عرض ميكنم مراد جناب آقاي تقي‌زاده از جمله ( اعتقاد باحاديث ضعيف ) كه خيال كرده‌اند رايج شده اگر اصطلاح علماي درايت و رجال باشد منظور حديثي است كه روات آن كلا او بعضا شيعه نباشند و از طرف علماي رجال هم توثيق نشده باشند ، اين نسبت را اگر بعلماي اعلام و خاصة مثل شيخ [ص 198] مرحوم اعلي الله مقامه ميدهند كه العياذ بالله حديثي را كه لفظا يا معني صحيح نباشد روايت فرمايند كه كسي از مردمان مطلع يا متقي از مورخ محترم نمي‌پذيرد ، ولي اين نوع روايت كردن در نزد خود مورخ محترم معلوم است كه جايز و رايج بوده است زيرا اولا روايت خود را نسبت بمعروف ميدهند و معروف لامحاله آن چيزي است كه اقلا در كتب مربوطه بآن زياد باشد و در نزد اهلش مشهور باشد و همچو حكايتي معروف نيست جز در كتاب قصص العلما كه حالش معروف است و هر كس كتابش را ديده است معرفت كامل بخود او و روايات و درايات او پيدا ميكند و معذلك جناب مورخ محترم عبارت او را هم كه مربوطتر و معني‌دارتر بود نقل نفرموده‌اند و بقول آقاي چهاردهي ( دقيق‌تر از او نوشته‌اند ) و بايد حقير توضيح بدهم كه ملاحظه فرمائيد كه چه دقتي فرموده‌اند و مطالعه‌كنندگان متوجه شدند كه موضوعي را كه خواسته‌اند استهزاء نمايند آن بوده كه شيخ مرحوم مدعي بوده‌اند كه شم حديث را دارند و فرمايش امام را از غير آن تميز ميدهند و اين مطلب مربوط بمتن حديث است و معني آن و ربطي بسند حديث ندارد كه صحيح باشد يا ضعيف و آنچه را هم كه صاحب قصص نوشته كه شيخ محمدحسن جعل نمود متن حديثي است بدون سند كه ميخواست امتحان كند آيا مرحوم شيخ ميشناسد فرمايش امام را يا نمي‌شناسد و بهمين طور هم سؤال كرد و گفت ( حديثي پيدا كرده‌ام شما به‌بينيد كه آن حديث است يا نه و آيا معني آن چيست ) و اگر آنچه جعل كرد حديث مسندي از كتاب معيني بود كه اسمش جعل نميشد و باين طور سؤال نميكرد ، ولي روايت جناب تقي‌زاده باين عبارت نيست و باين طور است ( لطف فرموده دقت بفرمائيد اين حديث صحيح است يا ضعيف ) و قطعا [ص 199] عبارت سؤال اينطور نبوده و چيزي را كه مرحوم شيخ با شم خود مي‌بايست امتحان بدهد كه ميفهمد معني حديث بوده است نه سند آن زيرا سند صحيح يا ضعيف اصطلاحي است كه گذارده‌اند براي احاديث از حيث روات آن و رجوع بكتب رجال ميكنند و محتاج بشمّي نيست ، پس شيخ محمدحسن سؤال نكرد كه اين حديث صحيح است يا ضعيف زيرا ادني طلبه هم اين نوع سؤال نميكند و مورخ محترم بشم خود از كمال سوء ظني كه نسبت بعلماء اعلام دارند اين طور نوشته‌اند و بي‌سوادي هم شده است و اعتماد بكتاب غير معتبر هم نموده‌اند كه شايسته مثل ايشان نبود . و اگر منظورشان از ( احاديث ضعيف ) اصطلاح علماي درايت و رجال نيست و خود اصطلاحي وضع فرموده‌اند و مرادشان از حديث ضعيف آن است كه معني آن قابل قبول ايشان نباشد پس لابد ميزاني براي اين عدم قبول بايد دست بدهند كه همگي قبول داشته باشند و آن ميزان را در اينجا ذكر نفرموده‌اند .

و آنچه معمول و مصطلح بين علماء شيعه است كه ما هم پيروي ميكنيم دو راه است : يكي ملاحظه احوال روات همان طور كه مسلك عموم اصحاب اصوليين ما است در تصحيح يا توثيق يا تضعيف يا تقويت احاديث كه اساسش تواريخ صاحبان كتب رجال است و اين يك راه ظاهري است و قرينه‌ايست كه براي صحت يا سقم حديث دست ميآورند و كمكي براي شخص فقيه و محدث ميشود و از اين راه ظني بصحت يا سقم حديث پيدا ميكنند . و اما راه ديگر كه راه حقيقي و واقعي است تطبيق حديث با مضمون كتاب خدا و سنت جامعه است و از اين راه ممكن است يقين بصحت و سقم حديث پيدا شود و اگر چه راه بسيار مشكلي هم هست و كار هر فقيهي هم نيست مگر كسي كه صاحب قوه قدسيه بمعني حقيقي باشد و كلام امام را بشناسد [ص 200] كه فرمودند در اخبار كه ما يكي از شما را فقيه نمي‌شماريم تا وقتي كه حديثي كه بر او عرضه شد بشناسد آن را ، و اين همان شم فقاهتي است كه عموما مدعي آن هستند و در فهم همه احاديث خواه باصطلاح درايت صحيح باشد يا ضعيف بايد بكار رود و از اين راه صحت معني حديث معلوم ميشود خواه علي الظاهر هم بلفظه صادر از امام شده باشد يا نشده باشد زيرا اگر از عبارتي معلوم شد كه اين موافق كتاب و سنت است پس معني آن يقينا فرمايش امام است و صحيح است و آن كسي كه شم اخبار آل‌محمد را داشته باشد اين معاني را ميفهمد و پيغمبر (ص) فرمود دروغ‌گويان بر من زياد شدند و هر چه مطابق با كتاب خداست من گفته‌ام و اگر مطابق نباشد من نگفته‌ام ، و اگر كسي قادر بر اين نوع تطبيق باشد معلوم است كه شم حديث را دارد و همه فقها اين دعوي را دارند منتهي در بعضي صرف ادعا است و در بعضي حقيقت دارد و اگر يك چيزي از آن حكايت منقوله معقول باشد همين قسمت است كه مثلا فرموده باشند بر حسب فرمايش امام عليه السلام كه فقيه چنين كسي است يا فرموده‌اند من لحن اخبار را مي‌فهمم ، و آن چيزي را هم كه بقول ايشان شيخ جعل كرده اگر واقعيت داشته باشد البته معني صحيحي بوده كه الفاظش از خود شيخ بوده مثل اينكه خبري يا اخباري را نقل بمعني كرده باشد و شيخ مرحوم هم فرموده باشد كه صحيح است زيرا صحيح باين معني كه عرض كردم آن چيزي است كه معني آن با فرمايش خدا و رسول و ائمه عليهم السلام موافق باشد و آن عبارت هم موافق بوده و غير از اين درباره علماء اعلام و اساطين اسلام نميتوان تصور كرد كه العياذ بالله جعلي بكنند و عبارتي كه بر خلاف فرمايش خدا و رسول باشد بسازند و يكديگر را امتحان نمايند و عوام از برادران ما اگر عبور باين [ص 201] قبيل عبارات نمايند نبايد باور كنند و پيداست كه نويسندگان اغراض ديگر داشته‌اند اصلحهم الله انشاء الله .

و اما قول ايشان ( آن خرافات مضحك كه بجاي حقايق دينيه يا علوم مثبته كه در آن كتب عظيم و جسيم درج شده ) كه جناب تقي‌زاده متوجه شده‌اند و با اين عبارات تعجب و توهين نموده‌اند بيشتر اسباب تعجب حقير شد كه چطور آن حقايق را خرافه پنداشته‌اند و مثال آورده‌اند ببعضي از اسماء ملائكه مثل هكثائيل و هكخائيل و حصدغائيلا و چند اسم ديگر از اين قبيل كه آن بزرگوار از اساتيد فن روايت فرموده باشند يا خود استخراج فرموده باشند و براي اهل علمش ذكر فرموده‌اند ، و مورخ محترم فرض كرده‌اند همه علم همين علوم مادي است و ديگر علمي نيست ، ولي اين طور نيست اين مطالب هم علمي است و علم استخراج اسماء ملائكه كه جميع امور اين عالم بر دست آنها جاري ميشود كه يك طريقش هم از راه علم جفر است و گاهي اين علم بنام علم سيميا خوانده ميشود علم بزرگي است كه مأخذش از انبياء سلف است و در كتب قديم حكما مذكور است و اهلي دارد و هزار گونه معرفت از اين راه باسماء الله حسني و كيفيت تأثير آن اسماء پيدا ميكنند حالا من و شما اهل اين علم نباشيم و بدرد ما نخورد آن مطلب ديگر است ولي عالم علم خود را اظهار ميكند و اهلش بآن برميخورند و استفاده ميكنند . آيا خوب است وقتي كه شما بعضي اصطلاحات هيوي را كه فرنگيان اصطلاح كرده‌اند و اسم گذارده‌اند مينويسيد كسي كه وارد بر اين اصطلاحات نيست بشما بگويد اينها خرافه است ؟ حال چه طور علمي را كه مأخذش از انبياء و حكماء قديم است و آل‌محمد عليهم السلام در اخبارشان تأييد فرموده‌اند شما خرافه ميگوئيد ؟ و اصلا ندانستم كه در عرف شما آيا همه حقايق خرافه است يا همين اسماء [ص 202] ملائكه و آيا وجود خود ملائكه را منكر هستيد و دشمن ميداريد يا وجود ملائكه را قبول داريد و ميگوئيد اسم ندارند و بي‌اسمند يا اسماء ديگر دارند كه شما ميدانيد ؟

اما وجود ملائكه كه در قرآن است و هر مسلمان قرآن را قبول دارد ، آيا نخوانده‌ايد تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر پس ملائكه هستند و پائين هم ميآيند در نزد من و شما و هر چه هم بگوئيم مي‌نويسند و يك روزي هم مي‌آيد كه سؤال ميشويم ، آيا نخوانده‌ايد مايلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد و آيا اين آيه را نخوانده‌ايد من كان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبريل و ميكال فان الله عدو للكافرين پس ملائكه وجود دارد و بايد آنها را دوست داشت و نبايد آنها را دشمن داشت و استهزاء نمود زيرا آنها بندگان مطيع خدايند و لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون و آنقدر ملائكه مطيع پروردگارند كه آن وقتي كه امر ميشود بآنها خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه ثم في سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه آني مهلت بانسان نميدهند و رعايت شأن و مقامي نميكنند پناه مي‌بريم بخدا ، پس ذكر ملائكه خرافه نيست . و البته جميعشان هم اسم دارند بعضي حروف اسمشان كم است بعضي زياد و مخلوق بي‌اسم نيست و معني ندارد و اسم آن چيزي است كه خبر از مسمي ميدهد و براي هر مخلوقي و هر چيزي اسمي و صفتي است كه با همان اسم و صفت از ديگري جدا ميشود . باري براي جميع افراد ملائكه خداوند اسمائي قرار داده و همه را بآدم (ع) آموخت و علم آدم الاسماء كلها و در جاي ديگر فرمود يا آدم انبئهم باسمائهم پس آدم همه اسمها و اسماء ملائكه را ميدانست و پيغمبران ديگر هم مي‌دانستند و بعضي از آنها را تعليم فرمودند و در قرآن و در اخبار اسم آنها را ذكر كردند و چه ضرري بجائي دارد كه [ص 203] حروف اسم بعضي از آنها بيشتر از حروف اسمهاي ماها باشد و بعضي را كه ضرورتي نداشت و بدرد ما نمي‌خورد تعليم نفرمودند ولي بعلما و حكماي امت تعليم فرمودند و طريقه استخراج همه اسماءشان را تعليم فرمودند كه اهل آن علوم آن اسماء را از علم جفر كه اصل آن از تعليم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است استخراج ميكنند بلكه خود آن ملائكه را باذن پروردگار و بقوت اسماء الله عظام استخدام ميكنند و اگر خواسته باشند تصرفات در ملك ميكنند . باري پس نميدانم ذكر اسماء ملائكه چه تعجبي دارد و چه خرافه‌ايست و آيا از اسامي جبرئيل و عزرائيل و اسرافيل و ميكائيل و دردائيل و صلصائيل و غيرهم كه زياد هم شنيده‌اند تعجب ميكنند يا نميكنند و آنها كه از شنيدن ظلمظعائيل تعجب ميكنند و خرافه مي‌پندارند آيا از ديدن عزرائيل اعاننا الله عند لقائه چقدر تعجب خواهند كرد ؟ مگر اينكه عزرائيل و عوالم بالا و عوالم ديگر و سكنه آنها را كه بايد هنوز ما هم آنجا برويم و با آنها محشور بشويم خرافه بپندارند همان طور كه دويمي گفت :

ءاوعد في الجنان بشرب خمر و انهي الآن عن ماء و تمر

أبعث ثم حشر ثم نشر حديث خرافة يا ام‌عمرو

خلاصه كه اين اسامي بكار ما و شما زياد نمي‌آيد اما اهل جفر و طلسمات و علماي حروف و تكسيرات بكارشان مي‌آيد و آن بزرگوار براي آنها كه سؤال ميكرده‌اند نوشته‌اند و البته غايات ديگر هم ملاحظه ميفرموده‌اند و انواع معرفت براي ايشان از اين علوم حاصل ميشد و آيات پروردگار را در هر يك از اين علوم مشاهده ميفرمودند و خواص ديگر داشته كه جاي ذكرش در غير اين كتاب است .

[ص 204] و همچنين از لفظ مدينه علم تعجب كرده‌اند و استهزا نموده‌اند و نوشته‌اند ( لابد در آسمان است ) و معلوم است كه العياذ بالله مقصودشان استهزا بفرمايشات جد بزرگوارشان است نه تنها شيخ و سيد كه دو نفر از بندگان كوچك جد بزرگوارشان و ائمه اطهارند . تعجب است ايشان كه اهل علم و مطالعه هستند آيا اين‌همه اخبار كه در آسمان و در غيب اين دنيا خداوند شهرها خلق فرموده و چه جمعيت‌ها و بهشت‌ها و قصرها و دروازِها و لشكرها در آنها قرار داده نديده‌اند ؟ آيا حديث مشهور پيغمبر صلي الله عليه و آله كه شيعه و سني همه روايت كرده‌اند انا مدينة العلم و عليّ بابها نشنيده‌اند ؟ بلكه در اخباري اين نجوم و كواكب را مداين دانسته‌اند كه از آن جمله است اين حديث شريف كه در فصل الخطاب است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام اين ستارگاني كه در آسمانند شهرهائي هستند مثل شهرهائي كه در زمين هستند كه هر شهري مربوط بعمودي از نور است كه طول آن عمود در آسمان باندازه مسير دويست و پنجاه سال است . آيا اسامي شهرهاي جابلقا و جابرصا كه در هورقليا هستند و انبياء و حكماء قديم خبر از وجود آنها داده‌اند و آل‌محمد عليهم السلام در اخبار خودشان تأييد فرموده‌اند نشنيده‌اند ؟ پس اشكالي ندارد كه شهر در آسمان هم باشد و شهر هر جا باشد خانِها دارد پس محله‌ها دارد و محله‌ها راهها بهم دارد كه كوچِها خواهد بود و البته هر محله سرپرست و كدخدا دارد و شهر حاكم دارد و شهرها پادشاه دارند و پادشاه عساكر و خدم دارد و ملك خدا در همه جا بر نظم و نسق واحد است كه در كتاب خود فرموده و ما امرنا الا واحدة و فرمود ماتري في خلق الرحمن من تفاوت . هزار افسوس كه نسبت بآيات قرآن و اخبار آل‌محمد آنقدر بي‌اعتنائي ميكنند جماعتي از ناداني كه حتي قابل تدبر هم نميدانند [ص 205] و خداوند ميفرمايد افلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها . آيا نمي‌خوانند كه خداوند در كتاب مجيد پيغمبر خود را بيت خوانده است آل‌محمد عليهم السلام را بيوت خوانده است و گاهي باسم قريه خوانده ؟ پس معلوم است كه شهر و قريه و خانه واجب نيست از خشت و گل يا آجر و آهن باشد و واجب نيست كه بشكل و صورت شهرها و محلات ما باشد بلكه ممكن است بصورت آدمي باشد و بندها و رباطها هم داشته باشد و آدم اصلش از آسمان است ، و همچنين شهر يا قريه يا محله آن جائي است كه عدهٔ در آنجا مجتمع باشند و حوائج يكديگر را برآورند ، بيت آن است كه در آن از حوادث پناه برند و از سرما و گرما انسان را حفظ بكند و انسان در آنجا روزها و شبها ايمن باشد ، پس در هر جا اين خواص پيدا شد آنجا شهر است يا قريه است يا بيت است بهر صورت كه ميخواهد باشد يا از هر ماده ميخواهد ساخته شده باشد .

باري در اينجا محل اين بيانات نيست و اگر كسي خواسته باشد در همان كتابهاي جسيم و عظيم بيان اين مطالب را بر وجه اتم و اكمل فرموده‌اند و بيان مقامات و شهرها و نعمتهاي آسمان و عالم آخرت را فرموده‌اند كه شايد ما متذكر شويم و مطالبي را با لغتها و اصطلاحات ما كه اهل دنيائيم بيان فرموده‌اند كه بلكه بتوانيم يك چيزي بفهميم و خداوند فرمود و لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون و فرمود تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون . حال آقاي من ، آن عبارات كه ديديد امثالي است كه بر من و شما زده‌اند و تعبيراتي است از آسمان و آن‌جا كه روزي ما و شما را قرار داده‌اند و زندگاني ابدي ما در آن مداين و قري است و خداوند قسم ياد فرموده كه و في السماء رزقكم و ما توعدون فورب السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون روزي انسان در آسمان [ص 206] و در شهر علم است و ما اهل آن شهر هستيم ، نخوانده‌ايد كه خداوند ميفرمايد كلا انا خلقناكم مما تعلمون يعني ما شما را از علم خلقت كرده‌ايم ، پس در مدينه علم بايد برويم و اصلا اهل آنجائيم ، چه خوب ميگويد شاعر شيرين زبان :

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب‌آبادم

نميدانم شما چرا وطن خود را دوست نميداريد و ميخواهيد اهل وطن ديگران باشيد و مدن ديگران را آباد ميكنيد با اينهمه كه شما را ميخوانند و دعوت ميكنند و از خود ميخوانند و ميدانند ، نشنيديد فرمايش پيغمبر را كه خداوند گوشت ذريه فاطمه زهرا عليها السلام را بر آتش حرام كرده است ؟ و اينهمه شما را تشويق و دعوت ميكنند :

تو را ز كنگره عرش ميزنند صفير ندانمت كه در اين خاكدان چه افتاده است

چرا با اين اصرار ترك وطن آسمان را ميكنيد ، نخوانده‌ايد كه خداوند چه مذمت و تشبيهي فرموده است و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه ؟ بلي آن شهرها و آن محلات كه آنجا نوشتند در آسمان است و آن ملائكه كه اسامي‌شان را نپسنديده‌ايد جنود پروردگارند كه عددشان را جز خداوند نميداند و در آنجا امور و احوال و اشخاصي است كه بايد رفت و ديد و الآن هم كه ما را متذكر ميكنند نبايد اعراض و استكبار و استهزا نمائيم فما لهم عن التذكرة معرضين الآن هنوز وقت داريم اگر با اين حال و با همين شك و ترديد يا انكار تا فردا بمانيم و آن وقت كه مرديم يقين كنيم ديگر العياذ بالله شفاعت هم نميشويم همان طور كه خدا ميفرمايد و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين حتي اتانا اليقين فماتنفعهم شفاعة الشافعين . و چقدر مناسب است اين داستان را با اين آيه مباركه كه مثل اين است كه تمام بحث ما را از اول تا آخر بيان فرموده است تمام كنم كه خدا ميفرمايد [ص 207] براي تذكر منكرين ملائكه و ماجعلنا اصحاب النار الا ملائكة و ماجعلنا عدتهم الا فتنة للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوا الكتاب و يزداد الذين آمنوا ايمانا و لايرتاب الذين اوتوا الكتاب و المؤمنون و ليقول الذين في قلوبهم مرض و الكافرون ماذا اراد الله بهذا مثلا كذلك يضل الله من يشاء و يهدي من يشاء و مايعلم جنود ربك الا هو و ما هي الا ذكري للبشر و مراد از نار وجود مبارك حضرت قائم عليه السلام است چنانچه در تفسير فرموده‌اند و مخصوصا بترجمه و شرح آيه مباركه نمي‌پردازم كه ان شاء الله اختيار قلم بكلي از دست نرود و تا اين اندازه را بمضمون آيه شريفه لايحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم مصدع شدم .

باري اصل سخن ما در اين جزوات اخير در شرح احوال مرحوم شيخ اجل اعلي الله مقامه بود و در خاتمه بطور اختصار بعضي جوابها ببعض مطالبي كه درباره شيخ نوشته شده عرض ميكنم :

مثلا در ضمن حكاياتي كه جناب آقاي مدرسي چهاردهي نوشته‌اند از آن جمله است كه مي‌نويسند « مؤلف روضات الجنات از مشهورترين دانشمندان روحاني جهان اسلامي است نوشته‌اش درباره شيخ مورد استناد علماء ديگر شد و در حقيقت فتوي در خصوص شيخ داده و او را از جرگه ساير شيعيان مرتضي علي جدا ساخته و در رديف غلاة قرار داد » . عرض ميكنم چون ايشان ظاهرا جز تاريخ‌نگاري منظوري نداشته‌اند در اين قسمت بايد اشتباه ايشان را عرض كنم كه مؤلف روضات آنچه در ظاهر عبارات او است نسبت بخود شيخ مرحوم اين عقيده را نداشته بلكه نسبت به پيروان شيخ آنچه گفته گفته است و درباره خود شيخ بعكس آنچه آقاي چهاردهي تصور كرده‌اند اظهار عقيده كرده و در اول ترجمه خود آن بزرگوار اين طور مي‌نويسد « ترجمان الحكماء المتألهين و لسان العرفاء [ص 208] و المتكلمين غرة الدهر و فيلسوف العصر العالم باسرار المباني و المعاني شيخنا احمد بن الشيخ زين‌الدين بن الشيخ ابرهيم الاحسائي البحراني لم‌يعهد مثله في هذه الاواخر في المعرفة و الفهم و المكرمة و الحزم و جودة السليقة و حسن الطريقة و صفاء الحقيقة و كثرة المعنوية و العلم بالعربية و الاخلاق السنية و الشيم المرضية و الحكم العلمية و العملية و حسن التعبير و الفصاحة و لطف التقرير و الملاحة و خلوص المحبة و الوداد لاهل بيت الرسول الامجاد بحيث يرمي عند بعض اهل الظاهر من علمائنا بالافراط و الغلو مع انه لا شك من اهل الجلالة و العلو و قد رأيت صورة اجازة سيدنا صاحب الدرة اجزل الله تعالي له بره لاجله مفصحة عن غاية جلالته و فضله و نبله » تا آخر عبارات كه جميعش تمجيد فوق العاده نموده و عبارات ساير علما و مشايخ آن جناب را نوشته است و ابراز كمال حسن ظن بحسن طريقه ايشان نموده و نسبت غلو را از اهل ظاهر دانسته و خودش انكار اين معني را داشته .

و اما گفته‌هاي بعض مستشرقين اروپائي كه با كمال بي‌اطلاعي چيز نوشته‌اند بنده اگر بجاي آقاي چهاردهي بودم هيچ كدام را نقل نميكردم زيرا نه فايده دنيوي دارد نه اخروي بلكه ضرر اخروي دارد .

و اما آنچه هم دشمنان نوشته‌اند و ايشان نقل كرده‌اند نوشتِهاي مغرضانه كه البته باوركردني نيست و آن اندازه‌اش هم كه اعتراضات و انتقادات علمي باشد كه بسا اكثر جواب داده شده و بنده هم فرمايش خود شيخ بزرگوار را كه در اول شرح فوايد است و در همين كتاب هم ذكر شد تكرار ميكنم كه ميفرمايد در كلمات من از اين حيث كه تابع اخبار آل‌محمد عليهم السلام هستم خطا راهبر نيست ، [ص 209] عرض ميكنم چون آل‌محمد عليهم السلام معصومند و سهو و نسيان و خطا ندارند و واقف بر حقايق همه چيز هستند اين فرمايش شيخ مرحوم را هم مي‌پذيريم ولي غير از ايشان از علما و مخصوصا حكما نديده‌ام چنين التزامي بكنند بلكه اغلب تصريح ميكنند كه بعقل خود اين طور ميگوئيم پس جاي شك و ترديد يا انكار در كلمات ديگران باقي ميماند زيرا نه خودشان دعوي عصمت دارند نه ديگران دعوي عصمت در حقشان نموده‌اند و نه تبعيتي از معصوم دارند و مطلبشان هم در بسياري از جاها بر خلاف فرمايش امام شده ، مخصوصا علماي حكمت كه در تعريف علم حكمت مي‌نويسند كه آن علم بحقايق اشياء است خواه موافق با شرع باشد خواه نباشد ، و يقين است كه مرادشان از شرع فرمايش پيغمبر و امام و مضمون قرآن است پس چه اعتباري بر مطلبشان باقي ماند و براي شيخ مرحوم يا مسلمان ديگر چه الزامي است كه پيروي آنها را نمايد ؟ پس حاج ملا هادي سبزواري بطوري كه آقاي چهاردهي نقل كرده‌اند حق ايرادي بر شيخ نداشته كه معتقد باصالت وجود و ماهيت هر دو بوده‌اند و دليل سبزواري اين بوده كه هيچيك از حكما اين طور نگفته‌اند ، زيرا حكمائي كه منظور سبزواري است از انبياء خدا نبوده‌اند چه مانعي است كه حقيقتي را نفهمند ؟ در علمشان هم كه شرط نميدانند رجوع بشرع نمايند ولي شيخ مرحوم مقيد بشرع است يعني كتاب خدا و سنت رسول و آن بزرگوار مقيد است كه راست بگويد نه دروغ يعني حقيقتي را بيان كند كه در خارج هم خداوند همان طور قرار داده باشد نه بر خلاف آن و اين را جز خدا كه همه چيز را خودش خلق كرده و رسول او كسي نميداند و حكمت را بايد خدا و رسول تعليم فرمايد و سايرين نميدانند هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو [ص 210] عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين پس آنچه حكما غير از تعليمات پيغمبر (ص) بگويند ضلال مبين است پس سبزواري حكمت خدا و رسول را در آنچه بر خلاف فرمايش ايشان نوشته يا معتقد شده نميداند و آنچه از مرحوم شيرازي يا ابن‌سينا يا محيي‌الدين هم گرفته‌اند اغلبش از يونانيان است كه با حقايق خارجيه منطبق نيست و حتي معلوم نيست كه آنچه اينان از آنان گرفته‌اند عين مطالب آنها باشد و ترجمِهائي كه بيشتر در زمان بني‌عباس شد كه حتي سعي هم داشتند كه بر خلاف آل‌محمد عليهم السلام در هر باب قواعد و اصولي مدون نمايند و مترجمين هم اغلب يهودي يا شاگرد آنها بودند محل اعتبار نيست و هر چه باشد براي شخص مسلمان كه ضرورت ندارد بلكه جايز هم نيست كه علم خود را از آنها بگيرد آنوقت جزو علوم دينيه و فلسفه اسلام نمايد . باري پس اشكالي ندارد كه شيخ مرحوم مخالفت حكما را نمايد زيرا آنها خودشان هم بحرفهاشان اعتقادي ندارند زيرا ميدانند مأخذي ندارد و يك سلسله اصطلاحات غليظ و عجيبي است كه يك عمر خود را مشغول ميكنند و بقول خودشان امور اعتباريه كه وجود خارجي ندارد ، و كسي نبايد سؤال كند كه چيزي كه وجود خارجي ندارد چرا اين قدر سخن بيهوده در اطراف آن گفته شود ؟

باري آقاي چهاردهي حكايت نموده‌اند كه شيخ مرحوم معتقدند كه وجود و ماهيت با همند ، همين طور است زيرا هيچكدام بتنهائي اصالتي ندارند و هر دو خلق خدايند و خلق هر چه باشد مركب است و اقل تركيب همان وجود و ماهيت است كه اصطلاح كرده‌اند كه جهت خدائي باشد و جهت خلقي يا باصطلاحي ديگر ماده و صورت كه هيچكدام بدون يكديگر نميشود كه باشند و خداوند خلق مفرد كه مركب نباشد خلق [ص 211] نفرموده و بسيط الحقيقة هم حرفي است بقول خودشان اعتباري و وجود خارجي ندارد و تعريفي هم كه كرده‌اند « بسيط الحقيقة كل الاشياء » نه وجود دارد و نه تعقل ميشود زيرا اگر بسيط است كل الاشياء كدام است و اگر كل الاشياء است بسيط نيست . خلاصه حرفهائي است بقول خودشان اعتباري و عاقل عمري را صرف اين نوع اعتبارات نميكند زيرا نه دنيا ميشود نه آخرت . و اين قول را هم آنطور كه گمان كرده‌اند از زردشت نگرفته‌اند و از جاي معتبرتري است بلكه از قرآن و فرمايش امام است و شيخ مرحوم تمام علم و حكمت خود را از آل‌محمد (ع) گرفته است و از غير ايشان حتي يك كلمه هم نميگيرد مگر در موقعي لغتي يا اصطلاحي را از آنها ميگيرد براي اينكه باصطلاح خودشان با آنها رد و بحث فرمايد مثل كلمه « هورقليا » مثلا كه حكماي ديگر هم مانند شيخ اشراق استعمال ميكرده‌اند . باري دليل شيخ در اين باره قول خداست كه ميفرمايد و من كل شئ خلقنا زوجين در آيه ديگر است ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك كه از اين آيات استفاده ميشود كه هر دو جنبه در انسان هست ، و جمع بين نقيضين بقول مرحوم سبزواري محال است ولي بطوري كه خدا قرار داده ممكن است و جميع خلقش مركب از اين دو حيثند و فرد بسيط در عالم نيست و هر چه هست زوج است و جهتي بفاعل دارد و جهتي بخودي خود دارد و اين هر دو جهت با هم خلق شده‌اند الا اينكه از لحاظ شرافت ممكن است بگوئيم وجود مقدم بر ماهيت است و هيچكدام هم اصالت بآن معني كه حكما فرض ميكنند كه حتي محتاج بخلق كردن نيست ندارند و اين قول كفر و شرك است ، و حكما در اين باب دو قول دارند بعضي قائل باصالت وجودند بعضي قائل باصالت ماهيت و بحثهاي عريض [ص 212] و طويل در اينجا هست كه جاي ذكرش اينجا نيست و هر دو قول كفر است و با ذات احد جل شأنه هيچ نيست و هر چه هست خلق او است و خلق هم هر چه باشد مركب است و اقل تركيب دو جزء است پس دو جزء شئ با هم است و هيچيك مقدم بر آن ديگري نيست مگر همان طور كه عرض شد از لحاظ شرافت بخواهي مقدم و مؤخري بگوئي .

باري اين كتاب گنجايش اين مطالب را ندارد و ادله شيخ هم منحصر بهمين كه عرض شد نيست ، و تا همين جا اين اوراق را ختم ميكنيم زيرا از شرح احوال مشايخ عظام اعلي الله مقامهم باندازهٔ كه امتثال امر حضرت والا رئيس محترم كتابخانه آستان قدس حاصل شده باشد عرض شد و اين مجلد را براي اينكه زياد حجيم نشود خاتمه ميدهيم و براي تعداد كتب و تأليفات ايشان جلد دويم را قرار ميدهيم انشاء الله تعالي ، و صلي الله علي محمد و آله الطيبين و علي شيعتهم المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين ، و انا العبد المسكين ابوالقاسم بن زين‌العابدين بن كريم بن ابرهيم غفر الله لي و لهم .