خلاصه اين بود وضع سلوك علما و امرا و اهالي اصفهان بلكه تمام ايران و منكري براي ايشان نبود جز آنچه در سينههائي پنهان مانده بود و جناب شهيد ثالث در قزوين ابراز آن نمود كه سابقا اشاره بآن نموديم و تا آن بزرگوار در ايران تشريف داشت و بعد از اين سفر آخر اصفهان هم باز يك سال در كرمانشاه توقف فرمود قضيه كسب اهميتي ننمود تا اينكه بكربلاي معلي مشرف شد و در آنجا رحل اقامت انداخت و در نظر داشت كه بقيه عمر را در مجاورت آن سدّه سنيّه مشغول خدمت و نشر علم و بيان فضايل آلمحمد عليهم السلام باشد و در اين موقع بعضي باقتضاي فطرت متحمل نشدند و بر علم و حكمت و فضيلت آن جناب حسد بردند و جناب شهيد هم در تعقيب تكفير خود تأكيدات زياد ببعض علماء آنجا نوشت كه ما اكفار شيخ نموديم شما هم اعانت نمائيد و جمعي كه در قلوبشان ميل از حق بود تبعيت نمودند و بر گاو و گوسفند خود ترسيدند و در كربلاي معلي هم اين زمزمه را بلند كردند و تدريجا بغوغا رسانيدند و تشكيل مجالس دادند و معاندين بعد از آني كه از هر نوع دروغ و بهتان و اشتباهكاري بر عوام مردم كوتاهي ننمودند متوسل باولياء حكومت عثماني و پاشاي بغداد كه دشمن جان شيعيان بود شدند و بعضي از [ص 171] اوراق كتب و نوشتجات شيخ بزرگوار را كه در مطاعن خلفاء ثلثه روايت فرموده بود مثل حديث ديك الجن و غيره را بپاشاي بغداد ارائه نمودند و علاوه بر اين اوراق ديگري ساختند و بداود پاشا ارائه نمودند و نوشته بودند كه شيخ ميگويد كه علي خالق و رازق و محيي و مميت است و از اين قبيل هر چه از دستشان برميآمد كوتاهي ننمودند ، و در اين موقع شيخ بزرگوار كه بر همه مصائب و واردات بتفصيلي كه در كتاب دليل المتحيرين و كتاب هداية الطالبين شرح داده شده صبر ميفرمود ملاحظه فرمود كه صبر بر عداوت و مخالفت شديد داود پاشا با عموم شيعه و اهل كربلا و مخصوصا با آن بزرگوار بسيار مشكل است و خون آن بزرگوار را خواهد ريخت اين بود كه بر سنت انبياء صلوات الله عليهم فرار را بر قرار اختيار فرمود و با اهل و عيال و اولاد بسوي مكه معظمه از طريق شام حركت فرمود و بسوي خدا فرار كرد و در نزديكي مدينه طيبه در سهمنزلي در منزلي كه آن را هديه ميگفتند بواسطه باد سام روح پر فتوحش بعالم باقي پرواز نمود و از اين عالم رحلت فرمود و آن روز روز يكشنبه بيست و يكم شهر ذيقعدة الحرام از سال يكهزار و دويست و چهل و يك قمري بود و جسد مقدسش را بمدينه طيبه حمل نمودند و در بقيع رفيع پشت ديوار قبه مطهره حرم مطهر ائمه اربعه صلوات الله عليهم طرف جنوب زير ميزاب محراب كه علي قولٍ قبر مطهر حضرت فاطمه آنجا است مقابل بيت الاحزان دفن نمودند اعلي الله مقامه و رفع في جنان الخلد اعلامه ، و تمامي عمر مقدسش هفتاد و پنج سال بود و تمام روزگار خويش را بعبادت پروردگار و نشر اخبار و فضايل آل اطهار صلوات الله عليهم بسر برد و چنان در عبادت حريص بود كه از ايام تمرين تا آخر عمر يك نافله از او فوت نشد بلكه نافله نشسته نفرمود و بسا مبتلا [ص 172] بامراض سخت بود و مدهوش افتاده بود چون هنگام نماز ميرسيد بياختيار برميخواست مثل اينكه كسي او را بلند ميكند و پس از انجام نماز كالميت ميفتاد و در تمام عمر چنان اهتمام باوقات صلوات داشت كه يك فضيلت از او فوت نشد و سلوكش با خلق چنان بود كه اولاد خويش را بر مماليك و عبيد ترجيح نميداد و با آنها همخوراك و همنشين بود و كسي را بر كسي تفضيل ندادي مگر بايمان ، سكوتش فكرت بود و نظرش عبرت و تكلم نميفرمود مگر وقت ضرورت و بقدر كفايت و در تمام رفتار و كردار تأسي بآلمحمد عليهم السلام داشت اللهم احشره معهم و احشرنا في زمرته بحق محمد و آله .
و اما از اولاد و احفاد ايشان فعلا كسي معروف ما نيست و نميشناسيم و حدود بيست سال قبل در يكي از مسافرتها كه بمشهد مقدس مشرف شدم و عده زيادي هم از زوار عرب مشرف بودند يكي دو نفر از اهل بحرين را ملاقات كردم كه اسماء آنها هم الآن در نظرم نمانده و اهل علم و معرفتي هم نبودند و اظهار ميكردند كه از اولاد دختري شيخ مرحوم اعلي الله مقامه هستند و العلم عند الله .
و اما پيروان و مقلدين آن شيخ اجل در غالب اماكن از ايران و عربستان زيادند و در عراق عرب زيادتر از ايران هستند ، و عدهٔ هم در حدود كويت و بعض قراي آذربايجان مثل اسكو و غيره هستند كه خود را نسبت بآن شيخ بزرگوار ميدهند و گاهي هم اسم شيخي را از خود نفي ميكنند و تبعيتي هم از ايشان ندارند جز اينكه اسمي از شيخ مرحوم و سيد مرحوم ميبرند ، و طوايف متعدده پيدا شدهاند كه اسماً خود را منسوب ميدانند ولي عملشان شباهتي بآن شيخ بزرگوار ندارد و از آثار و علم و تقواي آن بزرگوار هم چيزي در نزدشان نيست و جز ادعاي بدون بينه شاهدي بر قولشان ندارند ،
[ص 173]و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر لهم بذاكا
و بآنها گفته ميشود :
اذا انبجست دموع من خدود تبين من بكي ممن تباكي
و صاحب روضات هم در ضمن شرح احوال آن جناب يا مرحوم شيخ رجب برسي يا بعض مقامات ديگر بمناسبت ذكري و مذمتي از پيروان شيخ نموده است نه خود آن بزرگوار بلكه از خود آن بزرگوار تمجيد بسيار نموده و اينكه در بعض انتشارات اخيره در احوال شيخ بزرگوار ديده شده كه نوشتهاند صاحب روضات حكم بغلو ايشان نموده و بعض اشباه علماء هم كه تكفير نمودند به تبعيت از صاحب روضات است اشتباه محض است و او هر چه نوشته از پيروان شيخ است نه خود شيخ و خود صاحب روضات هم اشتباهي كرده كه حتي فرقه بابيه را هم از پيروان شيخ فرض كرده است و منشأ اشتباهش هم از اينجا است كه در اول كه عدهٔ از طلاب علوم تبعيت آن مبدع را نمودند چند نفر از طلاب شيخيه هم كه در مجلس درس سيد مرحوم مثل خود ميرزا عليمحمد حاضر ميشدهاند و بنفاق اسلامي اظهار ميكردهاند پيروي باب را نمودند و بعض آيات و اخبار را كه از درس سيد مرحوم شنيده بودند تأويلات ميكردند كه صاحب روضات مينويسد آلت امرهم الي التأويل يعني امر ايشان منتهي شد بتأويل نمودن ، ولي مترجمين هم چون عربي نميدانستهاند عبارت صاحب روضات را نفهميدهاند و ترجمه چنين كردند كه پيروان شيخ آلت تأويل شدند .
آري از آنها كه دعوي تبعيت از شيخ اعلي الله مقامه داشتند عدهٔ از آنها كه كافر محض شدند و پيغمبري و امامي و قرآني غير از آنچه مسلمانان دارند بر خود قرار دادند كه فرقه بابيه باشند ، و فرَق ديگر هم هستند كه اسماً خود را نسبت ميدهند و در عمل [ص 174] و اعتقاد تبعيتي ندارند ، و از جمله فرق منسوبه بآن شيخ بزرگوار ماها هستيم كه چون جميع اعتقادات آن شيخ بزرگوار را موافق كتاب و سنت و ضرورت و اجماع مسلمين يافتيم از آن بزرگوار پيروي كرديم الحمد لله و ملاك عمل ما كتاب و سنت و ضرورت اسلام است و اسم شيخي هم الحمد لله براي ما زينتي فوق زينت شده است و باين اسمي كه بما دادهاند راضي شدهايم و در معني و حقيقت اين اسم غير از معني مسلماني واقعي چيزي نيست و چون بلحاظ اين اسم و نسبت تمايزي پيدا كردهايم و از بركت اسم آن شيخ اجل معروفيتي پيدا كردهايم ، گاهي هم اين اوقات ميشنوم كه بنام اقليت ميخوانند ما را و از اين اسم و صفت هم راضي و خوشنوديم و افتخار داريم زيرا در عهد ائمه اطهار صلوات الله عليهم هم خودشان و اصحابشان در اقليت بودند و كمي از مسلمانان از روي حقيقت عارف بحق ايشان بودند و عامه مسلمين از فرط گرفتاري بدنياي خودشان شايد اصلا ائمه اطهار را نميشناختند و نميدانستند كه بايد امام منصوبي از طرف پيغمبر صلي الله عليه و آله داشته باشند و بعضي كه بخيال خود چيزي ميدانستند قائل باولي الامر بودند و اولي الامر كسي را ميدانستند كه قائم بسيف باشد و بعضي قائل بودند كه بايد از بنيهاشم هم باشد و در ميانه آنها هم كه معرفتي داشتند بعضي آن قدر ضعيف بودند و ميترسيدند كه اظهار آشنائي نميكردند و دور و بر ائمه اطهار (ص) نميآمدند و يك عده سواد اعظم هم بودند كه صريحا دشمن بودند و در كربلا جمع شدند و كردند آنچه كردند و آنها هم كه ابراز دشمني بآن شدت نكردند در هيچ امري تأسي بآن بزرگواران از ناداني يا از دشمني نميكردند و مطيع صرف خلفا بودند و اين مراتب براي اهل [ص 175] حديث و اهل تاريخ روشن است ، و خلاصه آنكه در آن ايام هم اقليتي هميشه بود و غالبا همان اقليتها بنام شيعه خوانده ميشدند ، حتي از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله اسم شيعه و اين اقليت مصطلح بود و علماي رجال حتي اسامي آن اشخاص را بنام شيعه و بنام اركان در كتب خود ثبت و ضبط كردند و بنده نيت تفصيل در اين مقام ندارم الا اينكه دوست ميدارم حديثي را در اين مقام از كتاب المبين از قرة العيون نقل نمايم از حضرت عسكري عليه السلام كه گفت مردي برسول خدا صلي الله عليه و آله يا رسول الله فلان نظر بحرم همسايه خودش ميكند و اگر ممكنش بشود كه مواقعه حرامي بكند باك ندارد پس غضب فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و فرمود او را نزد من بياوريد مرد ديگري عرض كرد يا رسول الله آن شخص از شيعيان شماست از آنها كه معتقد است بدوستي تو و دوستي علي عليه السلام و تبري دارد از دشمنان شما دو نفر پس فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مگو كه او از شيعه ماست زيرا اين دروغ است بدرستيكه شيعه ما كسي است كه مشايعت ما را نمايد و پيروي نمايد ما را در اعمال ما و اين عملي كه ذكر كردي او را از اعمال ما نيست . عرض ميكنم قصدم استفاده از حديث شريف بود در چند مورد يكي آنكه لفظ شيعه الحمد لله از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله مصطلح بوده و ديگر آنكه شيعه كسي بوده كه معتقد بدوستي اميرالمؤمنين عليه السلام و دشمني دشمنان آن حضرت بوده و بهمين سمت شناخته ميشده نه اينكه همان نماز ميكرده و روزه ميگرفته و خمس و زكوة ميداده و ديگر آنكه كساني كه باين صفت بودند در همان زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله هم انگشتشمار و در اقليت بودهاند . باري در نظر ندارم در اين مقام اخبار و آيات و ادلهٔ را [ص 176] كه در مدح اقليت و ذم اكثريت رسيده است ذكر نمايم و قصدم اشاره است و اهل علم و كمال متوجهند .
و براي تسليت برادران و پيروان آن شيخ جليل مرحوم اعلي الله مقامه از بعض خطابها و عتابهاي عوام مردم و آن نادانها كه در اثر تبليغات سوء اهل غرض و دشمنان فهميده يا نفهميده نسبتها باين سلسله جليله ميدهند و تهمتها ميزنند يا زشتگوئيها ميكنند همان طور كه در زمان ائمه اطهار (ص) با اصحابشان مردم سلوك ميكردند و مكرر بيچارگان ميآمدند و خدمت امام عليه السلام شكايت ميكردند كه مردم بما رافضي ميگويند يا جعفري خبيث ميگويند و امام عليه السلام تسكينشان ميدادند عرض ميكنم كه غم نخورند و صبر داشته باشند كه هميشه از وقتي كه دنيا دنيا است نسبت باهل حق از طرف عوام الناس اين شيوه مسلوك بوده و مِنبعد هم خواهد بود و اين كمال افتخار آنها است و نسبت بخود ائمه اطهار صلوات الله عليهم و انبياء خدا صلوات الله عليهم بلكه خود پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله كه شخص اول عالم است مردم چيزها گفتهاند و تهمتها زدهاند و نسبتها دادهاند كه فوق آن متصور نيست ، پس بدانند كه علامت حقيت آن نيست كه هيچوقت تهمت بانسان نزده باشند بلكه قضيه بعكس است و مناسب است در اين مقام براي روشني چشم دوستان و برادران حديثي را از كتاب امالي مرحوم شيخ صدوق عليه الرحمة نقل نمايم و حديث را از بعض يادداشتهاي جناب عالم فاضل بارع آقاي حاج شيخ حسن سردرودي دامت افاضاته كه براي حقير فرستادهاند نقل ميكنم :
در مجلس بيست و دويم روز عيد غره ماه شوال سال سيصد و شصت و هفت ، صفحه ٦٣ طبع طهران ، كه شيخ صدوق فرمود حديث كرد ما را پدرم كه [ص 177] گفت حديث كرد ما را علي بن محمد قتيبه از حمدان بن سليمان از نوح بن شعيب از محمد بن اسمعيل از صالح از علقمه گفت كه فرمود حضرت صادق جعفر بن محمد عليهما السلام و عرض كردم باو يا بن رسول الله خبر بده بمن از كسي كه شهادت او قبول ميشود و كسي كه قبول نميشود ، فرمود اي علقمه هر كس بر فطرت اسلام باشد جايز است شهادت او ، گفت پس عرض كردم باو آيا قبول ميشود شهادت گناهكار ؟ فرمود اي علقمه اگر شهادت گناهكاران قبول نشود قبول نميشود مگر شهادت انبياء و اوصياء زيرا آنها معصومند دون ساير خلق پس هر كس را نديدي بچشم خودت كه مرتكب گناهي ميشود يا شهادت نداده است بر آن گناه دو شاهد پس او از اهل عدالت و ستر است و شهادت او قبول است و اگر چه في نفسه گناهكار باشد و هر كس غيبت نمايد از او بآنچه در او است پس او خارج از ولايت خداي عزوجل است و داخل در ولايت شيطان است و بتحقيق كه حديث كرد مرا پدرم از پدرش از پدرانش عليهم السلام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود هر كس غيبت نمايد مؤمني را بآنچه در او است جمع نميفرمايد خدا ميانه آن دو را در بهشت ابدا و هر كس غيبت نمايد مؤمني را بآنچه در او نيست عصمت ميانه آنها منقطع ميشود و غيبتكننده مخلد در آتش ميشود و بازگشت بدي است ، گفت علقمه پس گفتم براي صادق يا بن رسول الله بدرستيكه مردم نسبت ميدهند ما را بامور بزرگ و سينههاي ما تنگ شده از اين نسبتها ، پس فرمود اي علقمه بدرستيكه رضاي مردم دست نميآيد و زبانهاي آنها ضبط نميشود و چگونه سالم ميمانيد از آنچه سالم نماندند از آن انبياء خدا و رسل او و حجتهاي خدا عليهم السلام ، آيا نسبت ندادند يوسف را كه قصد زنا كرده است ، آيا نسبت ندادند ايوب را كه مبتلا بگناهان [ص 178] خود شده ، آيا نسبت ندادند داود را كه از پي مرغ رفت تا وقتي كه چشمش بر زن اوريا افتاد پس شيفته او شد و مقدم داشت شوهر او را در جلو تابوت تا كشته شد پس تزويج كرد زن او را ، آيا نسبت ندادند بموسي كه عنين است و اذيت كردند او را تا خداوند برائت او را ظاهر فرمود از آنچه گفتند و كان عند الله وجيها ، آيا نسبت ندادند جميع انبياء خدا را كه ساحر و طالب دنيا هستند ، آيا نسبت ندادند مريم بنت عمران را كه حامل بعيسي شده است از مرد نجاري كه اسم او يوسف است ، آيا نسبت ندادند پيغمبر ما محمد را كه شاعري مجنون است ، آيا نسبت ندادند باو كه عاشق شده است بر زن زيد بن حارثه و عاشق بود بر او تا وقتي كه او را خالصه خود قرار داد ، آيا نسبت ندادند باو در روز بدر كه قطيفه قرمز را از غنيمت براي خود برداشته تا ظاهر كرد آن را خداي عزوجل بر قطيفه و تبرئه نمود پيغمبر خود را از خيانت و در اين باب در كتاب نازل شد و ماكان لنبي ان يغل و من يغلل يأت بما غل يوم القيمة ، آيا نسبت ندادند او را باينكه از هواي خودش در پسر عمش علي عليه السلام حرف ميزند تا تكذيب فرمود خداي عزوجل آنها را پس فرمود خداي سبحانه و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ، آيا نسبت ندادند او را بدروغ در قول خودش كه او رسول خداست بسوي ايشان تا نازل فرمود خداي عزوجل بر او و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا علي ما كذبوا و اوذوا حتي اتاهم نصرنا ، و بتحقيق در روزي فرمود در شب گذشته مرا بآسمان بردند پس گفته شد قسم بخدا در تمام شب از رختخواب خود جدا نشد ، و آنچه در اوصياء گفتهاند بيش از اينها است ، آيا نسبت ندادند سيد اوصياء را كه طالب دنيا و ملك است و فتنه را بر سكون ترجيح ميدهد و خونهاي مسلمين را ميريزد در غير حلال و اگر در [ص 179] او خيري بود مأمور نميشد خالد بن وليد كه گردن او را بزند ، آيا نسبت ندادند باو كه ميخواهد دختر ابيجهل را تزويج نمايد بر فاطمه عليها السلام و بدرستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله شكايت او را بر منبر بمسلمين فرمود و فرمود كه علي عليه السلام ميخواهد تزويج نمايد دختر دشمن خدا را بر دختر پيغمبر خدا آگاه باشيد كه فاطمه پاره تن من است هر كس اذيت كند او را بتحقيق مرا اذيت كرده است و هر كس خوشوقت كند او را مرا خوشوقت كرده است و هر كس او را خشمناك نمايد مرا خشمناك نموده ، پس فرمود صادق عليه السلام اي علقمه چقدر عجيب است گفتِهاي مردم در علي عليه السلام چقدر فاصله است ميانه كسي كه ميگويد كه او رب معبود است و ميانه كسي كه ميگويد او بنده گناهكار معبود است و قول آن كسي كه او را نسبت بعصيان ميدهد آسانتر است بر او از قول كسي كه او را نسبت بربوبيت ميدهد ، اي علقمه آيا نگفتند كه خداي عزوجل ثالث ثلثه است ، آيا تشبيه نكردند او را بخلق خودش ، آيا نگفتند كه او دهر است ، آيا نگفتند كه او فلك است ، آيا نگفتند كه او جسم است ، آيا نگفتند كه او صورت است تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا ، اي علقمه زبانهائي كه درباره ذات خداي عز ذكره آنچه لايق او نيست ميگويند چه طور از شما بسته ميشود و نميگويد چيزي را كه شما مكروه ميداريد ؟ پس استعانت بخدا بجوئيد و صبر كنيد كه زمين مال خداست و ارث ميدهد او را بهر كه خواسته باشد از بندگان خودش و عاقبت براي پرهيزگاران است ، بدرستي كه بنياسرائيل گفتند بموسي كه قبل از آمدن تو اذيت شديم و بعد از آمدنت هم اذيت شديم پس فرمود خداي عزوجل بگو بآنها اي موسي كه شايد پرورنده شما هلاك بكند دشمن شما را و شما [ص 180] را در زمين جانشين قرار بدهد پس بهبيند چطور عمل ميكنيد .
عرض ميكنم ترجمه روايت تمام شد ، و حديث ديگر از امالي شيخ طوسي عليه الرحمة نقل كردهاند مناسب است آن را هم نقل نمايم كه داخل شد سماعة بن مهران بر صادق عليه السلام پس فرمود اي سماعه بدترين مردم كيانند ؟ عرض كرد مائيم يا بن رسول الله ، پس غضب فرمود تا اينكه دو گونه آن حضرت قرمز شد و راست نشست و قبل از آن تكيه فرموده بود و فرمود اي سماعه كيانند بدترين مردم پيش مردم ؟ عرض كردم والله دروغ نگفتم يا بن رسول الله ما بدترين مردم هستيم نزد مردم زيرا آنها ما را كافر ناميدهاند و رافضي ناميدهاند ، پس نظر كرد بمن و فرمود چگونه هستند هر گاه شما را بسوي بهشت ببرند و آنها را بسوي جهنم و نگاه ميكنند و ميگويند چه شده است نميبينيم آنهائي را كه از اشرار ميشمرديم ؟ اي سماعة بن مهران هر كس از شما كار بدي بكند روز قيامت ميرويم نزد خداي تعالي با قدمهاي خودمان و شفاعت ميكنيم از او پس قبول ميشود ، والله داخل نميشود از شما در آتش ده نفر ، والله داخل نميشود از شما در جهنم پنج نفر ، والله داخل نميشود از شما در آتش سه نفر ، والله داخل نميشود از شما در آتش يك نفر ، پس سعي كنيد در درجات و ناخوش نمائيد دشمن را بتقوي ، قسم بخدا كه اراده نكرده است خدا غير شما را و شما در نزد اهل اين عالم بدترين مردميد و شما قسم بخدا در بهشت گرامي داشته ميشويد و آنها در آتش شما را طلب ميكنند .
عرض ميكنم تمام شد حديث شريف و اسباب روشني چشم برادران شد الحمد لله و دانستند كه اين نسبتها كه از ناحيه يك عده اهل غرض و جمعي اشخاص طمّاع و حسود داده ميشود و عوام نادان هم باور ميكنند و تكرار [ص 181] ميكنند غمي ندارد زيرا ما الحمد لله در دين خود بر يقين هستيم و بعلاوه ما كه ميدانيم اين نسبتها بحمد الله واقعيت ندارد بگذار هر چه ميخواهند بگويند تا خسته شوند ، مثلا ميگويند معتقد بمعاد نيستند ، ما كه ميدانيم معتقديم ، ميگويند قائل بمعاد جسماني نيستند ، ما كه ميدانيم الحمد لله معتقد بمعاد جسماني هستيم بلكه معاد غير جسماني را محال ميدانيم و آن بدبختان كه اين نسبتها را ميدهند خودشان معتقد نيستند بلكه اصلا از مسأله معاد جز لفظي كه معني نداشته باشد نفهميدهاند ، ميگويند معتقد بمعراج جسماني پيغمبر صلي الله عليه و آله نيستند ، ما كه الحمد لله معتقديم و ميدانيم كه معراج معجز پيغمبر است صلي الله عليه و آله و اقرار بآن داريم اما ميدانيم كه كيفيت معجز پيغمبر صلي الله عليه و آله را هم امثال ما نميفهمند ولي مكلفيم اقرار بآن داشته باشيم مثل ساير معجزات كه كيفيتش را پيغمبران ميدانند ما همين قدر ميدانيم كه معراج جسماني فرمود حتي با عبا و نعلين خودش هم بود و معذلك خيالات بيمعني نادانان و عوام مردم را هم نميكنيم كه فرض كنيم مانند شاهين پرواز كرد يا مانند طياره اوج گرفت و آن قدر رفت تا بقاب قوسين نزد پروردگار رسيد ولي آنقدري هم كه از فرمايشات خود پيغمبر صلي الله عليه و آله بما رسيده و براي علما ممكن بوده است بيان آن همان است كه در كتاب ارشاد العوام في الجمله تفصيلي دادهاند و در كتاب ديگر از كتب ديگران نظير آن بيان نيست ، و ميگويند ما درباره اميرالمؤمنين و ائمه اطهار صلوات الله عليهم غلو كردهايم ، ما كه ميدانيم الحمد لله غلوي نيست و آن بيچارگان نميدانند غلو كدام است ما كه از حد بندگي ايشان را بالا نبردهايم و العياذ بالله خدا ندانستهايم منتهي آنچه اجماعي و ضروري جميع شيعه است و عدهٔ هم از [ص 182] اهل تسنن نسبت به پيغمبر (ص) معتقدند كه پيغمبر و آلمحمد صلوات الله عليهم اول ما خلق اللهاند و قرآن و اخبار متواتره شاهد آنها است ما هم الحمد لله گفتهايم ، حالا نادانها چه ميگويند ، آيا ميگويند اين خلق خدا اولي و ابتدائي ندارد و همه مساوي و در صف واحد و جلو و عقب و اعلي و ادني و اشرف و اخسّي ندارند ؟ اينكه مزخرف است بر خلاف قرآن و ضرورت اسلام هم هست ، يا ميگويند اولي دارد كه غير پيغمبر و آلمحمد صلوات الله عليهم است و نزديكتر بخداست يعني شبيهتر بصفت خداست و آيات و علامات خدائي در او بيشتر بروز دارد ؟ پس كيست و كجا است و ادعايش چيست و دلائلش كدام است ، ما كه نشنيدهايم . باري الحمد لله منكرين ما انكارشان بر خدا و رسول است و خودشان هم نميدانند چه ميگويند فقط سينه پركينهٔ دارند و آتشي در دل دارند كه تا باشند خواموش نميشود . ميگويند علي را خالق و رازق دانستهاند ، ما كه ميدانيم الحمد لله اينها دروغ است و علي و فرزندانش بندگان فرمانبردار خدايند كه خدا آنها را بازوي خود گرفته و دشمنان و منكرين فضايل و ناصبين ايشان و گمراهان و ستمكاران را بازوي خود نگرفته است كه در كتاب مجيد فرمود و ماكنت متخذ المضلين عضدا و اين ستمكاراني كه عهد خدا بآنها نرسيد كه ميفرمايد لاينال عهدي الظالمين بر آنها كه عهد خدا بآنها رسيده و آنها را بازوي خود و امام و پيشواي خلق قرار داده حسد بردند و انكار فضل آنها را نمودند و خداوند فرمود ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابرهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما پس خداوند بر رغم دشمنان آلمحمد عليهم السلام كتاب و حكمت را به بندگان و دوستان آلمحمد عليهم السلام داده كه هر چه ميگويند موافق كتاب و سنت است و دشمنان هر چه را كه [ص 183] انكار ميكنند كتاب و سنت را انكار ميكنند پس ظلم بخود ميكنند و دودش بچشم خودشان ميرود و بس است براي ما كه پيروي پيغمبر و آلمحمد و كتاب و سنت را نموده باشيم .
و اما غير ما بيشتر اعتماد و اعتقادشان بعقل ناموزون خودشان است و مهملتر از اين هم حرفي در دنيا نيست و بزرگترين حربهايست كه شيطان دست اهل دنيا و پيروان خود داده است كه عوام مردم را با همين حربه فريب ميدهند كه ميگويند همه چيز را بايد با عقل سنجيد و خدا عقل را براي تميز حق و باطل و خوب و بد و صحيح و ناصحيح بانسان داده ، و اين حرف صحيح است و كلمه حقي است كه اراده باطل از آن ميكنند زيرا اولا معني عقل را نميدانند و مورد استعمال آن را هم نميدانند و نميخواهند كه بدانند ، پس اگر منظور از عقل آن است كه خداوند داده و پيغمبر صلي الله عليه و آله تعريف آن را فرموده آن عقل چيزي است كه عبادت پروردگار با آن ميشود يعني انسان ميشناسد كه خداي توانائي براي اين ملك هست و بايد بندگي او را نمود و بندگي كردن تا انسان معبود را نشناسد و راه بندگي و رضا و غضب او را نداند ميسر نيست و دانستن اينها بدون راهنمائي و دانائي ممكن نيست و عقل ميفهمد كه ما خود ابتداءً نادانيم و نميدانيم مگر اينكه رجوع بدانايان نمائيم و دانايي هم بصرف ادعا نيست و بايد بداند آنچه را كه ما نميدانيم و علاماتي دارد كه با آن علامات بايد شناخته شود كه از جمله آن علامات يكي معجزات و خوارق عادات است كه خداوند آنها را به پيغمبران خود داده است و كرامات و معجزات از آنها لاتعد و لاتحصي بروز كرده و روات و ناقلين بر ما نقل كردهاند و نميتوان گفت كه همه اينها العياذ بالله دروغ است زيرا اگر بناي عقيده را بر اين بگذاريم بايد جميع كتب و رسل را انكار نمائيم و اين انكار هم [ص 184] منجر بانكار پروردگار ميشود زيرا خدائي كه هيچكس را نفرستاده و خبري از وجود خود نداده خدا نيست و اگر هم فرستاده و فرستادگانش هيچ فرقي با منكرينشان ندارند و علامت خاصي ندارند و علمي و كمالي كه منكرين نداشته باشند ندارند و همه هم مثل ساير خلق دروغگويند معلوم است كه العياذ بالله خداي عاجز و جاهل و لغوكاري است و اين خداي ما نيست و عقل هيچكدام از اينها را يقينا تصديق نميكند ، و اگر ميگويند عقل همين طور حكم ميكند كه تو گفتي پس چرا فرمايشات ايشان را قبول نميكنند و مستبد برأي ناموزون و بياساس خود ميشوند و چرا در آنچه نميدانند رجوع بكتاب و سنت و آلمحمد عليهم السلام نميكنند ؟ اگر ميكنند كه ان شاء الله هيچ وقت نزاعي و اختلافي نيست زيرا عموما مستند بكتاب خدا و سنت پيغمبريم و اگر گاهي در يك مسأله اصلي يا فرعي شكي و شبههٔ درباره يكديگر پيدا كرديم يا اعتراضي داشتيم قاعده عقل و برادري و مسلماني اين است كه آن اعتراض را بگويد و آن ديگري هم اگر باشتباه خود پي برد تسليم شود و اگر بر مطلب خود دليلي دارد بياورد و دليل شخص مسلم و مؤمن امروز كتاب و سنت است ، مثلا اگر كسي خواست ببرادر خود بگويد فلان عقيده غلو است بايد اول معني غلو را از كتاب و سنت بفهمد و بداند آنوقت كلام برادر را بسنجد كه غلو است آنوقت بگويد غلو است نه آنكه اگر معني حرف را نفهميد منكر بشود زيرا بنا نيست معاني جميع آنچه پيغمبران فرمودهاند جميع امت بفهمند بلكه فهميدن همه چيز مخصوص بعلما است بلكه بعضي از اعمال و علوم و اقوال پيغمبران و امامان را علما هم نميفهمند و فهمش مخصوص بخودشان است و شأن ما جز اقرار بآن چيزي نيست زيرا ما نميدانيم معراج بچه نحو صورت گرفت ولي اقرار داريم ، ما نميدانيم [ص 185] ماه چطور منشق شد ولو اينكه جلوي چشم خودمان باشد ولي اقرار داريم ، ما نميدانيم پيغمبر چطور ميفهمد كه ما در خانه چه خوردهايم و چه ذخيره كردهايم اما اقرار داريم ، ما نميدانيم پيغمبر چطور مرده را زنده ميكند اما اقرار داريم ، و هكذا معجزات لاتحصي كه در فهميدن كيفيت اين معجزات علما و غير علما يكسانند مگر خصيصين كه آنها غير از مردمان ظاهرند . و هيچ وقت تصور مكن و مگو مثل بعض جهال كه بنا بر قول تو همه چيز تعبدي است و هيچ چيز را با عقل نبايد فهميد ، زيرا عرض ميكنم كه من اينطور عرض نكردم بلكه من ميگويم كه كليات امور را بايد با عقل فهميد و مشعرش عقل است مثل همان امور كه اول عرض كردم اثبات صانع با عقل ميشود صانع بايد عالم باشد قادر باشد زنده باشد حكيم باشد بينياز از خلق باشد محتاج بخلق خود نباشد ، اينها را بايد با عقل فهميد ، و اينكه خدا بايد پيغمبران دانا بسوي خلق بفرستد عقل ميفهمد و آنچه خدا از خلق خود خواسته بايد بوسائلي كه خلق بفهمند و اختيارشان هم محفوظ بماند بآنها برساند و ميزاني براي آنها قرار بدهد كه در اختلافات رجوع بآن نمايند و آنها را بطبايع مختلفه كه اسباب نزاع و جدال است وانگذارد و تكليف مالايطاق باين خلق نفرمايد و فرستادگان خود را راستگو قرار بدهد كه مردم اطمينان بآنها حاصل نمايند و هكذا از اين قبيل كليات كه بسيار است و فعلا همين كلمات بر قلم من جاري شد ، اينها اموري است كه عقل عموم مردم ميفهمد و انبياء و اولياء هم بتفصيل بيان فرمودهاند و فرمايش آنها هم موافق عقل ما شده است و دانستيم كه درست فرمودهاند ، اما از اين كليات كه گذشتي ما ديگر ساير جزئيات را نميتوانيم بعقل ناقص خود بفهميم زيرا اگر آن جزئيات را هم ما ميفهميديم پس همه پيغمبر بوديم و احتياجي به پيغمبران نداشتيم . [ص 186] و اگر كسي بگويد و قبول داشته باشد و بعقل خود هم فهميده باشد كه ما محتاج به پيغمبران هستيم باو ميگوئيم كه در فرمايشات ايشان آنچه را كه صحت آنرا بعقل خودمان هم ميفهميم كه شبهه در آن نيست و بايد بپذيريم و اما آنچه را كه نميفهميم پس آنها را هم ابتداء بايد قبول كرد و انكار ننمود زيرا اگر انكار كنيم از پي فهميدنش بلند نميشويم و هيچوقت نخواهيم فهميد ، پس بايد بهمين اندازه كه راستگوئي پيغمبران در آنچه ميفهميم بر ما ثابت شد ديگر در آنچه نميفهميم چون و چرا نكنيم و انكار ننمائيم و در همان فرمايشات آنها غور نمائيم تا تدريجا بفهميم زيرا مبلّغ از جانب پروردگار غير از رسولان بشر كسي نيست و انكار فرمايش پيغمبران بطور قطع اسباب هلاكت است مثل اينكه اگر انكار دستور دكتر را بكني باين بهانه كه ميخواهم با عقل بفهمم بچه دليل اين دوا را ميدهي خواهي مرد و آن را هم نخواهي فهميد زيرا علم طبابت نداري ، و اي كاش آن جماعتي كه بمحض اينكه حديث فضيلتي يا معجزهٔ بر ايشان روايت ميكني انكار ميكنند و ميگويند بعقل درست نميآيد بر ما تشريح ميكردند كه آن امور عادي كه جميعش محسوس و مشهود است كدامش با عقل اثبات شده و چه دليل عقلي بر آنها اقامه ميكنند ؟ بته خربوزه چرا بعد از سه ماه ميوه ميدهد درخت زردآلو بعد از پنج سال ، بچه انسان بچه دليل نه ماه در شكم ميماند بچه الاغ چرا بعد از يك سال متولد ميشود ، آفتاب چرا سالي يك مرتبه دوازده برج را طي ميكند ماه ماهي يك مرتبه طي ميكند ، چرا آفتاب چندين برابر ماه است ، چرا زحل باين دوري است و ماه باين نزديكي ؟ و هكذا جميع امور عادي مشهود بهمين طور است و دليل كوچكي يا بزرگي يا گرمي يا سردي يا تندي يا كندي حركات هر يك يا سكون ديگري را نميدانند و دليل عقلي [ص 187] كه احتمال خلاف آن نرود بر آن ندارند و معذلك قبول دارند ، فقط دليل عقلي را بر همان فرمايش پيغمبر و امام ميخواهند كه بهانه براي انكار داشته باشند ، و چرا از همان راه كه فرمودهاند نميروند تا بفهمند و فقط از راه انكار ميخواهند بفهمند و چرا وقتي كه راستگوئي آنها را دانستند تكذيب فرمايشاتشان را ميكنند ؟ آيا نميدانند كه تكذيب فرمايشات ائمه اطهار صلوات الله عليهم با اسلام و تشيع وفق نميدهد ؟
بلي مكرر شنيده ميشود و حتي از اهل علم هم شنيده ميشود كه شيخيه در عقايدشان متمسك باخبار ضِعاف ميشوند كه اغلب مجعول و ساخته ديگران است ، و اين حرفها در درجه اول محمول بر بياطلاعي از كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام و كتب علماي شيخيه است و نميدانند كه علماي شيخي بهيچ مطلب و اعتقاد كلي يا جزئي كه مأخوذ از كتاب خدا و سنت رسول و ضرورت شيعه نباشد معتقد نميشوند و مثل بعض علماي اخباري سادهلوح نيستند و متمسك باخبار ضعاف بدون استناد بادله فوق نميشوند و بغير از فرمايش خدا و رسول و ائمه بچيزي معتقد نميشوند و گمان ميكنم عيب بزرگشان در نظر جماعتي همين باشد زيرا ما اول سؤال ميكنيم كه اخبار ضعاف كدام است ؟ اما در كتاب خدا و سنت جامعه كه ذكري از اخبار ضعاف باين اصطلاح خاص نيست كما اينكه ذكري از حَسَن و موثق و غيره هم نيست ، اينها اصطلاحاتي است كه بعض علما در ششصد سال قبل گذاردهاند جزاهم الله خيرا ، و ميپرسيم تا آنوقت كه آنها اين اسماء و اصطلاحات را وضع كردند ملاكي و ميزاني براي قبول يا رد اخبار در دست بود يا نبود ؟ البته نميتوانند بگويند كه نبود زيرا دين پيغمبر بدون ميزان نميشود باشد ، و اگر ميگويند يك ميزاني داشته است پس الآن هم آن ميزان برجا است و نميتواند كسي بگويد كه ميزاني كه پيغمبر [ص 188] و امام زمان قرار داده بود تا آن روز بقوت خود بود و از آن روز كه اين اصطلاحات وضع شد بايد آن ميزان قويم را ترك كرد زيرا آن علماي اعلام هم هيچيك ادعاي پيغمبري نكردند و نفرمودند كه آن قاعده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله گذارده از اين ببعد نسخ ميشود بلكه خود معتقد بودند و عمل ميكردند و اسوه و قدوه ما هم بودهاند و هستند ، اصطلاحاتي هم گذاردهاند اما قاعده مسلم پيغمبر را بهم نزدهاند و نميتوانند بهم بزنند ، و ملاك كلي كه تخلف از آن ممكن نيست و جايز نيست و از اول اسلام تا كنون معمول بوده و خواهد بود همانا تطبيق حديث است با كتاب خدا و سنت جامعه كه در اين دو شك و شبهه نيست و اجماع و ضرورت قائم بر صحت اين دو است ، هر حديثي كه مخالف با اين دو شد البته رد ميكنيم بگويندهاش و بآن نميگيريم و عمل نميكنيم ، اما هر حديثي كه موافق شد ديگر چه عذري بر ترك آن هست ؟ البته ترك نميكنيم ولو باصطلاح جديد ضعيف باشد چه خواهد شد ؟ البته ضعفش منجبر با تطابق با اخبار صحيحه و آيات يا احيانا عمومات كتاب و سنت است ، چرا بايد انكار شود ؟ آيا با اين بهانه كه بعقل من اين حديث درست نميآيد ميتوان رد كرد حديث آلمحمد را ، يا بگوئيم اين حديث ضعيف است و ما اصطلاحي گذاردهايم و بر خود حتم كردهايم كه بآن اصطلاح عمل كنيم ؟ و آيا آنهائي را كه قبول كردهايم با همين دليل است كه با عقل ما درست آمده كه قبول كردهايم ؟ آيا بعقل ما درست آمده كه نماز ظهر چهار ركعت است و مغرب سه ركعت و روزه سي روز است و مخصوص در ماه رمضان است و زكوة فقط در نه چيز است و طواف هفت شوط است ؟ آيا با همان دليلي كه اينها را فهميديم حديث فضيلت كوچكي از آلمحمد را نميتوان فهميد كه حكما بايد با عقل بفهميم ؟ آن هم چه عقل ؟ [ص 189] عقلي كه حتي بديهيات را از كمال حسد و شقاوت انكار ميكند و باك ندارد . آيا از انصاف است كه با علم رجالي كه واضع اول آن شخص زيدي و فطحي است و بعد از آن هم علماء آن با هم اختلاف درباره روات دارند و تاريخهاي غير معتبري جمع كردهاند و نوشتهاند ما حديث فضيلت آلمحمد عليهم السلام را كه با كتاب خدا و سنت رسول و ضرورت مسلمين و جميع عقول سليمه موافق است رد نمائيم ؟ سلّمنا در آحادي از اخبار توانستي بگوئي اين حديث موافق اصطلاح صحيح است يا موثق است ، آيا در مقام استدلال ميتوان بهمين قناعت كرد كه « كش » نوشته صحيح است ، « جش » گفته موثق است ، آيا كش و جش پيغمبرانند كه تصديق يا تكذيبشان را در موردي كه عقل تو حتي هزار احتمال ديگر ميدهد اين را اساس دين قرار ميدهي ؟ والله كه اين از انصاف و دينداري نيست كه اساس دين پيغمبر را كه تا قيامت بايد بماند بر تصديق يا تكذيب يا تعديل يا جرح صاحبان كتب مختلفه كه بر خلاف يكديگر هم نوشتهاند و هيچ كدام هم علم قطعي نداشتهاند تصديق يكديگر را هم نداشتهاند پانصد سال قبل از اين هم بودهاند كه ما هيچيك را هم نديدهايم و نميشناسيم تو اساس دين خود و تصديق يا تكذيب فرمايش پيغمبر يا امام خود را كه خود عالم الغيبند مبتني بر تصديق يا تكذيب همچنين جماعتي ميكني و تاريخهاي غير معتبره آنها را كه از زمين تا آسمان هم اختلاف دارند تو ملاك امر قرار ميدهي ؟ اگر كار باين سستي است چرا ديگر اينقدر زحمت ميكشي ، چرا بهمان فرمايش امام قانع نميشوي ؟ آن را هم كه مرد ملائي در كتابي نوشته و زحمتي كشيده ، اگر بروايت آن عالم علم حاصل نميكني چرا بجماعتي جاهل ديگر رجوع ميكني ، چرا بامام خودت حسن ظن نداري اما حسن ظن داري كه جش نوشته فلانٌ شيعي ، كش نوشته [ص 190] فلانٌ ثقة ؟ جش كه بيش از اين ننوشته كه فلاني شيعه است شيعه دوازده قسم است كه يازده قسمش را من و تو قبول نداريم ، جش هم ديگر توضيحي ندادهاند و اگر داده بودند چه ميشد ؟ آن هم خبري بود از مرد بياطلاعي ، او از جاهلي ديگر نقل كرده او از يك نفر ديگر كه گمان كرده فلان شخص شيعه بود يا سني بود ، آيا بناي دين را ميتوان روي پايه باين سستي قرار داد ؟
تازه اگر همه اين قواعد سست را بپذيريم بقدر ذرهٔ اسباب يقين نميشود زيرا همه اين زحمات كه متمسك بحشيش و اين مباني بياساس ميشويم براي اين است كه علم درباره آن روات پيدا كنيم كه ضعيف نباشند و حديث جعل نكرده باشند ، آيا احتمال نميدهيد كه آن كسي كه دروغ ساخته و متن حديث را جعل كرده سندي هم جعل كرده است مركب از جميع رجال معتبر و موثق ؟ آيا بر جعلكننده چه فرق ميكند كه متن حديثي را بسازد يا سند آن را بسازد ؟ و چرا بايد علماي اصول ما با آن همه احتياط باين درجه بكتب رجال خوشبين و بكتب علماي محدثين قديم بدبين باشند ؟ ولي عرض نميكنم كه فقط ملاك عمل همان كتب بايد باشد بلكه عرض ميكنم كه ادله محكمهِ ما وراي اين خيالات واهيه است كه بعضي ميكنند و براي ما ادلهايست كه لو وضعناها علي جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله ولي اينجا محل ذكر و تفصيلش نيست همين قدر اختصارا عرض ميكنم كه ما خود را امروز در مرأي و منظر حضرت امام عصر عجل الله فرجه ميدانيم كه او عالم السرّ و الخفيّات است و متصرف در جميع كون و امكان و دلها و دستها و زبانها و قلمها در دست او است و از جانب پروردگار مأمور بحفظ دين پيغمبر هم هست و باجماع و ضرورت همه مسلمين و بجميع ادله عقليه هم يقين كردهايم كه خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم امروز همين [ص 191] كتاب و سنت را براي ما ميزان و حجت قرار دادهاند و اخبار صحيحه يا ضعيفه را هم باين دو ميزان قويم بايد بسنجيم هر چه موافق است ميپذيريم هر چه مخالف است رد ميكنيم و دستور امام زمان همين است كه بروات همين اخبار رجوع كنيم ، متمسك بتواريخ غير معتبره هم نميشويم ولي البته براي تكميل دلايل غالبا بآنها هم رجوع ميكنيم اما نه اينكه تمام دليل آنها باشند ، دليل منحصرا كتاب و سنت است ، اجماع و ضرورت هم هيچ وقت در هيچ مسأله اصلي يا فرعي بر خلاف كتاب و سنت قائم نشده ، اما ادله عقليه هم اگر با اين سه دليل مطابق است چه بهتر اگر مطابق نيست دور ميندازيم و عقل را حجت ميدانيم تا آنجا كه موافق فرمايش خدا و رسول باشد و اگر مخالف شد اين جنون است و عقل نيست . پس ما بدليل عقل ناقص مانند ديگران اخبار ضعاف را ترك نميكنيم و انكار خدا و رسول نميكنيم بلكه اخبار را عرضه بر كتاب و سنت جامعه يقينيه ميكنيم كه ميزان قويم است و باين لحاظ مورد استهزاي منتحلين علم و منتسبين بائمه اطهار هم گاه ميشويم فاعتبروا يا اولي الابصار .
و چقدر تعجب است از اهل علم و ادب و سيادت و رياست و سياست كه احترام اهل علم و آنانكه عمري را صرف خدمت باسلام و ديانت نمودند و قلوب مردم را نگاه داشتند نگاه ندارند و استهزاء بآنها نمايند و نسبتهاي ناروا بدهند و خود را بياحترام و مغرض نشان دهند و چون اين كتاب بعنوان تاريخ است در اين باب تاريخي ديدهام كه خودداري از ذكر آن و ذكر بياعتباري آن نميكنم و اگر سبب كدورتي هم بشود اميد عفو است و خداوند ميفرمايد و السن بالسن و الجروح قصاص و چون من شخصا مورخ نيستم گاهي از تاريخنگاري خارج ميشوم و به بيان عقايد ميپردازم بطور اشاره و اختصار و غرضم اين است كه مورخين محترم كه شايد بر اين اوراق ميگذرند بر عقايد [ص 192] ما اطلاعي حاصل كنند و غرض خود حقير حاصل شود و ضمانت اينكه اين تاريخ بكلي خالي از اغراض ديگر باشد مانند ساير مورخين ندارم بلكه غرضم نشر عقايد است و مورخين اغلب بكتب ديني كمتر مراجعه ميكنند مگر بعنوان اطلاع بر تاريخ مذاهب لذا در اينجا اشاره مختصري شده باشد .
باري آن حكايت را اجمالا از تاريخ علوم اسلام تأليف جناب آقاي تقيزاده نقل ميكنم و چون خود كتاب را نداشتم بروايت از بعض نشريات جناب آقاي مرتضي مدرسي چهاردهي روايت ميكنم كه در ضمن نقلهاي مختلفه كه هر كسي بذوق خود يا غرض خود از احوال و اخلاق شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه نمودهاند اين حكايت را هم در صفحه ٩٠ از تاريخ فلاسفه اسلام نقل از صفحات ٢١ و ٢٢ از انتشارات دانشكده علوم معقول و منقول مينويسند :
چهارم در كتاب قصص العلماء درباره فهم حديث شيخ داستاني نقل شده است كه دقيقتر از آن را آقاي سيد حسن تقيزاده در رساله « تاريخ علوم در اسلام » چنين نوشتهاند : اعتقاد باحاديث ضعيف بقدري رايج شد كه بنا بر معروف در نيمه اول قرن سيزدهم يكي از علماي مؤسس يكي از طريقههاي معروف متوفي در سنه ١٢٤٢ كه ● ظاهرا معتقد بقبول و در صحت احاديث بر حسب شم خود بود در اين باب با شيخ محمدحسن معروف صاحب جواهر الكلام بحث شديدي داشت و شيخ باطاق ديگر رفته و روايتي جعل نمود با عربي خيلي فصيح و در كاغذ كهنهٔ نوشت و كاغذ را خيلي مندرس و كهنهتر كرد و پيش آن عالم آورد و گفت لطف فرموده دقت بفرمائيد اين حديث صحيح است يا ضعيف ، و وي پس از دقت و باصطلاح خود رجوع بشم خود گفت اين حديث كاملا صحيح و معتبر است ، و همين شخص [ص 193] در كتب عظيم و جسيم خود كه در ايران طبع شده و در حوزِهاي خاصي تدريس ميشود با آنكه اتباع وي او را بزرگترين علماي شيعه ميدانند خرافاتي مضحك بجاي حقايق دينيه يا علوم مثبته درج كرده كه بقول عاميانه آدم شاخ درميآورد و از آن جمله ● براي مثال اسامي كه ملائكه درج ميكند كافي است مانند ملكي كه اسم او داراي حروف را و نون و را و ده غين متوالي و در آخر ئيل است و ملائكه ديگر مانند ظلمظعائيل و حصدغائيلا و هكثائيل و هكخائيل و هكذا كه از تركيب حروف جعل و موهومات جفري ساخته است و خلف معروف او در كتاب بزرگ ديگري كه بعنوان شرح بر قصيده عبدالباقي افندي موصلي نوشت و در سنه ١٢٧٠ قمري در طهران بطبع رسيده براي مدينه علم كه لابد در آسمان است بيست و دو محله شمرده و در وسط محله بيست و دويم ١٦٠ كوچه باصطلاح او بند ذكر كرده با نام و نشان و صاحب هر يك از آن بندها را با اسمي عجيب كه شبيه بكلمات مهمل و هذيان و مركبات جعلي از حروف تهجي است ياد كرده است .
عرض ميكنم چندي قبل كه بر اين عبارات گذشتم بياندازه متأثر شدم زيرا نوشتجات اشخاصي كه اعتراض يا ايراد بر آن شيخ بزرگوار داشته باشند زياد ديده بودم يا شنيده بودم ولي اغلب آنها اهل علم و ادب و كمال نبودند و معذلك شاخ درنياوردند و حقير در نظر داشتم كه بعض توضيحات بر عبارات مورخ محترم عرض كنم كه در اين هنگام مراسلهٔ رسيد از جناب عالم فاضل كامل متقي آقاي حاج شيخ حسن سردرودي دامت افاضاته از تبريز كه آن شخصيت معظم هم بهمان عبارات برخورده بودند و لله و في الله متغير شده بودند و خواستهاند دفاعي از آن بزرگوار نموده باشند و صفحاتي مرقوم داشته بودند . حقير هم مغتنم شمردم كه همان جوابهاي جناب حاج شيخ دامت [ص 194] افاضاته را در اينجا روايت كنم زيرا ايشان داناتر بلحن اهل محل و همشهريان خود هستند و معروف است كه لايقطع الحديد الا الحديد .
باري معظم له در مراسله خود متذكر آيه شريفه شدهاند كه ميفرمايد بل كذبوا بما لميحيطوا بعلمه و اذ لميهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم بعد از آن عبارتي را كه نقل كرديم ذكر ميكنند و بعد از آن مينويسند :
تمام شد كلام او و اين از چند جهت فاسد است و شأن او نبود دخالت در اين امور : جهة اولي گويد اعتقاد باحاديث ضعيف بقدري رايج شد الخ ، ميپرسيم از او ميزان در حكم بضعف احاديث چيست كه شما با آن ميزان همه احاديث شيعه را موازنه نمودي و دانستي كه رايج اعتقاد باخبار ضعيفه است ؟ اگر نظريه شما است بحكم كدام دليل بايد تحميل بديگران نمائيد ، چه شما يك مردي و غير شما مردي ديگر ، پس ميزان بايد چيزي باشد كه بحكم خدا و رسول بهر كس تحميل توان كرد . جهة دويمي آن عالم مؤسس يك طريقه نبوده بلكه در همه علوم بآلمحمد عليهم السلام رجوع ميكرد چنانكه خودش در اول شرح فوايد فرموده است اين است عين عبارتشان : و اخذت تحقيقات ما علمت من ائمة الهدي لميتطرق علي كلماتي الخطاء لاني ما اثبت في كتبي فهو عنهم و هم معصومون من الخطاء و الغفلة و الزلل و من اخذ عنهم لايخطي من حيث هو تابع و هو تأويل قوله تعالي سيروا فيها ليالي و اياما آمنين ، پس آن مؤسس طريقه آلمحمد بود صلوات الله عليهم . جهة سيّمي تاريخ وفات او سنه ١٢٤١ بوده نه آنچه او نوشته . جهة چهارمي آنكه گويد در صحت احاديث بر حسب شمّ خود بود هم ميپرسيم در كدام كتاب يا رسالهاش اين فرمايش را فرموده و بدون مدرك صحيح سخن راندن در شماره دروغها است ، آري هيچ مانع شرعي و طبيعي ندارد كه شخصي از كثرت مؤانست [ص 195] با اخبار و ممارست در آنها در مدت عمرش يك آشنائي بچگونگي فرمايشات آلمحمد عليهم السلام براي او حاصل شود كه اجمالا بشناسد ● كه اين كلام معصوم است چه در حكمت ثابت شده است كه صاحب كلام در كلامش تجلي دارد و امام عليه السلام فرموده ان علي كل حق حقيقة و لكل صواب نور و شايد روايت بمعني كردم . جهة پنجمي آنكه گويد با صاحب جواهر بحث شديدي داشت الخ ، اولا صاحب جواهر از فقها بود و شم فقاهتي در ميان فقها يك اصطلاح شايعي است ● هرگز در اين موضوع بحث نميكند ، و ثانيا شيخ مرحوم از مشايخ اجازه صاحب جواهر است و اجازه روايتي او در جزء سيم جواهر بخط مبارك شيخ ثبت است پس بسيار بعيد است كه با شيخ روايت در مقام بحث ايستد . جهة ششمي آنكه گويد شيخ باطاق ديگر رفت و روايتي جعل نمود الخ ، اولا اين قضيه را از قصص العلما برداشته و قدري تصرف نموده كه مدرك ديگر بشمار آيد ، در قصص العلما صفحه ٥٠ طبع هند گويد وقتي از اوقات شيخ احمد بنجف رفت شيخ محمدحسن صاحب جواهر الكلام اگر چه فن او منحصر بفقه بود [ص 196] لكن در محاجه و مجادله يد طولي داشت بنحوي كه غلبه بر او در غايت اشكال بود ، پس شيخ محمدحسن خواست كه اين سخن را مكشوف كند كه شيخ احمد از نفس عبارت ميتواند كه قطع كند كه اين كلام امام است يا نه ، پس شيخ محمدحسن رحمه الله حديثي جعل كرد و كلمات مغلقه در آن مندرج ساخت كه مفردات آن در نهايت حسن و مركبات آن بيحاصل بود و آن حديث مجعول را در كاغذي نوشت و آن ورق را كهنه كرد از ماليدن و بالاي دود و غبار نگه داشتن پس آن را بنزد شيخ احمد برد و گفت كه حديثي پيدا كردهام شما بهبينيد كه آن حديث است يا نه و آيا معني آن چيست ، شيخ احمد آن را گرفت و مطالعه نمود و بشيخ محمدحسن گفت اين حديث و كلام امام است پس آن را توجيهات بسيار كرد ، پس شيخ محمدحسن آن ورقه را گرفت و بيرون رفت و آن را پاره كرد . تمام شد . پس واضح شد كه آقاي تقيزاده از آن كتاب برداشته ، و اساتيد علما قصص العلما را رد و طعن زدهاند مرحوم حاج ميرزا حسين نوري در كتاب فيض القدسي در مقام رد كردن دعائي كه بمجلسي نسبت دادهاند گويد « فما في ملفقات بعض المعاصرين من عد ذلك اي الدعاء في مناقبه بل ذكر السند له لايخرجه عن الضعف بل يقربه الي الاختلاف لكثرة ما في هذا الكتاب من الاكاذيب الصريحة التي لاتخفي علي من له انس و اطلاع باحوال العلما و سيرتهم و اطوارهم » انتهي ، كه مرادش قصص العلما است ، و در خاتمه فيض القدسي باز محدث نوري گويد « ان بعض المتكلفين » كه مرادش قصص العلما است « الذي احب ان يعد من المؤلفين ذكر في ترجمة صاحب العنوان » كه مراد مجلسي مرحوم است طاب الله ثراه « اشياء منكرة و اكاذيب صريحة ليس لها في كتب الاصحاب و ارباب التراجم اثر و لا عند العلماء منها خبر كدأبه [ص 197] في اكثر التراجم بل ذكر في حق كثير من اعيان العلما و اساطين الفقها ما لايليق نسبته الي ادني المتعلمين » ثم ذكر بعض منكراته الي ان قال « و قد ذكر في عداد كراماته ايضا منامين اعرضت عن نقلهما لعدم الوثوق بنقله كما لايخفي علي من راجع ساير منقولاته » . و سيد مرتضي چهاردهي گويد كه آن كتاب فضايح العلما است و ارزش تاريخي ندارد ، و حدسم اين است كه يكي از آنچه در حق اعيان علما ذكر كرده كه از اكاذيب است و لايق نيست نسبت آن بادني متعلم همانا نسبت حديث جعل كردن به صاحب الجواهر براي امتحان شيخ مرحوم و حال آنكه در كافي از امام محمد باقر عليه السلام مرويست كه بابي النعمان فرمود يا ابا النعمان دروغ مبند بر ما كه مبادا برطرف شود از تو ملت اسلام ، يعني اين دروغ صاحبش را از حريم اسلام بيرون برد و در خصال صدوق از امام جعفر صادق عليه السلام مرويست كه پنج چيز است روزه روزهدار را گشايد و چهار از آنها را شمرد و فرمود و دروغ بستن بر خداوند و بر رسولش و بر ائمه صلوات الله عليهم ، و آنها ميخواهند صاحب جواهر را از اسلام بيرون برند تا سخنشان را در حق شيخ مرحوم ثابت نمايند و اگر صاحب جواهر روزه بود با جعل اين حديث روزهاش باطل ميشد چنانكه خودش در جواهر تحقيق فرموده و اين از اكاذيب قصص العلما است در حق اعيان علما . تمام شد عبارات جناب حاج شيخ سردرودي كه در نهايت متانت بود .