عرض ميكنم پس معرفت صفت معرفت خداوند نيست اما اگر در صفت ملاحظه كردي و غافل از آن شدي و صاحب صفت را قبل از صفت ديدي و از خود بيخود شدي آن وقت است كه معرفت خالص حاصل كردهٔ و اگر چه مسلم بمعرفت عين ذات خدا نميرسي اما بتكليف خود عمل كردهٔ و اين است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود هر كه گمان كند كه خدا را بتوهم قلوب ميشناسد او مشرك است و هر كه گمان كند كه خدا را باسم مي‌شناسد دون معني پس بتحقيق كه [ص 48] اقرار بطعن كرده بجهت اينكه اسم محدث است و هر كه گمان كند كه او عبادت اسم و معني را مي‌كند پس بتحقيق كه با خدا شريك گرفته و هر كه گمان كند كه عبادت ميكند معني را بصفت نه بادراك پس بتحقيق كه حواله بغايب كرده و هر كه گمان كند كه عبادت ميكند صفت و موصوف را پس بتحقيق كه توحيد را باطل كرده بجهت اينكه صفت غير موصوف است و هر كه گمان كند كه او اضافه ميكند موصوف را بصفت پس بتحقيق كه بزرگ را كوچك كرده و قدر خدا را ندانسته ، عرض كردند پس راه توحيد چگونه است ؟ فرمود باب بحث ممكن است و طلب مخرج موجود و بدرستيكه معرفت عين شاهد قبل از صفت اوست و معرفت صفت غايب قبل از عين او ، عرض كردند و چگونه شناخته ميشود عين شاهد قبل از صفتش ؟ فرمود ميشناسي او را و علم او را حاصل ميكني و نفس خود را باو ميشناسي نه اينكه خود را بخود از خود بشناسي [ص 49] و ميداني كه آنچه در او است از براي او است و باو است همچنان كه گفتند بيوسف كه آيا تو يوسفي فرمود انا يوسف و هذا اخي پس او را بخود او شناختند و بغير او نشناختند و از نزد خود بتوهم قلوب او را اثبات نكردند آيا نمي‌بيني كه خداوند ميفرمايد ماكان لكم ان تنبتوا شجرها ميفرمايد كه نيست براي شما كه نصب كنيد امامي از قبَل خودتان و او را محق نام بگذاريد بهواي نفس و اراده خودتان و حضرت امير عليه السلام ميفرمايد هر كه عبادت كند خدا را بتوهم اينكه صورتي باشد يا جسمي كافر شده است و هر كه عبادت كند اسم را دون معني عبادت غير خدا را كرده و هر كه عبادت كند معني را دون اسم دلالت بر غايب كرده و هر كه عبادت كند اسم و معني را مشرك شده و دو چيز را عبادت كرده و هر كه عبادت كند معني را بوقوع اسم بر او پس عقد كند [ص 50] بآن قلب خود را و نطق كند بآن لسانش در سرّ امر و علانيه‌اش پس اين دين من است و دين آباء من .

عرض مي‌كنم بالاتر از اين بيانات كافيه وافيه شافيه ديگر بياني نيست ولي بجهت توضيح يك مثَل عرض ميكنم كه تو زيد را باسم و رسم و شمايل ظاهره و صفات او ميشناسي و رو باو ميكني و صورت زيد در چشم تو عكس مي‌اندازد و در خيال خود مي‌بيني و او را ميخواني و « يا زيد » ميگوئي اما معذلك چنان غافل از صورت و شمايل او ميشوي و غافل از لفظ زيد كه خود بزبان ميراني ميشوي كه گويا ابدا لفظ زيد بر زبان تو جاري نشده و شمايل ظاهره او در چشم تو نيفتاده و از خود نيز چنان بيخود ميشوي كه ملتفت اينكه توئي كه بزيد رسيدهٔ نيستي و اگر در ديدن عامه مردم باين وضع نيستي نسبت بكسي كه او را بمنتهي درجه دوست ميداري ملاحظه كن حتي نسبت بفرزندت مثلا اگر ديدي كه رو بچاه ميرود و خوف [ص 51] هلاكت اوست اولا چنان از خود بيخود ميشوي كه خود را فراموش ميكني و از حفظ نفس خود غافل ميشوي و خار و خاشاك را در راه خود بسوي او درك نميكني بلكه بسا خود را پيش از او بچاه مي‌اندازي كه او را حفظ كني و در اين حال ملتفت قد و قامت و سن و لباس و خوش‌روئي و زشتي فرزند خود ابدا نيستي و او را مي‌بيني فقط با اينكه مسلم قد و قامت مخصوص و سن معين و لباس برنگ خاص دارد و زشت يا زيبا است و تو راهي بسوي فرزند خود نداري مگر همين بدن در همين لباس بهمين صورت كه هست و از همين راه تو دسترسي باو پيدا ميكني اما معذلك غافل از كل اينها بودهٔ و منظور نظر تو اين لباس نبوده و اگر اين لباس را از تن بيرون كند و لباس بچاه يا رودخانه بيفتد تو چندان باك نداري و خود را براي حفظ آن بهلاكت نمي‌اندازي اما در برِ او كه هست تو همين لباس را مي‌بيني و رو بهمان [ص 52] ميروي و خود را بهلاكت مي‌اندازي و منظور تو حقيقت طفل تو است و غير او را نديدهٔ و منظوري غير او نداشتهٔ و اين است معني ايقاع اسم بر او و معني ملاحظه عين شاهد قبل از صفتش كه تو صاحب لباس را پيش از لباس مي‌بيني و غير او را نديدهٔ ، پس تدبر در اين مثل كن و مطلب را بحول و قوه خدا دست بيار .

فصل - بدانكه از براي خداوند در عرصه حروف و كلمات اسمائي چند است كه معروف و مشهورند و از براي هر يك از آنها معني است خاص بآن اسم و اين اسماء و معاني هيچيك ذات خدا نيستند زيرا كه همه از عرصه كثراتند و كثرات از خلق است و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد خداوند خالق اشياء است لا من شئ ، مسمي ميشود باسماء خودش پس او غير اسماء خود است و اسماء غير او هستند و موصوف غير واصف است پس هر كه گمان كند كه او ايمان مي‌آورد بآنچه شناخته نميشود پس او ضالّ است . [ص 53] خلاصه و اين معاني متكثره هم كه گفتيم اينها معنيند نسبت باين الفاظ و الا خود آنها هم اسمائي هستند و صفاتي كه بايد خبر از ديگري بدهند زيرا كه بدون شبهه با وجود كثرت و تعددي كه دارند اين معاني خدا نيستند و اينها بايد خبر از خداوند بدهند پس خود آنها هم اسمائي هستند و امام عليه السلام مي‌فرمايد الاسم ما انبأ عن المسمي و اين است كه حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد اسماء و صفات مخلوقاتند و مقصود و معنيّ بآنها خداي آنچناني است كه لايق نيست باو اختلاف و نه ايتلاف و اين است و جز اين نيست كه مختلف و مؤتلف ميشود متجزي و گفته نميشود بر خداوند قليل و نه كثير ، تا آخر حديث شريف . و غرض آن است كه اين معاني متكثره كه براي اسماء هست اينها همه خلق خدايند و همه اسماء و صفات اويند چنانكه حكما گفته‌اند كه ليس الا الله و صفاته و [ص 54] اسماؤه و در حديث وارد شده است كه ليس الا الله و فعله و نوره و نور خبر از منير خود ميدهد پس اسمِ اوست و حاصل اين است كه خلق خداوند تماما از اعيان خارجيه و اشباح و امثله آنها و حروف و كلماتي كه بآنها تعبير از معاني خارجيه مي‌آورند تمام اينها اسماء خداوند هستند كه بآنها استدلال بر خداوند ميكنيم و اين است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد كه بعرة دلالت بر بعير مي‌كند و اثر قدم دلالت بر مسير ميكند و آسمان و زمين دلالت بر عزيز خبير ميكند .

پس همه خلق دلالت بر خدا ميكنند ولي اين در كون است اما در شرع آنچه دلالت بر كمال و خير و نور ميكند و از اسماء حسني است خداوند براي خود پسنديده و بخود نسبت داده است و فرموده و لله الاسماء الحسني فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون في اسمائه و فرموده است قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسني ولي حرف در اين است كه بايد [ص 55] خدا را باين اسماء خواند و كشف سبحه اسماء را كرد كه غير از خداوند چيزي نه‌بيني نه اينكه خود اسماء را بخواني و خدايان متعدد براي خود بگيري كه اگر چنين كردي موحد نيستي و خدا را نخواندهٔ ، بلكه عرض ميكنم كه تو بايد خدا را باسماء او بخواني و تسبيح و تقديس و عبادت كني و اسم وقتي اسم است كه دلالت تامه بر مسمي داشته باشد و دلالت تامه وقتي خواهد داشت كه از خود بهيچ وجه ديده نشود چنانكه هرگاه شيشهٔ در ميان چشم خود و چيز ديگري بگيري اين شيشه وقتي دلالت تمام كامل بر آنچه وراء آن هست ميكند كه خود را بهيچ وجه ننماياند و اگر از خود رنگي و شكلي نمايانيد ولو بسيار ضعيف باشد بهمان اندازه از رنگ و هيأت شاخص ميپوشاند و در اين مطلب شبهه نيست اما اگر بهيچ وجه از خود رنگ و شكلي ننماياند شاخص را كما هو حقه حكايت ميكند و اين وقت است كه تعريف اسم علٰي ما ينبغي بر او صدق ميكند زيرا كه امام [ص 56] عليه السلام در تعريف اسم فرمود كه اسم آن است كه خبر از مسمي بدهد ، و خبر از مسمي بطور كمال وقتي داده ميشود كه چيزي از وصف او را نپوشاند مثل اينكه نور آن است كه حكايت از منير بكند و اگر حكايت از منير نكند ظلمت است و اگر قدري حكايت كند و قدري نكند نور مختلط بظلمت است و نور صرف البته نيست ، و چه بسيار مقدمات بديهيه ضروريه كه مردم ميشنوند و تسليم ميكنند و همين كه نتيجه آنها ظاهر شد انكار ميكنند اما تو سعي كن كه اگر بمقدمات ضروريه مطلبي را دست آوردي و صغري و كبري بقواعد صحيحه چيده شد نتيجه را از دست ندهي كه خائب و خاسر خواهي شد .

پس اسم واقعي آن است كه مسمي را بي كم و زياد حكايت كند و تو يك وقتي است كه احاطه باسم و مسمي هر دو داري و هر دو پيش چشم تو است و حكايت تامّه اسم را از مسمي مي‌بيني و ميفهمي پس يقين ميكني كه اين اسم او است مثل اينكه با چشم [ص 57] خود شاخصي را مي‌بيني و بر رنگ و هيئت او واقف ميشوي آن وقت از پشت بلور صافي نظر ميكني و مي‌بيني كه شاخص را بعينه همان طرز كه با چشم خود ديدهٔ مي‌بيني پس از اين ميفهمي كه بلور منتهاي صفا را دارد و حق اسميت براي او هست زيرا كه باعلي درجه خوبي حكايت از شاخص كرده و از خود بهيچ وجه چيزي اضافه بر او نكرده پس اين بمنزله اسم او است و صفت او و صفت هم اسم است چنانكه امام عليه السلام فرمود الاسم صفة لموصوف ، اما يك وقتي است كه تو خبري از شاخص نداري مگر هر چه از بلور مي‌بيني و تو را مثلا در جائي حبس كرده‌اند كه بيرون آمدن تو ممكن نيست و بلوري بر روزنه گذارده‌اند كه تو از پشت آن چيزها را مي‌بيني و احاطه بخارج نداري در اين صورت صافي بودن بلور را بدليل بايد بفهمي پس بايد مخبر صادقي كه از خارج و داخل خبر داشته باشد بتو خبر دهد كه اين [ص 58] بلور منتهاي صفا را دارد و موافق عين واقع حكايت ميكند و قراين احوال نيز قائم باشد بر اينكه بلور صافي است و في المثل آن وقت كه شاخصي در عقب آن نيست تو هر چه نظر كني در بلور هيچ رنگ و شكلي نه‌بيني و همين كه شاخص پيدا شد او را برنگ خاص مثلا به‌بيني پس از اين ميفهمي كه اين رنگ خاص از شاخص است و دخلي ببلور ندارد زيرا كه اگر از بلور بود ميبايست وقتي هم كه شاخص نيست اين رنگ را داشته باشد و تو در آن حال هيچ رنگي نمي‌ديدي ، و هكذا انواع قراين احوال بسيار است كه بتو ميفهماند بيرنگي بلور را و همه اينها از اِخبار مخبر صادق است كه از خارج و داخل خبردار است و بتو ميفهماند كه اين بلور صافي است يا صافي نيست ، و بعد از آنكه يقين كردي كه صافي است و براي تو اطمينان حاصل شد و در پشت روزنه نشسته نظر بخارج ميكني هر چه در بلور ديدي بدون شك و شبهه [ص 59] نسبت بخارج ميدهي پس اگر مي‌بيني هوا صافي است و آفتاب طالع ، ميگوئي آفتاب است و اگر ديدي ابر است و آفتاب نمايان نيست ميگوئي هوا ابر است و هكذا هر چه مي‌بيني ميگوئي چنين است و حق تو و تكليف تو نيست كه بگوئي مثلا اين برقي كه از آئينه مي‌بينم شايد از خود او باشد و آفتاب نباشد يا اين گرفتگي كه از آئينه مي‌بينم شايد از خود او است و در خارج ابري نيست زيرا كه مخبر صادق بتو خبر داده است كه آئينه منتهاي صفا را دارد و اگر در قلب تو زيغ و ميل و شك و شبهه نيست و مبتلي بوسواس نشدهٔ يقين خواهي كرد ، و اين را هم بدان كه ريبه و شك و شبهه امري اختياري است كه بعد از آن كه انسان صاحب يقين شد اگر توكل بر خداوند داشته باشد و شك و شبهه را بخود راه ندهد هميشه بر يقين خواهد بود بحفظ خداوند و اگر گول شيطان را بخورد و شك و شبهه را بخود راه بدهد شك ميكند [ص 60] و اين است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد لاترتابوا فتشكّوا فتكفروا يعني ريبه بخود راه ندهيد پس شك كنيد پس كافر شويد ، پس از اين حديث ظاهر ميشود كه اين امر اختياري است و اگر اختياري نبود مورد تكليف و نهي نميشد . خلاصه كه قدر اين فصل را بدان كه اميدوارم فصل شريفي باشد .

فصل - بدان كه خداوند عالم جل شأنه از براي انسان مراتبي چند قرار داده است از مرتبه ذات او تا اين بدن ظاهر كه همه اين مراتبْ بندگان او هستند و براي عبادت او خلق شده‌اند و حقيقت عبادت آن است كه انسان در ذات خود عبادت پروردگار را بنمايد زيرا كه حقيقت خود بنده همان ذات او است پس عبادتي هم كه ميكند حقيقتش همان است كه بذات خود ميكند و اين است كه فرمودند اول عبادة الله معرفته و معرفت بطور كمال همان است كه بنفس تو حاصل ميشود و اين است كه فرمودند من عرف نفسه فقد عرف ربه [ص 61] و فرمودند اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه و نيز ميفرمايد امام عليه السلام كه از براي عبد سه حرف است عين و باء و دال اما عين علم او است بخالق خودش و باء بون او و دوري او است از خلق و دال دنو او و نزديكي او است بخالق خودش . و بديهي است كه اين سه صفت كه اصول صفات عبوديت است از براي ذات انساني بهتر و بالاتر از جميع مراتب او حاصل است زيرا كه ساير مراتب او همه از عرصه حدود و كثراتند و منتهي علمي كه حاصل كنند بمحدود و متكثر حاصل ميكنند و انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها و كلما ميّزتموه باوهامكم في ادقّ معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم و اما ذات انساني اگر چه او هم مخلوق است و معرفت او هم بذات خالق نميرسد اما باز نسبت بساير مراتب او كه مي‌سنجي چون مقام بيرنگي است معرفتي بصفات خداوند و تجليات او حاصل مي‌كند زيرا كه [ص 62] صفت خداوند محدود نيست و رنگي ندارد ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود و علت اين آن است كه اصل ذات مؤمن را خداوند از نور خود خلقت فرموده است چنان كه فرمودند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله الذي خلق منه و فرمودند كه اگر پرده از چشمهاي مردم برداشته شود و اتصال نور مؤمن را بنور خداوند به‌بينند گردنها براي او خاضع مي‌شود . پس ذات مؤمن از نور خداوند خلقت شده و نور نور است وقتي كه نماينده منير باشد و همين كه چشم از خودي خود پوشيد غير از منير چيزي نمي‌بيند و اگر چه بذات منير البته نميرسد اما چنان در مشاهده نور او غرق ميشود و از خود بيخود مي‌شود كه گويا غير از او چيزي نيست ، و تفصيل اين مطلب بسيار است اما در صدد تفصيل نيستم .

و بدانكه اين مقام و اين معرفت چيزي كه از اول براي همه كس حاصل باشد بطور كمال نيست و بايد آن [ص 63] را تحصيل كرد باين معني كه دائما بايد سعي نمود در اينكه حدود انيت و خودي خود را نيست و نابود كني و هوي و هوس و رأي و ميل خود را زايل كني تا اينكه باين مقام برسي چنانكه دايما بايد سعي نمود كه غبار و زنگ را از آئينه دور كني و رنگ او را زايل كني و آن را صاف و صيقلي نمائي تا نماينده شاخص خارجي بشود و آخر هم چون شاخص غير او است و او غير شاخص است هر چه سعي كني آئينه شاخص نمي‌شود نهايت نماينده او مي‌شود و درجات نمايندگي را حدي نيست كلما رفعت لهم حلما وضعت لهم علما ليس لمحبتي غاية و لا نهاية و بديهي است كه اين امر بي استاد بالغ صورت نمي‌گيرد زيرا كه شخص تا خودش گرفتار علايق است كه غير از علايق چيزي درك نمي‌كند و غير آنها را نمي‌پسندد پس اگر واگذار بخودش باشد هر چه روز بروز علاقه بر خود زياد كند مانند كرم ابريشم كه هي گرد خود بتوند و خود را [ص 64] گرفتار نمايد طوري كه ديگر خلاصي براي آن نباشد اما اگر استاد بالغي باشد كه او علايق خود را قطع نموده باشد و عرصه آزادي را ديده باشد و انسان خود را بدست او بدهد و تسليم براي او بنمايد و رو باو حركت بكند تا نزديك باو بشود او ميتواند علايق انساني را از او دور كند پس مجرد شود مانند فتيلهٔ كه هنوز درنگرفته ناچار بايد آن را نزديك بفتيله روشني برد تا اينكه آن بقوت حرارت خودش رطوبات آن را تحليل ببرد و سردي و غلظت و كثافت را از او دور كند تا دود از آن بلند شود و مشتعل شود پس دربگيرد بآتش و علاج غير از اين نيست و فتيله و روغن بهر درجه لطافت كه باشد تا آتش خارجي نباشد درنميگيرد و اين است كه خداوند ميفرمايد يكاد زيتها يضيء و لو لم‌تمسسه نار يعني نزديك است كه زيت قابليت او دربگيرد اگر چه آتش مسّ آن را نكند اما ناچار بايد آتش مسّ كند و الا ميفرمود يضيء بلا مسّ [ص 65] من النار مثلا و چنين نفرمود .

و چون تا اينجا آمدي از همين جا نمي‌گذريم چنانكه گفته‌اند :

خوش‌تر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران

و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون بدانكه حقيقت آتش از عرصه غيب است و دخلي بعرصه ظاهر ندارد و مسّ آتش را عرصهٔ است دون درجه آتش زيرا كه فعل آن است و برزخ است ميان ذات آتش و اين جسم دنيائي و جسم دنيائي را هم مراتبي است در غلظت و لطافت چنان كه علانيه مي‌بيني كه چراغ گلين مثلا يا فلزي هر چه هست منتهاي غلظت را دارد اما فتيلهٔ كه قدري از آن لطيف‌تر است ناچار بايد در چراغ گذارد و باز روغني كه از فتيله لطيف‌تر باشد لامحاله مي‌خواهد و آن هم جسمي است اما باز خودش قابل اشتعال نيست مگر اين كه حرارت بر آن مسلط شود و دودي از آن بلند شود و براي دود هم مراتبي [ص 66] است از پائين تا بالا كه در صدد تشريح نيستم و اعلي درجه دود كه منتهاي لطافت را دارد قابل آن است كه از مسّ نار مشتعل بشود پس اين مراتب براي شعله روشن‌شده هست و همه در آن بالفعل است اما آن فتيله و روغني كه تازه بايد روشن شود هنوز از دود و آتش در آن بروزي نيست پس ناچار بايد چراغ گلين آن را نزديك چراغ گلي كه روشن شده بگذاري و فتيله‌اش را نزديك بفتيله آن كني و روغنش متصل بروغن آن شود پس بقوت آتشي كه در آن بالفعل شده دود از اين روغن بالفعل شود پس مستعد روشن شدن شود پس روشن شود و اگر بغير اين وجه خواسته باشي چراغ تازهٔ دست بياوري محال از عقل است و اگر چراغ گلي از خودش قوه ادراكي و حركتي داشته باشد و براي خود خيال كند كه من طالب آتش پنهاني هستم مرا چه كار بچراغ سفالين و چه ثمر بحال من مي‌كند من خود سفالم و آن هم سفال است من بايد شخص آتش را دست [ص 67] بياورم و از او دربگيرم اينها خيالات باطله است و ما انت الا بشر مثلنا گفتن در اين مقام خطا است آتش پنهان بذاتش پائين نمي‌آيد و بفعل خود تجلي ميكند و مسّ ميكند ماده دنيوي را و مواد دنيوي هم اما مواد غليظه كه خودشان قابل اشتعال نيستند مواد لطيفه بايد مثل روغن و فتيله در ميان باشد و روغن و فتيله بي ظرف نمي‌ايستد پس ناچار چراغ روشن ظرفي دارد و فتيلهٔ و روغني و دودي و آتشي و چراغ تازهٔ هم كه بايد روشن بشود آن هم روغني دارد و فتيلهٔ و ظرفي بلكه علاوه بر اين جائي كه گذارده بشود ، و اين است كه خداوند در كتاب مجيد خود مي‌فرمايد الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لم‌تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس و الله بكل شيء عليم [ص 68] في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار عرض ميكنم اخبار بسيار در تفسير آيه مباركه وارد شده است ولي چون من عجالةً در بعض دهات هستم و كتب جمع نيست همه آنچه در تفسير آيه مباركه روايت شده نميتوانم ذكر كنم ولي يك حديث همين قدر جهت تيمن و تبرك روايت ميشود كه طلحة بن زيد از جعفر بن محمد از پدر بزرگوارش عليهما السلام روايت ميكند كه در اين آيه مباركه الله نور السموات و الارض فرمود ابتدا فرموده است بنور نفس خودش تعالي مثَل نور او مثل هدايت اوست در قلب مؤمن ، قوله كمشكوة فيها مصباح مشكوة جوف مؤمن است و قنديل قلب اوست و مصباح آن نوري است كه خداوند در قلب او قرار داده كه مشتعل ميشود از [ص 69] شجره مباركه ، فرمود شجرة مباركة مؤمن است زيتونة لا شرقية و لا غربية زيتونه است نه شرقي است و نه غربي فرمود بر سواء جبل است كه مراد سر كوه باشد فرمود غربيه نيست يعني شرقي براي آن نيست و شرقيه نيست يعني غربي براي آن نيست و حاصل اين است كه حاجب شرقي و غربي هيچيك ندارد فرمود همين كه طالع بشود آفتاب بر آن طالع ميشود و همين كه غروب كند بر آن غروب مي‌كند يكاد زيتها يضيء نزديك است نوري كه خداوند در قلب مؤمن قرار داده روشن بكند و اگر چه تكلم نكند نور علي نور فريضه‌ايست بر فريضه و سنتي است بر سنت يهدي الله لنوره من يشاء هدايت ميفرمايد بفرايض و سنن خود هر كه را بخواهد و يضرب الله الامثال للناس پس اين مثلي است كه خداوند براي مؤمن زده است فرمود پس مؤمن متقلب در پنج نور است مدخل او نور است و مخرج او نور [ص 70] و علم او نور و كلام او نور و مصير او روز قيامت بسوي جنت نور است ، راوي ميگويد عرض كردم خدمت جعفر عليه السلام كه اين جماعت ميگويند مثَل نور رب است فرمود سبحان الله از براي خدا مثل نيست آيا خداوند نفرموده فلاتضربوا لله الامثال . و اما تفسير آيه ثانيه اجمالا موافق اخبار ، اما بيوت بحسب ظاهر بيوت انبياء است كه بيوت آل‌محمد عليهم السلام از افضل آنها است و بحسب باطن خود آن بزرگوارانند ، و اما رجال نيز آل‌محمدند عليهم السلام و شيعيان خالص ايشان .

خلاصه كه غرض همين بود كه تفسيري از آيه مباركه از اخبار شده باشد و وجه مناسبت ذكر آيه همان مثَل چراغ بود كه دست داشتيم و غرض آن است كه ملاحظه ميكني در چراغ كه مشكوتي دارد كه جوف مؤمن است و قنديلي كه قلب او است كه در جوف او قرار [ص 71] گرفته و مصباح در قلب او گذارده شده و اين مصباح از شجره مباركه زيتونه درگرفته است كه شجره مباركه شخص مؤمن است كه از جائي روئيده كه آفتاب وجود مقدس آل‌محمد عليهم السلام بر آن بدون حاجب مي‌تابد و شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس مثل اينكه وجود مقدس آل‌محمد عليهم السلام هم در جائي خلقت شده كه نور خداوند بر ايشان بدون حاجب ميتابد يصدر نورنا من نور ربنا كما يصدر نور الشمس من الشمس و اخترعنا من نور ذاته و فوض الينا امور عباده و بعبارت ظاهر عرض ميكنم كه تا بدني در ظاهر نباشد جوفي براي آن نيست و تا جوفي نباشد قلب در جائي قرار نميگيرد و تا قلب نباشد و خون در قلب قرار نگيرد و حرارت قلب خون را بخار نكند و بخار باز بقوت حرارت دخان نشود و دخان مشتعل بنور حيات نشود پس نور حيات از آنجا منتشر در همه بدن نشود و از آنجا بخارج نتابد نميشود پس همه مراتب بايد [ص 72] باشند و هر چيزي در جاي خود قرار بگيرد تا روح غيبي كه محيط بجسم است و روي بدن را مثل كلّه گرفته ظاهر در او و بر او بشود و هرگاه فرزندي هم از اين شخص بنا شد حاصل بشود بهمين قسم اولا بدن ميخواهد و قلب بايد در او قرار بگيرد و بهمين منوال خون در آن جا بگيرد و بخار كند و دخان شود تا آن هم بقوت حيات مادر مشتعل بروح شود پس بناي همه عالم بر اين است و حكمت خداوند بر اين قرار گرفته و اگر خواسته باشي بغير اين وسايط بمطلب برسي نخواهي رسيد .

فصل - بدانكه فصل سابق را بجهت بيان مطلب ديگر عنوان كرديم ولي سخن كشيد بجاي ديگر و زمام كلام در دست ملك علام است ،

اگر ناخدا جامه بر تن درد خدا كشتي آنجا كه خواهد برد

پس باز عرض مي‌كنم و لا حول و لا قوة الا بالله [ص 73] كه خداوند از براي انسان دون درجه ذات او مراتبي چند قرار داده است كه همه نسبت بذات او در عرصه حدود افتاده‌اند و صاحبان جهات هستند و براي هر يك اَمام و ورائي است و يمين و يساري ، مثل اين كه در بدن ظاهر خود مي‌بيني كه پيش روئي داري و پشت سري و راستي و چپي و اقبال انساني به پيش روي او است و اِعراض او از پشت سر و روح تو هم اگر چه بغلظت و كثافت اين بدن نيست اما نسبت بحال خودْ آن را هم امام و ورائي است كه ظهور آنها در امام و وراء اين بدن است نمي‌بيني كه ملتفت پيش روي خود هستي و غافل از پشت سر خود و التفات و غفلت شأن روح تو است و همچنين است امر نفس و عقل تو آنها را هم بالنسبه امام و ورائي است و اقبال و اعراضي دارند و اگر چه در صفت عقل حضرت امير عليه السلام ميفرمايد محيط بالاشياء من جميع جهاتها اما اولا كه اين شأن عقل كلي است و ثانيا چون ظهور [ص 74] عقل كلي هم در مظاهر پائين است بر حسب اينها بروز ميكند و از اين جهت است كه در صفت روح القدس گفته ميشود كه نسبت بانبياء خدا سلام الله عليهم گاه نزول ميكند و گاه نميكند و گاه تأييد ميكند و گاه نميكند و خداوند بعقل فرمود اقبال كن پس اقبال كرد و فرمود ادبار كن پس ادبار نمود ، خلاصه كه غرض آن است كه اين مقامات همه صاحبان جهات هستند و امام و ورائي دارند و بديهي است كه تكليفي هم كه خداوند بهر يك آنها ميفرمايد بر حسب طاقت آنها است و خلقِ محدود طاقت اينكه اقبال و توجه بنامحدود بكند ندارد و خداوند احدي است كه ابدا براي او حدي نيست و امام و ورائي ندارد و اينما تولوا فثم وجه الله پس در بدن ظاهر خود اگر بروي خودت اقبال بجهتي كردي كه وجه الله است بپشت خود اعراض كردهٔ زيرا كه آنطرف هم وجه خدا است پس تكليف بدن ظاهر را كه صاحب جهات است اگر باين نحو قرار [ص 75] دهند كه بايد از جميع جهات خودش رو بخداوند بكند فوق طاقت او است و لايكلف الله نفسا الا وسعها و الا ما آتيها پس اين است كه خداوند جهتي از جهات اين زمين را كه شرافت داده است پسنديده و براي خود اختيار فرموده و اقبال و توجه بسوي آنرا اقبال و توجه بسوي خود قرار داده و امر فرموده است كه روي خود را بآن جهت كنيم و از باب اينكه همه جهات جهات او است رو باو كرده باشيم و هر جاي عالم هم كه باشيم ولو در ميان ما و اين جهت فاصله‌ها باشد باز بشطر آن جهت رو كنيم كه اين جهت عبادت ما است و معبود خداي احدي است كه جهت ندارد ، و همچنين براي اهل آسمان كه صاحبان جهات هستند نيز بيت المعمور را قرار داده كه در برابر اين خانه است و آن را جهت عبادت اهل آسمان فرموده و امر فرموده است رو بآن كنند و تكليف اهل آسمان همان است لاغير [ص 76] كه اگر يكي از آنها رو بكعبه زمين كند هراينه مُكِبّاً علٰي وجهه خواهد بود افمن يمشي مكبا علي وجهه اهدي أمّن يمشي سويا علي صراط مستقيم پس اهل آسمان ناچار بايد رو به بيت المعمور كنند حتي آنكه اگر بر پشت بام كعبه بالا رفتي كه كعبه زير پاي تو افتاد بايد به پشت بخوابي و رو به بيت المعمور كني زيرا كه اگر بايستي و نماز كني براي تو قبله نخواهد بود چنانكه در حديث شريف ميفرمايد و بهتر آن است كه در آنجا نماز نكني زيرا كه تو هنوز در جسم ظاهر اهل زميني و اهل زمين البته بايد رو بقبله ارضي بكنند چنانكه از فصل پيش دانستي كه بناي همه عالم بر اين است ، و همچنين براي عوالم بالاتر هر يكي قبلهٔ معين شده است كه جهت عبادت اهل آن عالم است و بايد رو بآن جهت كنند و خدا را بپرستند و اگر رو بقبله اين عالم بكنند برو مي‌افتند و از ايشان مقبول نيست ، و انسان چون صاحب مرتبه‌هاي زميني و آسماني [ص 77] و شهادي و غيبي همه هست بايد در هر مرتبه رو بآن جهت كند كه خداوند امر فرموده و از باب اينكه يك قلب براي او بيش نيست و يك توجه بيش ندارد اين است كه همين كه بعبادت مي‌ايستد اول اين بدن ظاهر را مواجه كعبه ميكند پس واميگذارد آن را بحال خود مگر توجه قليلي كه همين قدر اين بدن را نگاه دارد پس در سموات بدن رو به بيت المعمور ميكند و باز آن را واميگذارد بحال خود و ميرود در عرصه غيب و در هر مقام بتكليف خود عمل مي‌كند و ميرود تا از همه اين مراتب ميگذرد پس در عرصه ذات خود اقبال مي‌كند بسوي خداوند باين معني كه قطع جميع علايق ميكند و كشف سبحات جلال مينمايد و محو موهوم و صحو معلوم و در اين مقام نه متذكر كعبه است و نه بيت المعمور و نه مقامات ديگر زيرا كه همه را گذارده بجاي خود و متوجه آنها نيست اگر چه هر يك در جاي خود هستند و بدن او هم رو بكعبه [ص 78] است و خيال او هم رو به بيت المعمور اما چنان كشف سبحات را نموده كه همه اينها از خاطر او رفته است توجه كامل او فقط ببالا است و نور توحيد پروردگار را مشاهده ميكند و باو ميگويد و از او ميشنود چنانكه فرمود والله لقد كرّرتها حتي سمعتها من قائلها پس اين است حق عبوديت و حقيقت آن .

فصل - تا اينجا بقدري كه خداوند خواسته بود بياناتي شد و از تصريح بمطالب معذرت ميخواهم و ختم كلام را بمسك ميكنم و بعضي از ادعيه توجه كه از اهل بيت عليهم السلام روايت شده است در اين مقام روايت ميكنم و مختصري در شرح آنها عرض ميكنم . در كتاب المبين ادعيه بسيار روايت شده است بعضي از آنها دعائي است كه حضرت صادق عليه السلام از حضرت امير عليه السلام روايت ميفرمايد كه هر كه اين قول را بگويد با محمد و آل‌محمد خواهد بود هرگاه برخيزد پيش از آنكه استفتاح نماز كند [ص 79] اللهم اني اتوجّه اليك بمحمد و آل‌محمد و اقدّمهم بين يدي صلوتي و اتقرّب بهم اليك فاجعلني بهم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين مننت علي بمعرفتهم فاختم لي بطاعتهم و معرفتهم و ولايتهم فانها السعادة فاختم لي بها فانك علي كل شئ قدير . و در دعاي بين اذان و اقامه از حضرت امام رضا عليه السلام روايت شده اللهم اني اتوجّه اليك بنبيك نبي الرحمة محمد صلي الله عليه و آله و اقدّمهم بين يدي حوائجي كلها فصل عليهم تا آخر . و در دعاي يوم عرفه است از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام اللهم انا نتوجّه اليك في هذه العشيّة التي شرفتها و عظمتها بمحمد نبيك و رسولك و خيرتك من خلقك . و در دعاي دفع غم بعد از نمازي در روز جمعه از حضرت باقر عليه السلام اتوجّه اليك بنبيك نبي الرحمة محمد (ص) يا رسول الله اني اتوجّه بك الي الله ربي [ص 80] و ربك لينجح بك طلبتي و يقضي بك حاجتي اللهم صل علي محمد و آل‌محمد و انجح طلبتي و اقض حاجتي بتوجهي اليك بنبيك محمد صلي الله عليه و آله . و در دعاي يوم مباهله است از حضرت امام موساي كاظم عليه السلام اللهم صل علي محمد و علي اخيه و صنوه اميرالمؤمنين و قبلة العارفين و علم المهتدين . و در دعاي شب اول رجب است از حضرت جواد عليه السلام اللهم اني اتوجّه اليك بنبيك نبي الرحمة صلي الله عليه و آله يا محمد يا رسول الله اني اتوجّه بك الي الله ربك و ربي لينجح لي بك طلبتي . و از حضرت قائم عليه السلام در دعاي سجود بعد از دعاي عبرات فاني استشفع عليك بكرامتك و الصفوة من انامك الذين انشأت لهم ما تظلّ و تقلّ و برأت ما يدقّ و يجلّ اتقرب اليك باول من توّجته تاج الجلالة و احللته من الفطرة الروحانية محلّ السلالة و نيز از همين دعاء است و بمن جعلته (كذا) لنوره مغربا [ص 81] و عن مكنون سرّه معربا . و همچنين از اين قبيل عبارات در ادعيه و اخبار آنقدر روايت شده كه از حد احصاء در اين مختصر خارج است .

و در اين مطلب كه بسبب ايشان و از راه ايشان بايد توجه بخداوند نمود شبهه نيست ولي بدون شبهه معبودي هم سواي خدا نيست و ايشان جهت عبادت هستند چنانكه كعبه جهت عبادت است و حال اينكه ايشان اشرف از كعبه‌اند بلكه در حديث شريف وارد شده است كه مؤمن اشرف از كعبه است و اگر بگوئي كه پس علت اختيار كعبه چيست عرض ميكنم علت آن است كه شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله اولا كه بحسب لوازم بشريت حيات و موتي دارد و ثاني اينكه در زمان حيات هر وقتي در جائي است و خلق عالم را ممكن نيست كه علم حاصل كنند كه در كجا است تا اقبال بسوي جهت او كنند اين است كه جهتي جمادي اختيار شده كه تغيير [ص 82] حالات و اماكن نداشته باشد و اقبال بسوي ايشان را هم باز قرار داده‌اند بوجهي كه منافات نداشته باشد . اما باز ميگويم شبهه نيست كه خود ايشان معبود نيستند و خداوند لعنت كند كسي كه ايشان را معبود بداند و ما بحكم خداوند اقبال بسوي ايشان ميكنيم و اگر شفيعي اقرب از ايشان بخداوند مي‌يافتيم هراينه او را شفيع مي‌گرفتيم چنان كه در دعا عرض مي‌كني اللهم اني لو وجدت شفعاء اقرب اليك من محمد و آل‌محمد لجعلتهم شفعائي پس معني رو كردن بايشان استشفاع بايشان است چنانكه هر كس كه نزد سلطان تقصيري نموده باشد همين كه مي‌خواهد رو باو رود يكي از مقربان درگاه پادشاه را شفيع خود ميگيرد و متصل باو مي‌شود و بحضور پادشاه مي‌رود تا اينكه پادشاه بآبروي شفيع از او ببخشد و عفو كند و مرحمت نمايد . و بسيار عجب است كه در معاملات دنيويه خود [ص 83] راه پيشرفت كار خود را خوب مي‌دانيم اما در عبادت پروردگار با اينهمه كه در اخبار اهل بيت و صريح كتاب خداوند دستور العمل داده‌اند باز شيطان نميگذارد كه ما از راه داخل شويم تا اينكه محروم بمانيم چنانكه خداوند بموسي عليه السلام فرمود درباره يكي از سائلين كه اگر آن قدر مسألت كند كه زبان او بيفتد از او قبول نميكنم تا از آن راه كه گفته‌ام داخل شود .

خلاصه و مختصري اشاره ميكنم كه اسباب معرفت شود پس عرض ميكنم كه خداوند آل‌محمد عليهم السلام را معاني خود قرار داده است و اسماء حسني و صفات علياي خود چنانكه فرموده‌اند اما المعاني فنحن معانيه و نحن جنبه و يده و لسانه و امره و علمه و حقه و اما المعاني فنحن معانيه و ظاهره فيكم و نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها و اخبار باين معاني بسيار است [ص 84] پس ايشانند رحمة الله علي الابرار و نقمته علي الفجار و ايشانند قدرة الله و مشية الله و يد الله و لسان الله و عين الله و نفس الله و قلب الله و غير اينها ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم و مارميت اذ رميت و لكن الله رمي و من يطع الرسول فقد اطاع الله و غير اينها از آيات و اخبار ، و بديهي است كه خدا است صاحب همه اين صفات و احدي شريك او نيست پس خداوند رحيم است و ايشانند رحمت خدا و خداوند قادر است و ايشان قدرت خدا و خدا است صاحب مشيت و ايشانند مشيت خدا چنانكه در صفت امام (ع) ميفرمايد حضرت امير عليه السلام الامام قدرة الرب و مشيته و غير اينها از اخبار ، پس بنده كه عرض ميكند يا رحيم پرورندهٔ را ميخواند كه صاحب رحمت است و ايشانند رحمت خدا و اگر عرض ميكند يا قادر پرورندهٔ را ميخواند كه صاحب قدرت است و ايشانند قدرت خداوند و اگر [ص 85] عرض ميكند يا ذا اليد الباسطة في الارضين و السموات پرورندهٔ را ميخواند كه صاحب اين دست يعني قدرت باشد و همچنان كه هرگاه صاحب دستي را بخواني كه با دست خود اعانت تو را بكند هيچ منافات با اقبال بسوي او ندارد ولو اينكه دست او را بگيري و بوسه بزني و بچشم خود بكشي و التماس و تضرع بكني ابدا خلاف اقبال بسوي او نيست و از توحيد او خارج نشدهٔ زيرا كه دست از خود وجودي ندارد و حركت او و حيات او و منع و عطاي او تمام بمشيت صاحب دست است و از خود هيچ ندارد پس شركتي براي دست با صاحب او نيست و اگر صاحب دست بخواهد منع كند دست را قدرت عطا نيست و هر چه تو بوسه بر اين دست بزني و بچشم خود بكشي خلاف تعظيم و تكريم او نميشود بلكه تعظيم او بهمين است كه دست او را ببوسي بلكه خاك پايش را جواهرسرمه چشم خود بكني و اگر بخواهي اين تعظيمات را نسبت [ص 86] بروح او و ذات او بكني نميتواني و راهي بسوي او سواي همين دست و پا نداري اما معذلك غرض تو هم از همه اينها خود اين دست و پا نيست و با اينكه آن را ميبوسي كأنه آن را نديدهٔ و رو بآن نكردهٔ و از دست چيزي نخواستهٔ و ابدا آن را شريك صاحب دست نگرفتهٔ ، پس از آنچه عرض شد مطلب خود را درياب و در عمل خود استوار باش . و باز از جهت تماميت بيان فصل ديگر در بيان شرك عرض مي‌كنم و كلام را ختم ميكنم ان شاء الله .

فصل - بدان كه امام عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد من اصغي الي ناطق فقد عبده فان كان الناطق ينطق عن الله فقد عبد الله و ان كان الناطق ينطق عن لسان ابليس فقد عبد ابليس عرض ميكنم اما بدن ظاهري انسان كه مي‌بيني از عناصر اين عالم گرفته شده و از خود حياتي و حركتي و ارادهٔ ندارند و نطق يا فعلي ديگر از خود آن حاصل [ص 87] نميشود چنانكه اگر روح از آن بيرون رود بكلي ميت ميماند و در حال حيات نيز بمحض اينكه روح اراده سكوت و سكون كند چنان اين بدن ساكت و ساكن مي‌شود كه گويا مطلقا حيات ندارد مگر بقدر توجه روح باين بدن و روح نسبت باين بدن از خود صاحب حيات است و حركت و نطق و ساير افعال و اگر روح انساني در نزد امر خداوند مثل ميت پيش روي غسّال شد كه ابدا از خود ارادهٔ و ميلي و حركتي و نطقي و فعلي و اشارهٔ نداشته باشد كه بهر طرف خداوند او را بامر خود حركت دهد حركت كند حال او هم نسبت بامر خداوند مانند همين بدن شود نسبت بروح پس همچنانكه جميع حركات بدن را نسبت بروح ميدهي و هيچ شركي در آن نيست بلكه معني توحيد همين است و روح جميع حركات خود را از بدن بروز ميدهد لاغير و اين است سببي كه روح ابا كرده است از اينكه كاري بكند مگر [ص 88] باسباب ، همچنين است نسبت روح بامر خداوند در صورتي كه تابع امر خدا است و نور اوست چنانكه فرمود يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي و فرمود اوحينا اليك روحا من امرنا پس اين است كه روح تابع و مشايع امر خدا است طوري كه نسبت آن بامر خدا هزار مرتبه از نسبت اين بدن بروح بالاتر است زيرا كه اين بدن از عرصه اعراض است و بسا اعراض عارض آن شود كه نگذارد اراده روح بعينها در بدن بروز كند اما روح خاصة اين روح كه محل نظر ما است مِن امر الله است و روح القدس است و از عرصه اعراض بالاتر است و ابدا خلاف رضاي خداوند از او چيزي سر نميزند و اين است كه معصوم است و مطهر و عصمت انبياء (ص) همه بواسطه اين روح است كه چون نسبتش بامر خدا مثل شعاع آفتاب است نسبت بآفتاب و بر صفت اوست و رضاي او رضاي اوست و غضب او غضب اوست و آنچه [ص 89] دارد از اوست اين است كه نطق او از خدا است و خودش لسان الله ناطق است و يد الله باسطه پس همين كه اصغاء كلام او را كردي از خداوند شنيدهٔ و همين كه اطاعت او را كردي اطاعت خدا را نمودي و همين است عبادت خداوند و احدي با او شريك نيست و قول قول اوست و امر امر او و عبادت تو بسبب ايشان عبادت او چنانكه حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد بعبادتنا عبد الله و لولانا ماعرف الله و حضرت صادق عليه السلام فرمود بعبادتنا عبد الله و لولانا ماعبد الله و نيز فرمود نحن السبب بينكم و بين الله و اخبار باين معاني از حد حصر خارج است . و اگر شخص تابع شيطان باشد و آنچه ميگويد از شيطان ميگويد و بميل و اشاره او حركت مي‌كند همه اين نسبتها كه عرض شد با شيطان حاصل ميكند و اصغاء كلام او در اين حال عبادت شيطان است اعاذنا الله من شره و مكره و كيده و انه ليس له سلطان علي الذين [ص 90] آمنوا و علي ربهم يتوكلون و بيشتر از اين از توضيح بيان معذرت مي‌خواهم و جناب سائل وفقه الله بحمد الله اهل تتبع در كتب مشايخ اعلي الله مقامهم هستند و صاحب معرفتند و بهمين قدر كه اجمالا عرض شد اقتصار ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و قد تمت في ليلة التاسع و العشرين من شهر ذي‌الحجة سنة ١٣٢٧ حامدا مصليا مستغفرا راجيا عفو ربه بمحمد و آله صلواته عليهم و السلام .

[ص 91]