و جهة ديگر براي اشتباه يك عده اين است كه ميبينند گاه لفظ ناطق را بر عالمي اطلاق كردهاند فورا گمان ميكنند كه منظورشان آن ناطق واحد و نايب خاص است در صورتي كه اينطور نيست و لفظ ناطق بر علماي ظاهره هم اطلاق ميشود و در موقعي كه ملك اقتضاي ظهور نايب خاص را ندارد و مردم تحمل امري بالاتر از فقاهت را ندارند البته بعلماي ظاهره اكتفا ميشود و آنها حجت امام زمانند و ناطق هم هستند يعني سخن ميگويند و بيان احكام ميكنند ولي حكم بوحدت علماي ظاهره و فقها و مجتهدين ناطق هيچكس نكرده و نميكند . ممكن است در يك زماني از علماي ظاهره يك نفر باشد ممكن است ده نفر باشد ممكن است صد نفر باشد و حسابي ندارد و منظور از ناطق واحد حقيقي هيچكدام نيستند و بسياري از مردم و علماي ظاهره از همين جهت وحشت كردهاند و فريادشان بلند شده و گمان كردهاند كه اعتقاد ما اين است كه علماي ظاهره متعدد نيستند و در هر زمان بايد منحصر بفرد باشد و اين اشتباه است هيچكس همچو نگفته ، بلي مطلبي كه هست و آن هم متفق عليه و ضروري همه مسلمين است [ص 110] كه علماي ظاهره هم صفات خاصي دارند كه بايد جامع شرايط معلومه و آن صفات معينه باشند كه در كتب اصحاب بيان شده ، حال اگر در هر زمان جميع آن علما و روات و آن جماعت كه صاحب آن مقام علمي كه ادعا ميكنند و ميشناسيم اگر همهشان صاحب شرايط و صفات معلومه هستند چه بهتر ما هم از همه ميپذيريم و از آنها كه فقط بادعا ميگذرانند نميپذيريم و بناي جميع مسلمين بر همين است و بهر حال كه اين طبقه از علماي ظاهره كه امروز مرجع شيعه و حجتهاي خدا هستند حكم به وحدتشان كسي نكرده و متعدد هستند و اگر كسي از فرمايشات مشايخ اينطور فهميده باشد اشتباه كرده و اگر لفظ ناطق بر يكي از علماي ظاهره اطلاق كردهاند از باب مجاز است نه حقيقت و امروز و سابق بر اين عمل جميع شيخيه بر پيروي و تقليد از علماي ظاهره است كه متعدد هم هستند منتهي همان طور كه همه ميدانند دقت اين سلسله از سايرين زيادتر است و در ميانه متعددين از علماي ظاهره يك يا چند نفر را كه واجد شرايط بشناسند از ايشان ميگيرند و پيروي ميكنند و از آنها كه واجد شرايط نباشند نميگيرند و معذرت ميخواهند ، و در موردي هم كه علماي متعددين اختلافات اصولي و اساسي داشته باشند كه قابل اغماض نباشد رجوع بموازين مقرره در كتاب و سنت ميكنيم اگر يك نفر باقي ماند بهمان قانع ميشويم و اگر بيشتر باشند و همه هم موافق با هم هستند از همه ميگيريم يعني همه جايز التقليدند منتهي در مورد عمل ، عمل قاطبه شيعه بر اين است كه از يكي از آنها ميگيرند ما هم تخلف از اجماع شيعه نداريم الحمد لله و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود مثل اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم ، اين بود شمّهٔ از موضوع وحدت ناطق و ترتيب عمل اين سلسله .
حالا ملاحظه فرمائيد كه چطور مردم را باشتباه مياندازند و يك مرتبه ميبيني منبر ميروند و ميگويند [ص 111] اي مردم هزار و دويست سال كه ركن رابع نداشتيد بر باطل بوديد و بجهنم ميرفتيد حالا شيخيه ميخواهند شما را ببهشت ببرند ، حالا ملاحظه فرمائيد كه چطور مردم را بوحشت مياندازند ولي ما همه را بخدا واميگذاريم و ميگوئيم در ظرف آن مدت البته اهل معرفت ولايت اوليا و برائت از اعدا را كه معني ركن رابع است داشتند ولي قبل از بيانات علماء ما مقامات اوليا و درجاتشان را باين طور كه در اين زمانها توضيح داده شده نميفهميدند و باين تأكيد بر مردم بيان نشده بود و خوب ندانسته بودند كه ولايت و برائت از اصول دين است نه فروع دين كما اينكه هنوز هم جمعي ندانستهاند و جمعي هم اصلا نميخواهند بدانند و نميدانستند كه ترك ولايت و اطاعت اوليا كفر است و اطاعتشان ايمان است و مراد از دين حب اولياء است و بغض اعداء و مثل سلمان دوستي او ايمان است و دشمني او كفر است و حتي از سلمان گذشته اگر كسي كينه برادر مؤمن را در دل داشته باشد نماز و ساير عبادات از او قبول نميشود و هر كس بيكي از اولياء خدا توهين و اهانت نمايد مثل اين است كه با خدا مبارزه كرده و هكذا اين مراتبي كه در معرفت ركن رابع بيان شده اگر سابقين ميدانستند چه بهتر فبها المراد حالا هم تأكيدي شده و اگر نميدانستند حالا بدانند و عمل كنند و اين معاني را محترم بشمارند و مردم را واگذارند كه ياد بگيرند و اسلامشان محكم بشود ان شاء الله ، ولي با وضع سلوكي كه از جمعي ديده ميشود معلوم است كه از سابق خوب نميدانستند معني ولايت را ، حالا هم كه باين تفصيل بيان شده انكار ميكنند و معلوم نيست كه اين انكار بر ما است يا بر فرمايش خدا و رسول و اگر همه اينها را ميدانستند و الآن باين شدت انكار ميكنند اين خلق خوبي نيست كه حقي را كه ميدانستهاند چون ما هم [ص 112] گفتهايم بلجاجت ما انكار كنند و مشمول آيه شريفه يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها ميشوند ، و اگر واقعا نميدانستهاند بهتر است كه دشمني با علم و معرفت نكنند و سعادت دنيا و آخرت خود را از دست ندهند . خلاصه كه چون وضع اين رساله بر تاريخنگاري بود تفصيل اين مطالب بيش از اين مناسب نيست و اين مختصر را براي آنها نوشتيم كه فقط از لحاظ تاريخ مطالعاتي ميكنند بر حقيقت عقايد ما مطلع شوند .
و اين شهرتي را هم كه مخالفين ما ميدهند كه مسأله ركن رابع يا بيان وحدت ناطق را شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما نفرمودهاند دروغ محض است يا بياطلاعي صرف و اين حرف كسي است كه از بيانات و عقايد شيخ و سيد اطلاع نداشته و الا ميدانست كه اساسش از ايشان است و مراسلات سيد اعلي الله مقامه را ملاحظه كرديد و اما در كتبشان شايد كتابي ننوشتهاند جز اينكه بيان ركن رابع را در آن فرمودهاند و همچنين موضوع وحدت ناطق كه از فروع ركن رابع است و اگر خواسته باشيم شواهد از فرمايشات ايشان را از كتبشان در اينجا بنويسيم خود كتاب حجيمي ميشود و اين رساله موضوع در اين مطالب نيست .
و اينك شروع ميكنيم بشرح احوال سيد استاد
اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه و بعض از آنچه مدرك صحيح آن در دست است . عرض ميكنم بنده نگارنده تا اين اوقات از تاريخ آن سيد بزرگوار چيزي كه شخص موثقي مدون نموده باشد نديده بودم جز آنچه تكه تكه گاهي از مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه ميشنيدم يا در كتاب دليل المتحيرين تأليف خود سيد استاد كه شرح مصيبتها و مباحثات خود را با بعض از منتسبين بعلم نوشته يا بعض از آن حوادث را كه مرحوم جد امجد اعلي الله مقامه در كتاب هداية الطالبين نقل فرموده ديدهام اما كتابي و [ص 113] شرح حالي از ايشان نديده بودم تا در اين اوقات كه از ناحيه مقدسه آن كتابخانه مباركه امر شد در صدد تحقيق برآمدم و خدا خواست و واقف بر دو مجموعه شدم از دو نفر عالم فاضل كه هر دو از تلامذه سيد مرحوم اعلي الله مقامه بودهاند اولي مرحوم عالم فاضل سلالة الاكارم و الافاضل آقا ميرزا علينقي قمي مشهور بهندي كه مجموعهٔ جمع كرده و مسمي بنور الانوار نموده است مشتمل بر شرح احوال مرحوم شيخ بزرگوار و مرحوم سيد استاد و مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامهم و دويمي مرحوم سيد جليل القدر عظيم الشأن عالم كامل آقا سيد هادي هندي رضوان الله عليه است كه آن مجموعه هم بخط مؤلف موجود است و هر دو مجموعه شريفه در نزد جناب عالم فاضل و اديب كامل ذو الفضل و المجد و الوداد و صاحب الورع و التقوي و السداد سليل السادات الاطهار الامجاد آقاي حاج سيد جواد قرشي هندي است كه اين جناب خود وارث و نواده مرحوم آقا ميرزا علينقي و برادرزاده مرحوم آقا سيد هادي است كه هر دو مؤلف باعتبار مؤلف و هم راوي آنها در كمال اعتبار و وثاقت است و جاي شبهه و ترديدي در آنها مطلقا نيست و بر حسب خواهش اين بنده نگارنده جناب معظم له خلاصهٔ از آن دو مجموعه در شرح حال مرحوم سيد استاد اعلي الله مقامه بدون حشو و زائد برشته تحرير درآوردند كه عين آن را در اين مقام نقل ميكنم :
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام علي عباده الذي اصطفي . و بعد چون از طرف قرين الشرف بندگان حضرت اجل اعظم ارفع سركار آقاي ابوالقاسم خان ابراهيمي اجل الله شأنه و متعنا الله بطول بقائه باين حقير اشارت شد كه مختصري از حالات سيد اجل اوحد مرحوم آقاي حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه [ص 114] بنويسم زيرا در كتاب دليل المتحيرين كه خود آن مرحوم مرقوم فرموده و كتاب هداية الطالبين كه مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه نوشتهاند فقط جريان استدلالات و احتجاجات و كيفيت صدمات و اغراض مغرضين را ذكر فرمودهاند اين است كه مختصري شرح حالات را نوشته و تقديم نمودم ان شاء الله مقبول و مطبوع نظر كيميااثر ايشان گردد . اما مداركي كه اين مختصر از آنها گرفته شده است اهم آنها كتاب نور الانوار كه يكي از تلامذه ايشان و تلامذه جانشين ايشان جد امّي نگارنده مرحوم آقا ميرزا علينقي قمي الشهير بهندي رحمه الله است كه بر حسب خواهش مرحوم آصفميرزا نوشته است و احوالات شيخ و سيد و آقاي مرحوم اعلي الله مقامهم را مفصلا ذكر نموده است و نسخه آن در نزد نگارنده موجود است . و نيز مجموعه ديگري كه مرحوم آقا سيد هادي رحمه الله عموي نگارنده كه از پدرش مرحوم آقا سيد محمدتقي كه از تلامذه سيد مرحوم بوده نقل كرده است آن مجموعه هم در نزد نگارنده بخط مؤلف و جامع آن موجود است . اما كتاب دليل المتحيرين كه اصل آن بعربي و بعض اصحاب سيد مرحوم اعلي الله مقامه آنرا بفارسي ترجمه نموده و بنظر مرحوم سيد رسانيدهاند هر دو نسخه آن مكررا موجود و در دسترس طالبين ميباشد و نيز كتاب هداية الطالبين كه تلميذ و جانشين آن مرحوم بفارسي نوشتهاند بچاپ رسيده و در دسترس طالبين ميباشد و چون غرض ذكر تاريخ حالات آن بزرگوار بطور اختصار است اين است كه حواله بآن دو كتاب مبارك شده است .
و اينك خلاصهٔ از ترجمه حالات سيد بزرگوار اعلي الله مقامه :
مرحوم آقاي حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه شرح حالش باختصار اين است :
سيد مرحوم پسر مرحوم آقا سيد قاسم پسر مرحوم آقا سيد احمد فرزند مرحوم آقا سيد حبيب است كه از اشراف و اكابر سادات حسيني و رؤساء و اعاظم اهل مدينه [ص 115] طيبه بودند . مرحوم آقا سيد احمد بعد از وفات پدر بواسطه بروز مرض طاعون در مدينه طيبه از آنجا برشت مهاجرت كرده و در رشت ساكن شده و آنجا متأهل شدند و فرزندش مرحوم آقا سيد قاسم در آنجا متولد شد و از اكابر فضلاي اهل رشت محسوب گرديد و در آنجا متأهل شد و جناب سيد مرحوم در رشت متولد شد و مشهور برشتي گرديد ، سال ولادتش هزار و دويست و دوازده هجري قمري است . جنابش در سن طفوليت در اغلب اوقات بتفكر ميگذرانيد و آثار زهد از جنابش پيدا بود و رغبت تمام بتحصيل داشت و والد مرحومش چون رغبتش را بتحصيل ديد او را در نزد معلم قرار داد و در اندك زماني تحصيل علوم ظاهره را نمود و طالب علوم عاليه گرديد و با صغر سن قصد سفر فرمود و با مخالفت شديده اقوام و خويشان مواجه شد تا شبي كه در خواب بخدمت حضرت صديقه كبري سلام الله عليها رسيد و ايشان او را بشيخ بزرگوار امجد الشيخ احمد بن زينالدين الاحسائي اعلي الله مقامه دلالت فرمودند و در شب چهارم محل شيخ اعلي الله مقامه را كه در آن هنگام در يزد بودند بسيد فرمودند و ايشان بهر قسم بود بيزد حركت كرده و در يزد بخدمت شيخ اعلي الله مقامه رسيدند و ملازمت خدمت ايشان را اختيار كرده و باستفاضه و استفاده از آن عالم بزرگ مشغول شد و منتهاي آمال و تمام مقصود خود را در آن جا ديد و در اولين ملاقات نقد دل و جان باخت و رحل اقامت در آن سده سنيه انداخت و در سفر و حضر ملازم خدمت شيخ بزرگوار بود تا آنكه اخيرا شيخ اعلي الله مقامه در حق او فرمود ولدي كاظم يفهم و غيره لايفهم . در سفر اخير شيخ بعتبات عاليات كه شيخ اعلي الله مقامه بعللي كه در كتاب شرح حالاتشان ذكر شده مهاجرت كردند و سيد را امر بتوطن كربلاي معلي فرمودند سيد متوطن و مشغول افاضه و تدريس و ترويج شريعت جد بزرگوار و بيان فضائل آل اطهار سلام الله عليهم [ص 116] ما كر الليل و النهار شد ● و علماء بزرگ معاصر مانند مرحوم آقا سيد [ص 117] علي طباطبائي صاحب رياض و مرحوم آقا شيخ خلف بن عسكر و مرحوم آقا سيد عبدالله شبر صاحب فقه الاماميه و مرحوم آقا سيد جعفر شبر و آقا سيد حسن خراساني و آقا شيخ نوح نجفي و عالم شهير آقا ميرزا محمدحسين شهرستاني رضوان الله عليهم تصديق بزرگواري و علم و فضل و زهد و تقوي و صبر و شجاعت و سخاوت و كرامت او را نمودند و چون نور علم او براي ظلمت جهل دواي نافعي بود مرضاي جهال در خيال افتادند كه با او صرافت كنند چنانچه در كتاب دليل المتحيرين بيان فرموده است صدماتي بر او وارد كردند كه بتأييد جد بزرگوارش تأثيري در عزم راسخ او نكرد و بكار خود مشغول بود و شماره كتب و رسائلي كه تصنيف و تأليف فرموده است و در دست است متجاوز از يكصد مجلد ميباشد كه بعض [ص 118] آنها بچاپ رسيده است و در دسترس طالبين ميباشد . باري سيد بزرگوار بقسمي در عراق عرب با همه طبقات سلوك فرمود كه حاكم و رعيت و رأيس و مرأوس باستثناي عده معدودي از مغرضين و حاسدين همگي مجذوب و پيرو و ارادتمند او بودند حتي از مرحوم سيد محمود آلوسي مفتي بغداد صاحب المقامات الآلوسية منقول است كه گفته بود اگر سيد در زماني بود كه ممكن بود نبيي مبعوث شود و ادعاي نبوت ميكرد من اول من آمن بودم زيرا شرط آن كه علم و عمل و تقوي و [ص 119] كرامت است در او موجود است و تا كنون در عتبات عاليات و در عراق عرب كرامات و خوارق عاداتي كه از سيد مرحوم بروز كرده است در السنه و افواه خاص و عام مشهور و مسموع است ولي بقول شاعر عرب :
قد تنكر العين ضوء الشمس من رمد و ينكر الفم طعم الماء من سقم
باري در سال هزار و دويست و پنجاه و هشت كه اهالي كربلا انقلاب و شورشي در برابر اولياء دولت عثماني نمودند و منجر بقتل و غارت قواي دولتي و كشته شدن جماعتي از مؤمنين و مؤمنات و اطفال و سادات و طلاب از زوار و مجاورين آن [ص 120] آستانه شريفه گرديد با وجودي كه حرمين مطهرين و خانه سيد از قتل عام محفوظ و ملجأ اهالي بود معذلك از اين واقعه هايله صدمه زيادي بوجود مباركش وارد آمد و قصد زيارت عتبات مقدسه كاظمين و سامره را فرمود و در سال هزار دويست و پنجاه و نه هجري يعني در يك سال بعد از وقوع اين قضيه حركت فرمود و باصحاب دوستان خود فرمود كه دوست ميدارم كه در اين سفر زيارت شماها هم با من باشيد و از مرحوم آقا ميرزا حسن طبيب كه از علماء و تلاميذ ايشان بود نقل شده است كه در آن سفر سيد مرحوم مرا طلبيدند و فرمودند كه جناب ميرزا شما كه همراه من بزيارت ميآئيد [ص 121] گفتم معلوم نيست چند نفر مريض دارم كه مشغول مداوا هستم فرمودند باينها دستور العمل بدهيد و البته با من بيائيد گويا اين سفر آخر من باشد عرض كردم آقا فدايت شوم خدا نكند ، سركار كه از فضل الهي صحيح و سالم ميباشيد ان شاء الله بعد از اين مكرر بسلامتي و عافيت مشرف ميشويد فرمودند جناب ميرزا من ميدانم چيزي كه شما نميدانيد اين گفته من در نظر شما باشد بكسي نگوئيد ، بالجمله چون جناب سيد مرحوم از زيارت عسكريين و صاحب الامر صلوات الله عليهم برگشتند و وارد كاظمين شريفين شدند نجيب پاشا والي بغداد كه متصدي قتل و غارت كربلاي معلي شده بود [ص 122] جناب سيد را ببغداد طلبيد و در ظاهر تعظيم و تكريم و تمجيد بسيار نمود ولي در قهوه زهر بايشان خورانيد چون از نزد والي مذكور مراجعت كردند خون قي كردند و بيحال شدند و ايشان را بتعجيل در تخت روان از كاظمين بكربلاي معلي حركت دادند بعد از دو سه روز در شب يازدهم ذيالحجة الحرام سال هزار و دويست و پنجاه و نه هجري وفات نمودند و در رواق پائين پاي حضرت خامس آل عبا عليه آلاف التحية و الثناء متصل بقبور شهدا رضوان الله عليهم مدفون شدند . اولاد آن بزرگوار يكي صبيهٔ بوده است كه ازدواج نمود و بلاعقب ماند و دو نفر فرزند عالم بزرگوار آقاي آقا سيد حسن كه اولاد و اعقابش در شاهيندژ افشار موجود ميباشد و ديگري عالم اوحد آقا سيد احمد شهيد است كه اولاد و اعقابش در مسكن و موطن پدر در كربلاي معلي موجود ميباشند . تاريخ وفات آن بزرگوار را يكي از دوستان ايشان در قصيده مفصلهٔ [ص 123] كه بعربي و روي سنگ مرقد آن مرحوم در رواق پائين پا ● نقش شده بود در آخر آن قصيده بيتي گفته است كه هر يك مصرع آن ماده تاريخ وفات ايشان است ،
الا قل بتاريخه غاب نور ( ١٢٥٩ ) و ان شئت قل غاب بدر الهدي ( ١٢٥٩ )
اين بود مختصري از حالات سيد اوحد اعلي الله مقامه كه حسب الامر از مدارك معتبره جمع و برشته تحرير درآوردم و السلام .
كرمان ١٢ ج /٢ ٦٩ ، حاج سيد جواد قرشي
[ص 124] اين بود مختصري كه جناب معزي اليه جمع كردند و شواهد صحت جميع مندرجات آن مشروحه در نزد حقير بروايت از مرحوم والد ماجد بروايت از مرحوم جد امجد اعلي الله مقامهما هست و جميعش مورد تصديق و صحيح است و تفصيل بعضي از گذارشات و شرح پيشآمدهائي كه در ايام زندگاني بر آن بزرگوار گذشت و معاملاتي كه از طرف بعض اشباه علما و معاندين و اراذل خلق با آن بزرگوار نمودند خودش در كتاب [ص 125] دليل المتحيرين شرح داده و ترجمه كتاب مزبور بطبع رسيده و در دسترس است و در كتابخانه مباركه آستان قدس يقينا موجود است ، و علاوه بر آن شرح مشبعي مرحوم آقاي بزرگوار (اع) جد امجد در كتاب هداية الطالبين نوشته است و آن كتاب هم بطبع رسيده و در كتابخانه مباركه هست .
و اما تأليفات و تصنيفات ايشان بشرحي است كه خود ايشان در جزوه خاصي بعد از ذكر تصنيفات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه نوشتهاند و بالغ بر يكصد و پنجاه مجلد است كه ما در آخر اين كتاب از خط مبارك خود ايشان نقل خواهيم كرد ان شاء الله و تعداد زيادي از آن كتب بطبع رسيده و معدودي از نسخههاي اصل خط شريف ايشان در نزد ما موجود است و البته همه آنها نيست زيرا بعد از وفات آن بزرگوار دو مرتبه در كربلاي معلي منزل و كتابخانه مبارك ايشان كه در نزد اولاد و احفاد ايشان محفوظ بود مورد نهب و غارت گرديد و آن كتب از ميانه رفت و مع التأسف تعداد زيادي هم از نسخ اصل تأليفات و تصنيفات شيخ اوحد اعلي الله مقامه كه در كتابخانه سيد استاد اعلي الله مقامه بود آنها هم از ميان رفت . و مخفي نماند كه تمام كتب و تصنيفات شيخ اوحد اعلي الله مقامه از اول هم در نزد خودشان يا در نزد سيد استاد نبوده و موافق نقل مرحوم والد ماجد اعلي الله مقامه كه از مشايخ بزرگوار اعلي الله مقامهم نقل ميفرمود بناي شيخ اوحد اعلي الله مقامه بر اين بود كه غالبا عين كتاب را كه در جواب سؤالات اشخاص مينوشت بخود سائل مرحمت ميفرمود و نزد خود نگاه نميداشت و حتي آنكه در موقعي كه كتاب مفصلي در جواب مسائل زياد نوشته بود و براي سائل فرستاد در عرض راه آن كتاب غرق شد و از ميان رفت و مرحوم شيخ علي فرزند ايشان كه مرد عالم و فاضل و حافظي بود بعرض ايشان رسانيد كه آن رساله را من از اول خواندهام و حفظ كردهام اگر اجازه بفرمائيد آن را بنويسم و در آن موقع اجازه نفرمود و فرمود اگر خدا خواسته بود همان كه نوشتم [ص 126] غرق نميشد ، و بهر حال كه نسخ اصل كتب مرحوم شيخ و سيد اعلي الله مقامهما همه در دست نيست مگر معدودي كه تدريجا گاه گاه دست اشخاص ديده شده و خريدهايم و يكي از دوستان ● نقل ميكرد كه در يكي از كتابخانههاي بزرگ پاريس چندين مجلد از تصنيفات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه را كه بخط خود ايشان است ديده است ولي حسن اتفاق اين است كه بيشتر آنها بحمد الله در همان ايام بطبع رسيده و نسخه چاپي آنها در دسترس است .
و اما اجازات آن بزرگوار موافق آنچه خودش در اجازهٔ كه بمرحوم عالم فقيه و ثقه امين مرحوم مبرور آقا محمدشريف كرماني رضوان الله عليه داده است و بعضي از مشايخ اجازه خود را در آن اجازه ذكر فرموده است يكي از مرحوم قدوة الانام و علامه علماء اسلام عالم كامل فاضل مرحوم شيخ موسي ابن مرحوم علامة العصر و فريد الدهر مرحوم شيخ جعفر نجفي قدس سرّه است و يكي از علامه روزگار و جامع اخبار آل اطهار سيد سند جناب سيد عبدالله شبّر صاحب تفسير كبير است اعلي الله درجته و يكي از جناب عالم عامل كامل صاحب مناقب و فضايل مرحوم ملا علي اعلي الله شأنه است كه جميعا مجاز از ناحيه شيخ عظيم الشأن ساطع البرهان مرحوم شيخ جعفر نجفي اعلي الله شأنه بودهاند ، و اهمّ اجازات سيد بزرگوار اجازه استاد عاليمقدار او است يعني مرحوم شيخ اوحد امجد الشيخ احمد الاحسائي اعلي الله مقامهما و رفع في الدارين اعلامهما و اتصال نسبت سيد مرحوم اعلي الله مقامه بآن بزرگوار در ظاهر و باطن بالاتر و مشهورتر از آن است كه محتاج بتوضيح اين بيمقدار باشد و در حقيقت يك روح بودند كه در دو بدن مقدس بروز كرده بود چنانچه صاحب روضات الجنات در ضمن تعداد [ص 127] بعض از علماء عظام كه مجاز از ناحيه مرحوم شيخ اوحد اعلي الله مقامه بودهاند و از آن بزرگوار روايت مينمودهاند مينويسد « منهم الشيخ المعاصر المتقدم ذكره الشريف صاحب كتاب الاشارات في الاصول و غيره » كه منظورش مرحوم عالم كامل حاج محمدابرهيم كلباسي اعلي الله درجته است تا اينكه مينويسد « الا ان تلميذه العزيز و قدوة ارباب الفهم و التمييز بل قرة عينه الزاهرة و قوة قلبه الباهرة الفاخرة بل حليفه في شدايده و محنه و من كان بمنزلة القميص علي بدنه اعني السيد الفاضل الجامع البارع الجليل الحازم سليل الاجلة السادة القادة الافاخم الاعاظم ابن الامير سيد قاسم الجيلاني الرشتي الحسيني الحاج سيد كاظم النائب في الامور منابه و امام اصحابه المقتدين به بالحائر المطهر الشريف الي زماننا هذا صاحب اللوامع الحسينية » الي آخر عباراته ، و مقصود اين ناچيز از ذكر عبارات صاحب روضات بيش از همين نبود كه استشهاد بشهرت انتساب مرحوم سيد بشيخ بزرگوار بنمايم كه در ميانه آنهمه تلامذه شيخ اوحد فقط سيد را نايب مناب و امام اصحاب شيخ خوانده است و مراد صاحب كتاب همان انتساب ظاهري است و الا از ساير مطاوي آن كتاب گاهي ظاهر ميشود كه مرحوم ميرزا محمدباقر رحمه الله شايد معرفت تامي در حق آن بزرگواران نداشته و با اينكه معاصر ايشان بود معاشرت زيادي نكرده بود .
باري قصد ما در اين كتاب بيش از ذكر تعداد تأليفات و تصنيفات آن اساتيد و مشايخ بزرگوار نبود و شرح احوال ايشان را تفصيلا حواله ببعض مآخذ موثقه سابقه نموديم كه معتبرترين آنها كتاب دليل المتحيرين تأليف خود سيد بزرگوار است و كتاب هداية الطالبين تأليف مولاي بزرگوار و جد عاليمقدار مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه است كه [ص 128] هر دو كتاب مشتمل بر بسياري از شرح احوال و اطوار و عقايد ايشان است و هر دو بطبع رسيده .
و ما اكنون بترجمه مختصري از احوال استاد بزرگوار آن سيد عاليمقدار يعني شيخ اجل اكرم اعظم اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي
اعلي الله مقامه ميپردازيم و شرح احوال آن بزرگوار در بسياري از كتب رجال و تواريخ آن عصر و نوشتجات و جرايد عصر حاضر مسطور است و ما بتكرار و تحرير آنها نميپردازيم و البته هر چه كه از موثقين معتبر و رجال بينظر روايت كرده باشند صحيح است اما معتبرترين مآخذي كه قدما يا معاصرين از نويسندگان در دست داشتهاند البته رساله مرحوم مبرور عالم فاضل شيخ عبدالله رحمه الله نجل جليل آن شيخ بزرگوار است كه در شرح حالات شيخ بزرگوار نوشته كه در كمال صحت و وثاقت است و موافق است با آنچه مشافهةً از مرحوم والد ماجد اعلي الله مقامه شنيدم كه ايشان هم مشافهةً از مرحومين مبرورين عم اكرم و جد امجد اعلي الله مقامهما شنيده بودند كه آن بزرگوار هم از سيد مرحوم اعلي الله مقامهما شنيده بودند و اما سيد بزرگوار كه خود در همه جا حاضر و ناظر و شاهد بر جميع احوال شيخ بزرگوار بوده است و بهر حال كه شبهه و ترديدي در صحت و وثاقت رساله مرحوم شيخ عبدالله ندارم و ترجمه آن كتاب هم كه بقلم عالم فاضل و اديب كامل مرحوم آقاي محمدطاهر خان عم محترم اين ناچيز نگاشته شده و بطبع رسيده است البته در كمال صحت و متانت است و خاصة كه با نظر مرحوم مبرور آية الله في العالمين آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه مدون شده و بامر و دستور ايشان بطبع رسيده است ، و نيز دو رساله ديگر هم كه سابق بر اين اشاره نمودم از تأليف دو نفر از علماء بزرگ و تلامذه سيد مرحوم [ص 129] اعلي الله مقامه يكي جناب عالم فاضل كامل متبحر آقا ميرزا علينقي قمي مشهور بهندي رحمة الله عليه مسمي بنور الانوار كه در شرح حال شيخ بزرگوار و سيد عاليمقدار و مرحوم آقاي بزرگ جد امجد اعلي الله مقامهم نوشته و ديگري از تأليف عالم فاضل كامل جليل القدر عظيم الشأن آقا سيد هادي هندي رضوان الله عليه موسوم به تنبيه الغافلين و سرور الناظرين كه نيز موضوع در شرح حالات آن بزرگواران است ، اين دو رساله هم منطبق با رساله مرحوم شيخ عبدالله است و صحت اين رسائل مذكوره در نزد حقير محرز است و هيچگونه ترديدي در آنها ندارم .
و اما مراتب علميه عاليه آن بزرگوار كه مشهور همه آفاق و اقطار است و اين بيمقدار كمتر از آنم كه بتوانم عشري از اعشار يا اندكي از بسيار را شرح دهم و بهترين شارحش فعلا همان آثار قلمي ايشان و كتبي است كه باقي مانده و منتشر است و شمهٔ هم از بعض علومي كه اظهار فرموده بود در كتاب دليل المتحيرين و هداية الطالبين ذكر فرمودهاند و بتكرار نميپردازيم و جميع علمش در هر باب مأخوذ از قرآن و اخبار آلمحمد عليهم السلام بود و از اين رو ميتوانم عرض كنم كه شايد هيچ مجهول نداشت زيرا توجهي بغير ايشان نداشت .
و اما عقايد ايشان در اصول و فروع اسلام اعم از آنچه موافقت با علماء و حكماي سابق نموده يا مخالفت با بعضي فرموده است جميعا مأخوذ از كتاب و سنت و ضرورت بود بدون اينكه ذرهٔ تجاوز فرموده باشد و آنچه را كه شنيده شده يا گفته شده يا در كتابي نوشته شده از بعض عقايد فاسده باطله كه باين بزرگوار نسبت دادهاند جميعا و بدون استثنا محمول بر اشتباه نويسندگان يا دروغ و بهتان است و از اين دو قسم خارج نيست . و اما اشتباه [ص 130] يك دسته غالبا از اين باب است كه مطالعهكنندگان كتب ايشان غالبا از اهل علم نبودهاند و از اصطلاحات حكمت و اصطلاحات خاصه ايشان بياطلاع بودهاند و ممارست و تتبع در اخبار آلمحمد عليهم السلام هم نداشتهاند و با نظر سطحي كه نظر كردهاند فرمايش آن شيخ بزرگوار را مخالف با متفاهم خود يافتهاند و غور و تعمق هم ننمودهاند و يا همان قول مشهوري را كه اصل و مأخذ آن از سنيان بوده و در ميانه شيعه شهرتي پيدا كرده بود من حيث لايشعرون همان را صحيح پنداشته و قول شيخ را مخالف آن ديده است و انكار نموده و بيشتر نسبتهاي بياصلي كه باين بزرگوار داده شده از اين باب است . و يك دسته ديگر از تهمتزنندگان علم الله و كفي به شهيدا از باب حسد و عداوت و بدذاتي گفتهاند آنچه گفتهاند و فروگذار ننمودند و اين هم درد بيدرماني است كه همه ميدانند كه جماعتي مبتلايند و دوائي براي اين درد خداوند قرار نداده مگر اينكه خداوند احقاق حق مظلوم را ميفرمايد و خودش فرموده است ليحق الله الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين . آنچه عرض شد ادعا نيست بلكه شاهد و بينه عادله حاضر است و كتب و آثار باقيه آن بزرگوار گواه صادق است كه تكذيب جميع تهمتها و بهتانها در آنها است و اهل انصاف ميخوانند و تصديق ميكنند و علاوه بر آن شرح و تفسير و بيان تلامذه و تابعين آن بزرگوار از مشايخ عظام اعلي الله مقامهم حاضر است كه در بيان و توضيح كوتاهي نكردهاند و هر موضوع جزئي يا كلي را كه كسي اشكال يا شبهه نموده يا از اكاذيب مجعوله شنيده يا خود ساخته و سؤال از يكي از مشايخ و علماي ما شده است باوضح بيان جواب و استدلال و احقاق حق فرمودهاند و راه عذري بر معتذري باقي نگذاردهاند ، حال با اين تفصيل اگر جماعتي بودند يا باشند كه متمسك بهمان شكوك و شبهات [ص 131] و اتهامات كه شنيدهاند ميشوند و در صدد كشف حقيقت برنميآيند و بجوابهائي كه داده شده مراجعه نميكنند و دوست ميدارند كه اختلاف را باقي بدارند يا زياد كنند اين قصور و تقصير از خود آنها است و بطوريكه عرض شد معالجه اين قبيل از مردم كه هميشه بودهاند و تا دنيا دنيا است خواهند بود با خداوند قادر قاهر است لاغير و آنچه هم كه تا كنون تجربه شده همين است كه مجعولات و اكاذيب تدريجا از ميان ميرود و حق خالص باقي ميماند همانطور كه خداوند ميفرمايد اما الزبد فيذهب جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض . و خلاصه غرض اين است كه از شرح عقايد ايشان در اين مقام محتاج نيستيم كه شرح بدهيم و دين ايشان علي رغم موردين دين آلمحمد است عليهم السلام بشرحي كه در كتب عقايد خود بيان فرمودهاند و در دسترس عموم گذاردهاند و مقصود ما در اين مختصر بيش از ذكر فهرست تصانيف و تأليفات اساتيد بزرگوار نبود و اين مقدمه را بجهة يادگار نوشتيم و غرض نقشي است كز ما باز ماند ، و عرض شد كه شرح احوال آن بزرگوار در رسائل نامبرده مدون شده است ولي حقير ناچيز هم رساله مختصرهٔ را كه بقلم خود آن يگانه آفاق در شرح بعض احوال خود نگاشته و عين نسخه خط آن بزرگوار اخيرا دست آمده است و رساله مزبوره را بخواهش فرزند ارجمند خود مرحوم عالم فاضل كامل شيخ محمدتقي رضوان الله عليه مرقوم داشته عينا براي تبرك و تيمن در اين رساله درج مينمايم و در نظرم بود كه آن رساله مباركه را لفظا بلفظ ترجمه بفارسي نمايم و گاهي خيال كردم كه ترجمه الفاظ عربي بفارسي سلاست ندارد و از اين لحاظ پسند طبع ارباب فصاحت و بلاغت نميشود بهتر است كه نقل بمعني نمايم و عين مطالب را بزبان فارسي ادا نمايم بعدا ملاحظه كردم [ص 132] كه مناسبتر همان است كه عين رساله را بعربي نقل نمايم و كلام بانظام آن بزرگوار را تغيير ندهم و بكمال خود باقي باشد البته اهل عربيت استفاده ميكنند و آنها كه از فهم آن لغت هم محرومند بصاحب خبرتي رجوع ميكنند و از اين جهت رساله اين ناچيز معتبرترين مدارك خواهد شد و من الله التوفيق و عليه التكلان .
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
اما بعد فيقول العبد المسكين احمد بن زينالدين بن ابرهيم بن صقر بن ابرهيم بن داغر غفر الله لهم اجمعين ● بن رمضان بن راشد بن دهيم بن شمروخ آل صقر و هو كبير الطائفة المشهورة بالمهاشير و شيخهم و به يفتخرون و اليه ينتسبون قعد داغر في بلدنا المعروفة بالمطيرفي من الاحساء و ترك البادية و منّ الله عليه بالايمان و له الحمد و المنة ليستنقذنا من الضلالة و كانت اولاده كلهم من الشيعة الاثنيعشرية الي ان اخرجني و خلّصني من الارحام و الاصلاب حتي اخرجني الي الدنيا و له الفضل و الحمد و الشكر فخرجت في وقت قد انتشر الجهل و عم الناس خصوصاً في بلدتنا لانها نائية عن المدن و ليس فيها احد ممن يدعو الي الله و عبادته و لايعرف اهلها شيئا من الاحكام و لايفرقون بين الحلال و الحرام و كان مما تفضّل عليّ عز و جل ان رزقني ذرية كرمهم الله بالعلم و كان كبيرهم سنا و علماً و هو الابن الاعز محمدتقي اعزه الله و هداه و جعلني من [ص 133] المنية فداه التمس مني ان اذكر بعض احوالي في حالة الصغر و في حال التعلم لتكون كالتاريخ فاجبته ما التمس مني و كانت ولادتي في السنة السادسة و الستين بعد المأة و الالف من الهجرة في شهر رجب المرجب و علي رأس السنتين من ولادتي جاء مطر شديد و اتت بلادنا سيول من الجبال حتي كان عمق الماء في المكان المرتفع من بلدنا ذراعين و نصفا تقريبا و في ذلك اليوم تولد المرحوم المبرور اخي الشيخ صالح تغمده الله برحمته و اسكنه بحبوحة جنته و في اليوم الثالث وقعت بيوت بلدنا كلها لميبق فيها الا مسجدها و بيت لعمتي فاطمة الملقبة بحبابة رحمة الله عليها و كان حينئذ عمري سنتين و انا اذكر هذه الواقعة و علي مختصر القصة قرأت القرآن و عمري خمس سنين و كنت كثير التفكر في حالة طفوليتي حتي اني اذا كنت مع الصبيان العب ● معهم كما يلعبون و لكن كل شئ يتوقف علي النظر اكون فيه مقدمهم و سابقهم و اذا لميكن معي احد من الصبيان اخذت في النظر و التدبر و انظر في الاماكن الخربة و الجدران المنهدمة اتفكر فيها و اقول في نفسي هذه كانت عامرة ثم خربت و ابكي اذا تذكرت اهلها و عمرانها بوجودهم و ابكي بكاءاً كثيراً حتي انه لما كان حسين بن سياب الباشه حاكم الاحساء و تألبوا عليه العرب و اتي محمد آل غُرَير و حاصروا الباشه و قتلوا الروم و اخذوا الاحساء و حكم فيها محمد آل غرير و بعد ان مات حكم في الاحساء [ص 134] ابنه علي آل محمد و قتله اخوه دُجَين ابوعرعر و كان مقتله قريب عين الحَوار بالحاء المهملة و دفن هناك فاذا مررت و انا عمري خمس سنين تقريبا بقبره اقول في نفسي اين ملكك اين قوتك اين شجاعتك و كان في حيوته علي ما يذكرون اشجع اهل زمانه و اشدهم قوة في بدنه و اتذكر احواله و ابكي بكاءاً شديداً علي تغير احوال الدنيا و تقلبها و تبدلها و كان هذه حالي ان كنت مع الصبيان في لعبهم فانا مشتغل باللعب معهم و ان كنت وحدي فانا اتفكر و اتدبر و كان اهل بلدنا في غفلة و جهل لايعرفون شيئا من احكام الدين بل كل اهل البلد صغيرهم و كبيرهم لهم مجامع يجتمعون فيها بالطبول و الزمور و الملاهي و الغنا و العود و الطنبور و كنت ● مع صغري لااقدر اصبر عن الحضور معهم ساعة و عندي من الميل الي طرقهم ما لااكاد اصفه و ابكي وحدي شوقا الي ما اتخيله من افعالهم حتي اكاد اقتل نفسي و اذا خلوت وحدي اخذت في الفكر و التدبر و بقيت علي هذه الحال فلما اراد الله سبحانه انقاذي من تلك الحالات اجتمعت مع رجل من اقاربنا من المقدمين في طرق الضلالة المتوغلين في افعال الغواية و الجهالة و قال انا اريد انظم بعض ابيات الشعر و اريدك تعينني هذا و انا صغير ما بلغت الحلم فقلت له افعل فقعدنا في [ص 135] خلوة فاخذ اوراقا صغارا عنده يُقَلّب فيها و اذا فيها ابيات شعر منسوبة للشيخ علي بن حماد البحراني الاوالي تغمده الله برحمته و رضوانه في مدح الائمة عليهم السلام و هي :
لله قوم اذا ما الليل جنهم قاموا من الفرش للرحمن عبادا
و يركبون مطايا لاتَمَلهم اذا هم بمنادي الصبح قد نادا
الارض تبكي عليهم حين تفقدهم لانهم جعلوا للارض اوتادا
هم المطيعون في الدنيا لخالقهم و في القيمة سادوا كل من سادا
محمد و علي خير من خلقوا و خير من مسكت كفّاه اعوادا
فلما قرأ هذه الابيات القاها و قال الحاصل ان الذي مايعرف النحو مايعرف الشعر فلما سمعت هذا الكلام منه و كان صبي امه بنت عم امي تغمدها الله برحمته اسمه الشيخ احمد بن محمد آل ابن حسن يقرأ في النحو في بلد قريبة من بلدنا بينهما قدر فرسخ عند المرحوم الشيخ محمد بن الشيخ محسن قدس الله روحه قلت للشيخ احمد ما اول شئ يقرأ فيه من النحو فقال عوامل الجرجاني فقلت له اعطني اكتبها فاخذتها و كتبتها و لكني استحيي ان اذكر لوالدي قدس الله روحه و نور ضريحه لانه كان عندي من الحياء شئ مايتصور حتي ● ان ذلك الحال الذي اشرت اليه من الاشتياق الي افعال اولئك الفساق مااطلع عليه احد الا الله سبحانه فمضيت الي موضع من بيتنا يقعد فيه والدي و والدتي و نمت فيه و بيّنت بعض الاوراق التي فيها العوامل و اتت والدتي و انا مغمض عينيّ كأني نائم ثم اتي والدي و قال لوالدتي ما هذه الاوراق التي عند احمد قالت مااعلم فقال ناولينيها [ص 136] فاخذتها و انا ارخيت اصابعي من حيث لايشعر حتي تأخذ القرطاس فاخذتها و اعطت والدي رحمه الله فنظر فيها و قال هذه رسالة نحو من اين له هذه قالت ماادري فقال ردّيها مكانها فردتها و النت اصابعي من حيث لاتشعر فوضعتها في يدي و بقيت قليلا ثم تمطيت و انتبهت و اخفيت القرطاس كأني احب ان لايطلعا عليها فقال لي والدي من اين لك هذه الرسالة النحو قلت كتبتها فقال لي تحب ان تقرأ في النحو فقلت نعم و جرت نعم علي لساني من غير اختياري و انا في غاية الحياء كأن قولي نعم اقبح الاشياء و لكن الله و له الحمد و الشكر اجريها علي لساني من غير اختياري فلما كان من الغد ارسلني مع شئ من النفقة الي البلد التي فيها الرجل العالم اعني الشيخ محمد بن الشيخ محسن و اسمها القرين و وضعني مع ذلك الصبي الذي تقدم ذكره و هو الشيخ احمد رحمه الله فكان شريكي في الدرس عند الشيخ محمد و قرأت العوامل و الاجرومية عنده و رأيت في المنام رجلا كأنه من ابناء الخمس و العشرين سنة اتي اليّ و عنده كتاب فاخذ يعرف لي قوله تعالي الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي مثل خلق اصل الشئ يعني هيولاه فسوي صورته النوعية و قدر اسبابه فهداه الي طريق الخير و الشر يعني من هذا النوع و ان لميكن خصوص ما ذكرته فانتبهت و انا منصرف الخاطر عن الدنيا و عن القراءة التي يعلمناها الشيخ لانه انما يعلمنا زيد قائم زيد مبتدأ و قائم خبره و بقيت احضر المشايخ و لااسمع لنوع ما سمعت في المنام من ذلك الرجل شيئا و بقيت مع الناس بجسدي و رأيت اشياء كثيرة لااقدر احصيها منها اني رأيت في المنام كأني اري جميع الناس صاعدين علي السطوح يتطلعون لشئ فصعدت انا سطح بيتنا و اذا انا اري شيئا اتي مما بين المغرب و الجنوب و هو معلق بالسماء بطرف منه و طرف آخر متدل [ص 137] كالسرادق و هو مقبل الينا انا و الناس كلهم و كلما قرب منا انحط الي جهة السفل حتي وصل الينا و كان اسفل ما منه ما كان عندي و قبضته بيدي و اذا هو شئ لطيف لاتدركه حاسة اللمس بالجسم الا بالبصر و هو ابيض بلوري يكاد يخفي من شدة لطافته و هو حَلَق منسوجة علي هيئة نسج الدرع و لميصل اليه احد من تلك الخلائق المتطلعين اليه غيري و رأيت ليلة اخري كأنّ الناس كلهم يتطلعون علي السطوح كالرؤيا الاولي الي شئ نزل من السماء و قد سد جهة السماء الا ان جميع اطرافه متصلة بالسماء و وسطه منخفض و لميصل من تلك الخلائق احد غيري لان اخفض ما في وسطه المتدلي هو الذي وصل اليّ فقبضته بيدي فاذا هو غليظ ثخين و رُئِي لي ايضا كأنّ جبلا عاليا الي عنان السماء و حوله من جميع جوانبه رمال منهالة و كل الخلائق يعالجون في صعوده و لميقدر احد منهم ان يصعد منه قليلا و اتيت انا و صعدته كلمح البصر باسهل حركة الي اعلاه ، و امثال هذه من الامور الغريبة التي ربما اعجز عن احصائها ، ثم اني رأيت ليلة كأني دخلت مسجداً فوجدت فيه رجالا ثلثة و شخص آخر يقول لكبير الثلاثة يا سيدي كم اعيش فقلت من هؤلاء و من هذا الذي تسئله فقال هذا الحسن بن علي بن ابيطالب عليهما السلام فمضيت اليه و سلّمت عليه و قبّلت يده و توهمت ان الذين معه الحسين و علي بن الحسين عليهما السلام فقال عليه السلام هذا علي بن الحسين و الباقر عليهما السلام فقلت انا يا سيدي كم اعيش فقال خمس سنين او اربع سنين او قال خمس سنين و اربع سنين فقلت الحمد لله فلما علم مني الرضا بالقضاء قعد عند رأسي و ذلك كأني حين اظهاري للرضا بما قال نائم علي قفائي و رأسي الي جهة القطب الجنوبي و هم عليهم السلام قيام علي جانبي الايمن كالمصلين علي الميت الا ان الحسن عليه السلام مما يلي رأسي [ص 138] فلما اظهرت الرضا بالقضاء قعد عند رأسي و وضع فمه علي فمي فقال له علي بن الحسين عليهما السلام اصلح ان كان في فرجه خراب فقال الحسن عليه السلام الفرج لايخاف منه و ان اعقمه الله و انما يخاف من القلب فتعلقت به فوضع يده علي وجهي و امرّها الي صدري حتي وجدت برد يده الشريفة في قلبي ثم كأني انا و هم قيام فقلت له يا سيدي اخبرني بشئ اذا قرأته رأيتكم فقال لي :
كن عن امورك معرضا و كل الامور الي القضا
فلربما اتسع المضيق و ربما ضاق الفضا
و لرب امر مُتعِبٍ لك في عواقبه رضا
الله يفعل ما يشاء و لاتكن متعرضا
الله عوّدك الجميل فقس علي ما قد مضا
ثم قال ايضا :
رب امر ضاقت النفس به جاءها من قبل الله فرج
لاتكن من وجه روحٍ آيساً ربما قد فرجت تلك الرتج
بينما المرء كئيب دنفٌ جاءه الله بروح و فرج
و كان يقرأ من الاول فقرة و من الثاني فقرة فقلت كيف هذا فقال عليه السلام قد يستعمل في الشعر هكذا فقلت يا سيدي هل رأيت القصيدة التي اولها :
اَلا انظرنّ يا خليلي بين احوالي في ايها هو احلي لي و احوي لي
فقال رأيتها و هي عجيبة الا انها ضائعة و ذلك انما قال عليه السلام ذلك لاني نظمتها في التغزل فقلت له ان شاء الله تعالي انظم في مدحكم قصيدة ثم اني احببت انصرافهم لئلاانسي تلك الابيات و ثقة مني بوعده عليه السلام [ص 139] ثم اني ذات ليلة قعدت آخر الليل لصلوة الليل و كان قريب من بلدنا بلد اسمها البابة و فيها نخلة طويلة جدا مارأيت مذ خلقت نخلة طولها و عليها حمامة راعبية و هي تنوح فذكرتني تلك الرؤيا و من رأيت فنظمت القصيدة في مدحهم عليهم السلام التي اولها :
بي العزا عزّ و جلّ الوجَلُ و باح مدمعي بما احتمل
و هي موجودة و الحاصل ثم اني بقيت اقرأ الابيات كل ليلة و اكررها و لااريهم عليهم السلام كم شهر ثم اني استشعرت انه عليه السلام مايريد مني قراءة الابيات و انما يريد مني التخلق بمعانيها فتوجهت الي الاخلاص في العبادة و كثرة الفكر و النظر في العالم و كثرة قراءة القرآن و الاعتبار و الاستغفار في الاسحار فرأيت منامات غريبة عجيبة في السموات و في الجنات و في عالم الغيب و البرزخ و نقوشا و الوانا تبهر العقول ثم انفتح لي رؤيتهم عليهم السلام حتي اني اكثر الليالي و الايام اري من شئت منهم علي ما اختار منهم الذي اراه عليه السلام و اذا رأيت احدا منهم و انتبهت و انقطع كلامي قبل تمامه رجعت في النوم و رأيت ذلك الذي رأيته عند منقطع كلامي حتي اتممه و اذا ذكر لي احد من الناس ان اذا رأيتهم تسئل لي الدعاء رأيت كذلك و قد ذكر لي اخي الشيخ صالح ان اذا رأيت القائم عليه السلام فاسئله لي الدعاء فرأيت القائم عليه السلام عجل الله فرجه و قلت له يا سيدي ان اخي صالحا يسئلك الدعاء فدعا له و قال في زوجته ولد ثم حملت زوجته بزينالدين ابنه ، و كنت في اول انفتاح باب الرؤيا رأيت الحسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام فسألته عن مسائل فاجابني ثم وضع فمه الشريف في فمي و بقي يمجّ عليّ من ريقه و انا اشرب و هو ساخن الا انه الذّ من الشهد قدر نصف ساعة كل ذلك و انا اشرب من ريقه ثم بعد كم سنة رأيت [ص 140] النبي صلي الله عليه و آله فقلت يا سيدي اريد منك ان اخلع الدنيا اصلا بحيث لااعرف فقال هذا اصلح فشدّدت عليه في الطلبة فتغافلني و مضي عني من حيث لااشعر ففتشت عنه ثم وجدته و قلت له انا اريد منك هذا المطلب فقال يمكن بعد حين فتغيب عني فطلبته فوجدته و شددت عليه مرارا فمرة يقول هذا اصلح و مرة يقول بعد حين فلما أيست من مطلبي قلت له اذاً زوّدني فرفع يمينه الشريفة و اراد ان يمسح بها وجهي و صدري قلت له مااريد هذا فقال لي ما تريد قلت اريد تسقيني من ريقك فوضع فمه علي فمي و مجّ عليّ من ريقه ماءً الذّ من الشهد و ابرد من الثلج الا انه قليل و كنت انا و هو صلي الله عليه و آله قائمين فضعفت لشدة اللذة و برد الماء فقعدت ثم قمت و هو يضحك من قعودي و ضعفي و سقاني مرة اخري كالاولي ثم مضي و الحاصل اني رأيت اكثر الائمة عليهم السلام و ظني كلهم الا الجواد عليه السلام فاني متوهم في رؤيته و كل من رأيت منهم يجيبني في كل ما طلبت الا مسألة الانقطاع فان جوابهم لي فيه كجواب النبي صلي الله عليه و آله و كنت مدة اقبالي سنين متعددة مايشتبه عليّ شئ في اليقظة الا و اتاني بيانه في المنام في اشياء مااقدر اضبطها لكثرتها و اعجب من هذا اني مااري في المنام شيئا الا علي اكمل ما اريده في اليقظة بحيث ينفتح لي جميع ما يؤيد ادلته و يمنع ما يعارضه و بقيت سنين كثيرة علي هذه الحال حتي عرفني الناس و اشغلت بهم عن ذلك الاقبال و انسد ذلك الباب المفتوح فكنت الآن مااريهم عليهم السلام الا نادرا من الاحوال و كان من جملة هذه الامور النادرة اني رأيت اميرالمؤمنين عليه السلام في مجلس مشحون من العلماء و الاجلاء فلما اقبلت قام عليه الصلوة و السلام فقعدت عند النعل فقال اقبل ما هذا مكانك فقمت ثم قعدت قريبا فقال اقبل و لميزل عليه السلام يقربني حتي اقعدني في [ص 141] جانبه فكان مما سألته هل يجوز بيع الصبرة فقال لا ثم ذكرت له حاجتي فقال انا ما في يدي شئ فقلت له نعم و لكني اتيت اليك من الذي بيني و بينك اريد مما اعرف من مقامك عند الله فلما قلت له ذلك قال ان شاء الله يكون بعد حين ه ، و كنت في تلك الحال دائما اري منامات و هي الهاماتٌ فاني اذا خفي عليّ شئ رأيت بيانه ولو اجمالا و لكني اذا اتاني بيانه في الطيف و انتبهت ظهرت لي المسئلة بجميع ما تتوقف عليه من الادلة بحيث لايخفي عليّ من احوالها حتي انه لو اجتمعت الناس ماامكنهم يدخلون عليّ شبهة فيها و اطلع علي جميع ادلتها و لو اوردوا عليّ الف مناف و الف اعتراض ظهر لي محاملها و اجوبتها بغير تكلف و وجدت جميع الاحاديث كلها جارية علي طبق ما رأيت في الطيف لان الذي اراه في المنام معاينة لايقع فيه غلط و اذا اردت ان تعرف صدق كلامي فانظر في كتبي الحكمية فاني في اكثرها في اغلب المسائل خالفت جلّ الحكماء و المتكلمين فاذا تأمّلت في كلامي رأيته مطابقا لاحاديث ائمة الهدي عليهم السلام و لاتجد حديثا يخالف شيئا من كلامي و تري كلام اكثر الحكماء و المتكلمين مخالفا لكلامي و لاحاديث الائمة عليهم السلام حتي بلغ منهم الحال الي ان اكثرهم مايعرفون كلام الامام عليه السلام و يفسره بغير مراد المتكلم عليه السلام و لكن اذا اردت البيان فانظر بعين الانصاف لتعرف صحة ما ذكرت فاني لااتكلم الا بدليل منهم عليهم السلام و لقد كان بيني و بين الشيخ محمد بن الشيخ حسين بن عصفور البحراني رحمهم الله بحث كثير و اكثر الانكار عليّ ثم انصرفنا فلما جاء الليل رأيت مولاي علي بن محمد الهادي عليه و علي آبائه الطيبين و ابنائه الطاهرين افضل الصلوة و ازكي السلام فشكوت اليه حال الناس فقال عليه السلام اتركهم و امض فيما انت فيه ثم اخرج اليّ اوراقا علي حجم الثمن و قال هذه اجازاتنا [ص 142] الاثنيعشر فاخذتها و فتحتها و اذا كل صفحة مصدّرة ببسم الله الرحمن الرحيم و بعد البسملة اجازة واحد منهم عليهم السلام و كان مما امروني به و وعدوني به و وصفوني عليهم السلام به ما لايصدّق به كل من سمع استعظاماً له و اني لست اهلا له حتي اني قلت للنبي صلي الله عليه و آله من القائل بذلك ؟ فقال غير انا ؟ انا القائل فقلت يا سيدي انت تعرفني و انا اعرف نفسي اني لست اهلا لذلك فلايّ سبب قلت ذلك فقال بغير سبب فقلت بغير سبب فقال نعم اُمرت ان اقول كذا فقلت امرت ان تقول كذا فقال نعم و اُمرت ان اقول ان ابن ابيمُدَربِسٍ من اهل الجنة و كان رجلا من اهل بلدنا من جهال الشيعة و قال ايضا و اُمرت ان اقول ان عبدالله الغُويدري من اهل الجنة فقلت عبدالله الغويدري من اهل الجنة فقال صلي الله عليه و آله لاتغترّ بان ظاهره خبيث فانه يرجع الينا و لو عند خروج روحه و كان عبدالله الغويدري رجلا عشّارا من اهل السنة و الجماعة و لمنسمع منه شيئا من فعل الخير الا انه كان يحب جماعة من السادة من اقاربنا و يخدمهم و يعظمهم و يكرمهم غاية الاكرام ثم بعد مدة تكلمت بهذا الكلام بمحضر جماعة من الشيعة فقال شخص منهم اسمه عبدالله ولد ناصر العطار و كان بينه و بين عبدالله الغويدري صداقة و مواخاة فقال عبدالله الغويدري شيعي فقلنا ليس بشيعي فقال انه شيعي و لايطلع عليه الا الله و انا و هو رفيقي و انا اعرفه و الحاصل من الاتفاق ان طوائف من البوادي اعتدوا علي طائفة من الشيعة من اهل القطيف و وقع بينهم حرب و استعان الشيعة باهل الاحساء و خرج من الاحساء عسكر لاعانة اهل القطيف علي البوادي و كان من جملة من خرج معهم عبدالله الغويدري فقُتِل في جملة من قُتل فختم له بالشهادة في الدفاع عن المؤمنين و الحاصل ان من الامور الغريبة تعبير ما ذكرت من الرؤيا التي تقدم ذكرها فانه مما لايحسن بيانه [ص 143] خصوصا للجهال و الحساد و اما انا فان افتريته فعليّ اجرامي .