و فهرست تأليفات ايشان هم كه بالغ بر ٢٥٥ رساله و ٢١ فائده و ٩ مراسله و ١ مقاله و ٢٥٣ موعظه و سه وارده و ٣٢ عائده و جمعا بالغ بر ٢٦٧ جلد و ٦٧٣١٥٠ بيت است در كتاب تذكرة الاولياء مسطور است و در آخر اين كتاب هم ذكر ميشود ان شاء الله و هر كس يك جلد [ص 58] از تصنيفات ايشان را به‌بيند در هر فني و موضوعي كه باشد فرق نميكند واقف بر جميع عقايد كليه ايشان چه در اصول و چه در فروع خواهد شد و طريقه ايشان را مي‌فهمد ، و بهترين معرف و مترجم احوال ايشان كتب خود ايشان است كه در جميع علوم و فنون مبتكر بوده‌اند و بتقليد ديگران نبوده و تمام علم خود را از آل‌محمد عليهم السلام گرفته‌اند بر خلاف جمعي كه خيال ميكنند علم آل‌محمد عليهم السلام منحصر به بيان احكام شرعيه و عبادات و معاملات است ولي اعتقاد ايشان اين بوده كه جميع علوم دنيا و آخرت و ما كان و ما يكون صحيحش در نزد آل‌محمد عليهم السلام بوده و آنچه ديگران گفته باشند كه بر خلاف فرمايش ايشان باشد آن جهل است و علم نيست و علم صحيحي جز علم قرآن نيست كه نازل بعلم پروردگار شده و مفسر آن هم آل‌محمدند لاغير ، خلاصه كه محل تفصيل اين مطالب اينجا نيست و غرضم بيان عقيده و طريقه ايشان بود .

و اما تلمذ و تحصيل ايشان در مقدمات ابتدائيه اجمالا در تذكرة الاولياء مذكور است .

و اما شيخ و استاد بزرگ و عماد و سناد و مبدأ و منتهاي ايشان اگر چه در همان كتاب هم مذكور و مسطور است اما مشهورتر از آن است كه محتاج بروايت از يك نفر موثق باشد بلكه بدرجه ضرورت و بداهت و شهرت تامه است كالشمس في رابعة النهار و آن جناب منزه از القاب آية الله العظمي و حجته الكبري سلالة محمد المصطفي و علي المرتضي و فاطمة الصديقة العليا عالم علوم آل‌محمد عليهم السلام السيد كاظم بن السيد قاسم الرشتي اعلي الله مقامه بود كه صيت جلالت و عظمتش مشهور آفاق است و همين كه اسم و آوازه آن بزرگوار در كرمان بگوش مرحوم جد امجد اعلي الله مقامه رسيد بي تواني بسويش شتافت و در اين وقت سن مباركش هفده سال بود و در مدت [ص 59] بسيار كمي چنان بوظائف خدمت و نوكري در خدمت آن عالي‌مقدار قيام و اقدام نمود كه آئينه سرتاپانماي آن سيد بزرگوار گرديد كه در سن بيست سالگي كه حسب الامر سيد اوحد به ايران مراجعت ميفرمود سيد از ايشان تا خارج كربلا مشايعت فرمود و در موقع وداع بايشان فرمود ببلاد عجم ميرويد در حالي كه محتاج باحدي از علماء نيستيد .

و اما اجازات ايشان علاوه بر مراسلات زياد كه سيد اوحد بايشان نگاشته است كه مضامين و خطابات آن مراسلات فوق اجازه است دو اجازه ديگر بخط و خاتم مبارك در نزد ما موجود است و نسخه هر دو هم در تذكرة الاولياء هست كه آن اجازات اعم از درايت يا روايت بلكه در جميع امور است ، و دو اجازه ديگر نيز از مرحوم عالم فاضل فقيه آخوند ملا حسين گنجوي رحمة الله عليه و مرحوم عالم فاضل و محدث و حكيم صمداني آقا محمدشريف كرماني رحمة الله عليه است كه در مقدمه كتاب فصل الخطاب نقل فرموده‌اند كه هر دو عالم مجاز از ناحيه سيد اوحد اعلي الله مقامه بوده‌اند باسناد مفصله ايشان تا مرحوم شيخ كليني عليه الرحمة كه در مقدمه فصل الخطاب مسطور است .

و عجب اينجا است كه بعضي از مردم دل خود را بهمين خوش كرده‌اند كه بگويند آقاي مرحوم از سيد اوحد اعلي الله مقامه اجازه نداشته باين دليل كه در اول فصل الخطاب ذكري از آن نفرموده و در جواب آنها گفته ميشود با صرف نظر از اينكه شخص وجود مقدس ايشان اجازه ناطق بود از طرف سيد اوحد اعلي الله مقامه ، در مقدمه آن كتاب هم غرض ايشان صرفا ذكر اتصال سند روايت بوده است و قصد اظهار فضل نبوده و اجازات سيد اوحد هم در تذكرة الاولياء مسطور و عين آنها هم در نزد ما موجود است و يكي از آن دو را كه بسيار مختصر است و در جواب يكي از اهل كرمان مرقوم داشته در اينجا بجهت تيمن نقل ميكنم :

[ص 60] بسم الله الرحمن الرحيم

جناب مستطاب عالم عامل فاضل كامل المسدد المؤيد بتأييد الملك المنان محمدكريم خان حكم ايشان مطاع و ترجيح ايشان متبع و رادّ بر ايشان رادّ بر خدا و رسول و ائمه طاهرين سلام الله عليهم ميباشد ، بر كافه ناس امتثال اوامر ايشان لازم و اذعان و انقياد مر احكام ايشان را متحتم و امضاي حكم ايشان بر هر كس لازم و مخالفت ايشان در آنچه بذل جهد نموده و ترجيح داده بعد از استيضاح تام حرام ، جايز التقليد و نافذ الحكم ، هر كس خواهد تقليد ايشان كند كه فائز و ناجي خواهد بود انشاء الله تعالي و الله سبحانه هو العالم و الواقف و كتب العبد كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي حامدا مصليا مسلما مستغفرا . و بخاتم مبارك مزين است .

و ساير شرح احوال و زندگي ايشان در تذكرة الاولياء مسطور است و طالبين مراجعه ميفرمايند ، ولي خدا خواست كه حقير در ضمن بعض اجزاء و يادداشتهاي ايشان واقف بر اوراقي بخط مبارك خود ايشان شدم كه شرح احوال خود را از طفوليت و زمان تحصيل خودشان نوشته بودند و ناتمام بود و مثل اين بود كه ميخواسته‌اند آن را مقدمه كتابي قرار بدهند ولي در يكي از مجمع الرسائل‌ها كه بعض اخوان نسخه كرده بودند عين آن يادداشت را ديدم كه بالتمام نسخه شده بود و چون عربي مرقوم فرموده‌اند عين آن عبارات را در اين مقام ترجمه ميكنم ان شاء الله .

[ص 61] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم غفر الله لهما كه اينها كلماتي است كه نوشتم آنها را در معالم دين و نيست توفيق من جز از پروردگار و توكل من بر او است و از او ياري ميجوئيم بارخدايا نميدانيم جز آنچه بما تعليم فرمودي كه توئي دانا و حكيم .

مقدمه - دوست داشتم تقديم اين مقدمه را بر آنچه اراده دارم كه در اينجا ايراد نمايم براي اينكه تذكرهٔ باشد براي كسي كه عبرت ميگيرد و لا قوة الا بالله العلي العظيم . بدانكه من در اوايل سن مثل ساير اهل دنيا در تمتع و نعمت بودم و مقام كريمي داشتم و مستغرق نعمت بوديم و پدرم رحمه الله بي‌اندازه در تربيت اولاد خود شايق بود مخصوصا در تربيت من زيرا متوجه بود كه شوق زياد در فرا گرفتن صنايع و علوم و آداب و رسوم دارم و جميع مايحتاج مرا در كسب علم فراهم نموده بود و اساتيد و كتب و هم‌مباحثه‌ها مهيا فرموده بود حتي اينكه مدرسه بزرگي در كرمان صانها الله عن طوارق الحدثان بنا نهاد كه امروز معروف بمدرسه ابراهيميه است و اوقاف زيادي بر آن وقف نمود و طلابي را در آنجا مسكن داد و مرا متولي امور آنها قرار داد بعد از خودش و كتب زيادي كه بالغ بپانصد جلد ميشد بر آنها وقف نمود بلكه در مصارف اوقاف قرار داد كه در هر سال كتب زيادي خريده شود و مرا در آن مدرسه نشاند كه اكتساب علوم و رسوم و آداب بنمايم و خانه مستقلي بر من جدا كرد و خدم و حشمي بر من قرار داد كه بر ساير [ص 62] اولاد خود قرار نداده بود و من در ميان آن ثروت و نعمت فارغ البال بودم از هر مشغلهٔ سواي تحصيل علوم و آداب و غالبا با علما و ادبا مي‌نشستم و اكتساب ميكردم از آنچه داشتند و همه آنها هم همت بر تربيت من ميگماشتند از اين رو كه صاحب ثروت و مكنت و حكم و تسلط بودم و من در خلال اين احوال فارغ البال بودم و هيچ همّي از هموم سايرين نداشتم زيرا همه چيز براي من جمع بود و بنا بر اين چيزي از آنچه اهل حطام دنيا محتاج بطلب آن هستند از تدبيرها و تزويرها و حرص و حسد و تجاوز بديگران نياموختم و بر فطرت و سليقه مستقيم باقي ماندم حتي اينكه در ابتداي تعلم از همه همسران تندهوش‌تر و بافهم‌تر بودم و در هر علمي كه كسب ميكردم از همگنان پيشتر و داناتر ميشدم و در هر علمي كه بآخر ميرساندم كتاب جامع مهذبي مي‌نوشتم و پدرم رحمه الله بر هر كتابي كه مي‌نوشتم جايزه‌هاي بسيار بمن ميداد و عطاي فراوان مينمود و مرا براي علم بالاتري تشويق مينمود تا اينكه كتابي در صرف نوشتم و كتابي در نحو و كتابي در منطق آنوقتي كه در حدود سيزده و چهارده ساله بودم تا بآنجا رسيدم كه جميع آنچه در نزد آن اساتيد بود فرا گرفتم و مثل يكي از ايشان شدم . پس از آن شايق بتعلم علوم رياضي و علوم غريبه شدم و در بعض آن علوم اساتيدي را جستم و نصيب زيادي در آن علوم از آنها گرفتم و در اين علوم نيز مثل يكي از آنها شدم بلكه در بعض آن علوم اعلم از آنها شدم و دقت نظرم در بعض آن علوم زيادتر بود . پس از آن شوقم بتعلم بعض صنايع كشيد و در بعض صنايع اساتيدي را ديدم و حظ وافري در آن صنايع از آنها گرفتم و همه اينها در زمانهاي كمي و سالهاي معدودي حاصل شد .

پس از آن پدرم رحمه الله وفات يافت و من در آن حال در اوايل بلوغ و منتهاي نعمت بودم پس خداوند [ص 63] مقدر فرمود كه يكي از تلامذه شيخ اوحد امجد سناد دين و محيي شرع مبين شيخ احمد بن زين‌الدين اعلي الله مقامه وارد بلد ما شد و مدت يكسال در اينجا اقامت نمود كه با من معاشرت نمي‌نمود بگمان اينكه كبر و انفهٔ داشته باشم و جلالتي دارم تا اينكه بر خلاف گمان خود بعضي از اخلاق مرا شنيد يك روز از من اذن خواست و اذن دادم و بمنزل من آمد و چون مرا بر خلاف آنچه گمان كرده بود ديد و مأنوس شد و آمد و رفتي كرد و مطمئن گرديد از حال شيخ و علوم او و جلالت و عظمت او بمن خبر داد و من شايق بآن علوم و فنون شدم و آنچه او داشت با اينكه بسيار كم و ناچيز بود از او تعليم گرفتم و پس از آن آن شخص مرا ترك كرد و قصد ارض اقدس حسيني علي مشرفها الثناء و التحية را نمود و پس از آن روز بروز شوق من بعلوم ايشان زياد ميشد تا بآنجا رسيد كه ديگر مالك نفس خود نشدم در حالي كه علايق بسيار داشتم و موانع زيادي داشتم از اينكه سفر بآن بلاد نمايم و هميشه بزبان حال ميگفتم :

كيف الوصول الي سعاد و دونه قلل الجبال و دونهن حتوف

و باين طورها بود تا هيجان اشتياق بحدي رسيد كه صبر بر فراق نتوانستم و فرار را بر قرار اختيار كردم و از اغيار منزجر شدم پس غفلةً حركت كردم و جميع علائق را ترك كردم و موانع را از پس پشت انداختم و بسرعت سير ميكردم تا بآن مشاهد شريفه و مقامات منيفه رسيدم و در بلد كاظم عليه السلام آن برادر را ملاقات كردم كه مرا تشويق باين مقامات نموده بود پس دلالت كرد مرا بسوي سيد قمقام و مولاي همام عالم عامل سيد كاظم ادام الله عزه و علاه و امد ظله علي رأوس من والاه و او بزرگترين تلميذي بود از تلامذه شيخ اعلي الله مقامه كه هيچكس مادامي كه شيخ بزرگوار در حيات [ص 64] بود باندازه آن سيد عالي‌مقدار از او بهره نبرد پس ديدم او را و ديد مرا و سؤال كردم از او پس جواب داد مرا در مسائلي پس او را درياي متلاطمي يافتم بآن طوري كه اول گفت :

لو جئته لرأيت الناس في رجل و الدهر في ساعة و الارض في دار

پس خدمتش را مغتنم شمردم و شكر خدا را بر اين منت بجا آوردم و ملازم خدمتش بودم تا قريب بهشت ماه و بفوز عظيمي فايز شدم پس از آن علايق زمان مرا بكرمان كشيد پس برگشتم و در هيچ چيز محتاج باحدي نبودم و الحمد لله ولي هر روز كه بر من ميگذشت شوقم بسوي خدمت سيد و آن مشاهد مشرفه زياده ميگشت تا اينكه چهار سال ماندم و همين كه ديدم علائق زياد ميشود و كم نميشود و بيشتر فرو ميروم مرتبه ديگر عزم بر ترك علائق كردم و بتوفيق پروردگار ترك نمودم آنها را و عيال خود را برداشتم و قصد آن مشاهد نمودم پس بسلامتي رسيدم و الحمد لله و ساكن شدم در آن مشاهد با فراغت بال و در نزد سيد بزرگوار زمان بسياري تلمذ كردم كه بالغ بدو سال ميشد بلكه زيادتر پس از آن قصد مكه مشرفه نمودم پس بآنجا مشرف شدم و در مراجعت ميسر شد كه باين قريه ظالمين برگردم .

و در اثناء اين سفرهاي من بسوي اين مشاهد خوابهاي خوب و مبشراتي ميديدم و خوابهائي بر من ديده شد ، پس از آن جمله است كه مادرم اطال الله بقاها يك شبي مجلسي را ديد پر از جمعيت كه اهل آن مجلس همه ملائكه بودند و مهمان من بودند و من بيرون آمدم از نزد آنها و در دستم عصائي بود و كلاهي پس بمن گفت اين عصا و كلاه از كيست گفتم از پيغمبر صلي الله عليه و آله است و اين ملائكه اين دو را بمن فروختند گفت چند خريدي گفتم سي تومان و نيز در ايامي كه مادرم حامل بمن بود خواب ديده بود كه ماه از آسمان نازل شد و از جلو شانه او داخل [ص 65] در جوف او شد ، و بسياري از اين قبيل كه كلام را بذكر آنها طول نميدهيم ، و از آنچه خود من خواب ديدم پيش از اين سفر خود را بر در صحن وسيعي ديدم كه در آخر آن صحن طرف راست اطاقي است كه مولايم رضا عليه السلام در آن اطاق نزديك دم در در لحافي خوابيده است و من بر در آن صحن گريه ميكنم و اذن دخول ميطلبم پس اذن داد مرا بدخول پس بعد از دخول در صحن داخل اطاق شدم و جلو آن حضرت ايستادم و عرض كردم اي مولاي من از علوم شما ميخواهم پس دست خود را دراز كرد بوسيدم بعد پاي خود را دراز كرد بوسيدم و عرض كردم علم جفر ميخواهم عبارتي فرمود كه معنيش اين بود كه هنوز وقت آن نرسيده پس از آن اموري را ديدم كه بعد از سه روز يا چهار روز تفسير آنها ظاهر شد كه دلالت بر صحت خواب من مينمود و بعد از ايامي در خواب منجنيق بزرگي را ديدم كه تا اعناق آسمان بلندي آن بود و حمله بسياري از مردم داشت و بر پله‌هاي آن جمعيت بسياري بود و مثل اينكه من با يكي از همدرسانم كه در طفوليت با هم ميخوانديم قصد آن منجنيق نموديم از اين رو كه در خواب ملهم شده بوديم كه قانون اين منجنيق اين است كه هر كس بالاي منجنيق بنشيند هادي ديگران كه بر پله‌هاي آن نشسته‌اند و هم حاملين منجنيق خواهد بود و همه را رهبري ميكند و ديگران بهدايت او راه ميروند پس حركت كرديم و قصد بالاي منجنيق را داشتيم پس همينكه چند پله طي كرديم رفيق من نشست و بالا نيامد و من بالا رفتم تا ببالاي منجنيق رسيدم و ديدم احدي آنجا نيست پس آنجا نشستم و چوبي مانند سكان كشتي داشت كه همينكه ميگرداندم آنرا منجنيق هم دور ميزد و سكان را ميگرفتم و براست و چپ ميگرداندم و جميع حمله آن بحركت و هدايت من ميگشتند و در بيداري اين طور تفسير [ص 66] شد كه آن رفيق چندي با من رفاقت كرد پس از آن مفارقت كرد مرا و كاتب بعضي از عمّال شد و پس از آن ديدم مثل اينكه در رواق حضرت كاظم عليه السلام هستم و بر دم در ايستاده‌ام و كاظم عليه السلام در داخل حضرت دم در نشسته است و من آن بزرگوار را زيارت ميكنم بجامعه پس سجده كردم بر آن بزرگوار همين كه بلند شدم آن حضرت بيرون آمد در رواق و معانقه فرمود با من و نشست و من در دامن او هستم و ميگويم « يا سيدي خلّصني من النار » فرمود « خلّصتك » پس مكرر كردم بر او سه مرتبه و مكرر فرمود بر من سه مرتبه پس عرض كردم چرا نميفرمائي « خلصتك من النار » پس فرمود آنچه معني آن اين بود كه اين از امر خداست و يك مرتبه جواد عليه السلام را ديدم كه برهنه فرمود مرا و مانند محتضر مرا انداخت و از طرف چپ من نشست و دست خود را بخاك ميماليد و اعضاء مرا مسح ميفرمود تا آنكه جميع اعضاء مرا مسح فرمود پس از آن بشقابي در نزد آن حضرت ديدم كه در آن كتيرا بود و بر جميع اعضاء من ماليد پس از آن تشريف برد و ساعتي منتظر شدم نيامد پس برخواستم ، و بسياري از اين مبشرات ديدم و از خداوند اميد دارم كه همانطور كه اميدوارم بشوم و لا قوة الا بالله . و مقصودم از ذكر اين مبشرات اين است كه من بحول الله و قوته مستبصر هستم با بصيرتهاي ايشان و هدايت شده‌ام بتوفيق و تسديد ايشان و در علوم خود منقطع بسوي ايشان هستم نه بسوي غير ايشان و معتقد نشده‌ام بآنچه مستند بايشان نيست هرگز و تقليد نكرده‌ام از هيچ كس در چيزي و جميع علوم من با بصيرت و هدايت است لاغير .

و بعد از اينها قصد علم اصول نمودم اصولي كه متعارف و متداول است و تتبع در آن نمودم و كتاب جامعي در آن نوشتم كه شامل بود جميع آنچه عنوان كرده‌اند و زوائدي كه ذكر نشده [ص 67] است در كتابي و كتاب كاملي در اين علم شد و لكن در آن كتاب بر سبك آنها جاري شدم و پس از آن در كتب اخباريين تتبع كردم در اصولشان و فوائدي چند در آن نوشتم و پي‌جوئي ادله و اقوالشان را نمودم پس ديدم هر يك از فريقين را كه تجاوز نموده‌اند از حق و صواب و انقطاع بسوي اهل بيت عليهم السلام پس پسندم نيفتاد هيچيك از آنها پس بر آن شدم كه كتاب جامعي تصنيف نمايم از آنچه خداوند بمن نمايانيده است از قواعد مستنبطه از كتاب و سنتي كه شك در روشني روز ميتوان كرد و در آنها ممكن نيست شك كرده شود و اميد دارم از خداوند كه موفق شوم بر آنچه اراده دارم كه ذخيره روز حشر من باشد و روزي كه مي‌ايستم در پيشگاه خداي سبحانه و ميفرمايد بمن آيا خدا اذن داده بود بشما يا بر خدا افترا مي‌بنديد و طوري باشد كه بگويم بارخدايا تو اذن دادي مرا .

و دوست ميدارم كه در اين مقام نصايحي را يادآوري نمايم كه تقديم آنها واجب است ، پس اي كسي كه نظر ميكني در اين كتاب بدان كه در نزد من جمع شده است بسياري از آنچه در نزد اولين و آخرين جمع شده مثل اينكه من يكي از آنها هستم بلكه بعيد نيست كه در نزد من بيش از آنها باشد زيرا آنچه آنها داشتند نزد من جمع شده و زوائدي بر آنها زياد كردم كه نزد آنها نبود همانطور كه اول در مثل سائر گفته است كم ترك الاول للآخر و من همه امور را زير و رو كردم و تجربه نمودم و هيچ غرضي جز اظهار حق ندارم بآنطور كه خداوند بمن نمايانده من اهتدي فانما يهتدي لنفسه و من ضل فانما يضل عليها و هر كس بينا شود براي خودش است و هر كس كور باشد بر ضرر خود او است و من غرضي سواي آنچه گفتم ندارم ، و بدانكه انسان همين كه تكلم ميكند املاي بر ملكين مي‌نمايد كه مي‌نويسند آنچه را كه با زبان يا ساير [ص 68] جوارح املا ميكند و خداوند هم از وراء آنها مراقب است كه ضماير اسرار و خطرات قلب او را ميداند و بيرون ميآورد روز قيامت آن كتاب را و حجت بر تو ميشود و هر كس بقدر ذرهٔ خير بجا آورده مي‌بيند آن را و اگر باندازه ذرهٔ شر بجا آورده مي‌بيند آنرا و تو اجازه نداري كه هر چه ميخواهي بگوئي زيرا كه خداي تعالي حرام كرده است بر تو در كتاب خودش كه بگوئي آنچه را كه نميداني و اينكه جز حق چيزي بگوئي و بر تو نيست كه نظر بكني بسوي آنچه ميخواهي يا بشنوي هر چه را كه ميخواهي يا اعتقاد بكني هر چه را خواسته باشي فان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا و بترس از اينكه دين بورزي خدا را بآنچه نميداني زيرا پيشينيان بهمين هلاك شدند بلكه وارد شده است كه هر كس باسته خرما بگويد سنگ‌ريزه و دوست بدارد بر آن و دشمن بدارد بر آن بهمين مشرك ميشود ، و بپرهيز از اينكه بگوئي كه ما پدران خود را بر اين طريقه يافتيم و ما هم اقتدا بآنها ميكنيم زيرا شايد پدر تو نميدانسته است و بترس از اينكه مغرور بشوي به بسياري مردم و غلبه ايشان بر چيزي زيرا خداوند كه پرورنده ايشان است ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون و ميفرمايد و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤمنين و فطرت سالم شاهد اين مطلب است و عبرت بگير باهل زمان خودت و حال سابقين را بفهم و عبرت بگير از اهل بلد خود و حال ساير بلاد را ملتفت بشو زيرا مردم بر حسب صورت شبيه بيكديگرند پدر ايشان آدم است و مادر ايشان حوا و تدبر كن در اهل بلد خودت و زمان خودت و ببين احوال و خيالات و حركات و سكنات آنها را و مقاصدشان را بفهم و در گوشهٔ بنشين و نظر بكن بمردم از هر طبقه مي‌بيني بيشترشان را كه شاكر نيستند و براي آنچه خلقت شده‌اند عمل نميكنند و بيشتر آنها را مي‌بيني مانند [ص 69] بهائم و چهارپايان كه همّشان شكمهاي خودشان است يا منظورشان رياست و تسلط بر ديگران است و قصدي غير از اين ندارند و مپندار كه اگر بنظر عبرت نگاه كني و چند روز متوجه باشي نمي‌يابي آنچه را كه گفتم بلكه خواهي يافت هم‌چنانكه غير تو يافتند و عبرت ميگيري همانطور كه ديگران عبرت گرفتند و خدائي كه داناتر بود باحوال آنها نام آنها را انعام نهاد بلكه گمراه‌تر پس بترس از اينكه مطمئن بشوي باجتماع انعام يا پريشان بشوي از متفرق شدن آنها و بتحقيق كه علي عليه السلام فرمود بوحشت نيندازد تو را در طريق حق كمي اهل آن زيرا مردم جمع شده‌اند بر سفرهٔ كه سيري آن كم است و گرسنگي آن طولاني است ، و تو نمي‌يابي لذت ايمان را مگر اينكه انس بگيري بقلت و وحشت نمائي از كثرت زيرا كه انسان انس نميگيرد ببهائم و بدانكه تو تا آنها را دوست ميداري مثل آنها هستي و مرد با كسي است كه دوست ميدارد او را و تو محشور با آنها ميشوي زيرا هر كس سنگي را دوست بدارد خدا او را با آن سنگ محشور مينمايد ، پس براي خود فكري كن و بشو مثل يكي از مؤمنين ممتحنين سابقين و هر گاه شناختي مردم را كه در ميانشان كسي نيست كه خدا را خواسته باشد و اراده وجه او را نمايد و خالص در خداوند باشد پس اميد خيري بآنها مدار و كناره بگير از آنها و اعراض كن از مجالست و مكالمه آنها زيرا هر كس روح الايمان در او نيست او مرده است و از مردگان چه استفاده ميشود ؟ بلي اگر مايل بآنها باشي و مس اموات نمائي واجب ميشود بر تو كه دست خود را بشوئي و غسل مس اموات توبه و انابه است و اگر مبتلا شدي همان طور كه من مبتلا شدم پس بظاهر خودت معاشرت كن نه بقلب خود و بپرهيز از اينكه مايل بآنها شوي بقلب خود پس عذاب آنها بتو برسد و مثل آنها بشوي ، [ص 70] و بپرهيز از اينكه اكتساب علم نمائي و طلب كني آنرا كه قاضي باشي يا حاكم يا اين علم وسيله بسوي حطام دنيا باشد يا در نزد مردم عاقل شمرده بشوي يا بزرگ مردم بشوي و معزز باشي و گرامي داشته شوي زيرا جميع اينها وسائل بسوي آتش است و اسباب هلاكت ، و بر تو باد بمواظبت قرآن و تدبر در آن زيرا در آن است حيات دلها و آن نور است براي كسي كه طلب نور نمايد و هدايت است براي كسي كه طلب هدايت نمايد و عبرتي است براي كسي كه بخواهد و علمي است براي كسي كه استعلام نمايد و كفايت است براي كسي كه اكتفا بآن نمايد و بهترين انيس و مونس است و بر تو باد بتدبر نمودن در آن و آيه آيه آنرا بقلب خود بسپار و مأنوس بآن بشو و بر تو باد بقرآن و بر تو باد بقرآن و بر تو باد بقرآن و كفايت است در فضل قرآن كه بعلم پروردگار نازل شده ، و بپرهيز از اينكه با كسي بنشيني كه تو را متذكر پروردگار نميكند و از نوافل منع ميكند و بپرهيز و البته بپرهيز زيرا كه مرد بر آن دين است كه دوست آن بر آن است بلكه بپرهيز از اينكه از آنها بشنوي يا با آنها بنشيني يا مايل بشوي بآنها بوجهي از وجوه زيرا تو هم مثل آنها ميشوي ، و بر تو باد بملاحظه اخبار ائمه اطهار عليهم السلام در اوقات شب و روز زيرا كه آنها نيز بعلم خداست و نظر نما در اخبار در حالي كه مايل بآنها باشي و معتقد باشي و تدبر نمائي در آنها و تصديق بآنها داشته باشي و عامل باشي بآنها و بشناسي حرمت آنها را زيرا هر كس رعايت حرمت چيزي را ننمايد دوستي آن از دلش بيرون ميرود و اين مجرب است و گمان مكن آنها را از اساطير اولين همان طور كه اهل اين زمان گمان ميكنند بلكه متيقن باش كه علم پروردگار كه محيط بهر چيزي است ظاهر نشده است مگر بهمين اخبار و حق در اينها است لاغير و نيست بعد از اينها جز گمراهي و بترس از هر [ص 71] علمي كه مستند بخدا و رسول و اولياء او نباشد زيرا بعد از حق جز گمراهي چيزي نيست و گمراهي چيزي بر انسان زياد نميكند جز دوري از حق را ، و بر تو باد بكتب نصايح و مواعظ كه قلب را زنده ميكنند و محرك شوق هستند نه اينكه گمان كني كه آن كتب مخصوص عوام الناس است و اهل علم بي‌نياز از آنها هستند حاشا و حاشا ، و از علوم طلب مكن مگر آنچه خدا را بتو بشناساند اولا و پس از آن سبب تقوي و حسن خلق باشد و پس از آن رضا و غضب پروردگار را بتو بشناساند و سواي اينها وبال است ، و عملت را براي خدا بكن نه براي اينكه معروف بزهد و عبادت بشوي و خسر الدنيا و الآخرة بشوي و باشي مثل آن كسي كه دنيا را ترك كرده است براي دنيا ، و در جميع علوم خود طوري متيقن باش كه بسبب خدا است و در راه خدا است و از خدا است بطوري كه بتواني بگوئي بارخدايا تو اذن دادي مرا و آنچه از علم دارا باشي بغير اين نحو ترك كن آنرا زيرا كه آن نفع نميدهد نه در دنيا و نه در آخرت بلكه وبال است بر تو و تضييع عمر است عمري كه بهتر از جميع متاع دنيا و عزيزترين جوهري است كه در دست تو است كه هيچ چيز از حطام دنيا بوزن او نميآيد ، پس هر گاه چنين شدي و براي اين طلب علم نمودي آنچه را كه در اين مقام خواستيم بر تو ايراد ميكنيم و بر تو باد بانصاف دادن و تصديق حق نمودن و تكذيب باطل كردن و بپرهيز از آنچه مأنوس بآن شده بودي و از خدا و براي خدا و در راه خدا نبود و خاطر خود را فارغ كن از هر چه گمان ميكردي يا شك در آن داشتي يا در جهل مركب بودي و ميزان معرفت اين مراتب كتاب و سنت است و هر چه مخالف كتاب و سنت باشد ولو يقين بآن داشته باشي جهل و ضلالت است ، بلكه خواهش ميكنم كه جميع آنچه داري در گوشهٔ بگذاري و توجه كني [ص 72] بآنچه ذكر ميكنم با قلبي فارغ پس اگر پسنديدي بگير بآن و اگر نپسنديدي آنچه داشتي و در گوشهٔ گذاردي مجدد بردار زيرا گم نخواهد شد و هر وقت خواستي برميداري ، و همچنين بپرهيز از اينكه عرضه نمائي آنچه را كه عرض ميكنم بر قواعد مسلمهٔ كه براي خود داري و از ديگران گرفتهٔ زيرا من هم قواعد مسلمهٔ نظير آنها گذارده‌ام كه بعد از تدبر و تفكر و انصاف ميفهمي و شايد كه خطاي قواعد تو را هم اثبات كرده‌ام ، و بپرهيز از اينكه بگوئي مردم چنين نميگويند و فلان مخالف است زيرا من هم يكي از مردم هستم و تو هم يكي از مردم اگر خداوند موافق تو شد در كتاب خودش و پيغمبر صلي الله عليه و آله در سنتش موافق شد و ائمه صلوات الله عليهم در اخبارشان موافقت فرمودند و مؤمنين هم همان طور گفتند بگذار ساير مردم مخالف باشند يا فلان مخالفت كند زيرا كه او معصوم نيست و جايز الخطا است و من نيز ولو اينكه معصوم نيستم لكن وقتي كه تأسيس قواعدي نمودم از كتاب مستجمع علي تأويله و سنت جامعه پيغمبر صلي الله عليه و آله يا دليلي كه همه عقول عدل او را مي‌فهمد ديگر احتمال خطا در آن نميرود بلكه خطا براي كسي است كه گمان ميكند آن قواعد خطا است و مگو كه ديگران هم همين را ميگويند و تو هم ميگوئي زيرا من ميگويم :

و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر لهم بذاكا

زيرا كه براي راستگو علامتي است كه از دروغگو ممتاز است ،

اذا انبجست دموع من خدود تبين من بكي ممن تباكي

فهب اني اقول الصبح ليل ايعمي الناظرون عن الضياء

و چطور ميگوئي كه ديگران هم اينطور ميگويند و حال آنكه آنها اين ادعا را نكرده‌اند و در كتابهاشان ننوشته‌اند و استناد بكتاب و سنت ننموده‌اند [ص 73] چگونه و حال آنكه اگر دليلي از كتاب و سنت مي‌يافتند بر آنچه ميگويند از دنيا و ما فيها بهتر ميخواستند و در كتب خود ذكر ميكردند همچنانكه ساير مستندات خود را ذكر كرده‌اند . و اينك شروع ميكنم در آنچه اراده ايراد آنرا نمودم و از خداوند خواستارم كه تو را حفظ فرمايد .

تمام شد فرمايش ايشان در مقدمه كتاب قواعد اصول كه قسمتي را از لحاظ جنبه تاريخي آن ذكر كرديم و قسمت آخر آنرا از اين نظر كه مشتمل بر فوائد جليله و اصول عقايد آن بزرگوار در هر باب بود ذكر نموديم و در ترجمه احوال ايشان باندازهٔ كه در كتاب تذكرة الاولياء نوشته شده و بطبع هم رسيده و اين‌جا هم بطور اختصار از مرقومات خود ايشان نقل شد كافي است .

ولي چون يك عده از برادران آذربايجان كه گاهي خود را از سلسله شيخيه ميشمرند و گاهي هم خود را از سلسله نفي ميكنند و معذلك خود را از دوستان و تابعين شيخ اوحد اعلي الله مقامه و سيد امجد اعلي الله مقامه هم ميدانند در حالي كه از فرمايشات و كتب و عقايد آن دو بزرگوار هم بي‌اطلاعند و از لحاظ بي‌لطفي خاصي كه نسبت بماها و عنادي كه با صاحب ترجمه اعلي الله مقامه دارند بر عقايد اين بزرگوار كه جميعش مأخوذ از شيخ و سيد اعلي الله مقامهما و باجازه آن دو بزرگوار است ايراد ميكنند و انكار ميكنند و نسبتهاي عجيبه ميدهند كه انسان متحير ميماند كه اصلاح اين جماعت ديگر بچه نحو خواهد شد و اينها كه تا اين حد بي‌انصافي كنند از ديگران چه توقع داشته باشيم ؟

باري هميشه مي‌نوشتند و انتشار ميدادند كه اين بزرگوار صاحب ترجمه از ناحيه سيد مرحوم اعلي الله مقامه اجازه نداشته ، تا اينكه مرحوم مبرور آقاي والد اعلي الله مقامه در ضمن اينكه جوابي بر آنها مي‌نوشتند اجازات ايشان را كه بخط مبارك سيد مرحوم اعلي الله مقامه و مهر ايشان [ص 74] بود نسخه نمودند و عين آنها را عكس انداختند و بر آنها فرستادند .

و نيز از جمله تبليغاتي كه مي‌نمايند و بر مردم مشتبه ميكنند و در عين حال ميخواهند بر خودشان دوست بتراشند و بديگران خود را نزديك كنند ميگويند كه مسأله ركن رابع العياذ بالله از اعتقاد شيخ و سيد اعلي الله مقامهما نيست و اختراع مرحوم آقا اعلي الله مقامه است و ما را ركنيه نام نهاده‌اند و حاج كريم خاني ميگويند و ما هم بحمد الله باين اسامي و القاب و نسبتها افتخار ميكنيم و راه و رسم خود را انكار نميكنيم ان شاء الله و اگر چه اين رساله موضوع بر رد و بحث و احقاق حق و ابطال باطل نيست و علماي اصحاب ما كثر الله امثالهم و اجل الله شأنهم در تبريز جواب اين ايرادات را داده‌اند و عين فرمايشات شيخ اوحد و سيد امجد اعلي الله مقامهما را راجع بركن رابع از كتب مطبوعه آن دو بزرگوار مانند شرح الزيارة و حجة البالغة و غيرها استخراج نموده و نوشته‌اند و جواب داده‌اند و الحمد لله براي طالبين حق جاي شبهه نمانده ولي چون مبناي اين رساله بر تاريخ‌نگاري است دوست داشتم دو فقره از دستخطهاي مطاعه سيد اوحد اعلي الله مقامه را كه بخط مبارك خود ايشان مرقوم شده و خط ايشان كاملا معروف است و بمهر مبارك ايشان مزين شده و عين هر دو در نزد بنده مضبوط است در اينجا براي زينت اين كتاب استنساخ نمايم تا اسباب روشني چشم دوستان و برادران باشد بر رغم ديگران ، و تصريح سيد بزرگوار را كه عين فرمايش شيخ اوحد اعلي الله مقامه است نسبت بموضوع ركن رابع مشاهده نمايند ، و خاصيت ديگر هم دارد كه مهم‌تر است كه نوع مقام و منزلت و نيابت و مأموريت آن بزرگوار هم از ناحيه سيد اوحد اعلي الله مقامه باوضح بيان معلوم شود و اشتباه‌كاري بعض برادران اصلحهم الله هم در هر مورد [ص 75] معلوم باشد ان شاء الله و اينك دستخطي است كه از كربلا بعنوان خود مرحوم آقا اعلي الله مقامه نوشته شده و در تذكرة الاولياء هم مذكور است و در ظهر آن بدين مضمون نگاشته‌اند :

هو الحفيظ تعالي عريضة الاخلاص در بلده كرمان بمطالعه شريفه المولي الاعظم الافخم الاجل المؤيد المسدد الممجد العالم العامل الفاضل الكامل قدوة العلماء و زبدة الفضلاء محمدكريم خان سلمه الله تعالي مشرف شود قطمير قطمير قطمير ١١ ص ٨٦٤٢ .

بسم الله الرحمن الرحيم

بعرض مقدس ميرساند كه هنگامي است كه از مشهد مقدس كاظمين عليهما السلام اراده تشرف بخدمت ائمه سامره عليهم السلام دارم با قلبي بغايت مشوش و مخدومي حاجي محمدعلي سلمه الله تعالي بعد از روانه شدن حقير روانه آن سامان بود بدين دو كلمه مصدع اوقات گرديد كه هر گاه از مجاري حال تقاضاي مشيت حتميه استفسار فرمائيد جناب حاجي سلمه الله لساني‌اند صادق و كتابي ناطق فاحفه السؤال و استخبر الحال فانه ينبئك عن الجزئي و الكلي و المجمل و المفصل و الظاهر و المخفي الا ما استجن في الصدور و لم‌ابرزه من بوائق الدهور و عظائم الامور الامر عظيم و الخطب جسيم و الحمل ثقيل و الخطر جليل يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون تعاونوا علي البر و التقوي و لاتنسوا الفضل بينكم و ليكن الاعتماد علي الله و الثقة بالله و التوكل عليه و لاتجزعوا عند النوائب و لا لتواتر المصائب فان الله سبحانه جعل ظهور تشييد هذا الركن الاعظم الذي هو الرابع من الاركان و المتمم للبنيان باسباب نحن و له الحمد و الشكر منها و ليكن السلوك كما ادب الله سبحانه عند ظهور الاول منها من [ص 76] اطوار سلوك النبي صلي الله عليه مع الناس في مكة و تحمله شدة المحن و الابتلاء الي ان نزلت اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا الآية ، و عند ظهور الركن الثاني و الثالث منها من صبر اميرالمؤمنين عليه السلام و استيلاء المتغلبين و مبدء هذا الركن ايضا يحتاج الي ذلك السلوك و الادب فشمّر عن ساق الجد و عض علي النواجذ و اصبر علي ما اصابك ان ذلك من عزم الامور ، و اما در خصوص مسائل وقف آنچه پيش حقير دليلش واضح شد عرض كرده بخدمت حاجي ارسال خدمت داشتم البته بخدمت سامي خواهد عرض كرد تناقض فتاواي مفتي اين‌جا را در همين مسأله ، ديگر ساير تفاصيل را جناب حاج معروض خواهد داشت و بجميع اتباع و احباب خود سلام برسانيد خاصه نور چشم مكرم محمدرحيم خان و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته .

خاتم مبارك در ظهر ورقه : عبده الراجي محمدكاظم الحسيني .

عرض ميكنم شرح اين مطلب در جميع رسائل شيخ و سيد كما ينبغي مرقوم است و حتي مخالفين اين سلسله در اين باب شبهه ندارند و انكار اين آقايان از بي‌اطلاعي است زيرا اگر اطلاع بر كتب اين بزرگواران داشتند اين ايراد را نميگرفتند .

و دستخط ديگري در نزد ما است كه مرحوم سيد اعلي الله مقامه بلكنٰهو بجناب عالم عامل آقاي حاج ميرزا حسن رضوان الله عليه كه يكي از علماي سلسله بوده‌اند مرقوم داشته‌اند و عنوان پاكت بخط مرحوم ميرزاي گوهر يا مرحوم ميرزاي محيط است و خود مرقومه بخط مبارك مرحوم سيد است و مشتمل است بر تفصيل اركان اربعه بعين آنچه مرحوم جد امجد اعلي الله مقامه در كتب خود شرح و بسط داده و عينا استنساخ ميشود و ضمنا طرز انشاء آن بزرگوار و هم اصراري كه بر تحكيم و تثبيت ركن رابع داشته است از مطاوي آن معلوم ميشود و اين است عين مرقومه :

[ص 77] بسم الله الرحمن الرحيم

بعرض ميرساند كه در آني سعيد و زماني خوشتر از صبح عيد بمطالعه رقيمه كريمه و كتاب كريم كه تصنيف فرموده بوديد در حدوث اراده و ما يتعلق بها من الحكم المتعلق مشرف شده سجدات شكر الهي بجاي آورده و اين نعمت عظمي را شكرها گفته كه مطالب الهيه حقه ظاهر شده و اعلاء كلمه حق شده نور ايمان در قلوب اهل ايقان باشراق درآمده و ظلمت جهل و شكوك و شبهات از قلوب صافيه و صدور منيره زايل گشته فحمدا له ثم حمدا له اين نعمت مقتضي كمال فرح و سرور آمده ، اما عدم اذعان اكثر ناس براي حق و عدم استماع ايشان كلمه عليا را و عدم رغبت ايشان باعلاء كلمه آل‌محمد سلام الله عليهم اجمعين و ذكر جوامع فضايل و غرايب مناقب ايشان عليهم السلام از سابق ايام و سالف ازمان بوده هميشه اين جاده طغيان مسلوك اهل عصيان بوده و پيوسته ما دامت الدولة للظالمين دنيا را اقبال باعداء و ادبار از احبا است ،

عتبت علي الدنيا و قلت الي متي اكابد همّاً بؤسه ليس ينجلي

أكل شريف من علي بجدوده حرام عليه العيش غير محلل

فقالت نعم يا بن الحسين رميتكم بسهم عنادي حين طلقني علي

پس متمسكين بحق و سالكين سبيل صدق را از عدم اقبال دنيا و اعراض اهلش بايست كدورتي و ملالي حاصل نشود بلكه بايست مسرور و محبور باين نعمت عظمي و عطيه كبري بوده ،

لاابالي و لو اهيلت علي الارض السموات بعد نيل ولاها

شكر كن خداوند عالم را كه بشما اعلاء كلمه حق در آن [ص 78] اطراف و اكناف بعيده فرموده ، حق را في الجمله ظاهر و هويدا گردانيد ، يا قرة عيني و مهجة قلبي هذه مقامات اول الركن الرابع يجري فيها كما جري علي اول الركن الاول و الثاني و الثالث و لن‌تجد لسنة الله تبديلا فان اركان الايمان اربعة لايتم الا بها و كل ركن له احكام خاصة متطابقة مع غيره من الاركان فالركن الاول لا اله الا الله و الثاني محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و الثالث اميرالمؤمنين و اولاده الاحدعشر و فاطمة الصديقة اولياء الله و الركن الرابع اوالي من والوا و اعادي من عادوا ، انظر حكم اوايل هذه الاركان الثلثة من وقوع الشدة و المحنة و الابتلاء ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة فكذلك حكم اول الركن الرابع فلم‌تزل هذه الشدة و المحنة حتي يعجل الله فرجنا بمن يزيلها ،

بغاة العلي ان العلي صعبة المرقي فمن خاف من ضنك البلاء فلايرقي

كتابي در اين اوقات تصنيف كرده‌ام مسمي بدليل المتحيرين جواب مسأله يكي از اهل بندر ابي‌شهر كه در تحير مانده بود و از اختلاف علما قلبش افسرده چند سؤال كرد يكي از حقير و سه از سه نفر ديگر كه دو در نجف اشرف علي مشرفها آلاف التحية و الثناء و آن ثلثه هيچ جواب ننوشتند زيرا كه جواب نداشتند و من بحمد الله تعالي جواب نوشتم و آنرا مسمي بدليل المتحيرين كرده بصحابت جناب مستطاب لب الالباب قدوة الاحباب جناب ميرزا حسن صاحب حامل عريضه ارسال آن سامان نمودم مطالعه فرموده و از آن نسخ متعدده كرده باطراف بفرستيد بحضرات اهل توقف و تحير بنمائيد نسئل الله ان يهدي بها من اراد سواء السبيل ، و اهل خانه سركار همگي بحمد الله تعالي صحيح و سالم و ناخوشي جز مفارقت سركار ندارند و بقاي شما در [ص 79] آن اطراف صلاح دين آل ياسين سلام الله عليهم اجمعين ميباشد و السلام عليكم و علي من صدقكم و صدق لكم و احبكم و اعانكم و رحمة الله و بركاته .

مهر مبارك در ظهر ورقه : عبده الراجي محمدكاظم الحسيني .

عرض ميكنم مراد شيخ بزرگوار اعلي الله مقامه و ساير مشايخ عظام اعلي الله مقامهم از اركان اربعه اجزاء اصليه ايمان است و آن چيزها كه قوام ايمان بآنها است و اگر يكي از آنها نباشد ايمان انسان آن ايماني كه خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم دستور داده‌اند و پسنديده‌اند نيست و لفظ ركن را هم بمناسبت همين معني اختيار كرده‌اند ولي بايد دانست كه گفتن لفظ ركن از واجبات نيست و دخلي باصل موضوع ندارد و مشايخ هم هيچوقت ايجاب نفرموده‌اند كه بايد البته ركن بگويند بلكه اصول دين بگويند شروط بگويند قوائم بگويند اجزاء بگويند عهود بگويند معالم بگويند و هكذا هر چه از اين قبيل الفاظ باشد مانعي نيست و اهل غرض و معاندين ما قصدشان بوحشت انداختن عوام مردم است كه فرياد بزنند وااسلاماه شيخيه بدعت گذارده‌اند باصول اركان گفته‌اند آسمان بزمين آمده ، ولي اهل علم و اطلاع ميفهمند كه كفري لازم نيامده و نقلي نيست ، در اخبار هم بهمه اين الفاظ فرموده‌اند . بلي اهل حكمت وقتي كه مطالب را بزبان علمي ادا ميكنند البته اصطلاحاتي دارند كه تجاوز از آنها در مقام بيان علمي نميكنند و اهل علم و حكمت ميدانند كه براي هر معني لفظ خاصي است كه غير آن مناسب نيست و بيان آن معني را نميكند ولي درد بي‌درمان آن جا است كه اغلب معترضين ما نه اهل علمند و نه حكمت و نه ممارست و مراجعه باخبار دارند نه مبالاتي از دروغ گفتن و تهمت زدن و افترا بستن دارند بلكه ظاهر اين است كه اعتقاد بخدا و روز جزا هم ندارند و خيال ميكنند كه اين تحريكات [ص 80] و القاء شبهات هيچوقت مؤاخذه ندارد و روز بازگشتي هم نيست اما ما انتظار آن روز را داريم و فعلا از خداوند توفيق صبر را ميخواهيم .

و چون مسأله وحدت ناطق هم يكي از فروع مسأله ركن رابع است و در اين باب هم رد و بحثها شده و بعضي از برادران كه از شعب و فرق سلسله شيخيه شمرده ميشوند و بزعم خود از دوستان و پيروان مرحوم شيخ و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما يا اين دو بزرگوار و مرحوم مبرور جد امجد آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامهم خود را مي‌شمارند در اين باب اشتباهات يا اعتراضات و اشكالات ميكنند و آنچه محقق است اين است كه اكثرشان آنچه ميگويند از بي‌اطلاعي و از آثار تبليغات سوء يك عده معدود مغرضين و منافقين و خودخواهاني كه در هر طايفه و سلسله از اين قبيل هستند كه اسباب كار شيطان باشند و حكمت خدا بر اين قرار گرفته كه ملك خدا خالي از اين نوع اهل علم نباشد و هر كه در قلبش ميل از حق است باين وسائل اغوا بشود و ضرر اين جماعت بر مؤمنين و مسلمين از ضرر قشون يزيد بر اصحاب سيدالشهداء عليه السلام بيشتر است زيرا قشون يزيد مؤمنين را ميكشتند و خداوند آنها را در آخرت بدرجات عاليات ميرسانيد و اما اين جماعت از علما در لباس دوستي و نوكري ائمه اطهار ضعفاء مؤمنين از دوستان آن بزرگواران را اغوا ميكنند و بجهنم ميفرستند ، ببين تفاوت ره از كجا است تا بكجا ، و اين جماعت در لباس دوستي خود را نشان ميدهند و ادعاي پيروي آل‌محمد عليهم السلام را دارند و بفرمايش حضرت امام رضا عليه السلام فتنه ايشان بر شيعيان از فتنه دجال سخت‌تر است زيرا اينها با دشمنان دوستي ميكنند و با دوستان دشمني ميكنند و حق را با باطل ممزوج ميكنند و بر عوام مردم مشتبه ميكنند .

[ص 81] خلاصه آنكه مسأله وحدت ناطق از مشكلات مسائل حكمت و عرفان و بيان حقيقت آن مثل ساير معارف اسلام آسان نيست و مقدمات زياد لازم دارد ولي ظاهر آن مثل ساير معارف آسان است و خاصة براي اهل تسليم كه غرضي نداشته باشند و با ضرورت مسلمين بلكه بداهت جميع عقول هم مطابق است و سيرت عده زيادي از مسلمين هم بر همين است و از خداوند خواستاريم جزاي آنها كه مردم را با اكاذيب و مجعولات خود بوحشت مياندازند و بر مؤمنين دشمن‌تراشي ميكنند بدهد و اميدوارم كه بتوانم در اين مقام تمام مطلب را بطور اختصار با زبان آساني بهمان نحوي كه عادت حقير است عرض كنم و رفع اشتباه و شبهاتي را كه القا كرده‌اند بنمايم و براي آنها كه قصدي جز تسليم امر آل‌محمد عليهم السلام ندارند رفع اشكال بشود ان شاء الله و اما غير ايشان چاره آنها در دست خداست و خطاب ما در اين مقام در درجه اول با برادران شيخي است از طبقات و فرق مختلفه كه هستند زيرا آنها مأنوس‌ترند بعرايض ما و در درجه دويم ساير برادران مسلمين و مؤمنين و خاصة اهل كمال و معرفتشان خوب متوجهند و آن اين است كه در ميانه شيعيان آل‌محمد عليهم السلام مسلم و مبرهن و متفق عليه است كه معرفت خداوند عزوجل و معرفت مقام نبوت و بخصوص شخص پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله و معرفت ائمه دوازده‌گانه و حضرت فاطمه صلوات الله عليهم واجب است و شناختن اين مراتب از اركان و شروط ايمان است و در اين باب هيچ فردي از افراد شيعيان شبهه نكرده و ضروري و اجماعي جميع آنها است و نيز در ميانه جميع شيعيان وجوب و لزوم دوستي دوستان آن بزرگواران و دشمني دشمنان ايشان اجماعي و ضروري است و هيچكس مخالف نيست بلكه با ادله شرعيه و عقليه [ص 82] و طبيعيه همه ميدانند مسلمان و شيعهٔ كه بگويد من معتقد بخدا و پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم هستم ولي دوستان ايشان را دوست نميدارم و دشمنانشان را دوست ميدارم چنين كسي شيعه نيست بلكه مسلمان هم نيست زيرا عموم اهل سنت هم باستثناي نواصب اظهار دوستي نسبت بائمه اطهار ميكنند ولي آنها را امام معصوم مثل شيعه نميدانند ، خلاصه آنكه چنين كسي مسلمان نيست بلكه در ميانه يهود هم اگر كسي باشد كه دعوي اعتقاد بمباني دين يهود نمايد ولي برادران يهودي خود را دوست ندارد او را از خود نمي‌شمارند و در اين بابها شبهه نيست و علماي شيعه عموما اين موضوع را در شروط و احكام اسلام نوشته‌اند و اخبار ما هم كه در اين باب لاتعد و لاتحصي است منتهي اين است كه بسياري از علماي ما اين مطلب را از فروع دين و لوازم آن دانسته‌اند و عدهٔ هم از علماء مانند شيخ مفيد اعلي الله درجته و مرحوم محقق صاحب شرايع و مرحوم انصاري صاحب فرايد و بعض ديگر از علماء اعلام مسأله ولايت و برائت را از اصول دين شمرده‌اند و آقاي آية الله بروجردي از لوازم اصول دين شمرده‌اند و در اين اواخر از علماء اعلام اعلي الله مقامهم آنها كه در صدد تحكيم و تثبيت اين اصل برآمده‌اند و جزء اصول و اركان ايمان شمرده‌اند و استدلال عقلي و نقلي بر آن فرموده‌اند همانا مشايخ ما بوده‌اند اعلي الله مقامهم كه كتابها در اين باب نوشته‌اند و اصطلاحات نهاده‌اند و بنام اركان ناميده‌اند و قسمت ولايت و برائت را ركن رابع خوانده‌اند و هيچيك از علما اجمالا در اين معاني شبهه نكرده‌اند و ضرورت همه بر آن است منتهي هر كدام بلفظي خوانده‌اند و نزاعي هم در الفاظ نيست و نبايد باشد و مطلب همه اين است كه دوستي دوستان آل‌محمد عليهم السلام و دشمني دشمنان ايشان از اركان يا اصول يا شروط [ص 83] ايمان است ، و اين مقدمه در نزد همه از بديهيات است و كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام و عقل سليم و اجماع شيعه بلكه مسلمين شاهد آن است .

و مقدمه ديگر عرض ميشود و آن اين است كه در ميانه شيعيان و دوستان آل‌محمد عليهم السلام كه دوستي همه آنها اعم از اينكه بشناسيم آنها را يا نشناسيم واجب است مخصوصا شناختن آنها كه اخذ علم و تكليف شرعي خود را از آنها ميكنيم و باصطلاح تقليد از آنها مينمائيم و بايد پيروي از آنها بكنيم واجب است و نميتوان مثل سايرين اجمالا آنها را دوست داشت بلكه بايد اشخاص آنها را شناخت كه آيا صاحب صفاتي كه بايد باشند هستند يا نيستند و داراي عدالت و وثاقتي كه بايد باشند هستند يا نيستند و در اين قسمت هم شبهه نيست و معرفت ايشان باصطلاح ما از ركن رابع است و ديگران هم معرفت علما و مجتهدين و روات اخبار و فقها را لازم و واجب ميدانند و مرحوم ميرزاي قمي (ره) چنين مينويسد كه معرفت مجتهد مثل معرفت امام واجب است و از اصول دين است ، و همه اينها صحيح است حال اينكه بما نسبت ميدهند كه شيخيه عالم خود را در هر زمان ركن رابع ميدانند بهمين معني كه ذكر شد صحيح است و اعتقاد ما است و اين اعتقاد همه است نهايت اصطلاحشان با ما فرق دارد ، ولي آنها كه حرف ميسازند و سواد هم ندارند و ميخواهند كلمهٔ بگويند كه مردم را بوحشت بياندازند و اولا بگويند كلمه ركن گفتن گناهي است و بدعتي است ، در حالي كه چنين نيست و اين هم اصطلاحي است ديگري اگر نميخواهد شرط بگويد يا جزء يا اصل يا هر چه ميل دارد ، قصد ما و همه مسلمين معني اين الفاظ است منتهي لفظي را كه علماي ما اختيار كرده‌اند مناسب‌تر است [ص 84] و حكما اين معني را درك ميكنند ، و ثانيا آنكه نگفته‌اند شخص عالم يا فقيه يا مجتهد ركن رابع است و ركن رابع اسم شخصي نيست بلكه مراد از آن يك معني است و گفته‌اند معرفت آن شخص از ركن رابع است و اين مطلبي است كه همه ميگويند و معرفت عالم و مجتهد را اصل دين و شرط دين خوانده‌اند و صحيح است و در اين قسمت هم خيال نميكنم اهل علم اعتراضي داشته باشند .