربهم پس بنا بر اين اگر در دنيا بحسب ظاهر شهيد شود كه در رجعت هم البته موتي براي او هست و اگر در دنيا بميرد اين موت ظاهري است و بحسب باطن شهيد است و همين شهادت باطني او در رجعت ظهور پيدا مي‌كند .

و بدانكه حتم نيست همه بيانات شرعيه موافق عرف مردم و بر حسب فهم عوام باشد ، مثلا همين مسأله كه عرض كرديم [ص 25] مؤمن در هر حال زنده است و كافر در هر حال مرده است و آيات و اخبار بسيار ديدي كه صريح در اين مسأله است ، حال كافري كه در دنيا راه مي‌رود و هزار كار ميكند چگونه مرده است و اگر آن طور كه مردم ميفهمند مرده باشد چه تكليفي بر او هست و چرا بر عصيان او ميگيرند و ميت اگر نماز و روزه بجا نياورد تارك صلوة و صوم شمرده نميشود و اگر زكوة ندهد مانع زكوة شمرده نميشود و اگر بجاي خود خوابيده و جهاد نميكند از قاعدين از جهاد شمرده نميشود بلكه اصلا تكاليف شرعيه آن قسم كه در دنيا بر مردم هست بر ميت نيست ، حال اگر كافري كه در دنيا راه ميرود مثل اين ميت كه بظاهر مرده است ميت باشد كه پس ابدا تكليف ندارد پس چرا او را بر كفر و عصيان او ميگيرند ، و همچنين از آن طرف اگر مؤمن در هر حال زنده است مثل حيوة دنيوي كه همه احياء دارند پس بايد مكلف بهمه احكام شرعيه باشد و همه را مثل ساير مؤمنين احياء بجا آورد و تكاليف دنيوي از او ساقط نشده باشد و حال اينكه چنين نيست ، پس اينها بيانات شرعيه‌ايست غير از آنچه مردم مي‌فهمند و متعارف بين ايشان است ، پس اگر بزبان متعارف يك مرتبه ميگوئيم كه ماحض الايمان [ص 26] و ماحض الكفر هر دو صاحب دو موت و دو حيوة هستند و صريحا ديدي كه خداوند از قول كفار ميفرمايد ربنا امتّنا اثنتين و احييتنا اثنتين ، و مرتبه ديگر بزبان شرعي ميگوئيم كه كافر هميشه ميت است حتي در حيوة دنيوي و حيوة برزخي و موت او استمرار دارد و فضل حياتي براي او نيست و دو موت و دو حيوة مخصوص مؤمن است بلكه مؤمن هرگز موت ندارد و المؤمن حيّ في الدارين پس حيوة او مستمر است بر خلاف كافر كه موت او مستمر است ، پس اين بيان ديگر است و زبان ديگر و منافات با كلام اول ندارد و قياس بآن نميشود .

و همچنين اينكه فرموده‌اند مؤمن قتلهٔ دارد و موتهٔ ، اگر اينجا مرد در رجعت كشته ميشود و اگر اينجا كشته شد در رجعت ميميرد ، و فرموده‌اند كه مؤمن در هر حال شهيد است ولو بر فراش خود بميرد ، اينها هم نيز زبان ديگر است غير از آنچه متعارف است ، مثلا ميفرمايند مؤمن هر جا بميرد مثل كسي است كه با قائم آل‌محمد عليهم السلام در صف قتال شمشير زده تا كشته شده بلكه مثل كسي است كه در ركاب پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله مجاهده كرده تا كشته شده ، پس بنا بر اين بگوئيم مؤمني كه بميرد او را غسل نبايد داد [ص 27] و با لباسي كه دارد او را بايد بخاك سپرد زيرا كه فرموده‌اند مثل كسي است كه در صف قتال در ركاب پيغمبر صلي الله عليه و آله شهيد شده باشد و حكم شهيد اين است ، نه اين زبان ديگر است و بيان ديگر و حكم اين قياس بآنكه در معركه قتال كشته شود نميشود و هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد . خلاصه كه فرمودند اگر مؤمن در دنيا بميرد در رجعت شهيد مي‌شود پس اين كلام تقريبا راجع بهمان ميشود كه مؤمن بهر صورت بميرد شهيد مرده ، پس باطن همين موت شهادت است كه در عالم بالا بروز ميكند و فعليت آن محسوس ميشود ، و زياده بر اين حاجت بتفصيل نيست بخصوص كه بزبان عربي هم مفصلا اين مسأله را نوشته‌ايم .

فرموده‌اند : سيد مرحوم اعلي الله مقامه در يكي از رسائل خود روايت ميكنند كه در شب قدر ملائكه بر امام زمان نازل ميشوند و او را از احوال انسان خبر مي‌دهند ، و بعد ميفرمايند منكر اين مطلب منكر قدرت خداست . چطور ملائكه كه خادم ايشان است و امام قلب عالم ، بايد ملائكه بر ايشان نازل شود و ايشان را خبر دهد ؟ باطن و ظاهر را بيان فرمائيد .

[ص 28] جواب - في الجمله تغيير در عبارت داده‌ام كه سليس‌تر شود و مطلب محفوظ است ، و اشكال منحصر در همين يك حديث نيست در ساير اوقات هم در اخبار متعدده وارد شده است كه ملائكه بر ايشان نازل ميشود و صداي ملك را مثل اينكه زنجير در طشت بيفتد ميشنوند بلكه همه اخباري كه در نزول ملائكه بر پيغمبر صلي الله عليه و آله وارد شده همين اشكال را دارد كه چگونه محتاج بنزول ملك هستند و حال اينكه خودشان قلب عالمند بلكه نزول ملائكه بر ساير انبياء خدا بچه جهت است و حال اينكه ايشان هم از ملائكه اشرف و افضل و اعلم هستند و در حديث فرمودند كه سلمان خير من جبرئيل بلكه فرمودند الملائكة خدّامنا و خدّام شيعتنا و فرمودند كه شيعيان ما تسبيح و تهليل را از ما آموختند و ملائكه از شيعيان ما تعليم گرفتند ، پس با وجود اين اخبار و اخبار ديگر ملائكه بچه جهت بايد بر ايشان نازل شود و چه حاجت دارند ؟

عرض ميكنم شبهه نيست كه خداوند پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار صلوات الله عليهم را پيش از هزارهزار عالم خلقت فرموده و همه عوالم و اهل هر عالمي را از انوار ايشان [ص 29] خلقت فرموده است و ايشان را شاهد و مطلع بر خلق همه چيزها فرموده و محيط و مستولي بر كل اشياء هستند و اخبار و آثار بلكه كتاب خدا پر است از ادله اين مطلب و حاجت بتفصيل نيست و من‌جمله ملائكه خاصةً از انوار ايشان خلقت شده‌اند و از ايشان آموخته‌اند و مطيع امر ايشانند و هر فيضي كه بملائكه برسد بسبب ايشان ميرسد نه فقط بسبب حقايق ايشان كه در بعض مراتب پائين‌تر نيز واسطه فيض براي ملائكه هستند بلكه وسائط فيض همه انبياء و اولياء كه همه از ملائكه اشرفند هستند ولي بعد از آنكه فيض از خداوند بايشان يعني بحقيقت ايشان ميرسد از آن مقام تنزل ميكند بساير عوالم و مراتب ايشان ، چون عوالمي را كه خداوند خلقت فرموده و براي هر عالمي اهلي قرار داده است و ايشان را هم حجت بر همه اهل هزارهزار عالم قرار داده چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود در صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثّله غوامض الظنون في الاسرار و بديهي است كه ايشان با وجود مقام اول ما خلق اللهي كه مُدْرَك احدي نيستند چنانكه باز در صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله [ص 30] ميفرمايند لايطمع في ادراكه طامع اگر بذاته نزول بفرمايد احدي از اهل عالم‌ها ادراك او را نخواهد نمود و از او نخواهد شنيد اين است كه ناچار براي ادا كردن در هر عالمي بزبان اهل آن عالم و لباس ايشان جلوه ميكند چنانكه خداوند ميفرمايد ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه و ميفرمايد و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون و ميفرمايد قل انما انا بشر مثلكم پس بداهةً در هر عالمي بلباس اهل آن عالم و زبان اهل آن عالم بيرون ميآيند هر چند كه باز در هر عالمي اشرف و افضل و اعدل لباسهاي اهل آن عالم را مي‌گيرند و مِثليت مثليت شخصي نيست كه مثل شخص شخص مردم باشند اگر چه در مقامي همان را هم اثبات مي‌كنيم ولي حال در صدد بيان آن نيستيم و مقصود در اين مقام مثليت نوعي است كه مثلا در عالم اجسام از نوع اجسام ديگر نهايت افضل و اعدل آنها را ميگيرد بلكه در عرصه عناصر از نوع عناصر براي خود بدن ميگيرند الا اينكه از ساير اجزاء عناصر معتدل‌ترند و بدن غير عنصري مُدْرَك چشمهاي عنصري نميشود ، مثلا خداوند طينت ايشان را از طينت عرش هر عالمي خلقت فرموده و صحيح است [ص 31] اما طينت عرشي مدرك چشمهاي عنصري نيست چنانكه عرش را هم من و تو بچشم نمي‌بينيم پس ناچار لباس عنصري هم بخود ميگيرند تا ما و تو در اين عرصه از ايشان منتفع شويم .

خلاصه پس وقتي كه در عالم اجسام بلباس اهل اين عالم جلوه ميكنند و احكام اهل اين عالم بر ايشان نوعا جاري ميشود پس ميخورند و ميآشامند و راه ميروند و مريض ميشوند و صحيح ميشوند و حيوة و موت ظاهري بر ايشان جاري ميشود و هكذا پس نوع احكام جسمانيات بر ايشان جاري ميشود و من‌جمله اين است كه بديهي است كه جميع اَمداد و فيوضي كه خداوند بر اهل اين عالم فرو ميفرستد بر دست ملائكه خود ميفرستد و بر هر ذره ذره اجزاء و اشخاص اهل اين عالم ملائكه موكلند كه آنها را مادام كه خداوند خواسته حفظ ميكنند و امداد و فيوض الهي را بآنها ميرسانند از هر قبيل كه باشد ، پس انبياء و اولياء هم همين كه باين لباس درآمدند تلقي فيوض را از خداوند بسبب ملائكه كه موكل بر اهل اين عالمند ميكنند نهايت فرق در ميان ايشان با ساير خلق در دو چيز است اول اينكه عامه خلق ادراك ملائكه را نميكنند زيرا كه چشمهاي خلق و مدارك ايشان غليظ است و ملائكه خلقي لطيف هستند [ص 32] چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود در جواب ايرادي كه مشركين داشتند كه چرا خداوند حجت را ملك قرار نميدهد فرمود ملك را حواس شما مشاهده نميكند بجهت اينكه از جنس اين هوا است كه معاينه نميشود و اگر هم او را مشاهده نمائيد باينكه زياد شود در قوه چشمهاي شما خواهيد گفت كه اين ملك نيست بلكه بشر است زيرا كه بصورت بشر براي شما ظاهر خواهد شد . خلاصه كه عامه خلق بچشم جسماني خود ادراك ملك را نميكنند و اين منافي نيست با اينكه همه فيوض كونيه را خداوند بسبب ملائكه بما ميدهد و ما ادراك آنها را نميكنيم زيرا كه در فيوض كونيه محتاج بديدن ملك نيستيم اما در امر هدايت شرعيه چون مدار آن بر سمع و نطق است اگر بنا باشد هادي ما ملك باشد بايد او را ببينيم و از او بشنويم و ملك را نمي‌بينيم پس اين است كه در حكمت جايز نيست حجت از ملائكه باشد ، اما انبياء و اولياء چون صاحب چشمهاي صافي و لطيف هستند ملائكه را مي‌بينند و از آنها مي‌شنوند اين است كه فيوض شرعيه را هم خداوند بسبب ملائكه بر ايشان مي‌فرستد و از آنها مي‌شنوند و براي مردم بزبان بشري [ص 33] حكايت ميكنند ، في المثل ما و تو جن را نمي‌بينيم و صداي او را نميشنويم اما شخص مصروع كه مناسبت با جن پيدا كرده بچشم خيالي خود جن را مي‌بيند و از او ميشنود آنوقت براي ما حكايت ميكند بزبان خودمان كه جن چنين و چنان ميگويد ، پس ايشان هم با چشمهاي لطيف خود ملائكه را مي‌بينند و از آنها ميشنوند و بما ميرسانند ، و فرق ديگر اين است كه انبياء و اولياء بدرجه كمال اعتدال رسيده‌اند و چشم و گوش ايشان در نهايت صحت و استقامت است بر حسب درجاتي كه دارند و شيطان در وجود ايشان تصرفي ندارد پس اين است كه ملك را كه مي‌بينند و صوت او را ميشنوند بر وجه كمال صحت او را مي‌بينند و كلام او را ميشنوند و مراد او را ميفهمند و با نهايت صدق و امانت براي ما حكايت ميكنند ، اما ما و تو بر فرض كه ملك را ببينيم در چشم و گوش و عقل ما هزاران عيب است كه درست ادراك نمي‌كنيم و لغت ملائكه را نمي‌فهميم پس آنچه بر ما ظاهر شود با هزاران تحريف و تبديل است و بعد از آن هم كه بناي حكايت بشود هزاران اغراض شخصيه بكار ميبريم كه مطلب را از صرافت خود مي‌اندازيم ، پس اين است كه ملَك در امور [ص 34] شرعيه بر ايشان خاصة نازل ميشود و ابلاغ امر ميكند .