و مقدمه ديگر تذكر ميدهيم كه جميع شيعيان بلكه همه مسلمين ميدانند و اقرار و اعتراف دارند كه در ميانه مسلمين افراد كاملهٔ هستند كه در هر باب بر ساير برادران پيشي گرفته‌اند و در ايمان بخدا و رسول و اطاعت آل‌محمد عليهم السلام بر ديگران سبقت گرفته‌اند و در علم و عمل و اخلاق حسنه و صفات پسنديده فزوني دارند و خلاصه آنكه در ميانه افراد شيعه افرادي هستند كه بهتر از ديگران هستند و بخداوند نزديكترند و علي التحقيق از ما روسياهان و گناهكاران كه جميع اوقات را بغفلت و بطالت و معصيت ميگذرانيم آنها بهتر و بالاترند و گمان ندارم در اين معني هم كسي شبهه داشته باشد و فرض كند كه بعد از آل‌محمد عليهم السلام ما جهال روسياهان از همه بهتر و بالاتريم و نتيجه تبليغ و زحمت پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم فقط وجود امثال ماها بوده و اگر كسي اينطور خيال كند روي سخن ما با او نيست . و نيز شبهه نيست كه در ميانه از ما بهتران هم باز درجات و مراتبي است و بعضي فوق بعضي و بعضي دون بعضي هستند و همه در يك درجه و مقام و منزلت و علم و عمل و زهد و بندگي و عبادت نيستند و لكل درجات مما عملوا و بعضشان را خداوند از اصحاب يمين شمرده و بعضشان را از سابقين شمرده و هر يك درجه و مقامي دارند كما اينكه [ص 85] انبياء خدا صلوات الله عليهم هم كه از اوليا و شيعيان بالاترند و بمقام وحدت و يگانگي نزديكترند و اختلافشان كمتر است معذلك همه‌شان در يك درجه و مقام نيستند و بعضي بر بعضي فضيلت دارند و خداوند ميفرمايد تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض پس اولياء و كاملين از شيعيان بطريق اولي اختلاف درجات دارند و بعضي بالاتر و بعضي پائين‌ترند و هر يك مقامي دارند ، و در اين معاني هم شايد براي مسلماني كه اندك صاحب فهم و معرفتي است شبهه نيست و هيچكس چنين نگفته بلكه خيال هم نكرده كه جميع اولياء و كاملين در يك درجه هستند و در همه چيز مساوي هستند و ما هم اين جا در صدد استدلال از كتاب و سنت و ادله عقليه بتفصيل نيستيم ولي اشاره بضرورياتي ميكنيم كه حتي عوام ما هم ميدانند تا به‌بينيم عذرها و بهانه اهل غرض تمام ميشود يا نه ؟ خلاصه آنكه در وجود اشخاص از ما بهتران هم گمان ندارم هيچ مسلماني شك داشته باشد يعني همه معتقدند كه بعد از ائمه اطهار صلوات الله عليهم اشخاص بزرگي كه صاحب علم و عمل و كمال و صفات حسنه بلكه صاحب كشف و كرامات و خوارق عادات علي قدر مراتبهم بوده‌اند و هستند كه حتي بعد از مردنشان هم از قبور طيبه آن بزرگواران كرامات ظاهر شده و ميشود و در اين معني هم هيچكس شبهه ندارد كه امثال حضرت ابي‌الفضل العباس يا حضرت علي‌اكبر يا حضرت سلمان يا ابي‌ذر يا جابر يا مفضل يا سفينه يا ابوخالد كابلي يا عثمان بن سعيد يا محمد بن عثمان يا علي بن محمد سمري يا حسين بن روح و امثال ايشان كه صاحب علوم اولين و آخرين و كشف و كرامات بوده‌اند و محل توجه و نظر پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل‌محمد عليهم السلام و از ابواب و نواب ايشان بوده‌اند و چه مرحمتها درباره آنها فرموده‌اند [ص 86] و از كمترين فضايلشان اين است كه فرموده‌اند ديگران بواسطه آنها روزي داده ميشوند و بواسطه آنها خداوند بلا را از ديگران رفع ميفرمايد ، و در وجود امثال اين بزرگواران هم احدي شبهه نكرده و حتي سنيان هم بعضشان درباره حضرت سلمان معتقدند كه معصوم بوده ، در ميانه خودشان هم ولو بتقليد شيعه هم كه باشد جمعي را صاحب كشف و كرامت و استجابت دعا ميدانند و حتي در ممات آنها هم از ارواح آنها استمداد و استشفا ميكنند كما اينكه ماها هم از ارواح مقدسه اولياء حياً و ميتاً استمداد ميكنيم و آن بزرگواران را واسطه و وسيله خود نزد آل‌محمد عليهم السلام و خداوند قرار ميدهيم و آنها را مؤدي و مبلغ از جانب امام ميدانيم همان طور كه در زيارت حضرت سلمان عليه السلام ميخوانيم و معتقديم كه امثال ايشان از بزرگان خدمت امام عليه السلام ميرسند ولو در زمان غيبت باشد حالا در ميانه علماي شيعه مثل خالصي‌زادهٔ هم يافت شود كه زيارت حضرت ابي‌الفضل و امثال اين بزرگواران را بدعت بداند آن مطلب ديگر است ، او ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را هم قبول ندارد و ذكر آن حضرت را هم بدعت ميداند و اين تعجب نيست بلكه تعجب از مسلماناني است كه اينهمه كفر و زندقه را از او ميشنوند و با چنين زنديقي نماز هم ميكنند و عالم شيعه هم ميشمارند فاعتبروا يا اولي الابصار و اگر كسي خواسته باشد مناط تصديق و تكذيب و دوستي و دشمني عوام را نسبت باشخاص و كفر و ايمان آن اشخاص بفهمد از همين مثل پي بمطلب ميبرد . خلاصه آنكه سخن ما در اين باب نيست سخن در اين بود كه بزرگان و كاملين و اولياء خدا در ميانه علماء مسلمانان بوده‌اند و هستند و قرآن بوجود ايشان ناطق است و سابقين و مقربين كه در قرآن فرموده‌اند ايشانند و اخباري كه در لزوم وجود ايشان و بيان صفات [ص 87] و كمالات و اخلاق ايشان و لزوم دوستي و معرفت ايشان و لزوم اطاعت ايشان و مراتب علم و عمل و نزديكي ايشان بخدا و رسول رسيده از حد احصا خارج است و قصد ما در اين مقام بيش از آنكه استدلال بقبول و تصديق و مشهودات و بديهيات در نزد عموم مسلمانان نموده باشيم نيست .

پس امثال اين بزرگواران بوده‌اند و هستند و تمام مقصود پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بلكه همه انبياء خدا از آنهمه زحمت و مرارت و مصيبتي كه در تربيت اين مردم كشيده‌اند در درجه اول پيدا شدن امثال اين نوع از مؤمنين بوده و هست كه صاحب معرفت خداوند بشوند و بحق بندگي عمل كنند و سايرين از امثال ما عوام ناقصين هم در سايه اين بزرگواران تربيت بشويم و آنها را اسوه و قدوه خود قرار بدهيم و دوستي ايشان و تسليم و قبول از ايشان را شرط صحت ايمان و قبولي اعمال ما قرار داده است و اين بزرگواران را واسطه و وسيله ميانه ما و مبادي علل قرار داده و جستن وسيله را در قرآن بر ما واجب قرار داده و امثال آن بزرگواران را در قرآن مسمي بقراي ظاهره فرموده كه واسطه ميانه ماها و قراي مباركه كه آل‌محمد عليهم السلامند هستند و معرفت نوع ايشان را واجب شمرده‌اند كما اينكه معرفت شخص هر يك از ائمه اطهار را واجب قرار داده‌اند اما معرفت اولياء باشخاصهم واجب نيست زيرا تا خود ايشان خود را معرفي ننمايند براي ما ميسر نيست كه معرفت ايشان را حاصل كنيم و مخصوصا در زمان غيبت امام عليه السلام و خاصة بعد از وفات حضرت علي بن محمد سمري ديگر نايب خاصي بر حضرت امام زمان عجل الله فرجه معين نشد و بعلي بن محمد اجازه نفرمودند كه نص بر نايبي نمايد و امر علي الظاهر راجع بعلماء و فقهاي شيعه است كه رجوع بايشان بايد بكنيم و اطاعت امر ايشان [ص 88] نوعاً لا علي التعيين واجب است و اما معرفت ابواب و نواب و كاملين از شيعه در اين ايام بر ما ميسر نيست و باب مخصوص ايشان در غيبت ايشان غايب است همان طور كه در حديث مفضل فرموده‌اند كه باب ثاني‌عشر با غيبت ثاني‌عشر غايب ميشود ، و در ساير اخبار بيان شده ، و اما آنچه كه ملاحظه شده كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در كتب خود از لزوم معرفت اين بزرگواران و وجوب طاعت ايشان و واسطه بودن ايشان بيان فرموده‌اند مراد از آن وجوب معرفت نوعي است با اينكه معرفت شخصيه امثال آن بزرگواران هم محال نيست بلكه اگر خود را معرفي فرمودند معرفت و اطاعتشان واجب هم هست كما اينكه شخص امام عليه السلام را هم در اين زمان كه زمان غيبت است اگر كسي به‌بيند محال نيست و ممكن است و چه بسيار كه اتفاق افتاده و يكي از رعيت سعادتي پيدا كرده و خدمت امام خودش رسيده است و در كتاب نجم ثاقب مرحوم محدث نوري حكايات زيادي از اشخاصي كه خدمت امام رسيده‌اند نقل فرموده و چه مانع است كه يكي از رعيت خدمت يكي از اولياء كاملين برسند و معرفت او را حاصل كنند ؟ ولي اين موضوعي نيست كه عمومي و حتم و فرض باشد ، و اينكه ملاحظه ميشود كه مشايخ عظام اعلي الله مقامهم اصرار زياده در بيان اوصاف ايشان و مراتب و مقاماتشان و لزوم اطاعتشان فرموده‌اند براي اين است كه مردم معرفت نوع ايشان را پيدا كنند كه اگر در وقتي شخص ايشان را ديدند بشناسند و جاهل نباشند هم‌چنانكه سعي بسيار ميكنند كه اوصاف امام را ميفرمايند كه مردم امام‌شناس بشوند و وقتي كه اين دفعه ظهور ميفرمايد بشناسند او را و مثل سابق نباشد كه تميز ميانه ابوبكر و اميرالمؤمنين عليه السلام را نميدادند و ميانه ائمه اطهار با امثال ابوحنيفه و مالك فرق نميگذاشتند ، [ص 89] حال بيان صفات اولياء را هم براي همين ميفرمايند كه اگر خدا خواست و سعادتي داد و يكي از اشخاص ايشان خواست خود را معرفي بفرمايد ما عامي نباشيم و صفات ايشان را از پيش دانسته باشيم و بتوانيم ايشان را بشناسيم و فقط چشممان بلباس نباشد و هر ملحد و زنديقي را كه لباس اهل علم پوشيده اشتباه بعالم متقي ننمائيم اينهمه اصرار براي اين است نه آنطور كه اهل غرض و دشمنان و حسودان تعبير ميكنند و ميخواهند بر ضد ما تحريك بكنند و دشمن‌تراشي بكنند و ميگويند شيخيه منظورشان اين است كه شخص بزرگ و عالمشان نجيب يا نقيب يا باب خاص امام و ناطق واحد است و ركن رابع همان است ، نه والله و خداي يكتا و جميع انبياء و ملائكه پروردگار شاهدند كه منظور اين نيست و نبوده و قصد دشمنان تحريك است . اما ركن رابع كه عرض شد همه دوستان آل‌محمد عليهم السلام و خاصه علماي اعلام و محدثين و فقها معرفت همه آنها از ركن رابع است و چه مانع است كه معرفت عالم شيخي هم از ركن رابع باشد بلكه بهر يك از علماء حقه از باب مبالغه ركن رابع بگوئي جايز است مثل اينكه ميگوئي « زيدٌ عدلٌ » ، و اما اينكه مراد ما و مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين بوده كه عالم شيخي يعني آن باب و نايب خاص امام و همان شخص اول بعد از امام عليه السلام و همان ناطق واحد است بخدا قسم كه منظور اين نبوده و نيست و تهمت و افتراي صرف است و هيچوقت همچو نيتي نداشته‌اند و اگر باور نميكني و خيال ميكني تقيه ميكنم عرض ميكنم اگر دشمن نيستي و مقصودت اعتراض و بهانه‌گيري نيست پس مثل بعضي از دوستان نادان ما هم كه گمان ميكنند صاحب عرفاني شده‌اند مباش كه حضرت امير عليه السلام فرمود دو نفر در من هلاك شدند محبٌّ غالٍ و مبغضٌ قالٍ ، آقاي من عزيز من حواس [ص 90] خود را جمع كنيد و عقل خود را هم بكار ببريد خدا گواه است كه اهل علم ميخواهند حقيقتي را بيان بكنند و در همه جا تقيه نميكنند ولي اذهان را شياطين مشوش كرده‌اند كه براي هر كلمه تأويلي و تعبيري ميكنند در صورتي كه هيچ قصدي جز همان ظاهر نيست و حد اقل علماي خود را اجل از اين بدانيد كه مكر و خدعه با شما بكنند و الفاظي بگويند يا بنويسند و بكلي مراد ديگر داشته باشند و مطلب همين است كه عرض ميكنم و اينكه عرض ميكنم مراد از معرفت كاملين معرفت نوعيه است نه معرفت شخصيه باور كنيد و بدانيد كه معرفت اشخاص كاملين از نقبا و نجبا يا همان شخص اول آنها كه ناطق آنها باشد ولو اينكه از كمال معرفت است اما براي ما ناقصين از رعيت امروز اين نعمت حاصل نميشود و نمي‌توانيم آنها را بشناسيم و كسي آنها را مي‌شناسد كه بمقام آنها رسيده باشد و همچو كسي هم اگر پيدا شد مثل آنها است و خود را معرفي بمن و شما نميكند يعني ما او را هم نمي‌توانيم بشناسيم و براي امثال ما در اين ايام همان معرفت نوعيه و حواله بغايب كافي است و آن اندازه معرفتها كه امروز من و تو خيال ميكنيم كه داريم يا سابقا در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم و كاملين از اولياء ايشان مردم داشتند معرفت آنها بقدري ناقص بود كه اولا فرق ميانه حضرت امير و عمر نميگذاشتند و ميانه حضرت صادق و ابوحنيفه تميز نميدادند و همچنين ميانه مثل حسين بن روح عالم كاملي و مثل شلمغاني تفاوت نميگذاردند و بعضشان هم كه اندك معرفتشان بيشتر بود آنقدر نبود كه اقلا امام را مفترض الطاعة بدانند جز معدود بسيار كمي و ديگران امثال ما بودند كه امروز اظهار اعتقاد ميكنيم كه امام مفترض الطاعة است و ميگوئيم امام شاهد احوال ما و در همه جا حاضر و ناظر است ولي در عمل مثل اين است كه مطلقا اعتقاد نداريم و باور [ص 91] نكرده‌ايم و اگر باور كرده بوديم عملمان غير از اين بود كه هست ، پس معلوم است كه هنوز آن معرفتي را كه بايد حاصل نكرده‌ايم . حال بفرض اينكه عالم كامل و نقيب و ناطق واحد و شخص اول كه من كل حيث جانشين و خليفه و باب و واسطه ميان رعيت و امام است و آئينه سرتاپانما و مظهر قدرت و علم و جميع صفات امام است خود را معرفي كرد و بما هم گفت و ما هم شناختيم چه خواهد شد ، آيا عمل بفرمايش او ميكنيم و او را مفترض الطاعة ميدانيم يا نه ؟ اگر عمل ميكنيم پس چرا الآن بفرمايشات ائمه اطهار كه آنها را قطعا مفترض الطاعة ميدانيم عمل نميكنيم و چرا با آنكه امام را شاهد و حاضر ميدانيم در مرأي و مسمع او معصيت ميكنيم ؟ پس خاصيتي امروز در اينكه كاملين معروف مردم باشند نيست زيرا با معروف بودن يا بايد اعمال قدرت بفرمايند و مردم را وادار باطاعت و تسليم نمايند كه هنوز حكمت اقتضا نكرده و وقتش نرسيده و مؤمن و كافر هنوز جدا نشده‌اند و اگر شده بودند شخص امام عليه السلام ظاهر ميشد و چون ظاهر نشده معلوم است كه هنوز وقت اينگونه ظهور نيست و بايد امر بترتيب ظاهر باشد نه آن طور كه در ظهور امام است و باحكام آل داود راه روند كه اگر كسي در دل خودش خيال بدي كرد سياف امام گردنش را بزند و امروز همين اقارير و اكاذيب ظاهري را در شرع ظاهر مي‌پذيرند كه ميگوئيم مسلمانيم مطيعيم چاكريم و بنده‌ايم و اظهار انتظار ظهور را مي‌نمايند درحاليكه مطلقا اعتقاد بوجود امام هم ندارند تا چه رسد باينكه ظهور فرمايد و در مثل اين اوضاع و احوال شخص باب اعظم و ناطق واحد يا نقيب يا نجيب خود را معرفي نميفرمايند زيرا اظهار قدرت و حكم آل داود كه هنوز جايز نيست ، مظلوم نشستن و دست روي هم گذاردن هم همان طور ميشود كه بود و ائمه اطهار يا ابواب و نواب ايشان [ص 92] را ميكشتند و حبس و تبعيد مينمودند ، پس منظور علما و مشايخ اعلي الله مقامهم و ما كه تابع ايشانيم تقيه در اين اظهارات نيست و حقيقت همين است كه نقباء و نجباء و ابواب كليه امروز ظاهر نيستند و آنطور كه دشمنان اشتباه‌كاري ميكنند نيست كه ميگويند شما اظهاراتي ميكنيد و در دل اعتقاد ديگر داريد ، اولا چرا بايد خلاف واقع بگويند ؟ ثانيا ما چه نتيجه از اين ظاهرسازي ميگيريم ؟ دشمني دشمنان كه كم نميشود و هر روزي نغمه تازهٔ ساز ميكنند و تهمت جديدي ميزنند و الي الله المشتكي و هو المستعان ، بلكه آنچه ميگوئيم عين واقع و عقيده قلبي ما است . بلي آنچه بزرگان ما گفته‌اند و ميگوئيم و استدلال بر آن ميكنيم و بآن دين ميورزيم همانا اثبات لزوم وجود بزرگان و كملين شيعه است نه ظهور ايشان از امثال سلمان و ابوذر و غير ايشان كه در ازمنه گذشته در خدمت پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بوده‌اند و امثال آنها را باب خدا و باب خودشان در اخبار شمرده‌اند و سلمان باب الله فرموده‌اند و لكل عصر سلمان فرموده‌اند البته حضرت امام زمان عجل الله فرجه هم ابواب و نوابي دارد همان طور كه ساير ائمه داشتند و در زمان ظهورشان ابوابشان را بدوستان خود معرفي ميفرمودند و امام زمان عليه السلام هم تا هفتاد سال بعد از غيبت نواب خاص خود را معرفي ميفرمود و نص بر آنها ميفرمود و توقيع بنام آنها صادر ميشد تا بعلي بن محمد سمري رسيد كه نايب چهارم آن حضرت بود توقيع بنام او صادر شد كه تا شش روز ديگر از دنيا ميروي وصيت بسوي احدي مكن و لله امر هو بالغه ، و در توقيع ديگر در جواب شيعيان نوشت اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا و امر راجع بروات اخبار شد اما نه باين معني كه اصلا وجود بزرگان و ابواب و نواب منقطع شد بلكه ابواب و نواب تشريف دارند و محال است زمين از وجود آنها خالي شود ولي [ص 93] معروف ما نميشوند و نص شخصي بر آنها نميشود و غايب هستند مثل اينكه خود امام هم تشريف دارد اما غايب است زيرا امام بي نايب نميشود و خانه بدون باب معني ندارد بلكه ميگوئيم امام بي مأموم نميشود و مأموم امام امثال ماها نيستيم زيرا ما ايتمام بامام ننموده‌ايم و مأموم واقعي كسي است كه من كل حيث اقتدا بامام كرده و نماينده صفات امام شده باشد و اگر اين چنين اشخاص در ملك نباشند معلوم است كه وجود امام العياذ بالله خاصيتي نبخشيده پس نعوذ بالله وجود امام لغو شده است و اين محال است كه ملك خدا بي امام و پيشوا باشد و محال است كه امام باشد و مظهر و نماينده نداشته باشد ، پس البته بزرگان و كاملين در ميانه تشريف دارند و معرفتشان هم واجب است اما ما آنقدر هنوز ناقصيم كه نمي‌شناسيم كما اينكه معرفت خود امام هم واجب است اما از بي‌معرفتي و بي‌اعتقادي ماها ناچار غايب شده است و همه ميدانيد كه اصل وجود امام براي اين است كه ظاهر باشد و تربيت فرمايد و براي اين نيست كه غايب باشد و دسترسي باو نداشته باشيم پس معرفت اوليا هم بهمين طور واجب است و تشريف هم دارند و حتي در اخبار عددشان را هم فرموده‌اند كه در هر زمان چند نفر نقيب و نجيب در ميانه هستند و بطوري كه عرض كردم مقصود ما در اين مقام استدلال بادله و اخبار بر وجود ايشان نيست و هر كس خواسته باشد بكتاب ارشاد العوام و ساير كتب مشايخ رجوع مينمايد . خلاصه آنكه آنچه گفته شده اين است كه بزرگان دين و ابواب و نواب ائمه طاهرين سلام الله عليهم در ملك هستند همان طور كه سابق بر اين هم ملك از وجودشان خالي نبوده و از آنچه هم كه عرض كرديم معلوم شد و دانستي كه نوع شيعيان و مسلمين وجود كملين و بزرگان و صاحبان مقامات و كشف و كرامات را منكر نبوده‌اند بلكه عموما معتقد بآنها بوده‌اند و هستند [ص 94] و عموما استمداد ميجويند از آنها و استشفا بقبور معروفين از آنها مينمايند و زيارتشان ميكنند و وسيله خود قرار ميدهند و كسي شبهه در اين بابها ندارد . اين بود حقيقت اعتقاد و خلاصهٔ از آنچه مشايخ اعلي الله مقامهم در اين باب بيان فرموده‌اند كه با منتهاي سادگي عرض شد كه همه بفهمند .

و جاي عجب است كه گاه مي‌بينم در بعض جرايد بعض ارباب قلم از عقايد علما با كمال بي‌اطلاعي چيزها مينويسند كه حتي در قوطي عطار هم نيست بعضي ساده‌لوحان هم از همين مآخذ غير موثق ميگيرند و باور ميكنند ولي بايد متوجه باشند كه عقايد علما و بزرگان دين را نبايد از مردمان بي‌اطلاع يا اهل سياست گرفت بلكه بايد از كتب معتبره خودشان گرفت و اي بسا كه يك كتاب هم كافي نيست و از كتب متعدده بايد گرفت زيرا بيانات علمي را در يك جا نميتوان بالتمام بيان كرد و در هر مقامي بمناسبت گوشهٔ از مطلب بيان ميشود و آنها كه طالب حقيقتي هستند ميدانند كه بچه نحو بايد تحقيق كرد الا اينكه اين نوع بي‌انصافي‌ها هميشه در ميانه مسلمين مغرضين معمول است و بيشتر هم درباره ماها و الي الله المشتكي و از اين عجبتر آنكه بعض از ارباب جرايد مطالبي را در اعتقادات از دهن مغرضين يا عوام الناس ميگيرند و بنام اينكه حقيقتي را مي‌نويسند درج ميكنند و گمان ميكنند در محكمه عدل الهي هم با دروغ كارها پيش ميرود .

باري باقي ماند در اين مقام مطلبي كه همه مشايخ اعلي الله مقامهم بيان آن را فرموده‌اند و در ميانه اصحابشان هم محل انكاري نبوده تا وقتيكه مرحوم مبرور عم اكرم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه توضيحات بيشتري در آن باب داده‌اند و بيانات مفصل‌تري فرموده‌اند و آن مسأله وحدت ناطق و معرفي همان ناطق واحد و باب اعظم است كه اگر چه آن هم در [ص 95] نزد اهل علم و معرفت مطلب تازهٔ نيست و قبول آن بسيار آسان بلكه از بديهيات اوليه است مثل ساير مراتبي كه بيان كرديم ولي چون اصطلاحي بود كه بذهن عوام الناس زياد نزديك نبود مغرضين و حسّاد و آنها كه هميشه ميخواهند آبي گل‌آلود كنند از اين موقعيت هم سوء استفاده نموده و ذهن عوام جاهل را مشوش نمودند و عوض اينكه مطلب را بآنها حالي كنند و ذهنشان را نزديك نمايند فرياد واعمراه راه انداختند و پس از آن شروع باشتباه‌كاري كردند كه بايد اين مطلب را عرضه بر ضرورت كرد اگر خلاف ضرورت عوام الناس است بايد رد كرد و انقلابي راه انداختند و حكايت خسن و خسين هر سه دختران مغاويه شد اول آنكه اين مطلبي نبود كه بر همه مسلمين از عارف و عامي ايجاب كرده باشند و فقط مرادشان بيان يك موضوع علمي بوده براي اهل معرفت و حكمت و حتي فهميدن آن هم مثل ساير مسائل تكليف عوامي كه اهل معرفت نيستند نبود ثاني آنكه اصطلاح علمي را كسي بر عوام مردم عرضه نميكند و بنا بر اين بايد مسأله اينكه فاعل مرفوع است بر عوام اهل بازار عرضه كنند اگر قبول نكردند منكر بشويد يا مسأله اينكه مجموع زواياي يك مثلث مساوي است با دو قائمه بر اهل بازار و سبزي‌فروش عرضه كنيد اگر ندانست منكر بشويد يا موضوع شرعي را كه با اصل برائت و استصحاب ثابت ميكنيد اگر اهل بازار و زارعين و سايرين معني استصحاب را نفهميدند بايد منكر بشويد انشدكم بالله انصاف بدهيد و براي ياوه‌سرائي خوب است حدي قائل شوند ثالثا آنكه شنيده‌ايد مسائل ديني بايد موافق با ضرورت باشد معنيش اين است كه در آن چيزها كه ضرورتي دارند و ميدانند كه اين از شارع رسيده عرضه بر آن بكنند نه در اموري كه نميدانند و مسائل و اصطلاحات علمي [ص 96] كه از ضم اخبار و آيات و ضروريات بيرون ميآورند و بيان نتايج آنها را علما براي مزيد معرفت اهل علم و دانش بيان ميكنند و اصل اصطلاح هم مأخوذ از اخباري است كه عوام الناس كمتر شنيده‌اند آنوقت با هزار شيطنت بذهن مردم فرو ببرند كه اين مطلب خلاف ضرورت جهال است بسيار بي‌انصافي است و بنا بر اين جميع مشكلات علمي يا شرعي يا فني را بايد بر ضرورت عوام عرضه كرد و اگر ندانستند آن را ترك كنند و اگر باز سفسطه كنند كه اين مسأله از مسائل ديني است و بايد همه مردم بدانند عرض ميكنم صحيح است بايد بدانند اما جميع مسائل ديني كه ضروري نيست بلكه عمده‌اش نظري است و فهميدن آن شأن اهل نظر است و ضرورياتْ مسائل معدوده بسيار كمي است ولي نظريات را بايد علما بگويند و تكرار بكنند و توضيح بدهند و مردم هم بپذيرند تا تدريجا بعض از نظريات هم بحد ضرورت برسد و جميع ضرورياتي كه در اسلام داريم از مسائل اعتقاديه و اصول و فروع شرعيه هيچ كدام روز اول ضروري نبود تا بعد از مرور ايام و سالها و كثرت روايات خوش خوش بحد ضرورت رسيد . باري اشتباه‌كاري بزرگي براي يك عده از مردم نمودند و باين قاعده كه دست دادند بايد بكلي از وجود انبياء و علماء العياذ بالله مستغني باشيم و همه چيز را از عوام بگيريم يعني عوام بايد جميع مطالب را بدانند و حتي بحد ضرورت هم در نزد آنها رسيده باشد و جميع عوام از علما بايد داناتر باشند زيرا در ميانه علما در اغلب مسائل اختلاف ميشود ولي عوام ضرورتشان كافي و رافع اختلاف ميشود حتي اگر مطلبي را هم ندانند علماء نبايد براي آنها بيان كنند كه خلاف ضرورت عوام ميشود نعوذ بالله من بوار العقل . و اگر بگويند مسائلي كه در دين لازم بوده همه را روز اول فرموده‌اند و بحد ضرورت [ص 97] رسيده و دين را كامل فرموده‌اند عرض ميكنم صحيح است همه چيز را روز اول پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار فرموده‌اند اما همه آنچه فرموده‌اند هنوز بحد ضرورت نرسيده و اگر همه چيز ضروري است چرا ديگر علما كتاب مينويسند كه عوام تقليد بكنند زيرا در ضروريات كه تقليدي نيست و همه ميدانند ، ولي خير همه مسائل جز معدود كمي هنوز نظري است و مورد اختلاف اهل نظر يا هنوز در بوته اجمال و ابهام مانده و نفهميده‌اند و شايد هنوز وقت بيانش نرسيده مثل بسياري از مسائل كه همه از شرع اسلام است و هنوز بايد بعد از آني كه امام عليه السلام تشريف ميآورد بيان فرمايد و آن روز عمل شود . خلاصه آنكه تفصيل بيشتر فعلا لازم نيست جز اينكه معني اصطلاحي وحدت ناطق يا ناطق واحد را بايد بطوريكه وعده كرديم بزبان ساده بگوئيم و تفصيلش را حواله بكتب معارف بكنيم و همينقدر اجمالا بگوئيم كه مراد علماي ما اعلي الله مقامهم نوعا چه بوده تا شايد خدا خواسته باشد آنها كه با بي‌غرضي در صدد فهم مطلبي هستند سررشته دستشان بيايد و وحشتشان تمام شود و لا حول و لا قوة الا بالله .

عرض ميكنم ناطق در لغت كه معلوم است بمعني سخن‌گو است و انسان حيوان ناطق است يعني حرف ميزند و از ما في الضمير خود تعبير ميآورد و بديگران ميفهماند و ادا ميكند و حيوانات ديگر بخوبي و كمال انسان نميتوانند تعبير از ضمير خود بياورند پس ناطق نيستند و اما در اصطلاح اخبار و شرع هم معنيش مأخوذ از معني لغوي است و امام ناطق كسي است كه از جانب پيغمبر و خداوند نطق ميكند و تبليغ مينمايد و خداوند دعوت خود را بوسيله او بخلق ميرساند و خلق هم حاجات خود را بآن وسيله بخدا ميرسانند و امام صامت كسي است كه تبليغ نميكند و پيروي از امام ديگر [ص 98] ميكند مثل حضرت امام حسين عليه السلام در زمان حضرت امام حسن عليه السلام كه با حضور او صامت است و نطق نميفرمايد و تابع برادر بزرگ است و اگر فرمايشي هم بفرمايد بروايت از ناطق ميفرمايد نه باستقلال و امام حسن عليه السلام ناطق است و مثل هر دو برادر بزرگوار در زمان حضرت امير عليه السلام كه اگر چه امام هستند اما هر دو صامت هستند و اميرالمؤمنين عليه السلام ناطق است و مثل هر سه بزرگوار در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله كه صامت و تابع هستند و فقط پيغمبر صلي الله عليه و آله ناطق و مأمور بابلاغ است و هكذا هر يك از ائمه اطهار صلوات الله عليهم در زمان امامتشان ناطق بوده‌اند و فرزند جانشين ايشان در زمان پدر بزرگوار صامت است ، اين است معني اجمالي ناطق و صامت بزبان عاميانه و از بيان علمي آن در اين مقام و ذكر اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه در اين باب رسيده براي اختصار خودداري شد . و نيز لفظ ناطق درباره بعض شيعيان هم يعني كملين و بزرگان ايشان مانند حضرت سلمان رضوان الله عليه يا امثال آن بزرگوار هم كه آئينه سرتاپانماي امام عليه السلام هستند و مبلغ و مؤدي از جانب او و باب امام عليه السلام هستند اطلاق ميشود و در اخبار شواهدش هست و در زيارات نواب و زيارت مخصوصه حضرت سلمان كه مأثور از امام است او را ناطق خوانده‌اند و مؤدي و مبلغ از جانب امام شمرده‌اند . مثل اينكه لفظ امام هم در اخبار زياد بر شيعيان و مؤمنين بزرگ اطلاق ميشود منتهي اين است كه بنحو مجاز استعمال ميشود نه حقيقت و امام حقيقي دوازده نفس مقدسند ولي از باب مجاز مانعي ندارد كه بشيعيان هم گفته شود و حتي بمؤمنين عادي هم گفته ميشود و امام جماعت و امام جمعه مجاز شايعي است و حتي امام فقه و امام نحو و امام لغت هم بسيار ميگويند . [ص 99] حال همچنين است لفظ ناطق ، البته ناطق حقيقي ائمه اطهارند صلوات الله عليهم و بعد از ايشان انبياء خدا صلوات الله عليهم ناطق و مؤدي از خداوند هستند و بعد از ايشان هم بزرگان و كملين شيعه ناطق هستند منتهي آن شيعه اعلم و اكمل و آنكه از همه جهت شخص اول آنها و باب اعظم امام عليه السلام است او ناطق حقيقي شيعياني است كه دون درجه اويند زيرا او بلاواسطه از امام عليه السلام ميگيرد و بديگران ميرساند پس مبلغ و ناطق اول او است و شيعيان ديگر كه در همان زمان هم باشند البته از او ميگيرند و تابع او شمرده ميشوند و نسبت باو صامت هستند و ناطق حقيقي شيعيان هميشه آن شخص اول و اشرف آنها است . حال جمعي از ناداني همين مطلب را كه در ميانه شيعيان كامل يكي از آنها اعلي و اشرف و اكمل از ديگران است در آن حرف دارند و روي سخن ما با آنها نيست زيرا هر كس يك جو عقل داشته باشد و حتي با يك نظر سطحي هم بموجودات نظر بكند ميداند كه در ميانه جميع متعددين دنيا يكي از آنها كاملتر و بهتر از ديگران است حتي اگر ده قطعه سنگ داشته باشي يكي از آنها در صفات سنگي از نه‌تاي ديگر كاملتر است يا اگر ده درخت داشته باشي يكي از آنها در صفات درختي بهتر و رشدش بيشتر و كمالات نباتي را بهتر حكايت كرده و در ميانه چند حيوان يكي از آنها قويتر و كاملتر و باشعورتر است و در اشخاص امر باين منوال است ده نفر استاد بنّا كه باشند يكي از همه استادتر است ، ده نفر عالم كه باشند يكي از همه اعلم است حال آن اعلم شناخته بشود يا نشود آن مطلب ديگر است مقصود اين است كه يكيشان البته اعلم است و اگر اعلم نبود پس عقب چه ميگردند ؟ و در ميانه بزرگان دين و شيعيان كامل كه عرض كرديم صاحب مقام هستند و نزديكتر از سايرين بائمه اطهار صلوات الله عليهم [ص 100] هستند و محل توجه ايشان و خداوند هستند و حجة خدا بر ساير ميشوند البته و الْف البته يكي از آنها اعلي و اشرف و اكمل و اعلم و اورع و اتقاي از ديگران و شخص اول شيعيان و تالي تلو امام عليه السلام است و هيچ مسلمان باشعوري بطور قطع در اين باب شبهه ندارد . حال يك چنين شخصي كه مقام و درجه او مانند سلمان است و بفرمايش امام عليه السلام براي هر عصري سلماني است در اصطلاح او را ناطق ناميده‌اند و البته ناطق واحد هم هست زيرا فرد اكمل در ميانه متعددين و نقطه مركز و قطب آنها يكي است و تعدد مركز محال است و مركز نقطهٔ را گويند كه نسبت او بجميع اطراف محيط علي السوي باشد بدون تفاوت و چنين نقطهٔ در هر دايره كه باشد منحصر بفرد است زيرا آن نقطه بمنزله قلب است كه اول و اشرف و الطف و اكمل جميع اعضاء بدن است و اولين عضوي است كه محل بروز روح ميشود و از آنجا بساير اعضا ميرسد و آخرين عضوي است كه روح از آن خارج ميشود و وقتي كه روح از قلب بيرون رفت اين بدن ميميرد و تمام اعضا بي‌حركت ميشود و قلب هم ولو اينكه از جنس ساير اعضاء است ولي معذلك يكي است و دو نيست و خدا در يك بدن دو قلب قرار نداده . خلاصه آنكه مطلب مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين بوده كه ثابت نمايند در ميانه بزرگان شيعه در هر زماني يك همچو فرد كاملي هست كه فوق همه آنها است و حاكم و رئيس و فرمانفرماي بر جميع آنها است و اول كسي است در ميانه رعيت كه فرمان امام عليه السلام باو ميرسد و از اراده امام عليه السلام او اول مطلع ميشود مثل اينكه در ميانه اعضاء يك بدن اول قلب از اراده روح غيبي مطلع ميشود بعد از آن ساير اعضاء بوسيله قلب ملتفت ميشوند ، خلاصه مطلب ايشان اثبات وجود چنين كسي است در هر زمان و فرموده‌اند [ص 101] براي حضرت امام زمان عجل الله فرجه يك همچو نوكر مقربي كه تمام امر و اراده و قدرت خود را در جميع آنچه كه خداوند محول باو فرموده بوسيله آن نوكر اجرا ميفرمايد البته هست حال تا حوزه فرمانروائي و قلمرو حكومت امام زمان عجل الله فرجه را در اين ملك تا چه حد فرض كنند و وسعت مملكت او را تا چه اندازه بدانند البته اين مطلب با درجه معرفت اشخاص نسبت بامام زمان عجل الله فرجه بستگي دارد كه اگر بخواهيم در اين مقام وارد اين بحث بشويم از گنجايش اين صفحات خارج است ولي خلاصه اعتقاد خودمان اين است كه امام را مشيت خدا و قدرت خدا و دست خدا در اجراي جميع امور وجوديه و كونيه و شرعيه بدون استثنا ميدانيم و امام را باب خدا و سبيل خدا و سبب اعظم جميع امور عالم ميدانيم و امام خليفه خدا و صاحب ولايت عامه مطلقه بر جميع ما سوي الله و شاهد و مطلع بر كل موجودات است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم از ادله كتاب و سنت و عقل و اجماع و ضرورتْ مقام امام را بشرح فوق استنباط نموده‌اند و بيان فرموده‌اند و نسبت بشخص فوق الذكر كه نايب خاص امام و ناطق واحد و باب امام است قائل هستند كه نيابت مطلقه دارد از امام عليه السلام همان طور كه شعله چراغ از آتش غيبي نيابت دارد و محل بروز تمام صفات آتش است و در مركز تمام انوار آتش قرار گرفته و مرجع تمام انوار شعله است كه همه انوار بتحريك شعله متحرك و بتسكين او ساكنند همان طور كه خود شعله هر چه دارد از آتش غيبي است و اين صفاتي كه از او ظاهر است هيچكدام از آن دود تيره نيست و اين سوزندگي و نمايندگي از آتش است لاغير ، باري زياده بر اين در اين مختصر مناسب نيست و اين بود بيان ساده عاميانهٔ در صفت ناطق واحد .

حال بنا بر اين توضيحات [ص 102] تصور ميكنم عده معترضين بر مشايخ ما اعلي الله مقامهم بعد از تعمق در اين عرايض تقليل بيابند زيرا اغلب مؤمنين الحمد لله اين درجه معرفت را پيدا كرده‌اند و ميتوان گفت از ضرورياتشان شده كه بزرگان دين و نقبا و نجبا و سابقين و مقربين هستند الحمد لله و ممكن نيست زمين از وجودشان خالي شود و العياذ بالله خلقت پروردگار لغو بشود يعني عارف كاملي در دنيا نباشد و اين محال است و اين مطلب را هم كه عرض كردم در ميانه جماعت كاملين آنكه اعرف و اعلم از كل است و محل توجه امام عليه السلام است بمنزله قلب آنها و قطب و مركز آنها است و البته در هر زمان منحصر بفرد است تصور ميكنم كه ان شاء الله اشكالي ندارد حال ناطق واحد هم يكي از اسامي و القاب همان شخص است و منظور ديگري نيست .

و باقي ميمانند جمعي كه اعتراض دارند و ميگويند منظور شما اين است كه اين صفت را بر مشايخ خودتان اثبات كنيد و عالم خود را ناطق واحد ميدانيد و ركن رابع ميگوئيد عرض ميكنم والله العظيم كه مراد مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين نبوده و قصد اشخاص ايراد و اعتراض بيجا و غرض‌ورزي است و ميخواهند مردم را باشتباه بيندازند و دشمن بر ما زياد بكنند . اما ركن رابع همان طور كه عرض شد تمام دوستان آل‌محمد معرفت و دوستي‌شان از ركن رابع است و بالاخص علماي آنها كه اخذ دين از آنها ميكنيم معرفت و محبتشان از ديگران واجب‌تر است و جميع علماي حقه اثناعشريه معرفت و محبتشان از ركن رابع است ، و اما شخص ناطق واحد يعني باب اعظم و نايب خاص امام عليه السلام را هيچ وقت مشايخ ما اعلي الله مقامهم نفرموده‌اند كه ايشانند يا غير ايشان و فقط وجود چنين شخصي را در هر زمان با ادله زيادي كه دارند اثبات ميكنند نه معرفت شخص او را زيرا مكلف [ص 103] بمعرفت چنين شخصي بطور تعيين در زمان غيبت نيستيم ولو آنكه حكم اولي خدا و رسول و تماميت معرفت بشناختن آن شخص است همچنانكه معرفت امام زمان هم از حكم اولي است اما امروز ميسر نيست همچنين معرفت ابواب و نواب امام هم امروز ميسر نيست و شايد در صد جاي كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم بتصريح بيان شده و علماي ما اعلي الله مقامهم خودشان راوي فرمايش حضرت صادق عليه السلام در همه جا هستند كه ميفرمايد باب امام ثاني‌عشر با غيبت ثاني‌عشر غايب ميشود ، پس چطور خودشان چنين ادعائي ميكنند و چرا معترضين اگر غرضي ندارند خودداري نميكنند ؟ و بعلاوه ما اثبات كرده‌ايم كه ظهور اين نوع از بزرگان امروز از حكمت نيست زيرا تا مردم معرفت واقعي بآنها پيدا نكنند كه اطاعتشان نميكنند مثل اولياء سابقين و نواب اربعه كه در اوايل غيبت ظاهر هم بودند ولي خود را بر عموم معرفي نميكردند و تقيه بسيار داشتند از دشمنان و هم از دوستان و چون با اين وضع مصلحتي در ظهورشان باقي نماند آنها هم غايب شدند و نايب چهارمي ايشان بر حسب دستور امام عليه السلام ديگر وصيت بنايب خاصي نكرد و نصي بر كسي ننمود و الآن هم هنوز همان وضعيت باقي است بلكه بدتر و بالاتر ، پس نايب خاص و ناطق واحد خود را در مثل اين ايام معرفي نميفرمايد و ما هم مكلف بمعرفت او نيستيم اين حقيقت امر است و خدا را گواه ميگيرم ان افتريته فعليّ اجرامي ، و اما معترضين خود دروغ ميگويند و جعل اكاذيب ميكنند و افترا مي‌بندند ، و يك عده هم بيچارِها اشتباه ميكنند و بعضشان هم شايد حق دارند و بايد حقشان ادا شود و اشاره ببعض جهات اشتباهشان ميكنم كه ان شاء الله بر بصيرت شوند :

اول اينكه مي‌بينند در ميانه علماء سلف و خلف مشايخ ما اعلي الله مقامهم [ص 104] در اين باب اصرار زياد فرموده‌اند و بفرمايش سيد مرحوم اعلي الله مقامه براي ظهور و تشييد امر ركن رابع اسبابي خداوند قرار داده كه ايشان از آن اسبابند ، حال چرا ايشان از آن اسبابند اين يك نعمت ابتدائي است و بخت خداداد است و مرحمتي است كه بلاسبب خداوند فرموده و لايسئل عما يفعل و هم يسئلون ولي من عرض ميكنم خداوند جميع اين عالم و بني‌آدم را براي معرفت و عبادت و بروز علت غائي خلقت فرموده منتهي بعضي نمي‌فهمند و در صدد فهم هم برنميآيند كه براي چه خلق شده‌اند ، بعضي هم خود را بر كنار ميگيرند و ميترسند ضرري بر آنها وارد آيد حتي بعض آنها كه ميخواهند گاهي انصافي بخرج بدهند و تمجيدي از بعض بزرگان ما بكنند مي‌بيني كه ميگويند همه ميدانيد من شيخي نيستم ولي فلان عالم شيخي مرد بزرگي است يا مرد خوبي است ، باري بعضي هم از حسد انكار ايشان را نمودند كه خداوند در صفتشان فرموده ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابرهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما و اين جماعت خود از اسباب بروز امر خداوند نميخواهند بشوند كه شبهه نيست مانع ديگران هم ميشوند ، پس معلوم است كه منعي از طرف پروردگار نيست و اشخاص خودشان نخواسته‌اند از اسباب ظهور و تشييد امر خداوند باشند و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء . خلاصه آنكه سابقين از علما بواسطه مشكلات و موانعي كه داشته‌اند يا مصلحت در اظهار اين معارف نمي‌ديدند و استعداد مردم كم بود و شيعيان در تحت تسلط ديگران بودند و تقيه زياد داشتند باين تفصيل كه مشايخ ما بيان فرمودند بيان نكردند و باشاره گذراندند و بيشتر خود را مشغول بيان احكام ظاهري پاكي و نجسي و خريد و فروش نمودند و در بيان حقيقت ولايت و معرفت اهتمام زياد نشده ، لاحقين هم بجهاتي [ص 105] كه عرض شد خودداري كردند و خدا خواست كه اظهار و ابراز اين امر بزرگ منحصر بمشايخ ما اعلي الله مقامهم گرديد الحمد لله . حال اگر بعضي متوجه شده باشند كه اين غفلت و مسامحه يا اين مبارزه بيجا از طرف بعض سابقين بي‌مورد بوده هيچ مانعي نيست كه جبران نمايند و با بازماندگان از شيخيه و پيروان مشايخ عظام اعلي الله مقامهم شركت و مساعدت نمايند ان شاء الله و ضرر را از هر جا جلوگيري نمايند نفع است و اگر هم هنوز مصلحت نميدانند باز هم مانعي نيست و خداوند بوسيله اسباب ديگر اجراي امر ميفرمايد و قوم ديگر را موكل بر اين امر ميفرمايد كه با كمال افتخار قبول ميكنند و از ملامت ملامت‌كنندگان نميترسند فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين . باري سخن ما در اين مطالب نبود ولي سخن در اين بود كه چرا مشايخ عظام اعلي الله مقامهم اصرار در اين امر فرموده‌اند و بهمين لحاظ بر جمعي اشتباه شده كه شايد مرادشان از ناطق واحد خودشان است عرض ميكنم براي اهل غرض كه اين مستمسك و بهانه خوبي است و همين مغرضين بيچاره عوام را از اين راه باشتباه مياندازند و نميگذارند بكلمات مشايخ مراجعه نمايند بلكه نميگذارند كه مردم بيايند و سؤالي يا اشتباهي دارند بپرسند و بهمين لحاظ كه مراجعه نميكنند در اشتباه ميمانند و اگر مراجعه ميكردند يا از كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم مطالعه ميكردند ميديدند كه منظور ايشان فقط اثبات اين مقام بوده و مقصودشان تعيين شخصي نبوده و تعيين شخص در اين اوقات ميسر نبوده و نيست و هيچكس چنين ادعائي نكرده و براي اينكه اين اشتباه بواسطه سعي دشمنان و سعي شيطان براي بعض دوستان عامي هم دست ميداده و درباره مشايخ غلو ميكردند مخصوصا مرحوم مولاي بزرگوار جد امجد و علماي اعقاب ايشان اصرار در رفع اين اشتباه فرمودند [ص 106] و در كتاب رجوم الشياطين كه ترجمه بفارسي هم شده و كتاب سي‌فصل و ساير كتب در هر جا كه مناسبتي بوده رفع اين اشتباه را فرموده‌اند و در كتاب سي‌فصل و بعض كتب ديگر مثل چهارفصل لعنت فرموده‌اند بر كسي كه ادعاي نقابت يا نجابت درباره ايشان بكند ديگر بيش از اين چه بكنند كه دهن مردم را ببندند و دهن بدخواه هيچوقت بسته نميشود و نقلي هم نيست و صبر ما هم بحمد الله در مقابل زياد است زيرا ميدانيم بدبختان دشمني بخودشان ميكنند و خود را زحمت ميدهند و ستيزه با پروردگار ميكنند ، و كل عزيز غالب الله مغلوب . و اگر بگويند كه اساسا چرا مشايخ اصرار زياد در اين باب كرده‌اند كه اين اشتباهات پيش بيايد عرض ميكنم جواب از اين ايراد مكرر داده شده يعني هر كس به بيانات مشايخ مراجعه بكند و خود را خالي از غرض بگيرد لزوم اين بيانات را هم ميفهمد زيرا خدا خلق را براي علم و معرفت ايجاد فرموده و اين بيانات براي مزيد معرفت است و براي اينكه بدانيم خداوند همين معرفت را از بندگان خواسته كه بر آنها ميسر باشد و علت غائي خلق همين است ، حال اگر هنوز مردم حتي اهل علمشان اين را ندانسته‌اند اين از نقص معرفت است و تدريجا ان شاء الله ميفهمند و موانع فهم مردم هم هر وقت خدا خواست كم ميشود يا تمام ميشود . باري قصد مشايخ ما اين است كه مردم بزرگان دين را بشناسند و كمترين فايده‌اش اين است كه هر روز يك مبدعي يا ديوانهٔ از گوشه برخواست از عقب او ندوند و بدانند كه باب امام بايد اعلم از تمام مردم باشد و هيچ مجهول نداشته باشد زيرا حجت خدا بايد جميع امور آسمان و زمين را بداند تا حجت خدا باشد و قادر بر تصرف در تمام ملك و آسمان و زمين بايد باشد همان طور كه امام عليه السلام و مولايش قادر بود . باب امام و نايب خاص [ص 107] همچو كسي است نه كسي كه حتي زبان مادري خود را نميداند و غلط ميگويد و غلط مينويسد و كتاب عربي مغلوط و مزخرفي براي ايرانيان فارسي‌زبان ميآورد و اين را معجزه خود قرار ميدهد . بيانات مشايخ ما براي اين است كه ماها معرفت پيدا كنيم و گول اين قبيل مدعيان را نخوريم نه براي اينكه نعوذ بالله ادعاي مقامي بكنند كه نداشته باشند . و خلاصه اين است كه اشتباه اغلب آنها كه غرضي هم ندارند بواسطه بي‌اطلاعي از بيانات علما و مشايخ است و مطلب هم علمي و مشكل است و در گوش عوام بلكه خواص هم تازگي دارد زيرا هيچوقت در صدد معرفت برنيامده‌اند و همين كه از علماي رباني چيزي ميشنوند بواسطه سابقه سوء ظني كه از طفوليت پيدا كرده‌اند وحشت ميكنند ببعض اهل علم هم رجوع ميكنند كه پناه بر خدا و همانهايند كه شبهات مردم را بحد يقين ميرسانند تا بجائي كه بكلي انكار نمايند و معالجه اين دردهاي بي‌درمان در دست خداست و هر وقت مصلحت اقتضا فرمايد اصلاح ميفرمايد و ما استعجال در امر پروردگار نبايد بكنيم .

و يك جهة ديگر براي اشتباه يك عده اين است كه مشايخ اعلي الله مقامهم در ضمن اينكه اثبات وجود ايشان را نموده‌اند و وجوب معرفت ايشان را در صورت امكان فرموده‌اند بيان فرموده‌اند كه ظهور ايشان و معروف بودنشان براي مردم بسته بمصلحت خلق است و هيچ مانعي هم نيست كه اگر يك موقعي مصلحتي اقتضا كند خداوند يكي از ايشان را معرفي فرمايد و دليلي نيست كه هيچوقت خدا ايشان را معرفي نفرمايد بلكه در اصل خلقت ايشان را خلق فرموده است كه معرفي فرمايد نهايت در اين زمانهاي غيبت كه معرفي نفرموده ميگوئيم مصلحت نبوده و مقتضي نبوده اگر يك وقتي مصلحت اقتضا كرد معرفي ميفرمايد باز اگر مصلحت تغيير كرد مخفي ميشوند مثل اينكه [ص 108] در اوايل غيبت هم تا هفتاد سال آن نواب اربعه ظاهر بودند و براي شيعيان بامعرفت معرفي ميشدند همين كه مصلحت تغيير كرد امر فرمودند كه ديگر معرفي ننمايند و امر در دست خداست ما چه ميدانيم و فرمايش حضرت امير را بكميل همه شنيده‌ايد كه ميفرمايد من ميدانم كه هميشه براي خدا در زمين حجتي هست كه يا ظاهر و مشهور است و يا خائف و مغمور است ، و اين فرمايش شامل ائمه دوازده‌گانه و حجتهاي از جانب اين بزرگواران همه هست و فرمايش عام است و مشايخ بيان فرموده‌اند كه حجتهاي خدا در هر لباسي هم ممكن است باشند و الآن كه تشريف دارند و ما ايشان را نميشناسيم در هر لباسي كه ميل دارند هستند شايد در لباس تاجري باشند شايد در لباس كاسبي يا زارعي باشند شايد در لباس اهل علم باشند و اين لباس از همه لباسها بر ايشان مناسب‌تر است شايد يك وقتي در لباس فقيهي يا مجتهدي باشند منتهي ما همين قدر مي‌شناسيم كه عالم و فقيه و مجتهد است ديگر از مقامات باطني او چون نشان نداده و معرفي ننموده خبر نداريم و چنين اعتقادي كه اين شخص نقيب كلي يا ناطق واحد يا نايب خاص است البته درباره او نداريم زيرا خودش كه ادعا نكرده ما هم كه معرفت نداريم و نميدانيم هست يا نيست پس چرا حرف لغو بزنيم و روزه شك‌دار بگيريم و باصطلاح كاسه از آش گرمتر بشويم و حكايت آن مريد و مرشد باشيم كه مريد ادعاي مقامات و كرامات بر مرشد ميكرد ولي مرشد منكر بود مريد ميگفت اين دروغ ميگويد و من ميدانم كه هر شب اين مرشد معراج ميرود . خلاصه آنكه اين دعاوي از عقل و معرفت نيست بلكه حرام است و خداوند اذن نداده اما مطلب اين است كه ما بايد بدانيم شخص بزرگ و نايب خاص گاهي ممكن است در لباس اهل علم باشد و اين محال نيست ولي ما ادعائي در حق كسي [ص 109] نميكنيم ، بلي اگر عالمي صاحب علم و عمل و كمال و صاحب تصرف در ملك باشد و همان صفاتي كه براي نايب خاص امام فرموده‌اند يك وقتي در كسي ديديم و ادعا هم كرد و شكي بر ما باقي نماند البته از او قبول هم ميكنيم و چرا نبايد قبول كنيم ، ولي اينها فعلا فرضهائي است كه ميكنيم و خود را مشق ميدهيم كه اگر يك وقتي شخص نايب با علاماتي كه فرموده‌اند و دانسته‌ايم اظهار امر كرد و خداوند هم او را تأييد فرمود و كذب او را ظاهر نفرمود و بر ما يقين حاصل شد فورا بپذيريم ان شاء الله پس بيانات مشايخ ما اعلي الله مقامهم براي اين است نه براي آن افتراها كه دشمنان مي‌بندند .