عرض ميكنم عبارات شيخ مرحوم بزرگوار تا همين جا تمام شد . و صاحب تنبيه الغافلين مينويسد كه مراسلهٔ را از شيخ اوحد اعلي الله مقامه ديدم كه بيكي از دوستان مرقوم داشته و آن را نقل كرده دوست ميدارم آن مراسله را هم در اين مقام نقل نمايم زيرا كأنه خلاصه‌ايست از رساله فوق و زياداتي هم دارد كه ذكر آنها خالي از فايده نيست و معلوم است كه در جواب كسي مرقوم داشته كه سؤال از كيفيت امر ايشان نموده است و شايد دستوري هم خواسته و اين است آن مراسله :

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام الله عليكم و رحمة الله و بركاته ، اعلم اني كنت في اول عمري كثير التدبر و النظر في العالم و كان قلبي متعلقا باشياء لااعرف حقيقتها فرأيت ليلة في الطيف الحسن بن علي بن ابيطالب و علي بن الحسين و محمد بن علي الباقر عليهم السلام و كان بيننا احوال و مخاطبات عجيبة طويلة فقلت له يا سيدي اخبرني بشئ اذا قرأته رأيتكم فقال لي عليه السلام قل هذه الابيات و واظبها :

كن عن امورك معرضا و كل الامور الي القضا

فلربما اتسع المضيق و ربما ضاق القضا

و لرب امر متعب لك في عواقبه رضا

الله يفعل ما يشاء و لاتكن متعرضا

الله عوّدك الجميل فقس علي ما قد مضي

ثم قرء :

[ص 144]

رب امر ضاقت النفس به جائها من قبل الله فرج

لاتكن من وجه روح آيسا ربما قد فرجت تلك الرتج

بينما المرء كئيب دنف جائه الله بروح و فرج

فانتبهت فبقيت اقرء ذلك و لااري شيئا حتي تنبهت بانه لايريد مني مجرد قرائته و انما يريد ان اتخلق بمعني ذلك فتوجهت الي اصلاح النية و العمل و الانقطاع بالقلب الي الله و الي ما يرضيه لا غير و لم‌يكن لي مقصود غير رضي الله فلما استمر لي الحال علي هذه الطريق انفتح لي باب المنام بانواع العجايب فلاتمر بي مسألة في اليقظة الا و رأيت بيانها في المنام و كل حين ذكرت الائمة عليهم السلام في الطيف رأيتهم فان رأيت واحدا معينا رأيته و ان ذكرتهم مطلقا كان لي الخيار فيمن اريد و هكذا حتي وقفت علي باب مأخذ ادعية اهل البيت عليهم السلام من القرآن و سمعت الخطاب من بعض الجمادات و لقد ورد عن الباقر عليه السلام انه قال ما من عبد احبنا و زاد في حبنا و اخلص في معرفتنا و سئل عن مسألة الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسألة ، و لقد فتح لي اشياء مااعرف اصفها للناس و كل ذلك من التخلق بمعني تلك الابيات المتقدمة فانت وفقك الله اذا اردت شيئا فاقبل علي الله علي النحو الذي امر به الشارع عليه السلام و تفهم قول الله تعالي اذكروني اذكركم و قوله تعالي نسوا الله فنسيهم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته ، و كتب احمد بن زين‌الدين في بلدة الحسين علي ساكنها آلاف التحية .

عرض ميكنم همين است مختصر آنچه از كيفيت امر و ترقي خودشان در اين رساله و مراسله بر مطالعه‌كنندگان مكشوف ميشود و هر كس از كتب ايشان مطلع شده باشد البته تفصيل بيشتري را ميفهمد و ما هم در اين مقام [ص 145] در صدد مطلبي جز بيان تاريخ مختصري نيستيم ، و آنچه بر ما در اين رساله لازم بود كه بنويسيم همانا ذكر اساتيد ايشان يا استاد خاص معيني را اگر دانسته باشيم و البته معتبرترين مدرك همان بود كه از تحرير و يادداشت خود ايشان نقل كنيم و بطوريكه مشاهده فرموديد در اين مقام مطلقا ذكري نفرموده‌اند جز همانچه در اول رساله فرموده‌اند كه در ايام طفوليت در نزد شيخ محمد بن شيخ محسن در قريه قرين اجروميه و عوامل را در نحو خوانده است ، و بعد از چند سطر ميفرمايد كه من حاضر ميشدم در نزد مشايخ و چيزي از آنچه در خواب شنيده بودم از مشايخ نمي‌شنيدم ، و همه تعلق خاطرش بآن منامات بوده و تدبر و نظر در اوضاع عالم و همه كوشش آن بزرگوار در توجه بخدا و انقطاع و عبادات و رياضات شرعيه بوده است تا بآن‌جا كه ميفرمايد بر باب ماخذ ادعيه ائمه عليهم السلام از قرآن واقف شدم و خطاب از بعض جمادات شنيدم ، و بهر حال كه ذكري از مشايخ خود در اين مقام نميفرمايد و بنده ناچيز هم با اطلاع ناقصي كه دارم واقف نشدم بر جائي كه خود ايشان يا ديگري ذكري از اساتيد معيني كه ايشان در نزد او درس خوانده باشند نموده باشد جز اينكه مشايخ اجازات خود را خودشان در بعض اجازات نوشته‌اند و علما و مطلعين ديگر هم نوشته‌اند و ما هم تيمناً بعد از اين ذكر خواهيم كرد ، ولي صاحب تنبيه الغافلين روايتي را مي‌نويسد كه بخط مرحوم عالم فاضل حجة الاسلام معروف تبريزي رحمه الله ابن مرحوم مبرور عالم شهير و حجة الاسلام بزرگ مرحوم آخوند ملا محمد ممقاني كه از اجله تلامذه شيخ اوحد اعلي الله مقامه بوده است ديده و عين روايت اين است :

و رأيت بخط العالم العامل و الفاضل الكامل حجة الاسلام الميرزا اسمعيل [ص 146] آقا التبريزي سلمه الله ما هذا لفظه :

عن الشيخ الاوحد الامجد الشيخ احمد الاحسائي اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه انه لقي في البصرة رجلا من اهل الكمال و كان حاكما في البصرة فالتمس الشيخ (ره) منه التدريس في الحكمة فامتنع من ذلك و اعتذر باشتغاله بامر الحكومة فالتمس الشيخ (ره) منه بعد ذلك ان يمنحه بكلمات كليات من الحكمة تكون وصلة الي المطالب الحكمية علي سبيل الاجمال فقال لاتنظر الي الحركات انظر الي المحركات لاتنظر الي الاسباب انظر الي المسببات ان الحيوانات تسير الي الله في سلسلة الطول و الجمادات تسير الي الله في سلسلة العرض و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب ، انتهي . قال الشيخ الاوحد رحمه الله فانحل بسماع تلك الكلمات من ذلك الرجل الكامل اكثر المشاكل التي كانت في بالي في المطالب الحكمية و انفتح لي ابواب من العلوم فسألته ان يرشدني الي طريق السلوك الي الله فقلت كيف الوصول الي الحق فقال الق الدنيا ، فخرجت من مجلسه و لم‌يبق في قلبي شئ من محبة الدنيا ، انتهي . حرره اسماعيل بن محمد عفي عنهما .

عرض ميكنم مضمون اين جمله اخير را از مولاي بزرگوار والد ماجد اعلي الله مقامه هم شنيدم كه ميفرمود شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در بصره شخص كاملي را ملاقات فرمود و از كيفيت وصول از او سؤال نمود او در جواب گفت : الق نفسك و تعال . عرض ميكنم اين روايات هم البته صحيح است ولي منظور نگارنده اين بود كه استاد معين معلوم و معروفي كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در نزد او تلمذ نموده و درس خوانده باشد و استنادش در علوم و روايات بشخص او باشد نمي‌شناسيم و در كلمات خود او يا ديگران نخوانده‌ام و نديده‌ام و آنچه از كلمات آن بزرگوار پيداست جز [ص 147] اين نيست كه همه اعتماد و اتكاء و استناد او در جميع امور و علوم بائمه اطهار صلوات الله عليهم بوده است و استفاضه و استزادهٔ كه در خواب مشافهةً از اين بزرگواران مينموده است و جميع مشكلات خود را از ايشان سؤال مي‌نموده و جواب مي‌شنيده و حتي پيغام ديگران را ميرسانيده و التماس دعا بر آنها مينموده و جواب ميفرموده‌اند و دعا ميكرده‌اند و مستجاب ميشده و يا آنچه را كه ابتداءً ميفرموده‌اند دليلي و آيتي هم از خارج نشان ميدادند كه دليلي بر صحت باقي خواب ايشان باشد مثل اينكه در خواب فرمودند بايشان كه عبدالله غويدري از اهل بهشت است و حال اينكه در ظاهر از اهل سنت بود و بعدا معلوم شد كه شيعه بوده است در باطن و در آخر هم شهيد شد در حمايت شيعه كه شرح آنرا در آخر رساله ملاحظه فرموديد ، و بهر حال همه استناد و اعتماد خود را بآن منامات كه در حقيقت مكاشفه و الهام است نه اضغاث و احلام نسبت ميدهند و اطمينان تام باجازات ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم داشته‌اند و جاي عجب نيست و رؤياي مؤمن كامل مانند مشاهده است و شواهد اين مطلب در اخبار زياد است و ما در اين مقام در صدد اثبات و استدلال بر آن نيستيم و بزرگترين شاهد صدق فرمايش ايشان همان است كه خودش در رساله خود تصريح فرموده كه جميع آنچه در خواب از ائمه طاهرين سلام الله عليهم اخذ نمودم دليل صحت آنها همانا اخبار و احاديث ايشان است كه جميع گفته‌هاي من در هر باب مطابق با اخبار شده است و گفته ديگران از حكما و متكلمين از آنچه مخالف با فرمايش ايشان بوده با اخبار اهل بيت سلام الله عليهم مخالف شده است و چه دليلي از اين بالاتر است ؟ و در مراتب علم و فضل ايشان هم كه علماي معاصر و اخلاف آنها از موافق [ص 148] و مخالف شبهه ننموده‌اند و بزرگان و مشاهيرشان اجازه دادند و بعضشان اجازه گرفتند .

باري مقصود از اين تفصيل اين بود كه شيخ بزرگوار در ميانه اساتيد و علما و مشايخي كه ملاقات فرموده و در مجالسشان حاضر شده است استناد بشخص معين و معروفي در جميع امور نفرموده مثل اينكه سيد مرحوم همه استنادش بشيخ مرحوم بود يا مولاي بزرگوار جد امجد همه اعتمادش بسيد جليل بود و جميع علم خود را از او اخذ نموده بود و هكذا ولي شيخ بزرگوار شخص معيني را ننوشته كه همه تلمذ و تحصيلش نزد او بوده جز اينكه باغلب از علماي معاصر اعتماد داشته و حشر و معاشرت داشته و سؤال و جواب فرموده و از مشاهير علماي معاصر اخذ حديث نموده و اجازه روايت و درايت دريافت فرموده و البته آن علماي اعلام هم بعد از تبين و تحقيق و امتحان و مطالعه تصنيفات ايشان در فنون مختلفه اجازه داده‌اند چنانچه در اجازاتشان مذكور است ، و هيچوقت درباره آن مشاهير اعلام احتمال نميرود كه اجازات و تصديقات و تمجيداتشان سرسري و بدون مطالعه بوده است بلكه امر شيخ بزرگوار از اين حدود كه بعض اشخاص بي‌اطلاع يا اهل غرض خيال ميكنند بالاتر بود و در زمان شيخ اعلي الله مقامه مخالف معين و معلومي از براي ايشان نبود و مراتب علم و فضل و تقوي و كمال ايشان اجماعي و مسلم كل بود بلكه منتهاي خوشوقتي همه علماء عظام و مخصوصا فقهاء ذوي الاحترام بوجود آن شيخ بزرگوار بود و شاكر بودند كه عالمي را خداوند برانگيخته كه جميع شبهات متكلمين و حكمائي را كه اصول عقايد اسلام را فاسد كرده‌اند و شبهاتي را كه از فلاسفه يونان آموخته‌اند و داخل در دين اسلام نموده‌اند جواب ميفرمايد و باطل ميكند زيرا خود آن علماء اعلام چون ربط از [ص 149] حكمت نداشتند قادر بر جواب آنها نبودند و صرفا بلعن و تكفير و تحريم علم حكمت قانع ميشدند و آن شيخ بزرگوار بود كه عقدِهاي آن قلوب منكسره را حل نمود و آنها را براحت انداخت ، و امر عجيب اين است كه مرحوم تنكابني مؤلف قصص العلماء با همه بي‌انصافي كه مخصوصا در حق شيخ بزرگوار نموده اين قسمت را تصديق كرده كه اگر علماي حكمت در ميانه نباشند اصول اسلام ما را اهل شبهه از ميان ميبرند و ديگر اصلي باقي نميماند كه ما فروعش را با اصل برائت و استصحاب اثبات نمائيم ، و للّه درّه و البته حرف حق را از همه كس ميتوان شنيد .

باري مقصودم اين است كه در زمان شيخ تا اواخر عصر آن بزرگوار صحبتي از اين اختلافات كه ميشنويد نبود و ايشان مسلّم كل بودند و در مراتب كمالات و فضايل و اعتقادات ايشان شبهه بر احدي از علماء باقي نمانده بود و در هر يك از نقاط ايران كه تشريف داشتند مثل يزد و اصفهان كه مخصوصا در آن ايام مجمع علما و فضلا بود و مخصوصا اصفهان كه در حقيقت قبة الاسلام بود و همچنين در دارالخلافه طهران و خراسان و كرمانشاهان منكري براي ايشان نبود و همه علماء وقت كه اسامي اغلب مشاهير ايشان در كتاب دليل المتحيرين و هداية الطالبين مسطور است در هر جا خاضع بر ايشان بودند و بنماز و حوزه درس ايشان حاضر ميشدند بلكه عالم بزرگي مثل مرحوم مبرور حاجي كلباسي كه مرجع و مسلم كل ايران و عربستان و هندوستان بود هر وقت كه شيخ مرحوم باصفهان تشريف داشت بكلي حوزه درس خود را تعطيل ميكرد و نماز جماعت خود را موقوف مينمود و بنماز شيخ حاضر ميشد و همچنين مرحوم مبرور حجة الاسلام بزرگ حاجي سيد محمدباقر تجليل و تعظيم بسيار از ايشان مينمود و هكذا [ص 150] ساير علماء اعلام و عموما كتب ايشان را ميگرفتند و نسخه ميكردند و هيچ اختلافي و صحبتي در اطراف ايشان نبود و آيا با وجود تصديق آن‌همه علما و بزرگان وقت كه هر يك سالها با آن بزرگوار محشور و معاشر بودند و هميشه بمجالس درس و بحث ايشان حاضر ميشدند و تأليفات ايشان را ميديدند و ميخواندند و مذاكرات در ميانه‌شان واقع ميشد و معذلك تصديق ميكردند و اجازات بآن تفصيل و تطويل ميدادند كه اگر همه را در يك جا جمع نمائيم كتاب بزرگي است ديگر در امر شيخ بزرگوار براي عاقلي شبهه خواهد ماند ؟

و عين نسخه شش فقره از آن اجازات فعلا در كتاب احوالات ايشان كه ترجمه و تأليف عم اكرم حقير است چاپ شده و آن اجازات بقرار ذيل است : اجازه جناب شيخ محقق و عالم رباني مرحوم شيخ حسين آل‌عصفور (اع) است و جناب عالم عامل كامل شيخ احمد بحراني دمستاني اعلي الله درجته و اجازه عالم فاضل محقق كامل مرحوم آقا ميرزا مهدي شهرستاني است و اجازه مرحوم عالم كامل افقه الفقهاء و المجتهدين آقا سيد علي طباطبائي صاحب رياض اعلي الله درجته و اجازه عالم رباني و جامع جميع علوم و رسوم مرحوم آقا سيد مهدي بحرالعلوم طباطبائي اعلي الله مقامه و اجازه شيخ كامل و عالم فاضل محقق مرحوم شيخ جعفر بن شيخ خضر اعلي الله مقامه ، كه هر يك از اين ذوات مقدسه مرجع عموم مسلمين بودند و رياست كل مذهب منتهي بايشان ميشد و شهرتشان بيش از آن است كه امرشان بر احدي مشتبه باشد و كتبشان تا الآن تدريس ميشود ، و همچنين اجازه مرحوم مقدس كامل حاجي كلباسي صاحب كتاب اشارات ، و امثال اين بزرگواران از علماء تابعين ايشان كه عددشان را خدا دانا است همه تصديق ايشان را داشتند و احترام [ص 151] ميكردند و اجماع بر حقيت ايشان داشتند .

و امر بر همين منوال جاري بود تا يكي دو سال بآخر حيات ايشان مانده بود و قضيه عجيبي پيش آمد كه از بزرگترين امتحانات خداوند عالم جل شأنه در اين آخر الزمان بود و ثلمهٔ از آن قضيه بر اسلام وارد شد كه هيچ چيز سد آنرا نمي‌كند و لطمه جبران‌ناپذيري بود كه تا ظهور امام عليه السلام آثار آن باقي خواهد بود ، بلي خداوند بندگان خود را هيچوقت بدون امتحان ترك نميكند و هميشه راستگو و دروغگو بايد تميز داده شود و اهل تميز بشناسند و اما غير آنها كه همج رعاع هستند تكليفي بر آنها نيست تا وقتي كه اهل تمييز و تشخيص شوند ، و آن قضيه حكايت تكفير شيخ بزرگوار بود كه در شهر قزوين حادث شد و من در صدد ذكر جزئيات قضيه نيستم و در تواريخ مختلفه باختلاف نوشته‌اند و صحيح و سقيم را هم ممزوج نموده‌اند و صاحب قصص العلماء هم شرحي از مسموعات خود در اين باره نوشته كه بر مطالعه‌كننده آن كتاب محقق ميشود كه اعتبار تام ندارد و بيشتر آنچه نوشته دروغ است و بيشتر نوشتِهاي ايشان با اجتهاد و فكر خودشان است و قصدشان صحت روايت نبوده و من هم در صدد ذكر آنها باندازهٔ كه اطلاع دارم نيستم زيرا تطويل بلا طائل است و فايده معتدّ بهي ندارد و فقط چيزي كه مسلم است و قابل انكار نيست و از مجموع روايات مختلفه پيدا است همانا مسأله تكفير است كه قطعا واقع شده و مرتكب اول آن مرحوم ملا محمدتقي برغاني معروف بشهيد ثالث بود كه اهل اطلاع ميدانند كه ايشان از علماء مسلم و معتبر هم نبودند بلكه واعظي بودند و خود را اعلم ميناميدند و سوادي هم نداشتند و حتي كتابي در مرثيه نوشته‌اند كه قصص و حكايات دروغي در آن جا روايت كرده و نفهميده و اهل علم هم كتابش را معتبر [ص 152] نميدانند و در فضل ايشان كافي است كه خود را اعلم ميدانسته . باري همين قدر معلوم است كه از علماي عجم كسي تكفير آن بزرگوار ننمود جز برغاني و موضوع بحث هم در مجلس او كه اتفاق افتاده مسأله معاد بوده است حالا جزئيات سؤال و جواب چه بوده علم قطعي از نوشتِهاي نويسندگان حاصل نميشود چيزي كه هست اعتقاد قطعي مسلم شيخ بزرگوار كه در جميع كتب فني خود اظهار فرموده و مجمع عليه تلامذه او و علماي اصحاب و تابعين او است تا يومنا هذا معلوم و مقطوع ما است و يقين است كه در آن مجلس هم همان عقيده را اظهار فرموده و اعتقاد شيخ برغاني هم بطوريكه در قصص نوشته اگر راست باشد معين است و باز آنچه بطور قطع از اعتقاد طرفين معلوم است اين است كه هر دو معتقد بوده‌اند كه معاد جسماني است و هيچكدام شبهه در اين باب ننموده‌اند زيرا ضرورت شيعه قائم بر اين اعتقاد است و امر ضرورت بر هيچيك مشتبه نميشده و بنا بر اين مسلم است كه در كيفيت معاد اختلافشان شده است تا بآنجا كه منجر بتكفير شده و شيخ برغاني تكفير نموده است و علي التحقيق در آن موقع يكي از آن دو شيخ بزرگوار كافر بوده است و اين مضمون فرمايش امام است عليه السلام در چنين مقامي كه البته مكفِّر يا مكفَّر يكي بايد كافر باشد و الا تكفير واقع نميشد بنا بر اين بر اهل تحقيق است كه در آثار و عقايد طرفين تعمق و رسيدگي نمايند و حق مطلب را دريابند .

اما فرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه موافق اخبار متعدده صريحه آل‌محمد عليهم السلام است و موافق قول علماي بزرگ محققين از شيعه مانند امثال مجلسي مرحوم و خواجه نصير طوسي و علامه حلي و غيرهم از اهل تحقيق و حكمت است همان فرمايشي كه همه معترضين و مكفّرين همان را دست [ص 153] گرفته‌اند و بر رخ هر عامي بي‌سواد در هر مجلس و محفل ميكشند و در هر كتابي مينويسند همانا اين كلمه است كه فرموده است الجسد العنصري لايعود و همين است كه ميگويند اين بر خلاف ضرورت اسلام است ، و عين همين عبارت است كه در كربلاي معلي در منزل مرحوم عالم فاضل آقا ميرزا محمدعلي شهرستاني نجل جليل مرحوم مبرور آية الله ميرزا مهدي شهرستاني با حضور دو سه هزار جمعيت بر سيد مرحوم اعلي الله مقامه عرضه كردند و در آن مجلس عجيب داستانهاي غريبي بوده كه تمام تفصيل را سيد مرحوم در كتاب دليل المتحيرين نگاشته است و در آن مجلس تكلف نمودند سيد بزرگوار را كه بنويسد آن عبارت العياذ بالله كفر است و سيد بزرگوار براي اسكات آن جماعت نوشت آنچه خلاصه آن اين است كه اگر اين عبارت پيش و پسي نداشته باشد و تفسير صحيحي متكلم آن اراده نكرده باشد بر حسب متفاهم عوام مردم اين كفر است مثل قول خداي تعالي وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة زيرا نظر بپروردگار خلايق نميكنند و ظاهر اين آيه بر خلاف ضرورت اسلام است . ملاحظه فرمائيد كه شيطان چه اسبابها فراهم ميكند و امتحان پروردگار چه اندازه شديد است . و عبارتي را كه از كتاب شرح زيارت از اوايل جلد چهارم در ذيل اين فقره از زيارت جامعه و اجسادكم في الاجساد نقل ميكنند و در همان صفحه و هم ماقبل و مابعد آن تفسير كلام خود را باوضح بيان فرموده و در كتاب معاديه خود و ساير كتب بتفصيل نگاشته كه مرادش از اين جسد عنصري همين كثافات و زوائد و فواضل است كه بمنزله لباسي است براي انسان و اجماعي مسلمين هم هست كه بدن انسان بعد از تصفيه بعالم آخرت ميرود و منظور از تصفيه پاك شدن همين كثافات است و آنچه [ص 154] از خارج ملحق بانسان ميشود و زائل ميشود و از عناصر همين دنيا است بايد تصفيه شود و از او گرفته شود و مقصود من از جسد عنصري همين كثافات و زوايد و فواضل است ، و در حقيقت شايد بيش از صد جا از كتاب شرح زيارت و ساير كتب آن بزرگوار تصريح باين مطلب شده است و براي اهل مطالعه و تتبع مكشوف است الحمد لله ، حال چرا پيش و پس كلمات آن بزرگوار را مي‌اندازند و جلوه بر عوام مردم ميدهند نميدانم چه غرضي دارند و اگر ضرورت اسلام اين است كه انساني كه در اين دنيا است بعد از تصفيه بآن دنيا و بآخرت ميرود كه اعتقاد شيخ بزرگوار هم بدون كم و زياد همين است و كجا خلاف ضرورت شده و خداوند بجميع لعنتهاي خود لعنت كند كسي را كه عقيده او غير اين باشد و اگر فرض كرده‌اند كه انسان بدون تصفيه و با همين زوائد و فواضل و كثافات و همين عناصر زايله كه همه روزه متغير و متبدل ميشود با او هستند و با اينها بآخرت ميرود مثاب يا معاقب ميشود و اين ظلم را بر خداوند روا داشته‌اند و اين را ضرورت اسلام پنداشته‌اند بطوريكه عقيده پيرزنها و بسياري از عوام است كه اين اشتباه است و ضرورت اسلام اين نيست بلكه ضرورت اسلام اين است كه زيد با جسم خودش بعالم آخرت ميرود نه جسم ديگري و جسم بره و گندم و سبزي و غيرها جسم انسان نيست و اگر احيانا از فقهاي اسلام هم كسي اينطور فهميده اشتباه كرده و چون اهل فن نبوده ندانسته و علم كتاب و حكمتي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بامت خود آموخته است هنوز نخوانده بوده و با دانستن بعضي از احكام شرعيه حقيقت اين معني كشف نميشود و چنين شخصي هنوز از مسلماني خود خيري نديده زيرا خداوند ميفرمايد و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا يعني خدا بهر كه حكمت [ص 155] داد خير بسياري باو داده . باري باعتقاد من و همه عقلا بهتر است كه حرف را از روي تحقيق بزنند و خاصة براي عالم شايسته نيست كه نسنجيده تكلم بكلمه كفر نمايد و اگر عالمي نسنجيده باشتباه يا عمد كلمه كفري را گفت ديگران بايستي او را منع كنند و يا حد اقل ديگر پيروي و تكرار حرف او را ننمايند و الا حقيقت بحمد الله هميشه مكشوف است و روز بروز هم مكشوف‌تر ميشود و بزودي بيايد روزي ان شاء الله كه همه مسلمين بدانند و بفهمند كه شيخ بزرگوار چه حق بزرگي بر همه دارد و از چه خواب غفلتي آنها را بيدار كرد و متوجه بچه امر بزرگي نمود و چه افكار و اوهامي را از مغز عوام بيچاره بيرون آورد و معني معاد جسماني و ضرورت اسلام را كه عموما بصرف لفظ قناعت كرده بودند و از كيفيت و چگونگي آن بي‌خبر بودند بآنها فهمانيد و با صرف نظر از اغراض و حسدهاي يك عده جاه‌طلب و خودخواه كه شايد فهميده و سنجيده انكار بديهي ميكردند و بيداري مردم را ضرر خود مي‌پنداشتند ساير مردم حتي اهل علمشان متوجه بحقيقت مطلب نبودند و ميتوانيم بگوييم كه اگر بعضشان بشبهه افتادند و وحشت و هيجاني نمودند حق داشتند و تمام گناه اين مطلب باعتقاد نگارنده بگردن آن اولي است كه مردم را بشبهه انداخت و ندانست كه چه فسادي را باعث شد و رنجش ابتدائي ايشان ارزش باين حركات نداشت و حقيقت امر اين بود كه برغاني دعوي اعلميت بلد را داشت و متوقع بود كه شيخ بزرگوار در ورود بقزوين كه همه اهل بلد و علماي محل و محترمين و حاكم و رعيت استقبال كرده بودند بمنزل آقاي برغاني وارد بشوند در حالي كه دعوت خاصي هم نكرده بود و مرحوم عالم فاضل كامل آقا ميرزا عبدالوهاب قزويني كه از اجله علماي آن‌جا بود از مرحوم شيخ دعوت كرده بود [ص 156] و ايشان هم اجابت نموده بودند و البته مؤمن خلف وعده نميفرمايد و معهود هم نبود كه بين علماء متقين اين نوع حسد و استكبار باشد و مي‌بايستي در كرم اخلاق مربي سايرين باشند و حتي بعرض شيخ بزرگوار هم رسانده بودند كه آقاي برغاني از شما مكدر شده‌اند كه چرا بمنزل ميرزا عبدالوهاب وارد شده‌ايد و بمنزل ايشان نرفته‌ايد شيخ جواب فرموده بودند كه من چاره نداشتم و من بمنزل عالمي كه از من دعوت كرده بود مي‌بايست وارد شوم نه اعلمي كه از من دعوت نكرده بود . خلاصه كه بر روي اين كدورت آن بيچاره ميزبان هم تكفير شد و الآن كه همه اين داستانها گذشته ولي خدا دانا است كه حقيقت امر ابتداءً جز آنچه عرض شد نبوده و فقط جاه‌طلبي آن ملا امر را باينجا رسانيد . و اين جمله را كه عرض شد مرحوم مبرور عالم فاضل كامل رباني و حكيم صمداني مرحوم شيخ جعفر قزويني فرزند ارجمند محترم آخوند ملا محمدتقي برغاني اعلي الله درجته كه سالها در كرمان تشريف داشت و از محضر شريفش عموما استفاضه و استفاده ميكردند شهادت داشت و از معامله پدر بزرگوارش بي‌اندازه انفعال داشت رحمة الله عليه كه مصداق يخرج الحي من الميت بود ، و در بعض جزوات يادداشتهاي مرحوم عالم فاضل حاج سيد حسين يزدي (ره) ديدم كه بروايت از مرحوم شيخ جعفر نوشته بود كه مرحوم برغاني در آخر عمر از تكفير خود بسيار پشيمان بود . باري چون بناي اين مختصر بر تاريخ‌نگاري بود و كتاب رد و بحث نيست ولي نسخه يك مراسله از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بمرحوم ملا عبدالوهاب قزويني (ره) در نزد ما است كه از كربلا بايشان نوشته‌اند بي‌مزه و بي‌جا نيست كه در اين جا نقل نمائيم زيرا مورخ و محقق هر دو از آن استفاده ميكنند و آن اين است :

[ص 157] بسم الله الرحمن الرحيم

الي جناب عالي الجناب و لب الالباب الداخل في الخيرات من كل باب اهدي جميل التحية و السلام اصلح الله احواله و بلغه آماله في مبدئه و مآله بحرمة محمد و آله آمين رب العالمين .

اما بعد فان سألتم عن محبكم و داعيكم فانا احمد الله اليكم اما انا من جهة نفسي ظاهري و باطني ففي راحة و اما الناس من جهتي فقد اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من كفر و لو شاء الله مااختلفوا و لكن الله يفعل ما يريد جاء الورع الزاهد الشيخ شفي و اراد ان يطعن علي جنابك فلم‌يجد انه نظر في بعض كتبي في قولي ان للانسان جسدين الاول يعاد يوم القيمة و هو الجسد الاصلي و الثاني اعني العارضي الذي ليس من الانسان و انما هو عرض لحق المكلف من الاكل و الشرب و ليس من حقيقته و انما هو في نفس الامر جسد تعليمي او بحكمه و ان قلت انه من العناصر فان كل ما تحت فلك القمر من العناصر الجواهر و الاعراض ، و نفخ الشيطان في قلبه فقال انه كفر و هذا كافر و الآخوند الملا عبدالوهاب صلي خلف الكافر و اعانه عليه قوم آخرون فقد جاؤا ظلما و زورا و الذي تولي كبره منهم له عذاب عظيم خوفا علي دراهم العجم و الهند حتي قالوا انك تقول ان الذي خلق السموات و الارض علي بن ابيطالب و حكموا بنجاسة الارض التي اطؤها و بنجاسة حضرة الحسين (ع) لاني ادخل عليه للزيارة و الامر اعظم مما تسمع و بذلوا الاموال علي ذلك للقريب و البعيد تشييدا لتكفيري و لاتحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون ، و قلت هذا كلام خواجه نصيرالدين في التجريد و العلامة في شرح التجريد و المجلسي في كتابه المسمي بحق اليقين قال في التجريد و لايجب اعادة فواضل الانسان و بينه العلامة في الشرح [ص 158] انه لايحشر الا الطينة الاصلية و قال المجلسي كلاما طويلا من جملته قال : دويم آنكه در بدن اجزاء اصليه هست كه باقي است از اول عمر تا آخر عمر و اجزاي فضليه مي‌باشد زياده و كم و متغير و متبدل ميشود و انسان كه مشار اليه است باَنَا و مَن آن اجزاء اصليه است كه مدار حشر و نشر و ثواب و عقاب بر آن است ، و في هذا الكتاب مثل هذا الكلام كثير ، و الصادق (ع) كما في الكافي سئل عن الميت يبلي جسده قال نعم حتي لايبقي لحم و لا عظم الا الطينة التي خلق منها فانها لاتبلي تبقي في قبره مستديرة حتي يخلق منها كما خلق اول مرة ه‍ ، و كل العلماء علي هذا فان جعلوا هذا الجسد الثاني الذي لايعود كما هو رأيي هو الجسد التعليمي اعني العارض او العرض حتي اني صرحت في بعض كتبي بان الجسد الذي يعاد لو وزن لمازاد عليه هذا الذي في الدنيا المرئي مقدار ذرة لانه هو هو بعينه مايزاد فيه ذرة و لاينقص منه ذرة فان الله يقول و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها و كفي بنا حاسبين فقوله اتينا بها اي بعينها و لكن متي كنت كافرا جاهلا بالمعاد و انا ادعي بانه ما احد عرف ذلك مثلي و قد وقف علماء العجم كلهم عليها ما طعن فيها الا جاهل بمعني قولي او معاند منكر للحق و قد قال اميرالمؤمنين عليه السلام اذا قال احدكم لاخيه يا كافر كفر احدهما الحديث ، لكن يا شيخ حسبي الله و كفي به شهيدا ان الله يقول في كتابه الحق مايلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد و الحاصل انا اقول حسبي الله و كفي ليس وراء الله منتهي و السلام عليك و رحمة الله و بركاته و سلام علي من يعز لديك و خص نفسك بالسلام .

تمام شد تعليقه شريفه ايشان كه در واقع تمام مسأله را در اين كلمات مختصره بيان فرموده و اعتراضات را هم جواب فرموده و عمده دليل كسي كه تكفير كرده همان است كه در اين مقام فرموده و بر دراهم ايران و هند [ص 159] ترسيدند و فكر كردند رياستي متزلزل شود و الا كفر و خلاف ضرورتي صادر نشده بود و همان ترسشان هم بيجا بود و شيخ بزرگوار طالب دنياي ديگران نبودند و خود هر چه داشت مي‌بخشيد و در مدت عمر دو مرتبه جميع مايملك خود را بخشيد و باز اسباب دنيا بر ايشان جمع شد و در صدد بود كه باز هم همه را ببخشد و شب حضرت فاطمه (ع) را در خواب ديدند و بايشان فرمودند كه يا شيخ چرا اين كار ميكنيد ما اسباب دنيا را مخصوصا بر شما جمع ميكنيم و مصلحت در اين است ، اين بود كه شيخ اعلي الله مقامه بعد از آن خودداري فرمود از اين كه جميع مال خود را يك‌دفعه ببخشد .

باري كلام ما در اين مقام در ذكر حادثه تكفير بود و بيان اينكه از حوادث عجيبه اسلام بعد از هزار و دويست سال اين قضيه بود و بناي رد و بحث و تشخيص محق و مبطل را منظور نداشتيم زيرا در اين ايام بحمد الله افهام ترقي كرده و نوعا بنا بر تحقيق است و بآثار سابقين مراجعه ميكنند و قضاوت محققانه خواهند كرد و بمصداق آيه كريمه لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي اكراه و الزامي هم بر كسي نيست و امروز هيچكس بصرف شنيدن تكفير قانع نميشود و خود را كافر نميداند و مردم هم او را كافر نميدانند و در صدد تفحص و تحقيق برميآيند بلكه شنيدن اين قضيه بيشتر اسباب تحريك اذهان ميشود كه پي‌جوئي نمايند و حقيقت را دست بياورند و بنا بر اين ما شكايتي نداريم و ضرري در اين ميانه نبرده‌ايم و تكذيبها و تكفيرهائي كه شد ظلمي بود كه بنفس خود نمودند و قصد ما در اين مقام جز ذكر تاريخ چيزي نبود . و از جمله مكفّرين آن شيخ بزرگوار موافق شهادت صاحب قصص العلماء سيد ابرهيم قزويني صاحب « ضوابط » و « نتايج » است كه بهترين معرف ايشان هم در مراتب علم و ادب و كمال و معرفت همين دو [ص 160] كتاب ايشان است و ما تسويد اوراق نمي‌نمائيم و عقايد سخيفه او را در هر باب هر كس ميخواند ميفهمد و ديگر شريف العلماء مازندراني و شيخ محمدحسين صاحب فصول است كه همانچه خود صاحب قصص در مكارم اخلاق و رقابتهائي كه بين اين دو عالم بوده كه حتي نماز جماعت پشت سر يكديگر را جايز نميدانستند بلكه هيچيك آن يكي را مجتهد نميدانست و همانچه صاحب قصص نوشته است در معرفي آنها كافي است ، و اين شريف علي المنقول همان است كه عبارت زيارت حضرت امير را حك كرد و معروف بحكاك شد و عداوت باطني خود را با آقا و مولا و امام خويش و شيخ هر دو اظهار كرد و بطوريكه نظرم ميآيد كه همان صاحب قصص مينويسد يا در كتاب ديگر خواندم كه بعد از چندي باز از بسكه حرف مردم را شنيد و بر رياست خود ترسيد عبارت زيارت را بجاي خود نوشت و عذر بدتر از گناهي آورده كه من تكرار نميكنم و هر كه خوانده ميداند و شنيده شد كه يك روز كه عبارتي از زيارت جامعه كبيره خوانده ميشده است طأطأ كل شريف لشرفكم گفته است « الّا الشريف المازندراني » و چون در قواعد اصول هم تبحر داشته معروف است كه مدعي بوده كه اگر تمام اخبار آل‌محمد عليهم السلام از ميان برود و نباشد من تمام احكام شرع را از روي قواعد عقليه كه در دست دارم مي‌نويسم ، و اين منتهاي فضيلت ايشان است و فوق مقام نبوتي است كه مسلمين اعتقاد دارند و ضرورت اسلام است كه حتي پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله كه عقل كل بود چنين ادعائي نفرموده و در بيان جزئي و كلي احكام شرع منتظر وحي پروردگار ميشد ، بلي اين است فضيلت جناب شريف كه از مكفّرين شيخ مرحوم بودند ، و يكي دو نفر ديگر هم صاحب قصص مي‌نويسد كه ما اطاله كلام نميكنيم [ص 161] و با وجود همه اينها باز از خود صاحب قصص امتنان داريم كه بر خلاف استاد خود سيد ابرهيم و چند نفر مكفّرين ديگر را كه شمرده انصاف داده و تكفير را جايز ندانسته و احتياط كرده و نوشته است كه با نوشته نمي‌توان كسي را تكفير كرد و كلمه حقي است و موافق اجماع علما است .

باري بگذريم از اين مراحل و چند سطري در بعض اسفار آن بزرگوار و انتشار امر او مي‌نويسيم و از قرار نوشتِهاي مرحوم شيخ عبدالله رحمة الله عليه و مرحوم مبرور آقا سيد هادي هندي رضوان الله عليه صاحب تنبيه الغافلين شيخ بزرگوار تا حدود بيست سالگي كه سال هزار و صد و هفتاد و شش بوده است در همان حدود مسقط الرأس شريف خود و نواحي بحرين و احسا تشريف داشت و باعتقاد نگارنده سال صد و هفتاد و شش اشتباه است زيرا در آن سال ده سال از سن شريفش ميگذشت و سال هشتاد و شش بوده است و بهمان طور كه در رساله خود مرقوم داشته در آن اوقات جميعش را بعبادت و ذكر و فكر ميگذرانيد تا بدرجات عاليه علمي و عملي نايل گرديد و نوبت تراوش و ابراز آن مراتب و تعليم ديگران رسيد و دور نيست كه بر حسب اوامر و اجازات ائمه اطهار صلوات الله عليهم بوده است كه خود را مأمور ميدانست و اگر چه طبيعتا مايل نبود و بيشتر راغب بانزوا و عبادت بود و از مجامع و معاشرت فرار داشت و در اشارات و تصريحات خودش هم ملاحظه كرديد كه پيوسته استدعايش در خواب از موالي و سادات خودش همين بود كه اجازه انقطاع فرمايند و ايشان اجازه نميفرمودند و ميفرمودند همين طور اصلح است و اهالي آن حدود هم عموما سني بودند و از شيعه معدودي بيش نبودند و بعض از علماي قشري ظاهري هم در ميانه آنها بودند و اهل حكمت الهي و فهميدن مسائل مبدء و معاد نبودند ، و در هر حال در حدود بيست [ص 162] سالگي بعتبات عاليات مشرف شد و در ضمن زيارت و تشرف بعتبات مقدسه بمجامع و مدارس و محاضر علماء اعلام حاضر ميشد و در آن ايام مشاهير علماء عتبات عاليات جناب عالم فاضل كامل آقا باقر بود و جناب عالم كامل وحيد العصر آقا سيد مهدي طباطبائي و جناب عالم عامل شيخ جعفر بن شيخ خضر و جناب عالم كامل و فقيه جامع آقا مير سيد علي طباطبائي اعلي الله درجاتهم و بعض ديگر بودند و در آن اوقات در يكي از ايام كه بمجلس مرحوم آقا سيد مهدي طباطبائي تشريف داشته است طلب اجازه از ايشان فرمود و چون سيد هنوز سابقه زياد بايشان پيدا نكرده و مراتب كمالات و فضايل آن بزرگوار را ندانسته بود از ايشان سؤال كرد كه از مصنفات چه داريد و ايشان اجزاء شرح تبصره علامه را ارائه فرمودند و سيد بعد از ملاحظه بشيخ فرمود كه يا شيخ ينبغي لك ان تجيزني ، و همچنين در همان ايام رسالهٔ در قدر نوشته بودند كه بسيد ارائه فرمودند و از آن ببعد بي‌اندازه در تعظيم و تجليل و اكرام شيخ بزرگوار اصرار داشت و با اينكه خود از مشاهير و اعيان علما بود و مطاعيت تام داشت هر وقت كه شيخ بمجلسش وارد ميشد تمام توجهش بايشان بود و بي‌اندازه احترام مي‌نمود و پيوسته بتلامذه خود ميفرمود كه اين شيخ آيتي است از آيات خداوند و بسيار عجب است كه در جائي نشو و نما نموده كه عموما عاري از علم و حكمت بودند و جز بعض از مسائل نماز چيزي نميدانسته‌اند و ظهور چنين وجود جامعي كه جميع فضائل را جمع كرده است نيست جز از فضل خداوند و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء ، باري سيد كمال اكرام و اعظام از ايشان ميفرمود و مكرر ميفرمود كه من خود قادر بر فهميدن مطالب عاليه اين شخص نيستم و فن من جز فقه و اصول نيست . خلاصه كه شيخ بزرگوار مدتي در آن [ص 163] حدود ميزيست و در نزد علماء اعلام كمال احترام را داشت و اينكه بعضي نوشته‌اند كه مرحوم سيد در سن بيست سالگي بايشان اجازه داد بنظر نگارنده درست نيست زيرا تاريخ اجازه مرحوم سيد بحرالعلوم بيست و دويم ذي‌حجه سال هزار و دويست و نه است كه در آن موقع سن شريف شيخ بزرگوار چهل و سه سال بوده است ، و بهر حال كه مدت متمادي در عتبات مقدسه امرار اوقات فرمود تا اينكه مرض طاعون در آنجا بروز كرد و اغلب اهالي كه مي‌توانستند فراري و متواري شدند و شيخ بزرگوار هم بوطن مألوف مراجعت فرمود و توطن نمود و متأهل شد و از بلده خودش ببحرين انتقال فرمود و امر آن بزرگوار اشتهار يافت و ملجأ و مرجع عام و خاص گرديد و پس از چهار سال تقريبا در سال هزار و دويست و دوازده مجددا متوجه عتبات عاليات گرديد و بعد از انجام زيارت ببصره مراجعت فرمود و اهل و عيال را بآن‌جا انتقال داد و چند روز در منزل حاج ابرهيم عطار ملقب بابي‌جله اقامت فرمود و پس از آن متوجه بذورق گرديد و در آن ايام حاكم ذورق شيخ علوان بن شيخ شاوه بود و كمال حسن سلوك و تعظيم از شيخ بزرگوار مينمود و دو سال در آنجا اقامت فرمود و پس از آن شيخ محمد بن شيخ مبارك ذورق را محاصره نمود و علوان را بيرون كرد و خود حكومت مينمود يك سال هم در ايام شيخ محمد توقف فرمود تا اينكه وهابي در اوايل سال هزار و دويست و شانزده در آن حدود خروج نمود و تا كربلا آمد و در آنجا قتل فجيعي كرد و بي‌ادبيها نسبت بآستانه مقدسه نمود و ميانه شيخ بزرگوار هم در آن اوقات با شيخ محمد حاكم ذورق اختلافي بهم رسيد و ببصره تشريف آورد و در محله جسر العبيد در منزل ابن‌بدران منزل فرمود و اين اوقات شهرت ايشان زياد شد و جمعيت بسيار بر گردش اجتماع [ص 164] مينمودند و از هجوم مردم متنفر شد و از آن جا بحبارات كه يكي از قراي بصره بود انتقال فرمود و پس از چندي باز ببصره برگشت و باز انتقال فرمود و چندي در تنومه و چندي در نشوه توقف فرمود و چون از معاشرت زياد و اجتماع مردم تنفر داشت غالبا از قريهٔ بقريهٔ انتقال ميفرمود و در سال هزار و دويست و نوزده باشاره يكي از دوستان بصفاوه تشريف برد و يك سال هم در قريه صفاوه توقف فرمود كه جاي خوش آب و هوائي بوده و از آن جا هم خوشش نيامد و قصيدهٔ در مذمت آنجا انشاد فرمود كه مطلع آن اين است :

داهر هذا الدهر ليس يسعد و هو لما نجمعه مبدّدٌ

و از آنجا هم حركت فرمود و بر يكي از شعب فرات در قريهٔ كه مسمي بشط الكار بود منزل فرمود و از آنجا بسوق الشيوخ تشريف برد و در آن وقت فرزندش شيخ محمدتقي در آنجا مشغول تحصيل بود و فرزند ديگر شيخ عبدالله را هم نزد او گذاشت براي تحصيل و خود ببصره تشريف آورد و عيالات را بآن جا طلبيد و منزل و مسكني بر آنها معين فرمود و خود عازم عتبات عاليات گرديد و نيت زيارت حضرت ثامن الائمه را داشت و با صحابت فرزندش شيخ علي و بعض اصحاب و بعض زوجات و عيالات در سال هزار و دويست و بيست و يك از بصره حركت فرمود و از راه سوق الشيوخ و سماوه بنجف اشرف مشرف شد و پس از چندي بكربلا و كاظمين عليهما السلام مشرف شد و بعد از آن عزم زيارت حضرت ثامن الائمه فرمود و بطوريكه نوشته‌اند در عبور خود ببلده يزد رسيد و در آن عصر شهر يزد مجمع علما و فضلا بود و مرحوم عالم فاضل شيخ جعفر نجفي هم در آن ايام آنجا بودند و بي‌نهايت از آن بزرگوار اعزاز و احترام نمودند و همه روزه بمحضر [ص 165] ايشان حاضر ميشدند و استفاده و استفاضه ميكردند و حل مشكلات مينمودند و مخصوصا مرحوم شيخ جعفر بي‌اندازه احترام ميكرد و بهر مجلس ميهماني كه دعوت ميشد ميفرمود كه بايد شيخ هم تشريف داشته باشد و اگر احيانا شيخ مرحوم در مجلسي حاضر نبودند مرحوم شيخ جعفر از سر سفره ناهار ايشان را برميداشت و در برگشتن درِ منزل ايشان ميداد و شيخ در آن بلده طيبه منكري نداشتند و در نمازهاي جمعه و اعياد و جنائز كه گاهي همه علما جمع بودند اين بزرگوار را مقدم ميداشتند و اگر اختلافي در مسأله پيدا ميكردند ايشان را حكم قرار ميدادند و اسامي شريفه ايشان را در هداية الطالبين و دليل المتحيرين ذكر فرموده‌اند از امثال مرحوم عالم كامل فقيه حاج ملا اسمعيل عقدائي بود كه مسلم كل بود و اجراي حدود مينمود و هم‌چنين مرحوم مبرور عالم كامل جامع معقول و منقول حاج رجبعلي قدس الله روحه و عالم فاضل محقق آقا ميرزا علي‌رضا رحمه الله و غير ايشان كه بدون استثنا جميعا تصديق امر شيخ را داشتند و اصرار زياد نمودند بر اقامت شيخ بزرگوار در يزد و در آن موقع قبول نفرمود و وعده فرمود كه بعد از زيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام مراجعت فرمايد و بصوب مشهد مقدس حركت فرمود و در آن جا هم علماي محل كه اسامي شريفشان در آن دو كتاب مذكور است احترام و تكريم زياد فرمودند و بعد از انجام زيارت بشهر يزد بر حسب وعده مراجعت فرمودند و مدتي تشريف داشت و بهمان طور كه عرض شد در جميع امور مقدم بر جميع علماء بود و حتي دو نفر درباره آن بزرگوار اختلاف نكردند تا پس از چندي عزم حركت فرمود يك‌مرتبه همه علما و اعيان و اهالي در صدد منع برآمدند و گريه و استغاثه را از حد گذراندند و ايشان اجابت فرمودند و عزم رحيل را باقامت تبديل فرمود و چندي باز [ص 166] تشريف داشت و امر آن بزرگوار در همه بلاد ايران منتشر شد تا اينكه خاقان مغفور فتحعلي شاه مشتاق زيارت ايشان گرديد و دعوت نمود و شيخ امتناع فرمود و شاه بر اصرار افزود تا بالاخره قبول نمود و تشريف برد و چندي در طهران تشريف داشت و مورد احترام شاه و جميع اعيان و علماء و وزراء بود و شاه اصرار بر توقف ايشان در طهران داشت و ايشان قبول نفرمودند و ببلده يزد معاودت نمودند و شرح اين موضوع را بتفصيل نوشته‌اند و ما بتكرار نپرداختيم و يكي از مرقومات مرحوم خاقان مغفور فتحعلي شاه قاجار كه خدمت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه عرض كرده است از كشكول مرحوم مبرور محدث كامل آقا سيد حسين يزدي رضوان الله عليه در اينجا نقل ميشود :

الحمد لله الذي شوّقنا بلقاء الشيخ الجليل و الحبر النبيل قطب الاقطاب و لب الالباب حجة الله البالغة و نعمته السابغة اضحت بدوحة العلوم غصنها سمقا و اميط عن صباحها من الجهل عنقا علامة العلماء اعرف العرفاء افقه الفقهاء ادام الله بقاءه و يسّر لنا لقائه . و بعد لايخفي عليك يا بدر اهل الدين و بحر ملة اليقين كعبة الفضايل و نقاوة الخصايل انا نشتاق اليك شوق الصائم الي الهلال و العطشان الي الزلال و المحرم الي الحرم و المعدم الي الدرهم و نرجو منك بعد وصول هذه الورقة ان تقدم بالعطف و الشفقة و توجه الينا و توقف برهة من الزمان لدينا حتي نستفيض منك و انت السحاب المطير و نقتبس و انت السراج المنير و نقتطف و انت الروض الظاهر و نجتني و انت الشجر الباهر و اذا دعيتم فاجيبوا فان منزلكم عندنا لرحيب و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته .

باري و اين اوقات حدود سال هزار و دويست و بيست و سه و بيست چهار بود [ص 167] كه در يزد اقامت فرمود و مشغول درس و نشر علوم و فضايل آل‌محمد عليهم السلام بود و بجواب سؤالات غامضه و تأليفات مشغول بود و بطوري كه در هداية الطالبين مرقوم داشته‌اند پنج سال در يزد اقامت داشت و در همان اوقات بزيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام مجددا مشرف شد و مراجعت فرمود و از قرار شرحي كه مرحوم شيخ عبدالله مي‌نويسد از اين سفر زيارت كه به يزد مراجعت فرمود باز عزم اقامت فرمود و منزلي ابتياع فرمود و باز منزلي در جنب آن خانه بنا نهاد معذلك چيزي نگذشت كه عزم رحيل فرمود و مجدد اهالي يزد بناي اصرار گذاردند و التماس توقف داشتند ولي اين دفعه ديگر اجابت نفرمود و عزم مجاورت عتبات عاليات فرمود و بطرف اصفهان حركت نمود و بطوريكه در هداية الطالبين مرقوم ميدارند سبب حركت ايشان از يزد دلگراني بود كه از بعض اكابر يزد پيدا كردند و رنجيده‌خاطر شدند و در خواب خدمت حضرت امير عليه السلام رسيدند كه امر بحركت بسوي عتبات عاليات فرمودند پس امتثال نمود و حركت فرمود و در ورود اصفهان كه در حقيقت سرّه ايران و قبة الاسلام بود و علماء اعلام و رؤساء مذهب در آن ايام متمركز در اصفهان بودند و معدن علم و منبع فضيلت آنجا بود جميع علما منتهاي احترام را مرعي داشتند و با كمال حسن سلوك و ادب رفتار فرمودند و نشر فضل و علم او را نمودند و كتب آن جناب را گرفتند و نسخه نمودند و چهل روز در اصفهان توقف فرمود و حركت نمود تا نزديكي كرمانشاه كه شاهزاده محمدعلي ميرزا دولتشاه با جميع علماء و اعيان استقبال نمودند و در چهار فرسخي كرمانشاه در قريه تاج‌آباد خدمت آن بزرگوار رسيدند و در همانجا شاهزاده از ايشان استدعاي توقف در كرمانشاهان نمود [ص 168] و شيخ در جواب فرمودند كه بيرون آمدن از باب تنگي معاش يا اشكال ديگري نبوده و اهالي يزد هم اصرار بسيار در توقف داشتند و لكن شوق مجاورت در عتبات مقدسه داعي بر حركت شد و عازم آن صوب هستم و شاهزاده قانع نشد و بر اصرار افزود تا آنجا كه قبول فرمودند كه بعتبات عاليات مشرف شوند و مراجعت فرمايند و دويم ماه رجب از سال دويست و بيست و نه بود كه وارد كرمانشاه شدند و حدود دو سال توقف فرمودند و در آنجا هم مرجع و ملجأ بودند و نشر علم ميفرمودند تا در سال سيّم عازم بيت الله الحرام شدند كه سال دويست و سي و دو بود و با عدهٔ از اصحاب حركت فرمود و ماه رمضان آن سال تا نيمه شوال را در شام توقف فرمودند و از آنجا عازم مدينه طيبه شدند و بيست و دويم ذيقعده وارد مدينه شدند و پس از دو روز زيارت بصوب مكه معظمه حركت فرمودند و از مسجد شجره محرم شدند و پس از ورود مكه و قضاء مناسك از راه نجد و جبل عازم نجف اشرف گرديد و از جبل با عده معدودي از قافله حاج جدا شد و راه نزديك‌تري را بنجف اشرف پيش گرفت و در عرض راه قطاع الطريق متعرض شدند و مقاتله شديدي با آنها فرمود و آنها را متفرق نمود و عبور نمود و در غره ربيع الثاني وارد نجف اشرف گرديد و پس از آن بكربلا مشرف شد و اهل و عيال را بكرمانشاه فرستاد و خود تا اواخر سال توقف فرمود و پس از آن حركت نمود و در چهارم محرم دويست و سي و چهار وارد كرمانشاه گرديد و شاهزاده محمدعلي ميرزا و جميع اهل بلد استقبال نمودند و مدتي در آنجا معززا متوقف و مشغول نشر فضايل و تدريس بود و چون كرمانشاه محل عبور زائرين عتبات مقدسه بود همواره اهل علم و كمال در عبورشان بخدمتش ميرسيدند و كسب فيض مينمودند تا اينكه شاهزاده دولتشاه مرحوم [ص 169] شد و سختي و تنگي هم در آن حدود بهم رسيد و قحطي شد و سيل عظيمي هم بكرمانشاه آمد و قريب يك ربع شهر را خراب كرد و متعاقب آن وباي شديدي در كرمانشاه و سرتاسر ايران بروز كرد و شيخ جليل با اهل و عيال از كرمانشاه حركت فرمود و از شهر قم و قزوين عبور فرمود و طهران تشريف آورد و در حضرت عبدالعظيم چهار روز توقف فرمود و بسمت شاهرود حركت فرمود و وبا در همه جا و جميع قراي عرض راه را فرا گرفته بود و عدهٔ از اصحاب و همراهان و يكي از زوجات ايشان در عرض راه مبتلا و مرحوم شدند تا بارض طوس رسيدند و مرض همه روزه در اشتداد بود و پس از بيست روز بصوب تربت حركت فرمود و حاكم آن محل محمد خان بن اسحق خان بود و مشار اليه استقبال از شيخ بزرگوار نمود و منتهاي اكرام و اعزاز نمود و از آنجا شيخ بزرگوار متوجه طبس گرديد و حاكم آنجا علي‌نقي خان بن مير حسين خان بود و كمال تجليل از آن بزرگوار نمود و در حركت از طبس چون راه مغشوش بود و بلوچ سر راه را گرفته بود مشار اليه صد سوار و دويست پياده بمصاحبت مرادعلي پسر عموي خود كه مرد رشيدي بود مصحوب موكب شيخ بزرگوار نمود تا وارد شهر يزد شدند و عموم اهالي با منتهاي خوشوقتي از ايشان استقبال نمودند و پس از سه ماه توقف از يزد متوجه اصفهان گرديد و در اين سفر اهالي اصفهان حسن استقبال عجيبي نمودند كه جميع اهل بلد از صغير و كبير و مرد و زن بيرون رفتند و با تجليل و احترام تمام ايشان را وارد شهر نمودند و در منزل مرحوم عبدالله خان امين الدوله ابن محمدحسين خان صدرالدوله نزول اجلال فرمود و چندي در اين سفر با منتهاي احترام توقف فرمود تا اينكه عزم حركت نمود و نزديك ماه مبارك بود و عدهٔ از علماء عظام و رؤساء با احترام اصرار و ابرام نمودند كه ماه مبارك را براي [ص 170] استفاضه عموم توقف فرمايند و ايشان ابتداءً قبول نميفرمودند تا بعد از اصرار زياد قبول فرمودند و اهل و عيال را بكرمانشاه روانه نمودند و خود ماه رمضان را تا دوازدهم شوال در اصفهان توقف فرمود و همه روزه مسجد تشريف ميبرد و معروف است كه در مسجد شاه تشريف ميبرده و گاهي باندازهٔ جمعيت براي نماز جماعت حاضر ميشدند كه تا قسمتي از ميدان شاه صفوف جماعت بسته ميشد و در يكي از ايام كه شخصي جمعيت را بشماره آورد شانزده‌هزار نفر برآمد .