[ص 1]

رساله در شرح حديث فقه رضوي (ع)

بخواهش حاج ميرزا محمدعلي خان سلماسي

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج زين‌العابدين خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

و بعد چون در اين اوان محنت‌اقتران رقيمه كريمهٔ رسيد از يكي از دوستان عظيم الشان و برادران عزيز از اهل ايمان صانهم الله من طوارق الحدثان و عصمهم من مكائد الشيطان كه امر فرموده بود اقل مخلصان را بشرح حديث شريفي كه حقيقت آن از اسرار آل‌محمد است عليهم السلام و از عامه ناس مستور داشته‌اند زيرا كه شيطان بمقتضاي قول خداوند كه از او نقل ميفرمايد گفته است و لآمرنّهم فليغيّرنّ خلق الله پس بر ايشان غالب آمده است و مدارك و مشاعر ايشان را از اعتدال فطري تغيير داده و منحرف نموده است و كلام حقي هم كه بگوش ايشان برسد بر غير صواب تفسير ميكنند پس باعث وحشت و اضطراب و انكار [ص 3] ايشان مي‌شود چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد بل اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشية في الطويّ البعيدة و اين است كه آل‌محمد عليهم السلام اسرار خود را از عامه ناس پنهان داشته‌اند و حضرت سجاد صلوات الله عليه ميفرمايد :

و ربّ جوهر علم لو ابوح به لقيل لي انت ممن يعبد الوثنا

و لاستحلّ رجال مسلمون دمي يرون اقبح ما يأتونه حسنا

و قد تقدّم في هذا ابوحسن الي الحسين و وصّي قبله الحسنا

پس اسرار خود را پوشيده‌اند و امر بكتمان آن فرموده‌اند حتي آنكه فرموده‌اند من اذاع سرّنا كمن قتلنا قتل عمد لا قتل خطاء و فرمودند كتمان سرّنا جهاد في سبيل الله و يك علت بزرگ در انكار منكرين همان است كه اشاره بآن شد كه لفظي را مي‌شنوند و بر غير مراد تأويل ميكنند و اين است كه باعث وحشت ميشود و اگر مراد از هر لفظ را انسان بداند و هر چيزي را در موقع خود بگذارد بسا هيچ اسباب وحشت نشود . [ص 4] و كليةً بدان كه آنچه ضرورت اسلام بر آن قائم است امري است كه محتمل شك و انكار نيست و تخلف از آن نميتوان كرد و احيانا اگر بر خلاف آن دليلي يافتي و اسباب شبهه شد ناچار بايد آن را بموافقت ضرورت تفسير نمود نه اينكه امر ضروري را تأويلي بر خلاف ظاهر كرد تا موافق دليل نادر شود چنانكه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام نوشتند برشيد كه امور اديان دو امر است امري است كه اختلاف در آن نيست و آن اجماع امت است بر ضرورت آنچناني كه مضطر بسوي آن هستند و اخباري كه مجتمع عليها است كه هر شبههٔ را بر آنها عرضه مي‌كنند و هر حادثهٔ را از آنها استنباط مي‌كنند و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه استيضاح اهل آن امر حجت بر آن امر است ، تا آنكه فرمود كه اين دو امر از امر توحيد است فمادون آن تا ارش خدش فمادون آن ، تا آخر حديث شريف . پس آنچه خلاف ضرورت اسلام است بايد [ص 5] بموافقت ضرورت برگردد و اگر بهيچ وجه با ضرورت موافقت نميكند ناچار بايد آن را ترك كرد و بجاي خود گذارد زيرا كه آن يا بكلي باطل است يا آنكه من وجه موافقت آن را نميدانم و در هر صورت تكليف من نيست كه بمقتضاي آن عمل كنم و عمل بهمانچه بضرورت و اخبار معتبره دانسته‌ام مرا كافي است .

خلاصه كه فرموده‌اند ملتمس و مستدعي است فقرات حديث شريف را كه مشايخ اعلي الله مقامهم از فقه الرضا عليه السلام روايت كرده‌اند و انو عند افتتاح الصلوة ذكر الله و ذكر رسول الله صلي الله عليه و آله و اجعل واحدا من الائمة نصب عينيك شرح فرموده و مراد و مقصود امام عليه السلام را از اين عبارات مباركه توضيح فرمائيد .

عرض ميكنم اما اولا كه مراد و مقصود امام عليه السلام از فرمايشاتي كه ميفرمايند يك معني نيست كه بتوان احصاء كرد و خود ايشان فرموده‌اند كه انا نتكلم بالكلمة [ص 6] و نريد منها سبعين وجها لنا من كلها المخرج و شايد كه مراد از سبعين بيان كثرت باشد و بيش از اينها هم در نزد ايشان از وجوه داشته باشد و احدي غير از خود ايشان احصاي همه آن وجوه را نمي‌كند و كلمات ايشان محتمل معاني چند هست كه از حد ادراك خلايق بيرون است و چگونه ميتواند احدي غير ايشان حقيقت مراد و مقصود ايشان را بيان كند و حال اينكه درك آن را نكرده است ، ولي باز وجوه ديگر در كلام ايشان هست كه هر وجهي از آنها مناسب با طبقهٔ از طبقات خلق است و آنچه مناسب طبقه بالا است اهل طبقه پائين درك آن را نميكنند و از بيان آن عاجزند ، پس مثلا آنچه انبياء خدا سلام الله عليهم از كلام ايشان باعلي مدارك خود كه مختص بايشان است درك ميكنند اوليائي كه دون درجه ايشان هستند درك نخواهند كرد و آنچه اولياء خدا و كاملين از اهل ايمان بمدارك مختصه خود درك ميكنند ضعفاء ايشان و جهال و ناقصين از قبيل اين [ص 7] ناچيز هرگز درك آن را نميكنند و از عهده بيان آن بطريق اولي برنميآيند زيرا كه ممكن است انسان مطلبي را درك بكند اما لفظي كه درست از آن مطلب حكايت كند نداشته باشد پس عاجز از بيان شود اما وقتي كه اصل مطلب را درك نكرده است بطريق اولي عاجز از بيان است . پس از اين درجات و مراتب كه گذشتي بعضي قشور و ظواهر مي‌ماند كه مبذول بر امثال ما است و همان هم نيز در نزد كساني كه بمنتهي درجه نادانند يا آنكه نعوذ بالله از اهل عناد و عدوان و منكرين فضايل آل‌محمد عليهم السلام ، باز چنان از افهام ايشان دور است كه بمحضي كه اظهار كردي منكر ميشوند ، نهايت ضعفاي دوستان از جهالت و دشمنان از فرط نصب و حسد و عداوت و شقاوت ، پس ملاحظه فرمائيد كه چه ميتوان گفت و چقدر از مراد و مقصود ايشان را بطور وضوح ميتوان نوشت ، پس اين است كه اولا معذرت ميخواهم و ثانيا از [ص 8] خداوند مسألت دارم كه زباني و بياني كرامت فرمايد كه اهل تسليم از دوستان از آن منتفع شوند و مطلب را دست بياورند و غير ايشان از فهميدن آن محروم بمانند و جعلنا من بين ايديهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشيناهم فهم لايبصرون .

و بدانكه حديث شريف مروي از فقه الرضا عليه السلام است و اين كتاب مبارك در نزد بعض اصحاب از كتب معتبره مصححه نيست و لكن بعض اصحاب تصحيح آن را نموده‌اند و از كتب ابي‌جعفر ابن‌بابويه رحمه الله كه شيخ صدوق باشد و والد او رحمهما الله ظاهر است كه كتاب مبارك را صحيح دانسته‌اند و اكثر عبارات آن كتاب را بدون سند نقل ميكنند و شيخ يوسف بحريني رحمه الله بهمين در مواقع بسيار از حدايق استدلال بر اعتماد صدوقين (ره) بر آن كتاب نموده است و مجلسي مرحوم از قاضي اميرحسين طاب ثراه روايت نموده است كه فرمود در مكه معظمه مجاور بودم و جماعتي [ص 9] از قميين بحج آمدند و نسخهٔ از اين كتاب مبارك با ايشان بود كه تاريخ آن موافق عصر حضرت امام رضا عليه السلام بود و مرحوم مجلسي ميفرمايد كه از پدرم شنيدم كه فرمود از سيد مذكور شنيدم كه خط امام عليه السلام بر آن نسخه بود و اجازات جماعت بسيار از فضلا بر آن بود و سيد فرمود كه براي من علم حاصل شد باين قراين كه كتاب مذكور تأليف امام عليه السلام است . عرض ميكنم و از اينها گذشته كه خود اخبار مرويه در اين كتاب مبارك كمتر از ساير اخبار مصححه نيست نهايت اختلاف يسيري كه در بعض مقامات دارد در ساير اخبار هم از اين قبيل هست و همان معالجه كه در جاهاي ديگر ميكنيم در اينجا هم ميكنيم . خلاصه كه حديث شريف بحسب مأخذ معتبر است و مانع از عمل بآن نيست علاوه بر اينكه همين حديث شريف هم شواهد بسيار بر صحت آن هست كه در اخبار [ص 10] صحيحه معتمده معتبره ذكر شده و ذكر بعض آنها در اثناي بيان خواهد شد ان شاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و چند فصل در اين مقام ايراد ميشود .

فصل - فرموده است امام عليه السلام و انو عند افتتاح الصلوة ذكر الله و ذكر رسول الله صلي الله عليه و آله تا آخر حديث شريف ، عرض ميكنم اولا بايد غرض از نماز را دانست و چه بسيار اشكالات كه براي انسان پيدا ميشود از همين باب كه غرض خداوند را نميداند و اگر غرض را بداند علانيه مي‌بيند كه آنچه محل نظر او است عينا مطابق واقع است و مؤدي بسوي مراد .

پس بدانكه روايت شده است در فصل الخطاب از حضرت صادق عليه السلام كه سؤال كرده شد آن حضرت از علت نماز با اينكه در آن شغل است از براي مردم از حوائجشان و تعب است از براي ايشان در ابدان [ص 11] ايشان ، فرمود در آن علتها است و آن آن است كه مردم اگر ترك كرده شوند بغير تنبه و تذكر مر نبي صلي الله عليه و آله را به بيشتر از خبر اول و باقي بودن كتاب در دست ايشان فقط هراينه بودند بر همانچه بر آن بودند اوّلون پس بدرستي كه ايشان بودند كه ديني گرفتند و كتابي وضع كردند و خواندند مردماني را بآن دين كه خودشان بر آن بودند و كشتند ايشان را بر آن دين پس كهنه شد امر ايشان و رفت وقتي كه رفتند و اراده فرمود خداوند كه فراموش نكنند مردم ذكر محمد صلي الله عليه و آله را پس فرض فرمود بر ايشان نماز را كه ذكر كنند محمد صلي الله عليه و آله را در هر روزي پنج مرتبه ندا كنند باسم او و تعبد شده‌اند بنماز و ذكر خداوند تا اينكه غافل از او نشوند پس فراموش كنند او را پس كهنه شود ذكر او . عرض ميكنم پس ملاحظه كن كه از علل عظيمه نماز همين بوده است كه مردم ذكر پيغمبر خدا صلي الله [ص 12] عليه و آله را بنمايند و اگر چه ذكر خداوند هم اصل و اول و اعظم علل است بدون شبهه ولي ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله هم بعد از ذكر خداوند اعظم علل است و از همين باب است كه شهادت برسالت آن حضرت را مقرون بشهادت بتوحيد فرموده است .

و حضرت امام رضا عليه السلام در حديث علل اذان ميفرمايد كه بعد از تكبير ، شهادتين قرار داده شده بجهت اينكه اول ايمان توحيد است و اقرار از براي خدا بوحدانيت و ثاني اقرار است از براي رسول برسالت و بدرستي كه طاعت خدا و رسول و معرفت آن دو مقرونند بهم و بجهت اينكه اصل ايمان آن شهادتين است پس دو تا دو تا قرارداد شده همچنان كه در ساير حقوق دو شاهد قرارداد شده پس هرگاه اقرار نمود بنده از براي خداي عزوجل بوحدانيت و از براي رسول صلي الله عليه و آله برسالت پس بتحقيق كه اقرار بجمله ايمان نموده بجهت اينكه اصل ايمان آن اقرار بخدا است [ص 13] و برسول او . عرض ميكنم پس ببين كه شهادت برسالت و طاعت و معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله مقرون است بشهادت بتوحيد و طاعت و معرفت خدا .

و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه هر چه ذكر خداي عزوجل و ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله را بكني آن از نماز است . عرض ميكنم ملاحظه كن چه عمومي در ظاهر اين كلام مبارك هست و اگر تخصيص هم بدهيم ميگوئيم كه در حال نماز هر چه ذكر آن حضرت را بكني از نماز خارج نميشوي و در چند حديث فرموده‌اند كه ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله و صلوات بر او در نماز در حال ركوع و سجود و قيام مثل ركوع و سجود و قيام است و مثل سبحان الله و الله اكبر است و صلوات ده حسنه است كه سبقت ميگيرند بسوي آنها هيجده ملك كه كدام يك آنها را باو برساند و حضرت صادق (ع) ميفرمايد در حديثي كه هر كه [ص 14] نماز كند و صلوات بر پيغمبر (ص) نفرستد و آنرا متعمدا ترك كند پس نمازي براي او نيست بدرستي كه خداوند تعالي ابتدا بصلوات فرموده پيش از نماز پس فرموده است قد افلح من تزكي و ذكر اسم ربه فصلي ، و فرمود آن حضرت كه هرگاه يكي از شما نماز كند و ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله را در نماز خود نكند سلوك ميشود بنماز او بغير سبيل جنت و فرمود كه صلوة بر نبي صلي الله عليه و آله از تمام نماز است و نماز نيست براي شخص هرگاه ترك كند صلوة بر پيغمبر را صلي الله عليه و آله .

خلاصه كه از اخبار كثيره ظاهر است كه غرض اصلي از نماز ذكر خداوند و ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله بوده است و از باب اينكه هر عمل خيري را با نيت بايد كرد اين است كه امر فرموده‌اند كه در وقت افتتاح نماز قصد كن ذكر خداي عزوجل و ذكر رسول صلي الله عليه و آله را .

و بعض جهال و منافقين امت همچو گمان ميكنند [ص 15] كه ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله با ذكر خداوند شرك است نعوذ بالله و خطا كرده‌اند و سابق بر اين هم بودند و همين قسم ايرادات ميكردند و خدا و پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بر ايشان رد كردند چنانكه در كتاب المبين نقل شده است از تفسير كنز الدقايق كه نقل شده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه هر كه مرا دوست دارد پس بتحقيق كه خدا را دوست داشته و هر كه مرا اطاعت كند پس بتحقيق كه خدا را اطاعت كرده پس منافقين گفتند كه نزديك شرك شد و شرك را با ايمان مخلوط كرد و حال اينكه نهي از آن ميكند اراده ندارد مگر اينكه او را خدا بگيريم همچنانكه نصاري عيسي را خدا گرفتند پس نازل شد از جانب خداوند من يطع الرسول فقد اطاع الله . و در فصل الخطاب از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه ابوحنيفه با آن حضرت غذا ميخورد پس همين كه حضرت دست مبارك از غذا خوردن [ص 16] بلند فرمود فرمود الحمد لله رب العالمين اللهم هذا منك و من رسولك صلي الله عليه و آله ابوحنيفه عرض كرد يا اباعبدالله با خداوند شريك قرار دادي فرمود باو ويلك بدرستي كه خداوند ميفرمايد در كتاب خود و مانقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله و در موضع ديگر ميفرمايد و لو انهم رضوا ما آتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤتينا الله من فضله و رسوله ابوحنيفه عرض كرد هراينه گويا اين دو آيه را هرگز نخوانده بودم . عرض ميكنم حاصل مطلب اين است كه چون حضرت نعمت را از خدا و رسول صلي الله عليه و آله شمرد ملعون ابوحنيفه ايراد كرد كه اين شرك است و حضرت دو آيه از قرآن خواند كه خداوند بي‌نياز نمودن خلق و از فضل خود بايشان دادن را نسبت بخود و رسول خود هر دو داده است پس اگر نسبت نعمت را برسول دادن شرك است چگونه خداوند باو نسبت داده ؟ [ص 17] و در آيات بسيار طاعت رسول و اولي الامر و متابعت ايشان را قرين طاعت و متابعت خود شمرده است و البته شرك نيست چنانكه ميفرمايد اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم و انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا و ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و غير اينها از آيات ، بلكه فرموده است در سوره اعلي قد افلح من تزكي و ذكر اسم ربه فصلي ، و حضرت امام رضا صلوات الله عليه فرمود بمردي كه چيست معني قول خدا و ذكر اسم ربه فصلي عرض كرد يعني هر زمان كه ياد كرد اسم پرورنده خود را برميخيزد پس نماز ميكند فرمود باو كه هراينه تكليف فرموده است خداي عزوجل باين بظلم و جور ، عرض كرد جعلت فداك چگونه است اين فرمود هر زمان كه ياد كرد اسم پرورنده خود را صلوات بر محمد و آل او ميفرستد . عرض ميكنم ملاحظه كن كه چگونه در اين مقام [ص 18] صلوة را مخصوص بصلوات بر پيغمبر و آل او صلوات الله عليهم فرموده است و هيچ كفر و شركي از اين لازم نمي‌آيد زيرا كه بامر او است و هر چه بامر خدا شد عبادت او است و توحيد است زيرا كه اگر امر او نبود و رضاي او نبود بنده چنين نميكرد و اخبار شاهد اين مطلب است چنانكه خواهد آمد .

بلكه حقيقت نمازِ مأمور بها همين هست ولو اينكه الفاظ و عبارات و وضعها مختلف شود و راهي بسوي ذكر خداوند مگر بذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله نيست چنانكه هر معامله با خداوند بعينها معامله با پيغمبر است صلي الله عليه و آله و از هروي روايت شده است كه گفت عرض كردم بعلي بن موسي الرضا عليه السلام يا ابن رسول الله صلي الله عليه و آله چه ميفرمائي در حديثي كه روايت ميكنند آنرا اهل حديث كه مؤمنين مي‌بينند پرورنده خود را از منازل خودشان در جنت فرمود امام عليه السلام يا اباالصلت بدرستي كه خداي تعالي [ص 19] فضيلت داده است نبي خود محمد را صلي الله عليه و آله بر جميع خلق خود از پيغمبران و ملائكه و قرار داده است طاعت او را طاعت خود و مبايعة او را مبايعه خود و زيارت او را در دنيا و آخرت زيارت خود پس فرموده است خداي عزوجل و من يطع الرسول فقد اطاع الله و فرمود ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود هر كه زيارت كند مرا در حيات من يا بعد از موت من پس بتحقيق كه زيارت نموده است خدا را و درجه پيغمبر صلي الله عليه و آله در جنت ارفع درجات است پس هر كه زيارت كند او را در درجه او در جنت از منزل خودش پس بتحقيق كه زيارت خداي تبارك و تعالي را نموده است . عرض ميكنم اخبار باين معاني آن قدر است كه از حد احصاء خارج است و باندك تتبع در كتب اخبار فضايل ديده ميشود و بعد از اين هم شايد ذكر بعضي [ص 20] از آنها بشود .

و چون تا اين جا آمدي عرض ميكنم پس اصل غرض از نماز و علت امر بآن ذكر خداوند و ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله بوده است و خداوند خواسته كه مردم از ياد پيغمبر نروند و بديهي است كه از تماميت ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله ذكر ائمه اطهار است صلوات الله عليهم بلكه جزء همان است زيرا كه ائمه صلوات الله عليهم اجزاء پيغمبرند و پاره تن اويند و چگونه ميشود كه انسان ذكر كل كسي را بكند و از جزء او اعراض كند و غافل شود و در حديث نورانيت فرمود حضرت امير عليه السلام بسلمان و جندب كه بودم من و محمد صلي الله عليه و آله نور واحدي از نور خداوند عزوجل پس امر فرمود خداي تبارك و تعالي آن نور را كه منشق شود پس بيك نصف فرمود محمد باش و بنصف ديگر فرمود علي باش پس از اين جهت فرمود پيغمبر [ص 21] صلي الله عليه و آله كه علي از من است و من از علي هستم و ادا نميكند از من مگر علي . و اخبار باين معني بسيار است و درباره همه ائمه صلوات الله عليهم بهمين مضامين وارد شده و از اين جهت ذكر ايشان لازمه ذكر پيغمبر است صلي الله عليه و آله ، و در صلوات مخصوصا امر فرموده‌اند كه ذكر آل پيغمبر صلوات الله عليهم با او بايد بشود بلكه در حديث معراج است كه خداوند فرمود به پيغمبر صلي الله عليه و آله يا محمد من مطلع شدم بسوي زمين پس اختيار كردم تو را از آن و مشتق كردم براي تو اسمي از اسم خودم پس ذكر كرده نمي‌شوم در موضعي مگر اينكه تو با من ذكر كرده ميشوي پس من محمودم و تو محمدي بعد دومرتبه مطلع شدم پس اختيار كردم از آن علي عليه السلام را و مشتق كردم براي او اسمي از اسم خودم پس ذكر كرده نميشوم در موضعي مگر اينكه ذكر كرده [ص 22] ميشود با من پس من اعلي هستم و او علي است عليه السلام و در حديث ديگر است كه باز از آنچه پيغمبر صلي الله عليه و آله در معراج ديده نقل ميفرمايد حضرت صادق عليه السلام كه بر عرش و كرسي و لوح و جبهه اسرافيل و جناح جبرئيل و اطراف آسمانها و اطباق زمين و رؤس جبال و آفتاب و ماه همه جا ديد كه اسم علي اميرالمؤمنين عليه السلام رديف لا اله الا الله و محمد رسول الله (ص) نوشته شده پس فرمود كه هرگاه يكي از شما گفت لا اله الا الله محمد رسول الله صلي الله عليه و آله پس بايد بگويد علي اميرالمؤمنين ولي الله عليه السلام .

عرض ميكنم و از اين جهت است كه شعار شيعه شده است كه در اذان و اقامه ذكر آن بزرگوار را ميكنند و اگر چه بعضي در صدد موافقت نيستند اما بهترين الفاظ در ذكر آن حضرت در اذان و اقامه همين است كه ملاحظه ميكني در حديث شريف وارد شده پس بگو اشهد ان عليّاً اميرُالمؤمنين ولي الله [ص 23] و خلوّ ساير اخبار از ذكر اين مطلب مانع نيست ، اولا كه مي‌داني تقيهٔ كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار صلوات الله عليهم داشته‌اند مانع از اظهار اين مطلب بوده است حتي بدرجهٔ كه بعد از آنكه خداوند امر فرمود پيغمبر (ص) را كه امر ولايت را اظهار كند پيغمبر (ص) كه حال امت را ميدانست سه مرتبه جبرئيل را برگردانيد و عرض كرد خدايا امت من قريب العهدند بجاهليت و متحمل اين امر نيستند تا خداوند نازل فرمود بلّغ ما انزل اليك من ربك في عليّ و ان لم‌تفعل فمابلّغت رسالته پس فورا امتثال فرمود ، پس تقيه آن حضرت در اين باب شديد بود ، و اما تقيه ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه ديگر واضح است و ثانيا اينكه ما نميگوئيم كه اين ذكر جزو اصل اذان و اقامه است ولي چون نهيي از آن نشده و هم محض تبرك و تيمن اين ذكر را هم ميكنيم و مبطل اذان نيست چنانكه اگر سخن ديگر هم بگوئي مبطل نيست .

[ص 24] خلاصه كه غرض آن است كه ذكر اميرالمؤمنين (ع) از تماميت ذكر پيغمبر است (ص) و از او جدا نميشود و همچنين ذكر ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه همه پاره تن او هستند و اجساد و نور و طينت ايشان يكي است و از او جدا نميشوند چنانكه اخبار و آثار بسيار شاهد اين مطلب است و بديهي است كه ذكر كردن اسمْ بي تذكر مسمي و بخاطر گذرانيدن او ذكر نيست چنانكه اگر اسم زيد را بزبان بگوئي اما بكلي غافل از شخص او باشي و بخاطر تو خطور نكند ابدا ذكر شخص زيد را نكردهٔ و اگر اجري يا وزري در ذكر شخص زيد هست در اين صورت كه تو غافل از او هستي اجر و وزري براي تو نيست و حروف زاء و ياء و دال هم بظاهر حروف مطلقهٔ است كه اختصاص بزيد ندارد پس ذكر شخص زيد نشده است اما اگر بزبان اسم زيد را ذكر كني و در خيال خود متوجه و متذكر زيد باشي آن وقت است كه ذكر زيد كردهٔ [ص 25] و همچنين است امر در اين مورد كه بايد ذكر پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار (ص) را نمود البته بايد در خاطر خود متوجه و متذكر ايشان باشي تا حقيقت ذكر براي تو حاصل شود و بزبان هم ذكر ايشان را بكني پس اين است كه فرموده‌اند و اجعل واحدا من الائمة نصب عينيك زيرا كه لازمه ذكر ايشان اين است كه متوجه و مقبل بسوي ايشان باشي پس ايشان را پيش چشم خود به‌بيني و از باب اينكه نور و طينت ايشان يكي است و در زيارت ايشان ميخواني اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض و در اخبار فرموده‌اند اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و كلنا محمد مسلّم اقبال و توجه بيك نفر ايشان با تسليم از براي همه و معرفت و ولايت ايشان همين اقبال بهمه ايشان خواهد بود و زيارت هر يك ايشان زيارت همه است و طاعت هر يك طاعت كل و ذكر [ص 26] هر يك ذكر كل بلكه زيارت شيعه ايشان زيارت ايشان است و دوستي ايشان دوستي ايشان و صله ايشان صله ايشان و فرمودند من اراد ان يزورنا و لم‌يقدر ان يزورنا فليزر صالحي اخوانه و من اراد ان يصلنا و لم‌يقدر ان يصلنا فليصل صالحي اخوانه و اخبار باين مضامين از حد احصاء خارج است الا اينكه عجالةً ما در صدد نيستيم و مقصود ذكر مراد از اين فرمايش است كه ميفرمايد و اجعل واحدا من الائمة نصب عينيك و اين وجه كه عرض شد يكي از معاني است كه ابدا محل اشكال نيست و هيچ ضرر بجائي نميرساند زيرا كه شبهه نيست كه اصل غرض از نماز ذكر خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بوده است و خداوند خواسته كه مردم از ايشان فراموش نكنند و اين است كه مخصوصا امر فرموده كه يكي از ايشان را نصب عين خود داشته باش كه غافل و ساهي از ايشان نباشي [ص 27] و اما ذكر خداوند كه اعظم شروط نماز است چون بديهي است كه خدا را نميتوان نصب عين گرفت از اين جهت امر بآن نفرموده‌اند اما اين قدر را فرموده‌اند كه اعبد الله كأنك تراه فان لم‌تك تراه فانه يراك و فرموده‌اند لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان پس رؤيت او بتمثل در خيال نيست و لكن بحقايق ايمان و تصديق باو بايد ديد كه بعد ان شاء الله اشاره بآن ميشود .

و معني ديگر از براي اين فقره مباركه كه باز از معاني ظاهره است آن است كه يكي از ائمه را (ص) نصب عين خود داشته باش باين معني كه در نماز خود تابع ايشان باشي و آن طور كه از ايشان آموختهٔ نماز كني مثل اينكه كسي كه مشق خط ميكند سرمشق خط استاد را نصب عين خود ميكند و سعي مينمايد در اينكه موافق آن بنويسد و چون افعال نماز حركاتي چند هست كه بايد موافق حركات صاحب شرع در نماز باشد اين [ص 28] است كه فرموده‌اند يكي از ايشان را نصب عين خود داشته باش و از اين باب است كه ائمه صلوات الله عليهم علاوه بر اينكه كيفيت نماز را بزبان و بيان تعليم اصحاب داده بودند گاه بجهت تعليم نماز ميفرمودند چنانكه در روايت حماد بن عيسي است كه حضرت صادق عليه السلام دو ركعت نماز فرمود و فرمود اين طور نماز كن ، و از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت مي‌كنند كه فرمود صلّوا كما رأيتموني اصلّي و همچنين خود آن حضرت حج فرمود و مناسك و اعمال حج را تعليم مردم فرمود و حسنين عليهما السلام وضو ساختند بجهت تعليم وضو ، و سنت فعليه امري معلوم و مسلم است و بديهي است كه انسان در حركات خود اگر بخواهد متابعت كسي را بكند بايد متوجه او باشد تا موافق عمل او عمل كند پس اين است كه فرموده‌اند يكي از ايشان را نصب عين خود داشته باش و نصب عين داشتن ايشان منافي با ذكر خداوند نيست چنانكه استقبال كعبه هم منافي [ص 29] ذكر خداوند نيست و ناچاري از آن ، زيرا كه خداوند امر بآن فرموده و اگر عمدا و بدون عذر تخلف بكني نماز تو مقبول نيست و هر چه بگوئي كه خداوند فرموده اينما تولّوا فثمّ وجه الله و من رو از كعبه گردانيده‌ام در نماز اما معذلك رو بخدا كرده‌ام از تو پذيرفته نميشود زيرا كه حكم محكم او اين بوده است كه در نماز رو بكعبه كني و همچنين است امر در ساير آنچه امر شده مثلا در حال قيام بمحل سجده نظر كن و در حال ركوع بين قدمين و در حال سجده دو طرف بيني و در حال قعود روي دامن و در هيچ جا هم رخصت چشم بهم گذاردن نيست مگر در حال ركوع كه رخصت داده‌اند و نميتوان گفت كه نظر كردن باين مواضع اسباب پريشاني ذهن است و مانع از ذكر خداست و من اگر چشم بر هم بگذارم توجهم خالص‌تر مي‌شود بلكه توجه خالص همان است كه با كيفيات مخصوصه كه امر شده باشد نه هر طور كه من بخواهم ، پس نماز [ص 30] صحيح هم آن است كه بتبعيت و موافقت صاحب شرع باشد و البته لازمه موافقت تذكر صاحب شرع هم هست و الا تبعيت او نميشود چنانكه اگر بالفرض كسي بميل و هواي خود نمازي بهمين صورت بكند از او پذيرفته نيست چنانكه حضرت باقر (ع) در حديثي در امامت فرمود كه آگاه باشيد كه اگر مردي شب خود را قائم باشد و روزش را صائم و بجميع مال خود صدقه دهد و حج كند جميع دهر را و نشناسد ولايت ولي خدا را پس دوست بدارد او را و جميع اعمالش بدلالت ولي خدا باشد حقي در ثواب بر خداوند ندارد و از اهل ايمان نيست . عرض مي‌كنم پس قبول شدن اعمال بدلالت ولي خدا بايد باشد و اگر بدلالت او شد لامحاله شخص در وقت عمل متذكر دليل و راهنماي خود بايد بشود و چاره از آن نيست .

فصل - بدان كه معبود بحق خدا است وحده لا شريك له [ص 31] و احدي غير از او شريك او نيست و اشهد ان كل معبود مما دون عرشك الي قرار ارضك السابعة السفلي باطل مضمحل ماخلا وجهك الكريم و خداوند لعنت كند كساني را كه غير خداوند براي خود معبودي گرفته‌اند يا كسي را با او شريك در معبوديت دانسته‌اند و بعضي در اين مقام امر را بر عوام مشتبه كرده‌اند باين طور كه شبهه نيست كه غير خدا معبودي نيست اما مرشد واصل رفته است تا بجائي كه ميگويد ليس في جبّتي سوي الله و انا الله بلا انا پس اگر عبادت او را كردي عبادت غير خدا نكردهٔ ، و اين خطا است و كفر است و خداوند در جبّه حلول نميكند و ذات او امتناع ماسوي است و حلول در جائي متصور است كه غيري باشد مثل آب در كوزه و روح در بدن ، اما با ذات احد كه احدي غير او نيست فرض حلول نميشود و حضرت امير عليه السلام در صفت او ميفرمايد و لا ان الاشياء تحويه فتقلّه و تهويه و لا ان الاشياء تحمله [ص 32] فيميله او يعدله ليس في الاشياء بوالج و لا عنها بخارج يعني اشياء حاوي او نمي‌شوند كه در ايشان جا بگيرد پس بالا ببرند او را و فرود بياورند و حمل نميكنند او را پس ميل بدهند او را و منحرف كنند يا بعدل و استقامت وادارند در اشياء داخل نيست و از آنها خارج نيست ، و در خطبهٔ فرمود لم‌يحلل في الاشياء فيقال هو فيها كائن و لم‌ينأ عنها فيقال هو منها بائن يعني حلول نكرده است در اشياء پس گفته شود كه در آنها هست و دور نشده از اشياء پس گفته شود از آنها دور است . خلاصه و اما قول ايشان انا الله بلا انا كه خودش رد خود را مي‌كند زيرا كه اگر انا الله صحيح است بلا انا خطا است و اگر انا الله خطا است بلا انا صحيح است و وقتي كه بلا انا صحيح شد پس چه دخل بتو دارد ؟ و مگو كه اين هم مثل قول حضرت امير است عليه السلام [ص 33] كه فرمود نه والج در اشياء است و نه خارج از آنها است زيرا كه مراد از اين فرمايش آن است كه او احدي است غير متناهي و غير محدود و امتناع جميع ماسوي پس محدود بولوج و خروج نميشود و اما تو كه ميگوئي انا الله بلا انا اگر مي‌خواهي امتناع خود و احديت او را برساني پس چرا مريد جاهل ضعيف را امر ميكني كه رو بتو بكند ؟ خلاصه كه مخازي كلمات ايشان بسيار است و اخبار اهل بيت سلام الله عليهم و بيانات مشايخ ما اعلي الله مقامهم بافصح بيان مشتمل بر رد آنها است و حاجت بتفصيل نيست .

پس معبودي بحق غير خداوند نيست ولي چيزي كه هست اين است كه عبد و عابدْ بنده مخلوق است و عبادت فعل او است و آن هم مخلوق است و حادث و فعل مخلوق صادر از مخلوق واقع بر ذات خداوند نميشود زيرا كه اگر مخلوق واقع بر او شد موجب تغيير او خواهد بود و مخلوق با احد وجود [ص 34] ندارد و موجب تغيير او نخواهد شد و اگر جايز باشد كه عبادت بنده بر ذات خدا واقع بشود و تغيير كند البته فنا در او راهبر خواهد شد و اگر بگوئي كه عبادت موافق رضاي او است و باعث قوت و بقا ميشود نه باعث فنا ميگوئيم در معصيت چه مي‌گوئي ؟ اگر عبادت عابدين واقع بر اوست معصيت عصاة هم واقع بر او خواهد شد زيرا كه هر دو از يك جنسند پس معصيت خلق باعث ضعف و فناي او خواهد شد . پس نه عبادت خلق و نه معصيت ايشان هيچيك واقع بر ذات او نميشود و هر يك آنها را موقعي است كه در موقع خود جاري ميشود و اين است كه حضرت صادق (ع) فرمود در قول خداي عزوجل فلما آسفونا انتقمنا منهم كه خداي تبارك و تعالي اسف ندارد مثل اسف ما و لكن او خلق فرموده است اوليائي بجهت خود كه متأسف و راضي ميشوند و ايشان مخلوقند و مدبَّر پس قرار [ص 35] داده است رضاي ايشان را رضا از براي خود و سخط ايشان را سخط از براي خود و اين بجهت اين است كه ايشان دعاة هستند بسوي خدا و دليلها هستند بر او پس از اين جهت چنين شدند و نيست اينكه رضا يا سخط برسد بسوي خدا همچنان كه بخلق او ميرسد و لكن اين است معني آنچه از اين قبيل فرموده و بتحقيق كه فرموده است نيز كه من اهان لي وليا فقد بارزني بالمحاربة و دعاني اليها و فرموده است نيز من يطع الرسول فقد اطاع الله و فرموده است نيز ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله و همه اينها و شبه اينها بر همين نهج است كه ذكر كردم براي تو و همچنين است رضا و غضب و غير اين دو از اشياء از آنچه مشاكل اين است و اگر اين طور بود كه ميرسيد بسوي مكوِّن اسف و ضجر و حال اينكه او است آن كس كه احداث و انشاء فرموده آن دو را هراينه جايز بود براي گويندهٔ كه بگويد بدرستي كه مكوِّن هلاك ميشود يك روزي بجهت [ص 36] اينكه هرگاه داخل شد بر او ضجر و غضب تغيير داخل او ميشود و هرگاه تغيير داخل او شد ايمن از هلاكت نيست و اگر اينطور باشد مكوِّن از مكوَّن شناخته نميشود و نه قادر از مقدور و نه خالق از مخلوق و بلند است خدا از اين قول بلندي كبيري او خالق اشياء است نه براي حاجت پس هرگاه براي حاجت نيست حد و كيف در او محال است پس بفهم اين را ان شاء الله تعالي . تمام شد حديث شريف و با وجود طول حديث شريف چون مشتمل بر برهان بود بطور كليت ، تمام آن را روايت كردم تا معرفت كامل حاصل كني .

پس عبادت خلق هم مثل ساير چيزها موقعي دارد كه بايد در موقع خود واقع شود ولي غرض از آن امتثال امر خداوند بايد باشد و اقبال و توجه بسوي او بايد داشته باشد پس ما را امر بقيام و ركوع و سجود فرموده و چون خود او را جهتي نبود كه رو بآن جهت كنيم و جهت كعبه از جميع جهات [ص 37] اشرف بود فرموده است اين اعمال را رو بكعبه بجا آوريم و كعبه خداي ما نيست و معبود ما هم نيست و معبودْ خداست وحده لا شريك له اما كعبه را جهت عبادت ما قرار داده و همين عمل ما را از ما پسنديده و عبادت خود خوانده بلكه جميع اطراف عالم هر ديوار خشت و گل و سنگ و كلوخ و غير آن كه در ميان تو و كعبه فاصله است آن را جهت عبادت تو قرار داده و هر جا باشي بايد رو بآن بكني و همه اينها جهت عبادت تو هستند و هيچيك معبود تو نيستند و جهات عبادت منحصر بهمين جهت نيست ، جميع جهات مشاهد مشرفه كه بجهت زيارت رو ميكني و سفر ميكني بسوي آنها و زيارت صاحبان مشاهد را زيارت خدا ميخواني همه بهمين منوال است و هيچيك معبود تو نيستند من زار عبدالعظيم بري فقد زار الحسين بكربلا و من زار الحسين بكربلا فقد زار الله في عرشه بلكه زيارت مؤمن ميكني و بفقير اقبال ميكني و چيز [ص 38] ميدهي و بقرض خدا ميدهي و در دست خدا ميگذاري و دست خود را بجهت تبرك ميبوسي و عطاي خود را ميگيري و ميبوسي و رد ميكني زيرا كه در دست خدا گذارده شده و ان الله يأخذ الصدقات ، همه از اين باب است ، بلكه بسا نيكي و بدي در جهت عبادت ملاحظه نميشود چنانكه خداوند امر ميفرمايد رو بدشمن بروي بجهت هدايت او يا بجهت جنگ كردن و كشتن او باين نظر كه خداوند امر فرموده همين جهت عبادت تو ميشود كه اگر پشت كني و فرار نمائي براي تو معصيت كبيره است پس كليةً آن جهتي كه خداوند امر فرموده و تو بامتثال امر او رو بآن طرف ميروي جهت عبادت تو است اما معبود تو خدا است نه آن جهت و هيچ شركي از اين لازم نمي‌آيد بلكه شرك و كفر در مخالفت امر خدا است پس ملائكه خدا كه رو بآدم نمودند و سجده براي آدم كردند آدم جهت عبادت ايشان شد و خداست معبود [ص 39] و يعقوب (ع) و فرزندانش كه رو بيوسف (ع) سجده كردند يوسف جهت عبادت بود و معبود ايشان خدا بود بلكه مسجود ايشان هم خدا بود چنانكه از حضرت صادق (ع) سؤال كردند كه آيا سجده براي غير خدا صالح هست فرمود نه عرض كردند پس چگونه امر فرمود خداوند ملائكه را بسجده براي آدم فرمود بدرستي كه كسي كه سجده كند بامر خدا پس بتحقيق كه سجده براي خدا كرده پس سجود او لله است هرگاه كه از امر خدا باشد . عرض مي‌كنم و اصل سجده هم براي صورت آدم نبود كه غير خدا باشد چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در احتجاج خود با مشركين عرب فرمود كه خداي عزوجل جائي كه امر فرمود بسجود براي آدم امر نفرمود بسجود براي صورت آدم كه آن غير خدا بود پس جايز نيست براي شما كه قياس كنيد اين را كه مراد ظاهرا سجده بر بت باشد قياس كنيد [ص 40] بر آدم بجهت اينكه شما نمي‌دانيد شايد او كراهت داشته آنچه شما ميكنيد زيرا كه امر نكرده است شما را بآن و از حضرت عسكري عليه السلام روايت شده است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديث طويلي در فضل شيعه تا اينكه فرمود پس چون شناسانيد خداوند بملائكه فضل نيكان امت محمد و شيعه علي و خلفاء او را بر ملائكه و متحمل شدن ايشان را در جنب محبت پروردگار آنچه را كه ملائكه متحمل نشدند ، ظاهر فرمود كه بني‌آدم خيار متقين هستند بسبب فضيلت بر ايشان پس فرمود خداوند پس باين جهت پس سجده كنيد براي آدم بجهت اينكه او مشتمل بر انوار اين خلايق افضلين است و سجودشان براي آدم نبود و اين است و جز اين نيست كه آدم قبله ايشان بود كه رو بجانب او سجده براي خدا ميكردند و آدم باين واسطه معظّم و مبجّل بود براي خداوند و سزاوار نيست از براي احدي كه سجده كند براي احدي غير از خدا [ص 41] كه خاضع بشود براي او مثل خضوعي كه براي خدا ميكند و تعظيم كند او را بسجود بر او مثل تعظيمي كه براي خدا مي‌كند و اگر امر مي‌كردم احدي را كه سجده كند همچنين براي غير خدا هراينه امر ميكردم ضعفاي شيعه خودمان را و ساير مكلفين از متبعين خودمان را كه سجده كنند براي كسي كه واسطه است در علوم علي وصي رسول خدا و خالص نموده است دوستي بهترين خلق را بعد از محمد . خلاصه كه غرض آن بود كه جهت عبادت را از معبود تميز بدهي و امر بر تو مشتبه نشود و اگر امر فرمودند كه در نماز بايد ذكر پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم را بكني همچو گمان كني كه ايشان معبود تواَند و عبادت ايشان را بايد بكني ، هيهات هيهات معبود بحق خدا است وحده لا شريك له و لعنت خداوند بر كسي كه غير او را معبود بداند و اين است اعتقاد ما و مذهب ما ،

هذا اعتقادي فيه قد ابديته فليقبل الواشون او فليمنعوا [ص 42] 

فصل - بدانكه در اين حديث شريف كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله با مشركين فرمود كه خداي تعالي جائي كه امر فرمود بسجود براي آدم امر نفرمود بسجود براي صورت او كه غير خدا بود ، اسرار بسيار است ولي حيف كه زبان از بيان آن عاجز است و از خداوند استمداد مي‌جويم كه اولا توفيق بيان دهد و ثانيا زمام كلام را حفظ فرمايد كه از حد خارج نشود ، پس عرض ميكنم كه شبهه نيست كه اول عبادت خداوند معرفت اوست چنانكه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه السلام هر دو باين مضمون وارد شده است كه اول عبادت خداوند معرفت اوست ، و بچشم عقلاني خود هم كه ملاحظه كني بفضل هدايت ايشان ميفهمي كه طاعت كسي را كه شخص ميخواهد بكند اول بايد او را بشناسد و بعد از رضا و غضب او خبردار شود و بعد اطاعت او را نمايد و اطاعت عبادت است چنانكه در حديث شريف [ص 43] ميفرمايد و شبهه نيست كه معرفت ذات خداوند امري محال است و احدي از خلق معرفت ذات او را حاصل نمي‌كند زيرا كه معرفت فرعِ ديدن است و ذات خدا ديده نميشود و لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير و بيان اين مطلب و استدلال بر آن از اخبار و آثار و ادله عقليه آن قدر شده است كه اتباع مشايخ ما همه اين را دانسته‌اند و حاجت بتفصيل نيست ولي خداوند تجلي فرموده است براي خلق بنور و صفت خودش و معرفت صفت را معرفت خود خوانده و همين را از خلق خواسته و بآن تكليف فرموده چنانكه فرمود من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة و در همين حديث است مشهور بآياته معروف بظهوراته ولي اشكال در اين است كه معرفت صفت با حفظ حدود وصفيت معرفت صاحب صفت نيست بدون شبهه چنانكه زيد كه متصف بصفت كتابت است و كتابت ذات او نيست [ص 44] اگر تو كتابت را شناختي فقط ، زيد را نشناختهٔ زيرا كه زيد كتابت نيست بلكه او ذاتي است منزه از اين صفت ولي جلوه بكتابت نموده و كتابت صفت فعل او است كه آنرا احداث مي‌كند اما اگر نظر بكتابت نمودي و شخص زيد كاتب را از آن ديدي معرفت زيد را حاصل كردهٔ و اگر چه زيد كاتب هم باز دون درجه ذات زيد است اما چون ديگر علاج نيست و دسترسي بآن نداري همين را از تو پسنديده‌اند و همچنين در معرفت او بوصف قيام و قعود و نوم و يقظه و صنايع و علوم و آداب و اخلاق ديگر بهر يك از خصوصيات اين صفات كه نظر كني از معرفت زيد محروم ميماني اما اگر جلوه او را در هر يك از اين صفات ملاحظه كني پس قائم و قاعد و راكب به‌بيني و از خصوصيت قيام و قعود و ركوب و صورت آنها غافل بشوي معرفتي بالنسبة ولو اينكه ناقص باشد حاصل ميشود ، نمي‌بيني كه اگر نظر تو بهمان صورت قيام باشد و آن را زيد [ص 45] بخواني هر قيامي كه ديدي گمان ميكني كه زيد است و حال اينكه قيام براي ديگري هم ممكن است اما اگر شخص زيدِ ظاهر بقيام را ديدي او را از غير تميز ميدهي .

و چون تا اينجا آمدي مسلم بدليل ميداني كه زيد يكي است و متعدد نيست و همان قائم و قاعد و راكب و غير آنها كه تو معرفت زيد را از آنها حاصل ميكردي كثرات متعدده هستند كه هر يك غير ديگري است و بي‌شك زيد يكي است اما اين صفات متعددند ولي براي زيد يك جلوه كلي است در همه اين صفات كه مجمع اين صفات است و جلوه بكل اينها ميكند و آن مقام جمع زيد است و كل زيد و جمعيت و كليت نسبت بكثرات صفات خاصه او است نه نسبت بذات او زيرا كه ذات او يكي است و خرده خرده و حصه حصه نيست كه كليت و جمعيت در او روا باشد اما چون صفات خاصه او همه نور او هستند و فعل او و نور مسمي باسم منير ميشود چون انوار آفتاب كه باسم [ص 46] آفتاب خوانده ميشود بلكه خود نور اسم منير است و صفت او است از اين باب گفتيم كه جلوه اعلاي زيد كل زيد است و جمع زيد و اين است كه در دعا مي‌خواني اعوذ بجمع الله و عرض كردند خدمت امام عليه السلام كه جمع الله چيست فرمود يعني كل الله ، و بديهي است كه ذات خدا منزه از كثرات است و حصه حصه نيست كه كل و بعض در او فرض شود اما جمع الله و كل الله يعني جمع صفات خدا و كل اسماء او كه همه انوار اويند و باسم او خوانده ميشوند . خلاصه پس اين مقام مقامي است كه خصوصيت هيچ صفت در او ديده نميشود ولو اينكه بهمه جلوه نموده و از همه ديده ميشود و اولي بكل آنها از خود آنها است اما معذلك محدود بحد هيچيك نيست و اين است كه فرمودند ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود و لا اجل ممدود [ص 47] اما باز معرفت اين مقام هم بوصفيت توحيد خالص نيست و وصف موصوفي دارد و قرين او است و اين صفت حدوث است و امام عليه السلام ميفرمايد كمال توحيد نفي صفات است از او بجهت اينكه هر صفتي شهادت ميدهد كه غير موصوف است و موصوف شهادت ميدهد كه غير صفت است و هر دو شهادت به دوتائي ميدهند كه ازل از آن ممتنع است .